فیسبوک
توييتر
دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام
قصه
خداحافظ
سفرنامه تایلند (بانکوک؛ پاتایا؛ کرابی-لانتا)
اتصالی!!!!
وقتی ذهن یه شاعر منهدم باشه اینجوری شعر می نویسه:
دانلود فایل آموزشی نحوه ارائهی مقاله به ژورنالهای بینالمللی با رتبه ISI
دانشنامه نشریههای بین المللی با رتبه ISI + معرفی کتاب و کتابخانه مجازی
سفر بخیر
شهریور پر خاطره
اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢
سلام.
آخرین روزای سال نود دارن میگذرن و من به فکر یه تجربه ی خیلی خیلی بکر و جدیدم. گاهی وقتا راه دیگه ای جز به سمت دنیاهای تازه رفتن باقی نمی مونه...
دیشب یه کم وبلاگ رو مرتب کردم. خونه تکونی سال نو!
پرگویی نمی کنم. فقط خوشحالم که سال نود برام سال سفر بود. اونم همه مدلی...
تکرار دقیقه های دور از بر تو
دل مانده و یاد گفته ی آخر تو
من می روم از دیار اندوه به در
دیدار به آخرت، خدا یاور تو
نه پاییزیم نه بهاری
نه غمگین نه شاد
نه جاریم چون رود و نه راکد مثل مرداب
نه سستم نه استوار
ماندهام در میانهی بودن و نبودن، مسالهای که هنوز هم مجهول ترین پاسخ دنیا را در خویش نهفته است!
لبخند می زنم در سکوت و چشمانم نم می شود از خاطره!
خاطره ی چشمان کودکی که پر است از موج غرور و مردانگی، موجی که موج اشک را می شکند و صحنه را جاودان می کند!
خاطرهی نگاه هراسانی که فریاد می زند بیم غربت را!
پرم از هجوم دلتنگی! هرچند هنوز دیری نگذشته و دوری به اوج نرسیده!
پرم از افکار تو در تو!
مانده ام در میانهی بودن و نبودن...
غمگین نیستم چون در این تنگنای فاصله پرم از امید،
امید به شادمانیشان
امید به سربلندیشان
امید به لبخندشان
امید به دیدار دوباره که بسیار نزدیکش می بینم!
شاد نیستم چون در این گرداب تنهایی باز تنهاتر از دورترین ستارهی کهکشان درون خویشتن خواهم شد...
شاید ذهنهای تلخ نپذیرند،
شاید دلهای سنگی باور نکنند،
شاید...
اما باز هم به افکار تلخ تلخ دلان بها نمی دهم!
می دانم که تا دیری پس از این با بزرگترین و استوارترین و همیشگی ترین حامی تمام زندگیم ساعتها فاصله خواهم داشت اما این فاصله ها از هزاران راه شکستنیست!
مسافر آسمانهای دور، نزدیک تر از همراهانت که از جانم عزیزترند، قلب و روحم، ذهنم و دلم همسفر و همقدم تمام لحظه هایت خواهند بود.
با تو قدم برخواهم داشت، حتی بر خاک دیار غریب، آنجا که تو باشی و خدا نیز هم، بی شک روح و قلبم هرگز اسیر غم غربت نخواهد شد، پس در تمام لحظه های دور بودنت از خاک میهن ثانیه ای دست از دستانت بر نخواهم گرفت.
هر شب بر گونه هایت بوسه خواهم کاشت و بر رویاهایت ستاره خواهم پاشید!
می روی اما بدان که شادمانه می خوانمت که شادمان ترین و خندان ترین باشی در لحظه ی بازگشت...
و در انتظارم که شوق دیدار و اشتیاق حضور را به جای اضطراب و نگرانی و دلتنگی در چشمان فرزندت که خود کوهیست استوار و پر غرور، نمادیست از مردی و لیاقت، نظاره گر شوم.
شادمان و جوان بمان...
هرگز دورمان نبین و سلام مداوم خود را چاشنی روزهای زندگیمان کن.
تو که شایسته ترینی و محبوب قلبهامان...
هنوز هم حمایت و همراهیت را نیازمندم!
تا آخرین لحظه های زندگی...
تا آخرین لحظه های بودن...
با قدرت پیوند جاودانه ی قلب های تا همیشه به هم گره خورده...
دوستت داشتم، دارم و تا همیشه خواهم داشت
سفر به سلامت، بهترین برادر دنیا...
وقتی که می روی...
دنیا به هر دو دیده ی من تار می شود.
قلب صبور و ساده و آرام و عاشقم...
در دوری از تو یکسره بیمار می شود.
وقتی که می روی...
مهتاب از ترانه ی شب می هراسد و...
رویای با شکوه من آوار می شود.
از نزد من مرو...
زیبای من، ترانه ی این زندگی بمان.
خورشید سان بتاب.
گاهی چو ابر پاک...
بر پهنه ی عتش زده ی قلب من ببار
چشمان پر محبت و معنای خویش را
از دیده ام مگیر...
با من بمان که بی تو فنا می شود دلم.
وقتی که می روی...
از یاد خود مبر...
در انتظار آمدنت لحظه های من...
دائم بدون حادثه تکرار می شود...
نفس های زمین در حرارت خورشید ذره ذره گرم شده.
شاپرک این روزها در خنکای سایبان گلبرگ آرام می جوید و گنجشکها هم آغوش عشق خویش آواز سر می دهند.
بهار دارد رخت سفر می بندد تا تابستانی دیگر با سرخی گیلاس و عطر هلو جای بهارنارنج را پر کند!
دلم برای آغازین روزهای آخرین ماه بهار تنگ می شود! لحظه هایی که در نهایت کودکی ام درست در روز یکم خرداد، عدد یک با جمع سالهای زندگیم دوباره جمع شد! خاطره انگیز بود روزهای اول خرداد...
حافظ را که گشودم و برایم شیرین غزلی خواند بس عاشقانه!
ساعتی بر دست بستم تا فراموشم نشود لحظه های عمرم چه زود می گذرند!!
حلقه ای بر گوش آویختم تا یادم بماند که باید حلقه به گوش پروردگار عشق و امید بمانم!
عطری رایحه ی زیستن را شیرین به مشامم هدیه کرد...
انگشتری نشان قلبی را بر انگشتم نمایان ساخت از جنس محبت...
اما چه شیرین بود آن دم که آبی پوش گرداگرد خانه چرخ میزدم و می رقصیدم و می خندیدم و بر گونه های معشوق بوسه می زدم!
چه شادکام...
چه خوشبخت...
دلم برای آغازین روزهای خرداد تنگ میشود!! اما می دانم این لحظه های رفتنی دارند مرا به سوی شادکامی های مضاعف رهنمون می شوند!
شادمانه به گذر عمر لبخند می زنم و پروردگار خویش را به شکرانه ی شادی هایم سپاس می گویم.
یادم نمیرود اگر دوباره خردادی بر من گذشت و کیکی به دستان من زخم خورد، به شیرینی کام همه ی عشاق فریاد برآورم:
به نام پروردگار عشق
دل با نگاه چشم تو تسخیر می شود
جان در کمند موی تو زنجیر می شود
رویای بی نهایت افسانه های عشق
با عاشقانه های تو تعبیر می شود
افسون شب که بر تن دنیا نشسته است
در منظر طلوع تو تدبیر می شود
گاهی به نیش عقرب و گاهی به نوش عشق
گاهی دلت به سان دلم شیر می شود
گر می روی جوانی قلبم برای تو
دل در غم نبود شما پیر می شود
تنهاییم ترانه ی یک فصل زندگیست
این تن ز فصل زندگیش سیر می شود
با من بمان که این مَثَل از حق نوشته اند
"گاهی چه زود ثانیه ها دیر می شود"
برایم ترانه بخوان...
دیگر جز تو هیچ کس را نمی شنوم!
تو همان سلام نسیم نوازشگر بامدادی...
همان نوای آرامش بخش رقص موج بر ساحل...
کدامین صدا از این خوشتر؟؟؟
صدایم کن که جز تو هر که بخواندم پاسخی نخواید یافت...
کدامین آوا دلچسب تر از ساز بلبل مدهوش و عاشق؟؟؟
کدامین آهنگ شیرین تر از آهنگی که از لبان تو برخاسته، نام مرا در فضا طنین انداز می کند؟؟
برایم لالایی بگو...
چشمانم را که می بندم تصویر لبخندت، روشنی چشمانت، گرمی نگاهت، محبت دستانت، پاکی وجودت، همه و همه به یکباره دیدگانم را می نوازد...
نوای لالاییت را هم که با حضورت همزمان کنی، رویا رویا در اشتیاق غرقه خواهم شد!
و چه آرامشیست مرا در آغوش عاشق تو...
چه با نشاطم وقتی حرارت نگاه و گرمی دستانت را با هم بر دیده و دستانم حس می کنم و چه شاعرانه با تو اوج می گیرم...
آری اینجا ملکوت من و توست و ما دو مرغ عاشقیم که با بالهایی قدرتمند تا خدا اوج می گیرند!
دستم را در دستت بفشر و با قدمهایم هم قدم بمان...
اینجا همان بهشتیست که پروردگار به ما وعده داده بود!
بیا در بهشت خویش عاشقانه گردش کنیم...
دست در دست هم...
بیا در میان سبزه ها با هم قدم بزنیم، بدویم، پرواز کنیم...
بهار میرسد، نگاه کن!
بیا ما هم شکوفه دهیم...
