سفرنامه (2) -- کرمان

سلام.

نوشته ی پست قبلم یه سفرنامه بود که خیلی طولانی شد. منم صرفا نوشتمش به عنوان خاطره و اصلا انتظار نداشتم همه بشینن بخوننش! این پست هم یه سفرنامه هست البته نه به بلندی سفرنامه ی قبلی! این بار یه سفر دو سه روزه داشتم به کرمان که چون توی کرمان ایرانسل برا من به کل قطع بود حتی نتونستم خاطره هاشو توییت کنم!

از اونجایی که مجید (همسرم) دانشجوی دانشگاه کرمان بود، هفته ی گذشته برای تکمیل کارای پایان تحصیل و تحویل مدرکش رفتیم کرمان. توی این سفر که مادر و سحر هم همراهمون بودن همراه خانواده ی آقای سرچشمه پور (دوست و همکلاسی مجید) از بعضی جاهای کرمان و ماهان دیدن کردیم.

به نظر من زیباترین و حیرت برانگیزترین مکان باغ شازده بود. توی ماهان! باغی که فقط بعد از ورود میشد دیدش یعنی از پشت در بسته اصلا مشخص نبود. توی ارتفاع قرار داشت و پر از درختای بسیار زیبا بود. جویبار طبیعی درش جاری بود که آب گل آلودی داشت اما چیزی از زیباییش کاسته نشده بود.

برام تعجب آور بود که زیارت شاه نعمت الله ولی آزاد و بدون ورودی بود! آخه می تونستن با همین مقدار کم پول بلیط یه کم بهش رسیدگی و بازسازیش کنن! اما خوب مثل یه مکان مذهبی تمام و کمال مردم درش مشغول عبادت بودن. جالب بود که یه نفر دلار انداخته بود توی حرم! اینم یه نوعشه دیگه! البته امیدوارم این نذورات رو خرج بازسازی این مکان مذهبی تاریخی کنن چون حیفه که تخریب بشه!

اما توی خود کرمان، موزه ی صنعتی اولین جایی بود که رفتیم. دیدن داشت اما به خاطر نور کم و آژیر مداوم هشدار دهنده ها داشتم عصبی میشدم!! این موزه پر بود از مجسمه و عکس و تابلوهای گرافیکی.

بعد از موزه ی صنعتیی یه سر رفتیم بازار کرمان و اونجا حمام گنجعلی خان رو هم دیدیم. حمام جالبی بود. خصوصا سنگ زمان! دو تا سنگ، فکر کنم از جنس مرمر، که با تغییر رنگ هنگام طلوع و غروب خورشید رو نشون میدادن! البته در صورتی که بین خورشید و حمام حائلی نباشه!!

هر قسمت حمام مخصوص یه قشر خاص بود. مثلا یه قسمت مخصوص خوانین، یه قسمت برای پیشه وران و غیره! یه سری مجسمه مردم شناسی هم اونجا بود که می گفتن از قدیمی ترین شمایل مردم شناسی ایران هست.

ظاهرا در همون نزدیکی یه حمام مشابه وجود داره که هنوز با همون شکل فعالیت می کنه. یعنی به قول خودشونیا، هنوز دلاک و لنگ بیار و خزینه و این چیزا داره که هر کس دوست داشته باشه می تونه امتحانش کنه. ما می خواستیم ببینیمش اما اون وقت روز تعطیل بود!

خود بازار هم بسیار دیدنی بود. با شمایل تاریخی و سنتی، پر از صنایع دستی، مثل پته، آثار مسی و غیره، ادویه جات و خشکبار مثل انواع آجیل و پسته و خود سوغات کرمان که قاووت (بخونید Ghavoot) بود. قاووت خودش چند نوع مختلف داشت! نوع خشخاشی، چهل گیاه (اگر اشتباه نکنم)، دارچینی، کاکائویی و غیره. یه پودر مقوی و انرژی زا که فکر کنم بسیار گرم هست و برای ورزشکارها خصوصا پیشنهاد میشه!

اما پته یه نوع گلدوزی خاص روی یه نوع پارچه ی خاص بود. یه نمایشگاه زده بودن که پته رو به شکل گل و بلبل یا به قول خودشون مثل معرق دوخته بودن. یه چیزی مثل مینیاتور. اما اصل پته که توی بازار زیاد بود شکل بته جقه و آثار هندسی داشت. ظاهرا این هنر دستی قیمت بالایی داره و خانواده های ثروتمند کرمان حتما یکی دوتاشو برای جهیزیه دختراشون تهیه می کنن. (یه چیز کاملا سنتی!)

راستشو بخواید من زیاد از پته خوشم نیومد اما به عنوان یه اثر هنری و یه صنعت دستی ایرانی بسیار براش ارزش قائلم و امیدوارم نذارن خاطره بشه!!

کرمان جاهای قشنگ دیگه ای هم داشت. همه به سبک کویر! جاهایی مثل ساختمون پارک نجوم، کتابخونه ملی کرمان و غیره که ما چون فرصت زیادی نداشتیم نتونستیم زیاد و دقیق ببینیمشون. یه سفر طولانی مدت و سرفرصت لازمه که خصوصا کلوتای شهداد و باقی جاهای استان قشنگ کرمان رو هم ببینیم.

