فیسبوک
توييتر
دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام
قصه
خداحافظ
سفرنامه تایلند (بانکوک؛ پاتایا؛ کرابی-لانتا)
اتصالی!!!!
وقتی ذهن یه شاعر منهدم باشه اینجوری شعر می نویسه:
دانلود فایل آموزشی نحوه ارائهی مقاله به ژورنالهای بینالمللی با رتبه ISI
دانشنامه نشریههای بین المللی با رتبه ISI + معرفی کتاب و کتابخانه مجازی
سفر بخیر
شهریور پر خاطره
اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢
دوستان گلم سلام.
از اونجایی که سال 1390 خارج از تمام خوبیها و بدیهاش برای من سال سفر بود، قصد دارم مختصری از نکات مهم سفر اخیرم به تایلند رو به عنوان ثبت خاطره و با این هدف که شاید به درد مسافران آتی اون منطقه بخوره در چند بخش توی وبلاگ بنویسم. متنی طولانی که از همین آغاز بابت تفصیلش عذر می خوام.
با اتفاقات سیاسی اخیر که توی تایلند رخ داده نمی دونم بعد این ارتباط بین ایران و بانکوک چی میشه اما اگر مشکلی پیش نیومد و خواستید سفر برید و به اطلاعات مفصل نیاز داشتید برام پیام بذارید تا به همسرم بسپارم اطلاعات مناسب و نسبتا کاملی رو که قبل و در طول سفرمون جمع آوری کردیم در اختیارتون بگذاره.
من و همسرم مجید به فاصله ی یک شب از آخرین امتحانم، روز سه شنبه 27 دیماه 90 با پرواز نفت ایر، شیراز رو به قصد تهران ترک کردیم و حدود ساعت 5بعدازظهر همون روز با حدود 60-70 کیلو وسیله که برای خانوادهی برادرم که ساکن بانکوک هستن آماده کرده بودیم، به فرودگاه مهرآباد رسیدیم. با اینکه دوستان عزیزم لیلا و سهیلا هر دو ازمون دعوت کردن تا فاصله ی بین دو پرواز رو در کنارشون سپری کنیم اما مجید بهتر دید تا مستقیم از فردگاه مهرآباد به فرودگاه امام بریم. مسیر دو فرودگاه با تاکسی و در زمانی کمتر از یک ساعت و هزینه ی 25هزار تومان (البته با چانه زنی) طی شد و حالا ما بودیم و سرمای تهران و نزدیک به 12 ساعت زمان باقیمانده تا پرواز که البته به یاری خدا به سرعت سپری شد.
منهای صحنه های طبیعی که ممکنه در یک فرودگاه بینالمللی قابل مشاهده باشه، مثل رفت و آمد مسافران و خانواده هاشون، دیدن چشمای منتظر و دستای پر گل، اشکای مادری که فرزندش رو که مسافر راههای دور هست بدرقه می کنه، تعجیل افراد برای تحویل بار و دریافت مدارک پرواز و اقدام برای گرفتن ارز و دلار مسافرتی توی شرایط وانفسای بازار ارز و...، شاهد یه صحنه ی دردناک بودم که از یادم نمیره: نزدیکای صبح بود که یه پرواز از لندن رسید و مسافراش رو پیاده کرد. همراه مسافرا یه دختر خانم خوش چهره ی جوان بود که با اشتیاق به سمت خانوادش رفت ولی با دیدن جای خالی پدرش و فهمیدن اینکه این جای خالی دیگه پر نمیشه اونقدر اشک ریخت که کف زمین فرودگاه از حال رفت. مونده بودم چطور ممکنه هیچ تماسی نداشته بوده باشه تا از فوت پدرش مطلع بشه و از اون تعجب آورتر اینکه چرا خانوادش صبر نکردن این خبر داغون کننده رو توی خونه بهش بدن و خستگی راه رو درست لحظه ی رسیدن برای دخترشون صدچندان نکنن؟؟؟
باری...
تایلند کشوری آزاد و کم محدودیت (اما به نظرم دیکتاتوری!!!) با ادیان و عقاید مختلف و پوشش های مردمی متفاوت هست که دمایی یکسان تقریبا بین 32 تا 38 درجه، در همه ی فصول، داره اما به واسطه ی شرجی بودن هوا به شدت گرم میشه. بهترین زمان برای سفر به تایلند و عدم مواجهه با گرمای شدید و شرجی اوایل دی ماه تا اوایل اسفند ماه هست.
بخش اول – پرواز به سمت بانکوک:
پرواز ماهان به سمت بانکوک طبق سابقهی قبلی که ازش توی اینترنت خونده بودیم کنسل شده بود و این باعث شد خوشحال بشیم که سراغ پروازای ایرانی نرفتیم. پرواز قطری بعد از تحویل بار و تشریفات لازم، ساعت 5 صبح بدون مشکل تهران رو به قصد دوحه ترک کرد. چند مورد از مواردی که برای ما توی پرواز رضایت بخش بود و بهتر میدونم ذکرشون کنم از این قرارند:
- از طریق چک این آنلاین خودمون از قبل صندلیمون رو انتخاب کرده بودیم و معطلی کمتری رو در صف دریافت کارت پرواز شاهد بودیم.
- پرواز قطری از بدو ورود از مسافرهاش بسیار گرمتر و با سلیقه تر از پروازای داخلی استفبال می کنه و این در حالی هست که امکانات سفر و از جمله خود هواپیما اصلا با پروازای داخلی قابل قیاس نیست.
- همین که ظاهر آراسته و کاملا همسان حتی در آرایش صورت و مو با لبخندهای مدام و وظیفه شناس مهماندارها رو می دیدیم در مقایسه با برخورد بعضا خودبزرگ بینانه و چهره ی عبوس و طلبکار عدهای از مهماندارای ایرانی که متاسفانه کم هم نیستن (البته برعکسش هم کم نیست اما توی اغلب سفرهام با موارد نچسبشون بیشتر برخورد داشتم) سفر برامون شیرینتر میشد. تازه دیدن چهره های به زوز قنداق پیچ نشده واقعا یه وقتایی به آدم حس خوب میده!
- پذیرایی پرواز خارجی به انتخاب خودتون و ورای یه بستهی تیتاپ و ساندیس و حداکثر یه شکلات که توی پروازای ایرانی هست بود.