نگاه های تمام قدسیان به ماست!
نیک بنگر که خالق عشق چگونه خلقت خویش را به نظاره نشسته و بر ما لبخند می زند!!
از جویبار محبت آبی برگیر و بر چهره ام بپاش! بگذار روشنای محبت چهره ام را نوازش کند، و از میان دستانم جرعه جرعه محبت برگرفته از جویبار عشق الهی را بنوش و جان را صیقلی بخش!
پاهایت را بر زمین مگذار...
فرشته ی من...
مسیر قدمهایت را با شکوفه های معطر یاس و گلبرگ های مقدس محمدی فرش کرده ام!
شب بو ها نیز چون ماه برآید مشامت را نوازش خواهند کرد...
به ماه سپرده ام تا جامه ی خاک را برایت نقره فام و درخشان کند، چونان آسمان پرستاره!!!
دستانم را رها مکن...
بهار نزدیک است!
آمده ام تا پیش از نوروز به تو احساسم را عیدانه دهم!
عشقم را...
وجودم را...
لبخندم را...
از آسمان چشمانت ستاره می چینم و تو نیز از لبانم بوسه برچین!
میخواهم حرارت زندگی را با تو تا همیشه شریک شوم!
رویای من...
بهار نزدیک است!
بیا دوباره در هم متولد شویم...
باهم...
عاشق...
مست...
شیدا...
بیا نفس نفس سلام زندگی را با هم شریک باشیم!
لحظه لحظه...
بیا زندگی کنیم!
با اشتیاق...
محبوب من...
لبخند را تا ابد بر لبانت ماندنی کن!
شوق را در چشمانت جاودان!
ایمان را در قلبت بی نهایت!
امید را در وجودت زنده!
شیرین من...
شیرینی زندگانیم بمان!
بوسه بارانم کن در شکوفه باران بهار...
و من نیز در زیر لطافت و نرمی آفتاب بهاری،
در میان نرمی گلبرگ های معطر،
رها در دستان نسیم،
بر بال فرشته ها...
در روبروی نگاه های عاشق پروردگار خالق عشق...
بوسه بارانت خواهم کرد!
دنیای من...
ای که تمام زندگی منی...
ای که هوای نفس کشیدنی مرا و قدرتی برای قلبم تا استوار بتپد...
تو که پادشاه روح و قب منی...
تاجدار و با عظمت...
در اوج و بی تکلف...
ای که هم عاشقی و هم معشوق...
تو که انعکاس تصویر وجود خدایی در دیدگان من!
خدایی که خویشتن را در عشق تصویر می کند...
تو که لبریز از حضور پروردگار روشنایی هایی در روشنایی آسمان زندگیم...
تو که حرمت و قداست قدمهای عشقی بر خاک وجودم...
مه پاره ی من...
بهار نزدیک است...
آغوش بگشا!
میخواهم در آغوش گرمت دوباره زنده شوم!
می خواهم سر بر سینه ی عاشقت نهاده، عطر نفس هایت را ببویم و دوباره تازه شوم!
می خواهم دیده در دیدگانت بدوزم و لب بر لبانت بگذارم و دستانم را گرداگردت حلقه کنم و نو شوم!
میخواهم با تو بال بگشایم...
برخیزم...
پرواز کنم...
چه نیک بختیم ما که خانه ی مشترک خویش را محکمترین و استوارترین ساخته ایم!
خانه ای از جنس حقیقت...
از جنس عشق...
از جنس خدا!!!
کدامین توفان لرزه بر تن چنین بنایی خواهد انداخت؟؟؟
می دانم که توفانی چون توفان نوح نیز توان فروریختن عشقی الهی را نخواهد داشت...
من و تو با خدای خویش عاشقیم و اوست پناهگاه احساس بی نهایت ما...
اوست حامی و حافظ عاشقانه هامان تا همیشه ی جاودان!
اوست خالق عشق...
خدای عشق...
همساز من!
همراز من...
هم مسیر قدمهای عاشقانه ام...
در این پرواز روحانی،
در این سفر بی نهایت،
تا مقصد ملکوت،
تا بی نهایت عشق...
با من همسفر بمان و بدان که...
بی کرانه دوستت دارم!
بر روی قلب ساده ی من سد کشید و رفت
یک خط بی نهایت ممتد کشید و رفت
پرواز عاشقانه ی احساس را ندید
طرحی ز چند حادثه ی بد کشید و رفت
یک مرز بسته با غم هجران عشق که
شاید به خاطر همه باشد، کشید و رفت
آمد مرا رها کند از دست غصه ها
اما به روی غصه ی من مد کشید و رفت
مشقم هزار قسمت و دستم چه ناتوان
حاصل که در نتیجه ی آن رد کشید و رفت
دل را به جرم خواهش عاشق شدن نخواست
یک جاده ی موازی مقصد کشید و رفت
بر خاطرات حک شده در دفتر دلم
یادی که تا همیشه بماند کشید و رفت
یک سال در نهایت آرامش و سرور
عکسی که نقش خاطره میزد کشید و رفت
آزاد و رها باش تو ای مرغ مهاجر
پرواز کن از خشکی من تا لب دریا
بی غصه ی تنهایی چشمان سیاهم
شاداب و غزل خوان پر پرواز تو بگشا
بگشا پر پرواز و از این حادثه بگذر
مشنو تو دگر هرچه دلم کرد تمنا
منگر تو به خاکی که ترک می خورد از غم
منگر به نگاهی که ندارد شب رویا
ویرانه ی من قبل شما حکم فنا داشت
دیروز نشد، حادثه افتاد به فردا
تا یکسره ویران نشدم بگذر از این کوی
این سهم من است از شب طوفانی غم ها
یک برکه ی خشکیده چه دارد که بمانی؟
هنگامه ی کوچ است از این برکه ی تنها
آزاد و رها پر بزن از خاک به افلاک
شیرین تو و فرهاد منم تا ته دنیا
خسرو دل شیرین به نگاهی بستاند
کوهی غم فرهاد و مرا حسرت لیلا
لیلای تو جان داد در این حادثه مجنون!
مجنون که چو شیرین شد و بگذشت از اینجا
آنقدر از تقدس هفت و هفت نشان ها شنیده ام که گاهی باورم میشود افسانه ی تقدسی اینچنین، حقیقتیست بر دفتر زندگی!
امروز اما به آفتاب که نگاه می کنم میبینم هفت هم می تواند گاهی نیمچه ابری شود نابارور، نه ببارد که دلی را شاد کند، نه سایبانی شود که تنی در خنکایش بیاساید! ابری می شود نابارور، که تنها بر چهره ی خورشید رنگ ماتم میکوبد و درخشش و حرارت شیرینش را در پس تیرگی پنهان می کند!
هرچند می دانم که ابر هم با نسیمی رخت می بندد و لبخند نورانی خورشید دوباره تن خاک را می نوازد اما دلم می گیرد وقتی در مکان لبخند ملیح آفتاب آن هم آفتاب زمستانی، اخم ابری را می بینم که بهمن ماه را برایم نه چون خاطره ای شیرین بلکه به افکاری بی انتها بدل می کند!
چشمانم را می بندم تا دیدنی های قلبم را نظاره گر شوم و تنها به موسیقی قلبم گوش می سپارم که تبلور عشق در آن چیزیست ورای آهنگ گذر زمان!
خوب می دانم تقدس همان سیزدهی که گاه و بیگاه از این و آن می شنوم که نفرین شده است از هفت نیز فزونتر خواهد شد اگر با هر شماره سجده کنم وجود عشق تو را!
تویی که اگر مسیر زندگی ام را سبز و بهاری نکرده بودی پایان تمام شش های دنیای برایم به هفتی نفرین شده ختم می شد و دنیا برایم تا همیشه زمستانی می ماند!
درست مثل بهمن...
درست مثل امروز...
درست مثل خاطره های دور دست...
اما تو در برابر تمام نفرین های عالم چون سپری مقاوم ایستاده ای و من به تو تکیه کرده ام!
هنوز هم با عشق زنده ام!
هنوز هم با امید...
نه در گذشته پر می کشم و نه به اکنون می اندیشم!
می دانم امروز هرچه باشد، با هر خاطره ای، با هر اسمی، فردا با عشق و شوق، با شادمانی و نیک روزی، در انتظارم ایستاده!
در انتظار تو نیز هم...
آهای فردای نزدیک! در انتظار بمان که به تو بس نزدیکیم!
غرق در موسیقی افکار خویش...
در جستجوی نگاه مهربان تو تا اوج آسمانها پر می کشم!
آشکار و نهان زمین و آسمان را می جویم...
روز و شب به کاوش طی می کنم و در انتها در می یابم که در هر چه و هر کجا نگریسته ام تو را آشکارا دیده ام!
عشق معنای بلندی دارد و من بی بهانه عاشقم!
تو در رویاهای شبانه ام گرم ترین آغوشی!
بر لبخندهای گاه گاهم بی بهانه ترین دلیل...
آرامشی فراتر از آرامش لالایی مهتاب...
نوازشی خوشتر از نوازش نرم نسیم...
تو حقیقت عشقی که بی حضورت قلبم به سکون خواهد گرایید، نفسم به سکوت!!
گرمای وجودم را از گرمی وجود پرمهرت گرفته ام و نور دیدگانم را از نگاه عاشقانه ات!
مباد بی حضورت زمستان را به دیار قلبم رهنمون شوی!
مباد دیدگانم را در نبود عاشقانه ی چشمانت به دست تاریکی بسپاری!
