عشق...

گاهی وقت ها اشتیاق پرواز در دل کبوترها گم می شود! می نشینند روی یک شاخه و زل می زنند به برگ هایی که تا زردیشان چیزی نمانده!

فرداست که پاییز رخ نمایی کند و نه برگی باقی بماند و نه حس پرواز برگردد!

تا پرهای شادمانی کبوتر دلم همرنگ اندوه پاییزی کلاغ ها نشده باید دوباره پرهایم را بگشایم و در آسمان اوج بگیرم!

آهای کبوتر سپید پر...

دل بستن حتی اگر به زیباترین برگ های سبز هم که باشد نباید اسیرت کند!

سبزی برگ های زیبا هم آنقدر ابدی نیست که دلخوش بمانی!!

برگها سهم بادند!

سهمت را از آسمان طلب کن!

دوباره اوج بگیر!

تا پاییز نیامده...

تا اسیر زردی و سردی نشدی!!!

اوج بگیر!

این بالها را برای پرواز به تو هدیه داده اند!!!

عاشق بمان اما اشتیاق پرواز را بیش از پیش در قلبت زنده کن!

شعله های سر به فلک کشیده ی عشق تو را در زمستان هم گرم خواهند کرد اگر به بلندای آسمان آبی و مالک همیشه حاضرش بیش از برگ های امروز سبز بر شاخه و فردا گریزان در دست باد دل بسته باشی!

آسمان همواره سقف سرت خواهد بود...

آبی و وفادار!

با تو می خندد...

با تو می بارد...

با تو می غرد...

همراه با درخشش چشمانت می درخشد،

و با اندوهت ابری می شود!

بگذار برگها مثل هر سال طلایی و سرخ گرداگرد وجودت به رقص در آیند.

تو نیز همراهشان برقص!

پرواز کن...

بنگر که تمام رنگها بر چهره ی دلنواز آسمان نقش خاطره می زنند!!!

برگها را عاشقانه بنگر...

اما به خاطر بسپار...

عشق پیش از آنکه سرخ و سبز باشد، آبیست!!!

 

/ 21 نظر / 8 بازدید