گلستان زندگی

سلام

سال 82 بود که یک شعر کوتاه توی کتاب دوستم توجه منو به قدری جلب کرد که توی وبلاگم نوشتمش. امروز قصد دارم مجدد بنویسمش اما این بار از سر تجربه و با این دلیل که شخصا درکش کردم و با مرورش سعی می کنم مثبت بمونم، باگذشت باشم، به نامردمی‌های زمونه بخندم، به قضاوت های درست و نادرست دیگران بی اعتنا بمونم و حقایق رو به خدا بسپارم.

بپذیرم انسان جایزالخطاست و خودم درباره‌ی کسی به هیچ نحوی قضاوت نکنم. روزهایی میان که آدم‌ها با حاصل کاشته‌هاشون روبرو می‌شن و نتیجه‌ی اعمال و رفتارشون رو به بهترین و کامل‌ترین شکل درو می‌کنن.

سعی می کنم با به خاطر سپردن این نکته که مواجهه با دو روی تلخ و شیرین قصه‌ی زندگی امر اجتناب ناپذیری هست اما در هر شرایطی خدایی هست که ناظر به تمام رخدادها باشه و مخلوقش رو به حال خودش رها نکنه، لبخند رو روی لبهام موندگار حفظ کنم.‌

آرزو می کنم در سرتاسر گلستان زندگی از زخم خارها در امان بمونید و لحظه هاتون همواره پر از شادی و لبخند باشه.

 

زندگی یک گل سرخ است

پر از خار‏

پر از برگ

پر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و خار و گل و برگ

همه همسایه ی دیوار به دیوار همند!

/ 5 نظر / 8 بازدید