فیسبوک
توييتر
دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام
قصه
خداحافظ
سفرنامه تایلند (بانکوک؛ پاتایا؛ کرابی-لانتا)
اتصالی!!!!
وقتی ذهن یه شاعر منهدم باشه اینجوری شعر می نویسه:
دانلود فایل آموزشی نحوه ارائهی مقاله به ژورنالهای بینالمللی با رتبه ISI
دانشنامه نشریههای بین المللی با رتبه ISI + معرفی کتاب و کتابخانه مجازی
سفر بخیر
شهریور پر خاطره
اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢
سلام
اولین روز زمستانی به همه ی اونایی که زمستان رو دوست دارن مبارک.
نمی دونم چرا امسال احساس می کنم از فصل سپید خوشم نمیاد!! پیش از این به خاطر ندارم که همچین حسی بهش داشته بوده باشم!!!
بدجوری خسته ام! از خودم! از دانشگاهی که دارم بیشتر از قبل ازش متنفر میشم! از مملکتی که هر روز اوضاعش بدتر از پیشه! از آدمای بی سروپایی که کم نیستن و ادعای فرزانگیشون همه جا رو متعفن کرده!!! حالم داره از این بوی تعفن به هم می خوره!
دیشب یلدایی رو تجربه کردم که مثبت و منفی رو توام داشت واسه همین حس کردم یه جاهاییش اتصالی کرد!! الانم یه جورایی فیوز مشاعرم پریده! پس دیگه زیاده گویی نمیکنم و با یه غزل اولین پست زمستانی امسال رو به آخر می رسونم.
دلهاتون بهاری و ایامتون خوش
آرام و قرار این دل دیوانه نداشت
آواره ی صحرا، دل من خانه نداشت
من اهل زمستان دقایق بودم
جز باد، دلم مأمن و کاشانه نداشت
خورشید دمادم نفسم را می سوخت
رحمی به تن خسته ی ویرانه نداشت
از نوش لب باده نمی شد سرمست
جان میل لب ساغر و میخانه نداشت
تاریک ترین روشن دنیا شده بود
شمعی که دگر میل به پروانه نداشت
از داغ عتش لب پی باران می گشت
صحرا هوس بارش مستانه نداشت
از دامن هر ثانیه تب می جوشید
تکرار زمان قصه و افسانه نداشت
من مرده ترین زنده ی دنیا بودم
در محفل جمعیش که فرزانه نداشت
حسرت به دل خاک ترک خورده ی دور
این خاک غنی یک شب شاهانه نداشت
سلام.
شهریور ماه امسال برام تا حدی ماه شلوغ و پر کار و بعضا پر دردسری بوده که باعث شد همون ماهی یه بار سلام وبلاگیم هم به تاخیر بیوفته.
قبل از آغاز شهریور هزار جور برنامه ریزی کرده بودم برای ترم جدید تحصیلی و فعالیت های مکمل علمی و... که همشون به هم ریخت! اینه که گاهی از برنامه ریزی برا آینده زیاد خوشم نمیاد. چون توی محیط زندگی ما ممکنه هزارجور تغییر رخ بده! درست مثل جلو افتادن یکباره ی یه برنامه و اجبار به سفر برای انجامش؛ در نهایت بعد از ترک دیار و روبرو شدن با مشکلات و محدودیت های سفر، و صرف هزینه، مواجهه با جابجایی دوباره ی برنامهی مذکور و گرفتار شدن مضاعف توی شهر دود و دم «درسته منظورم تهران هست» که اخیرا دیگه یک هزارم قبل بهش علاقه ندارم، رخ دادن اتفاقات غیر منتظرهی ناشی از دیکتاتوری عمومی و البته در کنارش ضعف عملکرد شخصی ناشی از سردرگمی، که میتونه برنامه ها رو بیشتر از قبل دچار به هم ریختگی کنه و هزار مدل مشابه دیگه!
اما برا ثبت خاطره، تابستان امسال برام پر بود از اتفاقای خوب و بد؛ تجربه های با ارزش و شیرین یا حتی تلخ! یه جاهایی فشارای عصبی و نگرانی و اضطراب و یه وقتایی هم افتخار و غرور!
در طول مدت اقامتم در تهران بیشتر اوقاتم رو در دانشگاه خواجه نصیر سپری کردم. با اساتید و افراد تلاشگر زیادی روبرو و همکلام شدم که برام حس قشنگی داشت. نظاره ی تکاپوی دانشجو ـ استادی در اون شرایط دوست داشتنی بود.
از بدترین اتفاقایی که درست زمانی رخ داد که من تهران بودم، چپ کردن ماشین داداش و زن داداشم بود که کم مونده بود با شنیدنش در جا توی دانشگاه سکته کنم! شکر خدا خسارتش فقط مالی بود هرچند امیدوارم کسالت وارده به داداش و زن داداش گلم زود برطرف شه. (خداییش بعضی وقتا جدا از بحث خرافات که البته من در این زمینه اصلا مرتبط نمیدونمش باید از ته دل گفت کور شه چشم حسود و بعدش اسفند دود کرد و سعی در راستای به چشم بد نیومدن رو از دستور زندگی دور ندونست!) ولی حرف اولم به مسئولین هست که باید یه ذره هم درکنار اندیشهی جیب مبارک به فکر جان مردم باشن! حداقل استانداردهای وسائل نقلیه و جاده ها رو این همه پشت گوش نندازن! به خدا خرجش فقط یه بخش کوچک از اختلاسهای مداوم و میلیاردی رو میگیره!!!
در حال حاضر حس استقلال بیشتری نسبت به قبل دارم و با اینکه واقفم به احتمالات پیش رو، باز هم برای آینده برنامه های روشنی ریختم که امیدوارم بتونم به نحو احسن از پسشون بر بیام و به اهدافم برسم. سربرگ تمامشونم رفع مشکلای فعلی هست که با دانشگاه پیام نور دارم!!!!
زیاد قصد طولانی کردن نوشتههامو ندارم، فقط برا آخر کلام از خدا برا ساکنان تهران طلب صبر میکنم! موندم چطور توی اون دود و دم نفس می کشن! فکر می کردم شیراز خیلی آلوده شده اما هنوزم یه ثانیش قابل قیاس با تهران نیست! من که تا کارم توی تهران تمام شد مستقیم برگشتم شیراز و اصلا نذاشتم تاخیری در برگشتم ایجاد شه هرچند می دونم این مساله ممکنه باعث دلخوری عموجانم شده باشه اما امیدوارم شرایط منو درک کرده باشن و دلخوریها رو دور بریزن! اگر فرصت مجددی رخ داد تا دور از شرایط کاری بازم گذرم به تهران باز شه حتما جبران می کنم.
یادمون باشه بهترین راه اینه که برای رسیدن به اهدافمون ثابت قدم باشیم و اجازه ندیم محدودیت ها، حرفها و خلاصه شرایط محیطی ما رو دلسرد کنن.
برای همه آرزوی موفقیت دارم
التماس دعا
سلام.
فرصت نشد زودتر از این مطالبی رو که می خواستم بنویسم شاید به همین دلیل خیلی از مطالب از خاطرم رفت اما تا بیشتر از این درگیر فراموشی جزئیات نشدم بهتره درباره ی سفر کوتاه نوروزیمون به یزد و کاشان بنویسم. البته بدون شک بسیار طولانی خواهم نوشت!!
نوروز 89 در حالی شروع شد که ما اصلا قصد سفر نداشتیم اما روز نهم یه دفعه مجید تصمیم گرفت بریم سفر و به همین خاطر مرخصی گرفت و فردای همون روز ما شیراز رو به قصد یزد ترک کردیم.
تمهیدات نوروزی امسال واقعا خوب بود. به محض رسیدن به یزد از یکی از باجه های راهنما یه نقشه گرفتیم و به سمت ستاد اسکان رفتیم. برای دو شب توی یه مدرسه اتاق گرفتیم. کلاس تمیز و مرتب بود و بعد از جمع شدن صندلی ها با دوتا فرش کفپوش شده بود. از اونجایی که از خانواده ی فرهنگیان بودیم یه وعده ناهار هم گرفتیم که جمعا برای دو شب اقامت و یه وعده ناهار فقط نه هزار تومان هزینه برداشت که به نظرم چیز قابل توجهی نبود.
یزد:
یزد یه شهر کویری هست با جاذبه های دیدنی منحصر به فرد. ساختار معماری یزد با شیراز خیلی فرق داره. خونههای اونجا اغلب با کاهگل نما شده بودن و اتفاقا منظره ی جالبی رو ایجاد کرده بودن.
یادمه یه زمانی درباره ی نخل گردانی عاشورا توی یزد مطالبی رو توی یه پست نوشته بودم. اونجا نخل ها رو از نزدیک و در سایزهای مختلف دیدیم. البته امیدوارم یه زمان بتونم کل مراسم رو هم از نزدیک ببینم.
میدان امیر چخماق رو هم در شب و هم روز گشتیم. بسیار زیبا بود. نمای شهر از بالای عمارت واقعا دیدنی بود!
یادمه یه شب شام رو هم در همون نزدیکی و توی یکی از جگرکی های اونجا خوردیم. جالبه بگم جگر فروشی و حتی اندازه ی جگرهای هر سیخ توی یزد با شیراز قابل مقایسه نبود! شاید هر سیخ معادل سه تا سیخ شیرازیا بود!!!
موزه ی آب هم نمایشگر سختی های به دست آوردن آب توی کویر بود و به نظر من دیدن داشت.
چندتا از ساختمانهای قدیمی رو هم دیدیم که یکیشون (فکر کنم خانه ی طباطبایی ها بود) به دانشگاه معماری یزد تعلق داشت.
اگر اشتباه نکنم حمام خان، زندان اسکندر، خانه ی طباطبایی ها و خانه ی عامری ها و خانه ی عباسی ها از دسته ساختمان هایی بودن که معماری های مشابه و زیبایی داشتن. گچ بری، آینه کاری، نمای کاه گلی و حیاط وسیع که اندرونی و بیرونی رو از هم جدا می کرد، نماد کامل زندگی اشرافی و پدر سالاری زمان خودشون که فکر کنم به دوران قاجار بر می گشت در میان خونه های مذکور بود. اغلب این خونه ها مال تجار اون زمان بوده.
یکی از جالب ترین نقاط مشترک بین تمام خونه های یزد و حتی کاشان پله هاشون بود! پله های مرتفع که بالا و پایین رفتن ازشون بسیار سخته اما اگر اراده کنید و ازشون بالا برید به صحنه های قشنگتری از اندرونی ها و یا زیر زمین و آب انبار و آشپزخانه و امثالهم می رسید.
بادگیرایی که توی شهرای کویری وجود دارن نماد بارز خلاقیت ایرانی بوده. واقعا از کولر خنک تر بود! بلندترینشون توی یزد هست و اگر اشتباه نکنم بزرگترینشون رو قبلا توی کرمان دیده بودم!
اما یکی دیگه از مکان های دیدنی یزد مربوط به زرتشتی ها بود. درست حدس زدید! آتشکده!! البته آتشکده ی اصلی رو نرفتیم یا شاید نمی تونستیم بریم اما اون آتشکده ی عمومی که یه جام آتش درش دائم روشن بود رو دیدیم.
فکر کنم آتش آتشکده ی زرتشتی ها با چوب آلبالو روشن نگه داشته میشه. اینو از یه بنده خدا شنیدم و به صحتش ایمان کامل ندارم.
ارشاد مادرانه:
جالبه بدونید توی آتشکده چندتا فاطی کماندو وایساده بودن و هر دختری که یه نخ از موهاش بیرون بود رو ارشاد می کردن. چند موردی رو که من دیدم جالب بود! چون همه ی دخترا خیلی آروم چشم می گفتن و یه دست توی موهاشون می کشیدن و می رفتن! چند دقیقه که دقت کردم دیدم رفتار فاطی کاماندو های یزد خیلی مودبانه و حتی مادرانه بود! هرچند من شخصا با اصل این کار مخالفم اما به نظرم ارشاد زورکیم اگر قراره وجود داشته باشه این مدلی خیلی بیشتر از خشونت آمیزش که توی تهران و شیراز رایج هست جواب میده!
بعد از این موارد، یه تور پیاده روی توی مناطق سنتی یزد رفتیم و به مسجد جامع یزد رسیدیم. دقیقا وقت نماز بود. دم در چهارتا خانم ایستاده بودن و چادر نماز به خانمهایی که چادری نبودن میدادن و بعد هم تحویل می گرفتن و تا می زدن. چقدر مرتب و تمیز!
خانمی که به من چادر داد پیشونیمو بوسید و بهم التماس دعا گفت! انگاری توی پیشونیمونم نوشته بچه سید!!!!
