سفرنامه

سلام.

توی این ایام که من خیلی کمتر فرصت نوشتن توی وبلاگ و خوندن وبلاگ دوستان رو داشتم، عده ی زیادی نوشته هامو خوندن و نظراتشون رو ابراز کردن. خیلیا از اینکه سیاسی نوشتم گله داشتن. عده ای با من هم نظر بودن و بعضی ها هم نظراتشون رو از جبهه ی مخالف ابراز می کردن. گروهی هم که طبق معمول فقط برام دعوت نامه برای بازدید از وبلاگشون فرستادن که من از همه سپاسگزارم. اما قبل از پرداختن به موضوع اصلی که قصد دارم توی این پست بنویسم بد نیست چند جمله ی کوتاه رو بگم!

من هم مثل صدها جوان دیگه که توی ایران زندگی می کنن و خواهان عدل و برابری و صداقت و آزادی هستن به این موارد ایمان دارم و حداقل با نوشتن احساسم توی یه پست ساده ی وبلاگی این دیدگاه رو نشون دادم. به قول بعضی ها، سیاسی نوشتن من تنها یک دلیل داشت و اونم این بود که من هم احساس دارم و نمی تونم در مقابل چیزایی که می بینم تمام و کمال سکوت کنم! این نوشته کوتاه و ناچیز می تونست تا حدی آرومم کنه. هرچند نه به اندازه ی کافی!!!

در این زمینه کافیه بگم امید به خدا! اونم خدای عدل و انصاف! خدای یگانه ای که نه به حرف و کلمه هست و نه به خطبه و موعضه! خدایی که هست چون هست!!!

باری...

دو هفته ی گذشته برام یک دو هفته ی خاطره انگیز بود. یه سفر جذاب و دیدنی که شیرین شروع شد و شیرین به پایان رسید. قصد دارم خاطره ی این سفر رو بنویسم  هرچند طولانی خواهد بود.

چند ماه پیش، اداره ی آموزش و پرورش بخشنامه ای داد که طبق اون معلمین، کارمندها و بازنشسته های آموزش و پرورش می تونستن برای یه سفر سه چهار روزه به مشهد اسم نویسی کنن. جزئیات سفر هم این بود که هر خانواده ای که اسم نوشت و توی قرعه کشی برنده شد با هزینه ی خودش به مشهد میره و اونجا توی یه مدرسه با کلاسای تجهیز شده و صبحانه و نهار اسکان می گیره. من بخشنامه رو روی سایت دیدم و فورا بابا رو ثبت نام کردم. خوشبختانه اعلام نتایج به کام بود و با هر دردسری که شده خانواده رو راضی کردیم این سفر رو بپذیرن. مجید (همسرم) برای بابا و مادر بلیط هواپیما گرفت و قرار شد من و مجید و سحر و صبا (خواهرام) با ماشین خودمون یک روز زودتر شیراز رو ترک کنیم تا توی فرودگاه مشهد به بابا و مادر ملحق شیم.

مجید مسیر یابی از روی نقشه رو خیلی خوب بلده و اگر یه نقشه دستش باشه خیلی بعیده که اشتباه کنه. البته غیر ممکن نیست! پس نقشه ی کامل ایران و مسیرهاش رو به اضافه ی نقشه ی کامل مشهد و تهران برداشت و مقدمات سفر رو آماده کرد. در حالی که سه تا عروسی در پیش داشتیم سفرمون رو از راه کویر آغاز کردیم و با این آغاز اولین مراسم که عروسی دختر پسر خاله ی من (شیده) بود رو از دست دادیم.

چون مجید دقیقا ظهر روز قبل از سفرمون از سر کار به شیراز برگشته بود و طبیعتا خسته بود قسمتی از مسیر رو من رانندگی کردم. جاده ی کویر، خشک و گرم اما در حد خودش دیدنی بود. البته از اونجایی که من طبیعت سرسبز رو بیشتر می پسندم چندان علاقه ای به کویر داغ اونم در روز ندارم هرچند هنوز شب کویر رو ندیدم و فکر می کنم زیبا باشه.

