فیسبوک
توييتر
دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام
قصه
خداحافظ
سفرنامه تایلند (بانکوک؛ پاتایا؛ کرابی-لانتا)
اتصالی!!!!
وقتی ذهن یه شاعر منهدم باشه اینجوری شعر می نویسه:
دانلود فایل آموزشی نحوه ارائهی مقاله به ژورنالهای بینالمللی با رتبه ISI
دانشنامه نشریههای بین المللی با رتبه ISI + معرفی کتاب و کتابخانه مجازی
سفر بخیر
شهریور پر خاطره
اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢
سلام.
هفته هایی که گذشت برام پر از تجربه های جدید و جالب بود. 6 تا همایش برگزار کردیم و کلی اطلاعات جدید به دست آوردیم. جالبه احساس می کنم هرچی بیشتر توی محیط های باز علمی حاضر باشم ذهنم فعال تر میشه! پیشنهاد می کنم اگر موقعیتش رو دارید تا جای ممکن در مکان هایی که خلاقیت و تفکرتون رو تحریک می کنن حاضر باشید. کمترین مزیتش اینه که به شما روحیه ی زندگی میده! منهای رشد و احساس توانمندی که بدون شک ازش لذت خواهید برد.
الان منظورم از این نوشته ثبت یه خاطره و ارائه ی یه فایل هم رده با پست قبلی وبلاگ هست به دوستانی که علاقه مند هستن به مقاله نویسی.
دیروز یعنی دقیقا دومین روز از آذر ماه 1390، آخرین همایش که بیشتر یک کارگاه آموزشی مقاله نویسی بود، با تلاش بدون وقفه ی دبیر انجمن صنایع "آقای زارع خلیلی" و به دبیری استاد گرامی "جناب آقای دکتر نکوئی" برگزار شد و به خیر و خوشی به پایان رسید. توی این همایش، ارائه ی چندتا مقاله در زمینه های مختلف مهندسی صنایع و مکانیک؛ توضیحات لازم درباره شیوه ی نوشتن مقاله و در آخر هم آموزش نحوه ی ارسال مقاله به ژورنال رو داشتیم. برنامه ریزی و اجرای برنامه دست خودم و آقای خلیلی بود و مورد آخر رو هم خودم برای حاضرین ارائه دادم، بعضی از دوستان مشتاق بودن که فایل پرزنتیشن آموزش ارسال مقاله رو داشته باشن. بر همین اساس این فایل آموزشی رو که مجددا به درخواست دبیر همایش "آقای دکتر نکوئی" و با همکاری و راهنمایی استاد عزیزم "آقای دکتر سرور" آماده کرده بودم در دسترستون قرار میدم و امیدوارم بتونید ازش بهترین بهره رو ببرید.
مجددا تکرار می کنم: انتشار و نسخه برداری از فایل ها و یا توضیحات با ذکر منبع و نام نویسنده برای همه آزاد هست.
فایل مذکور رو می تونید از اینجا دانلود کنید.
آذر ماه طلایی و شادی رو برای همه ی شما آرزو دارم.
سربلند باشید
سلام
یک ماه گذشته پر از اخبار تعجب آور بود! اما هیچ کدوم از خبرها برام به اندازهی خود تحریمی دانشگاهیای ایران عجیب نبود!! موندم آخه کدوم آدم عاقلی می تونه تحریم حدود 2000 تا نشریه ی علمی رو مصلحت بدونه؟ مگر اینکه مخش تاب برداشته باشه یا اینکه اصلا ندونه انتشارات و مقاله و نشریه و حتی علم چیه! می خواد لقبش دکتر و پروفسور و استاد باشه می خواد نباشه!
