فیسبوک
توييتر
دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام
قصه
خداحافظ
سفرنامه تایلند (بانکوک؛ پاتایا؛ کرابی-لانتا)
اتصالی!!!!
وقتی ذهن یه شاعر منهدم باشه اینجوری شعر می نویسه:
دانلود فایل آموزشی نحوه ارائهی مقاله به ژورنالهای بینالمللی با رتبه ISI
دانشنامه نشریههای بین المللی با رتبه ISI + معرفی کتاب و کتابخانه مجازی
سفر بخیر
شهریور پر خاطره
اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢
نگاه می کنم به کوه و دشت و آب
به باغ
برگ
آفتاب
آسمان
زمین
و باز در تمام لحظه های گرم و سرد
تو در میان خاطرات من حقیقتی
بهار پر شکوفه ای و سبز
حرارت بهشت زندگی
و من به بودنت
به مهربانیت
به عاشقانه های پاک و چشم های مست
به لحظه های ناب زندگی
کنار مهربانی تو و خدا و عشق
همیشه، تا همیشه افتخار می کنم!
----
سلام.
از زمستان 90 تا الان که اردیبهشت 91 کم کم داره تموم میشه مکرر در سفر بودم. از قشم و بندر عباس و چابهار و اطرافش گرفته تا تفرج گاه های اطراف شهر خوب خودم شیراز. فردا هم اگر مشکلی پیش نیاد عازم سفریم به سمت مشهد. امیدوارم بتونم فرصتی پیدا کنم تا سفرنامه های اخیر رو برای علاقه مندانش بنویسم.
اما برای خالی نبودن عریضه، برای دوستانی که مدتهاست از طریق موتورهای جستجو برای دانلود قسمت ششم به بعد از مجموعه کتاب های خاطرات یک خون آشام به وبلاگم میان و متاسفانه تا الان دست خالی می رفتن، جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب رو هم به زبان انگلیسی در تکمیل پست قبلی دانلود کتاب خاطرات یک خون آشام (download the printable version of "The Vampire Diaries 1-5 + Short Stories" English E-books) برای دانلود میگذارم. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.
دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام:
You can download the printable version of "the Vampire Diaries 6-7-8-9 " English E-books written by " L.J. Smith " for free, below:
(I’ll upload “L.J. Smith - Stefan's Diaries” ASAP)
L.J. Smith - Vampire Diaries 06 - The Return Shadow Souls
L.J. Smith - Vampire Diaries 07 - The Return Midnight
L.J. Smith - Vampire Diaries 08 - The Hunters Phantom
L.J. Smith - Vampire Diaries 09 - The Hunters Moon song
در پست های آتی مجموعه روزنوشت های استیفن سالواتوره که در شش جلد نوشته شده رو هم به انگلیسی برای دانلود میگذارم. علاقه مندان می تونن برای دانلود کردن اون مجموعه هم منتظر و پیگیر باشن.
شادمان باشید و در پناه حق
قصه با خنده ی زیبای زمین شد آغاز
بال پروانه ی رنگین تخیل شد باز
زندگی گونه ی گل را بوسید
بوته ی غم پوسید
رود جاری شد و همراه زمان
فارغ از جا و مکان
از نبودن تا اوج
از سکون تا شد موج
یک قدم تا خورشید
روشن و پاک و سپید
چه چه مرغ غزلخوان شیرین
لحظه هایش رنگین
ولی از تلخی دوران شرور
از بد دیده ی شور
ناگهان رفت بهار
باز شد فصل انار
طعم شیرین جهان شد میخوش
گاه هم تلخ و ترش
دل دنیای شقایق شد خون
باغبان شد مجنون
مطرب باغ بهاری شد بوف
نور را برد کسوف
موج ساکن شد و دریا خشکید
گل خوشبو خوابید
لحظه ای آمد و یکباره ز اوج
طائر افتاد به فوج
هر سرودی که زمستان می خواند
باغ یادش می ماند
فصل دلسردی و یخبندان شد
زندگی زندان شد
چینی نازک تنهایی سهراب شکست
شاعر از پای نشست
از نهانخانه ی چشمان غزل رفت امید
غزل از خویش برید
روزگاری که برآید خورشید
و بتابد امید
بگذرد فصل انار
برسد باز بهار
لحظه ای را که در آرام خیال
شاپرک گیرد بال
زندگی هست؛ جهان هست؛ زمان هست ولی
باغ را نیست دلی...
سلام.
آخرین روزای سال نود دارن میگذرن و من به فکر یه تجربه ی خیلی خیلی بکر و جدیدم. گاهی وقتا راه دیگه ای جز به سمت دنیاهای تازه رفتن باقی نمی مونه...
دیشب یه کم وبلاگ رو مرتب کردم. خونه تکونی سال نو!
پرگویی نمی کنم. فقط خوشحالم که سال نود برام سال سفر بود. اونم همه مدلی...
تکرار دقیقه های دور از بر تو
دل مانده و یاد گفته ی آخر تو
من می روم از دیار اندوه به در
دیدار به آخرت، خدا یاور تو
سلام
اولین روز زمستانی به همه ی اونایی که زمستان رو دوست دارن مبارک.
نمی دونم چرا امسال احساس می کنم از فصل سپید خوشم نمیاد!! پیش از این به خاطر ندارم که همچین حسی بهش داشته بوده باشم!!!
بدجوری خسته ام! از خودم! از دانشگاهی که دارم بیشتر از قبل ازش متنفر میشم! از مملکتی که هر روز اوضاعش بدتر از پیشه! از آدمای بی سروپایی که کم نیستن و ادعای فرزانگیشون همه جا رو متعفن کرده!!! حالم داره از این بوی تعفن به هم می خوره!
دیشب یلدایی رو تجربه کردم که مثبت و منفی رو توام داشت واسه همین حس کردم یه جاهاییش اتصالی کرد!! الانم یه جورایی فیوز مشاعرم پریده! پس دیگه زیاده گویی نمیکنم و با یه غزل اولین پست زمستانی امسال رو به آخر می رسونم.
دلهاتون بهاری و ایامتون خوش
آرام و قرار این دل دیوانه نداشت
آواره ی صحرا، دل من خانه نداشت
من اهل زمستان دقایق بودم
جز باد، دلم مأمن و کاشانه نداشت
خورشید دمادم نفسم را می سوخت
رحمی به تن خسته ی ویرانه نداشت
از نوش لب باده نمی شد سرمست
جان میل لب ساغر و میخانه نداشت
تاریک ترین روشن دنیا شده بود
شمعی که دگر میل به پروانه نداشت
از داغ عتش لب پی باران می گشت
صحرا هوس بارش مستانه نداشت
از دامن هر ثانیه تب می جوشید
تکرار زمان قصه و افسانه نداشت
من مرده ترین زنده ی دنیا بودم
در محفل جمعیش که فرزانه نداشت
حسرت به دل خاک ترک خورده ی دور
این خاک غنی یک شب شاهانه نداشت
گرفتار اندوه چشمان خویشم
اسیر دلی تا ابد ریش ریشم
ببین غصه ها در دلم جا گرفته
تب اشک در دیده بالا گرفته
پر از حسرت یک جهان خموشم
عجب مانده این بار سنگین به دوشم
نگاهم دگر هیچ نوری ندارد
دل بی رمق هیچ شوری ندارد
شدم مرده ای بر زمین ایستاده
ترک خورده ای زار و از پا فتاده
شده کار دل از شکایت سرودن
به امید پایان اجبار بودن
مرا چهره خندان و دل غرقهی خون
شدم زرد و افتاده چون بید مجنون
خدایا چرا زندگی آفریدی؟
مگر از جهان و خلایق چه دیدی؟
به پایان رسان این شب بی امان را
تو خود ساختی؛ خود بمیران جهان را
کجای این شب تاریک و تار پنهانی
به منزل که در این روزگار مهمانی
کجای خاک ترک خورده گم شدی آخر
چه کرده ای تو که حتی خودت نمیدانی
خدا بگو که دگر خسته ام از این انکار
خدا بگو و رها کن مرا ز حیرانی
دلم شکسته تو بازآ شکسته بندش باش
تمام کن تب این ابر سرد بارانی
دمی به خاک زمینی که ساختی بنگر
نه مهد رونق عشق و نه راه انسانی
ببین خدا همه در بند شب گرفتارند
اسیر حس افول و غریب حیوانی
خدای من تو کجا رفته ای بگو آخر
مباد چون همه مخلوق خویش زندانی؟
بیا و خاک خودت را چنین رها مگذار
رها مکن که بماند دچار ویرانی
خدا تمام خلایق در انتظار تواند
بیا که بی تو ترک خورده ایم و طوفانی
مگر نه نور حقیقی تویی؟ بیا و بتاب
تمام کن غم این شام سرد و طولانی
وقتی که می روی...
دنیا به هر دو دیده ی من تار می شود.
قلب صبور و ساده و آرام و عاشقم...
در دوری از تو یکسره بیمار می شود.
وقتی که می روی...
مهتاب از ترانه ی شب می هراسد و...
رویای با شکوه من آوار می شود.
از نزد من مرو...
زیبای من، ترانه ی این زندگی بمان.
خورشید سان بتاب.
گاهی چو ابر پاک...
بر پهنه ی عتش زده ی قلب من ببار
چشمان پر محبت و معنای خویش را
از دیده ام مگیر...
با من بمان که بی تو فنا می شود دلم.
وقتی که می روی...
از یاد خود مبر...
در انتظار آمدنت لحظه های من...
دائم بدون حادثه تکرار می شود...
دل با نگاه چشم تو تسخیر می شود
جان در کمند موی تو زنجیر می شود
رویای بی نهایت افسانه های عشق
با عاشقانه های تو تعبیر می شود
افسون شب که بر تن دنیا نشسته است
در منظر طلوع تو تدبیر می شود
گاهی به نیش عقرب و گاهی به نوش عشق
گاهی دلت به سان دلم شیر می شود
گر می روی جوانی قلبم برای تو
دل در غم نبود شما پیر می شود
تنهاییم ترانه ی یک فصل زندگیست
این تن ز فصل زندگیش سیر می شود
با من بمان که این مَثَل از حق نوشته اند
"گاهی چه زود ثانیه ها دیر می شود"
برایم ترانه بخوان...
دیگر جز تو هیچ کس را نمی شنوم!
تو همان سلام نسیم نوازشگر بامدادی...
همان نوای آرامش بخش رقص موج بر ساحل...
کدامین صدا از این خوشتر؟؟؟
صدایم کن که جز تو هر که بخواندم پاسخی نخواید یافت...
کدامین آوا دلچسب تر از ساز بلبل مدهوش و عاشق؟؟؟
کدامین آهنگ شیرین تر از آهنگی که از لبان تو برخاسته، نام مرا در فضا طنین انداز می کند؟؟
برایم لالایی بگو...
چشمانم را که می بندم تصویر لبخندت، روشنی چشمانت، گرمی نگاهت، محبت دستانت، پاکی وجودت، همه و همه به یکباره دیدگانم را می نوازد...
نوای لالاییت را هم که با حضورت همزمان کنی، رویا رویا در اشتیاق غرقه خواهم شد!
و چه آرامشیست مرا در آغوش عاشق تو...
چه با نشاطم وقتی حرارت نگاه و گرمی دستانت را با هم بر دیده و دستانم حس می کنم و چه شاعرانه با تو اوج می گیرم...
آری اینجا ملکوت من و توست و ما دو مرغ عاشقیم که با بالهایی قدرتمند تا خدا اوج می گیرند!
دستم را در دستت بفشر و با قدمهایم هم قدم بمان...
اینجا همان بهشتیست که پروردگار به ما وعده داده بود!
بیا در بهشت خویش عاشقانه گردش کنیم...
دست در دست هم...
بیا در میان سبزه ها با هم قدم بزنیم، بدویم، پرواز کنیم...
بهار میرسد، نگاه کن!
بیا ما هم شکوفه دهیم...
نگاه های تمام قدسیان به ماست!
نیک بنگر که خالق عشق چگونه خلقت خویش را به نظاره نشسته و بر ما لبخند می زند!!
از جویبار محبت آبی برگیر و بر چهره ام بپاش! بگذار روشنای محبت چهره ام را نوازش کند، و از میان دستانم جرعه جرعه محبت برگرفته از جویبار عشق الهی را بنوش و جان را صیقلی بخش!
پاهایت را بر زمین مگذار...
فرشته ی من...
مسیر قدمهایت را با شکوفه های معطر یاس و گلبرگ های مقدس محمدی فرش کرده ام!
شب بو ها نیز چون ماه برآید مشامت را نوازش خواهند کرد...
به ماه سپرده ام تا جامه ی خاک را برایت نقره فام و درخشان کند، چونان آسمان پرستاره!!!
دستانم را رها مکن...
بهار نزدیک است!
آمده ام تا پیش از نوروز به تو احساسم را عیدانه دهم!
عشقم را...
وجودم را...
لبخندم را...
از آسمان چشمانت ستاره می چینم و تو نیز از لبانم بوسه برچین!
میخواهم حرارت زندگی را با تو تا همیشه شریک شوم!
رویای من...
بهار نزدیک است!
بیا دوباره در هم متولد شویم...
باهم...
عاشق...
مست...
شیدا...
بیا نفس نفس سلام زندگی را با هم شریک باشیم!
لحظه لحظه...
بیا زندگی کنیم!
با اشتیاق...
محبوب من...
لبخند را تا ابد بر لبانت ماندنی کن!
شوق را در چشمانت جاودان!
ایمان را در قلبت بی نهایت!
امید را در وجودت زنده!
شیرین من...
شیرینی زندگانیم بمان!
بوسه بارانم کن در شکوفه باران بهار...
و من نیز در زیر لطافت و نرمی آفتاب بهاری،
در میان نرمی گلبرگ های معطر،
رها در دستان نسیم،
بر بال فرشته ها...
در روبروی نگاه های عاشق پروردگار خالق عشق...
بوسه بارانت خواهم کرد!
دنیای من...
ای که تمام زندگی منی...
ای که هوای نفس کشیدنی مرا و قدرتی برای قلبم تا استوار بتپد...
تو که پادشاه روح و قب منی...
تاجدار و با عظمت...
در اوج و بی تکلف...
ای که هم عاشقی و هم معشوق...
تو که انعکاس تصویر وجود خدایی در دیدگان من!
خدایی که خویشتن را در عشق تصویر می کند...
تو که لبریز از حضور پروردگار روشنایی هایی در روشنایی آسمان زندگیم...
