خوشبختی

 

سالها پیش، قبل از آنکه امپراتوری ایران به حد اعلای قدرت خویش برسد، در منطقه ی لودیه (لیدی)* با کشف اولین معادن طلا و تولید سکه، کراسوس به عنوان قدرتمندترین فرد در کشور خود معرفی شد. او جوانی خوش رو و زیبا، جنگجویی توانا و قدرتمند، مردی دلیر و شجاع و فردی ثروتمند و پرتوان بود که با در اختیار داشتن زیباترین زنان و بهترین امکانات زمان خویش، خود را خوشبخت ترین می دانست!

درست هنگامی که کراسوس خود را مفتخر به داشتن تمام خصایص مذکور می دید، فیلسوفی به نام سولون از یونان به دیدار او آمد.

کراسوس با احترام از سولون استقبال کرد و به نیکی او را پذیرفت. سپس از سولون پرسید که به نظر او چه کسی خوشبخت ترین است؟!

کراسوس انتظار داشت سولون او را خوشبخت ترین بداند اما اینگونه نشد. سولون دو برادر یونانی را خوشبخت ترین ها خواند و داستانشان را اینگونه برای کراسوس نقل کرد:

"دو برادر برومند به دیدار مادر پیرشان رفتند. مادر که آخرین روزهای عمر خویش را با دیدگانی رو به بی فروغی سپری می کرد به دو پسرش گفت:

پسران عزیزم؛ عمر زیادی برای من باقی نمانده در حالی که سالهاست آرزوی شرکت در مراسم جشن خدایان المپ را به دل دارم و می دانم هرگز به آرزوی خود نخواهم رسید! بیش از سه روز به مراسم باقی نمانده و راه دراز است و من ناتوان! شادم که جوانانی چون شما دارم اما اگر جان باختم؛ این تنها آرزوی به دل مانده ی من است!

دو برادر با شنیدن سخنان مادر دستان یکدیگر را فشردند و برخاستند! تخت و کجاوه ای بر پا کردند و مادر را با احترام به جایگاه نشاندند. سپس تخت بر شانه نهاده و با تمام قدرت شروع به دویدن کردند! بی وقفه و پر سرعت! آنچنان که پیش از آغاز مراسم جشن، همراه با مادر پیرشان در محضر خدایان المپ حاضر شدند! اما چون تخت بر زمین نهادند، هر دو از شدت خستگی بر زمین فرو نشسته و جان باختند!

مادرشان در آخرین لحظات عمر خویش به تنها آرزوی بر دل مانده ی خویش رسید!

آن دو برادر خوشبخت ترینند چون با افتخار و عزت و در اوج رضایت تا آخرین لحظه ی عمر زیستند و شاد جان دادند!"

کراسوس با شنیدن داستان سولون بسیار ناراحت شد و این گفته ها را بر خود مپسندید اما با سولون برخوردی نکرد!

زمانی گذشت و کورش کبیر بر ایران زمین حاکم شد! با آغاز حکومت کورش، امپراتوری ایران قدرت گرفت و جنگ قدرتها آغاز شد.

در حمله ی کورش به لیدی، کراسوس خود را ناتوان یافت! درست هنگامی که قصد سوزاندن خود و خانواده اش را داشت، کورش سر رسید و او را به اسارت گرفت!

اما کورش که بزرگ مردی بی همتا بود، با اسیران خود چون بزرگانی صاحب کمال رفتار می نمود. از این رو به کراسوس احترام کرده، وی را به عنوان یکی از مشاوران خویش انتخاب کرد.

از آن پس، مرد اول لودیه، همو که خود را خوشبخت ترین مرد جهان می دانست، با تمام قدرتی که داشت، دیگر مرد اول نبود! او بعد از آن باید پیرو کورش کبیر باقی می ماند و وی را اطاعت می کرد!

کراسوس پس از آن واقعه همواره سولون را به خاطر می آورد و می گفت:

روحت شاد باد سولون!

