آموخته ام که صبوری کنم...

سلام.

دیروز به این فکر می کردم که چه موضوعی می تونه برای یه نوشته ی جدید وبلاگی مناسب باشه اما اصلا تصورش رو هم نمی کردم که موضوعی که این پست خواهد داشت تا این حد برام غم انگیز و سنگین باشه!

همیشه روزهامون رو با افکار خاص شروع می کنیم. گاهی با لبخند، گاهی با چهره ی در هم کشیده!! گاهی هم بی خیال بی خیال!!

امروز روزی بود که من با ذوق و سرحال از خواب بیدار شدم و به صبح سلام دادم. تصمیم داشتم که یه روز قشنگ و شاد رو به شب برسونم و لحظه ای به این فکر نمی کردم که ممکنه نیمه های روز چه اتفاقی رخ بده...

قصه از اینجا شروع میشه که چند روز پیش عمو حسن "عموی کوچکم" به خاطر ضرب دیدگی زانو مراجعه کرد به بیمارستان و قرار شد برای رفع مشکل لختی خون یه جراحی کوچک داشته باشه. موضوع اونقدر ساده بود که هیچ کس دلنگرانی نداشت. ظاهرا امروز قرار بود عمو از بیمارستان مرخص بشن. ظهر حدود ساعت 3 بابا و عموی بزرگم رفتن بیمارستان تا هم عیادتی از برادر کوچکشون کرده باشن و هم اگر کاری لازم بود انجام بدن اما زمانی که رسیدن بیمارستان دیدن مردی که ساعتی قبل برگه ی ترخیصش هم ثبت شده بود روی تخت و زیر شوک هست!!!

بیمارستان اونقدر بی سر و صاحب بوده که یه جراحی ساده باعث نفوذ عفونت به خون شده و در یه لحظه حال عمومی بیمار رو از خوب به بسیار بد کشونده. تمام این اتفاقات فقط در عرض کمتر از یک ساعت رخ داد!! اگر سهل انگاری مسئولین بیمارستان رو نادیده بگیرم می تونم بگم که همه چیز به خواست و اراده ی خدا بود و اراده ی خدا هم ختم به وداع...

عمو به خاطر یه ضربه ی کوچک و یه جراحی کم اهمیت فوت شدن و غم سرتاسر وجود همه ی ما رو پر کرد!

وقتی حسین پسر عمو حسن که از این به بعد مرد و سرپرست خانواده به حساب میاد رو تا اون حد خمود و اندوهگین دیدم تمام سنگینی دنیا رو روی قلبم حس کردم! بغضی که گلومو می فشرد واقعا دردناک بود اما به زور هم که شده به چشمهام دستور سکوت دادم!

از کودکی همیشه این حرف بابا توی گوشم بوده و هست که وقار و سنگینی فرد توی بدترین شرایط می تونه نشون از ایمان و استقامتش باشه. حتی همین امروز هم توی بیمارستان و درست وقتی همه اشک می ریختن و زن عمو بلند بلند گریه می کرد، بابا بهم گوشزد کرد که از شیون و زاری حتی برای سنگین ترین درد دنیا بیزاره و از من و خواهرام توقع داره که این نکته رو همیشه در نظر بگیریم!

بابا در حالی که به سختی روی پاهاش ایستاده بود در سکوت لب می گزید، اشکهاش رو فرو می خورد! درست مثل من...

محیط بیمارستان همیشه برام تنفر انگیز بوده! متاسفانه هرگز نتونستم و نمی تونم به پزشکها و پرستارای کشورمون اعتماد کنم. واقعا متاسفم که همچین حسی دارم! برای خودم متاسفم! برای هم میهنام!! برای کشورم...

دلم برای عمو حسن تنگ میشه. واسه حرف زدنش! واسه سادگی و صفایی که داشت! واسه وقتی که دستمو محکم توی دستش می فشرد و می گفت: "چطوری عمو؟؟"

همه ی خاطره هایی که از مسجد فقط به خاطر حضور یه مرد ساده و بی آلایش مثل عمو توی ذهنم نقش بسته بود دوباره بارها و بارها از جلوی چشمام رد شد! و مثل تیغ تمام قلبمو تکه تکه کرد!

و حالا که تنهام...

حالا که دارم سعی می کنم با نوشتن سنگینی بار غمی رو که داره دلمو له می کنه کم کنم...