توی مسجد یه گروهی از بسیجی ها که با بسیجیایی که تا حالا دیده بودم فرق داشتن وایساده بودن و به مردم خوشامد می گفتن و با حاجی بادام ازشون پذیرایی می کردن. به بچه ها کتاب کادو می دادن و تشویقشون می کردن. از صدا و سیما هم یه عده اومده بودن گزارش بگیرن که من ازشون فاصله گرفتم.
به هر حال منظور از گفتن این مطالب این بود که رفتار مردم یزد به نظر من خیلی آقا منشانه بود. شاید بتونم بگم این شیوه کفار رو هم به وجد میاورد چه برسه به مسلمون!! همین امر باعث شد بهترین خاطره از مردم یزد توی ذهنم بمونه و بتونم به راحتی بگم بهترین سفر سالهای اخیرم رو در یزد بودم!!
در مورد یزد یه نکته ی قابل توجه دیگه هم وجود داشت. اونم وفور حاجی فیروزها و نمایشهای نوروزیشون بود که بعضی جالب و هنرمندانه و بعضی هم مبتدیانه بود. من از این نمایشا توی شیراز ندیده بودم! البته شاید وجود داشته اما من تا حالا مواجه نشده بودم باهاشون!!
شب آخر توی یزد شام رو در یه فست فوت به اسم پیتزا خانواده خوردیم. به نظرم عالی بود. پذیرایی، ادب، کیفیت و حتی کمیت غذا اونجا عالی بود. تمیزی و زیبایی رو هم بهش اضافه کنید. اگر دنبال فست فود خوب توی یزد می گشتید به نظر من بد نیست یه سر اونجا برید!
کاشان
بعد از یزد یه سفر کوتاه به کاشان داشتیم و چون تعطیلات نوروزی تموم شده بود واسه یه شب یه خونه اجاره کردیم.
فرصت نبود کاشان رو درست بگردیم اما معماری به سبک کویر و مشابه یزد بود. البته مردم این دو شهر تا حدودی با هم متفاوت بودن. به نظرم رفتار مردم یزد در مقایسه با کاشان تا حدودی بهتر بود.
تپه های سیلک کاشان بی نظیر بود! شاید در دید افرادی که نمونه هاشونو اونجا دیدم یه سری تپه ی الکی بود که حتی ارزش دیدن نداشت و اونا رو برگردوند اما از نظر من و خیلیای دیگه اونجا باارزش ترین منطقه ای بود که توی این سفر دیدم.
برام سوال بود که چرا تکه های سفال روی سطح رو جمع نکردن و تابلو زدن که جمع نکنید و این سوال رو به اضافه ی یه سری سوال دیگه از آقای عباس عماد پرسیدم.
اول یه معرفی مختصر:
عباس عماد متولد 1315 فرزند احمد عماد که یکی از اولین افراد مشغول به کار در تپه های سیلک بوده بعد از پدرش در همون منطقه فعالیت می کنه و یکی از کوزه هایی که اونجا به نمایش گذاشته شده بود رو هم خودش ترمیم کرده.
این بزرگمرد توضیحاتی درباره ی منطقه ی سیلک برای ما دادن که اگر بخوام مفصل بگم باید طومار بنویسم. همین بس که تپه های سیلک متعلق به 7500 سال پیش و زمان مادهاست. اولین مکان تجمع بشر بوده و توی دروازه ی تمدن در امریکا از ایران بعد از لوح حقوق بشر کورش کبیر و شعر بنی آدم از سعدی شیرازی یه تکه خشت گلی از سیلک هم وجود داره که نشون میده اولین کسانی که مصالح ساختمانی رو ساختن ایرانیها بودن.
اما جواب اون سوال من این بود که اگر تکه های سفال روی سطح جمع بشن ممکنه در همون مکان و در سطح زیرین تکه های دیگه ای ازشون مدفون باشه که دیگه هیچ وقت به هم نرسن و سفال ناقص بمونه در حالی که اگر یه متخصص سفال های سطح رو بررسی کنه شاید در سطوح زیرین بتونه تکه های دیگه رو هم پیدا کنه و یه سفال کامل ترمیم بشه! درست مثل نمونه های ترمیم شده که اونجا وجود داشت.
اطلاعات بیشتر در این باره رو می تونید با مطالعه یا بازدید از منطقه ی سیلک به دست بیارید.
اما توی کاشان باغ فین رو هم دیدیم که واقعا زیبا بود. البته با دیدن عکس ناصرالدین شاه، مادرش و همسرش این سوال برام پیش اومد که چطور پسر زیبایی مثل ناصرالدین از اون مادر نه چندان زیبا به دنیا اومده و اینکه چطور امیر کبیر دلش شده با خواهر بدقیافه ی ناصرالدین وصلت کنه؟؟؟ از چهره ی اون مادر و دختر شرارت و بد ذاتی می بارید!!!
یه نکته که توجه منو جلب کرد این بود که انگار قسمتهایی از نقاشی های دیوارهای باغ عمدا پاک شده!! چون نقاشیهای کنارشون اصلا آخ نگفته بودن اما از اون تکه انگار اثری نبود! انگار یکی با تینر افتاده باشه به جون نقاشیا!!! اما هنوز هم زیبا و جذاب بودن.
مشهد اردهال
بعد از کاشان برای دیدن سهراب به سمت مشهد اردهال حرکت کردیم. سهراب در حیاط یه امامزاده دفن شده که ظاهرا امامزاده ی محبوبی هست و مراسم قالیشویی هم به عنوان سمبل گرامیداشت این امامزاده هر سال اونجا برپا میشه و جمعیت کثیری از اطراف برای تماشا و شرکت توی این مراسم حاضر میشن.
برای ورود مجبور شدیم چادرای کهنه و درب و داغون دم در رو بپوشیم که برای من اصلا خوشایند نبود! اما برای دیدن سهراب ارزشش رو داشت!
بعد از سلام گفتن به سهراب با مشهد اردهال خداحافظی کردیم و از راه اصفهان به شیراز برگشتیم.
خیلی طولانی نوشتم و میدونم خوندنش از حوصله و وقت اکثر مخاطبای وبلاگم خارجه اما نوشتم تا فراموش نشه و شاید برای بعضیها مفید واقع بشه.
راستی...
امسالم مثل سالهای پیش بیشترین مسافران از سطح کشور به شیراز ما اومده بودن! هنوز معتقدم هیچ جای دنیا مثل شیراز نمیشه!
برای اونایی که قصد سفر دارن آرزوی سفری خوش دارم.
شاد و پایدار باشید
پ.ن: شاید بعدا یه تعداد عکس از این سفر آپلود کردم و گذاشتم روی سایت! امیدوارم فرصتش پیش بیاد!
سلام.
از سفر برگشتم. اولین سفر دوری که بدون همراه رفته بودم. یه تجربه ی خوب!
هواپیما یه مقدار تاخیر داشت و وقتی توی مهرآبار فرود اومد هوا تاریک شده بود. خیلی راحت با اتوبوس از داخل فرودگاه تا میدان آزادی رفتم و از اونجا هم به امید زحمت دادم و با راهنمایی اون خودمو به مقصد رسوندم.
دو روز و دوشب اول رو پیش لیلا و توی خونه گذروندیم و فقط برای خرید مواد غذایی چند دقیقه ای خونه رو ترک کردیم. خصوصا که هوا به شدت بارونی بود. اما شبهای بعد مهمون عموهام بودم.
دوست داشتم می تونستم برای روز 22 بهمن تهران باشم اما موقعیت اصلا جور نبود و مجبور بودم با پرواز صبح دیروز برگردم شیراز.
در هر حال سفر خوبی بود. خاطره ی این سفر به ذهنم می مونه.
زن عمو تشویقم می کرد که تهران رو به عنوان محل زندگی انتخاب کنم اما راستش با همه ی امکانات موجود هر بار به تهران که اتفاقا توش اصلا احساس غربت نمی کنم سفر کردم بیشتر به شهر خودم شیراز علاقه مند شدم! در عین حال عمو مخالف بود و عقیده داشت که تهران واقعا شهر زندگی نیست!
من تا زمانی که مجبور نباشم شیراز رو ترک نمی کنم!
توی مدتی که تهران بودم تقریبا شهر جو آرومی داشت. توی تمام مسیرهایی که رفتم که سمت کارگر و کوی دانشگاه و آزادی تا امام حسین و از شمال هم تا ولنجک رو شامل میشد زندگی شکل عادی اما پر شتاب خودش رو داشت. نمی دونم امروز و فردا اون مناطق چه جوی رو شاهد خواهند بود اما در هر حال برای هم میهنای خوبم آرزوی سلامت و پیروزی دارم.
---
وقتی روحیات ایجاب کنه قلم به نوشتن حرف دل مشتاق میشه!
پس اشتیاق قلم باعث ویرایش یا بهتره بگم افزوده شدن یه تکه دیگه به نوشته های این پست وبلاگیم شد: (ساعت 12:38 نیمه شب)
---
تو را می شناسم ای مه رو! اما تو با من غریبه ای انگار... رو می گردانی مباد در خاطرت زنده شوم بی خبر از آنکه هرگز نمرده ام... قلبم می خواندت و می شنوی! چشمانت را می بندی مباد پاسخت را نظاره گر شوم! ابر می شوم، باد را به زنجیر می کشی! ستاره می شوم، توفان را فرا می خوانی! آب می شوم، عتش را انکار می کنی! نور می شوم، دل به شب می بندی! می گریزی از من اما در هر سو می جویمت! بیهوده مکوش که تو را هرگز غریبه نخواهم پنداشت! می شناسمت ای غریبه ی آشنا و تو نیز می شناسیم حتی در پس هزاران پرده از انکار... می کوشی که غریبم بداری و غریبه شوی اما تو آشناترین غریبه ای و من غریبه ترین آشنا... بی مهرترین هم که باشی، دلم دوباره برای مهربانیت تنگ می شود!! دلم حتی برای نامهربانیت هم تنگ می شود... اگر آشنایم نمی خواهی باشد! غریبه می مانم!! اما تا همیشه غریبه ترین آشنا برای تو آشنای غریب... و باز هم دلتنگ می شوم... تو را می شناسم ای مه رو! تا همیشه... تا ابد!!
سلام.
ایام امتحانات گذشت و فرصتی شد تا به فکر یه پست وبلاگی بیوفتم.
چند وقتی بود که سعی می کردم وبلاگ رو از حالت کاملا شخصی خارج کنم و البته از این حالت راضی بودم اما هر از مدتی بد نیست یه پست شخصی هم روی وبلاگ گذاشت! حداقل واسه تجدید خاطرات!
دیروز سالگرد عقد من و مجید بود. ما این خاطره رو با یه شام دو نفره و لبخند رضایت از سالهای گذشته ی در کنار هم، جشن گرفتیم و خدا رو به خاطر همه ی محبت هاش سپاس گفتیم.
با تمام وجود از خدا می خوام که همه ی همسران در کنار هم خوشبخت و رضایتمند باشن و با اعتماد و علاقه شاد و شیرین زندگی کنن.
راستی چطورید با خوشه های یارانه ای؟؟ من که یه مقدار شوکه شدم وقتی نتایج رو دیدم. تعجب آور بود هرچند مهم نبود. چون فکر نمی کنم پولی که شاید (و نه حتما!!) برای جبران تورم ناشی از برداشتن یارانه ها به مردم پرداخت میشه در مقابل تورم حاصل چیز چشم گیر و قابل توجهی باشه! به نظرم فقط مایه ی خجالته!!
جالب بود که خانواده هایی با داشتن کلی ملک و املاک جزء خوشه ی یک و دو بودن و خانواده هایی که از مال دنیا چیزی جز اندوه نداشتن جزء خوشه ی سه! خنده دار یا شایدم بهتره بگم گریه آور بود! (نمونه هاییشو خودم دیدم و متعجب شدم!)
ما که بدون داشتن خونه و ماشین و ملک و املاک جزء مرفهین بی درد جامعه یا به بیانی هم رده با آقای محصولی و امثالهم بودیم!!!! شما چطور؟
این نیز بگذرد...
لیلا دوستم بعد از ازدواجش ساکن شهر ماشینی تهران شده و صبح که باهاش تلفنی صحبت می کردم گفت واقعا خسته شده و دلش می خواد برگرده شیراز! در همین راستا من تصمیم گرفتم یه سفر برم تهران پیشش! احتمالا واسه سه شنبه شب تهران باشم. اولین سفر راه دوری که قراره بدون همراه و تنها تجربه کنم هرچند دلم می خواست مجید همراهم باشه اما حاضر نیست دو روز مرخصی رد کنه و با من بیاد! فقط چون تهران برای من شهر غریب نیست و بیشتر از شیراز اونجا قوم و خویش و دوست و آشنا داریم بهم اجازه ی سفر تنهایی داده!
