فیسبوک
توييتر
دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام
قصه
خداحافظ
سفرنامه تایلند (بانکوک؛ پاتایا؛ کرابی-لانتا)
اتصالی!!!!
وقتی ذهن یه شاعر منهدم باشه اینجوری شعر می نویسه:
دانلود فایل آموزشی نحوه ارائهی مقاله به ژورنالهای بینالمللی با رتبه ISI
دانشنامه نشریههای بین المللی با رتبه ISI + معرفی کتاب و کتابخانه مجازی
سفر بخیر
شهریور پر خاطره
اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢
دوستان گلم سلام.
از اونجایی که سال 1390 خارج از تمام خوبیها و بدیهاش برای من سال سفر بود، قصد دارم مختصری از نکات مهم سفر اخیرم به تایلند رو به عنوان ثبت خاطره و با این هدف که شاید به درد مسافران آتی اون منطقه بخوره در چند بخش توی وبلاگ بنویسم. متنی طولانی که از همین آغاز بابت تفصیلش عذر می خوام.
با اتفاقات سیاسی اخیر که توی تایلند رخ داده نمی دونم بعد این ارتباط بین ایران و بانکوک چی میشه اما اگر مشکلی پیش نیومد و خواستید سفر برید و به اطلاعات مفصل نیاز داشتید برام پیام بذارید تا به همسرم بسپارم اطلاعات مناسب و نسبتا کاملی رو که قبل و در طول سفرمون جمع آوری کردیم در اختیارتون بگذاره.
من و همسرم مجید به فاصله ی یک شب از آخرین امتحانم، روز سه شنبه 27 دیماه 90 با پرواز نفت ایر، شیراز رو به قصد تهران ترک کردیم و حدود ساعت 5بعدازظهر همون روز با حدود 60-70 کیلو وسیله که برای خانوادهی برادرم که ساکن بانکوک هستن آماده کرده بودیم، به فرودگاه مهرآباد رسیدیم. با اینکه دوستان عزیزم لیلا و سهیلا هر دو ازمون دعوت کردن تا فاصله ی بین دو پرواز رو در کنارشون سپری کنیم اما مجید بهتر دید تا مستقیم از فردگاه مهرآباد به فرودگاه امام بریم. مسیر دو فرودگاه با تاکسی و در زمانی کمتر از یک ساعت و هزینه ی 25هزار تومان (البته با چانه زنی) طی شد و حالا ما بودیم و سرمای تهران و نزدیک به 12 ساعت زمان باقیمانده تا پرواز که البته به یاری خدا به سرعت سپری شد.
منهای صحنه های طبیعی که ممکنه در یک فرودگاه بینالمللی قابل مشاهده باشه، مثل رفت و آمد مسافران و خانواده هاشون، دیدن چشمای منتظر و دستای پر گل، اشکای مادری که فرزندش رو که مسافر راههای دور هست بدرقه می کنه، تعجیل افراد برای تحویل بار و دریافت مدارک پرواز و اقدام برای گرفتن ارز و دلار مسافرتی توی شرایط وانفسای بازار ارز و...، شاهد یه صحنه ی دردناک بودم که از یادم نمیره: نزدیکای صبح بود که یه پرواز از لندن رسید و مسافراش رو پیاده کرد. همراه مسافرا یه دختر خانم خوش چهره ی جوان بود که با اشتیاق به سمت خانوادش رفت ولی با دیدن جای خالی پدرش و فهمیدن اینکه این جای خالی دیگه پر نمیشه اونقدر اشک ریخت که کف زمین فرودگاه از حال رفت. مونده بودم چطور ممکنه هیچ تماسی نداشته بوده باشه تا از فوت پدرش مطلع بشه و از اون تعجب آورتر اینکه چرا خانوادش صبر نکردن این خبر داغون کننده رو توی خونه بهش بدن و خستگی راه رو درست لحظه ی رسیدن برای دخترشون صدچندان نکنن؟؟؟
باری...
تایلند کشوری آزاد و کم محدودیت (اما به نظرم دیکتاتوری!!!) با ادیان و عقاید مختلف و پوشش های مردمی متفاوت هست که دمایی یکسان تقریبا بین 32 تا 38 درجه، در همه ی فصول، داره اما به واسطه ی شرجی بودن هوا به شدت گرم میشه. بهترین زمان برای سفر به تایلند و عدم مواجهه با گرمای شدید و شرجی اوایل دی ماه تا اوایل اسفند ماه هست.
بخش اول – پرواز به سمت بانکوک:
پرواز ماهان به سمت بانکوک طبق سابقهی قبلی که ازش توی اینترنت خونده بودیم کنسل شده بود و این باعث شد خوشحال بشیم که سراغ پروازای ایرانی نرفتیم. پرواز قطری بعد از تحویل بار و تشریفات لازم، ساعت 5 صبح بدون مشکل تهران رو به قصد دوحه ترک کرد. چند مورد از مواردی که برای ما توی پرواز رضایت بخش بود و بهتر میدونم ذکرشون کنم از این قرارند:
- از طریق چک این آنلاین خودمون از قبل صندلیمون رو انتخاب کرده بودیم و معطلی کمتری رو در صف دریافت کارت پرواز شاهد بودیم.
- پرواز قطری از بدو ورود از مسافرهاش بسیار گرمتر و با سلیقه تر از پروازای داخلی استفبال می کنه و این در حالی هست که امکانات سفر و از جمله خود هواپیما اصلا با پروازای داخلی قابل قیاس نیست.
- همین که ظاهر آراسته و کاملا همسان حتی در آرایش صورت و مو با لبخندهای مدام و وظیفه شناس مهماندارها رو می دیدیم در مقایسه با برخورد بعضا خودبزرگ بینانه و چهره ی عبوس و طلبکار عدهای از مهماندارای ایرانی که متاسفانه کم هم نیستن (البته برعکسش هم کم نیست اما توی اغلب سفرهام با موارد نچسبشون بیشتر برخورد داشتم) سفر برامون شیرینتر میشد. تازه دیدن چهره های به زوز قنداق پیچ نشده واقعا یه وقتایی به آدم حس خوب میده!
- پذیرایی پرواز خارجی به انتخاب خودتون و ورای یه بستهی تیتاپ و ساندیس و حداکثر یه شکلات که توی پروازای ایرانی هست بود.
- از تمام مواردی که گفتم جذابتر اینکه توی پرواز قطری شما می تونید از امکانات سرگرم کننده ای که به واسطهی مانیتور تعبیه شده جلوی صندلی در دسترستون هست مثل تماشای فیلم دلخواهتون از بین تعداد زیادی فیلم و کارتون جدید و قدیمی با سبکهای مختلف، گوش کردن به موسیقی و ترانه مورد پسندتون، امکان برقراری تماس یا استفاده از اینترنت در زمان پرواز (البته این مورد به شرط داشتن کارت اعتباری برای پرداخت هزینه امکانپذیر هست)، بررسی مسیر پرواز با استفاده از نقشه های ماهوارهای، بازیهای رایانهای و چندین مورد دیگه، سفر خودتون رو دلچسب و جذاب کنید.
در کل اگر دوتا پرواز ایرانی و قطری از ایران به مقصد دو کشور خارجی رو با هم قیاس کنم میتونم بگم پرواز آسمان (که از بقیه ی پروازای داخلی بهتره) به قصد امارات در مقایسه با پرواز قطری به قصد دوحه در بدترین و بهترین حالات با هم بسیار متفاوت هستن هرچند در بعضی موارد تفاوت هزینهی پرواز درحد تفاوت کیفیتشون فاحش نیست!! پس عاقلانه تر اینه که در صورت امکان خصوصا برای سفرهای دور سراغ پروازای وطنی نریم... (با تمام وجودم از نوشتن و گفتن این حقایق متاسف و اندوهگینم.)
