آغاز شیرین

غمدار چشم تو بودم، دیگر دلم را غمی نیست

بر دیدگان صبورم، بی خنده هایت نمی نیست

من در پی عشق بودم، بودی تو در فکر دیگر

افسوس آری صد افسوس، کردم تو را زود باور

دلداده بودم ولیکن، احساس پاکم خطا بود

عاشق نبودی تو هرگز، راهی که رفتی ریا بود

دیگر نخواهم پذیرفت من واژه ای از کلامت

از خاطراتم زدودم، روی تو، یاد تو، نامت

زین پس غریبی تو با من، مثل زمانی که بودی

مال خودت باشد اینک، شعری که از من سرودی

 

سلام.

شاید به خاطر آرامشی که نوشتن به من میده، اغلب زمانهایی رو که برای نوشتن انتخاب می کنم ایامی هستن که چندان سرحال نیستم.

امروز برام یه روز خیلی خوب بود. طبق معمول یکشنبه ها، صبح زود خونه رو به قصد مدرسه ترک کردم و تا ظهر با بچه ها بودم. بچه هایی که شیطنت هاشون تمامی نداره و حتی بسیار خسته کننده هست. اما گاهی همین شیطنت ها خیلی با نمک و شیرین هستن.

بی اختیار لبخند روی لبام میشینه وقتی حسین کوچولو که شیطون ترین شاگرد کلاسشون هست واسه جلب توجه من، "خانم معلم مهربون!" صدام می کنه! یا وقتی محمد رضا با نگاه معصومانه ای که کودکانه ها توش موج میزنه بهم میگه "عزیزم!"

نمی دونید چه ذوقی می کنم وقتی رضا آخر کلمه های انگلیسی که با هوش سرشارش سریع همشونو یاد می گیره کلمه ی "خانوادگی" رو اضافه می کنه! مثلا به جای Car میگه: "کار خانوادگی!!!" توی این لحظه ها اغلب معلمها بعد از دو سه بار تذکر یه مقدار ناراحت یا عصبانی میشن اما من نه تنها عصبانی نمیشم بلکه دلم می خواد رضا کوچولوی خوشکل رو محکم بغل کنم و ببوسم! آخه خیلی ناز و بانمکه و با اون اداهاش خیلی نازتر میشه! حس خوبی دارم که اونم منو حتی بیشتر از مربی ثابتشون دوست داره و بارها هم به شیوه های مختلف بهم ثابت کرده! مطمئنم بعد از اینکه کلاسامون تمام شدن بیشتر از همه دلم برای "محمدرضا شادروان" تنگ میشه!

دنیای بچه ها اونقدر قشنگه که با تمام خستگی هاش باعث میشه هر سری که قصد کردم کلاسا رو تحویل بدم و دیگه نرم مدرسه سریع تصمیمم عوض بشه!

صبح امروز با شیرینی ها و خستگی هاش گذشت. تمام اشتیاقم به این بود که برای کلاس بعد از ظهر که کلاس بزرگسالان هست و من عاشقانه دوستش دارم، موفق شده بودم کلاس خودم رو بردارم.

جلسه ی اول کلاس که روز سه شنبه ی گذشته بود با یه گروه جدید بودم که البته همه خیلی خوب و دوست داشتنی بودن. اما با تمام وجود دلم می خواست با بچه های ترم پیش خودم باشم. چیزی که خواسته ی اونا هم بود! می دونستم که بین بچه های تازه وارد هم می تونم افرادی رو پیدا کنم که بتونم تا همون حد صمیمانه باهاشون ارتباط برقرار کنم. خصوصا که همسر مدیر آموزشگاه هم یکی از اعضای کلاسم بود. اما اشتیاقی که برای تجربه ی تدریس ترم بالاتر و کسب اطلاعات بیشتر خصوصا در کنار بچه های ترم قبل خودم داشتم منو وادار کرد برای تعویض کلاس با همکار خوبم "خانم باقری" اقدام کنم و ایشون هم این لطف رو در حق من کردن و بعد از گذشت یک جلسه از کلاس امکان این تجربه رو برام فراهم کردن.

کلاسی که قرار بود قبل از خانم باقری، سارا "همکار و دوست خوبم" مدرسش باشه ولی به خاطر اینکه باردار شده و قصد داره مادر بشه درست یک روز قبل از شروع کلاس گفت نمی تونه بیاد و خانم باقری جای سارا رو پر کرد، الان دست منه و من باید سعی کنم به جای هر دو همکار خوبم تلاش کنم تا از اقدامی که کردم پشیمون نشم.

همینجا از خانم باقری به خاطر محبت و بزرگواریشون یک دنیا تشکر می کنم. وبلاگشون رو می تونید اینجا ببینید!

کلاس امروز بعدازظهر از هر لحاظ عالی بود. با استفاده از فرصتی که داشتم تونستم مطالب جلسه ی گذشته که خودم نگفته بودم مجدد به زبون خودم برای بچه ها مرور کنم. یه تعداد از بچه های کلاس ترم گذشته شاگردای سارا بودن، خیلی سریع تونستم اسامیشون رو به خاطر بسپارم و باهاشون ارتباط برقرار کنم.