- از تمام مواردی که گفتم جذابتر اینکه توی پرواز قطری شما می تونید از امکانات سرگرم کننده ای که به واسطهی مانیتور تعبیه شده جلوی صندلی در دسترستون هست مثل تماشای فیلم دلخواهتون از بین تعداد زیادی فیلم و کارتون جدید و قدیمی با سبکهای مختلف، گوش کردن به موسیقی و ترانه مورد پسندتون، امکان برقراری تماس یا استفاده از اینترنت در زمان پرواز (البته این مورد به شرط داشتن کارت اعتباری برای پرداخت هزینه امکانپذیر هست)، بررسی مسیر پرواز با استفاده از نقشه های ماهوارهای، بازیهای رایانهای و چندین مورد دیگه، سفر خودتون رو دلچسب و جذاب کنید.
در کل اگر دوتا پرواز ایرانی و قطری از ایران به مقصد دو کشور خارجی رو با هم قیاس کنم میتونم بگم پرواز آسمان (که از بقیه ی پروازای داخلی بهتره) به قصد امارات در مقایسه با پرواز قطری به قصد دوحه در بدترین و بهترین حالات با هم بسیار متفاوت هستن هرچند در بعضی موارد تفاوت هزینهی پرواز درحد تفاوت کیفیتشون فاحش نیست!! پس عاقلانه تر اینه که در صورت امکان خصوصا برای سفرهای دور سراغ پروازای وطنی نریم... (با تمام وجودم از نوشتن و گفتن این حقایق متاسف و اندوهگینم.)
یادآوری می کنم که برای گرفتن بلیط با قیمت مناسبتر باید زود اقدام کنید چون هرچی زمان بگذره قیمت هم بیشتر میشه. علتی که ما مجبور شدیم از تهران به سمت بانکوک بریم تفاوت حدودا 500 هزار تومانی پرواز قطری از شیراز به بانکوک با پرواز از تهران بود! پس زودتر تصمیم بگیرید تا ضرر نکنید. ضمنا افرادی که زیاد با خطوط هوایی قطری سفر می کنن حتما برن عضو کلوپش بشن تا بتونن از تخفیف و امکاناتی که پیشنهاد میده استفاده کنن.
بعد از نزدیک دو ساعت، هواپیما توی فرودگاه دوحه به زمین نشست و مسافرا به سمت مقصد بعدیشون رفتن. ما هم سریع طبق روال قبل البته بی نیاز از تحویل و ارائه مجدد بار سوار هواپیمای بعدی به سمت بانکوک شدیم و سفر حدودا هفت ساعته ی ما شروع شد.
بخش دوم – بانکوک:
فرودگاه بانکوک اونقدر بزرگ هست که از مسیر ورودی تا بخش بررسی پاسپورت و تحویل بار چندین ریل متحرک گذاشتن که هم قدمها سریع تر بشه هم فاصله کمتر به چشم بیاد. شاید غلو نباشه اگر بگم اصلا فکر نمی کردم با همچین عظمتی مواجه بشم!
بزرگترین مشکلی که از ثانیه ی اول ورودم به بانکوک باهاش مواجه شدم عدم وجود لوله آب توی دستشویی هاشون بود. این مساله برا من به حدی منزجر کننده بود که تا مدتها نتونستم درک کنم چطور خود تایلندیها باهاش کنار میان؟؟ اینجا بود که به اصل پاکیزگی بینشون شک کردم. بعد از اون هم هرجا میرفتم حتما با خودم یه بطری آب می بردم که اگر دستشویی لازم شدم از پس این معضل بر بیام. (هرچند همین مورد چندین جا برامون هزینه ساز شد) البته خوشبختانه یه جاهای خاص مثل ایستگاه قطار یا ترمینال اتوبوسرانی بین شهریشون دستشوییهای تمیز هم داشت که البته برای استفاده ازشون باید 3 بات پول می پرداختیم.
درست جایی که بارهامونو از روی ریل برداشتیم داداش با کارت سفارت منتظرمون بود و به واسطهی همون کارت بدون دردسر از فرودگاه خارج شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم. در بانکوک مهمون داداشم بودیم پس از وضعیت هتلهاش بیاطلاعم.
بانکوک یه کلان شهر هست با ترافیکی که روی تهران رو سفید می کنه!!! شلوغ و نه چندان پاک. اونجا هم مثل ایران گدا و جیب بر زیاد داره. مردمش عمدتا لبخند میزنن اما نمیشه ساده به لبخندشون اعتماد کرد. گوشه گوشهی شهر پر از دست فروشهای با نقش رستوران سیار هست و غذاهایی مثل بال مرغ، کوفته مرغ و ماهی و خوک و امثالهم سرو می کنن که گاهی حتی نمیشه بوی نامتعارف بعضیاشو تحمل کرد. هرچند این بوها بعد یه مدت کوتاه براتون عادی میشه. من که بعید می دونم اگر از اون غذاها خورده بودم سالم می موندم!!!
تفاوت فرهنگ در هر قدم شدیدا به چشم میومد و همین برای من یکی از جذابیتهای بانکوک بود.
بانکوک برای افرادی که دوست دارن بازارگردی و خرید کنن شهر بدی نیست هرچند به نظرم قیمتهاش به نسبت شیراز یا گرونتر بود یا سر به سر و بنابراین چیز زیادی نخریدم. البته احتمال داره بازارهای خوش قیمتی هم داشته باشن که ما نتونستیم ببینیم.
در بیشتر خیابونای شهر هم مراکز ماساژ وجود دارن که به نظرم سر زدن بهشون میتونه جذاب باشه. هرچند برای خودمون فرصتش پیش نیومد.
محل سکونت ما خیابون سوخومویت بود و بیشتر با اتوبوسهای شهری اینور و اونور رفتیم که در مقایسه با تاکسی و توکتوک خیلی مقرون به صرفهست. بازار کامپیوتر، مرکز خرید بوبی، امپریوم، سیام، چتوچک و چندجای دیگه رو گشتیم.
اونایی که به تایلند سفر می کنن با کلمه ی سیام و مشتقاتش زیاد روبرو میشن که فکر کنم اسم قدیم کشور تایلند بوده. برای من سیامپاراگون که آکواریوم بزرگ تایلند هست از همه جاش جذابتر بود. معبد واتپو هم اولین جایی بود که ازش دیدن کردیم و روز آخر هم گرندپلس رو دیدیم. اونقدر مجسمه های شبیه هم دیدم که جذابیتش برام به صفر رسید. نمیدونم بودا برای بوداییها چه نقشی داره ولی نحوهی عبادتشون برام جالب بود.
پارک سیام هم بسیار زیبا و جذاب بود. خصوصا رولرکوسترهاش رو خیلی دوست داشتم. یه شهربازی که ارزش هزینه کردن داشت. هم از نظر طبیعت و هم از نظر وسائل بازی.
