آخرین روزهای بهار

نفس های زمین در حرارت خورشید ذره ذره گرم شده.

شاپرک این روزها در خنکای سایبان گلبرگ آرام می جوید و  گنجشکها هم آغوش عشق خویش آواز سر می دهند.

بهار دارد رخت سفر می بندد تا تابستانی دیگر با سرخی گیلاس و عطر هلو جای بهارنارنج را پر کند!

دلم برای آغازین روزهای آخرین ماه بهار تنگ می شود! لحظه هایی که در نهایت کودکی ام درست در روز یکم خرداد، عدد یک با جمع سالهای زندگیم دوباره جمع شد! خاطره انگیز بود روزهای اول خرداد...

حافظ را که گشودم و برایم شیرین غزلی خواند بس عاشقانه!

ساعتی بر دست بستم تا فراموشم نشود لحظه های عمرم چه زود می گذرند!!

حلقه ای بر گوش آویختم تا یادم بماند که باید حلقه به گوش پروردگار عشق و امید بمانم!

عطری رایحه ی زیستن را شیرین  به مشامم هدیه کرد...

انگشتری نشان قلبی را بر انگشتم نمایان ساخت از جنس محبت...

اما چه شیرین بود آن دم که آبی پوش گرداگرد خانه چرخ میزدم و می رقصیدم و می خندیدم و بر گونه های معشوق بوسه می زدم!

چه شادکام...

چه خوشبخت...

دلم برای آغازین روزهای خرداد تنگ میشود!! اما می دانم این لحظه های رفتنی دارند مرا به سوی شادکامی های مضاعف رهنمون می شوند!

شادمانه به گذر عمر لبخند می زنم و پروردگار خویش را به شکرانه ی شادی هایم سپاس می گویم.

یادم نمیرود اگر دوباره خردادی بر من گذشت و کیکی به دستان من زخم خورد، به شیرینی کام همه ی عشاق فریاد برآورم:

به نام پروردگار عشق

/ 17 نظر / 8 بازدید