سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس....خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس........یارب این دنیای پر احساس را جانی بده....سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده........در نگاه دوستان پر میشود منزل ز نور....مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور

مشخصات

سارا

سایبان عشق، پناهی برای نوشته های گاه گاه من، از هر چیز و هر کجا، هر زمان و هر مکان، گاه دل نوشته های ادبی و گاه درد دل های روزانه، دفتریست که از پنجم آذر ماه سال 82 باز شده و تا هستم و سدّی نیست گشوده خواهد بود.


 

نويسندگان وبلاگ

سارا

جستجو



در اين وبلاگ
در كل اينترنت

لینک دوستان

President Evil
یادداشت های یک دانشجوی گرافیک
سرای امید
سرای امید
مهرآیین
بگو زنده باد زندگی
جمعه شبا بيقرارم
شعرواره
فوتوکینا
پرواز تا بي کران
نشانی ها
گردشگري - دامنه نوردي - كوهنوردي
هورشید یعنی خدای آفتاب
مجله تخصصي ترجمه ترانه هاي عربي
سیری در اشعار و ادب فارسی
پسمانده عقده های زندگی
نشان لیاقت عشق
روبوسی
اکارينا
مرگ و مستی
ويدا و نسترن
آبي آرام بلند
آرياپارس
خدایی که شکست خورد
ضمير احساس
همنفس وبلاگ
دريچه
رهايي
بانوي آسمان
معين و مصطفي
عشق الكي
ميريام فارس
pollaris
ياس
حیاط خلوت
عشق نفرتی
یکی یکدونه دختر
پاییز عریان
محسن
نابترين ياد
فروغ
شهر شيراز
ترجمه ترانه هاي عربي
درهای بسته
سلاله
به نام دل (etee)
زندگي زيباست
كلبه كلنگي
لحظه ساز
زندگي كوانتومي
غزليات سعدي
درد دل
حرف دل
مرواريدپاك
رسانه بهار
درد مشترک
ساحل خاکستری
نوشته های یک دانشجوی مدیریت
ناجی
من و گذشته من
جکستان من و آبجیم
كاكتوس
شهر راز
متن هاي دو زبانه
گلخانه ی کوچک من
دوباره می سازمت میهن
سوگماد
دروغگو
زندگی پیام نوری
ويلن
آموزش مسائل جنسی
راستین
آرمان پاتر
کتاب فانتزی
آزاد
NBA
معبد من
اطلسی های تر
رقصنده در تاریکی
don't lose me
اندیشه مثبت
مهندس صنایع جوان

پیوندهای مرتبط صفحه نخست عناوین مطالب گذشته
ایمیل مدیر وبلاگ گوگل پلاس
فیسبوک
توييتر

دسته بندی موضوعی آزاد
ادبی
شعر
عاشقانه
اجتماعی
سالگردها
دانشگاه
خانوادگی
شهر من شیراز
کتاب
اساتید
سفرنامه
فیلم
ورزشی

اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر

دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام
قصه
خداحافظ
سفرنامه تایلند (بانکوک؛ پاتایا؛ کرابی-لانتا)
اتصالی!!!!
وقتی ذهن یه شاعر منهدم باشه اینجوری شعر می نویسه:
دانلود فایل آموزشی نحوه ارائه‌ی مقاله به ژورنال‌های بین‌المللی با رتبه ISI
دانش‌نامه نشریه‌های بین المللی با رتبه ISI + معرفی کتاب و کتابخانه مجازی
سفر بخیر
شهریور پر خاطره

بايگاني

اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢

آمار وبلاگ



  rss 2.0  

Google Page Rank

طراح قالب سارا (سايبان عشق)

یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

سفرنامه تایلند (بانکوک؛ پاتایا؛ کرابی-لانتا)

دوستان گلم سلام.

از اونجایی که سال 1390 خارج از تمام خوبی‌ها و بدی‌هاش برای من سال سفر بود، قصد دارم مختصری از نکات مهم سفر اخیرم به تایلند رو به عنوان ثبت خاطره و با این هدف که شاید به درد مسافران آتی اون منطقه بخوره در چند بخش توی وبلاگ بنویسم. متنی طولانی که از همین آغاز بابت تفصیلش عذر می خوام.

با اتفاقات سیاسی اخیر که توی تایلند رخ داده نمی دونم بعد این ارتباط بین ایران و بانکوک چی می‌شه اما اگر مشکلی پیش نیومد و خواستید سفر برید و به اطلاعات مفصل نیاز داشتید برام پیام بذارید تا به همسرم بسپارم اطلاعات مناسب و نسبتا کاملی رو که قبل و در طول سفرمون جمع آوری کردیم در اختیارتون بگذاره.

من و همسرم مجید به فاصله ی یک شب از آخرین امتحانم، روز سه شنبه 27 دیماه 90 با پرواز نفت ایر، شیراز رو به قصد تهران ترک کردیم و حدود ساعت 5بعدازظهر همون روز با حدود 60-70 کیلو وسیله که برای خانواده‌ی برادرم که ساکن بانکوک هستن آماده کرده بودیم، به فرودگاه مهرآباد رسیدیم. با اینکه دوستان عزیزم لیلا و سهیلا هر دو ازمون دعوت کردن تا فاصله ی بین دو پرواز رو در کنارشون سپری کنیم اما مجید بهتر دید تا مستقیم از فردگاه مهرآباد به فرودگاه امام بریم. مسیر دو فرودگاه با تاکسی و در زمانی کمتر از یک ساعت  و هزینه ی 25هزار تومان (البته با چانه زنی) طی شد و حالا ما بودیم و سرمای تهران و نزدیک به 12 ساعت زمان باقیمانده تا پرواز که البته به یاری خدا به سرعت سپری شد.

 منهای صحنه های طبیعی که ممکنه در یک فرودگاه بین‌المللی قابل مشاهده باشه، مثل رفت و آمد مسافران و خانواده هاشون، دیدن چشمای منتظر و دستای پر گل، اشکای مادری که فرزندش رو که مسافر راه‌های دور هست بدرقه می کنه، تعجیل افراد برای تحویل بار و دریافت مدارک پرواز و اقدام برای گرفتن ارز و دلار مسافرتی توی شرایط وانفسای بازار ارز و...، شاهد یه صحنه ی دردناک بودم که از یادم نمیره:‌ نزدیکای صبح بود که یه پرواز از لندن رسید و مسافراش رو پیاده کرد. همراه مسافرا یه دختر خانم خوش چهره ی جوان بود که با اشتیاق به سمت خانوادش رفت ولی با دیدن جای خالی پدرش و فهمیدن اینکه این جای خالی دیگه پر نمیشه اونقدر اشک ریخت که کف زمین فرودگاه از حال رفت. مونده بودم چطور ممکنه هیچ تماسی نداشته بوده باشه تا از فوت پدرش مطلع بشه و از اون تعجب آورتر اینکه چرا خانوادش صبر نکردن این خبر داغون کننده رو توی خونه بهش بدن و خستگی راه رو درست لحظه ی رسیدن برای دخترشون صدچندان نکنن؟؟؟

 باری...

 تایلند کشوری آزاد و کم محدودیت (اما به نظرم دیکتاتوری!!!) با ادیان و عقاید مختلف و پوشش های مردمی متفاوت هست که دمایی یکسان تقریبا بین 32 تا 38 درجه، در همه ی فصول، داره اما به واسطه ی شرجی بودن هوا به شدت گرم می‌شه. بهترین زمان برای سفر به تایلند و عدم مواجهه با گرمای شدید و شرجی اوایل دی‌ ماه تا اوایل اسفند ماه هست. 

بخش اول – پرواز به سمت بانکوک:

 پرواز ماهان به سمت بانکوک طبق سابقه‌ی قبلی که ازش توی اینترنت خونده بودیم کنسل شده بود و این باعث شد خوشحال بشیم که سراغ پروازای ایرانی نرفتیم. پرواز قطری بعد از تحویل بار و تشریفات لازم، ساعت 5 صبح بدون مشکل تهران رو به قصد دوحه ترک کرد. چند مورد از مواردی که برای ما توی پرواز رضایت بخش بود و بهتر میدونم ذکرشون کنم از این قرارند:

 -          از طریق چک این آنلاین خودمون از قبل صندلیمون رو انتخاب کرده بودیم و معطلی کمتری رو در صف دریافت کارت پرواز شاهد بودیم.

 -          پرواز قطری از بدو ورود از مسافرهاش بسیار گرمتر و با سلیقه تر از پروازای داخلی استفبال می کنه و این در حالی هست که امکانات سفر و از جمله خود هواپیما اصلا با پروازای داخلی قابل قیاس نیست.

 -          همین که ظاهر آراسته و کاملا همسان حتی در آرایش صورت و مو با لبخندهای مدام و وظیفه شناس مهماندارها رو می دیدیم در مقایسه با برخورد بعضا خودبزرگ بینانه و چهره ی عبوس و طلبکار عده‌ای از مهماندارای ایرانی که متاسفانه کم هم نیستن (البته برعکسش هم کم نیست اما توی اغلب سفرهام با موارد نچسبشون بیشتر برخورد داشتم) سفر برامون شیرین‌تر می‌شد. تازه دیدن چهره های به زوز قنداق پیچ نشده واقعا یه وقتایی به آدم حس خوب میده!

-          پذیرایی پرواز خارجی به انتخاب خودتون و ورای یه بسته‌ی تیتاپ و ساندیس و حداکثر یه شکلات که توی پروازای ایرانی هست بود.

 -          از تمام مواردی که گفتم جذاب‌تر اینکه توی پرواز قطری شما می تونید از امکانات سرگرم کننده ای که به واسطه‌ی مانیتور تعبیه شده جلوی صندلی در دسترستون هست مثل تماشای فیلم دلخواهتون از بین تعداد زیادی فیلم و کارتون جدید و قدیمی با سبک‌های مختلف، گوش کردن به موسیقی و ترانه مورد پسندتون، امکان برقراری تماس یا استفاده از اینترنت در زمان پرواز (البته این مورد به شرط داشتن کارت اعتباری برای پرداخت هزینه امکانپذیر هست)، بررسی مسیر پرواز با استفاده از نقشه های ماهواره‌ای، بازی‌های رایانه‌ای و چندین مورد دیگه، سفر خودتون رو دلچسب و جذاب کنید.

 در کل اگر دوتا پرواز ایرانی و قطری از ایران به مقصد دو کشور خارجی رو با هم قیاس کنم می‌تونم بگم پرواز آسمان (که از بقیه ی پروازای داخلی بهتره) به قصد امارات در مقایسه با پرواز قطری به قصد دوحه در بدترین و بهترین حالات با هم بسیار متفاوت هستن هرچند در بعضی موارد تفاوت هزینه‌ی پرواز درحد تفاوت کیفیتشون فاحش نیست!! پس عاقلانه تر اینه که در صورت امکان خصوصا برای سفرهای دور سراغ پروازای وطنی نریم... (با تمام وجودم از نوشتن و گفتن این حقایق متاسف و اندوهگینم.)

 یادآوری می کنم که برای گرفتن بلیط با قیمت مناسب‌تر باید زود اقدام کنید چون هرچی زمان بگذره قیمت هم بیشتر میشه. علتی که ما مجبور شدیم از تهران به سمت بانکوک بریم تفاوت حدودا 500 هزار تومانی پرواز قطری از شیراز به بانکوک با پرواز از تهران بود! پس زودتر تصمیم بگیرید تا ضرر نکنید. ضمنا افرادی که زیاد با خطوط هوایی قطری سفر می کنن حتما برن عضو کلوپش بشن تا بتونن از تخفیف و امکاناتی که پیشنهاد میده استفاده کنن.

بعد از نزدیک دو ساعت، هواپیما توی فرودگاه دوحه به زمین نشست و مسافرا به سمت مقصد بعدیشون رفتن. ما هم سریع طبق روال قبل البته بی نیاز از تحویل و ارائه مجدد بار سوار هواپیمای بعدی به سمت بانکوک شدیم و سفر حدودا هفت ساعته ی ما شروع شد.

 بخش دوم – بانکوک:

فرودگاه بانکوک اونقدر بزرگ هست که از مسیر ورودی تا بخش بررسی پاسپورت و تحویل بار چندین ریل متحرک گذاشتن که هم قدمها سریع تر بشه هم فاصله کمتر به چشم بیاد. شاید غلو نباشه اگر بگم اصلا فکر نمی کردم با همچین عظمتی مواجه بشم!

بزرگترین مشکلی که از ثانیه ی اول ورودم به بانکوک باهاش مواجه شدم عدم وجود لوله آب توی دستشویی هاشون بود. این مساله برا من به حدی منزجر کننده بود که تا مدت‌ها نتونستم درک کنم چطور خود تایلندی‌ها باهاش کنار میان؟؟ اینجا بود که به اصل پاکیزگی بینشون شک کردم. بعد از اون هم هرجا میرفتم حتما با خودم یه بطری آب می بردم که اگر دستشویی لازم شدم از پس این معضل بر بیام. (هرچند همین مورد چندین جا برامون هزینه ساز شد) البته خوشبختانه یه جاهای خاص مثل ایستگاه قطار یا ترمینال اتوبوسرانی بین شهریشون دستشویی‌های تمیز هم داشت که البته برای استفاده ازشون باید 3 بات پول می پرداختیم.