تو که حرمت و قداست قدمهای عشقی بر خاک وجودم...
مه پاره ی من...
بهار نزدیک است...
آغوش بگشا!
میخواهم در آغوش گرمت دوباره زنده شوم!
می خواهم سر بر سینه ی عاشقت نهاده، عطر نفس هایت را ببویم و دوباره تازه شوم!
می خواهم دیده در دیدگانت بدوزم و لب بر لبانت بگذارم و دستانم را گرداگردت حلقه کنم و نو شوم!
میخواهم با تو بال بگشایم...
برخیزم...
پرواز کنم...
چه نیک بختیم ما که خانه ی مشترک خویش را محکمترین و استوارترین ساخته ایم!
خانه ای از جنس حقیقت...
از جنس عشق...
از جنس خدا!!!
کدامین توفان لرزه بر تن چنین بنایی خواهد انداخت؟؟؟
می دانم که توفانی چون توفان نوح نیز توان فروریختن عشقی الهی را نخواهد داشت...
من و تو با خدای خویش عاشقیم و اوست پناهگاه احساس بی نهایت ما...
اوست حامی و حافظ عاشقانه هامان تا همیشه ی جاودان!
اوست خالق عشق...
خدای عشق...
همساز من!
همراز من...
هم مسیر قدمهای عاشقانه ام...
در این پرواز روحانی،
در این سفر بی نهایت،
تا مقصد ملکوت،
تا بی نهایت عشق...
با من همسفر بمان و بدان که...
بی کرانه دوستت دارم!
بر روی قلب ساده ی من سد کشید و رفت
یک خط بی نهایت ممتد کشید و رفت
پرواز عاشقانه ی احساس را ندید
طرحی ز چند حادثه ی بد کشید و رفت
یک مرز بسته با غم هجران عشق که
شاید به خاطر همه باشد، کشید و رفت
آمد مرا رها کند از دست غصه ها
اما به روی غصه ی من مد کشید و رفت
مشقم هزار قسمت و دستم چه ناتوان
حاصل که در نتیجه ی آن رد کشید و رفت
دل را به جرم خواهش عاشق شدن نخواست
یک جاده ی موازی مقصد کشید و رفت
بر خاطرات حک شده در دفتر دلم
یادی که تا همیشه بماند کشید و رفت
یک سال در نهایت آرامش و سرور
عکسی که نقش خاطره میزد کشید و رفت
آزاد و رها باش تو ای مرغ مهاجر
پرواز کن از خشکی من تا لب دریا
بی غصه ی تنهایی چشمان سیاهم
شاداب و غزل خوان پر پرواز تو بگشا
بگشا پر پرواز و از این حادثه بگذر
مشنو تو دگر هرچه دلم کرد تمنا
منگر تو به خاکی که ترک می خورد از غم
منگر به نگاهی که ندارد شب رویا
ویرانه ی من قبل شما حکم فنا داشت
دیروز نشد، حادثه افتاد به فردا
تا یکسره ویران نشدم بگذر از این کوی
این سهم من است از شب طوفانی غم ها
یک برکه ی خشکیده چه دارد که بمانی؟
هنگامه ی کوچ است از این برکه ی تنها
آزاد و رها پر بزن از خاک به افلاک
شیرین تو و فرهاد منم تا ته دنیا
خسرو دل شیرین به نگاهی بستاند
کوهی غم فرهاد و مرا حسرت لیلا
لیلای تو جان داد در این حادثه مجنون!
مجنون که چو شیرین شد و بگذشت از اینجا
دوست دارم در آغوش گرمت, مثل نیلوفر آرام گیرم
گر ز خویشم برانی به آنی, از فراغ نگاهت بمیرم
دوست دارم ز دستان پاکت, شاد و پروانه سان پر بگیرم
عشق یعنی همین حس که بی تو تا ابد در دل شب اسیرم
دوست دارم طلوعم تو باشی, هر سحرگاه وقتی خموشم
بی گمان هر طلوع دوباره, می کند بی تو یک عمر پیرم
عشق در دیدگانم هویداست, اشک هم انعکاس وجودش
در غم و آتش این جدایی, از زمین و زمان پاک سیرم
کاش یک بار یک لحظه با تو زندگی شادمان مال من بود
حسرت لحظه ای عاشقانه, حاصل آرزوهای دیرم
مثل آتش پر حرارت مثل طوفان ناصبور مثل جنگل سبز مثل کوهساران پر غرور آفتاب از چشمهایم روشنایی می گرفت رخصت در آسمانها رخ نمایی می گرفت ماه در پهنای سقف آسمانم می نشست ظلمت غم در حضور قلب گرمم می شکست هم مسیر آبشار و رود جاری می شدم از غم و اندوه و حسرت زود عاری می شدم قلبم از منزلگه شادی نشانی می گرفت زندگی معنای شیرین جوانی می گرفت عاشق خورشید، روحم پرده ها را می درید شاپرک سان تا خدای نور با جان می پرید زنده بودم، زندگی معنای دلتنگی نداشت آدمک های خیالی یا دل سنگی نداشت خوب می فهمید حرف غنچه ها را باغچه بی مترسک دور می شد از گلستان زاغچه شادمانی ساده بود و دلخوشی ها ساده تر مهربانی بیشتر بود و جهان آماده تر این توهم آخر آن قصه های شاد نیست تیرگی پایان کار یک دل آباد نیست های دنیا خوب بنگر من چه سنگی آمدم وقت پیکار است و من چون مرد جنگی آمدم یا تو از من می ستانی این دل مدهوش را یا که روشن می کنم من این شب خاموش را
سلام.
بعد از مدتها گفتم شاید بد نباشه یکی دیگه از شعرهامو هم بنویسم توی وبلاگ.
قبلا بیشتر ادبی می نوشتم نسبت به این ایام, اما امروز فرصت مناسبی بود تا یه بار دیگه دفتر شعرمو بردارم و مجدد زیر سایبانی از عشق ورقش بزنم!
امیدوارم خوشتون بیاد. و البته خوشحال میشم اگر نقص هاشو بهم گوشزد کنید تا در صورت امکان اصلاح کنم.
همین که عاشق چشم ترم شدی کافیست
در این زمانه ی بد باورم شدی کافیست
همین که در غم تنهایی غروب دلم
طلوع روشنی دیگرم شدی کافیست
شبست و از سر سودا سری نمی ماند
همین که در شب سودا سرم شدی کافیست
کویر بودم و بی بار و آتشم در بر
همین که شاخه گلی در برم شدی کافیست
مرا سلام و نگاهی ز دیدگان تو بس
همین که از قفس تن پرم شدی کافیست
همواره شاد و پایدار باشید
یک غزل تشنه تر از خاک بیابان دارم
یک دل غمزده و خسته و بی جان دارم
او که می گفت که آزاد و رهاییم کجاست
تا ببیند تن در بند و به زندان دارم
دیده بارانی و دل خون و به تن چرک زمان
داغ در سینه، به دل حسرت باران دارم
دورم از خویشتن خویش و جدا از مقصود
یار گمگشته چنان یوسف کنعان دارم
می روم در پی دلدار از این جاده ی دور
تا توان در بدن بی سر و سامان دارم
جان سپردن به رهش مایه ی فخر است مرا
می شکافم قفس خویش که پیمان دارم
کاش این داد به جایی برسد
دل غمگین به نوایی برسد
در سکوت این همه فریاد زدیم
کاش ای کاش صدایی برسد
بارها نام خدا را خواندیم
شاید این بار خدایی برسد
منتظر بوده زمین تا روزی
رهبر و راهنمایی برسد
یا که از پشت سیاهی شاید
سید سبز قبایی برسد
راه ها بسته شد وخونها ریخت
کاشکی راه گشایی برسد
خنده پوسیده به لبهامان لیک
شاید از غیب ندایی برسد
گرچه بیمار و اسیریم همه
شاید این بار دوایی برسد
یا که بر زخم دل ما امروز
مرحم نیک و شفایی برسد
خسته ام خسته از این تاریکی
ای خدا کاش رهایی برسد
سلام.
نپرسید چرا توی این یک ماه چیزی توی وبلاگ ننوشتم! درست زمانی که نوشتن یک باید بود!
هرچند فیس بوک و توییتر هر دو توی این ایام برام فقط حکم یه پایگاه اطلاع رسانی دو طرفه داشتن و دیگه از اون شیطنت های آمیخته با شوق خبری نبود!
ایام تلخی رو پشت سر گذاشتیم و اینو همه ی دنیا فهمید اما دولتمون اصلا معنای فهمیدن رو نمی دونه و چشماشو روی همه ی خون ها و اشک ها و فریاد ها بسته!
حیف که نمیشه حرف دل رو نوشت!
چه شب ها که خواب به چشمامون نیومد! چه اشکها که با دیدن صحنه های دلخراش و درگیری ها از چشمهامون جاری نشد! چه فریادها که از عمق دلهامون بر نخواست!!
دلم خیلی گرفته! خیلی زیاد!
و تلخ تر زمانیه که اونی که باید صدای ملت رو بشنوه ناشنواست!!
این قائله به هر جا که ختم بشه، شروع یک جنبش دوباره هست. یک آتش! حالا یا عیان یا زیر خاکستر! در هر دو حالت فروزان هست و فروزان باقی می مونه!
تذکر میدم به اونایی که خودشون رو بالاتر از این ملت و جمع برافروخته ی جوانان و سالخوردکان این مرز و بوم رو خس و خاشاک می دونن! فراموش نکنید که...
و تعز من تشاء و تذل من تشاء
هر فرازی رو نشیبی هست و هر اوجی رو فرودی! اگر امروز نه، فردا این سراشیبی رو تجربه خواهند کرد که حق همیشه هست حتی اگر نادیده گرفته بشه! حقیقت که از پس پرده هویدا بشه و حق به حقدار برسه، خودشون با لکنت زبان و رعشه به تن، اقرار می کنن که:
جاء الحق و ذهق الباطل، ان الباطل کان ذهوقا
به روان همه ی شهدای این ایام درود می فرستم و به تمام سیاه پوشان و سبز پوشان مملکت تسلیت و خدا قوت میگم.
خیلیا مثل من امتحاناشونو در حالی پشت سر میذارن که ذهنشون پر از دغدغه ها و افکار مختلف هست! خیلیا مثل من شاکین از این همه دروغ و دو رنگی رسانه ها و دولت مردانمون! خیلیا مثل من دلشون گرفته و چشماشون نمه، اما بچه ها...
هیچ وقت ناامید نشید! خدایی هست! خدایی که بانگ الله اکبر ما رو بشنوه و دست های ما رو بی نیاز از دستان هر قدرت خارجی و اجنبی بگیره و توی دستاش بفشاره!
ما قدرت بی زوال الهی رو در برابر قدرت نابود شدنی روسیه و شرکای سر تا پا دروغش داریم!
پس باز میگم...
بچه ها! خدا قوت! هیچ وقت ناامید نشید! طلوع خورشید روشنایی دور نیست!
یا حق
می روی شاید فراموشم شود افسانه ات
آتش چشمان تو، وقتی شدم پروانه ات
می روی آهسته و پاسخ نمی گویی چرا
بی تو در تنهایی خود سر کند دردانه ات
آسمان چشمهایم بی تو بارانیست، آه
بی گمان باران نمی بارد به بام خانه ات
گفته بودی بی تو یادت از دلم پر می کشد
کی ز یادم می رود آن چهره ی مردانه ات؟
یاد آن ایام شیرین خوش که خندیدی و من
با تمام هوشیاری ها شدم دیوانه ات
من که در بود و نبود چشمهایت سوختم
آشنا بودم ولی خواندی مرا بیگانه ات
در خیال و آرزوهایش دلم می دید و بود
یک وجود خسته اما تکیه گاهش شانه ات
***
سلام.
امروز به نسبت روزهای گذشته حس بهتری داشتم. سر کلاسی هم که به جبران تعطیلات مکرر یکشنبه و سه شنبه ی تقویم تشکیل داده بودم واقعا حس خوبی داشتم. هرچند عصر پنجشنبه بود و فکر کنم بچه های کلاسم همشون خسته بودن! تازه بیشتر بچه ها نیومده بودن کلاس!
به هر حال پنجشنبه ی خوبی رو پشت سر گذاشتم.
صبح طبق نوشته ی سایت دانشگاه، ساعت 10باید انتخاب واحد می کردم اما گذاشتمش واسه فردا تا امروزمو درگیر دانشگاه مسخره و به درد نخور پیام نور نکرده باشم! اما بازم نشد! انتخاب واحد خودمو بی خیال شدم، اما تماس و درخواست دوستان باعث شد این خراب شده دست از سرم بر نداره! هرچی که هست، ازش بدم میاد! شده مثل زندان آلکاتراس که راه خروج نداشت!
اگر وضعیت نمره ها و امتحانات این ترم رو دیده بودید حتما خودتون می فهمیدید چرا میگم خراب شده ی مزحک!! به هر حال اگر دلتون می خواد شما هم یکی از زندانیای دانشگاه پیام نور باشید، در بازه!! بفرمایید تو!!!!
توی زمان آزادی که داشتم، با اینکه به خاطر مشکل کوچکی که برای چشمام پیش اومد و عینک و خستگی هام نتونستم طبق برنامه پیش برم و کارای عقب موندمو جبران کنم اما بازم بد نبود. حداقل چند قسمت دیگه از سریال lost رو تماشا کردم. البته بعد مجید که بخواد نگاه کنه دوباره تکه تکه همراهیش می کنم. (البته بسته به وضعیت و شرایط اون زمان!!) تکراریش هم جذابه!! خصوصا که از لهجه ها و نحوه ی حرف زدن و واژه هایی که هر کدوم از شخصیت های فیلم به کار می برن خیلی خوشم میاد.
دیروز واسه لپتاپ یه هارد جدید گرفتیم. فکرشو هم نمی کردم به نسبت هارد PC این همه گرون تر باشه! 75 هزار تومان برای یه هارد 160! البته فکر کنم هارد sata یه مقدار ارزون تر بود اما به لپتاپ ما نمی خورد!!!
یکی دو روز اخیر رو با صدای همایون شجریان سپری کردم. خصوصا وقت رانندگی! یه آرامش خاص بهم میده! هنوز آرامش بخش تر از موسیقی سنتی ایرانی پیدا نکردم هرچند خیلی از ایام رو با صدای Celine Dion ، Evanescence ، مریام فارس، و خیلی از خواننده های خارجی سپری کردم اما هنوز صداهای ماندگار ایرانی مثل صدای شهرام ناظری، شجریان، بهرام حصیری، افتخاری و نمونه های مشابه با سازهای ایرانی خصوصا ترکیب سه تار و سنتور و تار و دف و تنبک و فلوت و سازهای مشابه برام جذابیت زیادی دارن.