من که تمایلی به چشم گفتن به این آقایان به اسم نخبه و در عمل پخمه در خودم نمی بینم و تا جایی که بتونم در کنار اساتید، همکاران و هم تیمیهام به فعالیت در پایگاههای علمی الزویر، اشپرینگر، تیلور اند فرانسیس و ... ادامه میدم و اگر در توانم باشه دوستانم رو هم به همین مسیر هدایت می کنم. بنابراین توی این پست اطلاعاتی رو در اختیار دوستان علاقه مند به مقاله نویسی و پژوهش علمی میگذارم تا شاید بتونن به واسطهی این مختصر، کمی فعالیت های علمی و پژوهشی خودشون رو بدون توجه به سخنان بی محتوای بعضیها گسترش بدن.
یه نکتهی مهم رو هم یادآوری می کنم: در مدت چند ماههی اخیر توی دانشگاه پیام نور برای اینکه ببینم آیا حمایتی از دانشجوهای پژوهشگر میشه یا نه حسابی دوندگی کردم. نتیجه اینکه نه برای مقالهی ISI و نویسنده هاش چندان ارزشی قائل هستن و نه برا همایش و کنگرههای داخلی و خارجی پشتیبانی میکنن. فقط به حرف وعدهی "شاید تخفیف شهریه شاملتون بشه" رو تحویل میدن که اونم برا یکی مثل من که ترم آخر و حسابش با دانشگاه صاف هست هیچ منفعتی نداره. پس اگر دانشجوی پیام نور هستید، برای زمینههای این چنینی زیاد به خودتون زحمت ندید! آخه بعد خدا مدت و کلی چک و چونه تازه لطف کردن برا من نامه دادن تهران حالا شاید مسئولای اونجا نظر مساعد به همکاری داشته باشن شاید نه! به نظرم ارزش دوندگی نداشت. شما خود دانید...
اما اطلاعات مختصری رو که گفتم؛ شامل صد و اندی کلمه و مفهومشون میشه که دونستنشون برای ارائهی مقاله به ژورنالهای بینالمللی با رتبه ISI لازمه. این دانش نامه رو به درخواست استاد گرامی جناب آقای دکتر نکوئی با همکاری استاد عزیز و بزرگوارم جناب آقای دکتر سرور آماده کردم. امیدوارم برای شما هم مفید واقع بشه.
فایل PDF دانشنامهی مذکور رو می تونید از اینجا دریافت کنید.
ضمنا انتشار و کپی برداری از مطلب و فایل هم با ذکر منبع و اسم نویسنده برای همه مجاز هست.
از این لینک هم می تونید به سادگی ژورنالهای علمی انتشارات الزویر با زمینه های کاری متفاوت رو پیدا کنید. البته منهای Elsevier انتشاراتی های دیگه هم هستن که ژورنال های خوبی دارن. من اینو لینک کردم چون الکی تحریمش کردن!!! شما می تونید به انتشارات دیگه هم سر بزنید. استفاده از امکانات ارائه و داوری مقاله هم به سادگی رجیستر کردن توی وبسایت و آپلود کردن مقاله و دانلود کردن نتایج هست (مگر برای معدودی از ژورنال ها که هنوز ایمیلی یا پستی کار می کنن)! یه کم توی سایتشون بچرخید و قوانینشون رو مطالعه کنید خودتون کامل می فهمید چی به چی هست.
یه ایمیل هم امروز دریافت کردم از Dr. William F. Trench که کتاب آنالیز حقیقی (INTRODUCTION TO REAL ANALYSIS) خودشون رو به صورت رایگان برای علاقه مندان و دانشجویان روی وبسایتشون قرار دادن. از اونجایی که حس کردم ممکنه بچه های رشته ی ریاضی هم به اینجا سر بزنن گفتم این کتاب رو هم معرفی کنم. از اینجا می تونید مشخصات کتاب رو مطالعه و نسخه ی PDF کتاب رو دانلود کنید.
این کتابخانه مجازی هم کتابهای زبان اصلی بسیار خوبی داره. پیشنهاد می کنم از دستش ندید.