توی این سفر حسابی به خانواده ی پرمحبت سرچشمه پور زحمت دادیم که امیدوارم توی شهر قشنگمون شیراز بتونیم جبران کنیم.

اما در جمع، کرمان از نظر رسیدگی عمومی به شهر چندان قابل تعریف نبود. یعنی شاید یه چیزی مشابه شیراز ما! زیاد بهش نرسیده بودن. خیابونا و جاده و کوچه ها و حتی خونه ها تقریبا قدیمی بودن و نیاز به رسیدگی بیشتر داشتن. البته این وضعیت کرمان یه کم باعث شده بود توش به اندازه ی یه شهر مثل مشهد احساس غریبی نکنم! چون مشابه شهر خودم شیراز بود!!

راستی از رانندگی کرمانیا بگم که به نظرم خوب بود. حتی می تونم بگم تنها شهری بود که تا حالا توی شهرای عادی ایران دیده بودم که راننده ها قانون عدم رفتن در مسیر دور زدن و مسیر انجرافی و در واقع سد مسیر رو به کل رعایت می کردن. سرعت ها اغلب مجاز بود و صدای بوق بیخودی هم به ندرت شنیده میشد! هنوز کیش نرفتم اما فکر کنم اونجا هم رعایت میشه. اما این نوع رفتار رانندگی رو فقط توی دبی دیده بودم! حتی توی تهران هم رعایت نمیشه!!

خاطرات زیادی از این سفر برام مونده که نوشتنشون فقط باعث طولانی شدن مطلب میشه. امیدوارم سفرهای بعدی برامون فرصت مناسبی باشه برای بررسی و دیدن زیبایی های شهرهای قشنگ ایران!

تا آغاز امتحانات ترم تابستون چیزی نمونده! منم سفارش خط ای دی اس ال دادم!! شاید بعد از امتحانات فرصت کنم نبودن هامو جبران کنم.

تا اون موقع به امید دیدار

---

پ.ن. رمضونم داره میاد! دعا یادتون نره!

/ 22 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خزان عشق

سلام دوست عزیزم وبلاگه قشنگی داری مطالبت هم قشنگه راستی اگه دوست داشتی یه سرم به خزان عشق بزن خوشحالمون میکنی اگه مایل بودی خزان عشق رو لینک کن خبر بده تا خزان عشق هم شما رو لینک کنه با تشکر خزان عشق

مودی

وبلاگ قشنگی دارید. خیلی خوشحالم که تصادفی سرازاینجادراوردم. من درزمینه موسیقی واخبارهنرمندان وبلاگ نویسی می کنم به من سربزن خوشحال می شم.

رضا

چه عجب بلخره اومدین نه بابا چی چی و راحت شدم تازه بدبختیا شورو شده راستی آپم منتظرتون هستم بابای

مهرداد

سپاس فراوان از تو ارجمند و گرانقدر که همیشه زینت کلبه محقرم بودی. درباره اینکه فاصله بین آدمها رو خودشون تعریف می کنن یا فرهنگ؟ بایدبگم تلفیق هردو تاست و البته در مورد من و افسون بیشتر آدمها بودن که این فاصله رو تعریف کردن. اما الحق و النصاف مرام و وفاداری دخترهای شهرستانی به مراتب بیشتر ازتهرانی هاست. (این حرف تجربی بود و نه علمی) به هر تقدیر سپاسگذارم از حضور همیشگیت.

saba

سلام سارا جان- مرسی از اینکه به سایت متن های دوزبانه اومدی. موفق باشی یک نظر: کمی فونت متن رو بزرگتر کن که راحت تر خونده شه. یا علی

داریوش

سلام....خوبی؟دیگه سفر نرفتی؟من به خاطر کارم معمولآ در سفرم.خاطراتمم مینویسم اگرچه تلخ اما به طنز ولی حوصله نوشتنشونو تو وبلاگ ندارو.دم شما گرم که اینجا مینویسی تا مام بخونیم.روز قدس میبینمت آبجی

محبوب

در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه . دورها آوایی است ، که مرا می خواند .

اهورا

سلام سارا خوبی؟ نیستیآ بهروزم بیا نظر بده همش رو گوگل ریدر نخون[نیشخند]

مجید

عجب صبری خدا دارد اگر من جایِ او بودم؛ همان یک لحظه اول، که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوقِ بی وجدان؛ جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یکدِگر، ویرانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ برای خاطر تنها یکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو، آواره و دیوانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان، سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را، پروانه می کردم. عجب صبری خدا دارد. عجب صبری خدا دارد. اگرم حیات بخشی و گرم هلاك خواهی سر بندگی به حكمت بنهم كه پادشاهی من اگر هزار خدمت بكنم گناهكارم تو هزار خون ناحق بكنی و بی گناهی به كسی نمی‌توانم كه شكایت از تو خوانم همه جانب تو خواهند و تو آن كنی كه خواهی تو به آفتاب مانی ز كمال حسن طلعت كه نظر نمی‌تواند كه ببیندت كه ماهی من اگر چنان كه نهیست نظر به دوست كردن همه عمر توبه كردم كه نگردم از مناهی به خدای اگر به دردم بكشی كه برنگردم كسی از تو چون گریزد كه تواش گریزگاهی منم ای نگار و چشمی كه در انتظار رویت همه شب نخفت مسكین و بخفت مرغ و ماهی

سامان

اهورا جون خودت اهل کدوم دنقوزآبادی؟