فراتر از ملائک

سلام
قول داده بودم که شعرهام رو هم اینجا بنویسم.
حسابی توش موندم که از بین اون همه نوشته (شعر) کدومو انتخاب کنم!
آخه می دونید...
یه شاعر همه ی شعراشو دوست داره. حتی اکه بی معنی، زشت یا بی سر و ته باشن!
منم یه شاعرم دیگه!!
البته دلم نمی خواست که باعث بشم هر کس اینجا میاد بهم بخنده و بگه عجب شاعری!!
خلاصه بعد کلی دردسر و هزار بار ورق زدن دفترام، تصمیم گرفتم که از یه شعر قدیمی شروع کنم. یکی که ازش خاطره های خوب دارم.
خواهش می کنم برا قضاوت عجله نکنید. بذارید چند تا شعر تازه تر هم بنویسم بعد .........
خیلی خوشحال می شم که راهنماییم کنید تا نوشته هامو صحیح کنم.
قبلش یه توضیح بدم ...
من از وقتی بچه بودم و مدرسه نمی رفتم ، شاعر بودم . البته شعرام خیلی بچه گانه بودن! هم سن خودم!!
بیشتر با ردیف و قافیه سر و کار داشتم ولی حالا بدون قافیه نوشتنو هم دوست دارم.
هنوزم توی نقطه ی صفرم ولی از زیر صفر تا اینجا ، هر چی که دارم و به هر جا که رسیدم ، اول مدیون عزیزترین و بهترین آدم دنیا یعنی پدرم هستم ، بعد مادر و خانواده ی خوبم و همینطور استاد قاسمیان که وقتی 11 سالم بود توی شب شعر پرشکستگان عشق بزرگترین قوت قلب رو به من داد و در واقع کاری کرد که به خودم امیدوار شدم.
من اولین تجربه ی خوندن شعرم رو در حضور عموم که همه از اساتید و برجستگان بودن در همون شب شعر هرگز فراموش نخواهم کرد!
وقتی که قد تریبون هم از من بلندتر بود.......!
استاد با دیدن اون شعر بچه گانه برا من که یه غریبه بودم کار بزرگی کرد.
همیشه مدیونشم!
خیلی خوب. کافیه!! شرمنده من پر حرفم یه خورده!
حالا اون شعر...................

فراتر از ملائک
من ماهم و مه زاده و مه روی
هم سیرت دریاست سرشتم
از صنع خداوند تبارک
همچون پریان اهل بهشتم
من پاکم و هم صورت امید
با لطف خدا عاشق و مستم
در میکده ی عشق الهی
از بند هزار غصه رستم
من نورم و یک آیت برتر
بر خاک خدا زاهد و شاهم
گر جاده ی احساس بپویم
جبریل خورد حسرت راهم
من صاحب روحم که الهیست
سرمست بهار و صنم و یاس
سیرابم از این رحمت و نیکی
دلشادم از این جرعه ی احساس
بال و پر خویش می گشایم
تا نور افق خرم و شادان
روزی که دلم همچو کبوتر
پر می کشد از ظلمت زندان

/ 0 نظر / 16 بازدید