جدال

آهسته قدمهای زمان را نادیده می گیرم وقتی در حسرت لبخند و پرواز بر من می گذرند!

با خودم فکر می کنم، کی به پایان تمام نخواستنی ها خواهیم رسید؟؟ اما درمیابم که تا خود را نخواهم همیشه نخواستنی ها بسیارند!

 قلمم را در دستم می فشارم و بی هدف بر کاغذ می کشم! بی هیچ نشانه ی روشنی کاغذ سیاه می شود. خط خطی های درهم و بر هم، درست مثل خط خطی های ذهن من!

خسته شده ام!

در اندیشه ی تمام لحظه هایی که دلتنگی ها در دستهای گرم دوستی گم می شوند، خودم را آرام می کنم!

یک آرامش مقطعی!

به خودم وعده می دهم! برای ثانه ای دیگر! دقیقه ای شاید! فردایی...

اما خودم خوب می دانم که وعده ها همیشه هم عملی نمی شوند!

دوباره ذهنم با من به مجادله بر می خیزد! توانی برای جنگیدن نیست! تلاش می کنم اما...

می دانم که برد از آن حقیقت است! و من در اندیشه های پاره پاره ام سکوت می کنم! به امید فردایی شاید آنگونه که باید...

چشمهایم نمناک می شود، اما دوباره لبخند می زنم!

و این است رسم ساده ی دلتنگی!

 

/ 4 نظر / 8 بازدید