از یه قسمت مسیر چند ساعتی رو تا آخر جاده ی فارس رانندگی کردم و بعد از اون از اول جاده ی یزد مجید پشت رل بود. نهار رو توی یه پارک توی شهر یزد خوردیم. یادمه برای پیدا کردن یه سوپری که ماست داشته باشه کلی خیابونای یزد رو گشتیم! تا دلتون بخواد مغازه بود اما سوپری بسیار کم بود!

بعد از نهار از یزد بدون توقف به سمت خراسان حرکت کردیم و شب رسیدیم به طبس. اولین مساله ای که منو یه مقدار عصانی کرد این بود که توی پمپ بنزین  قبل از طبس دستگاه کارت خوان مشکل داشت و کارگر پمپ بنزین کارت بنزینمونو دو بار کشید و بار سوم نتونستیم بنزین بزنیم و برای ادامه ی مسیر در حالی که یه کارت سوخت با بنزین کافی داشتیم مجبور شدیم بنزین آزاد بزنیم! دلم می خواست بگیرم اون کارگر رو له کنم!!!

بعد برای شام توی طبس رفتیم یه فست فود و سفارش همبر و هات داگ دادیم. جالب ترین قسمت اون شام این بود که همبر رو لای نون ساندویچی گذاشته بودن و بعد ساندویچشون رو گذاشته بودن لای یه نون ساندویچی دیگه! بدون مخلفات!! اولین بار بود که ساندویچ این مدلی می دیدم. درواقع مسخره ترین و مزحک ترین نوعش بود! ساندویچ با نون اضافه اونم با اون ریخت و قیافه!

نونای اضافی رو کنار سینی گذاشتیم و باقی رو به زور خوردیم. البته من فقط یه تکه از همبر رو خالی خوردم و دوتا نون رو کنار سینی گذاشتم! (حیف اون همه اسراف!) واسه اینکه از اون شام افتضاح خاطره ی خوشی برامون بمونه کلی بهش خندیدیم و دوباره توی تاریکی شب راه افتادیم تا به یه امام زاده رسیدیم که مردم در اطرافش چادر زده بودن. شب همونجا چادر زدیم و تا صبح موندیم. البته بد نیست بگم که از زمان چادر زدن ما تا زمان حرکت دوباره حدود سه یا چهار ساعت گذشت. چون نیمه شب رسیدیم و اول وقت صبح قبل از طلوع حرکت کردیم.

مادر و بابا ساعت یازده صبح رسیده بودن فرودگاه مشهد و ما با حدود ده دقیقه تاخیر بهشون رسیدیم. که علت اون ده دقیقه هم ترافیک مشهد بود.

بد نیست اینو بگم که رانندگی مردم مشهد از مردم فارس که شهره ی عام و خاص شدن به شدت بدتر هست! تنها دلیل تصادفای بیشتر توی استان فارس کمتر بودن خیابون و جاده های مناسبه وگرنه اگر مشهدی ها می خواستن توی شیراز یا شهرای دیگه ی فارس رانندگی کنن احتمالا نسلشون منقرض میشد!!!!!!

بارها و بارها دیدیم که طرف به چپ نگاه می کنه و با سرعت خدا کیلومتر می پیچه به راست! ماشیناشونو به زور کنترل می کردن و واقعا باعث هراس ما شده بودن! بدون راهنما لاین عوض می کردن و بدون توجه به چراغ راهنما رد میشدن و چندین مورد باعث ترافیک شدید و قفل شدن ماشینا توی هم شده بودن! پس اگر قصد سفر به مشهد داشتید اونم با ماشین خودتون لطفا خودتونو واسه دیدن صحنه های خفن و آکروباتیک راننده های مشهد آماده کنید!!!