حقا که معنای حقیقی خوشبختی را تو آشکارا گفتی و من ندانستم! خوشبختی در اوج قدرت و کمال و جمال بودن نیست! خوشبختی رضایتمند بودن و سعادتمند مردن است! خوشبختی شاد جان سپردن است!

خوشبخت آن دو برادر بودند! نه چون منی که مغرور به قدرت خویش، دیده از حقیقت برگرفته بودم و روزی را که به زیر فرو فتادم تصور نمی کردم!

روحت شاد باد! سولون!

...

پ.ن1:

* لودییه یا لیدی اگر اشتباه نکنم منطقه ی ترکیه فعلی بوده!! مطمئن نیستم! باید پرس و جو کنم!

پ.ن2:

این ماجرا برگرفته از داستانی بود که یه زمانی بابا برام نقل کرد تا معنی حقیقی خوشبختی رو بهم گوشزد کنه! به صحت دقیق تاریخی و مستندش اطمینان صد درصد ندارم و با قلم خودم و فی البداهه نوشتمش! اگر نثر خوب و پر قدرتی نداره بگذارید به پای ناتوانی من و به بزرگی خودتون ببخشید!

پ.ن3:

به نظر شما توی سیاست ایران الان کی خوشبخته؟ یا حداقل می تونه احساس خوشبختی کنه؟؟ کی برعکس؟؟ (با در نظر گرفتن حقیقت خوشبختی که سعادت، رضایت و سربلندی و ... هست!!)

پ.ن4:

ساعت رسمی کشور امشب یک ساعت عقبگرد کرد! این تغییر ساعت های سالانه رو برعکس خیلیا دوست دارم و دلم نمی خواد رعایت نشه! به نظر من تغییر ساعت در شرایط خاص خودش لازمه! نظر شما چیه؟

راستی عید فطر هم که دوباره مساله ساز شد! هر سال بحثش بود که یه روز دیرتر عید اعلام شده، امسال یه روز زودتر! برام جالب بود امسال دوتا عید فطر داشتیم! یکی سیاسی و دیگری مذهبی! شما کدومو قبول داشتید؟؟؟

پ.ن5:

یکی دو هفته پیش یه پرینتر گرفتم! کنون 3010 که یه پرینتر لیزری سیاه و سفید هست و برای کار خونگی به من خوب جواب میده! قیمتش هم 96 تومن بود که به نظر من در رده ی خودش مناسب بود!

در کنارش؛ یه کارت گرافیک یک گیگ و دو تا رم دو گیگ هم گرفتم و سیستم رو ارتقا دادم تا آبجی صبا بتونه خوب ازش برای کارای گرافیکی استفاده کنه. خوشحالم که پست آغازین وبلاگش که اتفاقا خودم نوشته بودم با استقبال نسبتا خوبی مواجه شد. امیدوارم بتونه اونقدر خوب بنویسه که طرفدارای زیادی پیدا کنه! اگر دوست داشتید می تونید وبلاگ نو پای صبا خانم رو اینجا ببینید.

پ.ن6:

یه سالگرد دیگه هم از مراسم عروسی من و مجید گذشت! خوشحالم که بهترین و شایسته ترین همسر رو دارم و با تمام وجود بهش افتخار می کنم! از خدا می خوام که هرگز خوشبختی منو در کنار همسر و اعضای خانواده ازم نگیره و لطفش رو ازم دریغ نکنه تا بتونم خوشبخت زندگی کنم و خوشبخت با دنیا وداع کنم!

 

سبز باشید و همیشه خوشبخت!

/ 9 نظر / 38 بازدید
میترا نصیری

سلام وبلاگ قشنگی و پر محتوی داری به وبلاگ منم سری بزن تا با هم بیشتر همکاری کنیم ، مطمئن باش بدون هیچ هزینه و وقت ، اصلآ بدون کلیک روی تبلیغات و عضو شدن تو سایتهای مختلف می تونید درآمد داشته باشی مهم اینکه هر وقت که تو اینترنت بری حالا هرکاری داشته باشی دانلود کردن یا وبلاگ update کردن و غیره برات درآمد حساب می شه چیزی واقعا از دست نمی دی حتی اگه وقتی براش نذاری هر 5 ماه $20 می گیری