یادآوری می کنم که برای گرفتن بلیط با قیمت مناسبتر باید زود اقدام کنید چون هرچی زمان بگذره قیمت هم بیشتر میشه. علتی که ما مجبور شدیم از تهران به سمت بانکوک بریم تفاوت حدودا 500 هزار تومانی پرواز قطری از شیراز به بانکوک با پرواز از تهران بود! پس زودتر تصمیم بگیرید تا ضرر نکنید. ضمنا افرادی که زیاد با خطوط هوایی قطری سفر می کنن حتما برن عضو کلوپش بشن تا بتونن از تخفیف و امکاناتی که پیشنهاد میده استفاده کنن.
بعد از نزدیک دو ساعت، هواپیما توی فرودگاه دوحه به زمین نشست و مسافرا به سمت مقصد بعدیشون رفتن. ما هم سریع طبق روال قبل البته بی نیاز از تحویل و ارائه مجدد بار سوار هواپیمای بعدی به سمت بانکوک شدیم و سفر حدودا هفت ساعته ی ما شروع شد.
بخش دوم – بانکوک:
فرودگاه بانکوک اونقدر بزرگ هست که از مسیر ورودی تا بخش بررسی پاسپورت و تحویل بار چندین ریل متحرک گذاشتن که هم قدمها سریع تر بشه هم فاصله کمتر به چشم بیاد. شاید غلو نباشه اگر بگم اصلا فکر نمی کردم با همچین عظمتی مواجه بشم!
بزرگترین مشکلی که از ثانیه ی اول ورودم به بانکوک باهاش مواجه شدم عدم وجود لوله آب توی دستشویی هاشون بود. این مساله برا من به حدی منزجر کننده بود که تا مدتها نتونستم درک کنم چطور خود تایلندیها باهاش کنار میان؟؟ اینجا بود که به اصل پاکیزگی بینشون شک کردم. بعد از اون هم هرجا میرفتم حتما با خودم یه بطری آب می بردم که اگر دستشویی لازم شدم از پس این معضل بر بیام. (هرچند همین مورد چندین جا برامون هزینه ساز شد) البته خوشبختانه یه جاهای خاص مثل ایستگاه قطار یا ترمینال اتوبوسرانی بین شهریشون دستشوییهای تمیز هم داشت که البته برای استفاده ازشون باید 3 بات پول می پرداختیم.
درست جایی که بارهامونو از روی ریل برداشتیم داداش با کارت سفارت منتظرمون بود و به واسطهی همون کارت بدون دردسر از فرودگاه خارج شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم. در بانکوک مهمون داداشم بودیم پس از وضعیت هتلهاش بیاطلاعم.
بانکوک یه کلان شهر هست با ترافیکی که روی تهران رو سفید می کنه!!! شلوغ و نه چندان پاک. اونجا هم مثل ایران گدا و جیب بر زیاد داره. مردمش عمدتا لبخند میزنن اما نمیشه ساده به لبخندشون اعتماد کرد. گوشه گوشهی شهر پر از دست فروشهای با نقش رستوران سیار هست و غذاهایی مثل بال مرغ، کوفته مرغ و ماهی و خوک و امثالهم سرو می کنن که گاهی حتی نمیشه بوی نامتعارف بعضیاشو تحمل کرد. هرچند این بوها بعد یه مدت کوتاه براتون عادی میشه. من که بعید می دونم اگر از اون غذاها خورده بودم سالم می موندم!!!
تفاوت فرهنگ در هر قدم شدیدا به چشم میومد و همین برای من یکی از جذابیتهای بانکوک بود.
بانکوک برای افرادی که دوست دارن بازارگردی و خرید کنن شهر بدی نیست هرچند به نظرم قیمتهاش به نسبت شیراز یا گرونتر بود یا سر به سر و بنابراین چیز زیادی نخریدم. البته احتمال داره بازارهای خوش قیمتی هم داشته باشن که ما نتونستیم ببینیم.
در بیشتر خیابونای شهر هم مراکز ماساژ وجود دارن که به نظرم سر زدن بهشون میتونه جذاب باشه. هرچند برای خودمون فرصتش پیش نیومد.
محل سکونت ما خیابون سوخومویت بود و بیشتر با اتوبوسهای شهری اینور و اونور رفتیم که در مقایسه با تاکسی و توکتوک خیلی مقرون به صرفهست. بازار کامپیوتر، مرکز خرید بوبی، امپریوم، سیام، چتوچک و چندجای دیگه رو گشتیم.
اونایی که به تایلند سفر می کنن با کلمه ی سیام و مشتقاتش زیاد روبرو میشن که فکر کنم اسم قدیم کشور تایلند بوده. برای من سیامپاراگون که آکواریوم بزرگ تایلند هست از همه جاش جذابتر بود. معبد واتپو هم اولین جایی بود که ازش دیدن کردیم و روز آخر هم گرندپلس رو دیدیم. اونقدر مجسمه های شبیه هم دیدم که جذابیتش برام به صفر رسید. نمیدونم بودا برای بوداییها چه نقشی داره ولی نحوهی عبادتشون برام جالب بود.
پارک سیام هم بسیار زیبا و جذاب بود. خصوصا رولرکوسترهاش رو خیلی دوست داشتم. یه شهربازی که ارزش هزینه کردن داشت. هم از نظر طبیعت و هم از نظر وسائل بازی.
معماری معابدشون زیبایی خاص خودش رو داشت و عمدتا خالی از رنگ سیاه بود، اما در مقایسه با معماری و کاشی کاری و آینه کاری ایرانی واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداشت. در کل تایلند یه کشور با قدمت نه چندان طولانی هست، با حکومت شاهنشاهی اداره میشه و عمدهی مردمش بودایی هستن. مسلمون زیاد داره اما مسلموناش بلدن به مردم ادیان دیگه با هر تیپ و قیافه ای احترام بگذارن و اینه که باعث میشه براشون احترام قائل باشم هرچند علتش رو عدم قدرت اول بودنشون می دونم.
بوداییها هرجا روحانیشون رد میشد همه صاف و مودب به نشانه ی احترام مذهبی میایستادن و درحالی که دستانشون به حالت دعا جلوی صورتشون بود چیزایی زمزمه می کردن. احترام گذاریشون به روحانیاشون منو یاد شنیدههام از برخورد مشابه مردم ایران در زمانهای قدیم انداخت.
چیز دیگهای که توجه منو جلب کرد، تعداد زیاد مردان اروپایی و امریکایی تقریبا خوش قیافهای بودن که زن تایلندی و چندتا بچه از اون زن داشتن. اولش گفتم اه به این سلیقشون!! بعد با خودم فکر کردم دیدم زنهای تایلندی ممکنه کم خرج و بساز و پرکار باشن و توقع زیادی هم از شوهرشون نداشته باشن و توی کشوری که با اینکه توریستی هست اما انگلیسی دانهاش بسیار کم هستن اونم با لهجه های افتضاح، می تونن راهنمای خوبی باشن و شک ندارم که قانونهای متاهلیشون هم درمقایسه با اروپا و امریکا کمتر سختگیرانه هست برای مهاجران همسران خوبی میشن. البته با یه دید دیگه، مرد اروپایی یا امریکایی که شهر پیشرفته و لوکس خودش رو ول کرده اومده بانکوک ساکن شده اونقدرا هم مثالزدنی نیست!! احتمالا یه جای کار خودشم میلنگیده!!
در کل من شهر بانکوک رو چندان جذاب و دوست داشتنی نمی دونم و به نظرم افرادی که به قصد گردشگری و لذت برن از جاذبههای طبیعی به تایلند سفر کردن بهتره زیاد وقتشون رو توی این کلانشهر نگذرونن.