توی این سفر قصد دارم بیشتر وقتم رو با لیلا بگذرونم و شاید برای کم کردن دلتنگی با عمو ها و عمو زاده هام هم دیداری تازه کنم. البته هنوز برنامه ریزی دقیقی نکردم و باید ببینم شرایط چطور ایجاب می کنه.
این روزا یه سری کارای عکاسی هم داریم. کم کم دارم به این نتیجه می رسم که یه آتلیه داشتن می تونه چقدر جذاب باشه. البته الانشم داریم منتها از نوع سیار هست! من و مجید با هم تا حالا چندین مورد مختلف آلبوم عکس آماده کردیم که صاحبانشون کلی راضی بودن و این برامون خیلی خوشایند بوده و البته برای مشتری هامونم خیلی خوب و به صرفه! چون هم قیمت های خیلی متفاوت و مقرون به صرفه و هم کیفیت خیلی بهتری نسبت به آتلیه های سطح شهر داشتیم.
امیدوارم بتونیم گسترشش بدیم و از حالت سیار و خصوصی خارجش کنیم و ثابت و عمومی فعالیت کنیم. هرچند همین الانم اگر کسی از بین همشهری ها و دوستان سفارش داشته باشه با تجهیزات کامل و تخفیف ویژه در خدمتشون هستیم! 
توی پست بعدی وبلاگم سعی می کنم خاطره ی سفر تنهاییمو بنویسم. البته اگر بتونم برم!!
راستی...
آبجی صبا هم بعد مدتها وبلاگش رو به روز کرده. می تونید نوشته هاش رو از اینجا بخونید.
روزهای زمستونیتون شیرین و شاد باشه
به امید سلام دوباره
سلام.
چند روز اخیر برای من روزای بدی نبود. هرچند حال خوشی نداشتم و الان به خاطر سرماخوردگی تقریبا توانایی تکلم ندارم! اما هنوز ذهن و قلمم کار می کنه.
امتحانای میان ترم شروع شدن و متاسفانه اولیش جالب نبود! به خاطر سرماخوردگی که داشتم دو روز اخیر رو درس نخوندم. اما خودمو با یه کتاب داستان که نیازی به تمرکز نداشت سرگرم کردم و خیلی لذت برم.
در هر حال حالا که نمی تونم راحت حرف بزنم بیشتر دوست دارم بنویسم. پس یه ماجرای دیگه از شنیده هامو از زمانهای قدیم براتون می نویسم.
این ماجرا مربوط هست به زمان جوانی پدرم وقتی که پای منبر یکی از وعاظ برجسته ی اون زمان ماجرایی رو از زبون خودشون میشنوه و بعدها برای من تعریف می کنه. من ماجرا رو به زبان و قلم خودم و به نقل از ایشون براتون شرح میدم:
---
شرط بندی دو واعظ:
روزی در مسجد نو (مسجد شهدای امروزی) واقع در شیراز، یکی از بزرگترین وعاظ زمان بر منبر نشسته بود و سخن می گفت. وی "فخر استهباناتی" نام داشت. فرزند "شیخ المحققین" و نویسنده ی چندین کتاب مذهبی از جمله "کشکول فخرالمحقین"!
واعظ در برابر خیل عظیم حاضرین در مسجد ماجرای شرط بندی خود با یکی دیگر از وعاظ به نام را چنین نقل کرد:
"من در جوانی نیز چون اکنون بر منبر ساعاتی را با بیان مطالب علمی و اخلاقی در حضور مردم سپری می کردم. تا اینکه روزی مرحوم دستغیب (پدر شهید دستغیب معروف شیراز!) به من گفت:
آقای فخر! روضه ات را بخوان و با این مطالب مردم را به دردسر نیانداز و وقت ما و آنها را نگیر! زیرا هیچ کس به گفته های تو توجهی ندارد! اگر روضه ای بخوانی و اشکی جاری شود، هم تو و هم مستمع ثوابی برده اید!
(همواره روحانیون علاقه مند بودند فرصت بیشتری برای سخنرانی داشته باشند. پس برای وقت بیشتر با هم به مباحثه می پرداختند!)
من خدمت ایشان عرض کردم که ملت فهیم ایران که از قدیم الایام به درایت و هوشیاری معروف بوده و هستند مسلما از صحبت های من بهره ی وافر را خواهند برد.
سید فرمود: من با تو شرط می بندم که هیچ کس (اکثریت جمع حاضر) به گفته ی وعاظ توجهی ندارد!
پذیرفتم!! ده تومان نذر بستیم! (10 تومان حدود 60 یا 70 سال پیش که مبلغ بسیار زیادی بوده است!)
چند روز بعد سید بر منبر رفت. پیش از آن به من گفت که به حرفهایش خوب توجه کنم و عکس العمل مردم را نیز زیر نظر داشته باشم.
سید گرم صحبت شد و در میان سخنانش چنین گفت:
" دیروز در بازار از در دکان مشهدی محمد بقال عبود می کردم. (محمد را بسیار کشیده و با تشدید بخوانید!!)
صدای صلوات مردم بلند شد! سید ادامه داد:
مشهدی محمد بقال به من گفت... (باز هم محمد را کشیده و با تشدید بخوانید!)
این بار هم صدای صلوات در فضا پیچید!!
سید هفت بار نام مشهدی محمد بقال را با همان لحن و شیوه تکرار کرد و هر هفت بار صدای صلوات مسجد را پر کرد.
سرانجام سخنان سید با والسلامی پایان یافت و وی از منبر پایین آمد. به سرعت به من نزدیک شد و گفت: ده تومان را بپرداز که فقیری منتظر است!! مردمی که میان محمدبن عبدالله (ص) و محمد بقال تفاوتی نمی بینند چگونه به حرفهای تو توجه دارند؟ پس دیگران را به دردسر نیانداز!
در کمال تعجب ماجرا را دیدم. اما چه کنم که ترک عادت ممکن نیست و امروز نیز که پیرمردی هستم به این نصیحت گوش نکرده ام!!"
---
اینم از ماجرای فخر و مستمعینش!
چندتا جریان دیگه هم شنیدم که شاید توی نوشته های بعدیم توی وبلاگ بذارمشون. امیدوارم خوشتون بیاد.
شاد و سرفراز باشید و برای سلامتی همه (و البته من!) دعا کنید.
به امید دیدار
سلام.
این ایام با تمام فراز ونشیب هاش باعث شده که کمتر فرصت کنم به نوشتن توی وبلاگ فکر کنم. اما امروز بحث هایی شد که منو به یاد یه شنیده انداخت که به نظرم برای وبلاگ موضوع بدی نیست!
مدتها پیش از سر یه سری کنجکاوی ها با بچه ها دنبال مطالبی در باب کف بینی بودیم و چیزایی هم پیدا کردیم که برامون جالب بود. من خیلی کمتر از مجید درگیرش شدم اما مجید اطلاعاتش رو با سحر تقسیم کرد. چند روزی فقط برای تفنن و خنده وقتی دور هم جمع بودیم با کف بینی و به بیانی فال گیری سر خودمون رو گرم می کردیم. اتفاقا چند مورد از چیزایی که در این میان رد و بدل شد اتفاق افتاد که از جمله ی اون پیش بینی مجید برای ازدواج دختر خاله و پیش بینی سحر برای ازدواج پسرخاله بود که دقیقا در همون زمانهایی که بچه ها گفته بودن رخ داد و باعث شد دیگران کنجکاو بشن!
این کنجکاوی ها بین دوستای سحر که به قول خود سحر همه شدیدا به فال عقیده داشتن خیلی بالا گرفت! دوست سحر که از اتفاقهای جاری با خبر بود توی سرویس دانشگاه از سحر خواسته بود که دستشو ببینه و سحر هم از سر شوخی براش یه چیزایی گفته بود و خندیده بودن. اما بچه ها جدی گرفته بودن و ریخته بودن سر آبجی ما!
اون روزا گذشت و تب اون جریانات هم به ظاهر فروکش کرد تا اینکه امروز توی دانشگاه دوباره بچه ها دور سحر جمع شده بودن که آره چیزایی که گفته بودی رو فالگیرای دیگه گفتن و از این حرفا! و روز از نو و روزی از نو!
سحر وقتی به خونه برگشت با خنده تعریف می کرد و از گفته های بچه ها که همگی انواع مختلف فال رو از حلقه و قهوه و ورق و کف بینی و غیره تجربه کرده بودن نقل قول می کرد.
یادم به دختری افتاد که وقتی برای دیدن یکی از دوستام رفتم خوابگاه دیدم توی خوابگاه دانشجویی با یه بسته قهوه و یه فنجون کار و کاسبی راه انداخته بود و اتفاقا کارش حسابی می گشت! هر فال چهار هزار تومن! من که عقیده ای به اینجور چیزا نداشتم خندیدم اما بچه ها واقعا برای اعتقادشون خرج می کردن!! به مسخره به سحر گفتم حیف که اهل کاسبی نیستی!! و هر دو خندیدیم!
اما در همین زمینه جریانی رو براتون نقل می کنم که اگر اشتباه نکنم نقل قولی هست از "عباس پهلوان" سردبیر مجله ی "فردوسی" که از مجله های پر طرفدار زمان شاه بوده. من چون اون نوشته رو ندیدم، از شنیده های خودم و به زبان خودم براتون می نویسمش! این جریان رو مشابه خیلی از جریانای دیگه ی اون زمان ها از پدر شنیدم:
---
" فالگیر:
کارکنان مجله مثل هر روز در دفتر کارشان مشغول به تدوین و ویرایش مطالب مربوط به چاپ بعدی بودند که زنی میان سال از در وارد شد. زنی ساده پوش و با چهره ای که او را در حدود 35 ساله نشان می داد. مشخص بود که از جرگه ی ثروتمندان نیست و برای سفارش تبلیغ نیامده!
زن به سوی افراد حاضر قدم برداشت و با چهره ای شرمسار گفت: نیازمندم و از همه جا رانده! آمده ام تا مگر شما یاریم دهید!
کارمندان مجله که دوستانی صمیمی بودند به هم نگاهی کردند و گفتند که توان مالی چندانی ندارند تا بتوانند نیاز او را برآورده کنند. اما از آنجا که مجله یک رسانه ی عمومیست شاید بتوانند از این طریق از مردم برای وی کمک بخواهند.
یکی از نویسندگان حاضر در جمع لحظاتی در فکر فرو رفت و بعد نگاهی به زن کرد و پرسید: خانم؟ شما چیزی از فال قهوه می دانی؟
زن با تعجب پاسخ داد: مختصری می دانم!
مرد رو به دوستان گفت: یافتم! و قلم را برداشته و شروع به نوشتن کرد!
همه منتظر بودند تا بدانند او چه چیز را یافته است. دقایقی بعد وی قلم را بر زمین گذاشت و شروع به خواندن کرد:
"خانم صوفی، تواناترین فالگیر شهر تهران!
در این نوشته قصد دارم یکی از همشهری هایمان را معرفی کنم. او زنیست که در فالگیری بسیار توانمند است و تا کنون هیچ یک از گفته هایش اشتباه نبوده است! افراد بسیاری برای دانستن فرازهایی از آینده به او مراجعه می کنند و روز به روز بر تعداد مراجعین افزوده می شود..."
نوشته ی این نویسنده بیشتر جنبه ی تبلیغاتی داشت و به معرفی زنی فرضی با نام مستعار "صوفی" می پرداخت که با فال گیری های بی نظیر خود مشتریان زیادی را جلب کرده بود. نوشتن چنین مطلبی در یک مجله ی عمومی آن هم در زمانی که رسانه های عظیم چون تلویزیون و اینترنت و امثالهم هنوز رونق و رشدی نداشت می توانست توجه عموم را به خود جلب کند! چرا که مردم همیشه به دانستن آینده و در نتیجه فال و خرافه علاقه ی زیادی نشان می دهند!
قرار شد آن زن مستمند که به دفتر مجله مراجعه کرده بود از آن پس "خانم صوفی" باشد!
به سرعت مقدمات اجاره ی یک اتاق ارزان قیمت در یکی از مناطق عادی شهر تهران فراهم و خانم صوفی در آنجا ساکن شد. در پی آن، نوشته ی مذکور با درج آدرس و نشانی محل کار فالگیر مشهور تهران در مجله به چاپ رسید!
زمان گذشت و آن زن و آن نوشته در میان کارکنان مجله به فراموشی سپرده شد تا اینکه روزی یکی از گزارشگران با گزارشی مفصل درباره ی یک فالگیر بسیار توانمند به دفتر آمد!
