خرافات دلیلی بر هراس مردم و عدم اطمینان از آینده!

سلام.

این ایام با تمام فراز ونشیب هاش باعث شده که کمتر فرصت کنم به نوشتن توی وبلاگ فکر کنم. اما امروز بحث هایی شد که منو به یاد یه شنیده انداخت که به نظرم برای وبلاگ موضوع بدی نیست!

مدتها پیش از سر یه سری کنجکاوی ها با بچه ها دنبال مطالبی در باب کف بینی بودیم و چیزایی هم پیدا کردیم که برامون جالب بود. من خیلی کمتر از مجید درگیرش شدم اما مجید اطلاعاتش رو با سحر تقسیم کرد. چند روزی فقط برای تفنن و خنده وقتی دور هم جمع بودیم با کف بینی و به بیانی فال گیری سر خودمون رو گرم می کردیم. اتفاقا چند مورد از چیزایی که در این میان رد و بدل شد اتفاق افتاد که از جمله ی اون پیش بینی مجید برای ازدواج دختر خاله و پیش بینی سحر برای ازدواج پسرخاله بود که دقیقا در همون زمانهایی که بچه ها گفته بودن رخ داد و باعث شد دیگران کنجکاو بشن!

این کنجکاوی ها بین دوستای سحر که به قول خود سحر همه شدیدا به فال عقیده داشتن خیلی بالا گرفت! دوست سحر که از اتفاقهای جاری با خبر بود توی سرویس دانشگاه از سحر خواسته بود که دستشو ببینه و سحر هم از سر شوخی براش یه چیزایی گفته بود و خندیده بودن. اما بچه ها جدی گرفته بودن و ریخته بودن سر آبجی ما!

اون روزا گذشت و تب اون جریانات هم به ظاهر فروکش کرد تا اینکه امروز توی دانشگاه دوباره بچه ها دور سحر جمع شده بودن که آره چیزایی که گفته بودی رو فالگیرای دیگه گفتن و از این حرفا!  و روز از نو و روزی از نو!

سحر وقتی به خونه برگشت با خنده تعریف می کرد و از گفته های بچه ها که همگی انواع مختلف فال رو از حلقه و قهوه و ورق و کف بینی و غیره تجربه کرده بودن نقل قول می کرد.

یادم به دختری افتاد که وقتی برای دیدن یکی از دوستام رفتم خوابگاه دیدم توی خوابگاه دانشجویی با یه بسته قهوه و یه فنجون کار و کاسبی راه انداخته بود و اتفاقا کارش حسابی می گشت! هر فال چهار هزار تومن! من که عقیده ای به اینجور چیزا نداشتم خندیدم اما بچه ها واقعا برای اعتقادشون خرج می کردن!! به مسخره به سحر گفتم حیف که اهل کاسبی نیستی!! و هر دو خندیدیم!

اما در همین زمینه جریانی رو براتون نقل می کنم که اگر اشتباه نکنم نقل قولی هست از "عباس پهلوان" سردبیر مجله ی "فردوسی" که از مجله های پر طرفدار زمان شاه بوده. من چون اون نوشته رو ندیدم، از شنیده های خودم و به زبان خودم براتون می نویسمش! این جریان رو مشابه خیلی از جریانای دیگه ی اون زمان ها از پدر شنیدم:

---

" فالگیر:

کارکنان مجله مثل هر روز در دفتر کارشان مشغول به تدوین و ویرایش مطالب مربوط به چاپ بعدی بودند که زنی میان سال از در وارد شد. زنی ساده پوش و با چهره ای که او را در حدود 35 ساله نشان می داد. مشخص بود که از جرگه ی ثروتمندان نیست و برای سفارش تبلیغ نیامده!

زن به سوی افراد حاضر قدم برداشت و با چهره ای شرمسار گفت: نیازمندم و از همه جا رانده! آمده ام تا مگر شما یاریم دهید!

کارمندان مجله که دوستانی صمیمی بودند به هم نگاهی کردند و گفتند که توان مالی چندانی ندارند تا بتوانند نیاز او را برآورده کنند. اما از آنجا که مجله یک رسانه ی عمومیست شاید بتوانند از این طریق از مردم برای وی کمک بخواهند.