روز اول توی مشهد یه سوییت اجاره کردیم. بعد از استراحت برای زیارت رفتیم حرم و اطرافش رو گشتیم. البته من برای رفتن توی خود حرم اصلا کنجکاو نبودم و علاقه ای هم به له شدن زیر پای زوار افراطی که تا به حرم میرسن چادرشونو دور کمرشون گره می زنن و میشه به تانکی تشبیهشون کرد که هرچی سر راهشه منهدم و له می کنه و می خواد به زور درب و داغون کردن دیگران خودشو بچسبونه به حرم نداشتم. البته زیاد علاقه ای به موندن توی محیط حرم هم نداشتم چون حوصله ی چک و چونه زدن با مثلا مومنای متظاهر که یه کارت چسبوندن بر یقه ی خودشون تا خودشونو نایب این امام و اون پیغمبر جا بزنن نداشتم!!

فقط گوشه گوشه می خوان تفتیشت کنن که نکنه بمب به خودت بسته باشی! ذره ذره چکت می کنن که نکنه ابروهات پیدا باشه بهت گیر بدن!! خانم اینجا نشین! اونجا نرو! هییییس! الان میان می گیرن یه بلایی سرت میارنا!!!

حالم از این چیزا به هم می خوره و دلیل دین گریزی و تقدس زدایی امروز ایران رو همین افراط گری های مسخره می دونم! واسه همین در عین سادگی، دیدگاه تا حدودی مذهبی و حجاب مناسبی که دارم از محیط های مذهبی زیاد خوشم نمیاد و فقط دوست دارم یک بار برای دیدن برم و زود برگردم!!

گاهی وقتا مادر از دستم شاکی میشه که چرا این نظر رو دارم اما من دوست دارم با خدا بی واسطه حرف بزنم و هر چیزی که باعث بشه احساس کنم خدا رو ازم دور می کنه و نقش واسطه رو بازی می کنه دوست ندارم. شاید بعضیا بگن فلانی داری کفر میگی، اما من برای مقدسات در حد خودشون احترام قائلم و امام رضا هم به عنوان یه مرد بزرگ مذهبی و تاریخی که البته یکی از اجداد خودمم هست برام محترمه اما ذهن من بت پرستی رو به جای خدا پرستی بر نمی تابه و شیوه ی عده ای از مردم رو نمی پسندم و خودمو به در و دیوار نمی چسبونم و واسه خواسته هام به بنده ی خدا التماس نمی کنم حتی اگر این بنده ی خدا فرستاده ی خود خدا باشه! از خدا می خوام و اگر صلاح دونست اجابت می کنه. اگرم نه خوب حتما به صلاحم نبوده و دیگه نیازی به التماس به اینو اون برای واسطه شدن نیست!! راه خودمو میرم و در عین حال برای همه ی نظرات احترام قائلم. اما امیدوارم نسل بنیان گزارای افراطی گری و احداث گیر بازارای بیخودی منقرض بشه اونم به بدترین شکل ممکن! (آمین)

باری...

صبح روز بعد سوییت رو تحویل داریم و رفتیم به مدرسه ای که بهمون آدرسش رو داده بودن و اونجا مستقر شدیم. و سیاحت ما تازه شروع شد! نود درصد جذابیت سفر به خراسان برای من سیاحتش بود!

بازدید از نادری (که به خاطر عظمت نادر در حفظ ایران به عنوان یه شاه بزرگ واقعا نادر رو تحسین می کنم هرچند اشتباهاتی مثل کور کردن پسرش براش گرون تموم شد اما الان ایران یکی مثل نادر رو کم داره!) ، زیارت بزرگ مرد پارسی زبان، فردوسی! (که به نظر من در جای خودش ناجی زبان پارسی هست. روحش شاد!)

این مناطق رو توی سفر قبلم که حدود نه یا ده سال پیش بود دیده بودم اما ارزشش رو داشت باز برم. اما نیشابور مکانی بود که دلم می خواست حتما برم و سفر قبلی به خاطر هدف زیارتی و نه سیاحتی مادرم امکانش نبود! (این بار زور ما چربید و سفرمون قبل از زیارتی بودن سیاحتی شد!!)

توی نیشابور، به کمال الملک سلام کردیم  به دیدن عطار رفتیم و واسه دست بوسی خیام و عرض ادب به این بزرگ مرد قدم برداشتیم. جالبه که بعد از مرگ خیام به پیش بینی خودش به دور از گورستان مسلمونا جایی دفن میشه که قبرش زیر شکوفه باران درختان پنهان میشه! مرد خدا یعنی این!!

