بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

به خاک پا گذاشتم خدا دقیقه قبل این

چه بی اراده، بی خبر از آسمان و از زمین

صعود می کند دلم به قله های زندگی

به هر صعود یک فرود از اولین و آخرین

من از تبار آتشم که از افق به پا شود

نشانه ای بهار را ز شعله های آتشین

به عشق زنده می شود دل دقیقه های من

به رقص می کشاندم دوباره عطر یاسمین

چو خاطرات زندگی چه شادمان چه غمزده

منم که ثبت می شوم در آستانه ی یقین

من آمدم که عشق را به خاک سینه حک کنم

مبـاد هیــچ حاجتی دل مرا بجـز همیـن

 

سلام.

یه سال دیگه گذشت و یه چوبخط  دیگه روی دیوار خاطره های زندگیم حک شد.

مثل همه ی سالهای گذشته نسبت به این سالگرد حس خاصی ندارم. یا شاید بهتره بگم حس شعف و شوق چندانی ندارم. امروزم یه روز عادیه مثل همه ی روزای دیگه با تمام دغدغه هاش!

دیشب خیلی اتفاقی بحث سر پیشگویی هایی که از انتهای زندگی شده باز شد. نمی‌دونم چرا ولی حس می کنم شاهد یه اتفاق به این عظمت بودن هرچند ختم به نابودی باشه اما قطعا خیلی خاصه! راست و دروغش رو نمی دونم و حتی نمی‌تونم حدس بزنم چه حکمتی پشت این پیشگویی ها هست اما هرچی که هست دلم می‌خواد واقعی باشه!!!

راستی سفر زیارتیمون به مشهد خوش گذشت و برای همه ی دوستای گلم دعا کردم که سلامت و شاد باشن.

این روزها بیشتر خودمو با کتاب و فیلم سرگرم کردم. شاید بهتر باشه یه کم تعدیلش کنم آخه هردوشون با واقعیت های زندگی تفاوت دارن و امان از روزی که تخیلات بی حد یه خردادی قلقلک بشه...

از همه ی دوستای خوبم که به هر طریقی تولدمو تبریک گفتن ممنونم.

سربلند باشید

/ 26 نظر / 8 بازدید