وجود رنجورم را در آغوش خویش آشیانه ده که تنها طبیب دردهایم تویی!
نوازشت نیاز لحظه هاییست که بی امان میگذرند...
و من هنوز هم در تمام بودنی ها، چون رویاهای بی پایانم، تو را می بینم!
عاشق...
دلباخته...
منتظر!
چون من!
با من بمان که در تو معنا میشوم! تو که طعم شیرین عشق را در کامم حقیقتی جاودانه کردی!
بی تو بی گمان دستان مرگ را با تبسم خواهم بوسید...
با من بمان تا با تو، در آغوش عشق، زندگی کنم!
گاهی وقت ها اشتیاق پرواز در دل کبوترها گم می شود! می نشینند روی یک شاخه و زل می زنند به برگ هایی که تا زردیشان چیزی نمانده!
فرداست که پاییز رخ نمایی کند و نه برگی باقی بماند و نه حس پرواز برگردد!
تا پرهای شادمانی کبوتر دلم همرنگ اندوه پاییزی کلاغ ها نشده باید دوباره پرهایم را بگشایم و در آسمان اوج بگیرم!
آهای کبوتر سپید پر...
دل بستن حتی اگر به زیباترین برگ های سبز هم که باشد نباید اسیرت کند!
سبزی برگ های زیبا هم آنقدر ابدی نیست که دلخوش بمانی!!
برگها سهم بادند!
سهمت را از آسمان طلب کن!
دوباره اوج بگیر!
تا پاییز نیامده...
تا اسیر زردی و سردی نشدی!!!
اوج بگیر!
این بالها را برای پرواز به تو هدیه داده اند!!!
عاشق بمان اما اشتیاق پرواز را بیش از پیش در قلبت زنده کن!
شعله های سر به فلک کشیده ی عشق تو را در زمستان هم گرم خواهند کرد اگر به بلندای آسمان آبی و مالک همیشه حاضرش بیش از برگ های امروز سبز بر شاخه و فردا گریزان در دست باد دل بسته باشی!
آسمان همواره سقف سرت خواهد بود...
آبی و وفادار!
با تو می خندد...
با تو می بارد...
با تو می غرد...
همراه با درخشش چشمانت می درخشد،
و با اندوهت ابری می شود!
بگذار برگها مثل هر سال طلایی و سرخ گرداگرد وجودت به رقص در آیند.
تو نیز همراهشان برقص!
پرواز کن...
بنگر که تمام رنگها بر چهره ی دلنواز آسمان نقش خاطره می زنند!!!
برگها را عاشقانه بنگر...
اما به خاطر بسپار...
عشق پیش از آنکه سرخ و سبز باشد، آبیست!!!
سلام.
اخیرا توی وقت آزاد که حس درس خوندن نیست رمان می خونم. مجموعه کتابهای گرگ و میش نوشته ی خانم استفنی مایر رو که می خوندم به نظرم بد نبود.
یه سری فانتزی عاشقانه که با کمی تخیلات مخلوط شده و گاهی وقتا تاثیرگذاری احساسی هم داره.
نسخه های اینترنتی این مجموعه در دسترس هست و البته خیلی بهتر از ترجمه های پر از سانسوری هست که توی کتابفروشی ها گیرتون میاد. خصوصا که یکی دوتا سایت هم مشغول ترجمه و ارائه ی این کتابها هستن.
اما کتاب پنجم که خانم مایر اون رو نیمه کاره رها کرده و نسخه ی ناقصش رو به طور قانونی برای دانلود روی وبسایت اختصاصی خودش گذاشته، از نظر من جذاب ترین کتاب هست و حیف که ناقصه، پسورد گذاری شده بود و قابلیت پرینت و کپی و غیره رو نداشت. نسخه ی بدون رمزش رو آپلود کردم و میذارم تا اگر کسی مشتاق هست بتونه دانلود و مطالعه کنه. البته هر پنج کتاب رو توی همین پست میذارم منتها به زبان انگلیسی! اگر کسی فارسیشون رو خواست می تونه از سایت twilight.ir دریافت کنه.
اگر علاقه مند به کتابهای صوتی باشید می تونید کتابهای صوتی مجموعه داستان اول تا چهارم رو از اینجا و در صورت مشکل دار شدن لینکهای دانلود از اینجا و کتاب صوتی "خورشید نیمه شب" رو از اینجا دریافت کنید. البته حجم زیادی دارن ولی چون یه انگلیسی زبان داستان رو براتون روخوانی می کنه فکر کنم برای تقویت زبان انگلیسی مناسب باشه. من خودم هنوز نتونستم دانلودشون کنم واسه همین نمی تونم درباره ی نحوه ی بیان گوینده چیزی بگم! امیدوارم شما بتونید ازشون استفاده ی لازم رو ببرید.
برای افرادی که چیزی درباره ی داستان این مجموعه نمی دونن خیلی مختصر باید بگم که داستان درباره ی دختری به نام "بلا سوان" هست که با اومدنش به شهر پدریش به نحوی خاص با "ادوارد کالن" که یک خون آشام هست آشنا میشه و این آشنایی مقدمه ی داستان عاشقانه ایه که با اتفاقهای مختلف هیجان انگیز میشه.
بیشتر نوشته های این داستان از زبان خود بلا ست و فقط تکه های کوتاهی از زبان جیکوب بلک (پسر گرگینه) نوشته شده و کتاب پنجم "خورشید نیمه شب" هم قسمت آغازین داستان "جریانهای کتاب اول" رو از زبان ادوارد بازنویسی کرده که من فقط 12 فصلش رو داشتم و نمی دونم خانم مایر چیزی بهش اضافه کرده یا نه.
تا حالا دو سری فیلم هم از این داستان ساختن و فیلم سوم هم در دست تهیه هست. فیلم اول Twilight (گرگ و میش) هست و فیلم دوم هم new moon (ماه نو) که در حال حاضر تونسته رکورد خوبی در فروش به دست بیاره! فیلم گرگ و میش که مدتهاست با کیفیت مطلوب گیر میاد. فکر کنم به زودی فیلم ماه نو هم با کیفیت خوب توی کشور ما (که بعضی وقتا نبودن قانون کپی رایت درش واقعا باعث خوشحالیه!!!) در دسترس عموم قرار بگیره.
امیدوارم خوشتون بیاد.
لینک دانلود مجموعه کتابهای "گرگ و میش" به زبان انگلیسی نوشته ی خانم "استفنی مایر":
کتاب اول: گرگ و میش
کتاب دوم: ماه نو
کتاب سوم: کسوف
کتاب چهارم: سپیده دم
کتاب پنجم: خورشید نیمه شب (قسمت های آغازین داستان از زبان ادوارد کالن) نسخه ی ناتمام!
دانلود از طریق فایل تورنت:
چهار جلد اول کتاب (E-book) رو از طریق این فایل تورنت و کتابهای صوتی چهار جلد اول رو از طریقاین فایل تورنت هم می تونید دانلود کنید.
نکته ی قابل توجه اینه که فایل های تورنت تا جایی که من خبر دارم از فایلهای آپلود شده روی آپلود سنتر هایی مثل رپیدشیر و امثالهم امنیت بیشتری دارن.
هرچند خیالم از بابت کتابهای اکترونیکی جمع هست چون خودم روی گوگل آپلودشون کردم اما کتابهای صوتی ممکنه مشکل دار بشن. پس مطمئن تر هست اگر کتابهای صوتی رو از طریق تورنت دانلود کنید.
نرم افزار دانلود تورنت رو هم می تونید رایگان از اینجا دانلود کنید.
To the ones who don’t know Persian:
You can download the printable version of "twilight saga"'s English E-books written by "Stephenie Meyer" for free from these links:
- Twilight
- New Moon
- Eclipse
- Breaking Dawn
- Midnight sun "Edward's Version of Twilight" (Partial Draft: 1-12)
You can also download "the Twilight series 1-4" audio books here or here And "Midnight sun's" audio book here.
You can also use this torrent file to download "the Twilight series 1-4" audio books and this torrent file to download "twilight saga"'s English E-books.
You can download µTorrent software for free here.
Enjoy!
ستاره که می دمد،
نسیم که می وزد،
سکوت که می شکند،
بلبل که می خواند،
نبض وجودم به یاد تو می زند!
رود زندگی در رگ هایم با عشق تو جریان می گیرد!
امان از نبودنت!!!
آن دم که نیستی، بی فروغ ترین ستاره ام!
راکد ترین مرداب!
بی عبور ترین مسیر!
زمستانیم بی تو!
خزان هم اگر باشد!!!
آغوش گرم تو را می طلبم!
خورشید چشمانت را!
مهربانی دستانت!
و عاشقانه ترین بوسه های عاشقانه را!
تو را می طلبم تا بهار شود این خزان زمستان صفت!
با من بمان...
***
سلام.
از 18 آبان که نامرئی شده بودم تا حالا حس نوشتن نبود! دلم می خواست، اما قلمم خشک شده بود انگار!!
اتفاقای زیادی افتاد که بعضی توی خاطرم موندگار شدن و بعضی هم فراموش!
مثلا اولین حقوقم رو بعد از کمتر از یک ماه (هفته ای دو روز و هر روز 4 ساعت!) کار توی مهد گرفتم. 28 تومن ناقابل!! خوب بود. هرچند چیز زیادی نیست اما من 99% این کار رو برای کسب تجربه قبول کردم وگرنه تدریس توی مهد و آموزشگاه درآمدی نداره که بشه به دید شغل بهش نگاه کرد. اما خداییش پولی که با زحمت خودم به دستم میاد واقعا دلچسب تره. حتی اگر یه پنج زاری چکش خورده باشه!
