قصه

قصه با خنده ی زیبای زمین شد آغاز

بال پروانه ی رنگین تخیل شد باز

زندگی گونه ی گل را بوسید

بوته ی غم پوسید

رود جاری شد و همراه زمان

فارغ از جا و مکان

از نبودن تا اوج

از سکون تا شد موج

یک قدم تا خورشید

روشن و پاک و سپید

چه چه مرغ غزلخوان شیرین

لحظه هایش رنگین

ولی از تلخی دوران شرور

از بد دیده ی شور

ناگهان رفت بهار

باز شد فصل انار

طعم شیرین جهان شد میخوش

گاه هم تلخ و ترش

دل دنیای شقایق شد خون

باغبان شد مجنون

مطرب باغ بهاری شد بوف

نور را برد کسوف

موج ساکن شد و دریا خشکید

گل خوشبو خوابید

لحظه ای آمد و یکباره ز اوج

طائر افتاد به فوج

هر سرودی که زمستان می خواند

باغ یادش می ماند

فصل دلسردی و یخبندان شد

زندگی زندان شد

چینی نازک تنهایی سهراب شکست

شاعر از پای نشست

از نهانخانه ی چشمان غزل رفت امید

غزل از خویش برید

روزگاری که برآید خورشید

و بتابد امید

بگذرد فصل انار

برسد باز بهار

لحظه ای را که در آرام خیال

شاپرک گیرد بال

زندگی هست؛ جهان هست؛ زمان هست ولی

باغ را نیست دلی...

/ 14 نظر / 8 بازدید