یکی از نویسندگان حاضر در جمع لحظاتی در فکر فرو رفت و بعد نگاهی به زن کرد و پرسید: خانم؟ شما چیزی از فال قهوه می دانی؟

زن با تعجب پاسخ داد: مختصری می دانم!

مرد رو به دوستان گفت: یافتم! و قلم را برداشته و شروع به نوشتن کرد!

همه منتظر بودند تا بدانند او چه چیز را یافته است. دقایقی بعد وی قلم را بر زمین گذاشت و شروع به خواندن کرد:

 

"خانم صوفی، تواناترین فالگیر شهر تهران!

در این نوشته قصد دارم یکی از همشهری هایمان را معرفی کنم. او زنیست که در فالگیری بسیار توانمند است و تا کنون هیچ یک از گفته هایش اشتباه نبوده است! افراد بسیاری برای دانستن فرازهایی از آینده به او مراجعه می کنند و روز به روز بر تعداد مراجعین افزوده می شود..."

 

نوشته ی این نویسنده بیشتر جنبه ی تبلیغاتی داشت و به معرفی زنی فرضی با نام مستعار "صوفی" می پرداخت که با فال گیری های بی نظیر خود مشتریان زیادی را جلب کرده بود. نوشتن چنین مطلبی در یک مجله ی عمومی آن هم در زمانی که رسانه های عظیم چون تلویزیون و اینترنت و امثالهم هنوز رونق و رشدی نداشت می توانست توجه عموم را به خود جلب کند! چرا که مردم همیشه به دانستن آینده و در نتیجه فال و خرافه علاقه ی زیادی نشان می دهند!

قرار شد آن زن مستمند که به دفتر مجله مراجعه کرده بود از آن پس "خانم صوفی" باشد!

به سرعت مقدمات اجاره ی یک اتاق ارزان قیمت در یکی از مناطق عادی شهر تهران فراهم و خانم صوفی در آنجا ساکن شد. در پی آن، نوشته ی مذکور با درج آدرس و نشانی محل کار فالگیر مشهور تهران در مجله به چاپ رسید!

زمان گذشت و آن زن و آن نوشته در میان کارکنان مجله به فراموشی سپرده شد تا اینکه روزی یکی از گزارشگران با گزارشی مفصل درباره ی یک فالگیر بسیار توانمند به دفتر آمد!

کارمندان مجله با خواندن آن مقاله به یاد آوردند که نزدیک دو سال پیش رنی به آنها مراجعه کرده بود و تقاضای کمک داشت!

همه انگشت به دهان مانده و در حیرت بودند که آن زن امروز زنیست که در گزارش همکارشان به عنوان بزرگترین و پر طرفدارترین فالگیر شهر تهران در یکی از بهترین نقاط شهر به کار مشغول است و برای مراجعه به او باید ماه ها در نوبت بود!

بدون اتلاف وقت به سمت محل کار او حرکت کردند. وقتی منشی با اشاره به جمعیت حاضر در محل از ورود آنها جلوگیری کرد یکی از آنها گفت به خانم صوفی بگویید که برای فالگیری نیامده ایم! از دفتر فلان مجله ایم و برای مرور خاطرات تنها دقایقی با شما صحبت خواهیم کرد!

این شد که مقدمات دیداری چند دقیقه ای فراهم آمد. خانم صوفی تعریف کرد که با آن نوشته آنچنان شهرت پیدا کرده که در کوتاه ترین زمان ممکن توانسته در بهترین نقطه ی شهر تهران برای خود خانه ای مجلل و اتوموبیلی مناسب خریداری کند، مکان مناسبی را هم به عنوان دفتر کار انتخاب کرده و بهای خرید آن را تماما پرداخته است و اکنون با خیل مشتریانی روبروست که ماه ها در نوبت دیدارش انتظار می کشند و با خدمه ها و منشی هایش در سر وقت زودتر چانه زنی می کنند!

کارمندان مجله پشیمان از کار کرده و ناتوان در بازپس گیری ادعای پیشین که تنها برای کمک به یک مستمند مطرح شده بود تنها توانستند با نوشته ای ساده از اتفاقی که رخ داده بود از مردم ساده دل طلب بخشش کنند. اما آن نوشته هم چیزی از تعداد مشتری های خانم صوفی کم نکرد! "

---

شاید از دید ما امروزی ها، دیروزی ها خیلی خرافاتی بودن اما اگر با دقت نگاه کنیم می بینیم که خرافات توی جامعه ی امروز نه تها کمرنگ نشده بلکه هست و اتفاقا با رنگ های مختلف و زرق و برق بیشتر و به قول خودمونی ها با کلاس تر رایج شده و به مردم عرضه میشه و مشتری های زیادی هم داره!