ماشالا شیطنت بچه های مهد اونقدر زیاده که گاهی خیلی زیاد احساس خستگی می کنم. از یه طرف نسبت به بچه ها حس قشنگتری پیدا کردم و از طرف دیگه دقیقا برعکس! ببینید چه تناقضی!!!
اما از اتفاقای بد سال 87 که تا حالا کشیده شده، هنوز چیزی از چهلمین روز فوت زن دایی کوچک مادرم نگذشته بود که زن اون یکی داییشونم فوت شد! امروز مراسم تشیع بود!
یه برنامه ی گردش رو می خواستم بعد مدتها ترتیب بدم که نمی دونم تا چه حد ممکن میشه! حداقل واسه فردا که جمعه هست!!
البته از بس سر کلاسای آقای هنرکاری که روزای جمعه هست غیبت داشتیم، جمعه ی پیش رو به من و لیلا گفتن: خانما شما خیلی غیبت دارید!!
البته غیبت توی دانشگاه پیام نور چیز مهمی نیست. اونم واسه یه درس تمام تستی. اما حضور توی کلاس می تونست در یادگیریمون موثر باشه!
اگر جمعه برنامه ی گردش جور بشه بازم کلاس بی کلاس! چون نیاز دارم قبل از امتحانا یه آب و هوایی عوض کنم و روحیه بگیرم. لیلا هم مثل من! خصوصا که شرایط روحی خیلی به هم ریخته ای داره!
راستی، نمایشگاه گردشگری هم برگزار شد. چندان دلچسب نبود. منهای یکی دوتا غرفه ی صنایع دستی، تقریبا اغلب غرفه ها رو آژانس های مسافرتی گرفته بودن که تور این ور و اون ور رو تبلیغ کنن! سالن ها اغلب تکراری بود و چیز تازه ای هم اونقدر که به چشم بیاد نداشت! فقط اسم آژانس مسافرتی ایکس شده بود ایگرگ! شاید هم دوتا تور کمتر یا اضافه تر داشت!
نمایشگاه کامپیوتر و نمایشگاه جواهر آلات باید توی همین ماه باشه، اگر اشتباه نکنم. امیدوارم اونا حرف واسه گفتن داشته باشن!
امتحانای پایان ترم نزدیکه و من از برنامه هام حسابی عقبم! کاش همه چیز خوب پیش بره تا بتونم کسری ها رو جبران کنم.
---
پ.ن.1. چون هوا سرد شده و سردتر از اینم میشه، دیروز رفتم پارچه گرفتم تا پالتو بدوزم. باید عجله کنم وگرنه خیاط واسه آخر زمستونم بهم تحویلش نمیده!!!
قصد دارم یه پالتوی بلند راسته بدوزم. یه چیز شیک که به قیمتش بیارزه! آخه ظاهر امر خیلی گرون در میاد! از پالتو های آماده که خیلی گرون تر! البته من از لباسای آماده زیاد خوشم نمیاد! همشون یه مشکلی دارن! نه اینکه سایز بندی هاشون همه یکنواخت هست، لباسی که به سایز خودم دوخته بشه شیک تره!
پ.ن.2. بعد از گذشت این مدت، از داشتن گوشی سونی اریکسون P1i راضیم. (جالب توجه اونایی که می خواستن بدونن این انتخاب رضایت بخش بوده یا نه! اگر از قیافه ی این گوشی خوشتون میاد، کاراییش به نظر من خوبه. می تونید با اعتماد بیشتری بخریدش!)
پ.ن.3. تولد داداش رضا (هفتم آذر) و آبجی سحر گلم (هیجدهم آذر) هم مبارک! داداشی و خواهر گلم ایشالا همیشه سلامت و شاد باشید.
پ.ن.4. از لحظه های پاییزیتون لذت ببرید! زمستون نزدیکه!
شاد باشید
التماس دعا
کاش بی اراده این همه دلتنگ نمی شدم!
این همه منتظر!
این همه تشنه!
کاش اینگونه به سلام و کلامت دل نمی بستم!
به خودت هم!
به لبخندهایت، شیطنت هایت، با من همراهی کردنت!
کاش می توانستم ذهنم را در مسیر پر تلاطم زندگی آرام پیش برم.
من که در آینه ی بی غبار خیال، دست در دستان نسیم قله های عاشقی را فتح می کنم، قدم به قدم، پرشور، تا شاید در هوای شورانگیز اندیشه ها با نبودن هایت کمی صبورانه بسازم!
در غوغای تمام خواستنی ها!
من...
تو...
ما!
رها در آغوش باد...
آزاد در دستان نسیم...
عریان در محضر احساس!
آن زمان که باد چون مطربی مست دست در گیسوان آشفته ام، چنگ می نوازد و دنیا را به رقص وا می دارد،
آن دم که در رقص موزون احساس، در هر چرخش از دامنم به دامن طبیعت گل می بارد...
می خوانمت...
با رساترین آواز...
با دلرباترین نوا...
با تواناترین نفس!
بنگر!
به نظاره بنشین این رقص و آواز پر شور و عاشقانه را...
بشنو!
گوش دل بسپار به نوای موسیقی احساس...
آنجا که قلبم از همیشه عریان تر، بی حصار و بی انتها تو را تمنا می کند...
همان قلبی که با اندیشه ی لبخندهایت، بی حساب و پر شتاب می تپد!
گم کرده ای دارم انگار وقتی نیستی!
می جویمت...
می جویمت، که دلیل بی اراده دلتنگ شدنی...
دلیل انتظار...
جرعه ای تا عتش و تشنگیم را فرو بنشاند!
می جویمت تا در رقص شورانگیز عشق، دستانم در دستهای تو آسمان را نقاشی کند...
تا در محفل مهر و دلدادگی، با حرارت عاشقانه ترین بوسه های آتشین، زمستانم برای همیشه بهار شود!
آزاد آزاد...
رها...
در آغوش عشق...
در بر دلدار!
دارم می شمارم...
یکی یکی روزهای عمر را که می روند آرام...
و می نگرم نگاهی را که در آرزوهای دست نیافتنی اش همچنان خسته تر و فرسوده تر می شود!
دارم می شمارم...
یکی یکی نفس هایی را که تنها به عشق حضور گرم و مهربان تو فرو رفته، بر می آید...
و لبخند می زنم به تلخی هراس از دلتنگی، تنها به امید مهربانیت، صبور صبور!
شادمانم از زیستن با تو که حرارت نگاه عاشقانه ات خزان دلم را بهاری می کند و درخت خشکیده ی وجودم را شکوفا!
و چه نیکوست، ضربان مداوم زندگی در قلبم که تویی، و در رگ هایت که احساس من جریان دارد!
***
سلام.
من که با این درس خوندن شهره ی عام و خاص شدم، گفتم حداقل این تاخیر در نوشتن رو بیشتر از این به درازا نکشونم!
سایبان عشق من جایی نیست که بتونم ازش ساده دل بکنم! چقدر که خونه واسه آدما عزیزه! اینجام یه خونه ی مجازی هست دیگه!
طبق معمول تب گردش رفتن همه ی وجودمو پر کرده. خصوصا که در حضور مجید محدودیت هام به حداقل می رسن!
احتمالا همین امروز هم قصد یه مسافرت کوچک یه شبه رو داریم که اگر مشکلی پیش نیاد تا چند ساعت دیگه عملی میشه.
دیشب با بچه ها رفتیم بلوار شاهد (طرف قصردشت شیراز) تا طبق رسم شیرازی ها شام رو در فضای آزاد صرف کنیم و کمی دور هم باشیم. همه چیز عالی بود!
یه گربه ی ناز با چشمای خیلی قشنگ و صورت با نمک به سمتمون اومد و بی بهره هم نموند. هممون ازش خوشمون اومده بود. اما این پیشی شیطون بلا سر شیطنت هاش سلامتی خودشو به باد داد.
امان از راننده های بی حواس! یکیشون همچین با سرعت از روی کمر گربه ی بیچاره رد شد که ستون فقرات گربه با زمین یکی شد! بیچاره همچین خودشو روی زمین ور می کشید و با یه نگاه خیلی خاص بهمون نگاه می کرد که بغض خواهرم شکست و گلوی خودمم گرفت! میو میو کردناش مثل گریه کردن می موند. خیلی دردناک بود!
توی هفته ی گذشته این چهارمین گربه ای بود که دیدم تصادف کرد. البته بیشتر از همه ی موارد قبلی دلم سوخت. چون خودم بهش غذا دادم و خیلی هم چهره ی با نمکش رو دوست داشتم. کاش واقعا همون جوری که شهره هست، گربه هه 7 تا جون داشته باشه و زنده مونده باشه!
مطلب برای نوشتن زیاد دارم اما زمانم کمه. تا فرصت بعدی که اگر زنده باشم دوباره بتونم بنویسم، از همه التماس دعا دارم.
فرخ روز باشید
سلام.
اول از همه یه تشکر به محمد آقا بدهکارم که راهنمایی کردن تا درباره ی اون شعری که دو پست پیش نوشتم کمی اطلاعات به دست بیارم.
