اتصالی!!!!

سلام

اولین روز زمستانی به همه ی اونایی که زمستان رو دوست دارن مبارک.

نمی دونم چرا امسال احساس می کنم از فصل سپید خوشم نمیاد!! پیش از این به خاطر ندارم که همچین حسی بهش داشته بوده باشم!!!

بدجوری خسته ام! از خودم! از دانشگاهی که دارم بیشتر از قبل ازش متنفر میشم! از مملکتی که هر روز اوضاعش بدتر از پیشه! از آدمای بی سروپایی که کم نیستن و ادعای فرزانگیشون همه جا رو متعفن کرده!!! حالم داره از این بوی تعفن به هم می خوره!

دیشب یلدایی رو تجربه کردم که مثبت و منفی رو توام داشت واسه همین حس کردم یه جاهاییش اتصالی کرد!! الانم یه جورایی فیوز مشاعرم پریده! پس دیگه زیاده گویی نمی‌کنم و با یه غزل اولین پست زمستانی امسال رو به آخر می رسونم.

دلهاتون بهاری و ایامتون خوش

 

آرام و قرار این دل دیوانه نداشت

آواره ی صحرا، دل من خانه نداشت

من اهل زمستان دقایق بودم

جز باد، دلم مأمن و کاشانه نداشت

خورشید دمادم نفسم را می سوخت

رحمی به تن خسته ی ویرانه نداشت

از نوش لب باده نمی شد سرمست

جان میل لب ساغر و میخانه نداشت

تاریک ترین روشن دنیا شده بود

شمعی که دگر میل به پروانه نداشت

از داغ عتش لب پی باران می گشت

صحرا هوس بارش مستانه نداشت

از دامن هر ثانیه تب می جوشید

تکرار زمان قصه و افسانه نداشت

من مرده ترین زنده ی دنیا بودم

در محفل جمعیش که فرزانه نداشت

حسرت به دل خاک ترک خورده ی دور

این خاک غنی یک شب شاهانه نداشت

/ 14 نظر / 8 بازدید