فعلا منهای مشغولیت های شخصی و علمی و خانوادگی، با بچههای انجمن مهندسی صنایع مشغول پنج تا همایش هستیم که از همین پنجشنبه شروع میشه. فکر کنم ترم آخری توی دانشگاه بیش فعالی گرفتم و الکی الکی شهره شدم!!! ولی خداییش حس خوبی داره فعالیت دانشجویی. امیدوارم لحظههای قشنگ دانشجو بودن رو از دست ندید و با تلاش مستمر علمی و فرهنگی شیرینترش کنید.
براتون بهترین آرزوها رو دارم
التماس دعا
سلام.
دلم واسه نوشتن توی وبلاگم تنگ شده بود اما هر وقت می خواستم بنویسم نمی تونستم!
می تونم بدون شک بگم اینا عوارض مستقیم گوگل باز و توییتر هست. حالا خوبه خودمو زیاد درگیر فیسبوک نکردم!!
یک هفته هست که امتحانا تموم شدن و تا زمانی که ببینم برا ترم تابستون چی ارائه میدن، خیالم ار درس و دانشگاه راحته. توی این مدت بیشتر توی دنیای مجازی پرسه می زدم، بیشتر می نوشتم، بیشتر می خوندم.
ترم گذشته ی دانشگاه برام پر از خاطره های قشنگ بود. هرچند بدون حضور لیلا و با درسهای سنگینی که داشتم کمی بهم سخت گذشت اما موارد دیگه ای بودن که برام جذابیت ایجاد می کردن. همیشه می گفتم خدا خودش می دونه چطور جلوی دلسرد شدنمو بگیره و بهم امید بده تا محکم تر قدم بردارم.
مثل همیشه برای ثبت خاطره هام که سالها بعد با خوندنشون ثانیه های قشنگ گذشته و افرادی که درش دخیل بودن رو به یاد بیارم چند مورد رو اینجا می نویسم.
ترم پیش درس معادلات دیفرانسیل رو با آقای روئین تن که به نظر من واقعا مرد شایسته ای هستن برداشتم. چون ترمهای قبلتر هم درسهای دیگه رو با همین استاد گذرونده بودم یه چهره ی شناخته شده محسوب می شدم. جالب ترین خاطره ی من از اون کلاس این بود که فهمیدم تولد من و استاد دقیقا توی یه روز هست! اول خرداد!!
امیدوارم مدیر گروهمون دست از لجبازی برداره و کلاسهای آمار رو هم به جای خانم معلمای نچسب با آقای روئین تن ارائه بده!
مبانی برق هم درسی بود که بدجوری ازش می ترسیدم! اما تونستم با کمک خدا پشت سر بذارمش. این درسم استاد خوبی داشت. آقای انصاری که هم دست نمره ی خوبی داره و هم خوب درس میده. یادم نمیره چقدر از کتابی که به عنوان منبع درسی معرفی شده بدش میومد. با اینکه بچه ها زیاد دور و بر استاد می رفتن اما یه حسی بهم اجازه نمی داد بیشتر از سلام و خسته نباشید با استاد حرفی بزنم!!!
شاید یه جورایی همرنگ جماعت بودنو بلد نیستم! چون دقیقا در همون شرایط استادی رو دوست داشتم که بین هم کلاسی هام محبوب نبود! دکتر سرور اونقدر با اصول و برنامه ریزی کار می کرد که همه کلافه شده بودن اما من اونقدر به ذوق اومده بودم که کمترین میزان تفاوتش رو توی یه جمله ی لیلا قبل از امتحان می شد دید!
همیشه عادتمه کتابهامو بسیار تمیز و مرتب نگه می دارم. اما برای اولین بار کتاب تجزیه و تحلیلم با شش تا ماژیک با رنگای مختلف علامت گذاری شده بود. قسمت به قسمت رو خلاصه برداری و نکته به نکته رو با دقت تفکیک کرده بودم. همین شد که اول لیلا با تعجب به کتابم نگاه کرد بعد بهم گفت : کتابتو خوردی یا خوندی؟؟!!
هرچند با تمام این تفاسیر اصلا از عملکرد خودم راضی نبودم و بعد از فاینال از دست خودم خیلی عصبانی شدم و بغضم گرفت، اما قشنگ ترین و بهترین خاطره ی کل دوران تحصیلم توی پیام نور تا حالا مربوط به همین کلاس و استادشه!