درست جایی که بارهامونو از روی ریل برداشتیم داداش با کارت سفارت منتظرمون بود و به واسطه‌ی همون کارت بدون دردسر از فرودگاه خارج شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم. در بانکوک مهمون داداشم بودیم پس از وضعیت هتل‌هاش بی‌اطلاعم.

بانکوک یه کلان شهر هست با ترافیکی که روی تهران رو سفید می کنه!!! شلوغ و نه چندان پاک. اونجا هم مثل ایران گدا و جیب بر زیاد داره. مردمش عمدتا لبخند می‌زنن اما نمیشه ساده به لبخندشون اعتماد کرد. گوشه گوشه‌ی شهر پر از دست فروش‌های با نقش رستوران‌ سیار هست و غذاهایی مثل بال مرغ، کوفته مرغ و ماهی و خوک و امثالهم سرو می کنن که گاهی حتی نمیشه بوی نامتعارف بعضیاشو تحمل کرد. هرچند این بوها بعد یه مدت کوتاه براتون عادی میشه. من که بعید می دونم اگر از اون غذاها خورده بودم سالم می موندم!!!

 تفاوت فرهنگ در هر قدم شدیدا به چشم میومد و همین برای من یکی از جذابیت‌های بانکوک بود.

 بانکوک برای افرادی که دوست دارن بازارگردی و خرید کنن شهر بدی نیست هرچند به نظرم قیمت‌هاش به نسبت شیراز یا گرون‌تر بود یا سر به سر و بنابراین چیز زیادی نخریدم. البته احتمال داره بازارهای خوش قیمتی هم داشته باشن که ما نتونستیم ببینیم.

 در بیشتر خیابونای شهر هم مراکز ماساژ وجود دارن که به نظرم سر زدن بهشون میتونه جذاب باشه. هرچند برای خودمون فرصتش پیش نیومد.

محل سکونت ما خیابون سوخوم‌ویت بود و بیشتر با اتوبوسهای شهری اینور و اونور رفتیم که در مقایسه با تاکسی و توک‌توک خیلی مقرون به صرفه‌ست. بازار کامپیوتر، مرکز خرید بوبی، امپریوم، سیام، چتوچک و چندجای دیگه رو گشتیم.

اونایی که به تایلند سفر می کنن با کلمه ی سیام و مشتقاتش زیاد روبرو میشن که فکر کنم اسم قدیم کشور تایلند بوده. برای من سیام‌پاراگون که آکواریوم بزرگ تایلند هست از همه جاش جذاب‌تر بود. معبد وات‌پو هم اولین جایی بود که ازش دیدن کردیم و روز آخر هم گرندپلس رو دیدیم. اونقدر مجسمه های شبیه هم دیدم که جذابیتش برام به صفر رسید. نمیدونم بودا برای بودایی‌ها چه نقشی داره ولی نحوه‌ی عبادتشون برام جالب بود.

 پارک سیام هم بسیار زیبا و جذاب بود. خصوصا رولرکوسترهاش رو خیلی دوست داشتم. یه شهربازی که ارزش هزینه کردن داشت. هم از نظر طبیعت و هم از نظر وسائل بازی.

 معماری معابدشون زیبایی خاص خودش رو داشت و عمدتا خالی از رنگ سیاه بود، اما در مقایسه با معماری و کاشی کاری و آینه کاری ایرانی واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداشت. در کل تایلند یه کشور با قدمت نه چندان طولانی هست، با حکومت شاهنشاهی اداره میشه و عمده‌ی مردمش بودایی هستن. مسلمون زیاد داره اما مسلموناش بلدن به مردم ادیان دیگه با هر تیپ و قیافه ای احترام بگذارن و اینه که باعث میشه براشون احترام قائل باشم هرچند علتش رو عدم قدرت اول بودنشون می دونم.

 بودایی‌ها هرجا روحانیشون رد میشد همه صاف و مودب به نشانه ی احترام مذهبی می‌ایستادن و درحالی که دستانشون به حالت دعا جلوی صورتشون بود چیزایی زمزمه می کردن. احترام گذاریشون به روحانیاشون منو یاد شنیده‌هام از برخورد مشابه مردم ایران در زمان‌های قدیم انداخت.

 چیز دیگه‌ای که توجه منو جلب کرد، تعداد زیاد مردان اروپایی و امریکایی تقریبا خوش قیافه‌ای بودن که زن تایلندی و چندتا بچه از اون زن داشتن. اولش گفتم اه به این سلیقشون!! بعد با خودم فکر کردم دیدم زن‌های تایلندی ممکنه کم خرج و بساز و پرکار باشن و توقع زیادی هم از شوهرشون نداشته باشن و توی کشوری که با اینکه توریستی هست اما انگلیسی دان‌هاش بسیار کم هستن اونم با لهجه های افتضاح، می تونن راهنمای خوبی باشن و شک ندارم که قانون‌های متاهلیشون هم درمقایسه با اروپا و امریکا کمتر سخت‌گیرانه هست برای مهاجران همسران خوبی میشن. البته با یه دید دیگه، مرد اروپایی یا امریکایی که شهر پیشرفته و لوکس خودش رو ول کرده اومده بانکوک ساکن شده اونقدرا هم مثال‌زدنی نیست!! احتمالا یه جای کار خودشم می‌لنگیده!!

 در کل من شهر بانکوک رو چندان جذاب و دوست داشتنی نمی دونم و به نظرم افرادی که به قصد گردشگری و لذت برن از جاذبه‌های طبیعی به تایلند سفر کردن بهتره زیاد وقتشون رو توی این کلانشهر نگذرونن.

 بخش سوم- پاتایا:

 ما فقط یه صبح تا عصر رو توی پاتایا گذروندیم. از بانکوک تا پاتایا فاصله ی زیادی نیست. درحد دو سه ساعت راه با اتوبوس بین شهری که از ترمینال اکامای حرکت می کنه. اتوبوس‌هاشون مناسب و راحتن.

پاتایا یه شهر شلوغ و تقریبا نچسب هست که برای افرادی جذابیت داره که اهل بار و کلوپ‌های شبانه و تاتو باشن. کنار ساحل هم تا چشم کار می کنه توریست هست. تعداد زنان تن فروش هم اونجا بسیار زیاده!! (جاهای مشخصی در بانکوک "اگه اشتباه نکنم نانا یکی از این جاهاست" هم مختص همین بانوان و مشتریانشون هست که براساس شنیده‌هام پلیس ازشون محافظت می کنه و حتی برای تن فروشی مالیات هم پرداخت می کنن. متاسفانه شنیدم که عده‌ی زیادیشون به اجبار همچین شغلی دارن و برای نگهداری از فرزندانشون بی‌حد تلاش می‌کنن.) به هرحال این مورد برای ما هیچ جذابیتی نداشت ولی بدون شک برا خیلیا داره!!!!

جذابیت شهر پاتایا برای ما خلاصه شد به مینی‌سیام که پارک وسیعی با نمادهایی از تایلند و کشورهای دیگست که با سایز خیلی کوچکتر از اصلی ساخته شده. نماد ایران پرسپولیس یا همون تخت جمشید، به نسبت باقی ماکت‌ها اونقدر کوچک ساخته شده بود که اصلا به چشم نیاد! (بازم متاسفم!!) بلیط پارک واقعا دیدنی مینی‌سیام برای خود تایلندی ها 120 بات و برای توریست ها 400 بات بود.

بخش چهارم – کرابی و کولانتا:

 از اونجایی که سفر به پوکت اونم با پرواز بسیار پرهزینه بود و پوکت در عین زیبایی‌هایی که وصفش رو شنیده بودم شهر شلوغی بود، ما تصمیم گرفتیم به کرابی سفر کنیم اون هم با اتوبوس VIP که هزینش از پرواز داخلی ایران مثل شیراز تهران هم گرون‌تر شد. اتوبوس به سمت کرابی از ترمینال اکامای که به ما نزدیک بود حرکت نمی‌کرد. به خاطر ترافیک حدودا سه ساعته‌ی سوخوم‌ویت تا ترمینال اصلی، اتوبوس رو از دست دادیم و مجبور شدیم با یه اتوبوس عادی دوطبقه به سمت کرابی حرکت کنیم. (جای شکرش باقی بود که با سرویس بعدی بدون مبلغ اضافه‌ای تونستیم به مقصد برسیم اما چون تاخیر و نرسیدن ما به اتوبوس ربطی به اونا نداشت و مشکل خودمون بود قانونا می تونستن هیچ لطفی نکنن و کل پرداختیمون از دست می‌رفت. در حالی که اینطور نشد. پس اگر جایی اتفاق مشابهی براتون رخ داد ناامید نشید و با بررسی شرایط و مشورت با مسئولینش سعی کنید مشکل رو برطرف کنید.) حدود 13 ساعت راه درحالی گذشت که یه اکیپ دختر و پسر فرانسوی صندلیای اطراف ما رو پر کرده بودن و شب هم کف اتوبوس خوابیدن تا حتی نشه از روی صندلی یه لحظه بلند شیم!!! هرچند من به خاطر صدمه دیدگی و ورم مچ پام اصلا توان بلند شدن نداشتم!!! (ضروری هست بگم که وقت راه رفتن بسیار دقت کنید. چون عمده‌ی سنگفرش‌های شهر بانکوک مشکل دارن و هرلحظه ممکنه زیر پاتون خالی شه!! بلایی که در عین دقت زیاد روبروی ترمینال اکامای سر من اومد و هنوزم اثراتش باقیه!)

توی ترمینال کرابی با کمک راهنمای توریستشون تونستیم یه هتل با اتاق خالی توی جزیره‌ی لانتا یا کولانتا (Ko Lanta) که در فاصله ی دوساعتی از کرابی بود با قیمت شبی 1300 بات، رزرو کنیم. هتل ریورا (یا ریوریا) که به نظر من هتل خوبی بود. یه کلبه اختصاصی با یه تخت دونفره و کمد و میز آرایش و دستشویی و حمام. البته تلویزیون و یخچال نداشت. اتاق با امکانات کاملشون رو بعدا روی اینترنت سرچ کردم دیدم شبی 2000 بات به بالا قیمت گذاشتن.

با 800 بات کرایه‌ی ون، تا هتل رفتیم. مسئولین هتل مسلمان بودن و با سلام ازمون استقبال کردن. نظافت اسلامی اونجا برام خوشایند بود. استخر و بار و رستوران هم از جمله امکانات هتلی بود که تا دریا فقط یک دقیقه راه داشت (ساحل اختصاصی) و از نظر فضای سبز هم بسیار دلچسب بود. من و مجید تنها ایرانیان حاضر در اون منطقه بودیم و باقی توریستا که کم هم نبودن همه غیرایرانی بودن اگر هم کسی بود "شکر خدا" ما ندیدیم.

 بخش مسلمون نشین تایلند واقعا هم زیباتر و خوش آب و هواتر بود و هم دلچسب‌تر. دو روزی رو که اونجا گذروندم قشنگترین روزای سفرمون بود. گشت چهار جزیره، تماشای زندگی دریایی و طبیعت جزایر اطراف، سپری کردن یک روز روی دریا واقعا برام دلچسب بود. پارو زدن دونفره روی آب برا تماشا و غذا دادن به میمون‌ها هم خیلی خوش گذشت (مستر دیس "آقا سلیمان که از بس توی هر جملش صدتا This به کار برد این لغب رو به دست آورد" و غذایی که توی رستورانشون خوردیم و خرچنگای بزرگی که توی دست خودم گرفتمشون اصلا یادم نمیرن.) بخش جذابش وقتی بود که دوتا میمون اومدن توی قایق ما و از دست خودم غذا گرفتن.

همون روز یه زوج امریکایی همسفرمون بودن. دقایقی که باهاشون هم کلام شدم فهمیدم آقا استاد دانشگاهی در چین و همسرشون هم خواننده‌ی جاز بود. از اونجایی که دوتا همکلاسی دوران تحصیلش ایرانی بودن زیبایی‌های ایران رو می‌شناخت و گفت که امیدواره بتونه یه روز ایران رو ببینه و به من هم گفت حتما می تونم کشورشون رو از نزدیک ببینم!! (به نظر خودمم نشد نداره حتی با سخت‌گیریایی که شاهدش هستیم.) وقتی به من گفت انگلیسی رو پرفکت!!! حرف میزنم خندم گرفت. فکر کنم علت اصلی این حرفش وحشتناک بودن انگلیسی تایلندیا و چینیا بود که به نظرم روی هندیا رو از سفیدم سفیدتر کردن!!!! اینو گفتم تا یادآوری کنم خودتون رو آماده کنید که با مردمی مواجه بشید که ارتباط کلامی برقرار کردن باهاشون تا حدود زیادی سخت هست. البته این معضل توی بانکوک بیشتر و آزاردهنده‌تره.