علی و مهدی، شاگردای ترم گذشته ی خودم، رفته بودن پیش خانم بحرینی "مسئول برنامه ریزی آموزشگاه" و اصرار داشتن که کلاسشون رو با کلاس من عوض کنن. اما خانم بحرینی موافق نبود. چون جمعیت کلاس من داشت به مرز 20 نفر می رسید و کلاس ساعت قبل فقط 10 نفر بودن! در عین حال دوست داشتم علی و مهدی هم توی کلاس خودم باشن!

از نظر من، ساعاتی که توی آموزشگاه سپری شد خوب بود. اما 5 دقیقه ی آخر کلاس طوری سرگیجه گرفتم که نتونستم نوشته هامو پای تابلو تکمیل کنم! شاید علتش بی خوابی یکی دوشب اخیر و خستگی روزانه بود! آخه دیروز اولین و اتفاقا یکی از سخت ترین امتحانای پایان ترم خودم رو پشت سر گذاشتم که از نتیجه اش هم چندان مطمئن نیستم! البته اونقدرا هم بد نبود اما خیلی باعث ناراحتی و عصبیت من شد. چون با تلاشی که کرده بودم انتظار یه نتیجه ی عالی داشتم!

بعد از کلاس خیالم از این بابت راحت بود که مجید همراهمه. هرچند ماشین به خاطر مشکلی که براش پیش اومده هنوز توی تعمیرگاه هست اما مجید بدون وسیله هم منو تنها نذاشته! واقعا بی نظیر ترین همسر دنیاست!

مادرم برای چند روزی همراه خاله به جنوب سفر کردن. جاش توی خونه واقعا خالیه. امیدوارم سفرشون خوش و بی خطر باشه.

تا فرصت دارم باید برای بقیه ی امتحانام تلاش کنم.

شما هم منو از دعا فراموش نکنید.

شاد و پیروز باشید

----

پ.ن.1. به دعوت آقا امید گل، توی سایت توییتر عضو شدم. البته به خاطر کمبود وقت هنوز نرسیدم بررسیش کنم و امکاناتش رو بشناسم اما در همین حد هم سایت خیلی جالبیه!

پ.ن.2. هنوز برای سر زدن به دوستان و خوندن نوشته هاشون با کمبود زمان مواجهم. از همه مجددا عذر می خوام. بعد از امتحانات حتما جبران می کنم.

/ 40 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میر حمزه طاهری هریکنده ای نوپا

به نام خدا تا رسيدن به تو ... واسه تا رسیدن تو ، خودم و زدم به آخر دل به غیر تو نبستم ، از اون اولش تا آخر قصه من و تو انگار ، شده راز دفتر عشق چکه های ناز چشمت ، کرده برگه ها شون و تر به کدامین از گناهم ، نشدم موافق تو به قضاوتم نشینی ، به حلالی ام تو داور شده ام غرق وجودت ، انتظار منجی عشق با وجود ناجی اینجا ، شده ام من هم شناگر قلب صاف و ساده من ، می تپد به انتظارت به هوای آشنایی ، بشیم اینجا آشناتر باطناب دیدگانت ، شده ام به اوج مستی باوصال مقصد عشق ، به صفایی ام صفاتر با قدوم تا تو انگار ، شده ام مهم و بهتر به امید و سبقت حالا ، گشته ام کنون فراتر طاهری هر چه نویسد ، شده مبتلا و مجنون به زبان لیلی گوید ، به حکایتش برابر *** مير حمزه طاهري هريكنده اي ( نوپا)

پوریا

سلام سارا جان خوبی؟[گل] کم پیدایی[سوال] به ما دیگه سر نمیزنی[ناراحت]

پوریا

راستی تولدمه[خجالت][هورا] تو هم دعوتی[گل] یادت نره بیای حتما[تایید]

مهرداد

سلام ممنون که آمدی گلم اون داستان که طنزه وگرنه اینجورآدما اینقد افاده دارن که از این حرکتهای محیرالعقول نمی کنن. [چشمک] در مورد این لاو مشقها هم اگه مثل من چند بار تجربه کنی بعد از یه مدت خسته می شی.[چشمک] اما حرفتو قبول دارم که واقعا شیرینه. اگه اینطور نبود من 8 سال تدریس رو تحمل نمی کردم. دنیای قشنگیه البته من 2 سالی میشه که تو دانشگاه تدریسو شروع کردم. اما بازم میگم درس دادن به بچه های کوچیک خیلی محشره. [هورا] راستی به مجید عزیز هم سلام برسون.[گل] بازم دلم برای شیراز تنگ شده. خوش به حالت که اونجایی

فرشته

سلام دوست خوبم من یک وب لاگ جدید در بلاگفا درست کردم و از این به بعد می خوام در این وبلاگ مطلب بنویسم اگه دوست داشتی بهم سر بزنی بیا اونجا [نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند] www.onlychild.blogfa.com

صدیقه

سلام از آشنایی با شما خوشحالم .[گل][لبخند]

شادی

سلام خانوم معلم مهربون[لبخند] امیدوارم همیشه شاد باشی[گل]

پوریا

سلام سارا جان خوبی؟ امتحانا خوب بود؟ چرا آپ نمیکنی؟[سوال]

روی رد رویاها ...

به احترام فصل رویاهام : پائیز ... عاقل تر از پائیز فصلی نیست نه ادعای گلی نه چیدن نسیم و مثل مردی مست در کوچه می خندد (( لعنت به هر چه نیست مرگ بر هر چه هست ...!))