بخش سوم- پاتایا:
ما فقط یه صبح تا عصر رو توی پاتایا گذروندیم. از بانکوک تا پاتایا فاصله ی زیادی نیست. درحد دو سه ساعت راه با اتوبوس بین شهری که از ترمینال اکامای حرکت می کنه. اتوبوسهاشون مناسب و راحتن.
پاتایا یه شهر شلوغ و تقریبا نچسب هست که برای افرادی جذابیت داره که اهل بار و کلوپهای شبانه و تاتو باشن. کنار ساحل هم تا چشم کار می کنه توریست هست. تعداد زنان تن فروش هم اونجا بسیار زیاده!! (جاهای مشخصی در بانکوک "اگه اشتباه نکنم نانا یکی از این جاهاست" هم مختص همین بانوان و مشتریانشون هست که براساس شنیدههام پلیس ازشون محافظت می کنه و حتی برای تن فروشی مالیات هم پرداخت می کنن. متاسفانه شنیدم که عدهی زیادیشون به اجبار همچین شغلی دارن و برای نگهداری از فرزندانشون بیحد تلاش میکنن.) به هرحال این مورد برای ما هیچ جذابیتی نداشت ولی بدون شک برا خیلیا داره!!!!
جذابیت شهر پاتایا برای ما خلاصه شد به مینیسیام که پارک وسیعی با نمادهایی از تایلند و کشورهای دیگست که با سایز خیلی کوچکتر از اصلی ساخته شده. نماد ایران پرسپولیس یا همون تخت جمشید، به نسبت باقی ماکتها اونقدر کوچک ساخته شده بود که اصلا به چشم نیاد! (بازم متاسفم!!) بلیط پارک واقعا دیدنی مینیسیام برای خود تایلندی ها 120 بات و برای توریست ها 400 بات بود.
بخش چهارم – کرابی و کولانتا:
از اونجایی که سفر به پوکت اونم با پرواز بسیار پرهزینه بود و پوکت در عین زیباییهایی که وصفش رو شنیده بودم شهر شلوغی بود، ما تصمیم گرفتیم به کرابی سفر کنیم اون هم با اتوبوس VIP که هزینش از پرواز داخلی ایران مثل شیراز تهران هم گرونتر شد. اتوبوس به سمت کرابی از ترمینال اکامای که به ما نزدیک بود حرکت نمیکرد. به خاطر ترافیک حدودا سه ساعتهی سوخومویت تا ترمینال اصلی، اتوبوس رو از دست دادیم و مجبور شدیم با یه اتوبوس عادی دوطبقه به سمت کرابی حرکت کنیم. (جای شکرش باقی بود که با سرویس بعدی بدون مبلغ اضافهای تونستیم به مقصد برسیم اما چون تاخیر و نرسیدن ما به اتوبوس ربطی به اونا نداشت و مشکل خودمون بود قانونا می تونستن هیچ لطفی نکنن و کل پرداختیمون از دست میرفت. در حالی که اینطور نشد. پس اگر جایی اتفاق مشابهی براتون رخ داد ناامید نشید و با بررسی شرایط و مشورت با مسئولینش سعی کنید مشکل رو برطرف کنید.) حدود 13 ساعت راه درحالی گذشت که یه اکیپ دختر و پسر فرانسوی صندلیای اطراف ما رو پر کرده بودن و شب هم کف اتوبوس خوابیدن تا حتی نشه از روی صندلی یه لحظه بلند شیم!!! هرچند من به خاطر صدمه دیدگی و ورم مچ پام اصلا توان بلند شدن نداشتم!!! (ضروری هست بگم که وقت راه رفتن بسیار دقت کنید. چون عمدهی سنگفرشهای شهر بانکوک مشکل دارن و هرلحظه ممکنه زیر پاتون خالی شه!! بلایی که در عین دقت زیاد روبروی ترمینال اکامای سر من اومد و هنوزم اثراتش باقیه!)
توی ترمینال کرابی با کمک راهنمای توریستشون تونستیم یه هتل با اتاق خالی توی جزیرهی لانتا یا کولانتا (Ko Lanta) که در فاصله ی دوساعتی از کرابی بود با قیمت شبی 1300 بات، رزرو کنیم. هتل ریورا (یا ریوریا) که به نظر من هتل خوبی بود. یه کلبه اختصاصی با یه تخت دونفره و کمد و میز آرایش و دستشویی و حمام. البته تلویزیون و یخچال نداشت. اتاق با امکانات کاملشون رو بعدا روی اینترنت سرچ کردم دیدم شبی 2000 بات به بالا قیمت گذاشتن.
با 800 بات کرایهی ون، تا هتل رفتیم. مسئولین هتل مسلمان بودن و با سلام ازمون استقبال کردن. نظافت اسلامی اونجا برام خوشایند بود. استخر و بار و رستوران هم از جمله امکانات هتلی بود که تا دریا فقط یک دقیقه راه داشت (ساحل اختصاصی) و از نظر فضای سبز هم بسیار دلچسب بود. من و مجید تنها ایرانیان حاضر در اون منطقه بودیم و باقی توریستا که کم هم نبودن همه غیرایرانی بودن اگر هم کسی بود "شکر خدا" ما ندیدیم.
بخش مسلمون نشین تایلند واقعا هم زیباتر و خوش آب و هواتر بود و هم دلچسبتر. دو روزی رو که اونجا گذروندم قشنگترین روزای سفرمون بود. گشت چهار جزیره، تماشای زندگی دریایی و طبیعت جزایر اطراف، سپری کردن یک روز روی دریا واقعا برام دلچسب بود. پارو زدن دونفره روی آب برا تماشا و غذا دادن به میمونها هم خیلی خوش گذشت (مستر دیس "آقا سلیمان که از بس توی هر جملش صدتا This به کار برد این لغب رو به دست آورد" و غذایی که توی رستورانشون خوردیم و خرچنگای بزرگی که توی دست خودم گرفتمشون اصلا یادم نمیرن.) بخش جذابش وقتی بود که دوتا میمون اومدن توی قایق ما و از دست خودم غذا گرفتن.
همون روز یه زوج امریکایی همسفرمون بودن. دقایقی که باهاشون هم کلام شدم فهمیدم آقا استاد دانشگاهی در چین و همسرشون هم خوانندهی جاز بود. از اونجایی که دوتا همکلاسی دوران تحصیلش ایرانی بودن زیباییهای ایران رو میشناخت و گفت که امیدواره بتونه یه روز ایران رو ببینه و به من هم گفت حتما می تونم کشورشون رو از نزدیک ببینم!! (به نظر خودمم نشد نداره حتی با سختگیریایی که شاهدش هستیم.) وقتی به من گفت انگلیسی رو پرفکت!!! حرف میزنم خندم گرفت. فکر کنم علت اصلی این حرفش وحشتناک بودن انگلیسی تایلندیا و چینیا بود که به نظرم روی هندیا رو از سفیدم سفیدتر کردن!!!! اینو گفتم تا یادآوری کنم خودتون رو آماده کنید که با مردمی مواجه بشید که ارتباط کلامی برقرار کردن باهاشون تا حدود زیادی سخت هست. البته این معضل توی بانکوک بیشتر و آزاردهندهتره.
گشت یک روزه چهار جزیره با قایق بزرگ برای هر نفر 900 بات (اگر اشتباه نکنم) و با قایق سریع 1200 بات هزینه داشت که ناهار و ترنسفر رو هم پوشش میداد و گشت نیم روزی کایکیگ بازدید و غذا دادن به میمون ها هم برای هر نفر 900 بات با ناهار و ترنسفر هزینه برد. هر دو ارزش داشتن. حیف که زمانمون کم بود وگرنه دیدنیهاش بسیارند.
