عیدانه

برایم ترانه بخوان...

دیگر جز تو هیچ کس را نمی شنوم!

تو همان سلام نسیم نوازشگر بامدادی...

همان نوای آرامش بخش رقص موج بر ساحل...

کدامین صدا از این خوشتر؟؟؟

صدایم کن که جز تو هر که بخواندم پاسخی نخواید یافت...

کدامین آوا دلچسب تر از ساز بلبل مدهوش و عاشق؟؟؟

کدامین آهنگ شیرین تر از آهنگی که از لبان تو برخاسته، نام مرا در فضا طنین انداز می کند؟؟

برایم لالایی بگو...

چشمانم را که می بندم تصویر لبخندت، روشنی چشمانت، گرمی نگاهت، محبت دستانت، پاکی وجودت، همه و همه به یکباره دیدگانم را می نوازد...

نوای لالاییت را هم که با حضورت همزمان کنی، رویا رویا در اشتیاق غرقه خواهم شد!

و چه آرامشیست مرا در آغوش عاشق تو...

چه با نشاطم وقتی حرارت نگاه و گرمی دستانت را با هم بر دیده و دستانم حس می کنم و چه شاعرانه با تو اوج می گیرم...

آری اینجا ملکوت من و توست و ما دو مرغ عاشقیم که با بالهایی قدرتمند تا خدا اوج می گیرند!

دستم را در دستت بفشر و با قدمهایم هم قدم بمان...

اینجا همان بهشتیست که پروردگار به ما وعده داده بود!

بیا در بهشت خویش عاشقانه گردش کنیم...

دست در دست هم...

بیا در میان سبزه ها با هم قدم بزنیم، بدویم، پرواز کنیم...

بهار میرسد، نگاه کن!

بیا ما هم شکوفه دهیم...

نگاه های تمام قدسیان به ماست!

نیک بنگر که خالق عشق چگونه خلقت خویش را به نظاره نشسته و بر ما لبخند می زند!!

از جویبار محبت آبی برگیر و بر چهره ام بپاش! بگذار روشنای محبت چهره ام را نوازش کند، و از میان دستانم جرعه جرعه محبت برگرفته از جویبار عشق الهی را بنوش و جان را صیقلی بخش!

پاهایت را بر زمین مگذار...

 

فرشته ی من...

مسیر قدمهایت را با شکوفه های معطر یاس و گلبرگ های مقدس محمدی فرش کرده ام!

شب بو ها نیز چون ماه برآید مشامت را نوازش خواهند کرد...

به ماه سپرده ام تا جامه ی خاک را برایت نقره فام و درخشان کند، چونان آسمان پرستاره!!!

دستانم را رها مکن...

بهار نزدیک است!

آمده ام تا پیش از نوروز به تو احساسم را عیدانه دهم!

عشقم را...

وجودم را...

لبخندم را...

از آسمان چشمانت ستاره می چینم و تو نیز از لبانم بوسه برچین!

میخواهم حرارت زندگی را با تو تا همیشه شریک شوم!

 

رویای من...

بهار نزدیک است!

بیا دوباره در هم متولد شویم...

باهم...

عاشق...

مست...

شیدا...

بیا نفس نفس سلام زندگی را با هم شریک باشیم!

لحظه لحظه...

بیا زندگی کنیم!

با اشتیاق...

 

محبوب من...

لبخند را تا ابد بر لبانت ماندنی کن!

شوق را در چشمانت جاودان!

ایمان را در قلبت بی نهایت!

امید را در وجودت زنده!

 

شیرین من...

شیرینی زندگانیم بمان!

بوسه بارانم کن در شکوفه باران بهار...

و من نیز در زیر لطافت و نرمی آفتاب بهاری،

در میان نرمی گلبرگ های معطر،

رها در دستان نسیم،

بر بال فرشته ها...

در روبروی نگاه های عاشق پروردگار خالق عشق...

بوسه بارانت خواهم کرد!

 

دنیای من...

ای که تمام زندگی منی...

ای که هوای نفس کشیدنی مرا و قدرتی برای قلبم تا استوار بتپد...

تو که پادشاه روح و قب منی...

تاجدار و با عظمت...

در اوج و بی تکلف...

ای که هم عاشقی و هم معشوق...

تو که انعکاس تصویر وجود خدایی در دیدگان من!

خدایی که خویشتن را در عشق تصویر می کند...

تو که لبریز از حضور پروردگار روشنایی هایی در روشنایی آسمان زندگیم...

تو که حرمت و قداست قدمهای عشقی بر خاک وجودم...

 

مه پاره ی من...

بهار نزدیک است...

آغوش بگشا!

میخواهم در آغوش گرمت دوباره زنده شوم!

می خواهم سر بر سینه ی عاشقت نهاده، عطر نفس هایت را ببویم و دوباره تازه شوم!

می خواهم دیده در دیدگانت بدوزم و لب بر لبانت بگذارم و دستانم را گرداگردت حلقه کنم و نو شوم!

میخواهم با تو بال بگشایم...

برخیزم...

پرواز کنم...

 

/ 15 نظر / 10 بازدید