معماری معابدشون زیبایی خاص خودش رو داشت و عمدتا خالی از رنگ سیاه بود، اما در مقایسه با معماری و کاشی کاری و آینه کاری ایرانی واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداشت. در کل تایلند یه کشور با قدمت نه چندان طولانی هست، با حکومت شاهنشاهی اداره میشه و عمدهی مردمش بودایی هستن. مسلمون زیاد داره اما مسلموناش بلدن به مردم ادیان دیگه با هر تیپ و قیافه ای احترام بگذارن و اینه که باعث میشه براشون احترام قائل باشم هرچند علتش رو عدم قدرت اول بودنشون می دونم.
بوداییها هرجا روحانیشون رد میشد همه صاف و مودب به نشانه ی احترام مذهبی میایستادن و درحالی که دستانشون به حالت دعا جلوی صورتشون بود چیزایی زمزمه می کردن. احترام گذاریشون به روحانیاشون منو یاد شنیدههام از برخورد مشابه مردم ایران در زمانهای قدیم انداخت.
چیز دیگهای که توجه منو جلب کرد، تعداد زیاد مردان اروپایی و امریکایی تقریبا خوش قیافهای بودن که زن تایلندی و چندتا بچه از اون زن داشتن. اولش گفتم اه به این سلیقشون!! بعد با خودم فکر کردم دیدم زنهای تایلندی ممکنه کم خرج و بساز و پرکار باشن و توقع زیادی هم از شوهرشون نداشته باشن و توی کشوری که با اینکه توریستی هست اما انگلیسی دانهاش بسیار کم هستن اونم با لهجه های افتضاح، می تونن راهنمای خوبی باشن و شک ندارم که قانونهای متاهلیشون هم درمقایسه با اروپا و امریکا کمتر سختگیرانه هست برای مهاجران همسران خوبی میشن. البته با یه دید دیگه، مرد اروپایی یا امریکایی که شهر پیشرفته و لوکس خودش رو ول کرده اومده بانکوک ساکن شده اونقدرا هم مثالزدنی نیست!! احتمالا یه جای کار خودشم میلنگیده!!
در کل من شهر بانکوک رو چندان جذاب و دوست داشتنی نمی دونم و به نظرم افرادی که به قصد گردشگری و لذت برن از جاذبههای طبیعی به تایلند سفر کردن بهتره زیاد وقتشون رو توی این کلانشهر نگذرونن.
بخش سوم- پاتایا:
ما فقط یه صبح تا عصر رو توی پاتایا گذروندیم. از بانکوک تا پاتایا فاصله ی زیادی نیست. درحد دو سه ساعت راه با اتوبوس بین شهری که از ترمینال اکامای حرکت می کنه. اتوبوسهاشون مناسب و راحتن.
پاتایا یه شهر شلوغ و تقریبا نچسب هست که برای افرادی جذابیت داره که اهل بار و کلوپهای شبانه و تاتو باشن. کنار ساحل هم تا چشم کار می کنه توریست هست. تعداد زنان تن فروش هم اونجا بسیار زیاده!! (جاهای مشخصی در بانکوک "اگه اشتباه نکنم نانا یکی از این جاهاست" هم مختص همین بانوان و مشتریانشون هست که براساس شنیدههام پلیس ازشون محافظت می کنه و حتی برای تن فروشی مالیات هم پرداخت می کنن. متاسفانه شنیدم که عدهی زیادیشون به اجبار همچین شغلی دارن و برای نگهداری از فرزندانشون بیحد تلاش میکنن.) به هرحال این مورد برای ما هیچ جذابیتی نداشت ولی بدون شک برا خیلیا داره!!!!
جذابیت شهر پاتایا برای ما خلاصه شد به مینیسیام که پارک وسیعی با نمادهایی از تایلند و کشورهای دیگست که با سایز خیلی کوچکتر از اصلی ساخته شده. نماد ایران پرسپولیس یا همون تخت جمشید، به نسبت باقی ماکتها اونقدر کوچک ساخته شده بود که اصلا به چشم نیاد! (بازم متاسفم!!) بلیط پارک واقعا دیدنی مینیسیام برای خود تایلندی ها 120 بات و برای توریست ها 400 بات بود.
بخش چهارم – کرابی و کولانتا:
از اونجایی که سفر به پوکت اونم با پرواز بسیار پرهزینه بود و پوکت در عین زیباییهایی که وصفش رو شنیده بودم شهر شلوغی بود، ما تصمیم گرفتیم به کرابی سفر کنیم اون هم با اتوبوس VIP که هزینش از پرواز داخلی ایران مثل شیراز تهران هم گرونتر شد. اتوبوس به سمت کرابی از ترمینال اکامای که به ما نزدیک بود حرکت نمیکرد. به خاطر ترافیک حدودا سه ساعتهی سوخومویت تا ترمینال اصلی، اتوبوس رو از دست دادیم و مجبور شدیم با یه اتوبوس عادی دوطبقه به سمت کرابی حرکت کنیم. (جای شکرش باقی بود که با سرویس بعدی بدون مبلغ اضافهای تونستیم به مقصد برسیم اما چون تاخیر و نرسیدن ما به اتوبوس ربطی به اونا نداشت و مشکل خودمون بود قانونا می تونستن هیچ لطفی نکنن و کل پرداختیمون از دست میرفت. در حالی که اینطور نشد. پس اگر جایی اتفاق مشابهی براتون رخ داد ناامید نشید و با بررسی شرایط و مشورت با مسئولینش سعی کنید مشکل رو برطرف کنید.) حدود 13 ساعت راه درحالی گذشت که یه اکیپ دختر و پسر فرانسوی صندلیای اطراف ما رو پر کرده بودن و شب هم کف اتوبوس خوابیدن تا حتی نشه از روی صندلی یه لحظه بلند شیم!!! هرچند من به خاطر صدمه دیدگی و ورم مچ پام اصلا توان بلند شدن نداشتم!!! (ضروری هست بگم که وقت راه رفتن بسیار دقت کنید. چون عمدهی سنگفرشهای شهر بانکوک مشکل دارن و هرلحظه ممکنه زیر پاتون خالی شه!! بلایی که در عین دقت زیاد روبروی ترمینال اکامای سر من اومد و هنوزم اثراتش باقیه!)