صبح روز سوم از لانتا با ون به شهر ترانگ رفتیم که 2 ساعت زمان و700 بات هزینه برد. از ترانگ هم با قطار به بانکوک برگشتیم. سفر با قطار برام تجربهی خوبی بود. با اینکه مسیر 13 ساعته رو 16 ساعتی طول کشید تا رسید اما همین که تخت و امکانات داشت شب راحت صبح شد و خستگی زیادی بهمون تحمیل نکرد.
اگر روزی باز بتونیم به تایلند سفر کنیم حتما جوری برنامه میریزیم که بیشتر اوقاتمون رو در جزایر زیبای استوایی بگذرونیم و از تماشای درختای موز و نارگیل و سرسبزیای بینهایتش لذت ببریم. مجدد پیشنهاد می کنم افرادی که برای لذت بردن از طبیعت به تایلند سفر می کنن زیاد وقتشون رو برای گشتن توی بانکوک هدر ندن. (این نکته رو به خانمهایی که مثل خودم از بازارگردی و خرید لذت نمیبرن با تاکید بیشتر میگم.) برای من علت و دلخوشی حضورم در بانکوک دیدار برادرم و خانوادش بود که دو هفته حسابی بهشون زحمت دادیم. امیدوارم دلشون شاد و لبشون همیشه خندون باشه.
بخش پنجم – بازگشت:
سفر دو هفتهای ما با پرواز روز دهم بهمن از بانکوک به دوحه به آخر نزدیک میشد. هفت ساعت پرواز که باز هم بنا به دلایلی که قبلا گفتم چندان خسته کننده نبود. 5 ساعت انتظار توی سالن ترانزیت فرودگاه دوحه هم با گشت و گذار و صرف ناهاری که مهمون پرواز قطری بودیم سپری شد و با یه هواپیما که مسافرای ایرانی توش ندیدیم دو ساعته به تهران برگشتیم. به خاطر تفاوت زمانی بین بانکوک، دوحه و تهران یه کمی ذهنم قاطی کرده بود که زیاد طول نکشید تا عادی بشه. ساعت 10 شب به فرودگاه امام رسیده بودیم. هوا شدیدا سرد بود و نم نمک برف هم میبارید. با اتوبوس و کرایهی هر نفر 5هزار تومان از فرودگاه امام به فرودگاه مهرآباد رسیدیم. خیلی خیلی خسته بودم. یه کم حالم نامساعد شده بود. از ساعت 10 شب دوشنبه تا 10 صبح سه شنبه که بالاخره رسیدیم شیراز فقط لحظه شماری می کردم که زودتر تهران رو ترک کنم! شهری که برعکس قدیما دیگه اصلا دوستش ندارم!!!
خاطرهی این سفر تمامش برام شیرین بود. حتی سرما و انتظار توی فرودگاه! برای هفتمین سالگرد ازدواجمون هم در بانکوک از داداش و زنداداشم تبریک شنیدیم.
امیدوارم هر سفری به کام مسافرانش شیرین و دلچسب باشه.
یادآوری می کنم، زیبایی های معماری، طبیعی و ... کشور خودمون از هر کشور دیگه ای دیدنی تره. کاش روزی برسه که بتونم با تمام وجودم بگم دلیلی وجود نداره که دلم بخواد این بهشت رو به قصد هیچ کشوری ترک کنم! آرزویی که تا الان به دلم مونده و از خدا می خوام بدون مشکل و اندوه برآوردش کنه.
راستی...
بالاخره مهندس شدم!!! خیلی زود دوباره دلم برا دانشگاه تنگ شد. ذهنم پر از فکر هست برا آینده. ادامه تحصیل، کار، هنرآموزی و...
امیدوارم بتونم یه تصمیم عالی بگیرم.
و مهمتر از همه، فردا اولین روز اسفند، سالروز تولد پدر عزیزم هست. همینجا و از صمیم قلب این روز رو به ایشون و به همه ی اعضای خانواده که سعادت داشتن یه مرد والا و پدری بی نظیر و نمونه رو داشتن تبریک میگم و از خدا برای تک تکشون آرزوی سلامت و شادی دارم.
پایدار و سربلند باشید
---
پ.ن: احتمالا امسال هم درست مثل سال گذشته برای چند روز یه سفر به قشم بریم. دلم برای همسفرای سال گذشته "زن داداش شبنم و علی کوچولوی عزیزم" تنگ میشه. سلام همه رو به دریای جنوب میرسونم.
نه پاییزیم نه بهاری
نه غمگین نه شاد
نه جاریم چون رود و نه راکد مثل مرداب
نه سستم نه استوار
ماندهام در میانهی بودن و نبودن، مسالهای که هنوز هم مجهول ترین پاسخ دنیا را در خویش نهفته است!
لبخند می زنم در سکوت و چشمانم نم می شود از خاطره!
خاطره ی چشمان کودکی که پر است از موج غرور و مردانگی، موجی که موج اشک را می شکند و صحنه را جاودان می کند!
خاطرهی نگاه هراسانی که فریاد می زند بیم غربت را!
پرم از هجوم دلتنگی! هرچند هنوز دیری نگذشته و دوری به اوج نرسیده!
پرم از افکار تو در تو!
مانده ام در میانهی بودن و نبودن...
غمگین نیستم چون در این تنگنای فاصله پرم از امید،
امید به شادمانیشان
امید به سربلندیشان
امید به لبخندشان
امید به دیدار دوباره که بسیار نزدیکش می بینم!
شاد نیستم چون در این گرداب تنهایی باز تنهاتر از دورترین ستارهی کهکشان درون خویشتن خواهم شد...
شاید ذهنهای تلخ نپذیرند،
شاید دلهای سنگی باور نکنند،
شاید...
اما باز هم به افکار تلخ تلخ دلان بها نمی دهم!
می دانم که تا دیری پس از این با بزرگترین و استوارترین و همیشگی ترین حامی تمام زندگیم ساعتها فاصله خواهم داشت اما این فاصله ها از هزاران راه شکستنیست!
مسافر آسمانهای دور، نزدیک تر از همراهانت که از جانم عزیزترند، قلب و روحم، ذهنم و دلم همسفر و همقدم تمام لحظه هایت خواهند بود.
با تو قدم برخواهم داشت، حتی بر خاک دیار غریب، آنجا که تو باشی و خدا نیز هم، بی شک روح و قلبم هرگز اسیر غم غربت نخواهد شد، پس در تمام لحظه های دور بودنت از خاک میهن ثانیه ای دست از دستانت بر نخواهم گرفت.
هر شب بر گونه هایت بوسه خواهم کاشت و بر رویاهایت ستاره خواهم پاشید!
می روی اما بدان که شادمانه می خوانمت که شادمان ترین و خندان ترین باشی در لحظه ی بازگشت...
و در انتظارم که شوق دیدار و اشتیاق حضور را به جای اضطراب و نگرانی و دلتنگی در چشمان فرزندت که خود کوهیست استوار و پر غرور، نمادیست از مردی و لیاقت، نظاره گر شوم.
شادمان و جوان بمان...
هرگز دورمان نبین و سلام مداوم خود را چاشنی روزهای زندگیمان کن.
تو که شایسته ترینی و محبوب قلبهامان...
هنوز هم حمایت و همراهیت را نیازمندم!
تا آخرین لحظه های زندگی...
تا آخرین لحظه های بودن...
با قدرت پیوند جاودانه ی قلب های تا همیشه به هم گره خورده...
دوستت داشتم، دارم و تا همیشه خواهم داشت
سفر به سلامت، بهترین برادر دنیا...
سلام.
شهریور ماه امسال برام تا حدی ماه شلوغ و پر کار و بعضا پر دردسری بوده که باعث شد همون ماهی یه بار سلام وبلاگیم هم به تاخیر بیوفته.