راستی دیروز بالاخره اینجا یه نم بارون زد! دلمون یه ذره خوش شد هرچند می دونیم خشکسالی امسال فارس برامون پیام آور یه تابستان نه چندان خوشایند هست! بازم کم آبی و بی برقی و گرمای طاقت فرسا! خدا رحم کنه!!!
واسه اینکه حسرت دیدن برف سفید و براقی که بشه باهاش آدم برفی ساخت به دلمون نمونه و خیال نکنیم این چیزا فقط مال زمان بچگیمون بوده، این سری که مجیدم برگرده از سر کار، احتمالا یه برنامه میذاریم بریم اردکان فارس (یا همون سپیدان!!). واقعا دلم می خواد سردی و لذت آب شدن یه گوله برف درشت رو توی دستام حس کنم و مثل بچگی هام لبخند بزنم!
راستی تا یادم نرفته...
دیروز یه تماس تلفنی از طرف یه همدانشگاهی قدیمی داشتم! آقا هادی گل که چقدر با تماسش خوشحالم کرد. الان کم کم 4 سال از عقد کنانشون با خانم گلش میگذره و هنوز یادشه که بهم قول داده واسه عروسیشون دعوتم کنه!! از همین حالا واسه تابستون ازم قول گرفت که یه سفر با خانواده بریم سی سخت! اگر قسمت شد و عمری بود!
تازه خبر بابا شدن آقا حمید گل (یکی دیگه از همدانشگاهی های قدیمیم!) هم خیلی خوشحالم کرد. آخرین خبری که ازش داشتم به ایام سربازیش بر می گشت اما حالا نه تنها دامادیشو پشت سر گذاشته بلکه بابا هم شده!
یاد اون ایام قشنگ به خیر که یه جمع واقعا دوستانه و یه دانشگاه خوب داشتیم! هر بار اون خاطره ها یادم میاد لبخند می زنم و به جاش یه لعنت به این دانشگاه پیام نور خراب شده می فرستم!!
آقا هادی گفت بعد از کیش، سی سخت به عنوان زیباترین منطقه ی توریستی و طبیعی معرفی شده. درست و غلطش رو نمی دونم ولی از عکسهایی که دیدم شک ندارم واقعا طبیعت زیبایی داره! از دستش ندید و اگر تونستید اونطرفا هم برید. البته الان هوا شدیدا سرد و برفیه اما بهار و تابستانش واقعا برای مسافرت وسوسه کننده هست.
برای همه ی اونایی که مسافرن یا قصد سفر دارن آرزوی ایام خوشی رو دارم و امیدوارم از لحظاتتون لذت ببرید.
واسه افرادی هم که قصد دارن بیشتر درباره ی شیراز و اطراف بدونن علاوه بر مطالب قبلی که توی بایگانی نوشته های خودم هست، لینک وبلاگ شهر راز رو هم به پیوندهای وبلاگم اضافه کردم. ممنون از اهورای عزیز!
همیشه شاد و خوش باشید و ما رو از دعا فراموش نکنید
به زودی دوباره خواهم نوشت...
به امید دیدار
غمدار چشم تو بودم، دیگر دلم را غمی نیست
بر دیدگان صبورم، بی خنده هایت نمی نیست
من در پی عشق بودم، بودی تو در فکر دیگر
افسوس آری صد افسوس، کردم تو را زود باور
دلداده بودم ولیکن، احساس پاکم خطا بود
عاشق نبودی تو هرگز، راهی که رفتی ریا بود
دیگر نخواهم پذیرفت من واژه ای از کلامت
از خاطراتم زدودم، روی تو، یاد تو، نامت
زین پس غریبی تو با من، مثل زمانی که بودی
مال خودت باشد اینک، شعری که از من سرودی
سلام.
شاید به خاطر آرامشی که نوشتن به من میده، اغلب زمانهایی رو که برای نوشتن انتخاب می کنم ایامی هستن که چندان سرحال نیستم.
امروز برام یه روز خیلی خوب بود. طبق معمول یکشنبه ها، صبح زود خونه رو به قصد مدرسه ترک کردم و تا ظهر با بچه ها بودم. بچه هایی که شیطنت هاشون تمامی نداره و حتی بسیار خسته کننده هست. اما گاهی همین شیطنت ها خیلی با نمک و شیرین هستن.
بی اختیار لبخند روی لبام میشینه وقتی حسین کوچولو که شیطون ترین شاگرد کلاسشون هست واسه جلب توجه من، "خانم معلم مهربون!" صدام می کنه! یا وقتی محمد رضا با نگاه معصومانه ای که کودکانه ها توش موج میزنه بهم میگه "عزیزم!"
نمی دونید چه ذوقی می کنم وقتی رضا آخر کلمه های انگلیسی که با هوش سرشارش سریع همشونو یاد می گیره کلمه ی "خانوادگی" رو اضافه می کنه! مثلا به جای Car میگه: "کار خانوادگی!!!" توی این لحظه ها اغلب معلمها بعد از دو سه بار تذکر یه مقدار ناراحت یا عصبانی میشن اما من نه تنها عصبانی نمیشم بلکه دلم می خواد رضا کوچولوی خوشکل رو محکم بغل کنم و ببوسم! آخه خیلی ناز و بانمکه و با اون اداهاش خیلی نازتر میشه! حس خوبی دارم که اونم منو حتی بیشتر از مربی ثابتشون دوست داره و بارها هم به شیوه های مختلف بهم ثابت کرده! مطمئنم بعد از اینکه کلاسامون تمام شدن بیشتر از همه دلم برای "محمدرضا شادروان" تنگ میشه!
دنیای بچه ها اونقدر قشنگه که با تمام خستگی هاش باعث میشه هر سری که قصد کردم کلاسا رو تحویل بدم و دیگه نرم مدرسه سریع تصمیمم عوض بشه!
صبح امروز با شیرینی ها و خستگی هاش گذشت. تمام اشتیاقم به این بود که برای کلاس بعد از ظهر که کلاس بزرگسالان هست و من عاشقانه دوستش دارم، موفق شده بودم کلاس خودم رو بردارم.
جلسه ی اول کلاس که روز سه شنبه ی گذشته بود با یه گروه جدید بودم که البته همه خیلی خوب و دوست داشتنی بودن. اما با تمام وجود دلم می خواست با بچه های ترم پیش خودم باشم. چیزی که خواسته ی اونا هم بود! می دونستم که بین بچه های تازه وارد هم می تونم افرادی رو پیدا کنم که بتونم تا همون حد صمیمانه باهاشون ارتباط برقرار کنم. خصوصا که همسر مدیر آموزشگاه هم یکی از اعضای کلاسم بود. اما اشتیاقی که برای تجربه ی تدریس ترم بالاتر و کسب اطلاعات بیشتر خصوصا در کنار بچه های ترم قبل خودم داشتم منو وادار کرد برای تعویض کلاس با همکار خوبم "خانم باقری" اقدام کنم و ایشون هم این لطف رو در حق من کردن و بعد از گذشت یک جلسه از کلاس امکان این تجربه رو برام فراهم کردن.
کلاسی که قرار بود قبل از خانم باقری، سارا "همکار و دوست خوبم" مدرسش باشه ولی به خاطر اینکه باردار شده و قصد داره مادر بشه درست یک روز قبل از شروع کلاس گفت نمی تونه بیاد و خانم باقری جای سارا رو پر کرد، الان دست منه و من باید سعی کنم به جای هر دو همکار خوبم تلاش کنم تا از اقدامی که کردم پشیمون نشم.
همینجا از خانم باقری به خاطر محبت و بزرگواریشون یک دنیا تشکر می کنم. وبلاگشون رو می تونید اینجا ببینید!
کلاس امروز بعدازظهر از هر لحاظ عالی بود. با استفاده از فرصتی که داشتم تونستم مطالب جلسه ی گذشته که خودم نگفته بودم مجدد به زبون خودم برای بچه ها مرور کنم. یه تعداد از بچه های کلاس ترم گذشته شاگردای سارا بودن، خیلی سریع تونستم اسامیشون رو به خاطر بسپارم و باهاشون ارتباط برقرار کنم.
علی و مهدی، شاگردای ترم گذشته ی خودم، رفته بودن پیش خانم بحرینی "مسئول برنامه ریزی آموزشگاه" و اصرار داشتن که کلاسشون رو با کلاس من عوض کنن. اما خانم بحرینی موافق نبود. چون جمعیت کلاس من داشت به مرز 20 نفر می رسید و کلاس ساعت قبل فقط 10 نفر بودن! در عین حال دوست داشتم علی و مهدی هم توی کلاس خودم باشن!
از نظر من، ساعاتی که توی آموزشگاه سپری شد خوب بود. اما 5 دقیقه ی آخر کلاس طوری سرگیجه گرفتم که نتونستم نوشته هامو پای تابلو تکمیل کنم! شاید علتش بی خوابی یکی دوشب اخیر و خستگی روزانه بود! آخه دیروز اولین و اتفاقا یکی از سخت ترین امتحانای پایان ترم خودم رو پشت سر گذاشتم که از نتیجه اش هم چندان مطمئن نیستم! البته اونقدرا هم بد نبود اما خیلی باعث ناراحتی و عصبیت من شد. چون با تلاشی که کرده بودم انتظار یه نتیجه ی عالی داشتم!
بعد از کلاس خیالم از این بابت راحت بود که مجید همراهمه. هرچند ماشین به خاطر مشکلی که براش پیش اومده هنوز توی تعمیرگاه هست اما مجید بدون وسیله هم منو تنها نذاشته! واقعا بی نظیر ترین همسر دنیاست!
مادرم برای چند روزی همراه خاله به جنوب سفر کردن. جاش توی خونه واقعا خالیه. امیدوارم سفرشون خوش و بی خطر باشه.
تا فرصت دارم باید برای بقیه ی امتحانام تلاش کنم.
شما هم منو از دعا فراموش نکنید.
شاد و پیروز باشید
----
پ.ن.1. به دعوت آقا امید گل، توی سایت توییتر عضو شدم. البته به خاطر کمبود وقت هنوز نرسیدم بررسیش کنم و امکاناتش رو بشناسم اما در همین حد هم سایت خیلی جالبیه!
پ.ن.2. هنوز برای سر زدن به دوستان و خوندن نوشته هاشون با کمبود زمان مواجهم. از همه مجددا عذر می خوام. بعد از امتحانات حتما جبران می کنم.
رفتی تمام خاطره ها را گذاشتی
احساس شاعرانه و مهری که داشتی
رفتی در این کرانه ی بی انتها به جاست
گلبوته ی معطر عشقی که کاشتی
طرح طلوع روشن رویای عشق را
روزی تو در سراسر قلبم نگاشتی
اما چو لب گشودم و از عشق دم زدم
انکار را به سردر قلبت گماشتی
بر قلب پاره پاره ی من زخم می زنی
با حس عاشقانه تو قهری، من آشتی
سلام.
ایام امتحان نزدیکه و همه مشغول درس خوندن هستن اما من طبق معمول توی برنامه هام حاشیه زیاد پیدا میشه.
دیروز یکی از روزای پر حاشیه بود. مهم ترین مساله ای که از یکی دو روز پیشتر ذهن ما رو درگیر کرده بود بر می گشت به عروسی علی آقای گل، دوست و همکار خوب مجید.
علی بین دوستای مجید واسه هر دومون یه محبوبیت خاص داره که البته این محبوبیت از این به بعد شامل سارا خانم (همسر خوبش) هم میشه. به خاطر همون حس علاقه، مجید تا حدودی احساس مسئولیت می کرد و به همین دلیل چندتا کار خیلی مختصر مثل سفارش و تحویل کیک و تزئینات و گل و امثالهم رو برای عروسی به عهده گرفت و از روز قبل از عروسی پیگیر بود تا اینکه قرار شد چند ساعت قبل از مراسم کیک رو تحویل بگیره و با هماهنگی آقا شهاب (داداش علی آقا) ببرن سر مجلس. توی این فاصله منم با مرضیه هماهنگ کردم تا با هم بریم استخر و سونا که هم با هم دیداری تازه کرده باشیم و هم چند ساعتی رو خوش بگذرونیم.
مجید ما رو رسوند و خودش رفت دنبال کیک و قرار شد ساعت 6 عصر جلوی استخر باشه. اما همون ساعت با من تماس گرفت و گفت دربست بگیر بیا خونه که ماشین خراب شده!
ماشین رو بوکسل کرده بود و گذاشته بود توی نمایندگی تا ببینیم واسه شنبه چی پیش میاد. فقط خدا خدا می کنم جام نکرده باشه!
با یه مقدار نگرانی، سریع یه تاکسی دربست گرفتم و بعد از رسوندن مرضیه، برگشتم خونه. به خاطر نزدیک 3 ساعت توی محیط استخر بودن و به اضافه ی اون بی خوابی شب قبل، چشمام قرمز و قرمز بود و تقریبا داشت خوابم می برد اما باید آماده می شدم برای عروسی!
مجید حدود یک ساعت و نیم بعد خودش رو رسوند خونه و با اینکه برای عروسی لباس اسپورت بپوشم مخالفت کرد. منم رفتم تک تک لباسای مجلسیم رو برداشتم تا یکی رو از بینشون انتخاب کنم.
6- 7 دست لباس مجلسی از ماکسی تا کت دامن، همه هم نوی نو! اما به یه مشکل برخوردم و اون این بود که از بین این همه لباس، یکیشونم اندازم نبود! انگار نه انگار اینا رو واسه من دوخته بودن! همشون روی تنم زار می زد!
خلاصه یه کت دامن رو انتخاب کردم و با زور سنجاق قفلی پوشیدمش. بعدم به خودم گفتم خسته نباشی که اصلا لباساتو چک نکرده بودی!!!! (امروز صبح با زینب تماس گرفتم که تمام لباسامو ببرم پیشش و برام تنگشون کنه تا دفعه ی دیگه همچین مشکلی نداشته باشم!)
در عین خستگی، با یه تاکسی تلفنی خودمونو به مجلس رسوندیم. اول یه مقدار معذب بودم. چون هیچ کس بجز عروس و داماد و خانواده ی داماد برامون آشنا نبود که همه هم درگیر مجلس بودن. اما بعد همه چیز خوب شد. خصوصا وقتی آقای راستی با ساز ویلون و تنبک و ترانه های شیرازیش مجلس رو گرم کرد.