 گشت یک روزه چهار جزیره با قایق بزرگ برای هر نفر 900 بات (اگر اشتباه نکنم) و با قایق سریع 1200 بات هزینه داشت که ناهار و ترنسفر رو هم پوشش می‌داد و گشت نیم روزی کایکیگ بازدید و غذا دادن به میمون ها هم برای هر نفر 900 بات با ناهار و ترنسفر هزینه برد. هر دو ارزش داشتن. حیف که زمانمون کم بود وگرنه دیدنی‌هاش بسیارند.

صبح روز سوم از لانتا با ون به شهر ترانگ رفتیم که 2 ساعت زمان و700 بات هزینه برد. از ترانگ هم با قطار به بانکوک برگشتیم. سفر با قطار برام تجربه‌ی خوبی بود. با اینکه مسیر 13 ساعته رو 16 ساعتی طول کشید تا رسید اما همین که تخت و امکانات داشت شب راحت صبح شد و خستگی زیادی بهمون تحمیل نکرد.

اگر روزی باز بتونیم به تایلند سفر کنیم حتما جوری برنامه میریزیم که بیشتر اوقاتمون رو در جزایر زیبای استوایی بگذرونیم و از تماشای درختای موز و نارگیل و سرسبزیای بی‌نهایتش لذت ببریم. مجدد پیشنهاد می کنم افرادی که برای لذت بردن از طبیعت به تایلند سفر می کنن زیاد وقتشون رو برای گشتن توی بانکوک هدر ندن. (این نکته رو به خانمهایی که مثل خودم از بازارگردی و خرید لذت نمیبرن با تاکید بیشتر میگم.) برای من علت و دلخوشی حضورم در بانکوک دیدار برادرم و خانوادش بود که دو هفته حسابی بهشون زحمت دادیم. امیدوارم دلشون شاد و لبشون همیشه خندون باشه.

 بخش پنجم – بازگشت:

 سفر دو هفته‌ای ما با پرواز روز دهم بهمن از بانکوک به دوحه به آخر نزدیک می‌شد. هفت ساعت پرواز که باز هم بنا به دلایلی که قبلا گفتم چندان خسته کننده نبود. 5 ساعت انتظار توی سالن ترانزیت فرودگاه دوحه هم با گشت و گذار و صرف ناهاری که مهمون پرواز قطری بودیم سپری شد و با یه هواپیما که مسافرای ایرانی توش ندیدیم دو ساعته به تهران برگشتیم. به خاطر تفاوت زمانی بین بانکوک، دوحه و تهران یه کمی ذهنم قاطی کرده بود که زیاد طول نکشید تا عادی بشه. ساعت 10 شب به فرودگاه امام رسیده بودیم. هوا شدیدا سرد بود و نم نمک برف هم می‌بارید. با اتوبوس و کرایه‌ی هر نفر 5هزار تومان از فرودگاه امام به فرودگاه مهرآباد رسیدیم. خیلی خیلی خسته بودم. یه کم حالم نامساعد شده بود. از ساعت 10 شب دوشنبه تا 10 صبح سه شنبه که بالاخره رسیدیم شیراز فقط لحظه شماری می کردم که زودتر تهران رو ترک کنم! شهری که برعکس قدیما دیگه اصلا دوستش ندارم!!!

خاطره‌ی این سفر تمامش برام شیرین بود. حتی سرما و انتظار توی فرودگاه! برای هفتمین سالگرد ازدواجمون هم در بانکوک از داداش و زن‌داداشم تبریک شنیدیم.

امیدوارم هر سفری به کام مسافرانش شیرین و دلچسب باشه.

یادآوری می کنم، زیبایی های معماری، طبیعی و ... کشور خودمون از هر کشور دیگه ای دیدنی تره. کاش روزی برسه که بتونم با تمام وجودم بگم دلیلی وجود نداره که دلم بخواد این بهشت رو به قصد هیچ کشوری ترک کنم! آرزویی که تا الان به دلم مونده و از خدا می خوام بدون مشکل و اندوه برآوردش کنه.

راستی...

بالاخره مهندس شدم!!! خیلی زود دوباره دلم برا دانشگاه تنگ شد. ذهنم پر از فکر هست برا آینده. ادامه تحصیل، کار، هنرآموزی و...

 امیدوارم بتونم یه تصمیم عالی بگیرم.

و مهم‌تر از همه، فردا اولین روز اسفند، سالروز تولد پدر عزیزم هست. همینجا و از صمیم قلب این روز رو به ایشون و به همه ی اعضای خانواده که سعادت داشتن یه مرد والا و پدری بی نظیر و نمونه رو داشتن تبریک میگم و از خدا برای تک تکشون آرزوی سلامت و شادی دارم.

پایدار و سربلند باشید

 ---

پ.ن: احتمالا امسال هم درست مثل سال گذشته برای چند روز یه سفر به قشم بریم. دلم برای همسفرای سال گذشته "زن داداش شبنم و علی کوچولوی عزیزم" تنگ میشه. سلام همه رو به دریای جنوب می‌رسونم.

 

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠

آخرین روزهای بهار

نفس های زمین در حرارت خورشید ذره ذره گرم شده.

شاپرک این روزها در خنکای سایبان گلبرگ آرام می جوید و  گنجشکها هم آغوش عشق خویش آواز سر می دهند.

بهار دارد رخت سفر می بندد تا تابستانی دیگر با سرخی گیلاس و عطر هلو جای بهارنارنج را پر کند!

دلم برای آغازین روزهای آخرین ماه بهار تنگ می شود! لحظه هایی که در نهایت کودکی ام درست در روز یکم خرداد، عدد یک با جمع سالهای زندگیم دوباره جمع شد! خاطره انگیز بود روزهای اول خرداد...

حافظ را که گشودم و برایم شیرین غزلی خواند بس عاشقانه!

ساعتی بر دست بستم تا فراموشم نشود لحظه های عمرم چه زود می گذرند!!

حلقه ای بر گوش آویختم تا یادم بماند که باید حلقه به گوش پروردگار عشق و امید بمانم!

عطری رایحه ی زیستن را شیرین  به مشامم هدیه کرد...

انگشتری نشان قلبی را بر انگشتم نمایان ساخت از جنس محبت...

اما چه شیرین بود آن دم که آبی پوش گرداگرد خانه چرخ میزدم و می رقصیدم و می خندیدم و بر گونه های معشوق بوسه می زدم!

چه شادکام...

چه خوشبخت...

دلم برای آغازین روزهای خرداد تنگ میشود!! اما می دانم این لحظه های رفتنی دارند مرا به سوی شادکامی های مضاعف رهنمون می شوند!

شادمانه به گذر عمر لبخند می زنم و پروردگار خویش را به شکرانه ی شادی هایم سپاس می گویم.

یادم نمیرود اگر دوباره خردادی بر من گذشت و کیکی به دستان من زخم خورد، به شیرینی کام همه ی عشاق فریاد برآورم:

به نام پروردگار عشق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩

هفتمین تکرار

آنقدر از تقدس هفت و هفت نشان ها شنیده ام که گاهی باورم میشود افسانه ی تقدسی اینچنین، حقیقتیست بر دفتر زندگی!

امروز اما به آفتاب که نگاه می کنم میبینم هفت هم می تواند گاهی نیمچه ابری شود نابارور، نه ببارد که دلی را شاد کند، نه سایبانی شود که تنی در خنکایش بیاساید! ابری می شود نابارور، که تنها بر چهره ی خورشید رنگ ماتم میکوبد و درخشش و حرارت شیرینش را در پس تیرگی پنهان می کند!

هرچند می دانم که ابر هم با نسیمی رخت می بندد و لبخند نورانی خورشید دوباره تن خاک را می نوازد اما دلم می گیرد وقتی در مکان لبخند ملیح آفتاب آن هم آفتاب زمستانی، اخم ابری را می بینم که بهمن ماه را برایم نه چون خاطره ای شیرین بلکه به افکاری بی انتها بدل می کند!

چشمانم را می بندم تا دیدنی های قلبم را نظاره گر شوم و تنها به موسیقی قلبم گوش می سپارم که تبلور عشق در آن چیزیست ورای آهنگ گذر زمان!

خوب می دانم تقدس همان سیزدهی که گاه و بیگاه از این و آن می شنوم که نفرین شده است از هفت نیز فزونتر خواهد شد اگر با هر شماره سجده کنم وجود عشق تو را!

تویی که اگر مسیر زندگی ام را سبز و بهاری نکرده بودی پایان تمام شش های دنیای برایم به هفتی نفرین شده ختم می شد و دنیا برایم تا همیشه زمستانی می ماند!

درست مثل بهمن...

درست مثل امروز...

درست مثل خاطره های دور دست...

اما تو در برابر تمام نفرین های عالم چون سپری مقاوم ایستاده ای و من به تو تکیه کرده ام!

هنوز هم با عشق زنده ام!

هنوز هم با امید...

نه در گذشته پر می کشم و نه به اکنون می اندیشم!

می دانم امروز هرچه باشد، با هر خاطره ای، با هر اسمی، فردا با عشق و شوق، با شادمانی و نیک روزی، در انتظارم ایستاده!

در انتظار تو نیز هم...

آهای فردای نزدیک! در انتظار بمان که به تو بس نزدیکیم!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩

سالگرد

زمان آنقدر عجله داشت که نفهمیدم چگونه گذشت...

یک سال دیگر هم رفت!

سالهای با تو بودن...

با تو گریستن!

با تو لبخند زدن!

از خاطره ی سرنگون شدن کیک بر زمین و هلهله ی حاضرین و خنده های من وقتی تو چهره در هم کشیده و از آن اتفاق پریشان خاطر بودی، همان لحظه که با هیاهوی ما، اخم تو نیز به خنده بدل شد، از آن خاطره ی همیشه زنده در ذهن من؛ سالها می گذرد!

دوباره به عکسهایمان می نگرم...

کودک بودم یا جوان؟؟؟

خودم هم نمی دانم!

وقتی دست هایم را در دستان گرمت فشردی و به هم لبخند زدیم...

پیمان جاودانه ی ما با هم...

نقل های سپید و انوار رنگی...

هنوز هم زمان با همان شتاب و حتی سریع تر پیش می رود!

شادم که سایبانم تویی!

تو را تا همیشه دوست خواهم داشت...

با اخم ها و لبخندهایت...

با نزدیکی ها و دوری هایت...

با حرارت و سردی...

با هرچه هست و نیست و شاید روزی باشد یا نباشد...

باز هم دوستت خواهم داشت!

سپید پوش به حریمت ره یافتم...

به رفتن نخواهم اندیشید مگر چون حوریان، سپید پوش...

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩

حقیقت عشق

زمان چه به سرعت می گذرد!

هر روز در گذر لحظه ها و خاطره ها به این می اندیشم که خوشبختی چه چیز جز این می تواند باشد؟

چه چیز جز لبخند عاشقانه ی تو؟؟؟

شیرینی لبخندت، حرارت نگاهت و استقامت شانه هایت که آرامش لحظه های دلتنگی من است!

و این حقیقت خوشبختیست!

تا همیشه می خوانمت...

تو که معنای عشقی!

هر سال که می گذرد دلبسته تر از پیش جام عشق را از دستان تو بر می گیرم و می نوشم!

می خواهم تا زنده ام سایبانم باشی!

می خواهم تا توان سخن گفتنم هست، هر سال در چنین روزی در چشمهایت بنگرم و با لبخند بوسه بارانت کنم و احساسم را در پوششی از نور در شادمانی روز میلادت به تو هدیه کنم!

با من بمان که دلیل بودن منی...

همسفرم...

همسرم...

...

زادروزت خجسته!

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩

خاطرات ماندگار

سلام.

دلم واسه نوشتن توی وبلاگم تنگ شده بود اما هر وقت می خواستم بنویسم نمی تونستم!

می تونم بدون شک بگم اینا عوارض مستقیم گوگل باز و توییتر هست. حالا خوبه خودمو زیاد درگیر فیسبوک نکردم!!

یک هفته هست که امتحانا تموم شدن و تا زمانی که ببینم برا ترم تابستون چی ارائه میدن، خیالم ار درس و دانشگاه راحته. توی این مدت بیشتر توی دنیای مجازی پرسه می زدم، بیشتر می نوشتم، بیشتر می خوندم.  

ترم گذشته ی دانشگاه برام پر از خاطره های قشنگ بود. هرچند بدون حضور لیلا و با درسهای سنگینی که داشتم کمی بهم سخت گذشت اما موارد دیگه ای بودن که برام جذابیت ایجاد می کردن. همیشه می گفتم خدا خودش می دونه چطور جلوی دلسرد شدنمو بگیره و بهم امید بده تا محکم تر قدم بردارم.

مثل همیشه برای ثبت خاطره هام که سالها بعد با خوندنشون ثانیه های قشنگ گذشته و افرادی که درش دخیل بودن رو به یاد بیارم چند مورد رو اینجا می نویسم.

ترم پیش درس معادلات دیفرانسیل رو با آقای روئین تن که به نظر من واقعا مرد شایسته ای هستن برداشتم. چون ترمهای قبلتر هم درسهای دیگه رو با همین استاد گذرونده بودم یه چهره ی شناخته شده محسوب می شدم. جالب ترین خاطره ی من از اون کلاس این بود که فهمیدم تولد من و استاد دقیقا توی یه روز هست!‌ اول خرداد!!