بعد از تموم شدن امتحانات دیگه همه چیز توی خونه ی جدید مرتب و درست سر جاشون قرار گرفته. می تونم بگم تمام و کمال مستقر شدیم و به همه چیز عادت کردیم. من که یه سری موارد خصوصا مربوط به نظافت خونه رو خیلی دقیق تر از قبل انجام میدم. شکر خدا همه چیز رضایت بخشه.
سه شنبه ی گذشته عروسی مصطفی بود. دوست صمیمی مجید و البته من. عروسی توی شهرستان نی ریز برگزار شد.
من و مجید و صبا برای عکاسی رفتیم نی ریز. عکاسی از عروس و داماد خیلی لذت بخشه خصوصا که هزار مدل ژست میشه پیشنهاد داد. حدود صدتایی عکس شخصی عروس و داماد و دویست تایی هم عکسهای مجلس و باغ و آرایشگاه و غیره گرفتیم که میشه ازشون دوتا آلبوم خوب درست کرد. منتظرم ببینم آخر کار از عملکردمون تا چه حد راضی خواهم بود!
یه بار دیگه به مصطفی و عروس گلش که هم نام خودمه تبریک میگم و براشون آرزوی خوشبختی دارم.
شاید نوشته ی بعدیم به همین زودیا باشه!
پس تا اومن موقع، در پناه خدا 
این روزها بی دلیل دلم می گیرد...
می کوشم تا تلخی درونم را با شیرینی در جمع دوستان بودن بکاهم اما باز هم...
بهانه می گیرد دلم! بهانه های دور و دراز!
پشت خوب و بد گیر کرده ام! آنچه باید باشم و اینکه هستم!
سرم گیج می رود!
از درون سکوت می کنم اما فراموشم نمی شود!
شاید به ظاهر خنده دار بیاید اما رنجم می دهد این سکوت شلوغ!
گاهی از خودم نا امید می شوم! از زندگی هم!
می خندم به رسم عادت! اما هرکس نداند، دلم که می داند گرفته است! خنده اش نمی آید! به چهره لبخند دارم و به دل...
بی دلیل! بی بهانه!
بی شک همان حصار خوب و بد است که گرفتارم کرده! همان قطب مثبت و منفی! همان اندیشه ی ایده آل ها و فرا تصورات!
هراس از تلخی حقایق به دلم لرزه می افکند! کاش مدینه ی فاضله دست یافتنی بود...
باشد! تلخ هم که باشد، بدانم بهتر از ندانستن است! باید بشنوم، به هر تلخی که باشد! شاید تلخی دانستنش با شیرینی تصحیح خودخواسته جبران شود!
شاید به اشتباه هراس دارم! اما آرام نمی گیرم حتی با این خیال!
خانه به خانه می جویم...
می پرسم!
از هرکه بشود پرسید...
آهای دل ناصبور!
خودت چه فکر می کنی؟؟؟
***
سلام.
امروز اولین جلسه ی کلاسی این ترم دانشگاه رو در حالی پشت سر گذاشتیم که از شلوغی ثبت نام ورودی های جدید صدای استاد به زور شنیده می شد. اما همین که کلاس از جلسه ی اول (هرچند با تاخیر!) تشکیل شد دلیل خوبیه. یعنی میشه این مساله رو به فال نیک گرفت و به ترم جاری امیدوار شد. خصوصا که استادمون یه مرد جوان و پذیرفتنی بود. فقط اگر کمی در تدریس سرعت عمل به خرج بده حتما به عنوان یک استاد موفق در بین دانشجوها معرفی میشه. این سرعت لازمه ی تدریس توی دانشگاه پیام نور هست که برای سرفصل دو برابر به نسبت دانشگاه های دیگه حدودا یک ششم زمان لازمه رو به کلاس اختصاص میده!