کارمندان مجله با خواندن آن مقاله به یاد آوردند که نزدیک دو سال پیش رنی به آنها مراجعه کرده بود و تقاضای کمک داشت!
همه انگشت به دهان مانده و در حیرت بودند که آن زن امروز زنیست که در گزارش همکارشان به عنوان بزرگترین و پر طرفدارترین فالگیر شهر تهران در یکی از بهترین نقاط شهر به کار مشغول است و برای مراجعه به او باید ماه ها در نوبت بود!
بدون اتلاف وقت به سمت محل کار او حرکت کردند. وقتی منشی با اشاره به جمعیت حاضر در محل از ورود آنها جلوگیری کرد یکی از آنها گفت به خانم صوفی بگویید که برای فالگیری نیامده ایم! از دفتر فلان مجله ایم و برای مرور خاطرات تنها دقایقی با شما صحبت خواهیم کرد!
این شد که مقدمات دیداری چند دقیقه ای فراهم آمد. خانم صوفی تعریف کرد که با آن نوشته آنچنان شهرت پیدا کرده که در کوتاه ترین زمان ممکن توانسته در بهترین نقطه ی شهر تهران برای خود خانه ای مجلل و اتوموبیلی مناسب خریداری کند، مکان مناسبی را هم به عنوان دفتر کار انتخاب کرده و بهای خرید آن را تماما پرداخته است و اکنون با خیل مشتریانی روبروست که ماه ها در نوبت دیدارش انتظار می کشند و با خدمه ها و منشی هایش در سر وقت زودتر چانه زنی می کنند!
کارمندان مجله پشیمان از کار کرده و ناتوان در بازپس گیری ادعای پیشین که تنها برای کمک به یک مستمند مطرح شده بود تنها توانستند با نوشته ای ساده از اتفاقی که رخ داده بود از مردم ساده دل طلب بخشش کنند. اما آن نوشته هم چیزی از تعداد مشتری های خانم صوفی کم نکرد! "
---
شاید از دید ما امروزی ها، دیروزی ها خیلی خرافاتی بودن اما اگر با دقت نگاه کنیم می بینیم که خرافات توی جامعه ی امروز نه تها کمرنگ نشده بلکه هست و اتفاقا با رنگ های مختلف و زرق و برق بیشتر و به قول خودمونی ها با کلاس تر رایج شده و به مردم عرضه میشه و مشتری های زیادی هم داره!
شاید از میون این همه فال یکی دو مورد مثل کف بینی و چهره شناسی که جنبه های علمی دارن و تا حدودی به متافیزیک مربوطن توجیه پذیر باشن اما این دلیل موجهی برای حجم بالای مراجعه ی مردم و خصوصا هم سن و سالهای ما به فالگیرها نیست!
اونقدر از آینده نگرانیم و از وضع موجود ناراضی که برای پیدا کردن یه کورسو نور امید به آینده به هزار در می زنیم. غافل از این که آینده در دستان خود ماست! این ماییم که می تونیم با دستهای خودمون فردا رو آباد و آزاد و سبز بسازیم! پس به هوش باشیم تا زمان رو از دست ندیم!
به امید فردایی سبز و روشن!!
سلام.
این روزا بحث غیر بهداشتی بودن یه سری مواد غذایی چنان باب شده که ذهن خیلی ها رو درگیر خودش کرده و حتی موضوع بحث بسیاری از جمع هاست. از جمله ی این مواد غذایی چند مارک مختلف سوسیس و کالباس و چندین مارک مختلف برنج هست.
از قبل از سر زبون افتادن چنین موضوعاتی، من به شدت مخالف برنجهای هندی و پاکستانی بودم و دلیل اصلی مخالفتم بوی بد یا حداقل بدون عطر و طعم بودن این نوع برنجها بود.
از بس از این سمت و اون سمت تعریف برنج های اینچنینی با مارک های مختلف مثل محسن و خاطره و مژده و غیره شده بود؛ مادر منم یه مقدار ازشون خرید. تنها چیزی که این نوع برنج داشت قیافه بود که به نظر من در برابر طعم و عطر واقعا قابل توجه نیست! قیافه اصلا به من لذت طعم خوش رو که برنج کامفیروزی یا شمال کشور خودمون داره نمیده. خصوصا که در کنار قیافه ی مثلا قشنگ و قد کشیدن دونه های برنج خارجی باید بوی بد و طعم بی خودشون رو هم تحمل می کردیم یا این بو و طعم رو با هزار نوع ادویه به حداقل می رسوندیم! به همین دلیل از مادرم خواستم که دیگه از این نوع برنج تهیه نکنه و مادر هم گفت بعد از تمام شدن باقی برنج موجود، قصد خرید مجدد این برنج های تعریفی!!! رو نداره!
نوسان قیمت و مصرف بالای برنج توی اغلب خونه ها باعث میشد که مصرف برنجهای خارجی که قیمت کمتری دارن سیر صعودی داشته باشه. اما راستش من با دیدن خبر غیر بهداشتی بودنشون کلی ذوق کردم! چون واقعا ازشون بدم میاد! شاید این که میزان سرب و آرسنیک این برنجها زیاده و باعث بیماری میشه دلیل خوبی بود تا این سیر صعودی سرعتش رو تا حدی از دست بده!
غیر بهداشتی معرفی شدن چندین نوع از فست فود، که البته از سالها پیش به مضراتشون آگاه بودیم و حتی آشناهایی که توی کارخونه های تهیه ی این مواد کار می کردن بارها به غیر بهداشتی بودن تمام مارکها و نه فقط یکی دو مارک خاص اشاره کرده بودن، هم زمان با استاندارد نبودن برنج های خارجی باعث شد به فکر بیوفتم که شاید پشت این مسائل، جریانات سیاسی نهفته باشه!
تعجب نداره اگر این خبرها مانور تبلیغاتی علیه شرکتهایی باشه که یا باج ندادن یا تبلیغاتشون رو از صدا و سیما پس گرفتن و حالا باید تاوان سرکشی سیاسی خودشون رو پس بدن! شاید بعد از این شاهد خبرهای غیر بهداشتی بودن خیلی چیزای دیگه هم بشیم! (البته این یک گمان هست که تجربه تصدیقش می کنه و شاید هم گمان صحیحی نباشه اما وجودش باعث میشه در باور حرفها و نوشته های اخیر شک کنم هرچند از خوندن و شنیدنشون خوشحال شدم!!!!)
و اما یک جریان مرتبط که از قدیمی های شیراز شنیدم:
در دهه ی چهل (حدود سال 1346 یا 47) در شیراز واعظ و روضه خوانی به اسم "ناصرالاسلام" در یکی از خانه های نزدیک به شاه دائی الله در کوچه پس کوچه های سر دزک (که در حال حاضر هم به همین نام معروف است و از یک سمت به خیابان شاهزاده قاسم و از سمت دیگر به شاه چراغ منتهی می شود) زندگی می کرد.
این واعظ که چون بسیاری از وعاظ به انواعی از مواد مخدر اعتیاد داشت با گرفتن به اصطلاح حق خود یا در واقع باج و پول زور از کسبه شهر امرار معاش می کرد.
روزی ناصرالاسلام برای گرفتن پول به صاحب یک مغازه ی کله پزی که در خیابان داریوش (یکی از فرعی های خیابان زند) که رونق خوبی پیدا کرده بود مراجعه کرد و از کاسب خواست تا مقداری پول به وی پرداخت کند.
صاحب مغازه از پرداخت چنین پولی سر باز زد و گفت که حاضر به پرداخت باج نیست!
واعظ به او گفت که در صورت امتناع از پرداخت وجه با مشکلی بزرگ مواجه خواهد شد اما کاسب این سخن را نشنیده گرفت!
روز بعد، واعظ بر منبر خود در شاه چراغ در برابر خیل عظیم زائرین چنین گفت که:
"های مردم! صاحب فلان کله پزی در فلان خیابان به جای گوسفند، خر قربانی می کند و کله ی خر به شما می فروشد! وای! وای بر او و وای بر شما اگر از او خرید کنید!!!"
از فردای آن روز بود که در اطراف مغازه ی آن کاسب حتی پشه ای هم پر نمی زد! آنقدر زمان به این منوال گذشت که کاسب به زانو افتاد و به هر دری زد. اما تنها چیزی که شنید این بود که حل مشکلش تنها به دست خود ناصرالاسلام امکان پذیر است!
وقتی راهی دیگر نیافت، مقداری تریاک و شیره آن هم از بهترین نوع موجود خریداری کرد و با دو برابر مبلغ درخواستی واعظ به منزل او مراجعت کرد و دل واعظ را به دست آورد.
فردای همان شب؛ واعظ دوباره بر منبر شاه چراغ رفت و فریاد وا مصیبتا سر داد که: "التوبه! التوبه!
خدایا مرا ببخش که بر بی گناهی تهمت روا داشتم! لعنت بر آن کسی که به دشمنی وی مرا فریفت! من به تحقیق دریافتم که از این کاسب، کاسبی پاک تر، مومن تر، مقدس تر و فداکارتر نیست و محل کسب او از پاک ترین و بهداشتی ترین کله پزی های شهر است!
من در حضور شما مردم از او طلب بخشش می کنم! بر شماست که این سخن را بشنوید و به گوش غایبان نیز برسانید!"
با این سخنان واعظ، کاسبی آن مرد نه تنها دوباره رونق گرفت بلکه رونقی دو چندان یافت!
و این بود توانایی یک واعظ معتاد در برابر مردم زود باور! و ناتوانی یک کاسب در برابر یک واعظ باج گیر!
---
حالا خودتون فکر کنید! به نظرتون این تبلیغات رو باور کنم یا نه؟؟؟
--
پ.ن1:
سلام دوباره ی پاییز به عاشقان رنگ و نسیم مبارک!
پ.ن2:
از فردا تقریبا هر روز هفته رو برای کلاس باید برم دانشگاه و با درسهای سنگین این ترم یه جورایی کنار بیام. فکر کنم برنامم خیلی فشرده بشه! برام دعا کنید.
پ.ن.3:
قبول شدن ویدا (دختر عموی عزیزم) رو در رشته ی مهندسی عمران دانشگاه سراسری بهش تبریک میگم و براش بهترین آرزوها رو دارم. "موفق باشی ویدا جون"
پ.ن.4:
متاسفم که باید فوت پدر بزرگ دوست عزیزم لیلا رو بهش تسلیت بگم! "لیلی جون امیدوارم غمهای زندگیت همیشه کم رنگ باشه و شادی هات پایدار!"
در فصل عشق و رنگ، دلهاتون بهاری
سلام.
نوشته ی پست قبلم یه سفرنامه بود که خیلی طولانی شد. منم صرفا نوشتمش به عنوان خاطره و اصلا انتظار نداشتم همه بشینن بخوننش! این پست هم یه سفرنامه هست البته نه به بلندی سفرنامه ی قبلی! این بار یه سفر دو سه روزه داشتم به کرمان که چون توی کرمان ایرانسل برا من به کل قطع بود حتی نتونستم خاطره هاشو توییت کنم!
از اونجایی که مجید (همسرم) دانشجوی دانشگاه کرمان بود، هفته ی گذشته برای تکمیل کارای پایان تحصیل و تحویل مدرکش رفتیم کرمان. توی این سفر که مادر و سحر هم همراهمون بودن همراه خانواده ی آقای سرچشمه پور (دوست و همکلاسی مجید) از بعضی جاهای کرمان و ماهان دیدن کردیم.
به نظر من زیباترین و حیرت برانگیزترین مکان باغ شازده بود. توی ماهان! باغی که فقط بعد از ورود میشد دیدش یعنی از پشت در بسته اصلا مشخص نبود. توی ارتفاع قرار داشت و پر از درختای بسیار زیبا بود. جویبار طبیعی درش جاری بود که آب گل آلودی داشت اما چیزی از زیباییش کاسته نشده بود.
برام تعجب آور بود که زیارت شاه نعمت الله ولی آزاد و بدون ورودی بود! آخه می تونستن با همین مقدار کم پول بلیط یه کم بهش رسیدگی و بازسازیش کنن! اما خوب مثل یه مکان مذهبی تمام و کمال مردم درش مشغول عبادت بودن. جالب بود که یه نفر دلار انداخته بود توی حرم! اینم یه نوعشه دیگه! البته امیدوارم این نذورات رو خرج بازسازی این مکان مذهبی تاریخی کنن چون حیفه که تخریب بشه!
اما توی خود کرمان، موزه ی صنعتی اولین جایی بود که رفتیم. دیدن داشت اما به خاطر نور کم و آژیر مداوم هشدار دهنده ها داشتم عصبی میشدم!! این موزه پر بود از مجسمه و عکس و تابلوهای گرافیکی.