امیدوارم مدیر گروهمون دست از لجبازی برداره و کلاسهای آمار رو هم به جای خانم معلمای نچسب با آقای روئین تن ارائه بده!

مبانی برق هم درسی بود که بدجوری ازش می ترسیدم! اما تونستم با کمک خدا پشت سر بذارمش. این درسم استاد خوبی داشت. آقای انصاری که هم دست نمره ی خوبی داره و هم خوب درس میده. یادم نمیره چقدر از کتابی که به عنوان منبع درسی معرفی شده بدش میومد. با اینکه بچه ها زیاد دور و بر استاد می رفتن اما یه حسی بهم اجازه نمی داد بیشتر از سلام و خسته نباشید با استاد حرفی بزنم!!!

شاید یه جورایی همرنگ جماعت بودنو بلد نیستم! چون دقیقا در همون شرایط استادی رو دوست داشتم که بین هم کلاسی هام محبوب نبود! دکتر سرور اونقدر با اصول و برنامه ریزی کار می کرد که همه کلافه شده بودن اما من اونقدر به ذوق اومده بودم که کمترین میزان تفاوتش رو توی یه جمله ی لیلا قبل از امتحان می شد دید!

همیشه عادتمه کتابهامو بسیار تمیز و مرتب نگه می دارم. اما برای اولین بار کتاب تجزیه و تحلیلم با شش تا ماژیک با رنگای مختلف علامت گذاری شده بود. قسمت به قسمت رو خلاصه برداری و نکته به نکته رو با دقت تفکیک کرده بودم. همین شد که اول لیلا با تعجب به کتابم نگاه کرد بعد بهم گفت : کتابتو خوردی یا خوندی؟؟!!

هرچند با تمام این تفاسیر اصلا از عملکرد خودم راضی نبودم و بعد از فاینال از دست خودم خیلی عصبانی شدم و بغضم گرفت، اما قشنگ ترین و بهترین خاطره ی کل دوران تحصیلم توی پیام نور تا حالا مربوط به همین کلاس و استادشه!

بعد از تموم شدن امتحانات دیگه همه چیز توی خونه ی جدید مرتب و درست سر جاشون قرار گرفته. می تونم بگم تمام و کمال مستقر شدیم و به همه چیز عادت کردیم. من که یه سری موارد خصوصا مربوط به نظافت خونه رو خیلی دقیق تر از قبل انجام میدم. شکر خدا همه چیز رضایت بخشه.

سه شنبه ی گذشته عروسی مصطفی بود. دوست صمیمی مجید و البته من. عروسی توی شهرستان نی ریز برگزار شد.

من و مجید و صبا برای عکاسی رفتیم نی ریز. عکاسی از عروس و داماد خیلی لذت بخشه خصوصا که هزار مدل ژست میشه پیشنهاد داد. حدود صدتایی عکس شخصی عروس و داماد و دویست تایی هم عکسهای مجلس و باغ و آرایشگاه و غیره گرفتیم که میشه ازشون دوتا آلبوم خوب درست کرد. منتظرم ببینم آخر کار از عملکردمون تا چه حد راضی خواهم بود!

یه بار دیگه به مصطفی و عروس گلش که هم نام خودمه تبریک میگم و براشون آرزوی خوشبختی دارم.

 

شاید نوشته ی بعدیم به همین زودیا باشه!

پس تا اومن موقع، در پناه خدا قلب

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

اسباب کشی - تولد

سلام.

این روزا به حدی سرم شلوغ بوده که اگر یه ثانیه وقت آزاد پیدا می کردم دلم می خواست نفس بکشم! حتی اگر گاهی کاری برا انجام دادن نداشتم به حدی ذهنم درگیر بود که هنگ می کردم!!

ایام امتحانات میان ترم از یه طرف، عوض کردن خونه و اسباب کشی از یه طرف دیگه، فوت عمو حسام و یه سری کسری های پروژه هام و غیره و غیره همه باعث شده بودن از اینترنت فقط دقیقه ای اونم به الزام استفاده کنم رو هم اضافه کنید.

هفته ی گذشته درست همچین روزی بود که اسباب کشی داشتم. اونم ضرب العجلی و بعد از دو روز کلاس و امتحان که باعث شده بود وسائلم اونقدر در هم بسته بندی بشن که مجبور باشم برای باز کردنشون خیلی ریز بین باشم! هنوز یه مقدار زمان لازمه تا همه ی ریزکاریای خونه تموم شه! مثل طبقه زدن کمد، نصب مهتابی و رنگ زدن نرده حفاظ هایی که با کمک امیر به پنجره ها جوش داده شد و...

دلم واسه مجتمع سرسبزی که توش بودیم تنگ میشه. هرچند آپارتمان طبقه ی چهارم و بدون آسانسور و خیلی کوچکی بود اما دوستش داشتم.

با همسایه ها رفت و آمدی نداشتیم اما محیط آرام و نگهبانی دائم و مسیر خوبی که داشت و در دسترس بودن مغازه های مختلف که در مواقع ضروری لازم میشن باعث شد خاطره ی قشنگی ازش توی ذهنم بمونه.

الان دیگه توی مجتمع نیستیم. نقل مکان کردیم به یه واحد از یه آپارتمان 3 طبقه ی 7 واحدی، تا حد مناسبی بزرگتر از آپارتمان قبلی اما این بار طبقه ی هم کف و با همسایه های بی نظیری که هیچ کدوم هم سن و سال ما نیستن!!

همسایه هامون الان همه بازنشسته هستن و بسیار خوش برخورد. هرچند زیاد با همسایه ها معاشرت نمی کنم اما بی نهایت براشون احترام قائلم چون خوبیشون رو توی همین یه هفته بهم ثابت کردن.

طبقه ی هم کف یه ایراد اساسی داره اونم اینه که تمام پنجره هاش حفاظ می خوره و شبیه زندان میشه. اما با در نظر گرفتن محاسنش این مورد قابل چشم پوشی هست.

از این به بعد چون هزینه هامون یه مقدار بالا میره باید حساب و کتاب مخارج رو خیلی دقیق تر و محدودتر ببندیم و چاشنی مراعات رو به زندگی اضافه کنیم.

به هر حال با تمام سختی هایی که توی این مدت پشت سر گذاشتیم الان احساس خوبی دارم و امیدوارم این احساس موندنی باشه.

 

امروز آخرین روز از ماه اردیبهشت هست. یعنی فردا اول خرداد، سالروز تولدمه!! یه سال دیگه از عمرم گذشت.

همینجا خدا رو به خاطر تمام محبت هاش توی سالهای گذشته شکر می کنم و ازش می خوام که هرگز سایه ی لطفش رو از سر من و اعضای خانواده و دوستانم بر نداره.

 

برای همه آرزوی ایام شیرین دارم.

به امید دیدار

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸

تبریک نوروز + لینک دانلود کتاب خاطرات یک خون آشام

سلام.

حس تکراری هر ساله تمام وجود منو پر کرده! گذشتن یه سال دیگه و اومدن یه سال جدید!

هرچند زیاد حس جالبی نیست اما به خاطر نو شدن طبیعت، نو شدن افکار (البته اگر بشه باورش کرد!) و نو شدن تمام کهنگی ها منم لبخندمو تازه می کنم و نوروز رو به همه ی دوستای خوبم تبریک میگم.

امیدوارم سال نو سالی سرشار از شادی، موفقیت و پیروزی برای همه باشه و همساز نسیم بهاری عطر آزادی هم مشام میهن رو پر کنه.

توی سالی که گذشت خاطره های زیادی به دفترچه ی عمرمون اضافه شد. تجربه های جدید و شیوه های تازه! خاطره هایی که با رفتن سال نمیرن و توی ذهن ما باقی می مونن. خوشحالم که خاطره های سال 88 برای من و خانواده ناخوشایند نبوده و خدا رو شکر می کنم که یه سال دیگه رو در کنار همه ی اعضای خانواده به سلامت سپری کردم.

قبل از لحظه ی سال تحویل، مکرر، و در هنگام و بعد از اون هم بی وقفه از خدا می خوام که لحظه های با هم بودن رو از ما نگیره! ازش عمر کوتاه اما پربار و شیرین می خوام که به نظر من خیلی خیلی بهتر از عمر بلند و ناخوشایند هست! امیدوارم این آرزوی منو بشنوه و نادیده نگیردش!

برای همه ی دوستای خوبم بهترین آرزوها رو دارم و امیدوارم توی لحظه ی قشنگ سال تحویل ما رو از دعای خیرشون بی نصیب نذارن. (خصوصا وقت زمزمه ی "حول حالنا الی احسن الحال!!")

---

توی پست قبلی وبلاگم گفته بودم که کتاب خاطرات یک خون آشام رو برای دانلود میذارم روی وبلاگ. الان سری کامل کتابها و داستان کوتاهش رو به زبان اصلی دارم و اتفاقا خودم دارم به فارسی ترجمه می کنم که اگر به سرانجام برسه و از نتیجه راضی باشم حتما اینجا هم نتیجه رو انعکاس خواهم داد.

البته از روی نظرات دوستان چیز زیادی رو نمیشد حدس زد چون اغلب نظرات تبلیغاتی شدن و ربطی به موضوع نوشته ندارن اما با بررسی آمار بازدید کننده ها می تونستم خیلی ساده بفهمم که چه تعدادی از دوستان تمایل به مطالعه ی کتاب "خاطرات یک خون آشام" داشتن و بر همون اساس هم توی این پست به عنوان عیدانه ی نوروز سری کامل زبان اصلیش رو هم به صورت زیپ و هم تک تک برای علاقه مندان میذارم و امیدوارم که خوششون بیاد.

برای دریافت مجموعه پنج گانه و داستان های کوتاه "خاطرات یک خون آشام"  نوشته ی خانم "Lisa J. Smith" به صورت کامل و زیپ شده با حجم 11 مگابایت که روی گوگل سایتز آپلود شدن می تونید به لینک زیر مراجعه کنید:

 

دانلود مجموعه ی 5 جلدی خاطرات یک خون آشام به همراه سه جلد داستان کوتاه و تعدادی از پوسترهای مجموعه داستان اثر "ال.جی. اسمیت" به صورت زیپ شده با حجم 11 مگابایت

 

برای دانلود این مجموعه به صورت تک تک (بدون پوستر) می تونید از لینک های زیر استفاده کنید:

 

1-          خاطرات یک خون آشام، کتاب اول،  The Awakening (حجم 728 کیلو بایت)

2-          خاطرات یک خون آشام، کتاب دوم، The Struggle  (حجم 642 کیلو بایت)

3-          خاطرات یک خون آشام، کتاب سوم، The Fury  (حجم 499 کیلو بایت)

4-          خاطرات یک خون آشام، کتاب چهارم، Dark Reunion  (حجم 540 کیلو بایت)

5-          خاطرات یک خون آشام، کتاب پنجم، The Return – Nightfall (حجم 1.58 مگابایت)

6-          خاطرات یک خون آشام، داستان کوتاه، Blood Will Tell  (حجم 560 کیلوبایت)

7-         خاطرات یک خون آشام، داستان کوتاه، Bonnie and Damon After Hours (حجم 198 کیلوبایت)

8-         خاطرات یک خون آشام، داستان کوتاه، Matt and Elena First Date (حجم 232 کیلو بایت)

 

To the ones who don’t know Persian:

 

You can download the printable version of "The Vampire Diaries 1-5 + Short Stories" English E-books written by "L.J. Smith" for free from this link (uploaded on google sites):

 

 "The Vampire Diaries 1-5 + Short Stories + Posters & Wallpapers" (the zip version 11 MB)

 

Or you can download them one by one (without the Posters & Wallpapers) from these links:

 

1.  L.J. Smith - Vampire Diaries 01 - The Awakening --- (728 KB)

2.  L.J. Smith - Vampire Diaries 02 - The Struggle --- (642 KB)

3.  L.J. Smith - Vampire Diaries 03 - The Fury --- (499 KB)

4.  L.J. Smith - Vampire Diaries 04 - Dark Reunion (540 KB)

5.  L.J. Smith - Vampire Diaries 05 - The Return – Nightfall --- (1.58 MB)

6.  L.J. Smith - Vampire Diaries - Short Story - Blood Will Tell --- (560 KB)

7.  L.J. Smith - Vampire Diaries - Short Story - Bonnie and Damon After Hours --- (198 KB)

8.  L.J. Smith - Vampire Diaries - Short Story - Matt and Elena First Date --- (232 KB)

 

 

ایام به کام و نوروز خجسته

به امید دیدار

 

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

Anniversary

سلام.

ایام امتحانات گذشت و فرصتی شد تا به فکر یه پست وبلاگی بیوفتم.

چند وقتی بود که سعی می کردم وبلاگ رو از حالت کاملا شخصی خارج کنم و البته از این حالت راضی بودم اما هر از مدتی بد نیست یه پست شخصی هم روی وبلاگ گذاشت! حداقل واسه تجدید خاطرات!