صورتم خیس اشکه! همون اشکهایی که در حضور جمعی که شاید با خودشون حتی تصور کرده باشن "سارا چقدر بی احساسه!!" اجازه ی رخ نمایی نداشت!!

من از پدر آموخته ام که صبوری کنم! آموخته ام که به هیچ بهانه ای به شیون و زاری وقار گم نکنم! آموخته ام که به دستهای خدا تکیه کنم تا هرگز به زانو خم نشم!!

آموخته ام... اما معنی غم را می فهمم! رنج اندوه را حس می کنم و من هم مثل دیگران می شکنم!!

اما عموی من چه سعادتمند بود که عاقبت به خیر شد! کاش منم پیش خدا اونقدر عزیز باشم که روز رفتنم با لبخند دستهای خدا رو بگیرم و در حالی دنیا رو ترک کنم که دیگران برام دلتنگ میشن. از اینکه قبل رفتن نیاز به تیمار داشته باشم و بعد رفتن دیگران بگن "خدا رو شکر که راحت شد" با تمام وجود بیزارم!

خدایا، سعادت عاقبت به خیری دنیا و آخرت رو از من و عزیزانم دریغ نکن!

"آمین"

خاطره ی تلخ امروز هرگز از ذهنم پاک نمیشه اما چون می دونم خدا همین نزدیکی هاست باید صبور باشم تا حسین و فاطمه که در غم از دست دادن پدر به سوگ نشستن اندوهگین تر نشن!

تا مقدمات ترخیص از بیمارستان و تدفین مهیا بشه سایر اقوام از تهران بیان شیراز احتمالا مراسم ختم به روز جمعه ی پیش رو موکول میشه.

یه آخر هفته ی غم انگیز...

از همه می خوام برای شادی روحش دعا و برای خانواده و بازماندگانش از خدا طلب صبر کنن.

انا لله و انا الیه راجعون

---

پ.ن:

چند روز پیش با اشتیاق تمام به وحید "پسر عموی عزیزم" پیام دادم و پرسیدم که این تابستون از تهران دل نمی کنن و برای دیدار و تنوع یه سر شیراز نمیان؟ وحید در جواب بهم گفت: خودت می دونی که برای عروسیا میایم شیراز!!

توی ذهنم به این فکر می کردم که آیا مورد عروسی به این نزدیکیا داریم؟؟؟

عروسی نزدیک نبود اما...

از این تلخ تر نمیشه اما دنیا همینه! یکی متولد میشه، یکی از دنیا میره! یکی عروسی می کنه و یکی درگیر جداییه!!

آخر قصه ی همه ی ما رفتنه. پس چه بهتر که قبل رفتن بیشتر قدر همو بدونیم!

یادمون نره که...

بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت

بیاید که ما خاک باشیم و خشت

/ 27 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم ملک لامکان

سارا جون عزیزم خیلی متاثر شدم دلم پیشته خداوند عموی دوست داشتنیتو رحمت کنه خانم زندگی بدون عزیران بسیار سخت است ولی به خوشیها سختی ها و سوختنها هم عادت خواهیم کرد. زندگی آن گونه که گمان میکنی نیست بلکه همین است که است اینکه چگونه با زندگی کنار بیایی انرا متفاوت میکند. شکوه های من درخشندگی دنیا را پنهان میکند. امیدوارم و اسه عمو زاده هات سختی این اتفاق رو خداوند خودش آسون کنه [گل] مواظب خودت باش

محمد صادق

سلام ، متاسفم ، روحش شاد دقیقا میدونم چه حسی داری ، منم روز عید اینطوری شدم ، آره همین عیدی که گذشت ، صبح همه با خوشحالی دور هم بودیم ، ولی ساعت 3 بعد از ظهر پدر بزرگم که 5 سال تو خونه ما زندگی میکرد از پیشمون رفت . منم دقیقا مثل همین اس ام اسو واسه دختر عموم زدم و اون گفت ما نمیایم ، ولی فرداش اومدن . در ضمن در صورتی که مایل به تبادل لینک هستی منو با عنوان »رقصنده در تاریکی« لینک کن و بگو با چه اسمی لینکت کنم .