مهندس

سلام گلکم مرسی از کامنتت داستانتم خیلی قشنگ بود . سالگرد ازدواجتو تبریک میگم با تمام وجودم . بایدم منو ببخشی که اون روز نشناختمت . هرچی سعی کردم بعدش نشد اس ام اس بیاد . درباره وبلاگتم که هنوز ادامه داره باید بگم ثبات قدم توی کاری که دوسش داریم بهترین و نتیجه بخش ترین کاریه که میشه انجام داد . همون طوری که اشاره کردی چون دوس ندارم یکی دو نفر از زندگیم باخبر بشن وبو تعطیل کردم . وگرنه وقتی تصمیمشو گرفتم کلی گریه کردم . البته چند تا دلیل دیگه هم هست . سال جدید تحصیلی رو بهت تبریک میگم گل خانوم . ان شاالله این ترم کمتر مشکل داشته باشیم توی روند تحصیلیمون . راستی من بدون نوشتن هیچم . حتی اگه خزعبل بنویسم .[لبخند] بای تا های

TaHa AgHiLi

Salam Merci Az Nazaret To Webloge Second7 In Weblogi ke nazar Dadi Dige Berooz Nemishe Ye Weblog Jadid Zadam In Address : www.lastapple.persianblog.ir

امیر

سلام دير به دير مي نويسي اما با درايت و معني دار.اي كاش هر روز مشكلات سياسي بيشتر شه تا ما هم هر روزمون عيد بشه[نیشخند] شوخي كردم. به منم سر بزن.ديگه زياد تحويل نمي گيري؟ اين همه مطلب نوشتم.

یلدا

سلام دوست عزیز طاعاتتون قبول زحمت کوچیکی داشتم براتون از اونجا که ترم جدید درسی با همه پستی وبلندی هاش و تلخی و شیرینی هاش روکرده به ما وباز ازاونجا که بنده در حد توانم اندک گامی در همین مسیر برای عده ای از دوستان برمی دارم از شما گرامی که به هر حال مدتی محصل بودید و یا الان مشغول به تحصیل هستید میخوام که با یادآوری خاطرات قبل سعی کنید تجربه های ناب و کمیاب و زیبا و جالبتون رو که از معلمین و اساتیدتون داشید مطرح کنین تا شاید بتونم در راه پیشرفت و ارتقای سطح علمی کلاس به کار بگیرم.اگر هم توصیه ای نصیحتی پیشنهادی دیدگاه نو و تازهای و خلاصه هرنوع تجربه تدریس .....داشتید حتما شنونده ام. قبلا از همیاری تون سپاسگذارم.[لبخند]

هاشم حکمه

خب، چند دقیقه ای از امشب من هم به خوندن آخرین نوشته تو گذشت که البته خوش بود و خرم! منظورم دقایق خودمه نه نوشته های تو! چون اون نوشته ها همه چیز بود!!! بعضی هاش رو قبلا شنیده بودم لز یک منبع موثق و بعضی ها رو الان فهمیدم. سالگرد ازدواجتون مبارک. خوش باشین همیشه.

سارا

سلام عزیزم.داستان جالبی در مورد سیاست و خوشبختی بود. نمیدونم این روزا تعریف خوشبختی خیلی سخت شده. به نظرم تو سیاست الان کشور ما کسی خوشبخته که حق مردم رو ادا کرده باشه و صداقت داشته باشه.در مورد ساعت رسمی هم باید یگم که درستش اینه که عقب و جلو کشیده بشه نه اینکه هر کی از راه میرسه واسه خودش یه چیزی بگه. انگار تا مجلس تصویب نمیکرد بعضی ها به سلیغه خودشون میخواستن عوضش کنن!! پرینتر جدید هم مبارک. در مورد خواهر عزیزت هم بهش حتما سر میزنم.

حامد

سلام . خسته نباشی .وبلاگ جالبی داری امیدوارم خدا بهتون توفیق عطا کنه . خدا یارتان

joojoo

[خنثی]