دیروز سالگرد عقد من و مجید بود. ما این خاطره رو با یه شام دو نفره و لبخند رضایت از سالهای گذشته ی در کنار هم، جشن گرفتیم و خدا رو به خاطر همه ی محبت هاش سپاس گفتیم.

با تمام وجود از خدا می خوام که همه ی همسران در کنار هم خوشبخت و رضایتمند باشن و با اعتماد و علاقه شاد و شیرین زندگی کنن.

راستی چطورید با خوشه های یارانه ای؟؟ من که یه مقدار شوکه شدم وقتی نتایج رو دیدم. تعجب آور بود هرچند مهم نبود. چون فکر نمی کنم پولی که شاید (و نه حتما!!) برای جبران تورم ناشی از  برداشتن یارانه ها به مردم پرداخت میشه در مقابل تورم حاصل چیز چشم گیر و قابل توجهی باشه! به نظرم فقط مایه ی خجالته!!

جالب بود که خانواده هایی با داشتن کلی ملک و املاک جزء خوشه ی یک و دو بودن و خانواده هایی که از مال دنیا چیزی جز اندوه نداشتن جزء خوشه ی سه! خنده دار یا شایدم بهتره بگم گریه آور بود! (نمونه هاییشو خودم دیدم و متعجب شدم!)

ما که بدون داشتن خونه و ماشین و ملک و املاک جزء مرفهین بی درد جامعه یا به بیانی هم رده با آقای محصولی و امثالهم بودیم!!!! شما چطور؟

این نیز بگذرد...

لیلا دوستم بعد از ازدواجش ساکن شهر ماشینی تهران شده و صبح که باهاش تلفنی صحبت می کردم گفت واقعا خسته شده و دلش می خواد برگرده شیراز! در همین راستا من تصمیم گرفتم یه سفر برم تهران پیشش! احتمالا واسه سه شنبه شب تهران باشم. اولین سفر راه دوری که قراره بدون همراه و تنها تجربه کنم هرچند دلم می خواست مجید همراهم باشه اما حاضر نیست دو روز مرخصی رد کنه و با من بیاد! فقط چون تهران برای من شهر غریب نیست و بیشتر از شیراز اونجا قوم و خویش و دوست و آشنا داریم بهم اجازه ی سفر تنهایی داده!

توی این سفر قصد دارم بیشتر وقتم رو با لیلا بگذرونم و شاید برای کم کردن دلتنگی با عمو ها و عمو زاده هام هم دیداری تازه کنم. البته هنوز برنامه ریزی دقیقی نکردم و باید ببینم شرایط چطور ایجاب می کنه.

این روزا یه سری کارای عکاسی هم داریم. کم کم دارم به این نتیجه می رسم که یه آتلیه داشتن می تونه چقدر جذاب باشه. البته الانشم داریم منتها از نوع سیار هست! من و مجید با هم تا حالا چندین مورد مختلف آلبوم عکس آماده کردیم که صاحبانشون کلی راضی بودن و این برامون خیلی خوشایند بوده و البته برای مشتری هامونم خیلی خوب و به صرفه! چون هم قیمت های خیلی متفاوت و مقرون به صرفه و هم کیفیت خیلی بهتری نسبت به آتلیه های سطح شهر داشتیم.

امیدوارم بتونیم گسترشش بدیم و از حالت سیار و خصوصی خارجش کنیم و ثابت و عمومی فعالیت کنیم. هرچند همین الانم اگر کسی از بین همشهری ها و دوستان سفارش داشته باشه با تجهیزات کامل و تخفیف ویژه در خدمتشون هستیم! چشمک

 

توی پست بعدی وبلاگم سعی می کنم خاطره ی سفر تنهاییمو بنویسم. البته اگر بتونم برم!!

راستی...

آبجی صبا هم بعد مدتها وبلاگش رو به روز کرده. می تونید نوشته هاش رو از اینجا بخونید.

روزهای زمستونیتون شیرین و شاد باشه

به امید سلام دوباره

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸

سالی نو برای من

بهار که می رسد، سال نو می شود. اما آغاز سالهای زندگی هر فردی همان روزیست که برای نخستین بار چشمهایش را گشود و از دیدن دنیای اطرافش حیرت زده شد! شاید از شوق و شاید هم از پشیمانی آمدن به این خاک بی امان گریست! سپس چشمهایش را بست تا با خود فکر کند و دریابد که آیا آنچه دیده حقیقت دارد یا نه!

سال برای من هم دو بار نو می شود! هر دو بار در بهار! فروردینش که برای همه پیام آور آغازی دوباره است و خرداد برای من! و برای تمام فرزندان خرداد!

امروز، نخستین روز از خرداد ماه، نخستین سلام آخرین ماه بهاری، سالگرد نخستین روز نفس کشیدن و دیدن و شنیدن من، آغاز تمام خواستن ها و نخواستن هایم، اشک ها و لبخندهایم، تعجیل و صبوری هایم، بودنم، با عشق، اشتیاق، حیرت و هر آنچه با آمدن من آمدنی شد، امروز سالگرد تولد دختریست از جنس احساس!

خرداد را همیشه دوست داشتم. نه چون ماه آمدن من است! بلکه چون دارای خصلت زیبای پرواز در اوج آسمان های خیال انگیز و رویای شیرین دوچهره ایست که هر دو صورتش زیبای زیباست!

---

 سلام.

درست فهمیدید! امروز روز تولدمه.

وظیفه ی خودم می دونم که از مادرم به خاطر تحمل همه ی سختی هایی که تولد من براش بوجود آورده تشکر و عذرخواهی کنم.

از پدرم برای تمام زحمتایی که برای در رفاه بودن و شاد بودن من به جون خریده سپاسگزارم.

از همه ی اعضای خانواده که تا حالا 24 سال همه ی خوبی ها و بدی های منو تحمل کردن و در هر شرایطی پشتیبانم بودن ممنونم.

خوشحالم که یک سال دیگه رو به خیر پشت سر گذاشتم. آرزو می کنم که سالهای آینده هم به خوبی و خوشی سپری بشن.

راستی، خرداد با همه ی قشنگی هاش یه ایراد داره! اونم اینه که فصل امتحان هست و دردسراش!

امیدوارم اونایی که با امتحانات درگیرن موفق باشن.

شاد و سربلند باشید.

---

پ.ن.1. داداشم سنگ کلیه گرفته و توی چند روز اخیر خیلی ناراحتی کشیده! برای سلامتیش دعا کنید.

پ.ن.2. از همه ی دوستانی که به هر شیوه ای تولدم رو تبریک گفتن سپاسگزارم.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧

هراس!

سلام.

خیلی اتفاقی چشمم به تقویم افتاد و به خاطر آوردم که آذر ماه، ماه تولد سایبان عشق منه! سایبان عشقم یه کماندار هست با خصوصیات یه دو پیکر! یه سایبان آذری که نویسنده اش بانوی خرداد هست!

درسته از روز پنجم آذر چندین روز گذشته اما سالگرد تولد سایبانم رو با تاخیر هم که شده بهش تبریک میگم! رفتی تو 6 سال، خونه ی نازنین من! عمرت طولانی باشه، طولانی تر از عمر من!

***

این روزا از نظر ذهنی به هم ریخته ام. یه کم روحیمو از دست دادم. کمتر می خندم و حتی کمتر از خونه بیرون میرم. یه جورایی عصبی شدم و حس می کنم ممکنه از این بابت خدای نکرده یه وقت کسی رنجیده خاطر بشه. اما تمام این کسالت ها موقتی هست. شاید یه هراس درونی...

راستی گفتم هراس یادم به بازی ترس ها افتاد که ویدا بانو دعوتم کرده بود درش شرکت کنم!

خوشبختانه من هیچ وقت از تاریکی و لولو و چیزای مشابه نترسیدم. اتفاقا برعکس عاشق تاریکی بودم خصوصا وقت خواب! شب که میشه هنوزم مثل بچگی هام همه جا رو تاریک تاریک می کنم! اصلا نمی تونم شب رو زیر نور چراغ بخوابم!

اما فکر می کنم تنها بودن توی یه محیط غریب و نا امن خصوصا توی تاریکی یه مقدار ترسناک باشه!

ترس از شکست هم چیزی هست که مدتهاست در ذهن و دلم به وجود اومده. درست از زمانی که اعتماد به نفس بی نهایتی رو که داشتم با دلایل مسخره از دست دادم! اما این ترس باعث نمیشه از همه چیز کنار بکشم. فقط یه مقدار استرس بهم وارد می کنه! استرس و فشاری که ترسم رو از اینکه نتونم اونی که باید باشم، باشم، افزون می کنه!

نمی دونم چرا حس می کنم مرگ اصلا ترسناک نیست. البته مرگ برای خودم! اگرچه توی موقعیتش نبودم که مطمئن بشم واقعا ازش نمی ترسم، اما با باوری که از مرگ دارم، به نظرم چیز ترسناکی نمیاد. با همه ی این تفاسیر، مرگ سخت رو دوست ندارم. از این که زمین گیر و بیمار یا سربار دیگران باشم می ترسم! واسه همین همیشه از خدا عمر کوتاه ولی مفید و در سلامت و صحت طلب کردم و می کنم!

در ضمن، از مرگ با ذلت و خواری هم می ترسم! همیشه دلم یه مرگ با عزت و افتخار، در کمال آرامش و بدون سختی می خواد. جوری که اگر قرار باشه کسی ازم یاد کنه، به نیکی یاد کنه!

در کنار اینایی که گفتم، برای من ترسناک ترین هراس، از دست دادن عزیزانم هست! درست مثل یه کابوس زجر آور که حتی نمی خوام بهش فکر کنم! فکری که برام دیوانه کننده هست. هرچند همیشه لطف خدا رو در نظر می گیرم و اونو عزیزترین عزیز نامیرا می دونم! به هر حال بزرگترین آرزوم اینه که اونقدر عمر نکنم که عزیزی رو از دست بدم!

از اینکه مبادا کسی رو برنجونم یا باعث ضربه خوردن یا صدمه دیدن کسی بشم هم می ترسم. اینکه کاری کنم که از شرم نتونم سرم رو بالا بگیرم، خطایی که عذرخواهی کردن به خاطرش برام سخت باشه، اینکه کسی به انگشت اشاره منو نشونه بگیره و با تنفر یا خشم بهم نگاه کنه، بدنامی و سرافکندگی، اینا برام ترسناکه!

شاید توی موقعیت های خاص، چیزای دیگه ای هم وجود داشته باشه که ازش هراس داشته باشم. اما این ترس خودش رو توی همون شرایط نشون میده. به همین دلیل الان چیز خاص دیگه ای به ذهنم نمی رسه. عمده ی ترس من از همینایی هست که گفتم!

***

امروز همراه لیلا برای مصاحبه ی شغلی رفتم شرکت افزار کیمیا. توی راه برگشت نمره های بچه هام رو هم تحویل آموزشگاه دادم. همه پاس شدن!

دوست دارم لیلا یه شغل خوب پیدا کنه تا از اون درمانگاه مسخره بیاد بیرون. کار کردن واسه سپاهی ها خصوصا اگر عضو رسمی گروهشون نباشی اصلا دلچسب نیست! حالا می خواد توی درمانگاه باشه می خواد هر جای دیگه!

لیلا دوست داره با هم کار کنیم. یعنی یه جا با هم همکار باشیم. منم دوست دارم. اما فعلا که تمام تفکر شغلیم شده تدریس! یه شوق، یه عشق!

شاید فردا که درسمون تموم شد و جفتمون شدیم دوتا خانم مهندس، یه جا همکار هم شدیم! من که فعلا اونقدر اطلاعات مهندسیم ناقص هست که اگر واسه کار توی یه محیط صنعتی برم تا راه بیوفتم ممکنه به عنوان مهندس بی سواد مشهور بشم! پس بهتره یه کم صبر کنم! (عدم اعتماد به نفس رو خودم می تونم در خودم ببینم! شما هم می بینیدش؟؟!!)

سر درد بدی دارم! نیمه شب شده، جمعه هم امتحان دارم و هنوز هیچ مطالعه ای نداشتم! پس بهتره با چندتا پی نویس طومار نوشته های امروزم رو ببندم: (اگر خود پی نویس ها طومار نشن!!!)

پ.ن.1. نمایشگاه جواهرات در محل دائمی نمایشگاه های شیراز برپاست. فرصت بشه حتما برای بازدید میرم.

پ.ن.2. ظاهرا توی دانشگاه شیراز و تهران یه خبرایی بوده. دانشجوها دوباره گرد و خاک کردن! خوب مردم به تنگ اومدن دیگه! اعتراض هم اغلب از میون قشر دانشجو ریشه می گیره!

پ.ن.3. جمعه مراسم نامزدی پسر خالم هست. متاسفانه نمی تونم برم! همینجا دامادیشو بهش تبریک میگم. علی جان (بهنام گلم) خوشبخت باشی!

پ.ن.4. تولد هما و سونای عزیزم هم مبارک باشه.

مثل همیشه از همه التماس دعا دارم.

شاد و سلامت باشید

به امید دیدار  

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧

آنچه در این ایام گذشت...

ستاره که می دمد،

نسیم که می وزد،

سکوت که می شکند،

بلبل که می خواند،

نبض وجودم به یاد تو می زند!