بعد از موزه ی صنعتیی یه سر رفتیم بازار کرمان و اونجا حمام گنجعلی خان رو هم دیدیم. حمام جالبی بود. خصوصا سنگ زمان! دو تا سنگ، فکر کنم از جنس مرمر، که با تغییر رنگ هنگام طلوع و غروب خورشید رو نشون میدادن! البته در صورتی که بین خورشید و حمام حائلی نباشه!!
هر قسمت حمام مخصوص یه قشر خاص بود. مثلا یه قسمت مخصوص خوانین، یه قسمت برای پیشه وران و غیره! یه سری مجسمه مردم شناسی هم اونجا بود که می گفتن از قدیمی ترین شمایل مردم شناسی ایران هست.
ظاهرا در همون نزدیکی یه حمام مشابه وجود داره که هنوز با همون شکل فعالیت می کنه. یعنی به قول خودشونیا، هنوز دلاک و لنگ بیار و خزینه و این چیزا داره که هر کس دوست داشته باشه می تونه امتحانش کنه. ما می خواستیم ببینیمش اما اون وقت روز تعطیل بود!
خود بازار هم بسیار دیدنی بود. با شمایل تاریخی و سنتی، پر از صنایع دستی، مثل پته، آثار مسی و غیره، ادویه جات و خشکبار مثل انواع آجیل و پسته و خود سوغات کرمان که قاووت (بخونید Ghavoot) بود. قاووت خودش چند نوع مختلف داشت! نوع خشخاشی، چهل گیاه (اگر اشتباه نکنم)، دارچینی، کاکائویی و غیره. یه پودر مقوی و انرژی زا که فکر کنم بسیار گرم هست و برای ورزشکارها خصوصا پیشنهاد میشه!
اما پته یه نوع گلدوزی خاص روی یه نوع پارچه ی خاص بود. یه نمایشگاه زده بودن که پته رو به شکل گل و بلبل یا به قول خودشون مثل معرق دوخته بودن. یه چیزی مثل مینیاتور. اما اصل پته که توی بازار زیاد بود شکل بته جقه و آثار هندسی داشت. ظاهرا این هنر دستی قیمت بالایی داره و خانواده های ثروتمند کرمان حتما یکی دوتاشو برای جهیزیه دختراشون تهیه می کنن. (یه چیز کاملا سنتی!)
راستشو بخواید من زیاد از پته خوشم نیومد اما به عنوان یه اثر هنری و یه صنعت دستی ایرانی بسیار براش ارزش قائلم و امیدوارم نذارن خاطره بشه!!
کرمان جاهای قشنگ دیگه ای هم داشت. همه به سبک کویر! جاهایی مثل ساختمون پارک نجوم، کتابخونه ملی کرمان و غیره که ما چون فرصت زیادی نداشتیم نتونستیم زیاد و دقیق ببینیمشون. یه سفر طولانی مدت و سرفرصت لازمه که خصوصا کلوتای شهداد و باقی جاهای استان قشنگ کرمان رو هم ببینیم.
توی این سفر حسابی به خانواده ی پرمحبت سرچشمه پور زحمت دادیم که امیدوارم توی شهر قشنگمون شیراز بتونیم جبران کنیم.
اما در جمع، کرمان از نظر رسیدگی عمومی به شهر چندان قابل تعریف نبود. یعنی شاید یه چیزی مشابه شیراز ما! زیاد بهش نرسیده بودن. خیابونا و جاده و کوچه ها و حتی خونه ها تقریبا قدیمی بودن و نیاز به رسیدگی بیشتر داشتن. البته این وضعیت کرمان یه کم باعث شده بود توش به اندازه ی یه شهر مثل مشهد احساس غریبی نکنم! چون مشابه شهر خودم شیراز بود!!
راستی از رانندگی کرمانیا بگم که به نظرم خوب بود. حتی می تونم بگم تنها شهری بود که تا حالا توی شهرای عادی ایران دیده بودم که راننده ها قانون عدم رفتن در مسیر دور زدن و مسیر انجرافی و در واقع سد مسیر رو به کل رعایت می کردن. سرعت ها اغلب مجاز بود و صدای بوق بیخودی هم به ندرت شنیده میشد! هنوز کیش نرفتم اما فکر کنم اونجا هم رعایت میشه. اما این نوع رفتار رانندگی رو فقط توی دبی دیده بودم! حتی توی تهران هم رعایت نمیشه!!
خاطرات زیادی از این سفر برام مونده که نوشتنشون فقط باعث طولانی شدن مطلب میشه. امیدوارم سفرهای بعدی برامون فرصت مناسبی باشه برای بررسی و دیدن زیبایی های شهرهای قشنگ ایران!
تا آغاز امتحانات ترم تابستون چیزی نمونده! منم سفارش خط ای دی اس ال دادم!! شاید بعد از امتحانات فرصت کنم نبودن هامو جبران کنم.
تا اون موقع به امید دیدار
---
پ.ن. رمضونم داره میاد! دعا یادتون نره!
سلام.
توی این ایام که من خیلی کمتر فرصت نوشتن توی وبلاگ و خوندن وبلاگ دوستان رو داشتم، عده ی زیادی نوشته هامو خوندن و نظراتشون رو ابراز کردن. خیلیا از اینکه سیاسی نوشتم گله داشتن. عده ای با من هم نظر بودن و بعضی ها هم نظراتشون رو از جبهه ی مخالف ابراز می کردن. گروهی هم که طبق معمول فقط برام دعوت نامه برای بازدید از وبلاگشون فرستادن که من از همه سپاسگزارم. اما قبل از پرداختن به موضوع اصلی که قصد دارم توی این پست بنویسم بد نیست چند جمله ی کوتاه رو بگم!
من هم مثل صدها جوان دیگه که توی ایران زندگی می کنن و خواهان عدل و برابری و صداقت و آزادی هستن به این موارد ایمان دارم و حداقل با نوشتن احساسم توی یه پست ساده ی وبلاگی این دیدگاه رو نشون دادم. به قول بعضی ها، سیاسی نوشتن من تنها یک دلیل داشت و اونم این بود که من هم احساس دارم و نمی تونم در مقابل چیزایی که می بینم تمام و کمال سکوت کنم! این نوشته کوتاه و ناچیز می تونست تا حدی آرومم کنه. هرچند نه به اندازه ی کافی!!!
در این زمینه کافیه بگم امید به خدا! اونم خدای عدل و انصاف! خدای یگانه ای که نه به حرف و کلمه هست و نه به خطبه و موعضه! خدایی که هست چون هست!!!
باری...
دو هفته ی گذشته برام یک دو هفته ی خاطره انگیز بود. یه سفر جذاب و دیدنی که شیرین شروع شد و شیرین به پایان رسید. قصد دارم خاطره ی این سفر رو بنویسم هرچند طولانی خواهد بود.
چند ماه پیش، اداره ی آموزش و پرورش بخشنامه ای داد که طبق اون معلمین، کارمندها و بازنشسته های آموزش و پرورش می تونستن برای یه سفر سه چهار روزه به مشهد اسم نویسی کنن. جزئیات سفر هم این بود که هر خانواده ای که اسم نوشت و توی قرعه کشی برنده شد با هزینه ی خودش به مشهد میره و اونجا توی یه مدرسه با کلاسای تجهیز شده و صبحانه و نهار اسکان می گیره. من بخشنامه رو روی سایت دیدم و فورا بابا رو ثبت نام کردم. خوشبختانه اعلام نتایج به کام بود و با هر دردسری که شده خانواده رو راضی کردیم این سفر رو بپذیرن. مجید (همسرم) برای بابا و مادر بلیط هواپیما گرفت و قرار شد من و مجید و سحر و صبا (خواهرام) با ماشین خودمون یک روز زودتر شیراز رو ترک کنیم تا توی فرودگاه مشهد به بابا و مادر ملحق شیم.
مجید مسیر یابی از روی نقشه رو خیلی خوب بلده و اگر یه نقشه دستش باشه خیلی بعیده که اشتباه کنه. البته غیر ممکن نیست! پس نقشه ی کامل ایران و مسیرهاش رو به اضافه ی نقشه ی کامل مشهد و تهران برداشت و مقدمات سفر رو آماده کرد. در حالی که سه تا عروسی در پیش داشتیم سفرمون رو از راه کویر آغاز کردیم و با این آغاز اولین مراسم که عروسی دختر پسر خاله ی من (شیده) بود رو از دست دادیم.
چون مجید دقیقا ظهر روز قبل از سفرمون از سر کار به شیراز برگشته بود و طبیعتا خسته بود قسمتی از مسیر رو من رانندگی کردم. جاده ی کویر، خشک و گرم اما در حد خودش دیدنی بود. البته از اونجایی که من طبیعت سرسبز رو بیشتر می پسندم چندان علاقه ای به کویر داغ اونم در روز ندارم هرچند هنوز شب کویر رو ندیدم و فکر می کنم زیبا باشه.
از یه قسمت مسیر چند ساعتی رو تا آخر جاده ی فارس رانندگی کردم و بعد از اون از اول جاده ی یزد مجید پشت رل بود. نهار رو توی یه پارک توی شهر یزد خوردیم. یادمه برای پیدا کردن یه سوپری که ماست داشته باشه کلی خیابونای یزد رو گشتیم! تا دلتون بخواد مغازه بود اما سوپری بسیار کم بود!
بعد از نهار از یزد بدون توقف به سمت خراسان حرکت کردیم و شب رسیدیم به طبس. اولین مساله ای که منو یه مقدار عصانی کرد این بود که توی پمپ بنزین قبل از طبس دستگاه کارت خوان مشکل داشت و کارگر پمپ بنزین کارت بنزینمونو دو بار کشید و بار سوم نتونستیم بنزین بزنیم و برای ادامه ی مسیر در حالی که یه کارت سوخت با بنزین کافی داشتیم مجبور شدیم بنزین آزاد بزنیم! دلم می خواست بگیرم اون کارگر رو له کنم!!!
بعد برای شام توی طبس رفتیم یه فست فود و سفارش همبر و هات داگ دادیم. جالب ترین قسمت اون شام این بود که همبر رو لای نون ساندویچی گذاشته بودن و بعد ساندویچشون رو گذاشته بودن لای یه نون ساندویچی دیگه! بدون مخلفات!! اولین بار بود که ساندویچ این مدلی می دیدم. درواقع مسخره ترین و مزحک ترین نوعش بود! ساندویچ با نون اضافه اونم با اون ریخت و قیافه!
نونای اضافی رو کنار سینی گذاشتیم و باقی رو به زور خوردیم. البته من فقط یه تکه از همبر رو خالی خوردم و دوتا نون رو کنار سینی گذاشتم! (حیف اون همه اسراف!) واسه اینکه از اون شام افتضاح خاطره ی خوشی برامون بمونه کلی بهش خندیدیم و دوباره توی تاریکی شب راه افتادیم تا به یه امام زاده رسیدیم که مردم در اطرافش چادر زده بودن. شب همونجا چادر زدیم و تا صبح موندیم. البته بد نیست بگم که از زمان چادر زدن ما تا زمان حرکت دوباره حدود سه یا چهار ساعت گذشت. چون نیمه شب رسیدیم و اول وقت صبح قبل از طلوع حرکت کردیم.
مادر و بابا ساعت یازده صبح رسیده بودن فرودگاه مشهد و ما با حدود ده دقیقه تاخیر بهشون رسیدیم. که علت اون ده دقیقه هم ترافیک مشهد بود.
بد نیست اینو بگم که رانندگی مردم مشهد از مردم فارس که شهره ی عام و خاص شدن به شدت بدتر هست! تنها دلیل تصادفای بیشتر توی استان فارس کمتر بودن خیابون و جاده های مناسبه وگرنه اگر مشهدی ها می خواستن توی شیراز یا شهرای دیگه ی فارس رانندگی کنن احتمالا نسلشون منقرض میشد!!!!!!
بارها و بارها دیدیم که طرف به چپ نگاه می کنه و با سرعت خدا کیلومتر می پیچه به راست! ماشیناشونو به زور کنترل می کردن و واقعا باعث هراس ما شده بودن! بدون راهنما لاین عوض می کردن و بدون توجه به چراغ راهنما رد میشدن و چندین مورد باعث ترافیک شدید و قفل شدن ماشینا توی هم شده بودن! پس اگر قصد سفر به مشهد داشتید اونم با ماشین خودتون لطفا خودتونو واسه دیدن صحنه های خفن و آکروباتیک راننده های مشهد آماده کنید!!!
