وفا به پیمان

سلام.

امروز صبح بعد مدتها با علی آقا (پسر خاله ی مجید) صحبت می کردیم. بعد از احوالپرسی خانم و بچه های علی آقا و خاله جان، علی آقا برام یه جریان خاص تعریف کرد که به نظرم جالب اومد. واسه اینکه این جریان رو از یاد نبرم توی وبلاگ می نویسمش.

علی آقا ضمن اینکه یه معلم تربیت بدنی پرسابقه ی آموزش و پرورش هست، به عنوان داور و مربی حرفه ای چندتا رشته ی ورزشی و خصوصا جودو فعالیت می کنه.

ماجرا، جریان یکی از همکارای ایشون بود که روز 29 فروردین امسال با یه سکته فوت کردن و مراسم تدفینشون دو روز بعد در آخرین روز از فروردین ماه 88 انجام شد.

فکر کنم گفت سال 80 استان فارس میزبان مسابقات جودوی کشوری بود. مسئول مسابقات درست چند روز قبل از شروع مسابقات فوت می کنن و کل برنامه ی مسابقات دست علی آقا و همکارشون آقای محمدرضا اثماری میوفته. به همین دلیل این دو نفر تا پایان مسابقات با هم همکاری مداوم داشتن و دوستیشون بسیار مستحکمتر میشه.

علی آقا بعد از فوت اون آقای مسئول، به عنوان یه دوست صمیمی، ایشون رو غسل میده و مراسم تدفین انجام میشه. همون موقع آقا محمد رضا رو به علی آقا میگه "علی بیا به هم یه قولی بدیم! چون حس می کنم بعد از مرگ اگر یه آشنا بالای سر مرده باشه میتونه آرامش بیشتری داشته باشه، بیا به هم قول بدیم اگر من زودتر از تو مردم درست مثل همین همکارمون تو منو غسل بدی و کفن و دفن کنی! اگر تو زودتر از من مردی چون من این کارا رو بلد نیستم توی تمام مدت بالای سرت می ایستم و تنهات نمیذارم!"

علی آقا میگه " وقتی بمیری اونقدر عزیز میشی که به من اجازه نمیدن حتی به جسدت دست بزنم!!!" ولی در جواب این حرف علی، محمدرضا فقط دستش رو به نشانه ی پیمان دراز می کنه و میگه میشه! و اینجا با هم عهد می بندن!

بعد از اون جریان تا امسال، دیگه هیچ حرفی از این مساله به میون نمیاد تا اینکه 29 فروردین به علی خبر میدن که محمدرضا بر اثر سکته توی بیمارستان فوت کرده. اولین چیزی که به ذهنش می رسه عهدی هست که با هم بسته بودن! پی جوی مراسم تدفین میشه و طبق برنامه صبح زود دو روز بعد خودش رو به دارالرحمه می رسونه. اما خانواده ی محمدرضا دو روز قبل تمام کارهاشو انجام داده بودن و جسد رو از سردخونه برای دفن آورده بودن دارالرحمه. علی بعد از اینکه متوجه میشه نتونسته به عهدش وفا کنه سریع برای دفن و تلقین مرده توی قبر میره. گفت اون لحظه گفتم "بی معرفت! دیدی نشد!! دیدی نشد به عهدمون وفا کنیم! دیدی گفتم نمیذارن من غسلت بدم!"

اما درست زمانی که علی کفن رو باز می کنه تمام لباسش پر از خون میشه. خون سرد اما تازه که همه رو حیرت زده کرده بود! مرده بعد از دو روز توی سردخونه بودن از زخم جای سرم درست مثل یه فرد زنده خونریزی کرده بود و باعث شده بود همه شک کنن که زنده هست! چون کفن کاملا خونی شده بوده، مجدد مرده رو غسل میدن و کفن رو عوض می کنن و بعد مراسم تدفین انجام میشه. این کارها رو هم خود علی انجام داده! درست طبق پیمانی که با محمدرضا بسته بودن!

علی گفت اون موقع بود که گفتم "دمت گرم پسر! اونقدر وفادار بودی که برای وفای به عهد خودت پیش قدم شدی!"