دوست داشتم برای یادگاری چندتا عکس بگیرم اما چون مجلس کاملا خانوادگی بود این اجازه رو به خودم ندادم. هرچند همه پوشیده بودن و مجلس در عین مختلط بودن کاملا اصولی و شاید سنتی بود اما ممکن بود عکس گرفتن من چندان صحیح به نظر نیاد. فقط آخر مجلس از مجید و علی کنار هم یه عکس گرفتم که اونم از شانس بد من با کیفیت وگا ثبت شد! این موضوع رو وقتی فهمیدم که عکس رو روی کامپیوتر چک کردیم!!
وقت شام که شد، برای عروس و داماد هم غذا برداشتیم و پای یه میز شام رو 4 نفری با هم خوردیم. ساعت 1 شب با یه تاکسی تلفنی دیگه برگشتیم خونه. قشنگ ترین خاطره ی اون شب همین جمع 4 نفره ی ما بود درست وقتی که همه ی مدعوین مشغول خوردن شام خودشون بودن!
به خونه که رسیدیم مجید گفت، هر وقت خواب نان، نان پختن، نان خوردن و یا موارد مشابه رو دیده یه اتفاق بد افتاده! شب قبل از عروسی هم همچین خوابی دیده بود و درست زمانی که به ماشین احتیاج داشتیم خاموش شد و دیگه روشن نشد!!
یوزارسیف رو که نداریم تا ازش تعبیر خواب بپرسیم اما من فکر می کنم این اتفاق مصلحتی داشته که ما ازش بی اطلاعیم. پس خدا رو شکر می کنم.
اما امروز صبح، مراسم ختم یکی از اقوام بود. بعد از مجلس با بابا سر این مطلب بحث می کردم که چقدر خوبه اگر تا زنده هستیم بیشتر با هم دیدار داشته باشیم تا اگر عزیزی از دست رفت حداقل از خودمون گله مند نشیم که چرا وقتی بود ازش بی خبر بودیم!
چون خدا بیامرز حسین آقا، با اینکه پسر عموی بابا و پسر دایی مادرم بود و اتفاقا یکی از دوستای صمیمی ایام جوانی بابا، من فقط یک بار دیده بودمشون و اون هم توی یه مهمونی نوروزی به طور کاملا اتفاقی!
توی جامعه ی امروز انگار ما آدما خیلی از هم فاصله گرفتیم...
زیاد نوشتم اما نمی دونم سری بعد کی می تونم وبلاگ رو آپدیت کنم. شاید بعد از امتحانا، شایدم زودتر! تماشای باقی سریال جذاب Lost رو که گذاشتم واسه بعد از امتحانام، آپدیت وبلاگ رو نمی دونم!!!
برای همه آرزوی موفقیت می کنم و از اینکه یه مدت فرصت برای سر زدن به دوستان و خوندن نوشته هاشون رو ندارم از همه عذر می خوام.
به امید دیدار
التماس دعا
آسمان تا کی صبوری می تواند داشتن؟
تا به کی اندوه دلتنگی به دل انباشتن؟
تا کجا دور از تو در تنهایی خود سوختن؟
دیدگان خسته ی خود را به فردا دوختن؟
باز ابری می شود پهنای چشم آسمان
بغض بارانی شدن را می شکافد بی امان
می زند باران و صدها رود جاری می شود
بی گمان او هم دچار بی قراری می شود
گرچه دارد عاشقی در آسمانها عالمی
آسمان هم طاقتی دارد، خدایا مرحمی!
سلام.
اخیرا به فی البداهه نویسی علاقه مند شدم. اگر ایرادی توی شعرهام هست (که بدون شک هست!) به بزرگواری خودتون ببخشید و منو از راهنمایی هاتون بی نصیب نگذارید!
این هفته هفته ی پر برکتی بود. چون بعد از مدتها آسمان رحمت الهی رو به خاک تشنه هدیه داد. باران اونقدر زیبا و شورانگیز در حال باریدن بوده و هست که احساس رو برانگیخته می کنه و آدم عاشق و عاشق تر میشه!
دلم می خواد به جبران خشکسالی گذشته امسال سال پربارانی باشه. البته امیدوارم خدا نگاهش رو از هیچ فردی (خصوصا افرادی که سقف سرشون سقف کبود آسمان هست!) بر نگردونه!
احتمال قریب به یقین از هفته ی آینده اگر مشکلی پیش نیاد علاوه بر تدریس توی آموزشگاه، توی یه مهدکودک هم تدریس می کنم. اما این بار برعکس آموزشگاه که رده ی سنی بچه ها تقریبا بزرگسال هست، بچه های مهد کودک بین 2 تا 5 ساله هستن و این مساله ذهن منو درگیر کرده که به بچه های مهد چطور باید تدریس کرد!
یکی دوتا از دوستام گفتن که کار مشکلی رو قبول کردی! خودمم قبول دارم که کار با بچه هایی که هنوز زبان مادریشونو هم به سختی حرف می زنن ساده نیست اما فکر می کنم می تونه جالب باشه! تجربه کردنش ضرری نداره! تدریس همه مدلیش زیبا و دوست داشتنی هست. من از پسش بر میام!
و اما بعد...
بالاخره بعد از مدتها تونستم تصمیم بگیرم و یه گوشی انتخاب کنم. دیروز همراه مجید و صبا رفتیم و یه P1i سونی اریکسون خریدیم. توی 24 ساعت اخیر که از عملکرد و سرعتش راضی بودم. امیدوارم بعد از اینم همینطور باشه.
حدود یک سال پیش با اسرار مجید و بچه ها یه سیم کارت ایرانسل گرفتم و با گوشی قدیمی مجید که سامسونگ X100 بود و اتفاقا مشکل هم داشت راهش انداختم. تلفن همراه برام اهمیتی نداشت که بخوام براش هزینه کنم! اوایل حتی یادم می رفت که از خونه برش دارم! مجید خودش یه سونی اریکسون K750i گرفت و هنوز ازش استفاده می کنه و راضی هم هست. اما من توی این فاصله به خاطر خراب بودن گوشی سامسونگ که اتفاقا دوستش داشتم، گوشی های ساده ی دیگه ای رو هم تجربه کردم. یه مدت گوشی سونی اریکسون j100 دستم بود، بعد از اون یکی دو روز رو با یه نوکیا 6100 سر کردم و آخر سر هم نوکیا 1100 که به نظر من یه گوشی مناسب بود. چون تا قبل از این برام مهمترین خصوصیت گوشی تلفن همراه، توانایی مناسب در برقراری تماس و ارسال و دریافت پیام بود و بقیه ی امکاناتش زیاد برام مهم نبود، ازشون راضی بودم. اما عقیده داشتم که اگر قرار باشه هزینه ای رو بپردازم و خودم یه گوشی بخرم باید در حد ممکن بهترین رو انتخاب کنم! به همین دلیل P1i به نظرم مناسب اومد و خریدمش!
علاوه بر اون، مجید هم بالاخره دوربین مورد علاقه خودش رو خرید. (Canon 450D) یه دوربین ایده آل و مناسب! حالا احتمالا فرصت های بیشتری برای به روز کردن فتوبلاگ خواهم داشت.
هرچند برای خریدن گوشی و دوربین نزدیک به یک میلیون و دویست هزار تومان هزینه کردیم که اتفاقا مقداریش هم وام بود، اما من کاملا راضی هستم. خصوصا که مجیدم مدتها بود به خرید دوربین فکر می کرد و خودم هم به یه گوشی خوب نیاز داشتم. فکر می کنم ارزشش رو داشته! امیدوارم بعد از این هم نظرم همین باشه که الان هست!
راستی تا یادم نرفته...
1- نمایشگاه کتاب شیراز هم دائر شده. طبق معمول چند ساله ی اخیر، مکانش شهرک گلستان، نمایشگاه بین المللی فارس هست.
2- خواهرم (صبا) با دوتا از دوستاش از 20 تا 26 آبان توی نگارخانه ی آبگینه که توی بلوار چمران هست یه نمایشگاه نقاشی خواهند داشت. هرچند هر سه تازه کار هستن اما دیدن نقاشی هاشون خالی از لطف نیست!
صبا سفارش کرده بگم که...
واسه دیدن نمایشگاه، همه دعوتید!
3- روز 12 آبان تولد مادر عزیزم هست. از همین حالا سالگرد تولدشون رو تبریک میگم و امیدوارم تا هستم سایه ی محبت و لطفشون بر سر همه ی ما برقرار باشه.
برای همه روزهای خوب و شیرینی رو آرزو می کنم و برای زمین تشنه هم باران کافی
شاد و پایدار باشید
چرا دیگر سراغی از دل تنگم نمی گیری
سراغی از نگاه سرد بی رنگم نمی گیری
مرا تنها رها کردی، مگر نامهربان بودم؟
چرا احوالی از قلب بد آهنگم نمی گیری؟
تپش های دلم بی تو به سازی مرده می ماند
در این اندوه بی پایان دگر شعری نمی خواند
صدایت می کنم اما سکوت تلخ و سنگینت
به جای جذبه ای شیرین، مرا از خویش می راند
تو بنشین در مقام خود، ببین آهسته می میرم
به خوابی تا ابد شیرین، بدان آرام می گیرم
از این دنیای بی سامان، از این افسانه ی رنگین
دگر چیزی نمی خواهم؛ دگر از زندگی سیرم
سلام.
چقدر بعضی ها بی انصاف و بی وجدان هستن! کاش یه ذره هم که شده به فردایی فکر می کردن که ممکنه بلایی که سر دیگران میارن سر خودشون یا عزیزاشون بیاد!
دلم هنوز آروم نشده بود و چشمام هنوز بی دلیل نم داشت، قرار گذاشتیم با لیلی که فردا بریم و خونه ای رو که تازه اجاره کرده بودن تمیز و مرتب کنیم تا آماده ی اسباب کشی بشه.
با خودم فکر می کردم فردا می تونم یه خورده هم که شده فکرم رو آزاد کنم. شاید دلم آروم بگیره!
اما ای دل غافل!!!
شما جای من بودید چه حسی بهتون دست می داد وقتی دوست عزیزتون زنگ بزنه و با صدای گرفته و طوری که مشخصه چطور داره اشک می ریزه بهتون بگه نمی تونم فردا بیام! منتظرم نباش!!
وقتی که دلیلش رو جویا شدم، لیلا همونطور که سعی می کرد ناراحتیشو پنهان کنه گفت حالم خوب نیست! پرسیدم چرا و جواب چرای من این بود:
از کلاس که بر می گشتم، یه موتوری خواست که کیفمو بزنه و...
اینجور که لیلا گفت، حسابی درب و داغون شده! از جراحت های برخورد با زمین تا سوختگی از حرارت اگزوز!
موندم اون موتور سوار بی وجدان فردا جواب خدا رو چی داره بده؟ این وسط هیچ چیزی جز گناهی که بدون شک عقوبت تلخی رو براش به همراه داره هیچ چیزی گیرش نیومده! حتی کیف خالی لیلا!!!
احوالم خیلی خوش بود که اینم مزید به علت شد!
الان تقریبا دو سالی هست که من کیف دست نمی گیرم. اتفاقا همین امروز که برای تنظیم برنامه ی کلاسی ترم آینده رفته بودم آموزشگاه زبان، یکی از همکارام بهم گفت تو که باز کیف نیاوردی! راحتی اینجوری؟؟ سختت نیست؟
گفتم همین که احساس امنیت بیشتری می کنم خیلی بهتره! تازه، خرج خرید کیف هم از روی دستم برداشته شده!
ببینید چه وضعیت نا به سامانی داریم! آرزو به دل یه ذره امنیت!!!!
متاسفم!
سلام.
اول از همه یه تشکر به محمد آقا بدهکارم که راهنمایی کردن تا درباره ی اون شعری که دو پست پیش نوشتم کمی اطلاعات به دست بیارم.
ظاهرا شاعر اون شعر یه مرد بوده و نه یک زن! (برعکس چیزی که خدابیامرز تورج نگهبان حین دکلمه گفت!) یه مرد کرمانی که ظاهرا فوت شدن! اسمشون آقای توحیدی و تخلصشون ارفع کرمانی بوده. اشعار زیبای دیگه ای هم داشتن که چندتاشونو محمد آقا برام فرستادن.
روحشون شاد
دقیقا همون جوری که گفته بودم، چند مدت اخیر رو اختصاص دادم به گشت و گذار و اگر مشکلی پیش نیاد امشب هم قراره با بچه ها بریم بیرون از شهر.
امروز عصر آخرین جلسه ی کلاس این ترم هم هست. یعنی امروز امتحان فاینال رو از بچه ها می گیرم و یه ترم دیگه به خاطره ها می پیونده. خاطره هایی که برام همیشه به یاد ماندنی خواهند بود. با تجربه هایی که مطمئنم به درد می خورن.
ظاهرا از امروز انتخاب واحد بچه های پیام نوری شروع شده. با سیستمی که هر روز در حال تغییر هست! باید حواسمو جمع کنم که مشکلی پیش نیاد. چون مسئولیت انتخاب واحد چندتا از دوستام هم با منه.
همینجا یه بار دیگه به بچه های کنکوری پیشنهاد می کنم دور دانشگاه پیام نور رو خط بکشن که عتیقه ترین دانشگاه کل دنیاست! در غیر اینصورت خودشون به حرف من می رسن و البته تجربه کردنش از نظر من و دوستام ارزش نداره!!!
چشم روی هم گذاشتیم و تابستان تمام شد. ماه رمضون هم که حسابی جو رو عوض کرده. خیابونای خلوت و یه اپسیلون رنگ و بوی انصاف! (البته فراتر از همون یه اپسیلون نمیره!)
شادم از اینکه این ایام خوب و خوش سپری شدن. خدا رو از این بابت سپاسگزارم.
دوست داشتم یه شعر جدید بنویسم اما قلمم کم آورد! در عوض چندتا جمله از نوشته های قدیمیم که با حال الانم سازگاری داره می نویسم.
امیدوارم همه ی شما هم شاد و خوش باشید.
راستی...
دعا یادتون نره!
***
آسمان نیلگون و پاک،
چشم های خویش را گشود،
با نگاه گرم و روشنش،
غصه را ز قلب من ربود،
آب را به خاک هدیه کرد...
من پر از غزل شدم...
و باد...
یک ترانه از خدا سرود...
