یک غزل از میان برگهای دفتر شعرم!

سلام.

بعد از مدتها گفتم شاید بد نباشه یکی دیگه از شعرهامو هم بنویسم توی وبلاگ.

قبلا بیشتر ادبی می نوشتم نسبت به این ایام, اما امروز فرصت مناسبی بود تا یه بار دیگه دفتر شعرمو بردارم و مجدد زیر سایبانی از عشق ورقش بزنم!

امیدوارم خوشتون بیاد. و البته خوشحال میشم اگر نقص هاشو بهم گوشزد کنید تا در صورت امکان اصلاح کنم.

 

 

همین که عاشق چشم ترم شدی کافیست

در این زمانه ی بد باورم شدی کافیست

همین که در غم تنهایی غروب دلم

طلوع روشنی دیگرم شدی کافیست

شبست و از سر سودا سری نمی ماند

همین که در شب سودا سرم شدی کافیست

کویر بودم و بی بار و آتشم در بر

همین که شاخه گلی در برم شدی کافیست

مرا سلام و نگاهی ز دیدگان تو بس

همین که از قفس تن پرم شدی کافیست

 

همواره شاد و پایدار باشید

/ 17 نظر / 13 بازدید