رقص دلدادگی

کاش بی اراده این همه دلتنگ نمی شدم!

این همه منتظر!

این همه تشنه!

کاش اینگونه به سلام و کلامت دل نمی بستم!

به خودت هم!

به لبخندهایت، شیطنت هایت، با من همراهی کردنت!

کاش می توانستم ذهنم را در مسیر پر تلاطم زندگی آرام پیش برم.

من که در آینه ی بی غبار خیال، دست در دستان نسیم قله های عاشقی را فتح می کنم، قدم به قدم، پرشور، تا شاید در هوای شورانگیز اندیشه ها با نبودن هایت کمی صبورانه بسازم!

در غوغای تمام خواستنی ها!

من...

تو...

ما!

رها در آغوش باد...

آزاد در دستان نسیم...

عریان در محضر احساس!

آن زمان که باد چون مطربی مست دست در گیسوان آشفته ام، چنگ می نوازد و دنیا را به رقص وا می دارد،

آن دم که در رقص موزون احساس، در هر چرخش از دامنم به دامن طبیعت گل می بارد...

می خوانمت...

با رساترین آواز...

با دلرباترین نوا...

با تواناترین نفس!

بنگر!

به نظاره بنشین این رقص و آواز پر شور و عاشقانه را...

بشنو!

گوش دل بسپار به نوای موسیقی احساس...

آنجا که قلبم از همیشه عریان تر، بی حصار و بی انتها تو را تمنا می کند...

همان قلبی که با اندیشه ی لبخندهایت، بی حساب و پر شتاب می تپد!

گم کرده ای دارم انگار وقتی نیستی!

می جویمت...

می جویمت، که دلیل بی اراده دلتنگ شدنی...

دلیل انتظار...

جرعه ای تا عتش و تشنگیم را فرو بنشاند!

می جویمت تا در رقص شورانگیز عشق، دستانم در دستهای تو آسمان را نقاشی کند...

تا در محفل مهر و دلدادگی، با حرارت عاشقانه ترین بوسه های آتشین، زمستانم برای همیشه بهار شود!

آزاد آزاد...

رها...

در آغوش عشق...

در بر دلدار!

 

/ 20 نظر / 8 بازدید