ظاهرا شاعر اون شعر یه مرد بوده و نه یک زن! (برعکس چیزی که خدابیامرز تورج نگهبان حین دکلمه گفت!) یه مرد کرمانی که ظاهرا فوت شدن! اسمشون آقای توحیدی و تخلصشون ارفع کرمانی بوده. اشعار زیبای دیگه ای هم داشتن که چندتاشونو محمد آقا برام فرستادن.
روحشون شاد
دقیقا همون جوری که گفته بودم، چند مدت اخیر رو اختصاص دادم به گشت و گذار و اگر مشکلی پیش نیاد امشب هم قراره با بچه ها بریم بیرون از شهر.
امروز عصر آخرین جلسه ی کلاس این ترم هم هست. یعنی امروز امتحان فاینال رو از بچه ها می گیرم و یه ترم دیگه به خاطره ها می پیونده. خاطره هایی که برام همیشه به یاد ماندنی خواهند بود. با تجربه هایی که مطمئنم به درد می خورن.
ظاهرا از امروز انتخاب واحد بچه های پیام نوری شروع شده. با سیستمی که هر روز در حال تغییر هست! باید حواسمو جمع کنم که مشکلی پیش نیاد. چون مسئولیت انتخاب واحد چندتا از دوستام هم با منه.
همینجا یه بار دیگه به بچه های کنکوری پیشنهاد می کنم دور دانشگاه پیام نور رو خط بکشن که عتیقه ترین دانشگاه کل دنیاست! در غیر اینصورت خودشون به حرف من می رسن و البته تجربه کردنش از نظر من و دوستام ارزش نداره!!!
چشم روی هم گذاشتیم و تابستان تمام شد. ماه رمضون هم که حسابی جو رو عوض کرده. خیابونای خلوت و یه اپسیلون رنگ و بوی انصاف! (البته فراتر از همون یه اپسیلون نمیره!)
شادم از اینکه این ایام خوب و خوش سپری شدن. خدا رو از این بابت سپاسگزارم.
دوست داشتم یه شعر جدید بنویسم اما قلمم کم آورد! در عوض چندتا جمله از نوشته های قدیمیم که با حال الانم سازگاری داره می نویسم.
امیدوارم همه ی شما هم شاد و خوش باشید.
راستی...
دعا یادتون نره!
***
آسمان نیلگون و پاک،
چشم های خویش را گشود،
با نگاه گرم و روشنش،
غصه را ز قلب من ربود،
آب را به خاک هدیه کرد...
من پر از غزل شدم...
و باد...
یک ترانه از خدا سرود...
مهر زنده شد،
عشق جان گرفت...
من جوان شدم!
تو آمدی!
زندگی پر از سرور شد.
روان و پاک مثل رود،
جاودان و پر غرور، شاد!
دوست داشتن...
عاشقانه زیستن...
ستاره سان شدن!
آنچه خواستم...
آنچه خوب بود...
دلتنگ که می شوم، در خیالم بارها و بارها ظهور می کنی.
سکوت که می کنم، در ذهنم زمزمه ی عشق می شوی.
به خواب که می روم، رویای شبانگاهم تویی.
و در بیداری، تمام وجود من...
تو را که اندیشه می کنم، دلم آرام می گیرد.
گاهی حس می کنم گریز می زنی از کودکانه های سرشارم. اما...
خود نیز پر می شوی از کودکانه هایی که آینه ی کودکانه های من است.
تمام روز ترانه می خوانم.
ترانه هایی با نوای عشق...
سروده های آتشین...
نغمه های دلنشین...
به نسیم اگر گوش بسپری، خواهی شنیدشان.
باز هم دلم هوس باران کرده. همان بارانی که گیسوانت را نم دار می کند و بر گونه هایت می غلتد!
همان بارانی که دوست داریم تا آسمان به سویش دوان دوان پیش برویم و با اشتیاق ابر عشق بازی کنیم!
هرچند برای شوق نم باران دلم تنگ شده، اما آفتاب عالم تاب برایم تکراری نمی شود.
چون یادم می آورد درخشش چشمانت را، آندم که با عشق به چشمان مشتاقم می نگری!
چون حرارتش گرمم می کند، درست مثل آتشین ترین بوسه های عاشقانه!
می خندی، می خندم!
می شکفی، می شکفم!
آغوش که بگشایی، پر می گیرم!
شبها با صدای لالایی جیرجیرک ها و بامدادان با نوای به پا خیز مرغ سحر، برایت سرود محبت می خوانم، با تمام دل!
با تو که باشم، آرامش خیالم می شوی و اطمینان قلبم!
آنگاه، دست در دستان تو تا اوج احساس بی پروا خواهم دوید!
لحظه های بی تو، دلم به دقایقی خوش است که صدای پر مهرت موجی از مهر و طنینی از سرور می شود و از پشت خط های پیوند، آرامم می کند. هرچند این عتش را می فروزد و برای دیداری دوباره تشنه ترم می کند!
بودنت را با تمام اشک ها و لبخند ها، مهربانی ها و خشم ها، اخم ها و عاشقانه ها، با تمام ستاره های تاریک و روشن، با تمام نغمه های تلخ و شیرین، بودنت را با تمام خوبی ها و باز هم خوبی هایی که داری، نیازمندم!
مباد ثانیه ای ترکم کنی که وجودم از عشق است و عشق بی تو بی جان!
می میرم بی سلام عاشقانه ات!
وقتی که می روی، در انتظار سلام دوباره ات هر چه شمردنیست می شمرم تا بازگردی!
باران می شوم، بر گیسوانت می بارم و بر گونه هایت می لغزم!
آرام دلت می شوم و خنکای وجودت، در حرارت آتشین آفتاب...
می بارم...
می بارم...
بارانی می شوم از عشق!
عاشقانه می زیم، با تو! ای همدم! ای هم راز...
نسیمی گر بوزد، مثل یک قاصدک به سویت خواهم شتافت تا پیغام دل را به قلبت هدیه کنم.
عاشقانه...
فراتر از عاشقانه دوستت دارم!
***
سلام.
خیلی احساس دلتنگی می کنم. خصوصا که مجید عزیزم هم صبح رفت به سمت محل کارش و نیمی از وجودمو با خودش برد!
فعلا فقط دلم خوشه به لبخندها و حرفای شیرین بابا. به صدای تلق تلق تاس ریختنش وقتی با خودش تخته بازی می کنه، به صدای ورق خوردن کتابی که توی دستش می گیره و می خونه، به صداهای مختلفی که از عوض کردن شبکه های تلویزیونی و رادیویی که بابا می گیره بلند میشه!
اگر بابا نبود، توی سکوت تنهایی خودم دق می کردم!
باباییم، وقتی همه هستن هم بیشترین حد آرامشم رو در حضور تو پیدا می کنم، ممنونم که حالا که همه رفتن سفر، موندی تا آرامشم موندگار باشه.
گاهی از شیطنت های علی کوچولو، پسر داداشم، حسابی کفری می شدم، اما عصری که نشسته بودم و عکسهاش رو نگاه می کردم، بدجوری دلم براش تنگ شد!
دیشب حدود ساعت 8 بود که همراه مجید رفتیم به سمت پارک خلدبرین. یکی از ایرادایی که به شهر دوست داشتنی ما یعنی شیراز وارد هست اینه که از حدود ساعت 8 و نیم 9 تقریبا تبدیل میشه به شهر خاموش! حتی تاکسی هم به زور گیر میاد. اما جالب اینجاست که دقیقا از همین ساعت هست که جمعیت مردم توی پارک ها و حتی توی میدان ها (که ما شیرازی ها بهشون میگیم فلکه!) جمع میشن و روی یه زیر انداز ساده کنار هم میشینن و ساعاتی رو در هوای آزاد سپری می کنن.
توی همین دقایق، جوانتر ها و گاهی هم افراد مسن، با همدیگه بازی می کنن. من خودم اینجور مواقع از هیچ چیز به اندازه ی بدمینمتون بازی هرچند غیر حرفه ای با بچه ها توی پارک لذت نمی برم.
چقدر جای سحر و صبا خالی بود! من و مجید، تنها، حتی راکت و توپ با خودمون نبردیم! چون هر دومون بدون حضور بچه ها حس بازی کردن رو از دست داده بودیم!
خوبه همش یه سفر 3-4 روزه رفتن!
ما اونقدر به دور هم بودن اعتقاد داریم که حتی ماه عسل رو هم تنهایی نرفتیم. مجید خیلی ناراحت بود که نتونستیم توی این سفر با بچه ها همراه باشیم. یک روز تمام اخم کرده بود! اما من خوشحالم که در عوضش از امتحاناتش راضی بود.
دلم واسه خیلیا تنگ شده که برای دیدنشون لحظه شماری می کنم. چوب خط می کشم تا زود زود به فرصتی نزدیک بشیم که بتونیم با هم یه گردش حسابی بریم و همه ی خستگی ها و دلتنگی ها رو دور بریزیم.
فعلا از فرصتی که دارم برای خوندن کتاب (در کنار دروس اجباری!) استفاده می کنم. خودمونیم، بعضی کتابا و بعضی نویسنده ها یا خنده ی آدمو در میارن یا حسابی آدمو کفری می کنن! درست مثل نویسنده ی دو تا کتابی که اخیرا خوندم! اسم نمی برم اما این بنده خدا نمی دونم چرا برای نوشتن هر جمله از کتابش دو خط پاچه خاری بعضیا رو کرده! بعضی حرفاشم که عجیب خنده داره!!! قرار هست سر فرصت با یه عزیز درباره ی مطالب مربوط به این کتاب ها یه بحث اساسی داشته باشیم. وگرنه در عین جذابیت موضوع، یه جوری نگارش شدن که اصلا از خوندنشون لذت نمی برم!!!
