در انتظار تو ام! بی صبرانه!

سلام غزل بی ریای نگاه خسته ی من!

سلام.

امشب آمده ام تا با تو درد دل کنم.

آمده ام تا راز دل بگویم و خاطره ی خیال...

تو مرا خوب می شناسی و سالهاست که در پرده ی چشمانم اسیری. می دانی از چه می گویم! ساده... پاک... صادقانه!

آن روز که اسیر را برایت سرودم، آن لحظه که پهنه ی قلبم کلبه ی کوچک سلامی ساده شد، دریای نگاهم جوشش گرفت و خورشید قلبم تابید.

تا کنون به غروب نگریسته ای؟

راستش را بگو....

چند بار غروب طلایی خورشید چشمانت را خیس اشک کرده؟

من بارها با غروب در انتظار طلوع مهربانیت گریستم اما اینک کجایی تا غروب قلب خسته ام را نظاره کنی؟؟؟

امروز هنگام درخشش بی امان خورشید، در آن گرمای بی امان، بی اختیار به خواب رفتم و در خواب رویای تو از خیالم گذشت!

به بهانه ای در کنار من بودی. برای لحظه ای کوتاه...

دستهایم را گرفی و لبخند زدی!

صدایم کردی...

آن لحظه از هزار عاشقانه برایم زیباتر بود.

و وقتی آهسته وداع کردی با بغض سنگینی که گلویم را می فشرد صدایت کردم و تو تنها با لبخندی مرا نگریستی و رفتی.

با رفتنت، رویای زیبایم نیز رفت.

آهسته برخاستم. چشمانم نم بود و سرم درد داشت! انگار دلتنگی هایم چند برابر شده بود!

هر چه خواستم باز بخوابم تا شاید دوباره ببینمت، نشد!

اینک دلتنگ ترم!

مثل همیشه اسیر...

اسیر نگاهی که در انتظارش لحظه ها را ورق می زنم!

اسیر سلامی که هر روز سحر، در نسیم می جویمش!

و همواره با نسیم حین طلوع سلام عاشقانه ام را برایت می فرستم!

مدتیست از تو بی خبرم! و تو نیز از من...

تنها با من راز سلامت خویش باز گو!

دقیقه ای با من باش تا رویای کوتاهم را تعبیر کرده باشی!

رویایی که در پسش دنیای دلتنگی های من هر ثانیه وسعت می گیرد!

بنگر...

غروب قلب خسته ام را بنگر...

خورشید درخشان سینه ی من مدت هاست در پهنای وسعت سبز قلب پاکت گم شده...

مگذار در انتظار سلامی ساده از جانب تو، ناکام جان بسپارم!

بیا و انتظار مرا بخشکان!

مهربان من.....................

/ 34 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راد.....(فروغ لایزال)

در اين دنيا وانفسا که مردانش عصا از کور می دزدند... من از خوش باوری اينجا محبت آرزو کردم...سلام اول وقتمو تقديم شما مهربونم می کنم و بايد عرض کنم که همچنان منتظر ورود شما به کلبه محقرم هستم و اينکه محفل فروغ لايزال با نور شما روشنايی به خود خواهد گرفت.... يه چيزايی نوشتم ...اميدوارم مورد رضايت و خوندن شما قرار بگيره ...منتظرتون بی صبرانه هستم ... يا علی مدد

Mansour

هميشه جزو اولين نفرايی هستم که وبلاگتو ميخونن و جزو آخرين نفراتی که نظر ميدن;) دیشب در پی قاصدک خيالم در به در در پيچ و خم کوچه های گذشته های با تو بودن گذشتم ... با تويی که هرچه در گذشته است رنگ تو دارد و هرچه که در اينده خواهد آمد غمت را ... چه زيباست و چه بی ريا سياهی شب ... وقتی چادر مشکی اش را بر سر شهر مياندازد همه چيز از حرکت باز می ايستد و در اين هنگام است که قلب من به تنهايی در سکوت برای گذشته های با تو بودن ميگريد و دل سنگت را دعا ميکند تا هميشه يا سنگ بماند و يا هم غرق در شاديها باشد...

nancy

سلام ...............عزيز من الان که دارم مينويسم دقیقا زیر سایبونت نشستم ....اگه بدونی چقدر خوبه ....................

shaereashegh

سلام زيبا بود به زيبايی آواز چکائکها که نغمه سر ميدهند در هنگام غروب و غوغا به پا ميکنند در وادی شور لحظه ای شور وصال و آنگاه فراق او تا بسوزی در مهر او داستان جديدی نيست که رسم آفرينش آدمی است و مگر الست داستانی جز از اين دارد .... نميدانم قصه بی انتهايی است رازی است که تنها با دل ميتوان گفت: گفتم چو بيايی غم دل با تو بگويم چه بگويم غمم از دل برود چون تو بيايی موفق باشی

gasedak

سارا عزيز سلام عالی بود ...اميدوارم که هميشه زيبا زندگی کنی ....زيبايی بالاترين نعمت الهيست ....فدات قاصدک

arshia tafrashi

سلم...... زيبا تر از زيبائی زيبائی شعر توست و لطيف تر از لطافت تولد کلمات در پيچ ذهن توست.......اينجا زمان را عياری نيست تا فهم روح کلمات......... ممنون از تجديد جديد ديدارت......... ما به روزيم........ يا علی

پیمان سلیمانی

سلام و عرض ارادت...............خوبيد!!!.........شايد يکی از دلايلی که من دير به دير به روز می کنم اينه خيلی کمند کسانی که کارها را بخوانند و کامل نقد کنند...........................به هر حال ما به روز می کنيم و ازدوستان خواهشمنديم نظر بدهند.........راستی اينبار که به روزم يه غزل بخوانید شايد کمی فلسفی!باشد ................آن را نقد کنيد از لطف هميشه شما سپاسگذارم