رود زندگی در رگ هایم با عشق تو جریان می گیرد!

امان از نبودنت!!!

آن دم که نیستی، بی فروغ ترین ستاره ام!

راکد ترین مرداب!

بی عبور ترین مسیر!

زمستانیم بی تو!

خزان هم اگر باشد!!!

آغوش گرم تو را می طلبم!

خورشید چشمانت را!

مهربانی دستانت!

و عاشقانه ترین بوسه های عاشقانه را!

تو را می طلبم تا بهار شود این خزان زمستان صفت!

با من بمان...

***

سلام.

از 18 آبان که نامرئی شده بودم تا حالا حس نوشتن نبود! دلم می خواست، اما قلمم خشک شده بود انگار!!

اتفاقای زیادی افتاد که بعضی توی خاطرم موندگار شدن و بعضی هم فراموش!

مثلا اولین حقوقم رو بعد از کمتر از یک ماه (هفته ای دو روز و هر روز 4 ساعت!) کار توی مهد گرفتم. 28 تومن ناقابل!! خوب بود. هرچند چیز زیادی نیست اما من 99% این کار رو برای کسب تجربه قبول کردم وگرنه تدریس توی مهد و آموزشگاه درآمدی نداره که بشه به دید شغل بهش نگاه کرد. اما خداییش پولی که با زحمت خودم به دستم میاد واقعا دلچسب تره. حتی اگر یه پنج زاری چکش خورده باشه!

ماشالا شیطنت بچه های مهد اونقدر زیاده که گاهی خیلی زیاد احساس خستگی می کنم. از یه طرف نسبت به بچه ها حس قشنگتری پیدا کردم و از طرف دیگه دقیقا برعکس! ببینید چه تناقضی!!!

اما از اتفاقای بد سال 87 که تا حالا کشیده شده، هنوز چیزی از چهلمین روز فوت زن دایی کوچک مادرم نگذشته بود که زن اون یکی داییشونم فوت شد! امروز مراسم تشیع بود!

یه برنامه ی گردش رو می خواستم بعد مدتها ترتیب بدم که نمی دونم تا چه حد ممکن میشه! حداقل واسه فردا که جمعه هست!!

البته از بس سر کلاسای آقای هنرکاری که روزای جمعه هست غیبت داشتیم، جمعه ی پیش رو به من و لیلا گفتن: خانما شما خیلی غیبت دارید!!

البته غیبت توی دانشگاه پیام نور چیز مهمی نیست. اونم واسه یه درس تمام تستی. اما حضور توی کلاس می تونست در یادگیریمون موثر باشه!

اگر جمعه برنامه ی گردش جور بشه بازم کلاس بی کلاس! چون نیاز دارم قبل از امتحانا یه آب و هوایی عوض کنم و روحیه بگیرم. لیلا هم مثل من! خصوصا که شرایط روحی خیلی به هم ریخته ای داره!

راستی، نمایشگاه گردشگری هم برگزار شد. چندان دلچسب نبود. منهای یکی دوتا غرفه ی صنایع دستی، تقریبا اغلب غرفه ها رو آژانس های مسافرتی گرفته بودن که تور این ور و اون ور رو تبلیغ کنن! سالن ها اغلب تکراری بود و چیز تازه ای هم اونقدر که به چشم بیاد نداشت! فقط اسم آژانس مسافرتی ایکس شده بود ایگرگ! شاید هم دوتا تور کمتر یا اضافه تر داشت!

نمایشگاه کامپیوتر و نمایشگاه جواهر آلات باید توی همین ماه باشه، اگر اشتباه نکنم. امیدوارم اونا حرف واسه گفتن داشته باشن!

امتحانای پایان ترم نزدیکه و من از برنامه هام حسابی عقبم! کاش همه چیز خوب پیش بره تا بتونم کسری ها رو جبران کنم.

---

پ.ن.1. چون هوا سرد شده و سردتر از اینم میشه، دیروز رفتم پارچه گرفتم تا پالتو بدوزم. باید عجله کنم وگرنه خیاط واسه آخر زمستونم بهم تحویلش نمیده!!!

قصد دارم یه پالتوی بلند راسته بدوزم. یه چیز شیک که به قیمتش بیارزه! آخه ظاهر امر خیلی گرون در میاد! از پالتو های آماده که خیلی گرون تر! البته من از لباسای آماده زیاد خوشم نمیاد! همشون یه مشکلی دارن! نه اینکه سایز بندی هاشون همه یکنواخت هست، لباسی که به سایز خودم دوخته بشه شیک تره!

 

پ.ن.2. بعد از گذشت این مدت، از داشتن گوشی سونی اریکسون P1i راضیم. (جالب توجه اونایی که می خواستن بدونن این انتخاب رضایت بخش بوده یا نه! اگر از قیافه ی این گوشی خوشتون میاد، کاراییش به نظر من خوبه. می تونید با اعتماد بیشتری بخریدش!)

 

پ.ن.3. تولد داداش رضا (هفتم آذر) و آبجی سحر گلم (هیجدهم آذر) هم مبارک! داداشی و خواهر گلم ایشالا همیشه سلامت و شاد باشید.

 

پ.ن.4. از لحظه های پاییزیتون لذت ببرید! زمستون نزدیکه!

شاد باشید

التماس دعا 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧

باران! خرید! نمایشگاه! تولد!

آسمان تا کی صبوری می تواند داشتن؟

تا به کی اندوه دلتنگی به دل انباشتن؟

تا کجا دور از تو در تنهایی خود سوختن؟

دیدگان خسته ی خود را به فردا دوختن؟

باز ابری می شود پهنای چشم آسمان

بغض بارانی شدن را می شکافد بی امان

می زند باران و صدها رود جاری می شود

بی گمان او هم دچار بی قراری می شود

گرچه دارد عاشقی در آسمانها عالمی

آسمان هم طاقتی دارد، خدایا مرحمی!

 

سلام.

اخیرا به فی البداهه نویسی علاقه مند شدم. اگر ایرادی توی شعرهام هست (که بدون شک هست!) به بزرگواری خودتون ببخشید و منو از راهنمایی هاتون بی نصیب نگذارید!

این هفته هفته ی پر برکتی بود. چون بعد از مدتها آسمان رحمت الهی رو به خاک تشنه هدیه داد. باران اونقدر زیبا و شورانگیز در حال باریدن بوده و هست که احساس رو برانگیخته می کنه و آدم عاشق و عاشق تر میشه!

دلم می خواد به جبران خشکسالی گذشته امسال سال پربارانی باشه. البته امیدوارم خدا نگاهش رو از هیچ فردی (خصوصا افرادی که سقف سرشون سقف کبود آسمان هست!) بر نگردونه!

احتمال قریب به یقین از هفته ی آینده اگر مشکلی پیش نیاد علاوه بر تدریس توی آموزشگاه، توی یه مهدکودک هم تدریس می کنم. اما این بار برعکس آموزشگاه که رده ی سنی بچه ها تقریبا بزرگسال هست، بچه های مهد کودک بین 2 تا 5 ساله هستن و این مساله ذهن منو درگیر کرده که به بچه های مهد چطور باید تدریس کرد!

یکی دوتا از دوستام گفتن که کار مشکلی رو قبول کردی! خودمم قبول دارم که کار با بچه هایی که هنوز زبان مادریشونو هم به سختی حرف می زنن ساده نیست اما فکر می کنم می تونه جالب باشه! تجربه کردنش ضرری نداره! تدریس همه مدلیش زیبا و دوست داشتنی هست. من از پسش بر میام!

و اما بعد...

بالاخره بعد از مدتها تونستم تصمیم بگیرم و یه گوشی انتخاب کنم. دیروز همراه مجید و صبا رفتیم و یه P1i سونی اریکسون خریدیم. توی 24 ساعت اخیر که از عملکرد و سرعتش راضی بودم. امیدوارم بعد از اینم همینطور باشه.

حدود یک سال پیش با اسرار مجید و بچه ها یه سیم کارت ایرانسل گرفتم و با گوشی قدیمی مجید که سامسونگ X100 بود و اتفاقا مشکل هم داشت راهش انداختم. تلفن همراه برام اهمیتی نداشت که بخوام براش هزینه کنم! اوایل حتی یادم می رفت که از خونه برش دارم! مجید خودش یه سونی اریکسون K750i گرفت و هنوز ازش استفاده می کنه و راضی هم هست. اما من توی این فاصله به خاطر خراب بودن گوشی سامسونگ که اتفاقا دوستش داشتم، گوشی های ساده ی دیگه ای رو هم تجربه کردم. یه مدت گوشی سونی اریکسون j100 دستم بود، بعد از اون یکی دو روز رو با یه نوکیا 6100 سر کردم و آخر سر هم نوکیا 1100 که به نظر من یه گوشی مناسب بود. چون تا قبل از این برام مهمترین خصوصیت گوشی تلفن همراه، توانایی مناسب در برقراری تماس و ارسال و دریافت پیام بود و بقیه ی امکاناتش زیاد برام مهم نبود، ازشون راضی بودم. اما عقیده داشتم که اگر قرار باشه هزینه ای رو بپردازم و خودم یه گوشی بخرم باید در حد ممکن بهترین رو انتخاب کنم! به همین دلیل P1i به نظرم مناسب اومد و خریدمش!

علاوه بر اون، مجید هم بالاخره دوربین مورد علاقه خودش رو خرید. (Canon 450D) یه دوربین ایده آل و مناسب! حالا احتمالا فرصت های بیشتری برای به روز کردن فتوبلاگ خواهم داشت.

هرچند برای خریدن گوشی و دوربین نزدیک به یک میلیون و دویست هزار تومان هزینه کردیم که اتفاقا مقداریش هم وام بود، اما من کاملا راضی هستم. خصوصا که مجیدم مدتها بود به خرید دوربین فکر می کرد و خودم هم به یه گوشی خوب نیاز داشتم. فکر می کنم ارزشش رو داشته! امیدوارم بعد از این هم نظرم همین باشه که الان هست!

راستی تا یادم نرفته...

1- نمایشگاه کتاب شیراز هم دائر شده. طبق معمول چند ساله ی اخیر، مکانش شهرک گلستان، نمایشگاه بین المللی فارس هست.

2- خواهرم (صبا) با دوتا از دوستاش از 20 تا 26 آبان توی نگارخانه ی آبگینه که توی بلوار چمران هست یه نمایشگاه نقاشی خواهند داشت. هرچند هر سه تازه کار هستن اما دیدن نقاشی هاشون خالی از لطف نیست!

صبا سفارش کرده بگم که...

واسه دیدن نمایشگاه، همه دعوتید!

3- روز 12 آبان تولد مادر عزیزم هست. از همین حالا سالگرد تولدشون رو تبریک میگم و امیدوارم تا هستم سایه ی محبت و لطفشون بر سر همه ی ما برقرار باشه.

برای همه روزهای خوب و شیرینی رو آرزو می کنم و برای زمین تشنه هم باران کافی

شاد و پایدار باشیدقلب 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

دل دیوانه!

گاهی آنقدر غمگین و دلتنگ می شوم که چشمانم بارانی می شود!

اشک که از رو نمی رود! می بارد و می بارد! اما چه فایده که انگار آرامشی در کار نیست!

حس غریبانه و تلخی که بر قلبم سنگینی می کند، می آزارد تمام وجودم را، اما راه گریزی نیست!

ذهنم راست می گوید! دیوانه ام انگار! خیال پرداز واژه های سنگین! همین احساس، همین سادگی، همین دلبستگی هاست که گاهی دلم را می شکند!

بارها به قلبم نهیب زدم که آهای! این همه حساس نباش! گاهی سخت بودن هم بد نیست! اما مگر به خرجش می رود این دل دیوانه!!!

باز احساساتی می شود! باز به لرزه می افتد! باز سرعت می گیرد و با شتاب می تپد!

دل دیوانه! با توام!! نمی شنوی مگر!؟ کمی آرامتر! نفسم برید!!!! به گرد پایت نمی رسم و به خاک می افتم! چنین شتاب نکن!

دل دیوانه!! با توام! درنگ کن!! خودت را با دستان خودت می شکنی! دیوانه ای دیگر! از دیوانگان جز این انتظاری نمی رود!

و من قربانی دیوانگی های توام!

می شکنم!

می سوزم!

می خشکم!

فرو می ریزم!

آه!

گریه امانم نمی دهد!

نه! نمی شود اینگونه! نمی شود!

دستانم سرد سرد شده. چشمانم بی نور! لبخندم کجا گریخته که بر لبان خشکیده ام سرور یخ زده! لکنت گرفته ام! افسوس!

فایده ندارد اینگونه زیستن! چه سود اگر ماهیت زندگی این باشد! تو پر حرارت و تمام دنیا سرد! تو سرد و تمام دنیا آتشین!

دلم گرفته!

نگو چرا!

بی امان می تپد که کاش می ایستاد!

کاش...

کاش...

کاش...

بی شکیبم! نفسی نمانده! باز هم تکرار! نمی خواهد درس بگیرد این دیوانه ی زنجیری!

به چوب و فلک هم عادت کرده انگار!