راستی...
دلم هوس یه سری فیلم رمانتیک و چندتا فیلم ترسناک کرده. شما چی پیشنهاد می کنید؟؟؟
سلام. تجسم خوشبختی:
قابل توجه دوستایی که براشون این ابهام بوجود اومد که با ساخته شدن یه کلبه ی کوچک، تکلیف این سایبان چی میشه!
قبل از هر چیزی بگم که در عین اینکه سایبان عشق رو ترک نمی کنم، برای رونق گرفتن کلبه ی عاشقان تلاش می کنم.
من هستم. هم اینجا و هم اونجا!
دلم می خواد هر دو رو خونه ی خودتون بدونید و منو هم دوست و خواهر خودتون، و با این تصور تنهام نذارید!
سایبان عشق همیشه چشم انتظار قدم های گرم و کلبه ی عاشقان به امید مهر و محبت شماست و من دلگرم حضور صمیمانه و نظرای دوستانه ی شما عزیزان هستم.
تو را می ستایم ای نیکوترین
در فراسوی نگاه مهربانت می زیم.
ای پری چهره ی پری زاد!
از چشمه ی قلب من عشق می جوشد!
عشقی سرخ!
عشقی که با آمدنت و در حضورت جان گرفت.
در پهنای پر وسعت ذهن و خیال با تو پرواز می کنم.
غنچه ی لبخند را از لبانت می چینم،
و شکوفه ی شوق در چشمانم می شکفد.
بی تو چون گلی پژمرده ام!
در سینه ی من قلب پاک تو می تپد!
نور چشمان من از خورشید نگاه توست.
و تبسم تو تجسم خوشبختی!!!
کاش تا ابد، مهربانی و صفای تو، سایبانی بر سر این کودک پر هیاهوی عاشق باشد!!
همیشگی دوستت دارم

























وقتی می گویم دوستت دارم، شاید تصور کنی تنها چند واژه ی ساده را در کنار هم گذاشته ام و جمله ای را بیان کرده ام. اما این تنها یک جمله نیست! یک دنیاست! دنیایی لبریز از رویاهای سبز و سرخ! همین جمله ی کوتاه! آری! همین چند واژه، خود کتابیست سرشار از معنا!
دوستت دارم یعنی با تو قدرت می گیرم، در چشمان تو هر بامداد زنده می شوم و هر شامگاه آرام!
دوستت دارم یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست. بی تو دنیای من به سردی می گراید و چشمانم بی فروغ می گردد!
دوستت دارم یعنی قلب من منزلگاه توست و وجودم سرزمینی که تخت پادشاهی را تنها لایق تو می داند.
دوستت دارم یعنی می خواهم در سایه سار نگاه پر مهرت لختی بیاسایم و در پهنه ی پر احساس کلامت نفسی تازه کنم. می خواهم در وسعت بی انتهای قلب تو سکنی گزینم و تا ابد تفرجگاهم آبی بی کران آسمان و سرخی شورانگیز خورشید قلب تو باشد.
می خواهم تنها با تو زندگی کنم و در کنار تو! تکیه گاهم تو باشی و توانم تو!
کفتر سپید وجود من بی حضور تو جان خواهد باخت! پس با من بمان تا زنده بمانم!
وقتی سخن از عشق به میان می آید، ضعیف ترین موجود نیز توانمند می شود و ما در پرتو این عشق قدرتمندیم. پس خواهیم جنگید، مقاومت خواهیم کرد و خود را نخواهیم باخت. حتی به قیمت زندگی!
در انتظار وصالی خوش! زیرا که زنده بودن بی حضور محبوب، تنها مرگیست در بستر تنهایی و فراق!
........................
همچو کوهی بودم استوار! قد برافراشته بودم به بهانه ی سرسختی! دم از قدرت می زدم در مقابل عاطفه! چون سنگ مقاوم و بی نفوذ!
هر آنچه پیش آمد، به تعنه ی انکار پس زدم. و تو آمدی! و چون قطرات نرم و زلال آب در من نفوذ کردی! و آن کوه استوار در مقابل تو به زانو در آمد! نرم شد و غوغای درونش در آرامش نگاه پر مهر تو آرام گرفت و دید که بی حضور تو بی بهاست و سلام تو توان اوست!
پس وقتی می گویم دوستت دارم، تنها یک جمله نگفته ام!
دنیایی را به تصویر کشیده ام!
سرزمینی را از عمق وجود خویش...!
سرزمین دل!
و این کلام قلبیست که با هر تپش خود می گوید:
"عاشقانه دوستت دارم"
سلام. اسیر
قبلا قول داده بودم که شعرای خودمو اینجا بنویسم و البته نوشتم. ( بجز نوشته های مربوط به معرفی شیراز، هر چی بود ….!) اما این شعر که الان اینجا می نویسم اونی هست که از همه ی نوشته هام، بیشتر دوستش دارم. شاید به خاطر این که احساس واقعی منه!!
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد!!
من انتقاد رو دوست دارم ( از نوع سازنده )! پس اگه لطف کنید و شعرا یا نوشته هامو نقد کنید و اشکالامو بهم بگین خیلی خوشحال میشم.
نظر دادن یادتون نره!!!
نمی رسد به پای تو، ترانه های کوچکم
برای چشمهای تو، هنوز خرد و کودکم
تو باغ پر گلی و من، فتاده شاخه ای به گل
ببین چگونه بسته ام، به مهربانی تو دل!
به چشمهای پاک تو، چه خیره میشوم! ببین!
بجز تو من ندیده ام ستاره ای در این زمین
چو شاپرک نشسته ام کنون به انتظار تو
چه میشود اگر شوم شکوفه در بهار تو؟
تو در نهایت دلم، دلیل این ترانه ای
بهانه ای برای دل! تو بهترین نشانه ای
بیا که قلب کوچکم ز دوری تو نشکند
بدان که بی حضور تو، دگر دلم نمی زند
به دور خویش بی تو من حصار و پیله می تنم
بیا که در نگاه تو، حصار غصه بر کنم
شکوفه داده شاخه ام به حرمت نگاه تو
چه ساده آرمیده ام، چو غنچه در پناه تو
ز دام شب رها شدم، فتاده ام به دام شب!
به چشم خویش بنگر و بدان ندارد این عجب!
آسمون رو نه به خاطر ستاره هاش، نه به خاطر زیباییاش بلکه به خاطر خودش دوست دارم.
زندگی رو نه به خاطر لذاتش بلکه به امید عاقبت شیرین می پسندم!
هر چیزی رو به خاطر ذات و حقیقتش دوست دارم . اما............
اما دوست داشتن رو دوست دارم به خاطر خودم! به خاطر تو! به خاطر تمام امید ها و آرزو هامون!
کاش تو هم دوست داشتن رو مثل من دوست داشته باشی!!
*******
******
سلام.
قبل از هر چیز، اول از دوستایی که امشب منتظر اطلاعاتی از شیراز بودن معذرت خواهی میکنم و بهشون این مژده رو میدم که از شبای آینده میتونن مطلب مورد علاقشون رو همینجا بخونن.
امشب از شیراز نمینویسم چون دلم واسه عاشقانه نوشتن تنگ شده!!!
وقتی وبلاگ بعضی از دوستامو می خوندم واقعا دلم گرفت!
گفتم دخترواسه چی خودتو محدود کنی؟؟؟؟
***** هر چه میخواهد دل تنگت، بگو! *****
من روز اول وبلاگ نویسی رو شروع کردم با این هدف که بنویسم! از همه چیز و همه جور!!
چیزایی که برا همه مفید باشه یا حداقل یه عده ازش بهره بگیرن!
معرتی شهر و استانم به کسانی که اینجا رو نمی شناسن یا ازش اطلاع دقیقی ندارن. واسه اینکه اگه یه زمانی موقعیت سفر براشون جور شد و اومدن شیراز، بدونن که جاهای دیدنیش کجاست و برای انتخاب و تماشای مکان های مورد علاقشون با مشکلات کمتری روبرو باشن.
یا یه دلیلم به دست آوردن شه شهرت و محبوبیت هرچند کم بود. چون من از وقتی بچه بودم، شهرتی رو که با محبوبیت همراه باشه دوست داشتم. خیلی زیاد!!!
دلم می خواست هم مشهور باشم هم محبوب!
واسه همین دوست داشتم گوینده رادیو باشم. یا خبرنگار یا یه گزارشگر!
ولی بهترین راه رو همیشه نوشتن می دونستم. میگفتم شاید یه روز شعرایی که می نویسی یا نوشته هات، حداقل واسه یه مدت کوتاه هم که شده، تو رو به خواستت برسونن!
ولی هدف اصلی من از وبلاگ نویسی، عاشقانه نوشتن بود!!!
دلم می خواست تمام حرف دلم رو برای عزیزترین عزیزم اینجا بنویسم.
دلم می خواست این صفحه برام یه نامه رسون باشه که نهایت عشق و علاقه ی منو بهش برسونه.
دلم می خواست با نوشتن و نوشتن، از دلتنگی هام کم کنم. دلتنگی هایی که هر روز بیشتر و بیشتر میشه!
کسی درک نمی کنه تا زمانی که خودش تجربه کنه!