قبل از آغاز شهریور هزار جور برنامه ریزی کرده بودم برای ترم جدید تحصیلی و فعالیت های مکمل علمی و... که همشون به هم ریخت! اینه که گاهی از برنامه ریزی برا آینده زیاد خوشم نمیاد. چون توی محیط زندگی ما ممکنه هزارجور تغییر رخ بده! درست مثل جلو افتادن یکباره ی یه برنامه و اجبار به سفر برای انجامش؛ در نهایت بعد از ترک دیار و روبرو شدن با مشکلات و محدودیت های سفر، و صرف هزینه، مواجهه با جابجایی دوباره ی برنامهی مذکور و گرفتار شدن مضاعف توی شهر دود و دم «درسته منظورم تهران هست» که اخیرا دیگه یک هزارم قبل بهش علاقه ندارم، رخ دادن اتفاقات غیر منتظرهی ناشی از دیکتاتوری عمومی و البته در کنارش ضعف عملکرد شخصی ناشی از سردرگمی، که میتونه برنامه ها رو بیشتر از قبل دچار به هم ریختگی کنه و هزار مدل مشابه دیگه!
اما برا ثبت خاطره، تابستان امسال برام پر بود از اتفاقای خوب و بد؛ تجربه های با ارزش و شیرین یا حتی تلخ! یه جاهایی فشارای عصبی و نگرانی و اضطراب و یه وقتایی هم افتخار و غرور!
در طول مدت اقامتم در تهران بیشتر اوقاتم رو در دانشگاه خواجه نصیر سپری کردم. با اساتید و افراد تلاشگر زیادی روبرو و همکلام شدم که برام حس قشنگی داشت. نظاره ی تکاپوی دانشجو ـ استادی در اون شرایط دوست داشتنی بود.
از بدترین اتفاقایی که درست زمانی رخ داد که من تهران بودم، چپ کردن ماشین داداش و زن داداشم بود که کم مونده بود با شنیدنش در جا توی دانشگاه سکته کنم! شکر خدا خسارتش فقط مالی بود هرچند امیدوارم کسالت وارده به داداش و زن داداش گلم زود برطرف شه. (خداییش بعضی وقتا جدا از بحث خرافات که البته من در این زمینه اصلا مرتبط نمیدونمش باید از ته دل گفت کور شه چشم حسود و بعدش اسفند دود کرد و سعی در راستای به چشم بد نیومدن رو از دستور زندگی دور ندونست!) ولی حرف اولم به مسئولین هست که باید یه ذره هم درکنار اندیشهی جیب مبارک به فکر جان مردم باشن! حداقل استانداردهای وسائل نقلیه و جاده ها رو این همه پشت گوش نندازن! به خدا خرجش فقط یه بخش کوچک از اختلاسهای مداوم و میلیاردی رو میگیره!!!
در حال حاضر حس استقلال بیشتری نسبت به قبل دارم و با اینکه واقفم به احتمالات پیش رو، باز هم برای آینده برنامه های روشنی ریختم که امیدوارم بتونم به نحو احسن از پسشون بر بیام و به اهدافم برسم. سربرگ تمامشونم رفع مشکلای فعلی هست که با دانشگاه پیام نور دارم!!!!
زیاد قصد طولانی کردن نوشتههامو ندارم، فقط برا آخر کلام از خدا برا ساکنان تهران طلب صبر میکنم! موندم چطور توی اون دود و دم نفس می کشن! فکر می کردم شیراز خیلی آلوده شده اما هنوزم یه ثانیش قابل قیاس با تهران نیست! من که تا کارم توی تهران تمام شد مستقیم برگشتم شیراز و اصلا نذاشتم تاخیری در برگشتم ایجاد شه هرچند می دونم این مساله ممکنه باعث دلخوری عموجانم شده باشه اما امیدوارم شرایط منو درک کرده باشن و دلخوریها رو دور بریزن! اگر فرصت مجددی رخ داد تا دور از شرایط کاری بازم گذرم به تهران باز شه حتما جبران می کنم.
یادمون باشه بهترین راه اینه که برای رسیدن به اهدافمون ثابت قدم باشیم و اجازه ندیم محدودیت ها، حرفها و خلاصه شرایط محیطی ما رو دلسرد کنن.
برای همه آرزوی موفقیت دارم
التماس دعا
سلام.
دیروز به این فکر می کردم که چه موضوعی می تونه برای یه نوشته ی جدید وبلاگی مناسب باشه اما اصلا تصورش رو هم نمی کردم که موضوعی که این پست خواهد داشت تا این حد برام غم انگیز و سنگین باشه!
همیشه روزهامون رو با افکار خاص شروع می کنیم. گاهی با لبخند، گاهی با چهره ی در هم کشیده!! گاهی هم بی خیال بی خیال!!
امروز روزی بود که من با ذوق و سرحال از خواب بیدار شدم و به صبح سلام دادم. تصمیم داشتم که یه روز قشنگ و شاد رو به شب برسونم و لحظه ای به این فکر نمی کردم که ممکنه نیمه های روز چه اتفاقی رخ بده...
قصه از اینجا شروع میشه که چند روز پیش عمو حسن "عموی کوچکم" به خاطر ضرب دیدگی زانو مراجعه کرد به بیمارستان و قرار شد برای رفع مشکل لختی خون یه جراحی کوچک داشته باشه. موضوع اونقدر ساده بود که هیچ کس دلنگرانی نداشت. ظاهرا امروز قرار بود عمو از بیمارستان مرخص بشن. ظهر حدود ساعت 3 بابا و عموی بزرگم رفتن بیمارستان تا هم عیادتی از برادر کوچکشون کرده باشن و هم اگر کاری لازم بود انجام بدن اما زمانی که رسیدن بیمارستان دیدن مردی که ساعتی قبل برگه ی ترخیصش هم ثبت شده بود روی تخت و زیر شوک هست!!!
بیمارستان اونقدر بی سر و صاحب بوده که یه جراحی ساده باعث نفوذ عفونت به خون شده و در یه لحظه حال عمومی بیمار رو از خوب به بسیار بد کشونده. تمام این اتفاقات فقط در عرض کمتر از یک ساعت رخ داد!! اگر سهل انگاری مسئولین بیمارستان رو نادیده بگیرم می تونم بگم که همه چیز به خواست و اراده ی خدا بود و اراده ی خدا هم ختم به وداع...
عمو به خاطر یه ضربه ی کوچک و یه جراحی کم اهمیت فوت شدن و غم سرتاسر وجود همه ی ما رو پر کرد!
وقتی حسین پسر عمو حسن که از این به بعد مرد و سرپرست خانواده به حساب میاد رو تا اون حد خمود و اندوهگین دیدم تمام سنگینی دنیا رو روی قلبم حس کردم! بغضی که گلومو می فشرد واقعا دردناک بود اما به زور هم که شده به چشمهام دستور سکوت دادم!
از کودکی همیشه این حرف بابا توی گوشم بوده و هست که وقار و سنگینی فرد توی بدترین شرایط می تونه نشون از ایمان و استقامتش باشه. حتی همین امروز هم توی بیمارستان و درست وقتی همه اشک می ریختن و زن عمو بلند بلند گریه می کرد، بابا بهم گوشزد کرد که از شیون و زاری حتی برای سنگین ترین درد دنیا بیزاره و از من و خواهرام توقع داره که این نکته رو همیشه در نظر بگیریم!
بابا در حالی که به سختی روی پاهاش ایستاده بود در سکوت لب می گزید، اشکهاش رو فرو می خورد! درست مثل من...
محیط بیمارستان همیشه برام تنفر انگیز بوده! متاسفانه هرگز نتونستم و نمی تونم به پزشکها و پرستارای کشورمون اعتماد کنم. واقعا متاسفم که همچین حسی دارم! برای خودم متاسفم! برای هم میهنام!! برای کشورم...
