مشهدی محمد بقال و محمدبن عبدالله (ص)

سلام.

چند روز اخیر برای من روزای بدی نبود. هرچند حال خوشی نداشتم و الان به خاطر سرماخوردگی تقریبا توانایی تکلم ندارم! اما هنوز ذهن و قلمم کار می کنه.

امتحانای میان ترم شروع شدن و متاسفانه اولیش جالب نبود! به خاطر سرماخوردگی که داشتم دو روز اخیر رو درس نخوندم. اما خودمو با یه کتاب داستان که نیازی به تمرکز نداشت سرگرم کردم و خیلی لذت برم.

در هر حال حالا که نمی تونم راحت حرف بزنم بیشتر دوست دارم بنویسم. پس یه ماجرای دیگه از شنیده هامو از زمانهای قدیم براتون می نویسم.

این ماجرا مربوط هست به زمان جوانی پدرم وقتی که پای منبر یکی از وعاظ برجسته ی اون زمان ماجرایی رو از زبون خودشون میشنوه و بعدها برای من تعریف می کنه. من ماجرا رو به زبان و قلم خودم و به نقل از ایشون براتون شرح میدم:

---

شرط بندی دو واعظ:

روزی در مسجد نو (مسجد شهدای امروزی) واقع در شیراز، یکی از بزرگترین وعاظ زمان بر منبر نشسته بود و سخن می گفت. وی "فخر استهباناتی" نام داشت. فرزند "شیخ المحققین" و نویسنده ی چندین کتاب مذهبی از جمله "کشکول فخرالمحقین"!

واعظ در برابر خیل عظیم حاضرین در مسجد ماجرای شرط بندی خود با یکی دیگر از وعاظ به نام را چنین نقل کرد:

"من در جوانی نیز چون اکنون بر منبر ساعاتی را با بیان مطالب علمی و اخلاقی در حضور مردم سپری می کردم. تا اینکه روزی مرحوم دستغیب (پدر شهید دستغیب معروف شیراز!) به من گفت:

آقای فخر! روضه ات را بخوان و با این مطالب مردم را به دردسر نیانداز و وقت ما و آنها را نگیر! زیرا هیچ کس به گفته های تو توجهی ندارد! اگر روضه ای بخوانی و اشکی جاری شود، هم تو و هم مستمع ثوابی برده اید!

(همواره روحانیون علاقه مند بودند فرصت بیشتری برای سخنرانی داشته باشند. پس برای وقت بیشتر با هم به مباحثه می پرداختند!)

من خدمت ایشان عرض کردم که ملت فهیم ایران که از قدیم الایام به درایت و هوشیاری معروف بوده و هستند مسلما از صحبت های من بهره ی وافر را خواهند برد.

سید فرمود: من با تو شرط می بندم که هیچ کس (اکثریت جمع حاضر) به گفته ی وعاظ توجهی ندارد!

پذیرفتم!! ده تومان نذر بستیم! (10 تومان حدود 60 یا 70 سال پیش که مبلغ بسیار زیادی بوده است!)

چند روز بعد سید بر منبر رفت. پیش از آن به من گفت که به حرفهایش خوب توجه کنم و عکس العمل مردم را نیز زیر نظر داشته باشم.

سید گرم صحبت شد و در میان سخنانش چنین گفت:

" دیروز در بازار از در دکان مشهدی محمد بقال عبود می کردم. (محمد را بسیار کشیده و با تشدید بخوانید!!)

صدای صلوات مردم بلند شد! سید ادامه داد:

مشهدی محمد بقال به من گفت... (باز هم محمد را کشیده و با تشدید بخوانید!)

این بار هم صدای صلوات در فضا پیچید!!

سید هفت بار نام مشهدی محمد بقال را با همان لحن و شیوه تکرار کرد و هر هفت بار صدای صلوات مسجد را پر کرد.

سرانجام سخنان سید با والسلامی پایان یافت و وی از منبر پایین آمد. به سرعت به من نزدیک شد و گفت: ده تومان را بپرداز که فقیری منتظر است!! مردمی که میان محمدبن عبدالله (ص) و محمد بقال تفاوتی نمی بینند چگونه به حرفهای تو توجه دارند؟ پس دیگران را به دردسر نیانداز!

در کمال تعجب ماجرا را دیدم. اما چه کنم که ترک عادت ممکن نیست و امروز نیز که پیرمردی هستم به این نصیحت گوش نکرده ام!!"

---

اینم از ماجرای فخر و مستمعینش!

چندتا جریان دیگه هم شنیدم که شاید توی نوشته های بعدیم توی وبلاگ بذارمشون. امیدوارم خوشتون بیاد.

شاد و سرفراز باشید و برای سلامتی همه (و البته من!) دعا کنید.

به امید دیدار

 

/ 11 نظر / 10 بازدید