پویا

Eminem - Not Afraid (Intro) Yeah, It's been a ride... اره این یه سواری بود I guess I had to go to that place to get to this one من حدس میزنم باید به اون منطقه برم یا به این یکی هم برم Now some of you might still be in that place حالا ممکنه بعضی از شما هنوز تو همون منطقه باشین If you're trying to get out, just follow me اگه تو تلاش میکنی بیای بیرون فقط بیا دنبال من I'll get you there من تو رو به اونجا میرسونم Verse 1 : You can try and read my lyrics off of this paper before I lay 'em تو میتونی تلاش کنی و لیریکس منو بخونی از این ورقه قبل از اینکه بخونمش But you won't take this thing out these words before I say 'em اما تو این رو بیرون نخواهی آورد از این کلمات قبل از اینکه بگم Cause ain't no way I'm let you stop me from causing mayhem چون هیچ راهی نیست که من تو رو بذارم منو نگه داری از ضرب و شتم When I say 'em or do something I do it, I don't give a damn وقتی که من چیزی میگم یا انجام بدم انجامش میدم من اهمیت نمیدم What you think, I'm doing this fo

سارا

تسليت مي گم . واقعا متاسفم هم به ماجراي شما هم به اوضاع سواد پزشكاي كشورمون ه ديگه چيزي ازش باقي نمونده

Sara

به نام صاحب شانس « با عشق هم چيزممکن است.» موقعي که اين نامه را دريافت مي کنيد کسي راکه دوست داريد ببوسيدومنتظريک معجزه باشيد. اين نامه براي خوش شانسي شمافرستاده شده است نسخه اصلي درکشورانگلستان مي باشد.اين نامه9باردردنياچرخيده است شانس براي شمافرستاده شده است ظرف مدت 4روزپس از دريافت اين نامه اخبارخوشي را دريافت خواهيدنمود به شرط آنکه شماهم به نوبه خود آن رابراي ديگران ارسال نماييد.اين شوخي نيست باارسال آن شما خوش شانسي خواهيد آورد پول نفرستيدکپي ها رابراي اشخاص بفرستيد که فکرميکنيدبه شانس احتياج دارند.اين نامه را نگه نداريد.اين نامه راظرف مدت 96ساعت ازدست شما خارج شود. يک افسر آر.آ.پي.هفتاد هزاردلاردريافت نمود.جرلبرن ده هزار دلار دريافت نمود ولي چون اين زنجيرراشکست آن را ازدست داد. درهمين حال درفيليپين جين ولنز به دليل اينکه اين نامه رابه جريان نينداخت6روزپس ازدريافت آن همسرش راازدست داداگرچه قبل از مرگ همسرش775هزاردلاردريافت نموده بود.حتماُ20 کپي بفرستيدو ببينيدکه ظرف مدت 4روزچه اتفاقي مي افتد. اين زنجيره از ونزوئلا شروع شدواين نامه ازبانرک آنتولي پيگيري وبه ميليونري در آمريکاي جنوبي نو

سلام سارا جان [گل]خیلی قشنگ مینویسی برات آرزوی موفقیت دارم به آقا مجید سلام برسان قربانت فتانه

آیدا

سلام .اول از همه تسلیت میگم سارا جان از اونجایی که من خیلی دل نازکم نتونستم گریه نکنم آخه من خیلی تنهام هستم اومیدوارم خدا به بچه هاش یه صبر زیاد بده. کارت خیلی قشنگ بود بهم آرامش داد

علی محمد

فوق العاده فوق العاده چقدر صریح و زیبا چقدر آرام بخش و مسلط غبطه میخورم اما افتخار میکنم که همچین هموطن با ذوق و علاقه ای دارم

علی محمد

زبان خامه ندارد سر بیان فراق وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق دریغ مدت عمرم که بر امید وصالبه سر رسید و نیامد به سر زمان فراق سری که بر سر گردون به فخر می‌سودمبه راستان که نهادم بر آستان فراق چگونه باز کنم بال در هوای وصال که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق بسی نماند که کشتی عمر غرقه شودزموج شوق تو در بحر بی‌کران فراق اگر به دست من افتد فراق را بکشمکه روز هجر سیه باد و خان و مان فراق رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب قرین آتش هجران و هم قران فراق چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یارمدام خون جگر می‌خورم ز خوان فراق فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشقببست گردن صبرم به ریسمان فراق به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ به دست هجر ندادی کسی عنان فراق