نسبت به این ترم دانشگاه در کل حس خوبی دارم. امروز مثل بچه های کلاس اولی شوق داشتم برای رفتن به دانشگاه! واسه همین صبح اول وقت بلند شدم و با اشتیاق از خونه رفتم بیرون. البته وقتی برگشتم خونه خیلی احساس خستگی می کردم. اما این خستگی شاید به خاطر تصورت و ذهنیاتم بود وگرنه مسیر دانشگاه یا حتی خود کلاس اونقدرها هم خسته کننده نبود!
ذهنم خیلی گره گره شده. دارم به خودم فکر می کنم. به خصوصیاتم، به بایدها و شایدها! به مثبت و منفی!
حس می کنم باید روی خیلی از خصوصیاتم تجدید نظر کنم. یه سری خصلت های نو در خودم به وجود بیارم و در کل یه سری تغییرات اساسی در خودم بدم.
از اونجایی که هر نوع تغییری یه مقدار سختی می طلبه، به هم ریخته شدم! شاید توی خودم گم شدم! نمی دونم تا چه حد موفق میشم!
یه خورده زیادی حساس هستم. اگر می تونستم از حساسیت های باطنیم کم کنم، سختی پذیرش و تغییر خیلی از حقایق برام کم می شد!
نمی خوام دربارش زیاد بحث کنم، فقط همین که به قول جوونای امروزی، هنگ کردم! به همین خاطر هست که یه خورده عصبیم!
برام دعا کنید...
---
پ.ن:
مهرناز خانم گل، برات دعا می کنم که به اونچه که صلاحت هست برسی و شاد و خوشبخت باشی. خوشبخت و عاشق! همیشه از حضورت و خوندن نوشته هات شاد میشم. تو هم واسه من دعا کن!
سلام.
اونقدر خوابم میاد که اگر الان بخوابم به اندازه ی کل دیشب که به دلایل مختلف نخوابیدم خواب می مونم، اما به خاطر حس خوبی که دارم ترجیح میدم بنویسم و خاطره هامو زنده کنم!
امروز آخرین امتحان این ترم رو هم پشت سر گذاشتم. با اینکه بازم نتونستم انتظاری که از خودم داشتم مرتفع کنم و حسابی از دست خودم عصبانی شدم، اما خوشحالم.
از فردا دوباره باید برای تدریس برم آموزشگاه. هنوزم عقیده دارم تدریس قشنگترین و لذت بخش ترین کار دنیاست. خصوصا که بتونی قبل از معلم، یه دوست خوب برای همه ی شاگردات باشی. خیلی حس قشنگی به من دست میده وقتی بچه هایی که دو ترم پیش رو باهاشون گذروندم به عنوان دوستای خیلی خوبم باهام تماس میگیرن و همون اندازه که من دلتنگشون میشم، دلتنگم میشن.
شاید به خاطر همین حس خوبی که بهم دست میده، خودم در مقام یه شاگرد اغلب از بین اساتید بهترین ها رو به نحوی انتخاب می کنم که جزو صمیمی ترین ها و دوست داشتنی ترین ها قرار بگیرن (هرچند استثناهایی هم وجود داره) و بعد از این اتتخاب هرگز از ذهنم پاک نمیشن.
دلم برای خانم قره چه، دبیر فیزیک دبیرستانم تنگ شده که مدت هاست ساکن تهران هست و ظاهرا توی دانشگاه کار می کنه. با اینکه سالها گذشته اما هنوز همونقدر با هم دوستیم و همونقدر دلتنگ هم میشیم!
یادم نمیره به خاطر اینکه مبادا کسی فکر کنه صمیمیت بین ما باعث میشه توی نمره دادن به من پارتی بازی کنه، همیشه 25 صدم از نمره ی من کم می کرد و می گفت این نمره کسر دوستیمونه! و من باز با تمام سخت گیری هاش دوستش داشتم!
خیلی دلم می خواد دوباره آقای حمیدی، استاد کتابداری دوره ی کاردانیمو ببینم. اولین استادی که تونستم در حد یه برادر بدونمش! می دونم چیزایی که به من یاد داد تا زمانی که کامپیوتر و اینترنت وجود داره به من کمک می کنه!