آهای! قلب حساس و رنجور من!!

یا درس بگیر و عاقل شو، یا سکوت کن و بایست! کافی است دیگر اینگونه تپش!

به بند می کشمت! به سویت سنگ می پرانم اگر در دیوانگی هایت شریکم کنی!

دل دیوانه...

خسته ام!

از خودم!

از تو!

بس است!

تو را به خدا بس است...

 

******

سلام.

راستش الان خیلی خوب نیستم! یه سری مسائل پیش اومد که تا حدی ذهنمو به هم ریخت و شاید اشتباهی که نباید رخ می داد رخ داد و هرچی تلاش کردم خودمو آروم کنم و بهش فکر نکنم نشد! شاید ظاهرش اونقدرا هم مهم نبود اما کلا آدم حساسی هستم، خصوصا در رابطه با اطرافیانم و افرادی که دوستشون دارم! و از این بابت خیلی به هم ریختم. نه مقصر بودم و نه بی تقصیر، اما مسلما راضی به پیش اومدنش نبودم!

دوست ندارم دربارش بحث کنم چون بیشتر از اینی که هست درب و داغونم می کنه!

نمی دونم، شاید حس کردم با آپدیت کردن وبلاگ یه کم آروم تر میشم! با به یاد آوردن خاطره های خوب!

این دو هفته که مجیدم شیراز بود به یاد موندنی ترین لحظه ها رو پشت سر گذاشتیم. دو هفته ی خاطره انگیز! حسابی گردش و گشت و گذار! شیطنت ها کردیم! البته از اونجایی که یه کوچولو کسالت داشتم نتونستم اونقدر که دلم می خواست آتیش ببارونم!!!! الانم از درمانگاه برگشتم! کج نشستم راستش!!!! 4 تا آمپول جانانه زدم که به نظر من با همه ی دردش از قرص و دارو مصرف کردن خیلی بهتر هست! 

کاش مجیدم بود! در حضورش هر دردی برام قابل تحمل میشه و همه ی لحظه ها شیرین میگذرن!

علاوه بر ایام هفته که حسابی توی شهر گردش کردیم، جمعه ی پیش با بچه ها رفتیم خارج از شهر. هرچقدر بگم خوش گذشت کم گفتم! روی هم آب پاشیدیم، شب تا صبح با هم کل کل کردیم! دم صبح هوا سرد شده بود تازه لیلا و راضیه رفتن بخوابن! چه با نمک بود وقتی برپا گفتن مجید شروع شد و یه لیوان آب ریخت روی ملحفه ی راضیه و راضیه که بیدار بود با جیغ از جاش بلند شد و دور خوابیدن رو خط کشید! برپا یعنی پاشید بریم بگردیم! و تازه اون موقع بود که شیطنت ها اوج گرفت! پسر خاله هام با مجید دست به یکی کردن و دست و پای امیر رو گرفتن و انداختنش توی آب! یه لحظه من ترسیدم راستش!!

راضیه هم که کلاه امید رو پر از آب کرده بود و همه رو خیس می کرد!

سحر که نصف شب ترقه منفجر کردنش گرفته بود!!! ایمان هم همش می گفت هیییسسس! مردم خوابن!!!

اندیشه و الهام مثل همیشه پشت پرده کار می کردن! دستور عملیات انداختن امیر توی آب از همون پشت پرده صادر شده بود!!!!

امیر از همه مظلوم تر واقع شده بود توی این سفر! ولی حضورش برای ما واقعا خوشایند بوده و هست! توی تمام گشت و گذارا! البته اگر بازم قابل بدونه!!!!

صبا هم که همیشه حسابی پایه هست واسه همه چیز اما راستش یادم نمیاد شیطنت خاصی توی این سفر کرده باشه! شاید من یادم نباشه!!!

خداییش خیلی خوش گذشت. الان که دارم می نویسم دلم تنگ شده!! شب توی چادر خوابیدنم عالمی داره!! اولین تجربه ای بود که به دست آوردم!

هفته ی قبل ترش با هم رفتیم قلات. اون هفته لیلا و راضیه و ایمان نبودن و چقدر که جاشون سبز بود. از کوه بالا رفتیم، آتش درست کردیم! بعد از ظهر که علی و خانمش و خواهر و برادرشم اومدن. عصر دم دمای افطار هوا ابری شده بود و گرد و غبار بود. حتی یه نم نمک بارون هم بارید!

آبشار، رودخونه ای که خیلی کم آب شده بود و مردمی که سر مسیر آب و آبیاری باغهاشون با هم دعوا می کردن! و از همه مهم تر معضل دستشویی!!!!!

خاطره های قشنگی تو ذهنم مونده که دلم می خواد با گردش های بعدی که نمی دونم با همون جمع دوست داشتنی شکل می گیره یا نه تکرار پذیر بشن! یعنی با بچه ها باز مثل جمعه ی گذشته دور هم جمع می شیم؟ چقدر دلم برای همشون تنگ شده! بیشتر از حد تصور! بذار دو هفته ی دیگه مجیدم برگرده! خدا کریمه!!!

مجید که کنارم باشه، توی خونه هم که بمونم ایام برام شیرین سپری میشن. 24 ام شهریور که گذشت، سالگرد جشن عروسیمون بود. به همین سرعت 4 سال گذشت! البته ما روز عقدمون که بهمن سال قبلش بوده رو همیشه معیار قرار میدیم! با این احتساب کم کم داریم به سال پنجم نزدیک می شیم! چقدر عمرمون زود میگذره! همین دیروز بود که...

من و مجید هم ممکنه گاهی مثل همه ی زن و شوهرا با هم یه بحث کوچک داشته باشیم اما تا حالا نشده حتی یک بار این بحثای جزئی بالا بگیرن و چیزی به معنای دعوا شکل بگیره. از این بابت خوشحالم. از اینکه یه انتخاب صحیح داشتم. بهترین همسر دنیا!

امروز که مجید رفت تا دو هفته ی دیگه سر کار باشه بدجوری دلم گرفته بود! دلم براش یه دنیا تنگ شد! به همین زودی!

بین نوشته هایی که برام آفلاین گذاشته بودن، یه نفر نوشته بود:

عشق واقعی مثل روح می مونه! خیلیا ازش حرف می زنن اما فقط یه عده ی محدود تونستن حقیقتش رو ببینن و تجربه کنن!

با تمام وجود احساس می کنم که حقیقت عشق بزرگترین هدیه ای بود که خدا به من داد! ازش ممنونم و به داشتن این هدیه ی بزرگ افتخار می کنم!

راستی یادم رفت بگم! ماه رمضون هم یه ماه دوست داشتنی هست. خصوصا که روز اول ماه رمضون زمانی که فصل بهار بود و اون تاریخ با یکم خرداد ماه یکی شده بود، من به دنیا اومدم!!! نمی دونم چرا یادم رفت به خودم بگم تولدت مبارک و به سرعت نصف رمضون گذشت!!

اما تا یادم نرفته، امروز تولد عزیزی بود که بهش تبریک گفتم. اما دوست دارم حالا که دارم اینجا از همه چیز می نویسم اینو هم بنویسم!

امیر داداشیم، تولد مبارک! ایشالا 120 سال زندگی با سعادت و سلامت داشته باشی. کاش سرحال بودی تا دور هم یه جشن کوچولو می گرفتیم! حیف که...

تولد شبنم، زن داداش گلم هم هست. به شبنم خانم عزیزم هم تبریک میگم!

شهریوری زیاد داریم! تولد همشون مبارک!

این مدت نتونستم به اندازه ی کافی به دوستان سر بزنم، قصد دارم در حد متعارف جبران کنم. چون انتخاب واحد که گذشت و به زودی کلاس ها هم شروع میشه. باید واسه این ترم برنامه ریزی کنم.

برام توی لحظه های خوبتون دعا کنید.

برای همه آرزوی شادی، سلامت و سعادت دارم.

ایام به کام

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧

تولدت مبارک!

 چقدر شادمانم...

شادمان از اینکه تو هستی و در سالروز میلادت، با عشق به من می نگری!

شادمان از اینکه با تو پری دارم برای پرواز!

رهای رها!

آزاد آزاد!

طعم شیرین عشق را در کنار تو چشیده ام! تو که حقیقتی غیر قابل انکار در دفتر قلب منی!

امروز همان روزیست که خداوند فرشته ای را آفرید در کالبد انسانی، همان روزی که پروردگار بهترین هدیه ی دنیا را برای من به دنیا فرستاد! پیش از آنکه باشم!

آن فرشته هیچ فرشته ای جز تو نبود و آن هدیه هیچ چیز جز وجود پاک و مهربانت، تا همسری باشی والاتر از تمام بودن ها!

از آن روز 27 سال میگذرد! از همان روزی که آمدی! آمدی تا با من باشی و در کنار من. آمدی تا در روز قشنگی از روزهای خدا دستانم را به دستان پرمهر و گرمت پیوند زنم و قسم یاد کنم که با عشق تو این پیوند هرگز نخواهد گسست!

شادمانم...

شادمان از شادمانیت،

کاش آنچنان که تو هستی، من هم همسری باشم درخور! آنکه تا همیشه دوستش بداری، آنچنان که اکنون دوست داریش!

عشق زیباترین چهره ی دنیاست و دوست داشتن، لذت بخش ترین احساس قابل درک...

مهر ورزی شیرین کننده ی طعم زندگانی است و یکی شدن، یگانه مسیر  پایگاه نیک بختی!

نکو بختم چون با تو یکی شدم!

زندگانیم شیرین است چون به تو مهر می ورزم و محبت تو را با تمام وجود حس می کنم!

زیبا ترین چهره ی دنیا همیشه با من همراه است، چون تو همراه منی!

و این همان احساس لذت بخشیست که خداوند به من هدیه کرد!

دوست داشتن...

تو را...

تو را دوست داشتن!!

عاشقانه!

**********

سلام.

امروز تولد مجید عزیز من هست.

ببینید چه کوچولوی با نمکی بوده! خوشکل و ناز! با چشمای درشت . گیرا! مثل همین الانش!

ماشاالله!! 

 

مجید

 

--

همسر خوبم، تولدت مبارک!

قلب از خدا می خوام که 120 سال زنده باشی و تا هستم به سرم سروری کنی!  قلب

 

 

 

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧

23 سال با سرعت گذشت!

درست یه چهارشنبه بود. مثل همین امروز. فقط از نظر تاریخ میلادی یه تفاوت کوچک با امروز داشت. اون روز 22 ماه می بود و امروز 21 ماه می هست. فکر می کنم این تفاوت یک روزه به خاطر سال کبیسه ی شمسی به وجود اومده باشه.

چقدر زود گذشت...

قرآن قدیمی بزرگ رو از کمد بر داشتم و باز کردم. از چند صفحه ی اول گذشتم و به صفحه ی فهرست رسیدم. درست یک صفحه قبل از فاتحه الکتاب!

دست خط پدرم در قسمت زیرین صفحه ی فهرست کاملا به چشم می اومد. نوشته بود:

بسم الله الرحمن الرحیم

تولد نور چشمیِ علویّه، سارا ... در تاریخ اول رمضان 1405 قمری، اول خرداد 1364 شمسی و 22 می 1985 میلادی، در ساعت یک بعدازظهر را به امید پروردگار، میمون و مبارک دانسته، امید خوشبختی و سعادت برایش داریم.

1/3/1364 سید جعفر...

وقتی حدود شش ماه از عمرم گذشته بود...

هر سال به روز تولدم که می رسم همون قرآن رو بر می دارم و نوشته ی بابا رو از نو می خونم. بابا می گفتن که قبلا رسم بوده تولد بچه ها رو توی قرآن می نوشتن. البته من تنها عضو از خانواده هستم که روز و ساعت تولدم توی قرآن به دست پدر نوشته شده و از هیچ دست نوشته ای درباره ی دو تا خواهرم یا حتی داداشم خبری نیست.

کودکی هام هرگز فراموشم نمیشه. لحظه های پر خاطره و قشنگی داشتم. نور چشمی و سوگلی بابا بودم و به قول همه ی فامیل شیرین زبون ترین فرد کل خانواده. داداشی هم منو خیلی دوست داشت. چون بعد 13 سال بالاخره از تنهایی درش آورده بودم و لقب تک فرزند رو ازش گرفته بودم.

از یاد نمی برم زمانی رو که روی شونه های پدر، اشعار و داستان های زیادی رو به خاطر می سپردم و ذره ذره با آهنگ و وزن آشنا می شدم. همون موقع بود که یاد گرفتم شعر یعنی چی و تونستم استعداد هرچند مختصر خودم رو در این زمینه پیدا کنم.

فراموش نمی کنم زحماتی رو که مادر برای پرورش ما متحمل شد. در آغوش مادر، عشق ورزیدن و معنای حقیقی محبت رو درک کردم.

پای صحبت های وزین پدر، یاد گرفتم فکر کنم. هر چیزی رو نپذیرم. مثبت اندیش و خوش بین باشم. اعتماد و اتکا به نفس داشته باشم و خودم رو باور کنم.