شبِ بعد از مراسم علی تنها رفته بوده دارالرحمه سر قبر، می گفت بدجور به دلم افتاده بود که محمدرضا زنده هست! همونجا چندبار به قبر کوبیدم و فریاد زدم "پسر اومدم که اگر زنده ای فقط یه صدای کوچک، یه ندا، تمام خاک رو با دست خودم کنار بزنم!!" اما تمام اون جریان فقط برای وفای به پیمان بوده و بس!

وقتی میشه تا این حد به پیمانی که دو دوست با هم می بندن اعتماد کرد، وقتی میشه حتی بعد از مرگ به عهدی که با تمام وجود بسته شده عمل کرد، کاش به خودمون نگاه کنیم تا ببینیم ما چقدر به پیمان هایی که با خودمون، اطرافیانمون و خدای خودمون بستیم وفاداریم!!!

روح اون مرد وفادار شاد

 

/ 10 نظر / 16 بازدید
شکوفه

سلام... جالب بود ولی یک نکته من مجید و نمی شناسم که پسر خاله اش و بشناسم [نیشخند] من آپم و منتظر [چشمک]

مهرداد

خیلی جالب بود کاش می شد در قالب یک داستان واقعی بازنویسیش می کردی. اینجوری من هم تو وبلاگم ازش استفاده می کردم. حیف که این روزا سرم شلوغه. اما مرسی که مثل همیشه خوبی. سلام به مجید عزیز برسان.من هم با خاطره ام آپ شدم. موفق باشی. منتظرم.

مهندس

سلام سارا جون وای آدم موهاش سیخ میشه وقتی چنین چیزهایی رو میشنوه . من یکی که توی دوستیام از این چیزا ندیدم . البته همیشه احترام دو طرفه بین من و دوستام حاکم بوده . ولی خداییش من خیلی روی قول و قرارام حساسم . ولی اکثر دوستام این جوری نیستن و این منو آزار میده . البته اینکه میگم توی همه قول و قرارام پایبندم درباره خدا صادق نیست . چون اینقدر عهدشکنی کردم که ... از اونجایی هم که یه کم زود عصبانی میشم بیشتر از قبل ضرر میکنم . فکر کنم باید خودمو با دیگران بیشتر تطبیق بدم تا حداقل از کارهایی که میکنن و مطابق میل من نیست کمتر ناراحت بشم . واقعا خاطره جالبی بود عزیزم . مرسی . بای تا های[گل]

بهداد

سلام خوبی خیلی برام جالب بود اگر تو نگفته بودی باور نمیکردم منهم مادربزرگم وقت یاز غسالخانه بیرون اوردن رو یپیشانیشسربندی بود که رویش نوشتهبود یا امیرالمونین

اهورا

سلام سارا جون ممنون که سرزدی و من نمیام ولی میام[نیشخند]

شاعرگمنام

سلام سارای عزیز از محبت شما ممنونم و برای آن بنده ی خدا که شما آپ کردید طلب علوُ درجات را دارم. یا علی مدد مهربون

باغچه

سلام عهد و پیمانی که از ته قلب و در حضور خدا بسته بشه هیچ چیز نمی توننه مانعش بشه. جالب بود.خیلی جالب.

ابوسفیان مرزایی -افغان-

سلام دوست داشتنی عزیز مه خداکند که دارای صحت کامل باشید، عزیزم میدونی تو محشر کردی با این سلیقه جزاب و زیبای خود من ازش خیـــــلی خیــــــــــــــــلی خیـــــــــــــــــــــــــلی .... خوشم اومد راسش زیبا ترین هستید شما چه میشه من رو توی این وب خود لینک کنید به این نام (عاشقانه ها -::- موج خروشان عشق) و به من هم خبر بده که من وب شمارو به کدام اسم قشنگ لینک کنم واز زیبای عطر و طراوت شما وب خودرا زیبا تر کنم وب من : http://www.ashiqanaha.tk وب شخصی من: http://www.abosufiun.tk موفق تر بشه توی همه زندگی من منتظرم بدو بیا دیگه 1 2 3 ....... ... Email: abosufiun9@yahoo :----: abosufiun9@gmail.com