توی ترمینال کرابی با کمک راهنمای توریستشون تونستیم یه هتل با اتاق خالی توی جزیرهی لانتا یا کولانتا (Ko Lanta) که در فاصله ی دوساعتی از کرابی بود با قیمت شبی 1300 بات، رزرو کنیم. هتل ریورا (یا ریوریا) که به نظر من هتل خوبی بود. یه کلبه اختصاصی با یه تخت دونفره و کمد و میز آرایش و دستشویی و حمام. البته تلویزیون و یخچال نداشت. اتاق با امکانات کاملشون رو بعدا روی اینترنت سرچ کردم دیدم شبی 2000 بات به بالا قیمت گذاشتن.
با 800 بات کرایهی ون، تا هتل رفتیم. مسئولین هتل مسلمان بودن و با سلام ازمون استقبال کردن. نظافت اسلامی اونجا برام خوشایند بود. استخر و بار و رستوران هم از جمله امکانات هتلی بود که تا دریا فقط یک دقیقه راه داشت (ساحل اختصاصی) و از نظر فضای سبز هم بسیار دلچسب بود. من و مجید تنها ایرانیان حاضر در اون منطقه بودیم و باقی توریستا که کم هم نبودن همه غیرایرانی بودن اگر هم کسی بود "شکر خدا" ما ندیدیم.
بخش مسلمون نشین تایلند واقعا هم زیباتر و خوش آب و هواتر بود و هم دلچسبتر. دو روزی رو که اونجا گذروندم قشنگترین روزای سفرمون بود. گشت چهار جزیره، تماشای زندگی دریایی و طبیعت جزایر اطراف، سپری کردن یک روز روی دریا واقعا برام دلچسب بود. پارو زدن دونفره روی آب برا تماشا و غذا دادن به میمونها هم خیلی خوش گذشت (مستر دیس "آقا سلیمان که از بس توی هر جملش صدتا This به کار برد این لغب رو به دست آورد" و غذایی که توی رستورانشون خوردیم و خرچنگای بزرگی که توی دست خودم گرفتمشون اصلا یادم نمیرن.) بخش جذابش وقتی بود که دوتا میمون اومدن توی قایق ما و از دست خودم غذا گرفتن.
همون روز یه زوج امریکایی همسفرمون بودن. دقایقی که باهاشون هم کلام شدم فهمیدم آقا استاد دانشگاهی در چین و همسرشون هم خوانندهی جاز بود. از اونجایی که دوتا همکلاسی دوران تحصیلش ایرانی بودن زیباییهای ایران رو میشناخت و گفت که امیدواره بتونه یه روز ایران رو ببینه و به من هم گفت حتما می تونم کشورشون رو از نزدیک ببینم!! (به نظر خودمم نشد نداره حتی با سختگیریایی که شاهدش هستیم.) وقتی به من گفت انگلیسی رو پرفکت!!! حرف میزنم خندم گرفت. فکر کنم علت اصلی این حرفش وحشتناک بودن انگلیسی تایلندیا و چینیا بود که به نظرم روی هندیا رو از سفیدم سفیدتر کردن!!!! اینو گفتم تا یادآوری کنم خودتون رو آماده کنید که با مردمی مواجه بشید که ارتباط کلامی برقرار کردن باهاشون تا حدود زیادی سخت هست. البته این معضل توی بانکوک بیشتر و آزاردهندهتره.
گشت یک روزه چهار جزیره با قایق بزرگ برای هر نفر 900 بات (اگر اشتباه نکنم) و با قایق سریع 1200 بات هزینه داشت که ناهار و ترنسفر رو هم پوشش میداد و گشت نیم روزی کایکیگ بازدید و غذا دادن به میمون ها هم برای هر نفر 900 بات با ناهار و ترنسفر هزینه برد. هر دو ارزش داشتن. حیف که زمانمون کم بود وگرنه دیدنیهاش بسیارند.
صبح روز سوم از لانتا با ون به شهر ترانگ رفتیم که 2 ساعت زمان و700 بات هزینه برد. از ترانگ هم با قطار به بانکوک برگشتیم. سفر با قطار برام تجربهی خوبی بود. با اینکه مسیر 13 ساعته رو 16 ساعتی طول کشید تا رسید اما همین که تخت و امکانات داشت شب راحت صبح شد و خستگی زیادی بهمون تحمیل نکرد.
اگر روزی باز بتونیم به تایلند سفر کنیم حتما جوری برنامه میریزیم که بیشتر اوقاتمون رو در جزایر زیبای استوایی بگذرونیم و از تماشای درختای موز و نارگیل و سرسبزیای بینهایتش لذت ببریم. مجدد پیشنهاد می کنم افرادی که برای لذت بردن از طبیعت به تایلند سفر می کنن زیاد وقتشون رو برای گشتن توی بانکوک هدر ندن. (این نکته رو به خانمهایی که مثل خودم از بازارگردی و خرید لذت نمیبرن با تاکید بیشتر میگم.) برای من علت و دلخوشی حضورم در بانکوک دیدار برادرم و خانوادش بود که دو هفته حسابی بهشون زحمت دادیم. امیدوارم دلشون شاد و لبشون همیشه خندون باشه.
بخش پنجم – بازگشت:
سفر دو هفتهای ما با پرواز روز دهم بهمن از بانکوک به دوحه به آخر نزدیک میشد. هفت ساعت پرواز که باز هم بنا به دلایلی که قبلا گفتم چندان خسته کننده نبود. 5 ساعت انتظار توی سالن ترانزیت فرودگاه دوحه هم با گشت و گذار و صرف ناهاری که مهمون پرواز قطری بودیم سپری شد و با یه هواپیما که مسافرای ایرانی توش ندیدیم دو ساعته به تهران برگشتیم. به خاطر تفاوت زمانی بین بانکوک، دوحه و تهران یه کمی ذهنم قاطی کرده بود که زیاد طول نکشید تا عادی بشه. ساعت 10 شب به فرودگاه امام رسیده بودیم. هوا شدیدا سرد بود و نم نمک برف هم میبارید. با اتوبوس و کرایهی هر نفر 5هزار تومان از فرودگاه امام به فرودگاه مهرآباد رسیدیم. خیلی خیلی خسته بودم. یه کم حالم نامساعد شده بود. از ساعت 10 شب دوشنبه تا 10 صبح سه شنبه که بالاخره رسیدیم شیراز فقط لحظه شماری می کردم که زودتر تهران رو ترک کنم! شهری که برعکس قدیما دیگه اصلا دوستش ندارم!!!
خاطرهی این سفر تمامش برام شیرین بود. حتی سرما و انتظار توی فرودگاه! برای هفتمین سالگرد ازدواجمون هم در بانکوک از داداش و زنداداشم تبریک شنیدیم.