روز اول توی مشهد یه سوییت اجاره کردیم. بعد از استراحت برای زیارت رفتیم حرم و اطرافش رو گشتیم. البته من برای رفتن توی خود حرم اصلا کنجکاو نبودم و علاقه ای هم به له شدن زیر پای زوار افراطی که تا به حرم میرسن چادرشونو دور کمرشون گره می زنن و میشه به تانکی تشبیهشون کرد که هرچی سر راهشه منهدم و له می کنه و می خواد به زور درب و داغون کردن دیگران خودشو بچسبونه به حرم نداشتم. البته زیاد علاقه ای به موندن توی محیط حرم هم نداشتم چون حوصله ی چک و چونه زدن با مثلا مومنای متظاهر که یه کارت چسبوندن بر یقه ی خودشون تا خودشونو نایب این امام و اون پیغمبر جا بزنن نداشتم!!
فقط گوشه گوشه می خوان تفتیشت کنن که نکنه بمب به خودت بسته باشی! ذره ذره چکت می کنن که نکنه ابروهات پیدا باشه بهت گیر بدن!! خانم اینجا نشین! اونجا نرو! هییییس! الان میان می گیرن یه بلایی سرت میارنا!!!
حالم از این چیزا به هم می خوره و دلیل دین گریزی و تقدس زدایی امروز ایران رو همین افراط گری های مسخره می دونم! واسه همین در عین سادگی، دیدگاه تا حدودی مذهبی و حجاب مناسبی که دارم از محیط های مذهبی زیاد خوشم نمیاد و فقط دوست دارم یک بار برای دیدن برم و زود برگردم!!
گاهی وقتا مادر از دستم شاکی میشه که چرا این نظر رو دارم اما من دوست دارم با خدا بی واسطه حرف بزنم و هر چیزی که باعث بشه احساس کنم خدا رو ازم دور می کنه و نقش واسطه رو بازی می کنه دوست ندارم. شاید بعضیا بگن فلانی داری کفر میگی، اما من برای مقدسات در حد خودشون احترام قائلم و امام رضا هم به عنوان یه مرد بزرگ مذهبی و تاریخی که البته یکی از اجداد خودمم هست برام محترمه اما ذهن من بت پرستی رو به جای خدا پرستی بر نمی تابه و شیوه ی عده ای از مردم رو نمی پسندم و خودمو به در و دیوار نمی چسبونم و واسه خواسته هام به بنده ی خدا التماس نمی کنم حتی اگر این بنده ی خدا فرستاده ی خود خدا باشه! از خدا می خوام و اگر صلاح دونست اجابت می کنه. اگرم نه خوب حتما به صلاحم نبوده و دیگه نیازی به التماس به اینو اون برای واسطه شدن نیست!! راه خودمو میرم و در عین حال برای همه ی نظرات احترام قائلم. اما امیدوارم نسل بنیان گزارای افراطی گری و احداث گیر بازارای بیخودی منقرض بشه اونم به بدترین شکل ممکن! (آمین)
باری...
صبح روز بعد سوییت رو تحویل داریم و رفتیم به مدرسه ای که بهمون آدرسش رو داده بودن و اونجا مستقر شدیم. و سیاحت ما تازه شروع شد! نود درصد جذابیت سفر به خراسان برای من سیاحتش بود!
بازدید از نادری (که به خاطر عظمت نادر در حفظ ایران به عنوان یه شاه بزرگ واقعا نادر رو تحسین می کنم هرچند اشتباهاتی مثل کور کردن پسرش براش گرون تموم شد اما الان ایران یکی مثل نادر رو کم داره!) ، زیارت بزرگ مرد پارسی زبان، فردوسی! (که به نظر من در جای خودش ناجی زبان پارسی هست. روحش شاد!)
این مناطق رو توی سفر قبلم که حدود نه یا ده سال پیش بود دیده بودم اما ارزشش رو داشت باز برم. اما نیشابور مکانی بود که دلم می خواست حتما برم و سفر قبلی به خاطر هدف زیارتی و نه سیاحتی مادرم امکانش نبود! (این بار زور ما چربید و سفرمون قبل از زیارتی بودن سیاحتی شد!!)
توی نیشابور، به کمال الملک سلام کردیم به دیدن عطار رفتیم و واسه دست بوسی خیام و عرض ادب به این بزرگ مرد قدم برداشتیم. جالبه که بعد از مرگ خیام به پیش بینی خودش به دور از گورستان مسلمونا جایی دفن میشه که قبرش زیر شکوفه باران درختان پنهان میشه! مرد خدا یعنی این!!
اونجا کنار حضرت خیام اشعارش رو با هم می خوندیم و دربارش با هم حرف می زدیم. رباعی هایی که الان می نویسم از جمله رباعی هاییش بود که اونجا بارها و بارها خوندیم و به روان این شاعر بزرگ درود فرستادیم:
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست
***
در لوح نشان بودنی ها بودست
پیوسته قلم ز نیک و بد فرسودست
در روز ازل هرآنچه بایست نوشت
غم خوردن و کوشیدن ما بیهودست
***
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
***
این کوزه چو من عاشق زاری بودست
در بند سر زلف نگاری بودست
این دست که بر گردن آن می بینی
دستیست که بر گردن یاری بودست
***
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بارتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
***
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
***
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری دل بستی
گفتا شیخ تو آنچه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی؟
***
ای صاحب فتوا زتو پرکارتریم
با این همه مستی زتو هوشیارتریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم؟
یک روزمون به کل صرف گشت و گذار در نیشابور و دیدار از بزرگان این شهر شد. قصد داشتم از اونجا فیروزه بگیرم اما پشیمون شدم. هرچند بهترین فیروزه فیروزه ی نیشابور هست! چقدرم که زیباست!
یک روز دیگه هم برای گشت و گذار به سمت شاندیز و طرقبه و یه مکان مذهبی به اسم قدمگاه و چند جای دیگه رفتیم که البته زیاد طولانی نبود. قصد داشتیم باغ وحشم بریم که بابا و مادر مخالفت کردن. تا به هارونیه هم رسیدیم تعطیل شده بود! اما از بیرون دیدیمش!
توی این سفر شتر سواری هم کردیم. اما من کالسکه ها و درشکه هاشونو دوست نداشتم. فقط تماشا کردم.
شب آخر مادر و بابا رو رسوندیم فرودگاه. ساعت دو و نیم شب به سمت شیراز پرواز کردن و ما از مسیر کوه سنگی که باعث شد کلی دور خودمون بچرخیم ساعت چهار صبح رسیدیم به مدرسه و ساعت شش صبح به سمت شمال و به هدف رسیدن به شهر آستارا حرکت کردیم. دم صبح توی مدرسه ماشین با تیرک والیبال برخورد کرد و صدمه دید اما نذاشتیم این مساله شیرینی سفرمون رو کم کنه و در حال حاضر من پیگیر تعمیر و کارای بیمه ماشین هستم!
چند نکته ی جالب که بد نیست بگم:
1- مردم مشهد در عین اینکه رانندگی بسیار بدی داشتن اما خوش برخورد بودن. ازشون به این دلیل خاطره ی خوشی دارم. هرچند با آدمای بیخودی هم برخورد کردیم اما همه جا هم خوب داره هم بد! خوباش بیشتر یادم می مونه.
2- صاحب سوییتی که توی مشهد اجاره کردیم فکر می کرد اهل تهرانیم. چون ماشینمون پلاک 22 یعنی پلاک تهران هست! باورش نمیشد که شیرازی هستیم! آخر سر بهش گفتم بابا! پلاک ماشین ملاکه یا ما؟ ما اهل شیرازیم و از شیراز اومدیم! فکر کنم صاحب سوییت توی آستارا هم به راست بودن حرفمون شک داشت البته آخر سر باورش شد! (سر پلاک ماشین یه بار یکی از همسایه ها هم به بابا گفته بود ببخشید مگه شما تهرانی هستین؟؟ بابا هم با خنده گفته بود نه!) خودمونیم، با اینکه تهران بعد از شیراز تنها شهر ایرانه که توش احساس غربت نمی کنم و دوستش دارم و کلی خاطره ازش دارم اما به اینکه شیرازیم افتخار می کنم ولی پلاک 22 بودن ماشینمونو هم دوست دارم! :دی
3- موزه ی امام رضا بسیار دیدنی بود. اگر رفتید مشهد حتما اونجا هم برید. دلم سوخت که نرسیدیم موزه هدایای رهبری رو ببینیم! شنیده بودم جالبه. به هر حال قسمت نشد. اما موزه ی اسکناس و تمبر، موزه ی تجهیزات ستاره شناسی، کاسه و کوزه و سلاح و از این چیزاشونو دیدیم. البته واسه اونایی که به کاسه کوزه و زره و اسلحه علاقه مندن موزه ی عفیف آباد شیراز ، موزه ی تخت جمشید و سایر موزه های شهر خودمو پیشنهاد می کنم. خیلی پر بار ترن! اما اسکناس و تمبر و ستاره شناسی امام رضا واقعا دیدن داشت!
4- مشهدیا نون نازک ندارن انگار! هرچی بود نون ضخیم بود. راستش توی شیراز به اونجور نونا میگن نون افغانی خور!! (جسارت نشه یه وقت! فقط بحث ذائقه هست و بس!) یه نونش شش نفر ما رو سیر می کرد از بس کلفت بود! من که اینجور نونا رو دوست ندارم! نمیشه خوردشون!! تازه اونجا هم ساندویچشون از همون کذاییای با نون اضافه بود!! البته ما دیگه اصلا طرف فست فوداشون نرفتیم! ذائقه ها خیلی فرق دارن از این سمت تا اون سمت کشور! جالبه که هر چی به سمت شمال و آذربایجان پیش می رفتیم نونا نازک تر میشد تا جایی که شد نون یک دهم میلیمتری!! دیگه نمیشد دیدش!!! مجید گفت خارج از مرز اصلا نون به این معنا نیست و فقط نون فانتزی و نون باگت دارن!! من عاشق نون بازاری شیرازم که نه کلفته نه نازک! دست پز هست و خوش خوراک! فقط توی تنور ماشینی پخته میشه اما با دست خمیرشو آماده می کنن و توی تنور می ذارن. یه کمی به بعضی از نونای تهران شبیهه! اگر اومدید شیراز امتحانش کنید.
گفتنی از مشهد زیاده اما باید خلاصه تر بگم...
صبح از مشهد حرکت کردیم به سمت آستارا. خراسان که تموم شد، گلستان، مازندران و گیلان! توی گلستان زیاد نموندیم و فقط ازش رد شدیم. فقط نهار رو توی یه زائر سرا توی گلستان بودیم که اتفاقا آتش سوزی هم شد! چون داشتن زمین گندم برداشت شده رو می سوزوندن! چندتا درختم سوخت!! شب رو توی محمود آباد بیرون از کمپ شرکت نفت چادر زدیم (قابل توجه رئیس روئسای شرکت نفت و باعث خجالتشون که خودشون هر سال هر سال توی کمپ محمود آباد و باقی مراکز رفاهی شرکت خوش میگذرونن و حلال و حروم سرشون نمیشه و حق خوری می کنن و عین خیالشونم نیست اونوقت همکارشون واسه 4 ساعت از دو نصف شب تا شش صبح که دوباره می خواد بزنه به دل جاده توی کمپ راه نمیدن و با وقاحت تمام خودخواهانه رفتار می کنن! خلاصه یه روز این خوشیای ناحق که همش از صدقه سری مجید و باقی همکاراشه که توی شرایط سخت گرمسیری شب و روز کار می کنن تا شما از منافعش استفاده کنید و به اسم همه ی کارمندای شرکت تمومش کنید از دلتون در میاد! شک نکنید!!)
صبح زود از محمود آباد راه افتادیم. توی راه یه سر رفتیم جواهر ده که چند سال پیش توی دوران عقدمون با مجید و خانواده ی خودمو عمو و پسر عموم رفته بودیم و اتفاقا اولین سفر متاهلی من بود و به خاطر مه شدید جواهر ده همه ی عکسامون سوخت! دیگه خبری از مه نبود. بیشتر سرسبزی ها خشک شده بودن. اما دوتا دونه کدوی تزئینی که از سفر قبل به دلم مونده بود از اونجا خریدم! چندتا عکس گرفتیم اما زیبایی های قدیم نبود و خانواده هم همراهمون نبودن. این شد که خاطره ی از بین رفتن تمام عکسای سفر اولمون با مجید از ذهنمون پاک نشد!