اونجا کنار حضرت خیام اشعارش رو با هم می خوندیم و دربارش با هم حرف می زدیم. رباعی هایی که الان می نویسم از جمله رباعی هاییش بود که اونجا بارها و بارها خوندیم و به روان این شاعر بزرگ درود فرستادیم:

 

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

نتوان به امید شک همه عمر نشست

هان تا ننهیم جام می از کف دست

در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

***

در لوح نشان بودنی ها بودست

پیوسته قلم ز نیک و بد فرسودست

در روز ازل هرآنچه بایست نوشت

غم خوردن و کوشیدن ما بیهودست

***

جامی است که عقل آفرین میزندش

صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین میزندش

***

این کوزه چو من عاشق زاری بودست

در بند سر زلف نگاری بودست

این دست که بر گردن آن می بینی

دستیست که بر گردن یاری بودست

***

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بارتن نتوانم 

من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

***

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جلال و جاهش نفزود 

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

 ***

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری دل بستی
گفتا شیخ تو آنچه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی؟
***
ای صاحب فتوا زتو پرکارتریم
با این همه مستی زتو هوشیارتریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم؟

 

 

یک روزمون به کل صرف گشت و گذار در نیشابور و دیدار از بزرگان این شهر شد. قصد داشتم از اونجا فیروزه بگیرم اما پشیمون شدم. هرچند بهترین فیروزه فیروزه ی نیشابور هست! چقدرم که زیباست!

یک روز دیگه هم برای گشت و گذار به سمت شاندیز و طرقبه و یه مکان مذهبی به اسم قدمگاه و چند جای دیگه رفتیم که البته زیاد طولانی نبود. قصد داشتیم باغ وحشم بریم که بابا و مادر مخالفت کردن. تا به هارونیه هم رسیدیم تعطیل شده بود! اما از بیرون دیدیمش!

توی این سفر شتر سواری هم کردیم. اما من کالسکه ها و درشکه هاشونو دوست نداشتم. فقط تماشا کردم.

شب آخر مادر و بابا رو رسوندیم فرودگاه. ساعت دو و نیم شب به سمت شیراز پرواز کردن و ما از مسیر کوه سنگی که باعث شد کلی دور خودمون بچرخیم ساعت چهار صبح رسیدیم به مدرسه و ساعت شش صبح به سمت شمال و به هدف رسیدن به شهر آستارا حرکت کردیم. دم صبح توی مدرسه ماشین با تیرک والیبال برخورد کرد و صدمه دید اما نذاشتیم این مساله شیرینی سفرمون رو کم کنه و در حال حاضر من پیگیر تعمیر و کارای بیمه ماشین هستم!

چند نکته ی جالب که بد نیست بگم:

1-  مردم مشهد در عین اینکه رانندگی بسیار بدی داشتن اما خوش برخورد بودن. ازشون به این دلیل خاطره ی خوشی دارم. هرچند با آدمای بیخودی هم برخورد کردیم اما همه جا هم خوب داره هم بد! خوباش بیشتر یادم می مونه.

2-  صاحب سوییتی که توی مشهد اجاره کردیم فکر می کرد اهل تهرانیم. چون ماشینمون پلاک 22 یعنی پلاک تهران هست! باورش نمیشد که شیرازی هستیم! آخر سر بهش گفتم بابا! پلاک ماشین ملاکه یا ما؟ ما اهل شیرازیم و از شیراز اومدیم! فکر کنم صاحب سوییت توی آستارا هم به راست بودن حرفمون شک داشت البته آخر سر باورش شد! (سر پلاک ماشین یه بار یکی از همسایه ها هم به بابا گفته بود ببخشید مگه شما تهرانی هستین؟؟ بابا هم با خنده گفته بود نه!) خودمونیم، با اینکه تهران بعد از شیراز تنها شهر ایرانه که توش احساس غربت نمی کنم و دوستش دارم و کلی خاطره ازش دارم اما به اینکه شیرازیم افتخار می کنم ولی پلاک 22 بودن ماشینمونو هم دوست دارم! :دی

