دهمین سالگرد...

انگار همین دیروز بود...

من بودم و کودکانه‌های بی پایانم، من بودم و رویاها و آرزوها و خیالات تمام نشدنی‌ام، من بودم و انتظار نیمه‌ی گمشده‌ام که تو آمدی...

یک روز زمستانی، درست از همان روزهایی که در دیارمان درختان بادام شکوفه می‌دهند و ابرها بهاری می‌بارند، یک بهمن ماه خاطره‌انگیز، گم‌شده‌هایمان پیدا شد! نهال وجودمان شکوفه کرد و لب‌هامان به غنچه‌ی لبخند آراسته شد. روزی مثل همین بود که سرنوشتمان بهم گره خورد! من، تو، آرزوها و رویاهایمان...

انگار همین دیروز بود...

چقدر زود میگذرد لحظه‌های تلخ و شیرین زندگی و ما در کنار هم رشد می کنیم، اوج می‌گیریم، زمین می خوریم، بر‌میخیزیم! گاهی به رسم انسان بودنمان خطا می‌کنیم و دگرگاه به رسم انسانیتمان بر یکدیگر بخشش! این همان راز شادمانه زیستن و سعادتمندی ماست!

انگار همین دیروز بود...

رو‌بروی آینه می‌ایستم، دیگر آن دختر بچه‌ی 19 ساله در آینه به من لبخند نمیزند! امروز، من با غرور و افتخار در آینه به چهره‌ای می‌نگرم که اگرچه گرد زمان انعکاس کودکی را در چهره‌اش کمرنگ کرده اما به او تجربه‌های تلخ و شیرینی داده که به تمام کودکانه‌ها می‌ارزد! تجربه‌هایی از اشک و لبخند! امید و ناامیدی! عشق و اندوه! سردرگمی و سربلندی! شکست و پیروزی!

آینه روبروی من تصویر خاطراتی را منعکس می‌کند که با دیدنشان گاه به خود می‌بالم و گاه شرمسار می‌شوم، گاه می‌خندم و گاه اشک می‌ریزم و می‌دانم تو نیز این‌چنینی. اما پس از مرور یک دهه خاطرات مشترکمان هر دو نیک می‌دانیم که زندگی با گذشت، محبت، عشق و امید همیشه شیرین خواهد بود.

آموخته‌ام که هیچ تکیه‌گاهی به استواری تو نیست!‌ هیچ احساسی به عمق عشق تو! هیچ محبتی به گرد محبتت نمی‌رسد. محبتی که در پشت سکوت لبهایت در چشم‌های مهربانت رخ می‌نماید!

آموخته‌ام که دل بستن به غیر تو برایم غیر از اندوه ارمغانی ندارد و می دانم که بی حضور مهربانت اندوه تمام ثانیه‌ها بر سرم فرو خواهد ریخت!

برای خواندن احساست که در نبض وجودت جریان دارد و از پس پرده‌ی روح و قلبت شعله می‌کشد از تمام گفتنی‌ها، شنیدنی‌ها، خواندنی‌ها و حتی از تمام هدیه‌های دنیا بی‌نیازم.

می‌دانم که دوستم داری...

می‌دانم که دوستت دارم...

می‌دانم که هرگز ارزش داشته‌هایم را به فراموشی نخواهم سپرد و شیرینی لبخندم را با غیر تو شریک نخواهم شد! تو که در شراکت بی نقصی و در اعتبار بی همتا...

به وجود تو مفتخرم...

به بودنت نیازمند!

به عشق و لبخندت محتاج!

تو که دیده بر تمام کاستی‌های وجودم بسته‌ای و بر من جرعه جرعه از جام گذشت و مهربانیت نوشانده‌ای...

آری به تو که شریک شادمانی و اندوه منی...

شریک دارایی و نداریم!

شریک خطا و درست اعمل و رفتارم!

شریک اشک و لبخندم...

آری به تو، به شریک زندگی‌ام، به همسفرم، به همسرم می‌بالم و شادم که در پی طوفان‌های ویران‌گر زمانه، در گذر از خم کوچه‌های پیچ در پیچ و جاده‌های پر فراز و نشیب زندگی، استوار و شادمانه خاطره‌ی پیوندمان را دست در دستان تو و هم‌آغوش مهربانیت جشن می‌گیرم.

انگار همین دیروز بود...

ده سال گذشت،

من و تو، هنوز در ابتدای راهیم...

ابتدای راه خوشبختی و سعادتمندی!

و در کنار هم، هم‌نوا با هم، کلیدهای سپید و سیاه ساز زندگی را خواهیم نواخت. آنگونه که موسیقی زندگیمان تا همیشه دل‌نواز و خوش آهنگ باشد...

 

/ 2 نظر / 40 بازدید
Hadis

tabrik migam azizam [پلک]

President Evil

سلام. خوش باشی همیشه و مبارک هم باشه!