سریع مازندران رو پشت سر گذاشتیم و به گیلان رسیدیم. اولین باری بود که به گیلان میرفتم. با صراحت اینو میگم که مردم گیلان واقعا از مازندرانی ها بهترن. هرچی توی چندین سفرم به مازندران از مازندرانی ها خوبی ندیدم مردم گیلان مودب و خوب بودن. البته نمیشه منکر این شد که مردم شمال به طور کلی غریب گز هستن و خونگرمی جنوبی ها رو ندارن اما هرچی باشه مردم گیلان از مردم مازندران خیلی خیلی بهترن! شهرهاشونم بهتر و زیباتره! چهره هاشونم بهتره! مازنی ها صورتهای کشیده دارن در حالی که گیلانی ها بیشتر چهره هاشون گرد هست. گیلانی ها مهمان نوازترن و خوش برخورد تر! توی گیلان اگر جلوی یه رستوران ترمز می کردیم فورا صاحبش میومد جلوی در و احترام می کرد! در حالی که توی مازندران کارگرای رستوراناشونم طلب آقا جدشونو از آدم دارن!! مغازه داراشونم خیلی با انصاف تر بودن! تازه صاحب خونه ها هم خیلی با انصاف تر و مرد تر بودن! هنوز یادم نرفته توی یه سفرمون به خاطر نیم ساعت تاخیر توی مازندران صاحب خونه بی اجازه رفته بود توی خونه و کل وسائل ما رو ریخته بود بیرون!! اما توی گیلان صاحب خونه اونقدر احترام گذار بود که اصلا نمیشه مقایسه کرد! به نظر میاد اصالت گیله مردها و به کل مردم خطه ی سبز گیلان مثال زدنی باشه!
شهرهای لاهیجان و فومن واقعا شهرای زیبا و تمیزی بودن. اما واسه بندر انزلی دلم سوخت! انگار هر شهری که زمان شاه مهم بوده توی حکومت فعلی مورد بی توجهی قرار گرفته! مثل انزلی! مثل شیراز ما! چقدر داغون بود بندر انزلی!! تاسف آور بود!
جاده ی آستارا زیبایی های خاص خودشو داشت. دو شب توی استارا موندیم. بازارش که اصلا به درد نمی خوره. قیمتا تقریبا مشابه تهران و شیرازه و بعضی چیزاشونم گرونتره و اجناسشونم همچین خاص نیست. اگر کسی بتونه از مرز رد شه شاید بتونه چیز خوبی بخره اما اگر قصد رد شدن از مرز رو ندارید واسه خرید به آستارا سفر نکنید بهتره. من که چیزی که دیدم با شنیده هام یه دنیا فرق داشت! تازه مردم آستارا اغلب ترک بودن و من اصلا زبونشونو نمی فهمیدم. اول فکر می کردم آستارا جزء استان اردبیل هست اما بعد فهمیدم گیلانیه! به هر حال ملتش ترک زبان و اغلب مخالف ا.ن بودن!!!
دریای آستارا زیاد جالب نبود. البته دریای شمال هیچ وقت به زیبایی و جذابی دریای جنوب نیست. اما اینکه توی شمال گوشه گوشه ی زمین خدا و دریا رو هم تجاری و پولی کردن و واسه قدم زدنم باید پول بدی خیلی ظلمه! تازه دریغ از پاکیزگی! امنیت! زیبایی!! من دریا رو زیاد دوست ندارم. صبا هم مثل من! زیاد اونجا عکس گرفتیم اما عکسای طبیعت سبز و یادآوری سبزی جنگل و کوهستان همیشه برام شیرین تر و زیباتره! اونایی که دریا رو دوست دارن حتما یه سفر به جنوب برن تا زیبایی رو ببینن! تیرگی دریای شمال در مقایسه با آبی درخشان دریای جنوب! گوش ماهی و صدفهای زیبا و زنده ی دریای جنوب رو اصلا نمیشه توی ساحل دریای شمال دید! شن های تمیز و گرم و جذاب دریای جنوب رو هرگز دریای شمال نداره! درست مثل خونگرمی مردم جنوب که هرگز در مردم شمال نیست!
فقط یادتون باشه سفر به جنوب توی پاییز خوبه وگرنه توی تابستان از گرما سفر به کامتون تلخ میشه!
از آستارا رفتیم به سمت ماسوله! شهر یا بهتره بگم روستای تاریخی که تک تک خونه هاشو روی سقف خونه های پاینی ساختن! شهر قشنگی بود که ما فرصت نداشتیم کامل بگردیمش. قرار شد توی سفرای بعدی یه برنامه بذاریم برای گشتن گیلان که دیدنی زیاد داره. راستی جاده ی ماسوله هم بسیار سبز و زیبا بود. حتما یه سفر میریم دوباره و خوب می گردیمش.
حدود ساعت چهار عصر بود که توی جاده ی تهران بودیم. روز جمعه، با مسائلی که توی نماز جمعه پیش اومده بود! ترافیک بیداد می کرد! سه تا تصادف رو به چشم دیدیم و بالاخره ساعت نه شب رسیدیم خونه ی عمو! ولنجک! جایی که من آب و هواشو و سراشیبی ها و سربالایی هاشو خیلی دوست دارم! قصد داشتیم سریع یه سر به اون یکی عموم بزنیم که خونشون سمت کوی دانشگاه هست تا فردا صبح حرکت کنیم به سمت شیراز. اما نبودن عمو اینا و فاصله ی ولنجک تا کوی دانشگاه مانع شد و این شد که دو روز توی تهران موندیم.
صبح با بچه ها رفتیم سمت هفت تیر و تجریش! یه کم گشتیم اما از شدت گرما سریع برگشتیم خونه! سریع که میگم یعنی ساعت 2 ظهر!! فقط سمت خیابون ولیعصر به خاطر سایه ی درختا یه کم هوا قابل تحمل بود. به خاطر طرح ترافیک با اتوبوس رفتیم و توی اتوبوس با چند نفر هم صحبت شدیم. بعضیا کتک خورده بودن! بعضیا به خاطر گاز اشک آور صدمه دیده بودن و موارد اینچنینی!
عصر همون روز بعد از ساعت 7 که طرح ترافیک تموم شد یه سر رفتیم دیدن عمو و ساعت 12 شب حرکت کردیم به سمت شیراز.
دلم می خواست خیلیا رو ببینم! از دایی که فاکتور بگیرم، عمو علی، خانم قره چه، امید و خیلیای دیگه! بیشتر از نصف فامیلمون که به خاطر فاصله ی نهصد کیلومتری شیراز تا تهران حتی عید تا عیدم همو نمی بینیم! اما دیدار عمو سعید و عمو اکبرم و خانواده هاشون که بی نهایت برام عزیزن بعد از حدود دو سال در حد خودش شیرین بود! (فکر کنم از سفر قبلیم به تهران حدود دو سال گذشته بود! شایدم یه سال و نیم! درست حسابش دستم نیست!!)
شب تا نزدیک صبح مجید تا قبل از اصفهان رو یه پشت رانندگی کرد. دیگه کم کم داشت خوابش می برد که من نشستم پشت رل و تا آباده اومدم. بعدش چشمتون روز بد نبینه، حالم بد شد شدید! توی آباده مجید سریع رفت توی بیمارستان و برام مسکن گرفت! کلیه هام به شدت درد داشت جوری که از شدت درد گریه می کردم! حالم به هم می خورد و شده بودم عین آدمای مسمونم شده! باز مجید خودش نشست پشت رل و من با خوردن مسکن حدود دو ساعت مثل مرده ها بودم! نمی دونم خواب بودم یا بیهوش اما وقتی بیدار شدم حالم بهتر بود.
ساعت سه ظهر رسیدیم شیراز و اومدیم خونه. سریع بعد از نهار دوش گرفتیم و آماده شدیم واسه عروسی پسر خالم. توی عروسی علی من با مانتو و شلوار و روسری با چهره ی رنگ پریده و خواب که از پشت آرایش کمی که داشتم داد میزد به زور خودمو تا آخر مراسم نگه داشتم. بیشتر از 24 ساعت بیداری (البته منهای دو ساعت مردن توی جاده!!) اما رفتنمون به مراسم باعث خوشحالی خاله و خانواده شد.
ساعت 2 شب رسیدیم خونه و تا خوابیدیم خوابمون برد. صبح که پا شدیم ساعت یازده بود!!! سریع وسائلمونو مرتب کردیم رفتیم خونه ی بابام اینا تا با کمک خواهرام برای عروسی دختر خاله ی مجید آماده شم!! هنوز تنم خسته و کوفته بود اما این بار از سحر خواستم موهامو مرتب کنه و بپیچه، درست آرایش کردم و لباس مجلسی پوشیدم و رفتیم برای عروسی دوم!! باز تا ساعت 2 شب مجلس بودیم و این بار هم عروس و داماد رو همراهی نکردیم و برگشتیم خونه. بدون اینکه موهامو باز کنم خوابیدم!!!! صبح از شانس خوشکلم آب قطع بود! موهای چسبیده به هم و آب قطع!! مجید وسائلشو جمع کرد و رفت فرودگاه تا بره سر کار و منم اومدم خونه ی بابا اینا و طبق معمول واسه دو هفته ای که مجید نیست اینجا موندگار شدم.
واسه دانشگاه شش واحد تابستونه درس تخصصی و پایه برداشتم و با کلی دردسر انتخاب واحد کردم. حالا هم باید هم درس بخونم، هم پیگیر کارای ماشین باشم که تا مجید برگرده درست شده باشه، هم خودمو واسه یه امتحان خاص آماده کنم! روی نرم افزارای آفیس باید کار کنم، خصوصا msp ! خلاصه کلی کار دارم! چندتا کتاب توی برنامم هست که بخونم و شاید به خاطر کار دانشگاهی مجید یه سفر هم بریم کرمان! البته این مساله خیلی احتمالش ضعیفه!
اینترنتم که دسترسیم بهش بسیار محدود شده! این بار طولانی نوشتم تا اگر بازم طول کشید تا آپدیت بعدی ایرادی نداشته باشه.
واسه اونایی که مسافرن یا قصد سفر دارن آرزوی سلامتی و شادی دارم. بهتون خوش بگذره!
واسه اونایی که جلوی پیشرفت شیراز رو گرفتن در حالی که یزد، اصفهان، مشهد، تهران و خیلی جاهای دیگه ماشالا خوب پیشرفت کردن و گسترش پیدا کردن و جاده ها و پل های خوب دارن هم آرزو می کنم که یا اصلاح شن یا نابود!
احتمالا در اولین فرصت یه سری عکس رو با جزئیات از سفرمون توی فیس بوک میذارم. اگر عکس مناسبی هم بود فتو بلاگ رو هم آپدیت خواهم کرد.
شاد و خوش و خرم باشید
پ.ن.1 ممنون از اهورای عزیز به خاطر معرفیش. البته سابقه ی من توی وبلاگ نویسی اونقدرا که نوشتی تاریخی نیست هم دانشگاهی!! فکر کنم تو توی تعداد وبلاگایی که ساختی تاریخی باشی!!!!! راستی از نظرت درباره ی شعرام هم یه دنیا ممنون!
پ.ن.2 دلم واسه تهران تنگ شد! نمی دونم این سفر رفت تا کی اما مطمئنم اگر به هیچ جای ایران سفر نکنم بازم تهران خواهم رفت!
پ.ن.3 از اینکه طولانی نوشتم معذرت. امیدوارم فرصت کنم تا نوشته هاتونو بخونم و محبتتونو جبران کنم.
کاش این داد به جایی برسد
دل غمگین به نوایی برسد
در سکوت این همه فریاد زدیم
کاش ای کاش صدایی برسد
بارها نام خدا را خواندیم
شاید این بار خدایی برسد
منتظر بوده زمین تا روزی
رهبر و راهنمایی برسد
یا که از پشت سیاهی شاید
سید سبز قبایی برسد
راه ها بسته شد وخونها ریخت
کاشکی راه گشایی برسد
خنده پوسیده به لبهامان لیک
شاید از غیب ندایی برسد
گرچه بیمار و اسیریم همه
شاید این بار دوایی برسد
یا که بر زخم دل ما امروز
مرحم نیک و شفایی برسد
خسته ام خسته از این تاریکی
ای خدا کاش رهایی برسد
سلام.
نپرسید چرا توی این یک ماه چیزی توی وبلاگ ننوشتم! درست زمانی که نوشتن یک باید بود!
هرچند فیس بوک و توییتر هر دو توی این ایام برام فقط حکم یه پایگاه اطلاع رسانی دو طرفه داشتن و دیگه از اون شیطنت های آمیخته با شوق خبری نبود!
ایام تلخی رو پشت سر گذاشتیم و اینو همه ی دنیا فهمید اما دولتمون اصلا معنای فهمیدن رو نمی دونه و چشماشو روی همه ی خون ها و اشک ها و فریاد ها بسته!
حیف که نمیشه حرف دل رو نوشت!
چه شب ها که خواب به چشمامون نیومد! چه اشکها که با دیدن صحنه های دلخراش و درگیری ها از چشمهامون جاری نشد! چه فریادها که از عمق دلهامون بر نخواست!!