یاد گرفتم که محرم ترین افراد، خانواده ی من هستن. پس هرگز هیچ چیز رو ازشون مخفی نکردم و این مساله همیشه خطر و هراس رو از من دور کرد. پدر و مادرم برام بهترین دوست و پشتیبان بودن و در کنارشون هرگز احساس تنهایی نکردم.

از اون چهارشنبه تا حالا سالها گذشته. امروز سارا مرز 22 سالگی رو رد کرد و 23 ساله شد. به همین سرعت! اما هنوز هم به عنوان فرزند پدر و مادری که هرگز وجودشون و محبتشون رو از من دریغ نکردن، به خانواده ی بی نظیری که دارم افتخار می کنم و با تمام وجودم اقرار می کنم که عزیزترین افراد دنیا برای من همین خانواده هستن.

شاید از دوران کودکی تا حالا تفاوت های زیادی در من ایجاد شده باشه. اما هیچ اتفاقی نتونسته این احساس رو از من بگیره. حتی قشنگ ترین اتفاق زندگیم که ازدواجم با مجید بود!

روز تولدم رو به خودم تبریک می گم، نه به خاطر اینکه تولدم هست، بلکه به خاطر اینکه در بهترین خانواده ی دنیا متولد شدم، رشد کردم و شکل گرفتم!

خدایا، به خاطر تمام هدیه های خوبی که در طول عمرم به من دادی، به خاطر محبتی که هرگز از من دریغ نکردی، به خاطر بزرگی و یگانگیت، سپاس!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۳

زیباترین بهانه

سلام.

قبل از هر چیزی از همه ی شما به خاطر لطف و محبتتون تشکر می کنم. از این که دعوت منو قبول کردید! از این که تولدم رو تبریک گفتید....از اظهار لطفتون! ممنونم!

دوستای عزیزم...

امروز تولد آقا ابوالفضل گل هست. جا داره که منم مثل اون که برام جشن تولد گرفت براش جشن بگیرم! اما خیلی حرفا دارم که باعث میشه نتونم و حسابی شرمندش بشم! ... فقط این که براش آرزوی شادکامی می کنم. امیدوارم که سالهای سال شاد و سرخوش در کمال صحت و سلامت در کنار خانواده و دوستاش زندگی کنه. هر روز براش شیرین تر و بهتر از روز قبل باشه و تولدش رو هر ساله به زیباترین نحو جشن بگیره! مسلما خوشحال میشه اگر شما دوستای خوب من روز تولدش رو بهش تبریک بگید! ( اگه تونستید برید پیشش و توی وبلاگ خودش بهش تبریک بگید که دیگه خیلی عالی میشه! "وبلاگ من و گذشته ی من").

دیروز یعنی هفتم خرداد هم تولد خواهر عزیزم صبا بود! صبا خواهر کوچکترم که الان 13 ساله شده! توی تمام عمرم هیچ کسی رو به اندازه ی صبا دوست نداشتم. خودش اینو می دونه. اونقدر برام عزیز هست که حاضرم جونمو واسش بدم! چندتا از شما خواهراتونو عاشقانه دوست دارید؟؟

صبا جونم قدر تمام عالم دوست دارم. ایشالا که 120 سال زنده باشی.

یه وقت نیاد اون روزی که سارا رنجت رو ببینه! نیاد روزی که سارا باشه و تو کنارش نباشی!

قشنگ ترین هدیه برای روز تولدت عشقی هست که با تمام وجود و از ته قلبم بهت هدیه می کنم.

 

راستی بچه ها....

بعد مدتها دوباره اون دوست خوبم رو دیدم! انگار دنیا رو بهم دادن! خیلی خوشحال شدم. اونقدر که خودش هیچ وقت درک نمی کنه! اما امشب باز بر می گرده شهرستان! لحظه شماری می کنم تا باز ببینمش. آخه جریان دوستی من و اون مثل همون دوستی هست که تا نداشت! واسه من هنوزم تا نداره... واسه اون؟؟!!

دیروز خونه ی مرضیه (یکی از دوستای صمیمیم که 8 سالی هست با هم دوستیم) دعوت بودم. کامپیوترشون مشکل به هم زده بود! مجبور شدم fdisk کنم و دوباره ویندوز نصب کنم. می دونم خیلی دردناکه تمام دار و نداره روی کامپیوتر رو از دست دادن! خودم یه بار تجربه کردم!

مرضیه یه نقاش با ذوق یا بهتره بگم یه هنرمنده. تابلوهایی رو کشیده بود که چشمامو خیره می کرد! به من قول داده بود که واسم یه طرح رو دو بار عین هم بزنه. یکی واسه خودم و یکی واسه همون دوستم که گفتم. زیرطرحاش رو زده بود و کنار خودم تا حدودی از یکیش رو پیش رفت. قراره یکیشو روز دهم بهم بده و اون یکی که می مونه واسه خودم، هر وقت وقت کرد!

دستش درد نکنه. ایشالا که بتونه به بهترین درجه برسه توی هنر که این همه بهش علاقه داره. البته براش آرزو می کنم که توی تمام زندگیش شاد و موفق باشه.

نمیدونم چرا باز یه خورده دلم گرفته! یعنی می دونم چرا اما ....

امان از دست دل که امان آدمو می بره!!!

راستی دوستای خوبم... خاله جانم مریض شده!! شما هم برا سلامتیش دعا کنید!

زیاد حرف زدم اما دلم می خواد یه نوشته ی جدیدمو اینجا بذارم. می دونم با طولانی شدن متن نوشته هام خیلیا دیگه حوصله ی خوندنشو از دست می دن! اما خلاصه یه نفر پیدا میشه که بخونه و در بارش نظر بده! پس می نویسم.............

 

زیباترین بهانه

سلام به تو خورشید تابان که در طلوع دوستی ها بر آمدی و غروب نخواهی کرد.

سلام به تو مهربان که در سینه دلی به سپیدی سپیده ی سحر داری.

و سلام به تو پرنده ی خوش آواز که در نوایت نرگس به رقص در می آید.

هنگام مهتاب که چونان هر شب با ناهید و ماه سخن می گفتم، نگاه گرم ستاره ای درخشان دیدگان تو را در یادم زنده کرد.

چشم های بی ریای تو که در شکوفایی لبخند بر لبانت پر از نور می شود و آسمان دلم را ستاره باران می کند.

هر شب از حافظ سراغت را می گیرم. چه خوب با من سخن می گوید از تو! و چه زیبا برایم می نوازد نوای سرشار از مهر سینه ات را، آنگاه که در فراق سلامت دلتنگ می شوم!

هر صبح سلام خویش را همراه با سلام آفتاب طلایی برایت می فرستم و در انتظار طلوعی از مشرق لبهایت می مانم.

بارها از شیخ غزلسرا پرسیدم...

از محبوبم چه خبر داری؟؟ مرا در یاد دارد، این گونه که در قلب من جاودانه است؟؟

و هر بار به من لبخند زد!

می دانم که تو نیز مرا به خاطر داری. اما نه این گونه که من تو را!

و این معنای

 

 

عشق

پاک من است!

عشقی که بارها زیر لب تکرار کردم...

معنای آن را هرگز نخواهی فهمید!

و باز هم احساس نیکوییست.

چون انسان با عشق زاده می شود و با عشق می میرد.

دوست دارم با عشق زندگی کنم و تنها سلام تو برایم کافیست!

و این که در یادت بمانم، زیبا ترین بهانه!

می دانم که می آیی!

مهتاب حضورت را بارها به من وعده داده است!!

از توجهتون متشکرم.

شاد باشید و در پناه حق

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۳

تولدم مبارک!

همگی خوش اومدین

سلام دوستای خوب و عزیزم.

از این که دعوتم رو قبول کردین و اومدین یه دنیا ممنونم.

امشب زیر سایبان عشق دور هم جمع شدیم تا به بهانه ی سالگرد تولد من، با هم گپی بزنیم و کامی شیرین کنیم.

بیست سال پیش بود، زیر آسمون آبی خدا، توی شهر شیراز، یه دختر دیگه به جمع دخترای ایرانی اضافه شد. یه دختر عزیز نازی که بابا و مامانش خیلی دوسش داشتن و تا حالا هر کاری تونستن براش کردن!

همون روزا باباش براش یه اسم انتخاب کرد. آره، سارا! همین سارایی که حالا بین شماست و همراه شما زندگی می کنه و نفس می کشه! همین سارایی که مثل خیلیای دیگه پره از آرزوها و خواسته های کوچک و بزرگ! پره از رویاها و خیالای رنگارنگ! پره از احساس، مثل شکوفه های سیب، مثل شاپرکای باغ حافظیه!

چقدر زود بیست سال گذشت!

یکم خرداد، روز اول از آخرین ماه بهار، یه روز قشنگ اما.....!!! اما داره! امتحانا رو میگم! یادمه هر سال یا روز تولدم، یا روز قبل یا بعدش امتحان داشتیم! امسالم با اجازتون مثل هر سال! همین شنبه! امتحان معارف اونم نزدیک صد صفحه که هنوز نگاهشم نکردم! خدا رحم کنه!!!!

ببخشید، پذیرایی یادم رفت!.......بفرمایید.....

  

خیلی وقت بود دلم هوس یه جشن تولد کرده بود! آخه به خاطر بد موقع بودن روز تولدم هیچ وقت نتونستم یه جشن حسابی بگیرم مگر یه بار اونم وقتی 9 سالم بود! یادش به خیر. انگار همین دیروز بود!! حالا امسال به جاش کنار شما جشن می گیرم.

امسال روز تولدم با هر سال فرق داره! چون سالای قبل دوستای خوبی مثل شما نداشتم ولی حالا منم و یه سایبان عشق و یه عالمه دوستای خوب و مهربون که خیلی خیلی دوستشون دارم. دوستایی که خیلی چیزا رو ازشون یاد گرفتم، تو غم و شادی باهاشون شریک شدم، در کنارشون دنیا رو یه رنگ دیگه دیدم....

می خوام از همه تشکر کنم.

از امید که اول دنیای وبلاگ ها رو به من نشون داد و بعد خیلی چیزا یادم داد، از مسیح، که به من یاد داد به جمع بلاگرا بپیوندم و البته خیلی چیزای دیگه ازش یاد گرفتم! (حیف که خودش وبلاگش رو حذف کرد!)، از مهدی به خاطر همه ی محبتاش، از ابوالفضل واسه اون دعاهای خالصانه، از مصطفی، هومن، یگانه، نیوشا و از خیلیای دیگه ! از همه که برام مثل خواهرا و برادرایی بودن که صفا و صمیمیتشون رو ازم دریغ نکردن! دوستای واقعا دوست داشتنی!

قول شیرینی داده بودم...ایشالا همیشه شیرین کام باشید. (چه عکسای خوشمزه ای رو گذاشته بودم از میوه و کیک گرفته تا شیرینی عادی! هیچ کدوم آپلود نشد!!) به جاش.....

راستی... تا حالا بهترین کادویی که روز تولدتون گرفتید چی بوده؟؟

من که خیلی دلم می خواد یکی از دوستام (همون دوستم که گفتم رفته سفر و دلم براش تنگ شده)، روز تولدم یادش باشه و حداقل به این بهانه ....

و به خاطر این که دلم می خواد اگه یه روز سارا دیگه بین شما نبود و سایبان عشق یه خاطره شد، یادی از سارا تو ذهنتون باشه، یه یادگاری براتون درست کردم. کار اولمه واسه همین ممکنه پر از ایراد باشه اما به عنوان یه یادگاری کوچولو از شب تولدم بد نیست.

یه برنامه ی ساده ی پاورپوینت، اونایی که آفیس رو نصب کردن راحت می تونن ببیننش..........My birthday..........اینم فایل صوتیش

امیدوارم خوشتون بیاد!

التماس دعا

شاد و خرم باشید و در پناه حق

 

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۸ اسفند ۱۳۸٢

تولدت مبارک!

سلام.

اول از هر حرفی لازم میدونم از همه به خاطر لطفشون تشکر کنم. ضمنا تمام سعیمو می کنم تا بتونم حقایق رو بنویسم. اونجوری که باید و شاید!

بعد از اون به دوست عزیزم آقا مصطفی تولدش رو تبریک میگم. برای president evil آرزوی سلامت و شادکامی دارم و امیدوارم که همیشه شاد و امیدوار زندگی کنه و صد و بیستمین سالگرد تولدش رو در کنار خانوادش جشن بگیره!

***************************************************************

ماه محرم رسیده و دوباره شاهد زیبایی هایی هستیم که همه ساله شیعیان به یاد معلم بزرگ شهادت برپا می کنن!

خیلی از دوستای خوبم عضو دسته ها و هیئت ها هستن. اگه منم پسر بودم.........!!!

از همه ی اونایی که اهل نیایشن، اهل دلن، می خوام زمانی که دعا می کنن، اون وقتایی که دلشون میشکنه، ما رو هم از دعای خیرشون فراموش نکنن!

منم به امید خدا توی پست بعدی وبلاگ، به همین زودیا یه شعر در ارتباط با این ماه عزیز برای دوستان می نویسم .

شاد باشید و سربلند.

                                      آقا امام حسین پشتیبان همه ی شما خوبان!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()