مهر زنده شد،
عشق جان گرفت...
من جوان شدم!
تو آمدی!
زندگی پر از سرور شد.
روان و پاک مثل رود،
جاودان و پر غرور، شاد!
دوست داشتن...
عاشقانه زیستن...
ستاره سان شدن!
آنچه خواستم...
آنچه خوب بود...
سلام.
اول از همه به هادی ساعی به خاطر افتخار آفرینی مجددش تبریک میگم. امیدوارم مسئولین یه کم هم که شده ورزش های افتخار آفرین رو جدی بگیرن.
هادی ساعی به نظر من یکی از بزرگترین افتخارآفرینان ایران زمین هست که اونجور که شایسته بوده ازش قدردانی نشده.
یادمه المپیک قبل وقتی حسین رضازاده مدال طلا گرفت، رهبر هم براش پیام تبریک فرستاد. البته همش به خاطر رفتار خود رضازاده بود که یه بند سنگ سیاست رو به سینه میزد. آخرشم که با خودخواهی تمام دوپینگ کرد و حتی فرصت جایگزینی برای دیگران رو هم نداد! اونوقت لقب جهان پهلوان که فردی مثل تختی لایقش بوده رو بهش دادن! متاسفم!
رضازاده رو دوست نداشتم هرچند که همیشه از دیدن موفقیت هاش خوشحال می شدم. چون افتخار برای ایران بود. حالا که دیگه اصلا دوستش ندارم، اصلا هم ازش خوشم نمیاد!
اما بیشتر از همیشه برای هادی ساعی و بقیه ی ورزشکارای غیور ایرانی که در کمال افتخار آفرینی مورد بی مهری و کم لطفی هم قرار می گیرن، آرزوی پیروزی های مداوم دارم. مهم اینه که بین مردم ایران همیشه محبوب هستند و خواهند بود. چیزی که از تبریک و لطف سیاسیون بی نیازشون می کنه! سیاسیونی که ساعی توی المپیک پکن آبروشونو خرید!!
به همه ی مردم ایران هم این افتخار رو تبریک میگم. می دونم شما هم مثل من از این پیروزی شاد شدید.
---
اما یه مساله ی دیگه که برعکس مورد قبل، باعث ناراحتی من شد، خبر فوت "تورج نگهبان" ترانه سرا و شاعر قدیمی ایرانی بود. وقتی برنامه ای رو که با یاد تورج نگهبان پخش می شد دیدم، واقعا ناراحت شدم! روحش شاد!
تورج نگهبان قبل از انقلاب برای رادیو کار می کرد. بعد از انقلاب هم در اون سوی مرزها به کار خودش در صدا و سیما ادامه داد.
من برنامه هاش رو که تا همین چند وقت پیش از تلویزیون تصویر ایران پخش می شد دنبال می کردم. اتفاقا چند وقت پیش که شعری از اشعار یه دختر خانم رو که نام و نشونی ازش ندارم دکلمه می کرد، صداشو ظبط کردم. تا یادگاری بماند...
می خواستم اون فایل صوتی رو بذارم اینجا اما فرمتش amr هست. باید اول تبدیلش کنم بعد برای دانلود بذارمش. اما همین حالا هم تبدیل نشدش رو میذارم تا زمانی که تبدیل شدش رو هم آپلود کنم. اونایی که دوست دارن می تونن روی موبایلشون گوش کنن. شنیدنش خالی از لطف نیست.
شعر قشنگی رو که تورج نگهبان در برنامش توی تلویزیون تصویر ایران دکلمه کرد، با فرمت amr می تونید از اینجا دانلود کنید. (حجم فایل: 464 کیلوبایت)
متن شعر هم این هست:
(مجدد تکرار می کنم، شاعر این شعر دختر خانمی هست که نه اسمش رو می دونم و نه اصلا ازش خبری دارم! اما شعر پرمعنا و قشنگی هست! به همین خاطر و به یاد تورج نگهبان اینجا می نویسمش.)
شور از سینه ی عشاق فراری شده است
افق آینه ها سخت غباری شده است
ما ندیدیم در این قریه بجز بارش درد
این چه سیلیست که یکمرتبه جاری شده است
جغد دیروز که از سایه ی خود می ترسید
میر صد قافله ی باز شکاری شده است
آنکه می گفت به ما خیر امور اوسطها
چندباریست یمینی و یساری شده است
هرچه بود ارزش این قوم، دگرگون گشته
آنچه "نه" بود در این جامعه " آری" شده است
شمر در تعزیت عشق علم گردان است
این یهودا صفت امروز حواری شده است
حرمتی گر نهدت شیخ از آنجا بگریز
گربه سان عاشق آواز قناری شده است
دیر ما پر شده از پیر به سرمایه ی پشم
خر چو بسیار شود وقت سواری شده است
شادمان و سرفراز باشید.
سلام.
به روز برگشتن مجید به خونه که نزدیک میشم، حس قشنگی بهم دست میده. همیشه لحظه شماری می کنم برگرده.
دوستم (هما) می گفت چقدر زود دو هفته گذشت! اما همین دو هفته برای من دیر میگذره!
به نظر من دوست داشتن و عشق زیباترین حس دنیاست!
امیدوارم همه این حس زیبا رو در آرامش تجربه کنن.
در تمام لحظه های پخته و خامی که دارم
در تمام قصه های بی سرانجامی که دارم
در خیال خسته و در خواب و بیداری دمادم
در ضمیر سرکش و در سینه ی رامی که دارم
با طلوع فصل شیرین تمام عاشقی ها
با غروب چهره ی تاریکی شامی که دارم
با توام تا انتهای بودن و تقدیر ماندن
چون ز چشمان تو دارم شهرت و نامی که دارم
جامه ای از عشق می پوشم به قلب بی قرارم
تا مبادا بشکند در سینه ات جامی که دارم
در تو پیدا کرده ام خود را که از جنس بهاری
از بهاری بودن تو، حس گلفامی که دارم
با تو می مانم، همین احساس تا پایان دنیا
این هم آن اندیشه ی بی پرده ی تامی که دارم
شادمانم از حضور مهربان چشمهایت
با تو شیرین است این شیرینی کامی که دارم
آسمانی، آبی و بی انتها، پرنور و روشن
سایه ای بر این سری و سقف بر بامی که دارم
سلام.
با اینکه همیشه برام تجربه کردن چیزای جدید جذابیت خاصی داشته اما هنوز حس می کنم از اون آدمایی هستم که وضعیت های مشابه رو به تغییرات مداوم ترجیح می دن و یه کم دیر با شرایط تازه انس می گیرن!
توی شرایط تازه به خاطر نداشتن آشنایی با بعضی مسائل یه خورده سردرگم میشم. درست مثل الان که از بی دقتی خودم شاکی هستم!
فکر می کنم دقت عمل به اندازه ی کافی می تونه جلوی سردرگمی ها رو توی شرایط متفاوت بگیره. حالا هم باید بیشتر دقت کنم تا اشکال کارم رو پیدا و برطرف کنم. البته الان که شرایط تازه ای در کار نیست! فقط یه چیز خیلی ساده رو امتحان کردم که با تجربه ی قبلیم در همون رابطه تفاوتهای خیلی جزئی داشت. همون تفاوت های جزئی به خاطر دقت کمی که به خرج دادم یه مقدار مسیر رسیدن به خط پایان رو افزایش داد ولی به جاش چیزای تازه یاد گرفتم و می گیرم! امیدوارم نخودچیم تموم نشه!!! (یعنی حوصله ی کافی به خرج بدم و به سرانجام برسونمش!)
بگذریم...
مدتهاست دلم می خواد یه شعر تازه بنویسم. شاید الان موقعیت مناسبی باشه!
دنیا به سکوت تلخ ما می خندد
از شرم تمام خاک یخ می بندد
جاری تر از آب بوده ایام ولی
راکد شده ذره ذره و می گندد
من شاکیم از دست تپش های زمان
از حرف و حدیث این همه فتنه گران
من شاکیم از دست خود و دست شما
از جمع پر از سکوت ما بی خبران
در یک قفس بسته اسیریم همه
تا چشم به هم زنیم پیریم همه
در وقت خروشِ بی امانیم چو موش
هنگام سکوت مثل شیریم همه
بر دیده ی ما حرام شد آزادی
یک قصه ی نا تمام شد آزادی
باشد! قفسی تمیز و نو می خواهیم
حالا که خیال خام شد آزادی!
فی البداهه نوشتن بعضی وقتا آدمو لو میده! فکر می کنم احساسی که الان داشتم روی شعری که نوشتم تاثیر گذاشت!
به هر حال به عنوان یه شعر تازه، با هر احساسی که باشه، توی دفترم یادداشتش خواهم کرد. با همین تاریخ و همین ساعت...
هوای قلب من بوی تو دارد
مه نو حسرت روی تو دارد
خم گیسوی مهرانگیز دلدار
نشان از خط ابروی تو دارد
نماز عشق را محراب نوری
وجودم قبله را سوی تو دارد
اگر گاهی دلم از غم بگیرد
امید قلب دلجوی تو دارد
دلم عاشق تر از اینهاست بابا
که دائم عادت کوی تو دارد
***********
سلام.
امروز به اسم بهترین آدم دنیا مزین بود. به اسم پدر! مردی که لایق بهترین های دنیاست! مردی که همه ی گفتنی های خوب دنیا رو هم اگر بگم دربارش کم گفتم.
بابا می دونه که توی این دنیا از هر چیز و هر فرد دیگه ای برای من مقدس تر و عزیز تره و من حتی تجربه ی عشق رو هم مدیون وجود پاک و مقدس پدرم!
جز شعری که توان نوشتنش رو هم مدیون پدرم، زبانم برای نوشتن یا گفتن هر سخنی قاصر هست. پس بهتره این بار هم سکوت کنم. چون مثل همیشه، نمی تونم هیچ جمله ای رو لایق بزرگواری های والدین پیدا کنم.
فقط همین اندازه که توی این روز قشنگ که به اسم همه ی مردهای خوب دنیا رنگ و بوی عشق گرفته، به پدرم، همسرم، برادرم و همه ی عزیزانم عاشقانه عید رو تبریک میگم.
همتون رو بیشتر از تمام وجودم دوست دارم.
امید اینکه تا هستم سایه ی لطف و محبتتون بر سرم مستدام و گسترده باشه.
بابای خوبم، مادر مهربانم، همسر عزیزم، خانواده ی بی نظیرم، دوستتون دارم!
تا همیشه...
بی نهایت...
عاشقانه...
خاطره ی دوستی
سلام بوته ی رویایی خیال و امید!
سلام.
چه ساده خواندی و احساس را نشانه زدی!
چه پاک!
شنیدم و تب غم را به دست شب دادم.
هنوز یادم هست.........
نگاه لحظه ی آخر به دستهای نسیم.....
در آن تخیل دور.............
من و تو ساده و آرام، خالی از کینه...
سوار بر نفس گرم آفتاب غزل...
به شانه های بهار....
به پهنه ی تن رنگین کمان عاطفه ها
میان سینه ی لبریز از ترانه ی باد....
همان دم آتش آیینه ها فروکش کرد...
و حوض غرقه ی دریای دیدگان تو شد!
...
در آن نهایت نزدیک تا غروب عتش..
من و تو و پری وادی غزل، حافظ...
چه ساده از نفس سرخ نور می خواندیم!
تو نیز یادت هست؟؟؟؟!!
ترانه ی شب تردید و قصه ی تب باد..
نشان خستگی غصه در نهایت شور...
نوای مرغ سحر یا نشانه ی گل سرخ...
بر آن کبودی پهنای سبز رنگ چمن!
...
چه عاشقانه گذشت...!
خیال، لحظه ی آبی تر از زلالی آب.
نفس، به نرمی بال کبوتران سپید.
غزل، حرارت چشمان آسمانی ما !
...
کتاب کهنه ی آیینه را ورق زده ام...
دو بار حافظ گفت.....
" تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم"
...
و صبحدم خوابید...
چو شب رسید، نوای ترانه ها رویید
ز بوته ی گل یاس
ز ساز خواندن تو!
که سوز روشنی عشق را رقم میزد!
و اشک را به نشان نگاهی از سر شوق...
به چشم های دل آسمانیم می داد.
...
و خواندی از سهراب..
که مرد عاطفه ها بود و شاخه ی گل نور
و از صداقت و ایمان شاپرک می گفت.
و از ترانه ی لبهای مرد و زن می خواست...
که نرم ساده و آهسته سوی او برود..
که نشکند دل گلبوته های روشن عشق!!
ولی چنان تو رسیدی ز راه محکم و سخت..
که بی اراده ی باد...
بلور نازک تنهایی ترانه شکست..
و نور پیدا شد
و صبحدم برخاست.
پرنده از سر ایوان لحظه ها پر زد
و قلب غنچه شکفت..
و نیز چینی تنهایی من و تو شکست..
و دوستی گل داد.
... سلام به همه ی دوستای خوب خودم. معذرت... معذرت... معذرت! تسلیت منو به خاطر این روزای عزیز بپذیرید و از دعا فراموشم نکنید. اون شعری که نوشتم، یه یادگاری برا یه دوست که هیچ وقت از دوستی باهاش پشیمون نشدم! یه دوست خوب ... بهتره بگم یک گنج! ---> مگه نه که یه دوست خوب ارزشش از هزارتا گنج بیشتره؟؟!! هیچ چی نمی تونم بگم... فقط..............خیلی خیلی دوستون دارم! شاد باشید و در پناه حق
چرا؟
بابت این همه تاخیر! چقدر که شرمنده شدم.
محبتای شما هم که بی حساب!
واقعا ممنونم.
.. همین!
دوستای خوبم سلام. نمی دونم چرا یه کم دلم گرفته! گاهی وقتا یه حس خاص میشینه روی ایوون دل آدما... می خوام بنویسم تا یه کم دلم آروم بگیره . می دونم تنهام نمیذارید! راستی من لینک دوستایی که یادم بود رو گذاشتم. اگه کسی هست که به وبلاگ من لینک داده و اینجا اسمش از قلم افتاده حتما خبردارم کنه تا از خجالتش در بیام.
.........
همین امشب بود.. نشستم پای سفره که مادر تلویزیون رو روشن کرد. یه ویژه برنامه بود که مراسم تشیع پیکر شهدا رو نشون میداد!!
آره! بازم شهید.... حساب کنید چند سال از جنگ گذشته؟؟ هنوز هر سال شاهدیم که............
می بینم داغ دل مردم چه زود زود تازه میشه، دلم به درد میاد!