امیدوارم هر سفری به کام مسافرانش شیرین و دلچسب باشه.
یادآوری می کنم، زیبایی های معماری، طبیعی و ... کشور خودمون از هر کشور دیگه ای دیدنی تره. کاش روزی برسه که بتونم با تمام وجودم بگم دلیلی وجود نداره که دلم بخواد این بهشت رو به قصد هیچ کشوری ترک کنم! آرزویی که تا الان به دلم مونده و از خدا می خوام بدون مشکل و اندوه برآوردش کنه.
راستی...
بالاخره مهندس شدم!!! خیلی زود دوباره دلم برا دانشگاه تنگ شد. ذهنم پر از فکر هست برا آینده. ادامه تحصیل، کار، هنرآموزی و...
امیدوارم بتونم یه تصمیم عالی بگیرم.
و مهمتر از همه، فردا اولین روز اسفند، سالروز تولد پدر عزیزم هست. همینجا و از صمیم قلب این روز رو به ایشون و به همه ی اعضای خانواده که سعادت داشتن یه مرد والا و پدری بی نظیر و نمونه رو داشتن تبریک میگم و از خدا برای تک تکشون آرزوی سلامت و شادی دارم.
پایدار و سربلند باشید
---
پ.ن: احتمالا امسال هم درست مثل سال گذشته برای چند روز یه سفر به قشم بریم. دلم برای همسفرای سال گذشته "زن داداش شبنم و علی کوچولوی عزیزم" تنگ میشه. سلام همه رو به دریای جنوب میرسونم.
سلام
فرصتی دست داده تا از سفر یک هفته ای که اخیرا رفتم بنویسم. هرچند خاطره ی سفرهایی که رفتم و نرسیدم دربارشون بنویسم هنوز تو ذهنم هست که ممکنه یه جاهایی نکته هایی ازشون بین نوشته هام ببینید.
سعی می کنم بیشتر از جزئیاتی بنویسم که دونستنشون برای مسافر مناسبه و کمتر توی نوشته های موجود در اینترنت وجود داره.
مقصد سفرمون این بار تبریز و خطه ی شمالی کشور بود. به همین منظور، چهاردهم تیر ماه ساعت 7 صبح شیراز رو به قصد تبریز ترک کردیم. (با پراید 141) فاصله ی شیراز تا اصفهان رو طوری طی کردیم که برای نهار اصفهان بودیم و شام رو هم توی یه پارک در شهر بوئینزهرا که هوای خنکی داشت موندیم. از اونجایی که هدفمون رسیدن به زنجان بود بعد از شام دوباره راه افتادیم و حدود ساعت 1 شب به مقصد رسیدیم. زنجان یه پارک جنگلی داشت که مسافرای زیادی درش چادر زده و خوابیده بودن. ما هم همونجا چادر زدیم. پارک ازنظر سرویس بهداشتی و امنیت نسبتا مناسب بود اما صبح به خاطر شلوغی زیاد آب قطع شده بود.
برای افرادی که برنامه دارن این مسیر رو طی کنن پیشنهادم اینه که شب رو در شهر بوئینزهرا بمونن. به نظر من که بهتر بود اما مجید وقتی مقصدش رو مشخص کرده باشه فقط به سمت هدف میره.
صبح اول وقت زنجان رو ترک کردیم و بدون توقف تا تبریز رفتیم.
برای افرادی که نگران محل اقامتشون هستن این نکته مناسبه که توی فصل تعطیلات (نوروز و تابستان) ستاد اسکان فرهنگیان فعال هست. شرایط هم اینجوره که کلاسهای مدارس مناسب رو از صندلی خالی و فرش (یا موکت) می کنن. بر اساس امکانات در دسترس بعضی مدارس اتاق ها رو به یخچال و کولر و تلویزیون هم تجهیز می کنن که این مورد برای همه جا صادق نیست مثلاسفر نوروزی به یزد که رفتیم فقط فرش و پتو توی کلاس بود و یخچال توی آشپزخونه ی مدرسه برای همه ی اتاقها عمومی بود، اما تبریز تجهیزات بهتری داشت و البته به نسبت هم هزینه ی بیشتری از مستاجر دریافت میشد.
ستاد اسکان فرهنگیان صرفا به فرهنگیان سرویس دهی نمی کنه. من چون تمام اعضای خانوادم فرهنگی بودن هر بار به عنوان یه عضو فرهنگی به ستاد مراجعه می کردم اما این بار مجید به عنوان کارمند دولت با هزینه ی یه کم بیشتر ( در تبریز برای افراد آزاد 26هزار تومان برای هر شب و برای کارمندان دولت شبی 21 هزار تومان) اقدام کرد. این هزینه برای معلمان و فرهنگیان کمتر هم میشه. فقط مهم اینه که اگر مراجعان فرهنگی خیلی زیاد نباشن افراد غیرفرهنگی هم می تونن از امکانات این ستاد استفاده کنن. این مساله می تونه دغدغه ی فکری خیلی از مسافران رو کم کنه.
اما شهر تبریز به نظر من شهر زیبا و منظمی بود. از نظر خیابان کشی و جاده مناسب بود. در طول مدت اقامتم اونجا یک تصادف هم ندیدم و سرعت در رانندگی به ندرت (عمدتا پشت چراغ قرمز یا در ترافیک) از 70 کیلومتر در ساعت کمتر میشد.
جاهای دیدنی تبریز رو کامل نتونستیم سر بزنیم. مثلا مسجد کبود رو ندیدیم. اما موزه مشروطه, پارک ائل گلی (شاه گلی) و بازار رو گشتیم. در عوض اطراف تبریز و نقاط مرزی رو که به یاد همون مکان ها اسم این پست انتهای ایران شد گشتیم.
جلفا به عنوان یه شهر مرزی به نظرم شهر مرتب و نسبتا پیشرفته ای بود. دید من به یه شهر مرزی یه مقدار متفاوت بود.
دقیق یادم نیست اما فکر کنم حدود 150 کیلومتر از جلفا در خط مرزی ایران و آذربایجان منطقه ی تفریحی آسیاب خرابه رو دیدیم که یه آبشار خیلی قشنگ داشت. منطقه کاملا مرزی بود جوری که در مسیرش خونه های مردم کشور همسایه رو راحت میشد دید. رود ارس فاصله ی بین ما و اونهاست.
