پیمان

یک غزل تشنه تر از خاک بیابان دارم

یک دل غمزده و خسته و بی جان دارم

او که می گفت که آزاد و رهاییم کجاست

تا ببیند تن در بند و به زندان دارم

دیده بارانی و دل خون و به تن چرک زمان

داغ در سینه، به دل حسرت باران دارم

دورم از خویشتن خویش و جدا از مقصود

یار گمگشته چنان یوسف کنعان دارم

می روم در پی دلدار از این جاده ی دور

تا توان در بدن بی سر و سامان دارم

جان سپردن به رهش مایه ی فخر است مرا

می شکافم قفس خویش که پیمان دارم

/ 33 نظر / 11 بازدید