درد مردم کمه که ......
خدایا..! از سر باعث و بانیای این همه جنایت نگذر!
یکشنبه هم که اربعین هست. بیاید کاری نکنیم که فردا جلوی این همه شهید رو سیاه باشیم!! دعا کنیم که خدای بزرگ به ما ایمان و عشق رو با هم عطا کنه.
"آمین"
دو تا شعر آماده کردم که تقدیم می کنم به روح بزرگ شهیدان عزیزی که بعد از این همه غربت، به وطن برگشتن.
معنای عشق
عشق یعنی چشمهای بی ریا
تکسوار وسعت بی انتها
عشق یعنی لاله های پاک باز
عشق یعنی عطر یاس و عطر ناز
عشق یعنی تا نهایت تا خدا
آسمانی، از زمین غم جدا
عشق یعنی کفتر گلگون کفن
رخت ایمان و شجاعت بر بدن
عشق یعنی خاک میدان نبرد
روزهای آتشین و شام سرد
عشق یعنی مرد و هم پیمان دین
همچو کوهی پر شهامت، با یقین
عشق یعنی پر کشیدن تا فلک
هم قدم با ماه رویان و ملک
عشق یعنی سینه و شمشیر و جان
عشق یعنی آسمان بی کران
عشق یعنی مادری دلسوخته کودکان چشم بر در دوخته
عشق یعنی قلبهایی از بلور
همسری چون آسمانی ها صبور
عشق یعنی رفتنی چون سرو تاک بازگشت استخوان و یک پلاک
***************************************************
خورشید
دیار نور، ای دنیای برتر
پر از گلبوته ای اما چه پرپر
پر پروانه هایت چون شکسته
به روی گونه ات شبنم نشسته؟
ندیدی کفتر من تا کجا رفت؟
کجا پر زد؟ چرا پیش خدا رفت؟
ببین! من مادرم! چشمم به در سوخت ز بس خط نگاهش را به در دوخت!!
نمی آید دگر از شب صدایی
چه شیرین است ذوق آشنایی!
تو با گل همنشین گشتی و من تب
تو خورشیدی و من با رفتنت شب!
دیار نور پس فرزند من کو؟؟ جواب گریه ی این پیرزن کو؟؟
******************************************************
در حاشیه..........
یکی از دوستام یه فایل صوتی به من داد به نام" نشانی". یه موسیقی دلنواز و یه دکلمه ی واقعا زیبا!...کار خودش بود!....

به حدی خوشم اومد ازش، که تا حالا هزار بار گوش کردم و خسته نشدم! 
پر از احساس بود! اونقدر که نتونستم جلوی اشکامو بگیرم!! ....خیلی دلنازکم . نه؟
دوست داشتم بذارم شما هم گوش کنید اما ترجیح دادم این یادگاری رو فقط برا خودم نگه دارم!! ........طبع خودخواهیم گل کرد!!...........

حالا فقط می خوام از اون دوست خوب قدر یه دنیا تشکر کنم. براش آرزو می کنم که همیشه شاد و موفق باشه و در پناه محبت و مهربونی خدا طعم شیرین پیروزی و خوشبختی رو بچشه و به همه ی آرزوهاش برسه!
از ماندانای عزیزم به خاطر اون فایل فلش فروغ فرخزاد تشکر می کنم و امیدوارم که ازم دلخور نباشه!!
راستی... سلامتی و برگشتن به خونه ی مامانش از بیمارستان رو هم بهش تبریک میگم. ماندانا جون از شنیدن این خبر یه دنیا خوشحال شدم! ایشالا مادرت همیشه سلامت و در کنار شما باشه.
از همه ی شما دوستای خوبم که منو همراهی می کنید بی نهایت ممنونم و براتون آرزوی شادکامی و سربلندی دارم.
التماس دعا
یا حق
باز آهنگ دلم ساز غزل های تو شد
سرخوش از نغمه ی آواز غزلهای تو شد
همنفس با نفس گرم نگاهت ای عشق
همسفر با پر پرواز غزلهای تو شد
سلام به همه ی دوستای خوبم!
آرزو می کنم شاد و سلامت باشید و سال خوبی رو در پناه ایزد منان آغاز کرده باشید.
امروز با این نوشته قصد دارم چند کار بکنم!
۱- یه تشکر حسابی از آقا هومن گل که در عین کسالتی که داشت این همه زحمت کشید و این عیدی زیبا رو برای من طراحی کرد!
هدیه ی من به هومن عزیز!!
گر چه دستم خالیست....
و زبانم خاموش...
قلب من لبریز است......
فرصتی می خواهم..
شاید اندیشه به جایی ببرم!
شاید از نور بیاموزم و از باد و نسیم...
شاید از نسترن و لاله و شب بوی سپید...
شاید از اختر و یاس..
تو که خود نسترن و یاسی و هم پای بهار...
تو که خود اختری و لاله و شب بوی سپید...
تو که خود خورشیدی...
آسمان هدیه ی پاکیست برای دل پاک!
و چه زیباست اگر...
آسمان را به تو خورشید زمین هدیه کنم!!
۲- یه عذر خواهی حسابی از دوستای خوبم به خاطر لینک هایی که از صفحه پاک شدن! من در اولین فرصت دوباره همشو تنظیم می کنم !
گر چه این بار نمودیم جفا، بخشش کن!
کارهامان همه از راه خطا، بخشش کن
امیدوارم که به بزرگی خودتون ببخشید!
از همه ی دوستایی که تو این مدت به من سر زدن، عید رو تبریک گفتن ، نظر دادن و خلاصه منو تنها نذاشتن یه دنیا ممنونم. امیدوارم شکوفه ی لبخند روی لبهاشون تا همیشه شکوفا باشه!
دوستای خوب از من عیدی می خواستن!
بذارید ببینم چه چیزی رو می تونم به عنوان عیدی به شما عزیزان هدیه کنم؟؟؟
فکر کنم این عکس بد نباشه! امیدوارم خوشتون بیاد!

شاد باشید و در پناه حق!
پیشواز بهار
ز شاخ و شاخه برآمد شکوفه های معطر
دوستای خوبم سلام.
ایشالا که همه سلامت و شاد آماده ی استقبال از فصل تازگی، آغاز زندگی طبیعت، بهار هستید!
پرنده از دل لانه، کشید گرد زمین پر
نگاه تازه ی بلبل به رقص قطره ی باران
ستاره سرخوش از احساس، با شکوفه برابر
نوید عشق به دلها، رسید با طرب گل
ترانه از ره باران، بهار از ره دیگر
نسیم مهر و طراوت به لحظه های تماشا
بیا به جرگه ی خوبان، به مهر و عاطفه بنگر
چه دلربا و فریباست ساز و نغمه ی بلبل
به گوش می رسد اینک ز آسمان و هم از در
فقط چند روز دیگه تا وداع همیشگی سال 82 باقی مونده!
این فرصت، زمان مناسبی هست که تمام کارایی رو که توی این سال انجام دادیم دوباره مرور کنیم . کم کاری ها، نقاط ضعف و اشتباهاتمونو به یاد بیاریم و کاری کنیم که در سال آینده به امید خدا دیگه تکرار نشن!
کارای مفید و مثبتمونو به خاطر بیاریم. نقاط قوتمونو تقویت کنیم و برای سال 83 با اطمینان یه قدم به جلو برداریم!
سال جدید رو با دست پر شروع کنیم تا وقتی اونم خواست کوله بارشو جمع کنه و وداع آخر رو بگه حسرت نخوریم!
آرزو می کنم سال نو، از آغاز بهار تا بهاران دیگر، برای همه ی شما دوستان شادمانی و طراوت رو به همراه داشته باشه.
در نگاه مهربان آسمان، خودشید عشق بر پهنای پر وسعت دلهاتون نور بپاشه و مهتاب محبت، روشنا بخش شبهای عاشقانه ی شما دوستان باشه!
بیاید از آغاز، کینه ها رو از دلهامون پاک کنیم. گرد ازآینه ی نگاهمون بگیریم و با روی گشاده و آغوش باز این عید خجسته رو به همه تبریک بگیم.
دوباره به هم دست دوستی و یاری بدیم و عهد ببندیم که تا بی نهایت عشق در کنار هم و غمخوار هم باشیم!
بیاید یا علی بگیم و دوباره آغاز کنیم!
تلاش کنیم تا میهنمونو از نو بسازیم.
شادمانی رو به هم عیدی بدیم.
بیاید تا نگاه عاشقانمونو از هم دریغ نکنیم!
امسال شادم که در کنار دوستای خوبی مثل شما سال نو رو جشن می گیرم. دوستای خوبی که تا زنده هستم فراموششون نخواهم کرد!
یادتون نره، پای سفره ی هفت سین این خواهرتونو هم دعا کنید. وقتی با خلوص نیت دست دعا بلند کردید و یا مقلب القلوب خوندید از خدا بخواید تا روشنایی وجودشو به تمام خونه ها بتابونه و قلبای عاشق رو به هم پیوند بده!
سلامتی رو به دردمندان برگردونه و دست نیازمندا رو بگیره!
دلم می خواد هر کدوم از دوستان که این موقعیت رو دارن، یه شاخه گل سرخ از طرف من " به نیابت از من!! " پای سفره ی هفت سین بذارن . 
امیدوارم سفره هاتون همیشه پر برکت و لحظه هاتون همیشه سرشار از شادمانی باشه.
بهاری و عاشق باشید.
به امید دیدار و در پناه حق
قول داده بودم که این سری یه شعر بذارم اینجا. حالا هم سر قولم هستم.
فردا و پس فردا دو تا روز عزیزن. من بیشتر از همیشه التماس دعا دارم.
امیدوارم که امام حسین توی این روز بزرگ، نظری هم به ما بکنه و به حرمت نگاهش خداوند از سر تقصیرات ما بگذره!
برای همه ی بیمارا و اونایی که مشکل یا حاجتی دارن هم دعا کنید! خصوصا برای ماندانا ی عزیز که مادرش مریضه!
*********************************
غروب خونین اشک ملائک خاک را می شوید امشب غم جای مه در آسمان می روید امشب پروانه می میرد در اندوه شقایق از ظلم شب با شمع خود می گوید امشب زینب میان شعله های سرخ آتش جای برادر پیرهن می بوید امشب بر خاک پر خون ستم فرزند خورشید با هر قدم جای پدر می جوید امشب وقت غروب پر غم خورشید خونین سجّاد هم راه پدر می پوید امشب فریاد نفرین بر ظُلَم می خیزد از نور از نور او چشمان ظلمت می شود کور از اشک سرخ قدسیان بر خاک صحرا چون چشمه می جوشید خون، می ساخت دریا در آسمان گویی قیامت کرده بودند مردان عاشق فارغ از اندوه دنیا عاشق میان آسمان ها می کند سیر پروانه از آتش ندارد هیچ پروا اینک اگر خون می چکد از چشم خورشید می داند او با جان شیرین ساخت فردا وقت قیام قدسیان آمد، به پا خیز هنگام فریاد آمده، کافیست نجوا ای پیروان راه حق، هنگام کوچ است آرام ماندن در ظُلَم تدبیر پوچ است دنیا برای عاشقان امشب چه تنگ است در آسمان ماندن برای ماه ننگ است خم می شود سرو سهی از غصه امشب گر نشکند در سینه دل، دل نیست سنگ است هل ناصر امشب می رسد بر گوش، برخیز اینک سکوت آسمان ها نیز زنگ است پیغام می داد آسمان شمشیر بر دست هنگام خفتن نیست، بل هنگام جنگ است آتشفشان از داغ دل می جوشد از نو داغ دل آتشفشان هم سرخ رنگ است
در حسرت طلوع
مه مرد
گل شکست
خورشید شد خموش
پروانه سوخت
من به دار آویختم وجود!!
ای بی سرور سرد
ای تیره تیره شب
ما را به جرم جرعه ی احساس حد بزن
ما باختیم دل
مستانه پر زدیم
اما تو در نهایت نامهربانیت
خشمی شدی ز خون!
وان خشم پر ریا.........
در آسمان باز...
بال و پر پرنده ی احساس را شکست!
ما ایستاده ایم
حتی اگر در این میان بشکسته بال و پر......
حتی اگر طلوع...
تا آخرین ترانه هم بی جان و بی صداست!
ما ایستاده ایم
عشق است در نهایت دنیای قلب ما...!
ای بی اراده، کور!
آیا ندیده ای؟؟؟
این عشق بی ریا،
این عشق پاک و اقدس و بی کینه و فریب.......
عشقی که در نوای پری چهرگان نور
در بی کران دور...
زاییده شد از دامن پاک دل خدا!
آری، ندیده ای!
جبریل بر قداست این عشق سجده کرد!
اما تو بی غزل.....
بی عشق...
سرد سرد..
باز آمدی که شیشه ی احساس بشکنی!
ما را به جرم عشق
احساس
سادگی
جرم غزل شدن
یا بی ریا شدن
پاکی،
صفا،
سرور....
زندان کنی در این سکوت سرد
درد و رنج!
یادت به دست باد!
در گرد شب اسیر!
ای سنگ تیره دل...
در تیرگی بمیر!
ما ایستاده ایم
محکم،
قوی،
صبور!
دستان ما این بار هم پر می شود ز نور!
با عشق می رویم.
امروز گر نشد....
فردا برای ماست!
ما دل به وسعت تن خورشید می دهیم!
آری وصال نور....
این سینه را سزاست!
روزی دوباره با غزل ها زنده میشویم.
در چشم های ماه
در دست های عشق
ما تا ابد در سینه هامان عشق جاری است!
پس با اراده ایم!
ننگ است از میانه ی میدان گریختن!
این جنگ سرد را...
پیروز میشویم
چون عشق از خداست!
پس باز هم بزن!
ترسی به دل ندارد این عاشق دل صبور!
ما جرعه جرعه از شراب عشق مست مست...
آری هراس نیست...
ما را به جرم مستی از احساس حد بزن!
سلام
عید غدیر اومد. با صفا و رحمت همیشگی!
یا مولا! پشت و پناه تمام جوونای عاشق ایرانی باش که بعد خدا هیچ تکیه گاهی امن تر از مهربان ترین و عادل ترین مرد تاریخ نیست! اون مرد هم کسی نیست جز تو بزرگوار!