دقت کنید اونجا برای نشستن و اتراق کردن جای مناسبی نداره. ضمنا به دوستان علاقه مند به بازدید از این مکان زیبا اکیدا توصیه می کنم نتورک گوشی های همراهشون رو دستی تنظیم کنن. چه ایرانسل و چه همراه اول. چون اگر اتوماتیک باشه نتورک های قوی آذربایجان حسابی حالشونو می گیره. برا من که ایرانسل داشتم در عرض چند دقیقه ی کوتاه 8 هزار تومان شارژ رو صفر کرد (نتورک AZE-Backcell). این نکته رو در تمام نقاط نزدیک مرز مثل آستارا و گردنه حیران و امثالهم مراعات کنید.
و اما نکته ی دیگه ای که به نظرم مهمه وضعیت خرید و بازار هست. حتی سمت جلفا که بازار مرزی داشت خرید کردن در دید من مناسب نیومد. چون اجناس متاسفانه عمدتا چینی هستن حتی در مرز کشورای ترکی، قیمت ها هم چندان تفاوت عمده ای ندارن. حتی یه جاهایی قیمت اجناس مشابه توی شیراز کمتر هم هست! ولی مهمتر اینه که همشهریای من باید توجه کنن به علت تفاوت شدید آب و هوای شیراز و تبریز خرید پوشاک از تبریز و اطراف با خرید فصل شیراز همخونی نداره! مثلا مانتوهای تابستونه ی اونجا به نظر من از مانتوهای پاییزه ی ما هم گرمتر بودن!!!
جالب بود برام که توی ایام سفرمون تبریز روز بارونی و خنک هم داشت. توی پارک ائل گلی ما زیر بارون تابستونه قدم زدیم! شیراز تابستون بارونی نداره!
جای دیگه ای که رفتیم کندوان بود. با خونه هایی که توی دل کوه کندن و از زمان حمله ی مغول تا الان استفاده میشه. داخل خونه ها (مثل غار) زمستون گرم و تابستون خنک داره. شهر جالبی بود که برا گشتنش باید حتما کفش مناسب بپوشید. عملا یه کوهنوردی ساده هست. من از اونجا لواشک، بادام و عسل گرفتم اما تا چشم کار می کرد انواع ادویه و سبزیای مخصوص و صنایع دستی برای فروش وجود داشت. کندوان به شهر اسکو خیلی نزدیک هست. دیدنش رو به همه توصیه می کنم.
یه توصیه ی دیگه هم اینه که حتی اگر خودتون در طول سفر غذا درست می کنید، حداقل یک بار کباب تبریز یا کندوان رو امتحان کنید. واقعا طعم خوبی دارن.
بعد از سه شب اقامت، تبریز رو به قصد آستارا ترک کردیم. در راه توقف کوتاهی در سرعین داشتیم که شهر قشنگی هست و به خاطر آب گرم های طبیعی شهرت داره اما ما موقعیت استفاده از این جاذبه رو نداشتیم. در مسیر، گردنه ی حیران و جاده ی قشنگش توجهمون رو جلب کرد. اما چون مه آلود بود و شب نزدیک, به سمت آستارا راهمون رو ادامه دادیم.
آستارا رو قبلا دیده بودم. این بار یک شب اقامت داشتیم اونجا که مثل سری قبل یه خونه ی کاملا مناسب با هزینه ی شبی 25 تومان اجاره کردیم. بازار آستارا هم باز به نظرم چندان تفاوت زیادی با بازار شیراز نداره. دریا و بازار آستارا رو که گشتیم حرکت کردیم به سمت حیران (یعنی مسیر رو برگشتیم).
تله کابین حیران ما رو تا بالای کوه برد. زیبایی اونجا از یادم نمیره. حتی یه خرگوش به بزرگی یه توله سگ هم دیدیم! (تله کابین حیران دو مدل بلیط داره، 10 و 20 هزار تومانی با امکانات متفاوت اما به نظر من استفاده از 10 تومنیش عاقلانه تره)
بعد باز راه رو دور زدیم و از حیران به سمت فومن حرکت کردیم. از اونجایی که فومن ستاد اسکان مناسب نداشت و قیمت خونه هاشم از شبی 50 تومان کمتر نبود و قصد ما هم گردش توی فومن نبود، بعد از خرید کلوچه از فومن به سمت ماسوله حرکت کردیم. ماسوله رو هم قبلا گشته بودم اما این بار شب اونجا موندیم. باز یه خونه اجاره کردیم با همون هزینه ی شبی 25 تومان (و دو هزار تومان هم حق دلالی!).
ماسوله شهری هست که خونه هاش روی سقف هم حیاط دارن و باز یه شهر کوهستانی - جنگلیه. عسل و لواشک و ادویه و صنایع دستی خودش رو داره و کلا شهر جذاب و دیدنی هست. شب ماسوله مه آلود و قشنگ بود با هوای عالی و دلچسب. صبح آبشار و شهر ماسوله رو گشتیم و بعد، از مسیر فومن به سمت تهران حرکت کردیم.
دو شب تهران موندیم. توی این مدت توچال و بعد با لیلا و هاشم که مدت اقامتمون توی تهران خونشون بودیم (و روز 21 تیر تولد مجید رو هم کنارشون به مجید تبریک گفتیم) پارک جنگلی لویزان هم رفتیم. از اونجایی که لیلا و هاشم قصد سفر به تبریز داشتن بالاخره صبح روز چهارشنبه ساعت 8 صبح تهران رو ترک کردیم.
ماشین توی جاده یه نقص کوچک به هم زد که مجبور شدم بعد از چندین کیلومتر رانندگی با سرعت 40 کیلومتر کنار جاده ی کوهستانی بعد از قم دقایقی توقف کنم اما در عوض بعد از اون؛ باقی مسیر رو با سرعت مجاز که عمدتا 110 کیلومتر بود (البته تا وقتی خودم راننده بودم!! مجید گاهی بالای 120 هم میروند) طی کردیم. نهار رو ساعت 4 توی اصفهان بودیم و بالاخره ساعت 10 شب چهارشنبه به خونه خودمون توی شیراز رسیدیم. (خداییش دلم برا شهر خودم تنگ شده بود و البته دیگه از دیدن جاده و ماشین حس قشنگی بهم دست نمیداد!!)
سفر خوب و پر خاطره ای داشتیم. من و مجید و خواهرم صبا. فرصت بشه یه تعداد از عکسهای سفر رو توی پیکاسا و فیسبوک آپلود می کنم.
امیدوارم همه ی افرادی که شهرشون رو به قصد سفر ترک می کنن به سلامت و شادی ایام سفرشون رو پشت سر بگذارن و با روحیه ی عالی به شهر و دیار خودشون برگردن.
راستی...