دلم برای عمو حسن تنگ میشه. واسه حرف زدنش! واسه سادگی و صفایی که داشت! واسه وقتی که دستمو محکم توی دستش می فشرد و می گفت: "چطوری عمو؟؟"
همه ی خاطره هایی که از مسجد فقط به خاطر حضور یه مرد ساده و بی آلایش مثل عمو توی ذهنم نقش بسته بود دوباره بارها و بارها از جلوی چشمام رد شد! و مثل تیغ تمام قلبمو تکه تکه کرد!
و حالا که تنهام...
حالا که دارم سعی می کنم با نوشتن سنگینی بار غمی رو که داره دلمو له می کنه کم کنم...
صورتم خیس اشکه! همون اشکهایی که در حضور جمعی که شاید با خودشون حتی تصور کرده باشن "سارا چقدر بی احساسه!!" اجازه ی رخ نمایی نداشت!!
من از پدر آموخته ام که صبوری کنم! آموخته ام که به هیچ بهانه ای به شیون و زاری وقار گم نکنم! آموخته ام که به دستهای خدا تکیه کنم تا هرگز به زانو خم نشم!!
آموخته ام... اما معنی غم را می فهمم! رنج اندوه را حس می کنم و من هم مثل دیگران می شکنم!!
اما عموی من چه سعادتمند بود که عاقبت به خیر شد! کاش منم پیش خدا اونقدر عزیز باشم که روز رفتنم با لبخند دستهای خدا رو بگیرم و در حالی دنیا رو ترک کنم که دیگران برام دلتنگ میشن. از اینکه قبل رفتن نیاز به تیمار داشته باشم و بعد رفتن دیگران بگن "خدا رو شکر که راحت شد" با تمام وجود بیزارم!
خدایا، سعادت عاقبت به خیری دنیا و آخرت رو از من و عزیزانم دریغ نکن!
"آمین"
خاطره ی تلخ امروز هرگز از ذهنم پاک نمیشه اما چون می دونم خدا همین نزدیکی هاست باید صبور باشم تا حسین و فاطمه که در غم از دست دادن پدر به سوگ نشستن اندوهگین تر نشن!
تا مقدمات ترخیص از بیمارستان و تدفین مهیا بشه سایر اقوام از تهران بیان شیراز احتمالا مراسم ختم به روز جمعه ی پیش رو موکول میشه.
یه آخر هفته ی غم انگیز...
از همه می خوام برای شادی روحش دعا و برای خانواده و بازماندگانش از خدا طلب صبر کنن.
انا لله و انا الیه راجعون
---
پ.ن:
چند روز پیش با اشتیاق تمام به وحید "پسر عموی عزیزم" پیام دادم و پرسیدم که این تابستون از تهران دل نمی کنن و برای دیدار و تنوع یه سر شیراز نمیان؟ وحید در جواب بهم گفت: خودت می دونی که برای عروسیا میایم شیراز!!
توی ذهنم به این فکر می کردم که آیا مورد عروسی به این نزدیکیا داریم؟؟؟
عروسی نزدیک نبود اما...
از این تلخ تر نمیشه اما دنیا همینه! یکی متولد میشه، یکی از دنیا میره! یکی عروسی می کنه و یکی درگیر جداییه!!
آخر قصه ی همه ی ما رفتنه. پس چه بهتر که قبل رفتن بیشتر قدر همو بدونیم!
یادمون نره که...
بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت
بیاید که ما خاک باشیم و خشت
زمان چه به سرعت می گذرد! هر روز در گذر لحظه ها و خاطره ها به این می اندیشم که خوشبختی چه چیز جز این می تواند باشد؟ چه چیز جز لبخند عاشقانه ی تو؟؟؟ شیرینی لبخندت، حرارت نگاهت و استقامت شانه هایت که آرامش لحظه های دلتنگی من است! و این حقیقت خوشبختیست! تا همیشه می خوانمت... تو که معنای عشقی! هر سال که می گذرد دلبسته تر از پیش جام عشق را از دستان تو بر می گیرم و می نوشم! می خواهم تا زنده ام سایبانم باشی! می خواهم تا توان سخن گفتنم هست، هر سال در چنین روزی در چشمهایت بنگرم و با لبخند بوسه بارانت کنم و احساسم را در پوششی از نور در شادمانی روز میلادت به تو هدیه کنم! با من بمان که دلیل بودن منی... همسفرم... همسرم... ... زادروزت خجسته!
بهار که می رسد، سال نو می شود. اما آغاز سالهای زندگی هر فردی همان روزیست که برای نخستین بار چشمهایش را گشود و از دیدن دنیای اطرافش حیرت زده شد! شاید از شوق و شاید هم از پشیمانی آمدن به این خاک بی امان گریست! سپس چشمهایش را بست تا با خود فکر کند و دریابد که آیا آنچه دیده حقیقت دارد یا نه!
سال برای من هم دو بار نو می شود! هر دو بار در بهار! فروردینش که برای همه پیام آور آغازی دوباره است و خرداد برای من! و برای تمام فرزندان خرداد!
امروز، نخستین روز از خرداد ماه، نخستین سلام آخرین ماه بهاری، سالگرد نخستین روز نفس کشیدن و دیدن و شنیدن من، آغاز تمام خواستن ها و نخواستن هایم، اشک ها و لبخندهایم، تعجیل و صبوری هایم، بودنم، با عشق، اشتیاق، حیرت و هر آنچه با آمدن من آمدنی شد، امروز سالگرد تولد دختریست از جنس احساس!
خرداد را همیشه دوست داشتم. نه چون ماه آمدن من است! بلکه چون دارای خصلت زیبای پرواز در اوج آسمان های خیال انگیز و رویای شیرین دوچهره ایست که هر دو صورتش زیبای زیباست!
---
سلام.
درست فهمیدید! امروز روز تولدمه.
وظیفه ی خودم می دونم که از مادرم به خاطر تحمل همه ی سختی هایی که تولد من براش بوجود آورده تشکر و عذرخواهی کنم.
از پدرم برای تمام زحمتایی که برای در رفاه بودن و شاد بودن من به جون خریده سپاسگزارم.
از همه ی اعضای خانواده که تا حالا 24 سال همه ی خوبی ها و بدی های منو تحمل کردن و در هر شرایطی پشتیبانم بودن ممنونم.
خوشحالم که یک سال دیگه رو به خیر پشت سر گذاشتم. آرزو می کنم که سالهای آینده هم به خوبی و خوشی سپری بشن.
راستی، خرداد با همه ی قشنگی هاش یه ایراد داره! اونم اینه که فصل امتحان هست و دردسراش!
امیدوارم اونایی که با امتحانات درگیرن موفق باشن.
شاد و سربلند باشید.
---
پ.ن.1. داداشم سنگ کلیه گرفته و توی چند روز اخیر خیلی ناراحتی کشیده! برای سلامتیش دعا کنید.
پ.ن.2. از همه ی دوستانی که به هر شیوه ای تولدم رو تبریک گفتن سپاسگزارم.
سلام.
اولین روز یه هفته ی قشنگ رو به همه روز بخیر میگم و امیدوارم که ایام خوشی رو پیش رو داشته باشید.
من این هفته رو با یه سری فعالیت های درسی و دانشگاهی شروع کردم! البته با حاشیه های مختلف! از این هفته امتحانای میانترم شروع میشن و اولین امتحانمون اقثصاد، یکی از سنگین ترین درسای ترم جاری از نظر حجمی هست. هرچند به نظر من چندان سخت نیست. چون جذابیت های خاصی داره که منو به خودش علاقه مند می کنه. یادمه سه واحد اقتصاد دوران کاردانیمو با نمره ی کامل پشت سر گذاشتم و اتفاقا خیلی دوستش داشتم. اما راستش هنوز تا حالا مطالعه ی کامل برای امتحان روز دوشنبه نداشتم و الانم باید متنی رو که نوید (برادر شوهرم) برای ترجمه بهم داده بود براش تکمیل کنم! آخه هنوز نصفش مونده!!!