3-  موزه ی امام رضا بسیار دیدنی بود. اگر رفتید مشهد حتما اونجا هم برید. دلم سوخت که نرسیدیم موزه هدایای رهبری رو ببینیم! شنیده بودم جالبه. به هر حال قسمت نشد. اما موزه ی اسکناس و تمبر، موزه ی تجهیزات ستاره شناسی، کاسه و کوزه و سلاح و از این چیزاشونو دیدیم. البته واسه اونایی که به کاسه کوزه و زره و اسلحه علاقه مندن موزه ی عفیف آباد شیراز ، موزه ی تخت جمشید و سایر موزه های شهر خودمو پیشنهاد می کنم. خیلی پر بار ترن! اما اسکناس و تمبر و ستاره شناسی امام رضا واقعا دیدن داشت!

4-  مشهدیا نون نازک ندارن انگار! هرچی بود نون ضخیم بود. راستش توی شیراز به اونجور نونا میگن نون افغانی خور!! (جسارت نشه یه وقت! فقط بحث ذائقه هست و بس!) یه نونش شش نفر ما رو سیر می کرد از بس کلفت بود! من که اینجور نونا رو دوست ندارم! نمیشه خوردشون!! تازه اونجا هم ساندویچشون از همون کذاییای با نون اضافه بود!! البته ما دیگه اصلا طرف فست فوداشون نرفتیم! ذائقه ها خیلی فرق دارن از این سمت تا اون سمت کشور! جالبه که هر چی به سمت شمال و آذربایجان پیش می رفتیم نونا نازک تر میشد تا جایی که شد نون یک دهم میلیمتری!! دیگه نمیشد دیدش!!! مجید گفت خارج از مرز اصلا نون به این معنا نیست و فقط نون فانتزی و نون باگت دارن!! من عاشق نون بازاری شیرازم که نه کلفته نه نازک! دست پز هست و خوش خوراک! فقط توی تنور ماشینی پخته میشه اما با دست خمیرشو آماده می کنن و توی تنور می ذارن. یه کمی به بعضی از نونای تهران شبیهه! اگر اومدید شیراز امتحانش کنید.

گفتنی از مشهد زیاد

/ 20 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه جعفری

سلام . دروغ نگم همه رو نخوندم . هم چون طولانی بود خیلی هم چون ریز بود فونتش و چشم های ما هم که پیر . اما خوب اونقدری خوندم که بتونم یه نظر بذارم ! من مشهد رو دوس دارم . طرقبه رو هم . مخصوصا دیزی هاشو ! سیاسی بنویس . عاطفی بنویس اصلا هر چی دوس داری بنویس آخرش هم عذر خواهی نکن ! چون چاردیواری اختیاری

عبدالباسط

سلام.خوبی؟وب جالبی بود.به منم سر بزنی خوشحال میشم.مرسی.

اهورا

سلام سارا همه این چیزیی رو که گفتی می دونم چون وب تو کامل خوندم از اولش مسه ی کتاب مگه شما تو شهریور ازدواج نکردی؟؟ رنگ سبزم به خاطر گرایشت گفتم و ماه توبدت دقیقا عین نوشته اته خودت گقته بودی...؟؟؟ دیگه همین[نیشخند] اگه بد بود معذرت

امیر

سلام.یک سر به من بزن

فاطمه جعفری

من هی میام اینجا گل بذارم اما این شکلک ها باز نمی شه ! خلاصه یه دسته گل

کادوباشی

این گونه زندگی کنیم : ساده اما زیبا ، مصمم اما بی خیال ، متواضع اما سربلند ،مهربان اما جدی ، سبز اما بی ریا ،عاشق اما عاقل.

niloofar

salam lezat boordam az vebet be manam sar bezan

مهرداد

وووووووو... خدا بده برکت. عجب پست پرملاتی نوشتی ایندفعه .../ حتما دوباره میام و می خونم بعد نظر می دم. موفق باشی

اهورا

بهروزم