یادتون نره GPS گوشیتون رو توی سفر فعال کنید. خیلی خیلی کمکتون می کنه. خصوصا اگر توی کوچه پس کوچه های شهر غریب نیاز به راهنمایی داشتید و موقعیت پرسیدن از دیگران هم نبود! (مثل ما که ترکی صفر صفر بودیم!!!!! و جاهایی بود که مردمش یا فارسی بلد نبودن یا اصلا علاقه ای به فارسی حرف زدن نداشتن!)
سفر به خیر
شادزی
سلام.
فرصت نشد زودتر از این مطالبی رو که می خواستم بنویسم شاید به همین دلیل خیلی از مطالب از خاطرم رفت اما تا بیشتر از این درگیر فراموشی جزئیات نشدم بهتره درباره ی سفر کوتاه نوروزیمون به یزد و کاشان بنویسم. البته بدون شک بسیار طولانی خواهم نوشت!!
نوروز 89 در حالی شروع شد که ما اصلا قصد سفر نداشتیم اما روز نهم یه دفعه مجید تصمیم گرفت بریم سفر و به همین خاطر مرخصی گرفت و فردای همون روز ما شیراز رو به قصد یزد ترک کردیم.
تمهیدات نوروزی امسال واقعا خوب بود. به محض رسیدن به یزد از یکی از باجه های راهنما یه نقشه گرفتیم و به سمت ستاد اسکان رفتیم. برای دو شب توی یه مدرسه اتاق گرفتیم. کلاس تمیز و مرتب بود و بعد از جمع شدن صندلی ها با دوتا فرش کفپوش شده بود. از اونجایی که از خانواده ی فرهنگیان بودیم یه وعده ناهار هم گرفتیم که جمعا برای دو شب اقامت و یه وعده ناهار فقط نه هزار تومان هزینه برداشت که به نظرم چیز قابل توجهی نبود.
یزد:
یزد یه شهر کویری هست با جاذبه های دیدنی منحصر به فرد. ساختار معماری یزد با شیراز خیلی فرق داره. خونههای اونجا اغلب با کاهگل نما شده بودن و اتفاقا منظره ی جالبی رو ایجاد کرده بودن.
یادمه یه زمانی درباره ی نخل گردانی عاشورا توی یزد مطالبی رو توی یه پست نوشته بودم. اونجا نخل ها رو از نزدیک و در سایزهای مختلف دیدیم. البته امیدوارم یه زمان بتونم کل مراسم رو هم از نزدیک ببینم.
میدان امیر چخماق رو هم در شب و هم روز گشتیم. بسیار زیبا بود. نمای شهر از بالای عمارت واقعا دیدنی بود!
یادمه یه شب شام رو هم در همون نزدیکی و توی یکی از جگرکی های اونجا خوردیم. جالبه بگم جگر فروشی و حتی اندازه ی جگرهای هر سیخ توی یزد با شیراز قابل مقایسه نبود! شاید هر سیخ معادل سه تا سیخ شیرازیا بود!!!
موزه ی آب هم نمایشگر سختی های به دست آوردن آب توی کویر بود و به نظر من دیدن داشت.
چندتا از ساختمانهای قدیمی رو هم دیدیم که یکیشون (فکر کنم خانه ی طباطبایی ها بود) به دانشگاه معماری یزد تعلق داشت.
اگر اشتباه نکنم حمام خان، زندان اسکندر، خانه ی طباطبایی ها و خانه ی عامری ها و خانه ی عباسی ها از دسته ساختمان هایی بودن که معماری های مشابه و زیبایی داشتن. گچ بری، آینه کاری، نمای کاه گلی و حیاط وسیع که اندرونی و بیرونی رو از هم جدا می کرد، نماد کامل زندگی اشرافی و پدر سالاری زمان خودشون که فکر کنم به دوران قاجار بر می گشت در میان خونه های مذکور بود. اغلب این خونه ها مال تجار اون زمان بوده.
یکی از جالب ترین نقاط مشترک بین تمام خونه های یزد و حتی کاشان پله هاشون بود! پله های مرتفع که بالا و پایین رفتن ازشون بسیار سخته اما اگر اراده کنید و ازشون بالا برید به صحنه های قشنگتری از اندرونی ها و یا زیر زمین و آب انبار و آشپزخانه و امثالهم می رسید.
بادگیرایی که توی شهرای کویری وجود دارن نماد بارز خلاقیت ایرانی بوده. واقعا از کولر خنک تر بود! بلندترینشون توی یزد هست و اگر اشتباه نکنم بزرگترینشون رو قبلا توی کرمان دیده بودم!
اما یکی دیگه از مکان های دیدنی یزد مربوط به زرتشتی ها بود. درست حدس زدید! آتشکده!! البته آتشکده ی اصلی رو نرفتیم یا شاید نمی تونستیم بریم اما اون آتشکده ی عمومی که یه جام آتش درش دائم روشن بود رو دیدیم.
فکر کنم آتش آتشکده ی زرتشتی ها با چوب آلبالو روشن نگه داشته میشه. اینو از یه بنده خدا شنیدم و به صحتش ایمان کامل ندارم.
ارشاد مادرانه:
جالبه بدونید توی آتشکده چندتا فاطی کماندو وایساده بودن و هر دختری که یه نخ از موهاش بیرون بود رو ارشاد می کردن. چند موردی رو که من دیدم جالب بود! چون همه ی دخترا خیلی آروم چشم می گفتن و یه دست توی موهاشون می کشیدن و می رفتن! چند دقیقه که دقت کردم دیدم رفتار فاطی کاماندو های یزد خیلی مودبانه و حتی مادرانه بود! هرچند من شخصا با اصل این کار مخالفم اما به نظرم ارشاد زورکیم اگر قراره وجود داشته باشه این مدلی خیلی بیشتر از خشونت آمیزش که توی تهران و شیراز رایج هست جواب میده!
بعد از این موارد، یه تور پیاده روی توی مناطق سنتی یزد رفتیم و به مسجد جامع یزد رسیدیم. دقیقا وقت نماز بود. دم در چهارتا خانم ایستاده بودن و چادر نماز به خانمهایی که چادری نبودن میدادن و بعد هم تحویل می گرفتن و تا می زدن. چقدر مرتب و تمیز!
خانمی که به من چادر داد پیشونیمو بوسید و بهم التماس دعا گفت! انگاری توی پیشونیمونم نوشته بچه سید!!!!
