خداااااااااااااااااااا

کجای این شب تاریک و تار پنهانی

به منزل که در این روزگار مهمانی

کجای خاک ترک خورده گم شدی آخر

چه کرده ای تو که حتی خودت نمیدانی

خدا بگو که دگر خسته ام از این انکار

خدا بگو و رها کن مرا ز  حیرانی

دلم شکسته تو بازآ شکسته بندش باش

تمام کن تب این ابر سرد بارانی

دمی به خاک زمینی که ساختی بنگر

نه مهد رونق عشق و نه راه انسانی

ببین خدا همه در بند شب گرفتارند

اسیر حس افول و غریب حیوانی

خدای من تو کجا رفته ای بگو آخر

مباد چون همه مخلوق خویش زندانی؟

بیا و خاک خودت را چنین رها مگذار

رها مکن که بماند دچار ویرانی

خدا تمام خلایق در انتظار تواند

بیا که بی تو ترک خورده ایم و طوفانی

مگر نه نور حقیقی تویی؟ بیا و بتاب

تمام کن غم این شام سرد و طولانی

/ 17 نظر / 11 بازدید