بغض

وقتی من و آسمان مثل هم می شویم، بغض می کنیم و نمی باریم، ابر بر دیده هامان می نشیند و با لکه های نور پنهانش می کنیم، وقتی مثل هم سکوت می کنیم و حتی نسیم هم سکوت دلمان را نمی شکند، احساس می کنم ناتوانم! ناتوان تر از حد تصور!

به رعد و برق آسمان حسودی می کنم وقتی بی طاقت می شود! به اینکه بی هراس می بارد و من تنها به بغض شکسته ی او می نگرم تا بغض خویش فرو کشم!

نه! حتی مثل آسمان هم نیستم! مثل هیچ کس! مثل هیچ چیز!

من تنهای تنها منم! با نگاهی نمناک و لبخند بر لب! گاهی هم با دلی سرشار از شوق و شور!

هستم!

مثل خودم!

با اشک ها و لبخند ها!

با ترانه ها و سکوت!

هستم! چه شاد و چه غمگین!

هستم و همین بودن کافیست تا بهانه ای باشد برای آنچه که هست! برای آنچه که چون نبودم نمی بود!!!

----

سلام.

بعضی وقتا به نوشتن احتیاج دارم! بیشتر از حدی که به نفس کشیدن نیازمندم! درست مثل همین حالا!

همه ی روزا حادثه هایی دارن که خاطره میشه و سعی می کنه زنده بمونه! هرچند خیلی ساده! هرچند خیلی کوچک! درست مثل امروز!

حادثه های ساده با یه جرقه توی ذهن هممون روشن و خاموش میشه، ذهن منم داره با خاطره های عادی و شاید جذاب و شایدم یه کم تلخ ایامی که از نوروز تا حالا گذشته دست و پنجه نرم می کنه!

مثل خنده بازاری که سر یه سری بحث و اتفاق با بچه ها راه انداخته بودیم! بازم جریان خرافات و دعا نویسی و تفکرات مردم! بحث کف بینی و آینده رو پیش بینی کردن! (به شیوه ی مهران مدیری توی فیلم مرد دوهزار چهره: مادر جان!!!!)

مثل داستانهایی که توی ذهنم می نویسم و پاره می کنم! فقط به خاطر اینکه توی لحظه برام تلخ و شیرین میشن!

مثل غمی که توی چهره ی لیلا می دیدم، درست وقتی که دلتنگ هاشم بود که داشت می رفت تهران، درحالی که لیلا نمی تونست توی این سفر همسرش رو همراهی کنه!

درست مثل بغضی که خودم وقتی مجید میره سر کار دارم! مثل همین حالا!

مثل دغدغه های مردم اطرافم که گاهی وقتا با دغدغه های من زمین تا آسمون فرق داره!

دوست دارم بنویسم! اما نمیشه! شاید الان نمی خوام!

شاید بهتره دفتر امروز و دیروز رو همینجا ببندم و منتظر فردا بشم!

یه سکوت، در انتظار یه لبخند...

سعی می کنم مداوم تر بنویسم!

با شوق بیشتر!

پس به امید دیدار

 

/ 7 نظر / 22 بازدید
شاعرگمنام

سلام دوست عزیز و مهربانم پس از مدتها دوری توفیق رفیق گشت و مراد دیدارتان حاصل شد. دل نوشته ی بسیار زیبایی بو (وقتی من و آسمان شبیه هم می شویم.) بسمه تبارک و تعالی الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انالله وانا الیه راجعون یکسال گذشت از بعد شهیدت ای پدر آب شدی از بهر وصال او چه بی تاب شدی من شاهد لحظه ی وصالت بودم آن لحظه پدر شبیهه مهتاب شدی (شاعر گمنام) هفدهم و هجدهم اردیبهشت سخترین وتلخ ترین روز زندگی من بود آپم و منتظر قدوم سبز شما

داريوش

خوشحالم که هنوز مى نويسيد

حسام

سلام. آدرس وبلاگ من عوض شد. لطفا آدرس لینکت رو به www.mirnezami.com تغییر بده. خوش باشی.

جاسوییچی

سلام. من چشم دید هیچ کدوم از معلمای دبیرستانم رو ندارن الا یکیشون. معلم تاریخمون آقای مومنی.هر جا ببینمش دستشو می بوسم.

جاسوییچی

سلام. ممنون که سر زدی. بازم بیا اونورا .