بازگشت

سلام.

از سفر برگشتم. اولین سفر دوری که بدون همراه رفته بودم. یه تجربه ی خوب!

هواپیما یه مقدار تاخیر داشت و وقتی توی مهرآبار فرود اومد هوا تاریک شده بود. خیلی راحت با اتوبوس از داخل فرودگاه تا میدان آزادی رفتم و از اونجا هم به امید زحمت دادم و با راهنمایی اون خودمو به مقصد رسوندم.

دو روز و دوشب اول رو پیش لیلا و توی خونه گذروندیم و فقط برای خرید مواد غذایی چند دقیقه ای خونه رو ترک کردیم. خصوصا که هوا به شدت بارونی بود. اما شبهای بعد مهمون عموهام بودم.

دوست داشتم می تونستم برای روز 22 بهمن تهران باشم اما موقعیت اصلا جور نبود و مجبور بودم با پرواز صبح دیروز برگردم شیراز.  

در هر حال سفر خوبی بود. خاطره ی این سفر به ذهنم می مونه.

زن عمو تشویقم می کرد که تهران رو به عنوان محل زندگی انتخاب کنم اما راستش با همه ی امکانات موجود هر بار به تهران که اتفاقا توش اصلا احساس غربت نمی کنم سفر کردم بیشتر به شهر خودم شیراز علاقه مند شدم! در عین حال عمو مخالف بود و عقیده داشت که تهران واقعا شهر زندگی نیست!

من تا زمانی که مجبور نباشم شیراز رو ترک نمی کنم!

توی مدتی که تهران بودم تقریبا شهر جو آرومی داشت. توی تمام مسیرهایی که رفتم که سمت کارگر و کوی دانشگاه و آزادی تا امام حسین و از شمال هم تا ولنجک رو شامل میشد زندگی شکل عادی اما پر شتاب خودش رو داشت. نمی دونم امروز و فردا اون مناطق چه جوی رو شاهد خواهند بود اما در هر حال برای هم میهنای خوبم آرزوی سلامت و پیروزی دارم.

 

---

وقتی روحیات ایجاب کنه قلم به نوشتن حرف دل مشتاق میشه!

پس اشتیاق قلم باعث ویرایش یا بهتره بگم افزوده شدن یه تکه دیگه به نوشته های این پست وبلاگیم شد: (ساعت 12:38 نیمه شب)

---

 

تو را می شناسم ای مه رو! اما تو با من غریبه ای انگار...

رو می گردانی مباد در خاطرت زنده شوم بی خبر از آنکه هرگز نمرده ام...

قلبم می خواندت و می شنوی! چشمانت را می بندی مباد پاسخت را نظاره گر شوم!

ابر می شوم، باد را به زنجیر می کشی!

ستاره می شوم، توفان را فرا می خوانی!

آب می شوم، عتش را انکار می کنی!

نور می شوم، دل به شب می بندی!

می گریزی از من اما در هر سو می جویمت!

بیهوده مکوش که تو را هرگز غریبه نخواهم پنداشت!

می شناسمت ای غریبه ی آشنا و تو نیز می شناسیم حتی در پس هزاران پرده از انکار...

می کوشی که غریبم بداری و غریبه شوی اما تو آشناترین غریبه ای و من غریبه ترین آشنا...

بی مهرترین هم که باشی، دلم دوباره برای مهربانیت تنگ می شود!! دلم حتی برای نامهربانیت هم تنگ می شود...

اگر آشنایم نمی خواهی باشد! غریبه می مانم!! اما تا همیشه غریبه ترین آشنا برای تو آشنای غریب...

و باز هم دلتنگ می شوم...

تو را می شناسم ای مه رو!

تا همیشه...

تا ابد!!

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

امروز داشتم نوشته های قبلی شما را میخواندم . داستان استهبانات (سابونات) خیلی جالب بود. نمیدونم هنوز اون درخت چنار بلند قدیمی وسط شهر هستش یا نه؟

منصوریان(راستین)

سلامممممممممممم دوست من [گل][گل][گل] با وبلاگ من به ساری سفر کنید [هورا] بازم بیا منم میام [خداحافظ]

مصطفی

خوبه بد نیست.اگه دوست داری منو لینک کن تا منم تو رو لینک کنم.منوباپاتوق ایرانیان لینک کن.قربونت بشم [گل][گل][گل][خداحافظ]

sts-girls

عزیزم اگه به نیومون یا توایلایت علاقه داری به ما سر بزن... وبلاگ ما همیشه خبرای جدیدی داره... به همراه هر چیزه دیگه ای که توایلایتی ها توش باشن... مثل عکس.. خبر...فیلم... کتاب و... منتظر حضورت هستم .. راستی وبلاگت خیلییی خوشگله هاااا[قلب][بوسه][گل]

من گذشته من

سلام خوبی من که مسافرت تنهایی را دوست ندارم موفق باشی

MALOS

سلام دوست عزيز.وبسايت زيبايي دارين.خوشحال ميشم باهاتون تبادل لينك كنم.اگه دوست داشتي به نام "dead with love" لينك كن بعد بهم خبر بده با هر اسمي خواستي لينکت کنم.ممنون

امير

سلام نوشته هاي جديدت را خوندم.منتظر پست بهاري قبل از عيدتم هستم.ببخشيد دير به دير بهت سر مي زنم سرم خيلي شلوغ بوده. پستهاي جديدم نوشتم. قربانت پاييز عريان

اشکان

سلام دوست عزيز محصول مورد نظر را از طريق اينترنت خريد نماييد و ابتدا محصول را دريافت کرده و سپس مبلغ محصول را بپردازيد . اين فروشگاه از قيمت هاي مقطوعي برخوردار است . http://www.shop2net.mihanblog.com در خانه خريد کنيد - در خانه پرداخت کنيد

توشوهر داری ؟ اونوقت بهت اجازه میده تنهایی بری مسافرت ؟بیچاره چه مردیه.