خدا می‌داند!

گاهی وقت‌ها سردی خاطرات خون را در رگ قلم می‌خشکاند و صفحات دفتر دلت را از نوشته‌هایت بی بهره می‌گذارد. لحظه‌هایی هست که تنها کاغذها در دستانت تکه پاره می‌شوند و نوشته‌های گاه‌گاهت هم به زباله دان ذهنت می‌پیوندند؛ چراکه رقص قلم لبخند آرامشت را برنمی‌انگیزد.

اما دیگر زمان‌هایی هم هست که دلبستگی‌هایت به خون جاری در رگ‌های قلم و زخم‌های برآمده از ذهن و دلت بر تن کاغذ‌ها را با دل بستن به چیز‌هایی که می‌دانی چقدر ماندگارتر و خواستنی‌ترند معاوضه کرده باشی! آنجا که آرامش را در حضور مهربانان و خویشان می‌جویی. آنجا که جایی برای حضور نامردمان ناآشنا نیست، در آرامشی، بی آنکه نیازمند آرام‌بخش‌های مکمل باشی و تلاشت برای نوشتن، تنها تلاش برای زنده کردن توانیست که هرچند گاهی برایش دلتنگ می‌شوی اما درونت خود را از آن بی‌نیاز می‌داند.

تجربه‌ها در گذر زمان به تو آموخته‌اند که نامردمان در لباس مردانگی بسیارند. لبخند بر لب و خنجری پنهان در دست منتظر ایستاده‌اند تا فرصتی را غنیمت شمرده و وجودت را آزرده و قلب و روحت را زخمدار کنند. راه ورود غریبه‌ها را که ببندی، راه‌های آرامش و شادمانی بسیار در مسیرت گشوده خواهند شد.

بر فراز قله‌های آرامش می‌ایستی و آگاهی که چگونه دزدان آرامشت را از حریم زندگیت دور کنی. ایستاده‌ای و به خاطرات تلخ و شیرین گذشته و سوسوی ستاره‌های روشن آینده لبخند می‌زنی تا در همین لحظه شادمانه زندگی کنی.

خدایی هم هست که دستانت را به گرمی می‌فشارد و راهبرت می‌شود. تجربه‌های تلخ و شیرین را به دیگران نیز می‌چشاند و در محضر عدالتش برای تک‌تک پرسش‌های ذهن خلایقش پاسخی درخور دارد.

تجربه‌ها انسان خام را پخته می‌کنند. هرچند راه پخته شدن از آغاز تا انتهای زندگی ادامه‌دار خواهد بود اما روند تغییر را در یکایک رفتارها، کلمات، مکتوب و مشهود افراد می‌توان مشاهده کرد. من نیز این حقیقت را از درون نوشته‌های خویش به درستی شاهدم.

می‌دانم که دفتر اندیشه‌ها و خاطراتم تا زنده‌ام گشوده خواهد ماند، حتی اگر ماه‌ها بر سکوت ظاهر آن بگذرد.

در همین نزدیکی‌ام و باز هم قلم افکارم بر تن دفتر سایبان عشق حکاکی خواهد کرد. باز هم خواهم خواند و خواهم نوشت اما...

امروز یا فردا!؟ دور یا نزدیک!؟ ساده یا پیراسته!؟ با کدامین موضوع و از کدامین سوی!؟

خدا می‌داند!!

/ 12 نظر / 15 بازدید