خیلی سخته درک درد این پرنده های زخمی
تا خودت نباشی عاشق، درد عشقو نمی فهمی!
شاید بعضیا بگن بچه! تو رو چه به این حرفا؟؟؟ به تو نیومده!!
ولی من اهمیت نمیدم.
دلم می خواد هر چی دوست دارم بنویسم و از کسی یا چیزی نترسم.
هرچند که آدرس این وبلاگ رو خیلی از دوستان و اقوام دارن ، یعنی نوشته هامو ممکنه کسایی بخونن که...................!!!
ولی از نظر من:
عشق رو هرگز نمیشه مخفی و یا انکار کرد!
پس هیچ هراسی به دلم راه نمیدم و دوباره مثل اوائل می نویسم!
عاشقانه ترین واژه ها رو!
عاشقانه ترین حرفها رو!
عاشقانه ترین عاشقانه های دلم رو اینجا می نویسم!
با اینکه می دونم با نوشتن دیگه از دلتنگیام کم نمیشه!
می دونم که بین ما، نوشتن چیز زیادی نیست!
نوشتن شاید جزئی هرین و حقیرترین باشه در مقابل احساس! در مقابل عشق!!
حتی اگر عاشقانه ترین کلمه ها باشه!
می دونم که احساس ما، برا هر دومون کاملا واضح و روشنه و نیازی به بیان کردن نداره!
ولی باز می نویسم!!
می نویسم که بخونه و بدونه که از همه ی دنیا برام باارزش تره!
می نویسم که بهش بگم، خوب میدونم دنیا در مقابل سرزمین دلش چقدر کوچک و حقیره!
می دونم که تمام ترانه های طبیعت در مقابل زمزمه ی عاشقانه ی قلبش به سکوت بدل میشن تا فقط بشنون !
وقتی تمام عالم از زمزمه ی عاشقانه ی قلب دریایی و چشمای آسمونیش سرمست میشن، اونوقت من.........!!؟؟
می دونم که اونم میشنوه صدای قلبی رو که توی سینه ی من فقط به امید بودنش می تپه!
می دونه که چه حسی دارم و به چی فکر میکنم!
فهمیدنش ساده ست واسه عاشقایی که همه ی خواسته هاشون یکیه!
فقط یه هدف دارن اونم یه وصال شاده که براشون قفل قفس رو میشکنه و تمام درای بسته رو باز می کنه تا بتونن مثل دوتا کبوتر رها توی آسمون پاک، کنار هم و با هم پرواز کنن!
یه وصال شیرین که زخم بالشون رو می بنده و مرهمی میشه به درد انتظار!!
امشب صادقانه مینویسم:
زنده ام به امید حضور صمیمی و گرمش!
نفس میکشم تا زمانی که نسیم، عطر سلامش رو برام هدیه میاره!
روشنم تا چراغ نگاه عاشقانه و پر محبتش به زندگی و وجودم نور میده!
هستم تا زمانی که هست!
تا زمانی که پروردگار آسمون و زمین، ما رو با رشته ای از عشق به هم پیوند میده و مسافت بینمون رو به فاصله ی بین پرتو هایی از نور بدل می کنه که رنگین کمانی زیبا رو رقم میزنن!
عشقی از جنس نور!
عشقی از جنس احساس ! عشقی از ذات بی کران الهی...!
هستم! عاشق و عاشق تر از همیشه!
می نویسم که زندگی، بی وجود پاکش برام هیچ معنا و مفهومی نداره!
I can’t live, if living is without you
سلام
(۱)
آسیا، اروپا، آمریکا، استرالیا، آفریقا یا هر جایی از این دنیای پهناور که هستید من براتون آرزوی شادی میکنم.
مهم این نیست که ایران زندگی می کنید یا آلمان یا هر جای دیگه!
مهم اینه که دلتون برای وطن و هموطناتون بتپه!
مهم اینه که تا همیشه یه ایرانی باشید و به ایرانی بودنتون افتخار کنید!
( البته اشتباه نشه! منظور من از ایران و ایرانی ،وطن و هموطن، حکومت و دولت ایران نیست. چون خودم خوب میدونم که این حکومت و این دولت هیچ اهمیتی به وطن نمیده و سرنوشت مردمش هم براش مهم نیست. پس ارزش عشق ورزیدن رو نداره!!!)
(۲)
اما راجع به اون ترانه............
اگه به معنیش دقت کرده باشید علت اشک درش واضح هست!
'Cause I know there is no other love like a mother's
Love for her child
..............
مادر!
مادر!
مادر!
من در مقابل این همه زحمت مادر همیشه شرمسارم. در حالی که هرگز از عهده ی جبرانش بر نمیام!
من از روی مادر خجلم. چون پاسخ نافرمانی هامو با محبت داده!
من در مقابل مادر کمترینم. حال اینکه مادر همیشه با من چون شاهزاده ها رفتار کرده!
Mamma you gave life to me.
Turned a baby into a lady.
Mamma you gave love to me.
Turned a young one into a woman.
من زندگی رو و عشق رو از مادر دارم.
من هر چه دارم از مادر دارم .
مادر که از جان خویش برام مایه گذاشت.
مادر که راحتی و آسایش خودش رو به پای راحتی و آسایش من ریخت.
مادر که برای به ثمر رسیدن این نو نهال (فرزندش) تلاشی کرد که کهنسالی زودرس را برایش به همراه آورد!
تنها به خاطر من!
چون شمعی سوخت تا نور راه من باشد!
و هرگز گلایه نکرد!!!!!
مادر تنها بشریست که هرگز بر سر فرزند خویش منتی نمیگذارد در حالی که تلاش او را هرگز نمی توان نفی کرد!
و من برای مادر چه کردم؟؟
من در مقابل مادر حقیرترینم.
درشتی کردم و خم به ابرو نیاورد!
نافرمانی کردم وگلایه نکرد!
عجول بودم و صبور بود!
زشتی هایم را پوشاند تا زیبا بمانم!
حقا که بهشت نیز برای او پاداشی ناچیز است!
مادر ........
مادر.........
مادر.........
هر وقت یادم میاد که من کیم و مادر کیست ......
من چه کردم و او چه میکند..........
و..........
از شدت شرم بی اختیار اشک از چشمانم جاری میشود.
اون ترانه برا من یادآور همه ی شایستگی های مادر و ناشایستگی هام در مقابل او بوده و هست!
تاجب نکنید از این که گفتم اشک از چشام جاری شد!!
(۳)
یه مژده بدم به اونایی که دوست داشتن از شیراز بیشتر بدونن.
من منبع خوبی پیدا کردم که البته حجمش خیلی زیاده و در باره ی استان فارس هست.
با استفاده از همین منبع، به زودی براتون از همه چیز و همه جای استان پهناور فارس می نویسم.
مطمئنم که بدتون نمیاد!!
پس منتظر باشید.
یادتون نره که نظرها، پیشنهادها، انتقادها و راهنمایی های شما باعث دلگرمی و قوت قلب منه و
امیدی هست برای ادامه!
پس دریغ نکنید.
یا علی مدد!
تو همان معنی عشقی که دلم می خواهد.....
ز برش بال بگیرم به فراسوی بهار!
بروم تا نفس آینه ها
بروم تا گل عشق!
بروم تا شبی از جنس بلور!!
تا نسیمی که ز فردای زمین می آید.........!!!
تو همان رایحه ی یاسی و شب بوی سپید...
تو همان زمزمه از عشق که صبح..
در گلستان پیچید!
تو همان سادگی بارش ابر
که به گلها دل بست.....
ژاله ای شد
آرام،
به دل غنچه نشست!
تو چو فواره ای از نور به پهنای شبی
که من از پنجره با شور به آن می نگرم.
آری آن روشنی مهر و محبت که مرا،
به سفر می برد از جاده ی سرسبز خیال...
که بگیرم ز سرانگشت شقایقها نور،
که بنوشم قدحی از می پروانه ی مست،
و ببوسم لب یک غنچه ی گل را که ز لبخند شکوفا بشود......
سینه ی عاشق توست!
تو تکاپوی دلی!
تو فراموشی خاک!
آسمانی،
پر نور،
چون اقاقی ها پاک!
تو رهایی در باد!
بی نهایت،
آزاد!
و اسیرم،
در بند!
ناتوان، اما شاد!
من همان مرغ به دام نگهت افتاده!
من همان شاپرک دل به شقایق داده!
و همان اختر کوچک که در این آبی پاک......
بارها رو به تو چشمک زده ام،
به تمنای سلامی ساده!!
تو برای دل من.....
مژده ی فصل طلوعی تازه!
سرخوشی!
شادی بی اندازه!
که دواییست بر این...
ناله های شب سرد!
دوری و این همه درد!
پس امیدم به صدای نفست.....
که نسیم......
می رساند به برم وقت گذر!
به سلامت که طلوع......
می رساند به دلم صبح سحر!
و به نور.......
که به هنگام شکوفایی عشق.....
شد دلم را باور!!!
It was like a dream!
Meeting you………………..
The time that I fell in love!
The time that I found my life boring without you!
Life could become hard when you’re far!
I found my emotions in your soul……………….
And now, it’s hard for me to live without love!
So all the songs that I sang and all the words that I whisper in the wind’s ears, are just for you!
If you look at me, you’ll see my eyes, waiting to see you!
They want to see you near, when they are open!
And me………….
I like to take your hands and be strong!
I want to feel you deep inside my heart!
And I’m sure that no one will inter my heart after you! Because I find my heart just beat for you!