چقدر یادآوریش جذابه برام، سر جلسه ی امتحانش، جواب تک تک سوالاتش رو بیشتر از چیزی که توی جزوه بود و کامل تر نوشتم و بالاترین نمره رو هم ازش گرفتم! فقط به خاطر اینکه برام یه استاد محبوب بود! حتی باعث شد به ادامه تحصیل در رشته ی کتابداری هم فکر کنم. هرچند فقط در حد یه فکر ساده باقی موند.
آقای نادری استاد حقوقمون توی همون دوران قشنگ، که از جانبازای شیمیایی جنگ بود و جذبه ی خیلی خاصی هم داشت یکی دیگه از اساتیدی بود که من واقعا دوستش داشتم. یادمه هم کلاسیهام هیچ کدوم دوستش نداشتن و حتی از درسش هم بدشون میومد. اما من هر زمانی که افتخار دیدار دوباره رو با ایشون داشته باشم، سر تعظیم جلوشون خم می کنم. چون تا همیشه و همیشه در خاطر من به عنوان یکی از بهترین ها ماندگارن. تشویق های آقای نادری به خاطر سرعت دریافت و علاقه ای که به درس حقوق داشتم منو به حدی مشتاق این رشته کرد که هنوزم حسرت رشته ی حقوق توی دلمه و حاضرم مهندسی صنایع رو به سادگی و با اشتیاق با حقوق عوض کنم! (امیدوارم آقای نادری سلامت و شاد باشن.)
آقای حسن لی، استاد زبان انگلیسیمون هم از جمله صمیمی ترین اساتیدی بود که داشتم. علاوه بر تدریس در دانشگاه، در مدرسه ی نابینایان هم تدریس می کرد. خارج از ساعت کلاسی خاطره های دوران جوانیشون رو برامون تعریف می کردن و ما درسها می گرفتیم. یه استاد قابل افتخار! حتما برای دیدنشون یه سر به مدرسه ی نابینایان خواهم زد.
اما توی این دانشگاه پیام نور که اصلا هم دوست داشتنی نیست، منهای یه استاد که قبلا ازش نوشتم، هیچ استاد دیگه ای نداشتم که بتونم بگم دوستش داشتم، توی ذهنم ماندگاره و یا دلتنگش میشم. واقعا دلم نمی خواد همین تک نفر رو که اتفاقا از بهترین ها هم هست، از دست بدم! هرچند نتونسته باشم عملکرد قابل قبولی رو در مقابلش داشته باشم. چون عدم اشتیاق ها باعث دلسردی بیشتر میشه و منو بیشتر به تغییر رشته و تلاش برای رسیدن به اشتیاقم که شاید همون رشته ی حقوق "حتی بدون استاد محبوب!!" باشه ترغیب می کنه. حتی اگر سالها از عمرم بیهوده رفته باشه!
هرچند خودم رو در سطح یه استاد یا حتی یه معلم نسبتا خوب از نظر وسعت بار علمی نمی دونم، اما دوست دارم یه مدرس صمیمی و محبوب و حتی قبل از اون، یه دوست خوب باشم. حتی برای مدت زمان کوتاهی که با بچه ها هستم، و نه برای همیشه! به خاطر اشتیاقی که علاقه داشتن به مدرس در دانش آموزان ایجاد می کنه و این اشتیاق به خودی خود باعث یادگیری بیشتر میشه. درست مثل تجربه ای که خودم در برابر اساتیدی که واقعا دوستشون داشتم به دست آوردم!
برای رسیدن به این هدف، از همه التماس دعا دارم.
نمی دونم چرا یه لحظه این سوال توی ذهنم مطرح شد که آیا منم به عنوان یه شاگرد توی ذهن اساتید خوبم به اندازه ی یه اپسیلون یا یه نقطه ی مبهم هم که شده ماندگار خواهم بود یا نه؟!