توی مسجد یه گروهی از بسیجی ها که با بسیجیایی که تا حالا دیده بودم فرق داشتن وایساده بودن و به مردم خوشامد می گفتن و با حاجی بادام ازشون پذیرایی می کردن. به بچه ها کتاب کادو می دادن و تشویقشون می کردن. از صدا و سیما هم یه عده اومده بودن گزارش بگیرن که من ازشون فاصله گرفتم.
به هر حال منظور از گفتن این مطالب این بود که رفتار مردم یزد به نظر من خیلی آقا منشانه بود. شاید بتونم بگم این شیوه کفار رو هم به وجد میاورد چه برسه به مسلمون!! همین امر باعث شد بهترین خاطره از مردم یزد توی ذهنم بمونه و بتونم به راحتی بگم بهترین سفر سالهای اخیرم رو در یزد بودم!!
در مورد یزد یه نکته ی قابل توجه دیگه هم وجود داشت. اونم وفور حاجی فیروزها و نمایشهای نوروزیشون بود که بعضی جالب و هنرمندانه و بعضی هم مبتدیانه بود. من از این نمایشا توی شیراز ندیده بودم! البته شاید وجود داشته اما من تا حالا مواجه نشده بودم باهاشون!!
شب آخر توی یزد شام رو در یه فست فوت به اسم پیتزا خانواده خوردیم. به نظرم عالی بود. پذیرایی، ادب، کیفیت و حتی کمیت غذا اونجا عالی بود. تمیزی و زیبایی رو هم بهش اضافه کنید. اگر دنبال فست فود خوب توی یزد می گشتید به نظر من بد نیست یه سر اونجا برید!
کاشان
بعد از یزد یه سفر کوتاه به کاشان داشتیم و چون تعطیلات نوروزی تموم شده بود واسه یه شب یه خونه اجاره کردیم.
فرصت نبود کاشان رو درست بگردیم اما معماری به سبک کویر و مشابه یزد بود. البته مردم این دو شهر تا حدودی با هم متفاوت بودن. به نظرم رفتار مردم یزد در مقایسه با کاشان تا حدودی بهتر بود.
تپه های سیلک کاشان بی نظیر بود! شاید در دید افرادی که نمونه هاشونو اونجا دیدم یه سری تپه ی الکی بود که حتی ارزش دیدن نداشت و اونا رو برگردوند اما از نظر من و خیلیای دیگه اونجا باارزش ترین منطقه ای بود که توی این سفر دیدم.
برام سوال بود که چرا تکه های سفال روی سطح رو جمع نکردن و تابلو زدن که جمع نکنید و این سوال رو به اضافه ی یه سری سوال دیگه از آقای عباس عماد پرسیدم.
اول یه معرفی مختصر:
عباس عماد متولد 1315 فرزند احمد عماد که یکی از اولین افراد مشغول به کار در تپه های سیلک بوده بعد از پدرش در همون منطقه فعالیت می کنه و یکی از کوزه هایی که اونجا به نمایش گذاشته شده بود رو هم خودش ترمیم کرده.
این بزرگمرد توضیحاتی درباره ی منطقه ی سیلک برای ما دادن که اگر بخوام مفصل بگم باید طومار بنویسم. همین بس که تپه های سیلک متعلق به 7500 سال پیش و زمان مادهاست. اولین مکان تجمع بشر بوده و توی دروازه ی تمدن در امریکا از ایران بعد از لوح حقوق بشر کورش کبیر و شعر بنی آدم از سعدی شیرازی یه تکه خشت گلی از سیلک هم وجود داره که نشون میده اولین کسانی که مصالح ساختمانی رو ساختن ایرانیها بودن.
اما جواب اون سوال من این بود که اگر تکه های سفال روی سطح جمع بشن ممکنه در همون مکان و در سطح زیرین تکه های دیگه ای ازشون مدفون باشه که دیگه هیچ وقت به هم نرسن و سفال ناقص بمونه در حالی که اگر یه متخصص سفال های سطح رو بررسی کنه شاید در سطوح زیرین بتونه تکه های دیگه رو هم پیدا کنه و یه سفال کامل ترمیم بشه! درست مثل نمونه های ترمیم شده که اونجا وجود داشت.
اطلاعات بیشتر در این باره رو می تونید با مطالعه یا بازدید از منطقه ی سیلک به دست بیارید.
اما توی کاشان باغ فین رو هم دیدیم که واقعا زیبا بود. البته با دیدن عکس ناصرالدین شاه، مادرش و همسرش این سوال برام پیش اومد که چطور پسر زیبایی مثل ناصرالدین از اون مادر نه چندان زیبا به دنیا اومده و اینکه چطور امیر کبیر دلش شده با خواهر بدقیافه ی ناصرالدین وصلت کنه؟؟؟ از چهره ی اون مادر و دختر شرارت و بد ذاتی می بارید!!!
یه نکته که توجه منو جلب کرد این بود که انگار قسمتهایی از نقاشی های دیوارهای باغ عمدا پاک شده!! چون نقاشیهای کنارشون اصلا آخ نگفته بودن اما از اون تکه انگار اثری نبود! انگار یکی با تینر افتاده باشه به جون نقاشیا!!! اما هنوز هم زیبا و جذاب بودن.
مشهد اردهال
بعد از کاشان برای دیدن سهراب به سمت مشهد اردهال حرکت کردیم. سهراب در حیاط یه امامزاده دفن شده که ظاهرا امامزاده ی محبوبی هست و مراسم قالیشویی هم به عنوان سمبل گرامیداشت این امامزاده هر سال اونجا برپا میشه و جمعیت کثیری از اطراف برای تماشا و شرکت توی این مراسم حاضر میشن.
برای ورود مجبور شدیم چادرای کهنه و درب و داغون دم در رو بپوشیم که برای من اصلا خوشایند نبود! اما برای دیدن سهراب ارزشش رو داشت!
بعد از سلام گفتن به سهراب با مشهد اردهال خداحافظی کردیم و از راه اصفهان به شیراز برگشتیم.
خیلی طولانی نوشتم و میدونم خوندنش از حوصله و وقت اکثر مخاطبای وبلاگم خارجه اما نوشتم تا فراموش نشه و شاید برای بعضیها مفید واقع بشه.
راستی...
امسالم مثل سالهای پیش بیشترین مسافران از سطح کشور به شیراز ما اومده بودن! هنوز معتقدم هیچ جای دنیا مثل شیراز نمیشه!
برای اونایی که قصد سفر دارن آرزوی سفری خوش دارم.
شاد و پایدار باشید
پ.ن: شاید بعدا یه تعداد عکس از این سفر آپلود کردم و گذاشتم روی سایت! امیدوارم فرصتش پیش بیاد!