Love to live together all the time.
It is the strong love, look in your eyes to be with you forever!
There is no reason to live without this love. Without loving you!
Smile! This is the sunshine!
I’ll be yours and you’ll be mine!
Stay with me…
Hold me tight and let me see the world with your eyes!
Let me live and breath in my own home…………
In your heart!!!
سلام
آسمون تو این دو روز اینقدر گریه کرد که بالاخره زمین تشنه لبخند زد!
وقتی به ابرها نگاه می کردم، زمانی که کم کم می رفتن تا ستاره ها دوباره تو قلب آسمون پیدا بشن، یه حس خاص داشتم!
این یکی از عاشقانه هاست!!
وقتی بغض ترک خورده ی آسمون، لبخند رو به زمین هدیه می کنه و بعد، آسمون از دیدن شادمانی و سرور زمین، تمام غم هاش رو فراموش می کنه و همراه با همه ی زمینیان لبخند می زنه...
واقعا زیباست.......
وقتی اولین ستاره از پشت ابرا بیرون اومد، یادم به قراری افتاد که زمانی با آشنا ترین غریبه ، شاهزاده ی آسمان قلبم ، داشتم!
"هر شب، هنگام سلام ستاره های روز نو، ساعت صفر، در آسمان، در چهره ی روشن ترین ستاره، یکدیگر را بجوییم و در تبسم مهتاب، صمیمانه ترین سلام را نثار قلبهای عاشق و دیدگان مشتاق هم کنیم......."
و این نیز از عاشقانه هاست....
و چه زیبا!!
امشب به شوق روشنایی چشمهای خورشید آسمانم، و با دلی پر شور، برای او می نویسم!
او که معنای عشق را خوب می داند!!
آره....
من عاشقانه ها رو واقعا دوست دارم!
همه عاشقانه ها رو دوست دارن . خصوصا اونایی که عشق رو فهمیده باشن و حداقل یه عاشقانه رو شخصا تجربه کرده باشن ، می دونن که چه طعم شیرینی داره!
امشب می نویسم به یاد و نام عشق!
با یاد او که عاشقانه ترین عاشقانه است!!
هوالمحبوب
مهتاب هنوز می تابد. درخشان و زیبا!
خورشید هنوز سلطان آسمان ماست و آسمان در نگاه بی گلایه ی ما، رویایی از بهشت!
کبوتران سپید، پری رویان باغ آرزوهای کوچکمان و سرسبزی خاک، نشان از طراوت و شادابی جوانی!
آن هنگام که شاپرکی بر شاخه گلی می نشیند، در نگاه مهربان گلستان و بر دل دریایی بوستان، ستاره ای می درخشد و نوری نمایان می شود!!
نور امید و چراغ زندگانی!!
و ما را در دنیای ملکوتی احساس، هرگز شبی بی فروغ نخواهد بود، اگر با توکل و امید به ذات اقدس پروردگار مقدس و آن حقیقت بی پایان و نور مطلق، دیده بر هم نهاده، پلک بگشاییم!
پس چه نیکوست زیستن در زیر آبی بیکران آسمان و بر وسعت سبز زمین، تنها با امید و ایمان!!
سرشار از علاقه ای پاک!
همچنان گرم شور و شوق!
نظاره گر قداست و طهارت احساس!
احساسی بی مکر و فریب.....
در پناه حق تعالی!!
و مهتاب خواهد تابید. درخشان تر و زیباتر!
و خورشید، سلطان آسمان ما باقی خواهد ماند....................!
روزی خواهد آمد ،
زمانی برای ما....
هنگامی که زنجیرهای اسارت با شجاعت عشقی زاده شده از نور از هم می گسلند...
و این رواست .
رویاهایی را که دیر زمانیست به ضربه ی انکار خاموش می کنند ، با روشنایی خورشیدی که پرده از عشق پنهانی ما خواهد کشید ، رخصت شکفتن خواهند یافت .
آنگاه بهای زندگی ما را ، جهانی توان رقم نهی نخواهد بود.
سرانجامی برای دیدن و زیباترین لحظات برای من و تو ، که با عشق از غربت اندوه ، نمناکی اشک و از میان طوفانها با بردباری خواهیم گذشت و به ساحل سعادت خواهیم رسید .
زمانی خواهد آمد ، که طلوع دوباره ی خورشید ، دنیایی تازه را به ما هدیه کند...
دنیایی پر از آرزوهای درخشان برای من و تو....... .
هنگام حضور احساس ، آن زمان که رویاهای اطراف تو ، قطرات اشک را برای چشمانت به ارمغان می- آورد و آنچه تو را در حصار خویش فرا گرفته ، رازهای دور از حقیقت است ، من توان تو خواهم بود و آرزو را به تو هدیه خواهم داد تا پیمانم را با تو طراوت بخشم ، آن زمان که چون شکوفه ای می پژمرد.....
کسی که باید فرایش بخوانی ، در انتظار تو با تمام وجود و در تمامیت احساس ایستاده !
چون به حریم چشمانم قدم نهی ، دستانم ، دستان تو را به گرمی خواهد فشرد و چون کبوترانی سپید بال به سوی آسمان خواهیم شتافت ! آنجا که منزلگاه ماست و دیار عشاق !
از سرآغاز تا سرانجام زندگی ام این حقیقت با من بوده و خواهد بود که شیرین ترین لحظات ، لحظه ی وصال است با مهتاب ، در آسمانی پر ستاره و بر تختی از ابرهای سپید !
آنجا که بر بال فرشتگان قدم می زنیم ، آهسته و پر غرور....................
آنجا که جز عشق نیست مگر محبت و احساس و آنجا که لحظات حضور را با نگاهی گرم از مهر با دلها مان پیوند می دهیم .
قلبم را به تو خواهم بخشید و با تو خواهم ماند . این پیمانیست از سوی من با تو !
هرگز رخصت نظاره ی غم را به چشمهایت نخواهم داد .
هم دوش هم ، با سلاح عشق بر اندوه می تازیم و در این پیکار پیروزیم چون شرط پیروزی ما عهد ماست! عهدی ابدی ! عهدی جاودان !
بیا تا لحظات رفته و دقایق پر شور و عاشقانه را از پشت پنجره ی پلکها مان مرور کنیم و بدانیم این احساس هرگز فرو نخواهد نشست چون حقیقتیست زنده ، دلیل بودن ما ، پر پرواز ما و نور دیدگانمان !
توان ماست تا قدم بر داریم ، بنگریم ، بشنویم و بخوانیم .
بیا باور کنیم که آغاز و پایان همان عشق است و وصال .....
چون قلبها مان زندگی را زیر یک سایبان دوست دارد !
سایبانی از عشق ! 
عاشقانه ها را نمی توان توصیف کرد.
نمی توان درک کرد!
نمی توان دید!
من عاشقانه ترین عاشقانه ها را در قلب خویش احساس می کنم!
و چه احساس نکوییست!
می خواهم همیشه عاشق بمانم.
می خواهم در عاشقانه ها زندگی کنم!
همچو مرغی رها که در عشق پرواز چشم می گشاید.
هر لحظه عاشق تر از لحظه ی پیشین!
بیا همچون شاپرکها گرد بوستان محبت پرواز کنیم. بیا تا به سان کبوتران سپید بال، گرد حرم مقدس دل بگردیم و عاشقانه ترانه ی شادی سر دهیم.
بر گنبد احساس خانه کرده ، از اشک شوق ابرها سیراب شویم.
بیا تا از دستان پر مهر طبیعت دانه برگیریم و بر دامن خاک یاس و نسترن بپاشیم.
بیا تا زندگی کنیم و زندگی ببخشیم، شاد باشیم و شادمانی را به شکوفه ها هدیه کنیم، از چشمه ی مهر بنوشیم و با پروانه ها مهربان باشیم!
بیا عشق را از ستاره ها بیاموزیم تا ما نیز بتوانیم بر پیکر سرد زمین نور بپاشیم.
بیا ساده بمانیم .
آری!
سادگی ، صفا ، صداقت و صمیمیت ،رمز شاد زیستن است !
برای او که معنای عشق را خوب می داند:
عزیز!
ایستاده ام! در میان شکوفه های سرخ و بر پهنه ی سبز عشق!
سوگند به حرمت زندگی و قسم به هر تپش قلبم که تا دم آخر به این عشق بی ریا وفادار خواهم ماند و این احساس نیکو را با تمام زیبایی های دنیا معاوضه نخواهم کرد.
مهربانم!
استوارم تا تکیه گاهم تویی!
زنده ام تا در وجودم جریان داری!
پر نورم تا خورشید آسمان منی!
و بهاریم تا نسیم دلنواز نفست، نوازش گر شکوفه های شادمان نگاه من است.
محبوبترین!
می دانم که خوب میدانی!
می دانی که نور چشم من از ستاره ی چشمان توست و در کهکشان بی کران قلبهای ما، عشق است که چون خورشید بر تمام آسمانیان حکمرانی می کند.
چه زیباست زمانی که دستان تو را در دستان خویش بگیرم و بی هراس، هم پای تو، در جاده ی سرنوشت قدم بردارم!
آری!
شادمانی را آنگاه تجربه خواهم کرد که در کنار تو، با قدرت عشق و اراده ی احساس، سرزمین دل را پیموده، و با امید و ایمان، هم دوش تو، قله های خوشبختی را فتح کنم!
صادقانه می گویم!
ای زیبا!
دوستت دارم!
عاشقانه!
دوستت دارم!