امروز مجید باید سر جلسه ی کنکور ارشد می بود! اما از شانس قشنگ ما بهش مرخصی ندادن! خیلی ضدحال بدی بود هرچند میذارمش پای مصلحت الهی. حتما یه نفعی درش بوده که نیاد!
دیروز صبح همراه لیلا به یه همایش رفتیم با موضوع پرورش نبوغ مالی! این همایش از طرف یه موسسه به نام فکر فردا برگزار شده بود که دراصل معرفی یه سری کارگاه های آموزشی در زمینه های تجاری، املاک و مستقلات، بورس و اوراق بهادار، ارز و سکه و غیره بود. در عمل می خواست شیوه های پیشرفت مادی رو تا حدودی تشریح کنه که افراد به شرکت در کارگاه های مذبور علاقه مند بشن و در این زمینه اطلاعاتی رو کسب کنن که شاید از نظر مادی اونها رو به سمت پیشرفت سوق بده. البته روی کلمه ی شاید باید تاکید کرد. چون حتی اگر توی کارگاه شرکت کنی و تلاش نکنی همین آش و همین کاسه! (جریان بیت معروف: نابرده رنج گنج میسر نمی شود، مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد!)
توی همایش اتفاقای جالبی افتاد. به عنوان نمونه، وقتی این سوال مطرح شد که به نظر شما چطور یه عده از صفر به دارایی های کلان رسیدن؟ یه مرد تقریبا 45 ساله از وسط جمع با صدای رسا گفت: رانت! آقا رانت!! طی این سی سال مگر بجز رانت مادی و اطلاعاتی چیز دیگه ای هم بوده؟؟؟
این بحث همونجا به سکوت بدل شد چون می تونست جو همایش رو سیاسی و متشنج کنه اما بعد یه جاهایی با یه سری مطالب مربوط بسط اقتصادی داده شد.
یه مورد که دقیقا سوال ذهنی منو مطرح می کرد سوال یکی از آقایون بود که اتفاقا هم ردیف و با دو نفر فاصله از ما نشسته بود! یه مرد جوان نزدیک به 27 یا 28 سال پرسید: اگر اینجور که میگید به سادگی میشه به دارایی ها رشد بالای صد درصد داد و از بازار بورس و طلا و املاک و ... به این سادگی استفاده کرد، پس چرا شما اومدید دنبال آموزش؟؟؟
آقای عباسپور این سوال رو با زیرکی تمام پاسخ داد! هرچند این حرفش رو که "این دوره ها از نظر مادی برای ما هیچ سودی ندارن" تکذیب می کنم چون برای حداکثر 6 جلسه کلاس از هر نفر نزدیک به 150 هزار تومن شهریه گرفتن چیز کمی نیست. البته با در نظر گرفتن تعداد اساتید و مخارج جنبی در مقایسه با سود تجاری که در بطن همایش ازش بحث می کردن چندان به چشم نمیاد!
مد نظر شخص آقای عباسپور ارتباط های به وجود اومده از طریق این دوره ها بود. یعنی ارتباط با افراد طراز اول تخصص های تجاری، آشنایی با افراد سرمایه دار یا افرادی که پروژه های خاص توی ذهنشون هست و سرمایه گذار لازم دارن و حتی مدیران لایقی که بتونن با این دو دسته همکاری کنن و موارد مشابه! جوابش تا حدودی قانع کننده بود. اما اینکه من بخوام توی کارگاه هاشون شرکت کنم چیزی نیست که شخصا و بدون حضور و مشورت با مجید دربارش تصمیم بگیرم! به همین خاطر کل همایش رو به صورت صوتی ضبط کردم تا بعد بذارم مجید هم بشنوه و با همفکری هم تصمیم بگیریم! در کل به نظر من به دست آوردن اطلاعات تجاری حتی اگر ازشون چندان استفاده ای هم نکنیم می تونه مفید و موثر باشه!
یه مساله ی دیگه هم که دیروز پیش اومد به هم ریختن برنامه ی من و امید بود فقط به خاطر لجبازی ایرانسل و همراه اول!!
هفته ی پیش با امید (برادر شوهرم) قرار گذاشتیم تا روز جمعه بریم پارک بدمینتون بازی! قرار شد برنامه ی کلی رو عصر پنجشنبه با هم هماهنگ کنیم، اما برنامه به عصر جمعه موکول شد! از ساعت 6 عصر تا 7 من یک ساعت تمام خودمو کشتم تا بتونم با امید تماس بگیرم اما تلفن خونه رو کسی جواب نمیداد و موبایلش رو که می گرفتم در کمال تعجب یه صدای ضبط شده می گفت شماره ای که میگیرید اشتباه است! ساعت 7 پدر شوهرم تلفن خونه رو جواب داد و گفت نیم ساعت پیش امید رفته بیرون و این شد که کل برنامه به هم خورد و مجید پشت تلفن کلی بهم خندید! البته قرار شد سه شنبه که خودش از سر کار برگشت برنامه بذاریم و با بچه ها بریم پارک تا یه کم روحیمون باز شه و قبل از امتحانات یه هوایی عوض کرده باشیم.
اما در کل من از دست هر دو سرویس دهنده ی تلفن همراه شاکیم! چرا با هم لجبازی می کنن آخه؟؟؟ دلیوری پیامک می رسه اما پیامکت به مخاطبت نرسیده! خیلی تعجب آوره!!!
توی این یکی دو روز اتفاقای دیگه ای هم رخ داد که برام جذابیت های خاصی داشتن. در کل می تونم بگم چند روز اخیر روزای خوبی بودن. امیدوارم برای شما هم همینطور بوده باشه.
شاد و خرم باشید
---
پ.ن.1. بهم پیشنهاد دادن واسه چاپ شعرام اقدام کنم. نمیدونم اصلا شعرای من قابلیت چاپ شدن دارن یا نه! نظر شما چیه؟؟
پ.ن.2. برگه های تقویم داره گذر عمرم رو بهم گوشزد می کنه! تا روز تولد و پایان دوران ٢٣ سالگیم فقط دو هفته ی دیگه مونده! اولین روز خرداد به سرعت باد میاد! زمان را باید دریافت!!
هوای قلب من بوی تو دارد
مه نو حسرت روی تو دارد
خم گیسوی مهرانگیز دلدار
نشان از خط ابروی تو دارد
نماز عشق را محراب نوری
وجودم قبله را سوی تو دارد
اگر گاهی دلم از غم بگیرد
امید قلب دلجوی تو دارد
دلم عاشق تر از اینهاست بابا
که دائم عادت کوی تو دارد
***********
سلام.
امروز به اسم بهترین آدم دنیا مزین بود. به اسم پدر! مردی که لایق بهترین های دنیاست! مردی که همه ی گفتنی های خوب دنیا رو هم اگر بگم دربارش کم گفتم.
بابا می دونه که توی این دنیا از هر چیز و هر فرد دیگه ای برای من مقدس تر و عزیز تره و من حتی تجربه ی عشق رو هم مدیون وجود پاک و مقدس پدرم!
جز شعری که توان نوشتنش رو هم مدیون پدرم، زبانم برای نوشتن یا گفتن هر سخنی قاصر هست. پس بهتره این بار هم سکوت کنم. چون مثل همیشه، نمی تونم هیچ جمله ای رو لایق بزرگواری های والدین پیدا کنم.
فقط همین اندازه که توی این روز قشنگ که به اسم همه ی مردهای خوب دنیا رنگ و بوی عشق گرفته، به پدرم، همسرم، برادرم و همه ی عزیزانم عاشقانه عید رو تبریک میگم.
همتون رو بیشتر از تمام وجودم دوست دارم.
امید اینکه تا هستم سایه ی لطف و محبتتون بر سرم مستدام و گسترده باشه.