ز قلب آسمان خورشید گم شد
طلوع نور هستی رو به خم شد
فروغ شمعی از افسانه ی دین
ورود عشق بر دلهای زرین
علی پروانه بر شمع اساطیر
بدی را با نگاهش کرد زنجیر
علی اقیانوسیست بی انتها. با امواج عدل و ایمان. همراه با نسیم دل نواز مهر و محبت و نوازش صمیمانه ی بخشش.
پس دست بر آسمان بریم و فریاد برآوریم............
یا مولا مددی!
بابای یتیمان:
ای شمع فروزان امید ای گل زیبا
پروانه ی خوش روی تو ای سرور و آقا
مولایی و سرشار صداقت چه شکیبا !
پر مهری و با بچه یتیمان تو چو بابا !
هر بار تو را خوانده ام آرام گرفتم
رهبر تویی و مهد ولایت همه مولا
با خشم تو خاموش نماند دل گردون
می غرد و طوفان شود از خشم تو دریا
با نام تو خورشید زمان سر به در آرد
بی یاد تو هرگز نرسد شام به فردا
دوستای خوبم. من عید بزرگ غدیر رو به همه ی شما تبریک می گم و از همه ی شما مهربونا التماس دعا دارم. ما رو از دعای خیر خودتون فراموش نکنید.
شاد باشید و سربلند.
در پناه حق
یا علی
می دونستم که جدایی دیگه معنا نداره
کی می تونه باشه عاشق ولی طاقت بیاره
که عزیزش بگه وقت رفتنه! وقت سفر!
بره و هر دوتایی بشن غمین و دربه در
قصه ی عشق که آخرش جدایی نمیشه!
عاشقای واقعی با هم میمونن همیشه!
نمی میره تو دل عاشقشون شوق وصال
دو تا عاشق همیشه با هم می گیرن پر و بال!
من و تو مثل کبوترای عاشق می مونیم
همیشه سرود عشق و آره! باهم می خونیم
نمی تونیم که بمونیم دیگه یک لحظه جدا
من که طاقت نمیارم! نمیارم به خدا!
واسه من جدایی از تو دیگه مثل مردنه
صبح بی تو شبه یا طلوع غصه خوردنه
همه ی فکرا رو کردیم! ما میشیم بهار هم
تا همیشه! تا قیامت! می مونیم کنار هم
.......
There is a vision and a fire in me
I keep the memory of you and me, inside
And we don't say goodbye
Cos you are my only
..........
With all my love for you
And what else we may do
We don't say, goodbye

باران می آمد!
چشمهای من همچون ابرها می بارید!
نگاهم به زمین خیس بود.
به برگی که قطرات آب، تن خشکیده اش را مرطوب می کرد.
آهسته پنجره را گشودم.
گوش کردم....
به نوای باد!
به ناله ی ابر!
به غرش آسمان!
ساده بود اما سرد!
شیرین بود اما تلخ!
خواستم بنویسم شاید آرام بگیرد قلب غمگین و دل گرفته ام.
قلم را برداشتم.
و تکه کاغذی که لحظه ای بعد با ضربه های سریع و خشونت بار قلم من سیاه شد!!
دلتنگ بودم و زار!
خط های سیاه کاغذ را پر کرده بود و اشک چشمانم تنش را خیس!
ذره ذره مقاومت خویش را از دست داد و در میان طوفان چشم ها و ضربه های دستانم جان باخت و تکه تکه های وجودش اطرافم را پر کرد!
پنجره را بستم و خسته به دیوار تکیه زدم.
موسیقی آرام، نوازشگر دل شکسته ی من شد!
آهسته زانو زدم.
ابرها هم آرام گرفته بودند.
آسمان دیگر نمی بارید، اما مانند من، گاه از اندوه نفسی می زد و آهی می کشید.
از پنجره ای که قطرات ریز آب چهره اش را مات کرده بود، ماه را که سلام گفت و ابرها را از خود رهاند، نگریستم.
گفتم:
ای زیبای آسمان!
امشب دلم گرفته!
دلتنگم!
سرد و افسرده!
خوشا به حال آسمان که اشکهایش دلت را نرم کرد!
دوباره آمدی و قلب غمگینش را شاد کردی!
آمدی تا دلتنگی هایش پایان پذیرد!
من هر چه گریستم، مهتاب مرا نفهمید و به سویم نیامد!!
کاش دلتنگم می شد!
کاش می فهمید که بی وجود پاکش، تیره و تارم!
معشوق آسمان!
ای که نور می پاشی به پهنای دل عاشق!
سلام مرا به محبوبم برسان.
بگو که دلتنگم و آسمان چشمانم بی حضور مهربانش همواره می بارد!
بگو در انتظار سلامش، سکوت سرد سینه ام و درد بی حد دوری را به دوش خواهم کشید!!
.........
دستانم را از چهره ی سرد پنجره برداشتم.
در نگاه طبیعت شاد، آرام گرفته بودم. اما شیشه ی پنجره می گریست!!!
آری!
تنها پنجره درد مرا می فهمید..................!

سلام.
هنوز همه چیز ردیف نیست اما به لطف دوستای خوب داره کم کم رو به راه میشه.
من هر چی عکس و نوشته داشتم از هارد پاک شد. یعنی نا خواسته از دست دادم و حالا همه چیز از نو!! اما میدونم کم نمیارم. فقط به شرطی که تنهام نذارید.
اینم یه شعر دیگه .
امیدوارم خوشتون بیاد!
سرنوشت مبهم
آسمان آبی قلبم، بی تو بی خورشید می ماند
بر فراز بوستان دل، بی تو مرغی خوش نمی خواند
شاپرک می میرد از ماتم، در فراق چشمهای تو
بی حضورت کفتر قلبم، غنچه را از خویش میراند
گر چه این احساس در آغار، از دری دیگر بیان میشد
قلب هامان این حقیقت را، قصه ی تقدیر می داند
می تراود قطره های نور، از نگاه پر امید ما
سرنوشت این حکایت را، آه حافظ هم نمی داند!!

حس دریایی
مرغ قلبم با تو بودن را ، قدر دنیا دوست می دارد
چشمهایم از غم دوری، قطره های اشک می بارد
در نگاه مهربان تو، باز جانی تازه می گیرم
بی تو در تنهایی و غربت، در سکوت خویش می میرم
کاش دستانت برای من، قدرتی باشد که برخیزم
در پناهت آسمان باشم، از سیاهی ها بپرهیزم
قطره تا هم بستر دریاست، چشمگیر و پاک و رویاییست
قطره ای هستم، برای من، با تو بودن حس دریاییست
کودکی کردم اگر از عشق، بر نهاد خویش لرزیدم
عاشقی حسیست بس شیرین، طعم آن را تازه فهمیدم
عاشق یک غنچه گر باشی، در فراقش سرد و دلتنگی
با امید یک وصال شاد، با ره مسدود می جنگی
در کتاب مذهب عشاق، جنگ خود یک رسم و آیین است
در نبردی اینچنین آری! زخم خوردن نیز شیرین است
گرچه این احساس یعنی عشق، عشق هم یک دفتر معناست
سرزمین یک دل عاشق، انتهای بی نهایت هاست
گاه می ترسم مبادا غم، قلب ما را در کمین باشد
زنده ایم امروز ما با عشق، کاش فردا هم همین باشد
دوستای خوبم سلام.
یه مدته شعرامو می نویسم.... اگه خسته شدید بگید!!
من بیشتر دوست دارم اونجوری بنویسم که شما دوست دارید!!

یه هدیه!!.......
یه ترانه از شکیلا . البته جدید نیست اما مثل همه ی ترانه هاش خیلی قشنگه. من ازش کلی خاطره دارم. امیدوارم خوشتون بیاد.
واسه دانلود کردنش، روی لینک کلیک راست کنید و بعد Save target as…
صدای عشق
غرور عشق
دوش در خلوت دیدار توام شوری بود
گوشه ی چشم تو بر شام سیه نوری بود
تکیه بر آینه ی روی تو کردم زان پس
از سر عشق مرا سینه ی مغروری بود
گم شدم در خود و با عطر تو مدهوش شدم
آسمان را ز حضورت مه مسروری بود
با تو بر پهنه ی پر وسعت خورشید پگاه
مرغ شب چهره و دربند قفس، حوری بود
بر در محکمه از عشق چو سائل پرسید
با کلام تو مرا باطن مغفوری بود
بی تو از چشمم اگر شبنم خونین بارید
درد غم بود و ز ویرانه ی مهجوری بود
سلام.
این روزا یه جورایی دلم گرفته!
جوری که با گریه هم آروم نمیشم!!
نمی دونم چرا گاهی آدما اینطور میشن!!
ولی الان یه حالیم که اگر خدا نبود، هیچ وقت نمی تونستم باشم!!
شاید به خاطر این وضعیت در هم و برهم تعمیرات باشه ....
امیدوارم!! چون اگر علتش این باشه حتما موقتیه!!!
راستی.....
از همه ی دوستای خوبم به خاطر نظرای قشنگشون برای شعری که نوشتم ممنونم. ضمنا بگم که url وبلاگ دوست خوبی که برام با این اسم " beesad " پیغام گذاشته بودن کار نمی کرد. یعنی هر چی تلاش کردم نتونستم وبلاگشو ببینم. حتی e-mail هم زدم اما برگشت خورد!! گفتم بنویسم که یه وقت نگه چه بی معرفت!!
امشبم می خوام یه شعر کوتاه بنویسم. کاش از اینم خوشتون بیاد!
سر شاد
می شود زندگی کرد، با سرور جوانی
می شود نغمه سر داد، از سر شادمانی
می شود مثل دریا، پاک بود و پر از شور
گاه همرنگ طوفان، گاه هم آسمانی
گرمی و بینهایت، مثل خورشید و مهتاب
همصدای چکاوک، سمبل مهربانی
خنده ی گرم باران، لایق چشمهایت
کاش تا بی نهایت، شاد و سرخوش بمانی
سلام. اسیر
قبلا قول داده بودم که شعرای خودمو اینجا بنویسم و البته نوشتم. ( بجز نوشته های مربوط به معرفی شیراز، هر چی بود ….!) اما این شعر که الان اینجا می نویسم اونی هست که از همه ی نوشته هام، بیشتر دوستش دارم. شاید به خاطر این که احساس واقعی منه!!
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد!!
من انتقاد رو دوست دارم ( از نوع سازنده )! پس اگه لطف کنید و شعرا یا نوشته هامو نقد کنید و اشکالامو بهم بگین خیلی خوشحال میشم.
نظر دادن یادتون نره!!!
نمی رسد به پای تو، ترانه های کوچکم
برای چشمهای تو، هنوز خرد و کودکم
تو باغ پر گلی و من، فتاده شاخه ای به گل
ببین چگونه بسته ام، به مهربانی تو دل!
به چشمهای پاک تو، چه خیره میشوم! ببین!
بجز تو من ندیده ام ستاره ای در این زمین
چو شاپرک نشسته ام کنون به انتظار تو
چه میشود اگر شوم شکوفه در بهار تو؟
تو در نهایت دلم، دلیل این ترانه ای
بهانه ای برای دل! تو بهترین نشانه ای
بیا که قلب کوچکم ز دوری تو نشکند
بدان که بی حضور تو، دگر دلم نمی زند
به دور خویش بی تو من حصار و پیله می تنم
بیا که در نگاه تو، حصار غصه بر کنم
شکوفه داده شاخه ام به حرمت نگاه تو
چه ساده آرمیده ام، چو غنچه در پناه تو
ز دام شب رها شدم، فتاده ام به دام شب!
به چشم خویش بنگر و بدان ندارد این عجب!
زندگی در نگاه گرم نسیم
همچو غوغای شاد چلچله هاست
های و هوی پرنده های سپید
ساز درمان زخم فاصله هاست
می توان در نگاه شاد زمین
زندگی کرد و شادمانه نشست
از صدای سرود چلچله ها
زندگی را بساز هر چه که هست

سلام.
قبل از هر چیز، اول از دوستایی که امشب منتظر اطلاعاتی از شیراز بودن معذرت خواهی میکنم و بهشون این مژده رو میدم که از شبای آینده میتونن مطلب مورد علاقشون رو همینجا بخونن.
امشب از شیراز نمینویسم چون دلم واسه عاشقانه نوشتن تنگ شده!!!
وقتی وبلاگ بعضی از دوستامو می خوندم واقعا دلم گرفت!
گفتم دخترواسه چی خودتو محدود کنی؟؟؟؟
***** هر چه میخواهد دل تنگت، بگو! *****
من روز اول وبلاگ نویسی رو شروع کردم با این هدف که بنویسم! از همه چیز و همه جور!!
چیزایی که برا همه مفید باشه یا حداقل یه عده ازش بهره بگیرن!
معرتی شهر و استانم به کسانی که اینجا رو نمی شناسن یا ازش اطلاع دقیقی ندارن. واسه اینکه اگه یه زمانی موقعیت سفر براشون جور شد و اومدن شیراز، بدونن که جاهای دیدنیش کجاست و برای انتخاب و تماشای مکان های مورد علاقشون با مشکلات کمتری روبرو باشن.
یا یه دلیلم به دست آوردن شه شهرت و محبوبیت هرچند کم بود. چون من از وقتی بچه بودم، شهرتی رو که با محبوبیت همراه باشه دوست داشتم. خیلی زیاد!!!
دلم می خواست هم مشهور باشم هم محبوب!
واسه همین دوست داشتم گوینده رادیو باشم. یا خبرنگار یا یه گزارشگر!
ولی بهترین راه رو همیشه نوشتن می دونستم. میگفتم شاید یه روز شعرایی که می نویسی یا نوشته هات، حداقل واسه یه مدت کوتاه هم که شده، تو رو به خواستت برسونن!
ولی هدف اصلی من از وبلاگ نویسی، عاشقانه نوشتن بود!!!
دلم می خواست تمام حرف دلم رو برای عزیزترین عزیزم اینجا بنویسم.
دلم می خواست این صفحه برام یه نامه رسون باشه که نهایت عشق و علاقه ی منو بهش برسونه.
دلم می خواست با نوشتن و نوشتن، از دلتنگی هام کم کنم. دلتنگی هایی که هر روز بیشتر و بیشتر میشه!
کسی درک نمی کنه تا زمانی که خودش تجربه کنه!
خیلی سخته درک درد این پرنده های زخمی
تا خودت نباشی عاشق، درد عشقو نمی فهمی!
شاید بعضیا بگن بچه! تو رو چه به این حرفا؟؟؟ به تو نیومده!!
ولی من اهمیت نمیدم.
دلم می خواد هر چی دوست دارم بنویسم و از کسی یا چیزی نترسم.