شاید از میون این همه فال یکی دو مورد مثل کف بینی و چهره شناسی که جنبه های علمی دارن و تا حدودی به متافیزیک مربوطن توجیه پذیر باشن اما این دلیل موجهی برای حجم بالای مراجعه ی مردم و خصوصا هم سن و سالهای ما به فالگیرها نیست!

اونقدر از آینده نگرانیم و از وضع موجود ناراضی که برای پیدا کردن یه کورسو نور امید به آینده به هزار در می زنیم. غافل از این که آینده در دستان خود ماست! این ماییم که می تونیم با دستهای خودمون فردا رو آباد و آزاد و سبز بسازیم! پس به هوش باشیم تا زمان رو از دست ندیم!

به امید فردایی سبز و روشن!!

/ 18 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرهام

سلام مرسی که به وبلاگم سر زدی . حقیقتی محض است نوشته هات یه شعور ملی مطلبه این جور موضوع ها

یه دوست(مرد تنهای شب)

آدما چقدر زود میمیرند. می دونین اینو ؟ عزرائیل واقعا بی خبر میاد و میره. سلام سارا خانوم.حالتون خوبه ؟ با هزار امید و آرزو می خواستم اون وبلاگ رو تبدیل به وبسایت کنم. ولی همه چیز به هم ریخت.فکر کنم مردم. می شه به من بگین چند ساله که من ناپیدام ؟ حتی پسورد وبلاگم هم یادم نمیاد.

مرد تنهای شب

حالا دیگه من دانشجوی سال آخر هستم و کار واسم خیلی سخت تر شده. درگیر پروژه درس ها و پروژه فاینال هستم ولی خب باید یه فکرهایی بکنم و ری استارت کنم [لبخند] باز هم می بینمتون. در مورد غیر فعال بودن هم باید بگم اون پست فقط واسه یاد آوری بود برای اون هایی که تازه اینوایت شده بودن . و اینکه کجا بودم ... ( چندتا ضربه شدید پشت سر هم بهم وارد شد) بهم ریخته بودم و همه چیز یادم رفت. حتی پسورد وبلاگ و ایمیلم هم یادم رفته.باید وبلاگ خودمو هک کنم تا بتونم برم تووش [لبخند] تازه اگه وقت داشته باشم واسه چنین کاری..

مرد تنهای شب

دیروز "پیمان" رو نخونده بودم. الان که خوندمش دیدم خیلی ناز بود. خیلی وقته که شعرهای بچه ها رو نخوندم.اونهایی که توو لینک هام هستن واقعا شعرهای خوبی دارن. خیلی خوب . فقط مشکل اینجاست که هیچ کس اینا رو نمیشناسه. اگه عزرائیل فرصت بده یه روزی این هدف رو به غایت خواهم رسوند [نیشخند] مرسی ساراخانوم به خاطر پاسخ به کامنت هام.

بابا عظیمی

مهربانم ای خوب! یک نفر هست که با تو تک و تنها , با تو پر اندیشه و شعر است و شعور! پر احساس و خیال است و سرور! مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد و دعا می کند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی...

فهیمه

سلام آیا مایلید که با وب لاگ من مبادله لینک کنید؟ یک کامنت در بلاگ من بگذارید و عنوانی که مایلید را به من بگوئید تا با آن عنوان لینکتان کنم. لینک من: http://memoirsofsherlockholmes.persianblog.ir عنوان لینک: شرلوک هلمز متشکرم

nasrin

[دلشکسته]salam man eik ashegh hastam ama kasi ke man o ra dost daram dostdaram eik namard hast ama man o ra dostash daram

ashegh

[گل][ناراحت]salam man az otrish chat mikonam nam dar in ja asheghe yek pesare turk shodam o ziba ast man o ra dost daram ama o mara dost nadarad [ناراحت][دلشکسته][گریه]

سیدمحمدحسینی

سلام ازمطالبتون ممنون برام جالب بود که گفتید رمان میخونید خواستم بگم یه سری هم به کلبه خودتون بزنید[گل][گل]