بابای خوبم، مادر مهربانم، همسر عزیزم، خانواده ی بی نظیرم، دوستتون دارم!
تا همیشه...
بی نهایت...
عاشقانه...
سلام. فکر کنید!! ببینید حق با منه یا نه؟؟؟
بی مقدمه شروع می کنم.
تا حالا شده از کاری که آدمای دیگه میکنن طوری خجالت زده باشی که اشکت در بیاد؟؟؟
از هرچی آدمه زده بشی؟؟
بگی آخه این رسم انسانیته؟؟؟؟
من این حالو داشتم.
می پرسید چرا و کی؟؟ میگم!
عصر توی خونه با بابا تنها بودم. داشتیم با هم صحبت می کردیم. راجع به قدیم. زمان جوونیای بابا. اون موقع ها که من یا خواهرام هنوز نبودیم و قرارم نبود به اون زودیا به دنیا بیایم!
بابا تعریف می کرد:
وقتی مادرم فوت کرد ما هنوز کوچک بودیم. ولی زن عمو برامون مادری کرد!
وقتی تنها و غریب اومدیم، زن عمو زیر بالمونو گرفت.
زن عمو بود که اگه دیر می کردیم برامون نگران می شد. میومد دنبالمون می گفت بچه ها کجایید؟؟
خلاصه خونه ی عمو همیشه پر بود از مهمون . سفره ی گسترده، دلا پر از شادی و جمع خالی از شر و غرور بی خود!!
تا این که هر کدوم از پسرا بزرگ شدن و سر و سامون گرفتن.
بعدشم ما اومدیم. اما وقتی که دیگه عمو و زن عمو هر دوشون پیر شده بودن!!
عمو چند سال پیش درست روز تحویل سال عمرشو داد به شما! خدا رحمتش کنه. خیلی مهربون بود. چقدرم که دستاش برکت داشت!
وقتی مرد من یادمه، با رفتنش کمر زن عمو خم شد! بعدم گفت: چراغ خونم رفت، شما هم دیگه سراغم نمیاید!!!!
بچه هاش هیچ کدوم ایران نیستن! تنهای تنها! مریض و در مانده!
تلفونو بر داشتم زنگ زدم بهش. منو نشناخت!! معرفی که کردم یه دنیا خوشحال شد! بعدم گفت: قدیما رفت و آمد زیاد بود. همیشه دورم پر بود از مهمون!! اما حالا چون من نمی تونم راه برم و برم جایی، کسی سراغم نمیاد!
اشکم در اومد. به بابا گفتم بابا جای مادرتونه! چرا کم بهش سر میزنید؟؟
بابا خودشم گریش گرفت!
بعد من یه کم فکر کردم! دیدم خداییش آدما خیلی نا شکرن!
بچه ای که مادر و پدر خودشو میذاره خانه ی سالمندان....... انسانه؟؟؟
به خدا که نیست! حالا حد اقل زن عمو زیر سقف خونه ی خودش شبو روز میکنه!
ولی اونایی که با مادر و پدراتون بد می کنید، خودتونم پدر و مادر میشید!
یادتون نره، هر کی رسم انسانیت رو در مورد پدر و مادرش به جا آورد، بچه هاش کمتر بهش بد می کنن.
هر کی بد کرد به خدا بد می بینه!
بترسید از خشم خدا!
شرم کنید از روی مادر و پدری که با تمام بدیاتون بازم دعاتون می کنن و وقتی می پرسی آخه اینا چه خوبی به تو کردن، میگن آخرش بچه هامونن، جگر گوشه هامونن! راحتی اونا راحتی ماست!!
به خدا که شرم آوره. اگه یه نفر با دیدن این وضعیت، از شرم سرشو زمین بذاره و بلند نشه، تعجب آور نیست!
یادتون باشه که زمانه ثابت نمی مونه. شما هم همیشه جوون نمی مونید.
هر چه کشتی برداشت می کنی. بکوش و نیکی کن تا وقت نیاز کمکت کنن . بدی نکن تا زمونه در حقت جفا نکنه!
آه مادر و پدر آتشه . کاری نکن که زندگیت در خطر باشه!
دعای والدین برکته! کاش همیشه زندگیمون پر برکت باشه!
سلام
(۱)
آسیا، اروپا، آمریکا، استرالیا، آفریقا یا هر جایی از این دنیای پهناور که هستید من براتون آرزوی شادی میکنم.
مهم این نیست که ایران زندگی می کنید یا آلمان یا هر جای دیگه!
مهم اینه که دلتون برای وطن و هموطناتون بتپه!
مهم اینه که تا همیشه یه ایرانی باشید و به ایرانی بودنتون افتخار کنید!
( البته اشتباه نشه! منظور من از ایران و ایرانی ،وطن و هموطن، حکومت و دولت ایران نیست. چون خودم خوب میدونم که این حکومت و این دولت هیچ اهمیتی به وطن نمیده و سرنوشت مردمش هم براش مهم نیست. پس ارزش عشق ورزیدن رو نداره!!!)
(۲)
اما راجع به اون ترانه............
اگه به معنیش دقت کرده باشید علت اشک درش واضح هست!
'Cause I know there is no other love like a mother's
Love for her child
..............
مادر!
مادر!
مادر!
من در مقابل این همه زحمت مادر همیشه شرمسارم. در حالی که هرگز از عهده ی جبرانش بر نمیام!
من از روی مادر خجلم. چون پاسخ نافرمانی هامو با محبت داده!
من در مقابل مادر کمترینم. حال اینکه مادر همیشه با من چون شاهزاده ها رفتار کرده!
Mamma you gave life to me.
Turned a baby into a lady.
Mamma you gave love to me.
Turned a young one into a woman.
من زندگی رو و عشق رو از مادر دارم.
من هر چه دارم از مادر دارم .
مادر که از جان خویش برام مایه گذاشت.
مادر که راحتی و آسایش خودش رو به پای راحتی و آسایش من ریخت.
مادر که برای به ثمر رسیدن این نو نهال (فرزندش) تلاشی کرد که کهنسالی زودرس را برایش به همراه آورد!
تنها به خاطر من!
چون شمعی سوخت تا نور راه من باشد!
و هرگز گلایه نکرد!!!!!
مادر تنها بشریست که هرگز بر سر فرزند خویش منتی نمیگذارد در حالی که تلاش او را هرگز نمی توان نفی کرد!
و من برای مادر چه کردم؟؟
من در مقابل مادر حقیرترینم.
درشتی کردم و خم به ابرو نیاورد!
نافرمانی کردم وگلایه نکرد!
عجول بودم و صبور بود!
زشتی هایم را پوشاند تا زیبا بمانم!
حقا که بهشت نیز برای او پاداشی ناچیز است!
مادر ........
مادر.........
مادر.........
هر وقت یادم میاد که من کیم و مادر کیست ......
من چه کردم و او چه میکند..........
و..........
از شدت شرم بی اختیار اشک از چشمانم جاری میشود.
اون ترانه برا من یادآور همه ی شایستگی های مادر و ناشایستگی هام در مقابل او بوده و هست!
تاجب نکنید از این که گفتم اشک از چشام جاری شد!!
(۳)
یه مژده بدم به اونایی که دوست داشتن از شیراز بیشتر بدونن.
من منبع خوبی پیدا کردم که البته حجمش خیلی زیاده و در باره ی استان فارس هست.
با استفاده از همین منبع، به زودی براتون از همه چیز و همه جای استان پهناور فارس می نویسم.
مطمئنم که بدتون نمیاد!!
پس منتظر باشید.
یادتون نره که نظرها، پیشنهادها، انتقادها و راهنمایی های شما باعث دلگرمی و قوت قلب منه و
امیدی هست برای ادامه!
پس دریغ نکنید.
یا علی مدد!