هرچند که آدرس این وبلاگ رو خیلی از دوستان و اقوام دارن ، یعنی نوشته هامو ممکنه کسایی بخونن که...................!!!
ولی از نظر من:
عشق رو هرگز نمیشه مخفی و یا انکار کرد!
پس هیچ هراسی به دلم راه نمیدم و دوباره مثل اوائل می نویسم!
عاشقانه ترین واژه ها رو!
عاشقانه ترین حرفها رو!
عاشقانه ترین عاشقانه های دلم رو اینجا می نویسم!
با اینکه می دونم با نوشتن دیگه از دلتنگیام کم نمیشه!
می دونم که بین ما، نوشتن چیز زیادی نیست!
نوشتن شاید جزئی هرین و حقیرترین باشه در مقابل احساس! در مقابل عشق!!
حتی اگر عاشقانه ترین کلمه ها باشه!
می دونم که احساس ما، برا هر دومون کاملا واضح و روشنه و نیازی به بیان کردن نداره!
ولی باز می نویسم!!
می نویسم که بخونه و بدونه که از همه ی دنیا برام باارزش تره!
می نویسم که بهش بگم، خوب میدونم دنیا در مقابل سرزمین دلش چقدر کوچک و حقیره!
می دونم که تمام ترانه های طبیعت در مقابل زمزمه ی عاشقانه ی قلبش به سکوت بدل میشن تا فقط بشنون !
وقتی تمام عالم از زمزمه ی عاشقانه ی قلب دریایی و چشمای آسمونیش سرمست میشن، اونوقت من.........!!؟؟
می دونم که اونم میشنوه صدای قلبی رو که توی سینه ی من فقط به امید بودنش می تپه!
می دونه که چه حسی دارم و به چی فکر میکنم!
فهمیدنش ساده ست واسه عاشقایی که همه ی خواسته هاشون یکیه!
فقط یه هدف دارن اونم یه وصال شاده که براشون قفل قفس رو میشکنه و تمام درای بسته رو باز می کنه تا بتونن مثل دوتا کبوتر رها توی آسمون پاک، کنار هم و با هم پرواز کنن!
یه وصال شیرین که زخم بالشون رو می بنده و مرهمی میشه به درد انتظار!!
امشب صادقانه مینویسم:
زنده ام به امید حضور صمیمی و گرمش!
نفس میکشم تا زمانی که نسیم، عطر سلامش رو برام هدیه میاره!
روشنم تا چراغ نگاه عاشقانه و پر محبتش به زندگی و وجودم نور میده!
هستم تا زمانی که هست!
تا زمانی که پروردگار آسمون و زمین، ما رو با رشته ای از عشق به هم پیوند میده و مسافت بینمون رو به فاصله ی بین پرتو هایی از نور بدل می کنه که رنگین کمانی زیبا رو رقم میزنن!
عشقی از جنس نور!
عشقی از جنس احساس ! عشقی از ذات بی کران الهی...!
هستم! عاشق و عاشق تر از همیشه!
می نویسم که زندگی، بی وجود پاکش برام هیچ معنا و مفهومی نداره!
I can’t live, if living is without you
سلام
داشتم به این فکر می کردم که چقدر باور اینکه یکی از بین ما رفته، سخته!!
آخه سه شنبه، درست قبل از اینکه خونه رو به قصد زبانکده ترک کنم، تلفن زنگ زد و به من که تو خونه تنها بودم، خبر فوت یه آشنا رو داد!
من همیشه برام باورش سخت بوده. نمونش فوت بی بی که عید چند سال پیش اتفاق افتاد. درست فردای روزی که رفتیم دیدنش!!!
من هنوز نتونستم باور کنم که بی بی نیست!!
در هر حال، آدما به این سادگی درست همون زمانی که کسی انتظارش رو نداره، واسه همیشه میرن!
ما هم انسانیم و هر لحظه ممکنه که......!!!
پس فراموش نکنیم که خوبی هرقدر هم کم و بدی هرچقدر که ناچیز باشه، از دید خدا مخفی نمی مونه و روزی به خود ما بر می گرده!!
بیاید درستکار باشیم تا وقت رفتن، پشت سرمون بگن:
############### خدا رحمتش کنه! آدم خوبی بود! 
بگذریم.
قبل از هر حرفی من جواب سوال آقا فرید رو که در باره ی واکسن پرسیده بودن ، بدم:
از تاریخ 15 آبان به مدت 3 هفته در پایگاه های بهداشتی و درمانگاه های سراسر کشور، واکسن علیه بیماری سرخک و سرخچه به تمام افراد 5 تا 25 سال (یعنی در محدوده ی سنی 6 سال و 26 سال) به صورت رایگان تزریق میشه.
با این همه تبلیغات من تاجب کردم از بی خبر بودن شما!!
اما حالا اگر شما دوست عزیز که این نوشته رو می خونی، در محدوده ی سنی ذکر شده قرار داری، فقط به خاطر حفظ سلامتی خودت ، جهت تزریق واکسن اقدام کن!
با این که زیاد شد نوشته هام، دلم نمیاد از ترانه ای که بارها و بار ها گوش کردم و گاه همزمان با گوش کردن بهش اشکم سرازیر شد، نگم!
ترانه ای که توسط celine dion خونده شده . اگه بلد بودم حتما میذاشتم تا اونایی که می خوان دانلود کنن. پس اگه دوست دارید، یادم بدید!!!

متن ترانه واقعا قشنگه. البته از نظر من!
اگه دوست داشته باشید می تونید بخونیدش:
(Goodbye’s (The Saddest Word
Mamma you gave life to me.
Turned a baby into a lady.
And mamma all you had to offer,
Was a promise of a lifetime of love
Now I know there is no other love like a mother's
Love for her child
I know that love so complete someday must leave.
Must say goodbye
Goodbye’s the saddest word I'll ever hear
Goodbye’s the last time I will hold you near
Someday you'll say that word and I will cry
It'll break my heart to hear you say goodbye
Mamma you gave love to me.
Turned a young one into a woman.
And mamma all I ever needed,
Was a guarantee of you loving me
'Cause I know there is no other love like a mother's
Love for her child
And it hurts so that something so strong someday'll be gone
Must say goodbye
Goodbye’s the saddest word I'll ever hear
Goodbye’s the last time I will hold you near
Someday you'll say that word and I will cry
It'll break my heart to hear you say goodbye
But the love you give will always live.
You'll always be there every time I fall
You take my weakness and you make me strong
And I will always love you till forever comes
And when you need me
I'll be there for you always
I'll be there your whole life through
I'll be there through the lonely days
I'll be there this I promise you mamma
I'll be your beacon through the darkest night
I'll be the wings that guide your broken flight
I'll be your shelter through the raging storm
And I will love you till forever comes
Goodbye's the saddest word I'll ever hear
Goodbye's the last time I will hold you near
Someday you'll say that word and I will cry
It'll break my heart to hear you say goodbye
Till we meet again until then goodbye. 

تو همان معنی عشقی که دلم می خواهد.....
ز برش بال بگیرم به فراسوی بهار!
بروم تا نفس آینه ها
بروم تا گل عشق!
بروم تا شبی از جنس بلور!!
تا نسیمی که ز فردای زمین می آید.........!!!
تو همان رایحه ی یاسی و شب بوی سپید...
تو همان زمزمه از عشق که صبح..
در گلستان پیچید!
تو همان سادگی بارش ابر
که به گلها دل بست.....
ژاله ای شد
آرام،
به دل غنچه نشست!
تو چو فواره ای از نور به پهنای شبی
که من از پنجره با شور به آن می نگرم.
آری آن روشنی مهر و محبت که مرا،
به سفر می برد از جاده ی سرسبز خیال...
که بگیرم ز سرانگشت شقایقها نور،
که بنوشم قدحی از می پروانه ی مست،
و ببوسم لب یک غنچه ی گل را که ز لبخند شکوفا بشود......
سینه ی عاشق توست!
تو تکاپوی دلی!
تو فراموشی خاک!
آسمانی،
پر نور،
چون اقاقی ها پاک!
تو رهایی در باد!
بی نهایت،
آزاد!
و اسیرم،
در بند!
ناتوان، اما شاد!
من همان مرغ به دام نگهت افتاده!
من همان شاپرک دل به شقایق داده!
و همان اختر کوچک که در این آبی پاک......
بارها رو به تو چشمک زده ام،
به تمنای سلامی ساده!!
تو برای دل من.....
مژده ی فصل طلوعی تازه!
سرخوشی!
شادی بی اندازه!
که دواییست بر این...
ناله های شب سرد!
دوری و این همه درد!
پس امیدم به صدای نفست.....
که نسیم......
می رساند به برم وقت گذر!
به سلامت که طلوع......
می رساند به دلم صبح سحر!
و به نور.......
که به هنگام شکوفایی عشق.....
شد دلم را باور!!!
It was like a dream!
Meeting you………………..
The time that I fell in love!
The time that I found my life boring without you!
Life could become hard when you’re far!
I found my emotions in your soul……………….
And now, it’s hard for me to live without love!
So all the songs that I sang and all the words that I whisper in the wind’s ears, are just for you!
If you look at me, you’ll see my eyes, waiting to see you!
They want to see you near, when they are open!
And me………….
I like to take your hands and be strong!
I want to feel you deep inside my heart!
And I’m sure that no one will inter my heart after you! Because I find my heart just beat for you!
Love to live together all the time.
It is the strong love, look in your eyes to be with you forever!
There is no reason to live without this love. Without loving you!
Smile! This is the sunshine!
I’ll be yours and you’ll be mine!
Stay with me…
Hold me tight and let me see the world with your eyes!
Let me live and breath in my own home…………
In your heart!!!
3 شنبه سر کلاس زبان، داشتم کتاب دوستمو نگاه می کردم دیدم یه چیز جالب توش نوشته !
خوشم اومد . یادداشتش کردم تا اینجا بنویسمش!
زندگی یک گل سرخ است....
پر از خار..!
پر از عطر..!
پر از برگ لطیف..!!
یادمان باشد اگر گل چیدیم.....
عطر و خار و گل و برگ.......
همه همسایه ی دیوار به دیوار همند!!
هر کی می دونه این نوشته مال کیه لطفا به منم بگه!!
ممنون. 
من با یه دوست خداحافظی کردم ولی ازش خواستم گاهی نوشته هامو بخونه . منم نوشته هاشو توی وبلاگش می خونم.
نمی دونم چرا اون زندگی رو پوچ می دونه!
دلم می خواد این شعرم رو بخونه حتی اگه نظرش راجع به زندگی هرگز تغییر نکنه!
تپش پنجره ها:
زندگی یعنی عشق
زندگی یعنی شور
زندگی پنجره ی روشن زیبایی هاست
زندگی پهنه ی پر وسعت شیدایی هاست
فصل آغاز نگاه
وقت پرواز به اوج
نرمی دست نوازشگر باران بر خاک
زندگی پوچی نیست!
نعمتیست، ساده اما چون راز!
هدیه ایست، پاک از جانب حق
گاه گاهی چو امانت در دست
تا که پاکیزه نگه داری و بازش بدهی.
زندگی عاقبتش مردن و پوسیدن نیست
یادگاریست که بر خاک به جا می ماند.
سرنوشتیست رقم خورده به دستان نسیم!
وقت آغاز بر این وسعت سبز....
روز میلاد تو چون پنجره ها در تپش اند......
آسمان پر غوغاست!
چند صبحی که در این منظره سکنی داری
فرصتیست، ساده اما کوتاه
تا که عاشق باشی
آری عشق است که در صحنه به جا می ماند!
سلام
قول داده بودم که شعرهام رو هم اینجا بنویسم.
حسابی توش موندم که از بین اون همه نوشته (شعر) کدومو انتخاب کنم!
آخه می دونید...
یه شاعر همه ی شعراشو دوست داره. حتی اکه بی معنی، زشت یا بی سر و ته باشن!
منم یه شاعرم دیگه!!
البته دلم نمی خواست که باعث بشم هر کس اینجا میاد بهم بخنده و بگه عجب شاعری!!
خلاصه بعد کلی دردسر و هزار بار ورق زدن دفترام، تصمیم گرفتم که از یه شعر قدیمی شروع کنم. یکی که ازش خاطره های خوب دارم.
خواهش می کنم برا قضاوت عجله نکنید. بذارید چند تا شعر تازه تر هم بنویسم بعد .........
خیلی خوشحال می شم که راهنماییم کنید تا نوشته هامو صحیح کنم.
قبلش یه توضیح بدم ...
من از وقتی بچه بودم و مدرسه نمی رفتم ، شاعر بودم . البته شعرام خیلی بچه گانه بودن! هم سن خودم!!
بیشتر با ردیف و قافیه سر و کار داشتم ولی حالا بدون قافیه نوشتنو هم دوست دارم.
هنوزم توی نقطه ی صفرم ولی از زیر صفر تا اینجا ، هر چی که دارم و به هر جا که رسیدم ، اول مدیون عزیزترین و بهترین آدم دنیا یعنی پدرم هستم ، بعد مادر و خانواده ی خوبم و همینطور استاد قاسمیان که وقتی 11 سالم بود توی شب شعر پرشکستگان عشق بزرگترین قوت قلب رو به من داد و در واقع کاری کرد که به خودم امیدوار شدم.
من اولین تجربه ی خوندن شعرم رو در حضور عموم که همه از اساتید و برجستگان بودن در همون شب شعر هرگز فراموش نخواهم کرد!
وقتی که قد تریبون هم از من بلندتر بود.......!
استاد با دیدن اون شعر بچه گانه برا من که یه غریبه بودم کار بزرگی کرد.
همیشه مدیونشم!
خیلی خوب. کافیه!! شرمنده من پر حرفم یه خورده!
حالا اون شعر...................
فراتر از ملائک
من ماهم و مه زاده و مه روی
هم سیرت دریاست سرشتم
از صنع خداوند تبارک
همچون پریان اهل بهشتم
من پاکم و هم صورت امید
با لطف خدا عاشق و مستم
در میکده ی عشق الهی
از بند هزار غصه رستم
من نورم و یک آیت برتر
بر خاک خدا زاهد و شاهم
گر جاده ی احساس بپویم
جبریل خورد حسرت راهم
من صاحب روحم که الهیست
سرمست بهار و صنم و یاس
سیرابم از این رحمت و نیکی
دلشادم از این جرعه ی احساس
بال و پر خویش می گشایم
تا نور افق خرم و شادان
روزی که دلم همچو کبوتر
پر می کشد از ظلمت زندان