دلم خیلی گرفته! خیلی زیاد!
و تلخ تر زمانیه که اونی که باید صدای ملت رو بشنوه ناشنواست!!
این قائله به هر جا که ختم بشه، شروع یک جنبش دوباره هست. یک آتش! حالا یا عیان یا زیر خاکستر! در هر دو حالت فروزان هست و فروزان باقی می مونه!
تذکر میدم به اونایی که خودشون رو بالاتر از این ملت و جمع برافروخته ی جوانان و سالخوردکان این مرز و بوم رو خس و خاشاک می دونن! فراموش نکنید که...
و تعز من تشاء و تذل من تشاء
هر فرازی رو نشیبی هست و هر اوجی رو فرودی! اگر امروز نه، فردا این سراشیبی رو تجربه خواهند کرد که حق همیشه هست حتی اگر نادیده گرفته بشه! حقیقت که از پس پرده هویدا بشه و حق به حقدار برسه، خودشون با لکنت زبان و رعشه به تن، اقرار می کنن که:
جاء الحق و ذهق الباطل، ان الباطل کان ذهوقا
به روان همه ی شهدای این ایام درود می فرستم و به تمام سیاه پوشان و سبز پوشان مملکت تسلیت و خدا قوت میگم.
خیلیا مثل من امتحاناشونو در حالی پشت سر میذارن که ذهنشون پر از دغدغه ها و افکار مختلف هست! خیلیا مثل من شاکین از این همه دروغ و دو رنگی رسانه ها و دولت مردانمون! خیلیا مثل من دلشون گرفته و چشماشون نمه، اما بچه ها...
هیچ وقت ناامید نشید! خدایی هست! خدایی که بانگ الله اکبر ما رو بشنوه و دست های ما رو بی نیاز از دستان هر قدرت خارجی و اجنبی بگیره و توی دستاش بفشاره!
ما قدرت بی زوال الهی رو در برابر قدرت نابود شدنی روسیه و شرکای سر تا پا دروغش داریم!
پس باز میگم...
بچه ها! خدا قوت! هیچ وقت ناامید نشید! طلوع خورشید روشنایی دور نیست!
یا حق
سلام.
اولین روز یه هفته ی قشنگ رو به همه روز بخیر میگم و امیدوارم که ایام خوشی رو پیش رو داشته باشید.
من این هفته رو با یه سری فعالیت های درسی و دانشگاهی شروع کردم! البته با حاشیه های مختلف! از این هفته امتحانای میانترم شروع میشن و اولین امتحانمون اقثصاد، یکی از سنگین ترین درسای ترم جاری از نظر حجمی هست. هرچند به نظر من چندان سخت نیست. چون جذابیت های خاصی داره که منو به خودش علاقه مند می کنه. یادمه سه واحد اقتصاد دوران کاردانیمو با نمره ی کامل پشت سر گذاشتم و اتفاقا خیلی دوستش داشتم. اما راستش هنوز تا حالا مطالعه ی کامل برای امتحان روز دوشنبه نداشتم و الانم باید متنی رو که نوید (برادر شوهرم) برای ترجمه بهم داده بود براش تکمیل کنم! آخه هنوز نصفش مونده!!!
امروز مجید باید سر جلسه ی کنکور ارشد می بود! اما از شانس قشنگ ما بهش مرخصی ندادن! خیلی ضدحال بدی بود هرچند میذارمش پای مصلحت الهی. حتما یه نفعی درش بوده که نیاد!
دیروز صبح همراه لیلا به یه همایش رفتیم با موضوع پرورش نبوغ مالی! این همایش از طرف یه موسسه به نام فکر فردا برگزار شده بود که دراصل معرفی یه سری کارگاه های آموزشی در زمینه های تجاری، املاک و مستقلات، بورس و اوراق بهادار، ارز و سکه و غیره بود. در عمل می خواست شیوه های پیشرفت مادی رو تا حدودی تشریح کنه که افراد به شرکت در کارگاه های مذبور علاقه مند بشن و در این زمینه اطلاعاتی رو کسب کنن که شاید از نظر مادی اونها رو به سمت پیشرفت سوق بده. البته روی کلمه ی شاید باید تاکید کرد. چون حتی اگر توی کارگاه شرکت کنی و تلاش نکنی همین آش و همین کاسه! (جریان بیت معروف: نابرده رنج گنج میسر نمی شود، مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد!)
توی همایش اتفاقای جالبی افتاد. به عنوان نمونه، وقتی این سوال مطرح شد که به نظر شما چطور یه عده از صفر به دارایی های کلان رسیدن؟ یه مرد تقریبا 45 ساله از وسط جمع با صدای رسا گفت: رانت! آقا رانت!! طی این سی سال مگر بجز رانت مادی و اطلاعاتی چیز دیگه ای هم بوده؟؟؟
این بحث همونجا به سکوت بدل شد چون می تونست جو همایش رو سیاسی و متشنج کنه اما بعد یه جاهایی با یه سری مطالب مربوط بسط اقتصادی داده شد.
یه مورد که دقیقا سوال ذهنی منو مطرح می کرد سوال یکی از آقایون بود که اتفاقا هم ردیف و با دو نفر فاصله از ما نشسته بود! یه مرد جوان نزدیک به 27 یا 28 سال پرسید: اگر اینجور که میگید به سادگی میشه به دارایی ها رشد بالای صد درصد داد و از بازار بورس و طلا و املاک و ... به این سادگی استفاده کرد، پس چرا شما اومدید دنبال آموزش؟؟؟
آقای عباسپور این سوال رو با زیرکی تمام پاسخ داد! هرچند این حرفش رو که "این دوره ها از نظر مادی برای ما هیچ سودی ندارن" تکذیب می کنم چون برای حداکثر 6 جلسه کلاس از هر نفر نزدیک به 150 هزار تومن شهریه گرفتن چیز کمی نیست. البته با در نظر گرفتن تعداد اساتید و مخارج جنبی در مقایسه با سود تجاری که در بطن همایش ازش بحث می کردن چندان به چشم نمیاد!
مد نظر شخص آقای عباسپور ارتباط های به وجود اومده از طریق این دوره ها بود. یعنی ارتباط با افراد طراز اول تخصص های تجاری، آشنایی با افراد سرمایه دار یا افرادی که پروژه های خاص توی ذهنشون هست و سرمایه گذار لازم دارن و حتی مدیران لایقی که بتونن با این دو دسته همکاری کنن و موارد مشابه! جوابش تا حدودی قانع کننده بود. اما اینکه من بخوام توی کارگاه هاشون شرکت کنم چیزی نیست که شخصا و بدون حضور و مشورت با مجید دربارش تصمیم بگیرم! به همین خاطر کل همایش رو به صورت صوتی ضبط کردم تا بعد بذارم مجید هم بشنوه و با همفکری هم تصمیم بگیریم! در کل به نظر من به دست آوردن اطلاعات تجاری حتی اگر ازشون چندان استفاده ای هم نکنیم می تونه مفید و موثر باشه!
یه مساله ی دیگه هم که دیروز پیش اومد به هم ریختن برنامه ی من و امید بود فقط به خاطر لجبازی ایرانسل و همراه اول!!
هفته ی پیش با امید (برادر شوهرم) قرار گذاشتیم تا روز جمعه بریم پارک بدمینتون بازی! قرار شد برنامه ی کلی رو عصر پنجشنبه با هم هماهنگ کنیم، اما برنامه به عصر جمعه موکول شد! از ساعت 6 عصر تا 7 من یک ساعت تمام خودمو کشتم تا بتونم با امید تماس بگیرم اما تلفن خونه رو کسی جواب نمیداد و موبایلش رو که می گرفتم در کمال تعجب یه صدای ضبط شده می گفت شماره ای که میگیرید اشتباه است! ساعت 7 پدر شوهرم تلفن خونه رو جواب داد و گفت نیم ساعت پیش امید رفته بیرون و این شد که کل برنامه به هم خورد و مجید پشت تلفن کلی بهم خندید! البته قرار شد سه شنبه که خودش از سر کار برگشت برنامه بذاریم و با بچه ها بریم پارک تا یه کم روحیمون باز شه و قبل از امتحانات یه هوایی عوض کرده باشیم.
اما در کل من از دست هر دو سرویس دهنده ی تلفن همراه شاکیم! چرا با هم لجبازی می کنن آخه؟؟؟ دلیوری پیامک می رسه اما پیامکت به مخاطبت نرسیده! خیلی تعجب آوره!!!
توی این یکی دو روز اتفاقای دیگه ای هم رخ داد که برام جذابیت های خاصی داشتن. در کل می تونم بگم چند روز اخیر روزای خوبی بودن. امیدوارم برای شما هم همینطور بوده باشه.
شاد و خرم باشید
---
پ.ن.1. بهم پیشنهاد دادن واسه چاپ شعرام اقدام کنم. نمیدونم اصلا شعرای من قابلیت چاپ شدن دارن یا نه! نظر شما چیه؟؟
پ.ن.2. برگه های تقویم داره گذر عمرم رو بهم گوشزد می کنه! تا روز تولد و پایان دوران ٢٣ سالگیم فقط دو هفته ی دیگه مونده! اولین روز خرداد به سرعت باد میاد! زمان را باید دریافت!!
سلام.
امروز صبح بعد مدتها با علی آقا (پسر خاله ی مجید) صحبت می کردیم. بعد از احوالپرسی خانم و بچه های علی آقا و خاله جان، علی آقا برام یه جریان خاص تعریف کرد که به نظرم جالب اومد. واسه اینکه این جریان رو از یاد نبرم توی وبلاگ می نویسمش.
علی آقا ضمن اینکه یه معلم تربیت بدنی پرسابقه ی آموزش و پرورش هست، به عنوان داور و مربی حرفه ای چندتا رشته ی ورزشی و خصوصا جودو فعالیت می کنه.
ماجرا، جریان یکی از همکارای ایشون بود که روز 29 فروردین امسال با یه سکته فوت کردن و مراسم تدفینشون دو روز بعد در آخرین روز از فروردین ماه 88 انجام شد.
فکر کنم گفت سال 80 استان فارس میزبان مسابقات جودوی کشوری بود. مسئول مسابقات درست چند روز قبل از شروع مسابقات فوت می کنن و کل برنامه ی مسابقات دست علی آقا و همکارشون آقای محمدرضا اثماری میوفته. به همین دلیل این دو نفر تا پایان مسابقات با هم همکاری مداوم داشتن و دوستیشون بسیار مستحکمتر میشه.
علی آقا بعد از فوت اون آقای مسئول، به عنوان یه دوست صمیمی، ایشون رو غسل میده و مراسم تدفین انجام میشه. همون موقع آقا محمد رضا رو به علی آقا میگه "علی بیا به هم یه قولی بدیم! چون حس می کنم بعد از مرگ اگر یه آشنا بالای سر مرده باشه میتونه آرامش بیشتری داشته باشه، بیا به هم قول بدیم اگر من زودتر از تو مردم درست مثل همین همکارمون تو منو غسل بدی و کفن و دفن کنی! اگر تو زودتر از من مردی چون من این کارا رو بلد نیستم توی تمام مدت بالای سرت می ایستم و تنهات نمیذارم!"
علی آقا میگه " وقتی بمیری اونقدر عزیز میشی که به من اجازه نمیدن حتی به جسدت دست بزنم!!!" ولی در جواب این حرف علی، محمدرضا فقط دستش رو به نشانه ی پیمان دراز می کنه و میگه میشه! و اینجا با هم عهد می بندن!
بعد از اون جریان تا امسال، دیگه هیچ حرفی از این مساله به میون نمیاد تا اینکه 29 فروردین به علی خبر میدن که محمدرضا بر اثر سکته توی بیمارستان فوت کرده. اولین چیزی که به ذهنش می رسه عهدی هست که با هم بسته بودن! پی جوی مراسم تدفین میشه و طبق برنامه صبح زود دو روز بعد خودش رو به دارالرحمه می رسونه. اما خانواده ی محمدرضا دو روز قبل تمام کارهاشو انجام داده بودن و جسد رو از سردخونه برای دفن آورده بودن دارالرحمه. علی بعد از اینکه متوجه میشه نتونسته به عهدش وفا کنه سریع برای دفن و تلقین مرده توی قبر میره. گفت اون لحظه گفتم "بی معرفت! دیدی نشد!! دیدی نشد به عهدمون وفا کنیم! دیدی گفتم نمیذارن من غسلت بدم!"
اما درست زمانی که علی کفن رو باز می کنه تمام لباسش پر از خون میشه. خون سرد اما تازه که همه رو حیرت زده کرده بود! مرده بعد از دو روز توی سردخونه بودن از زخم جای سرم درست مثل یه فرد زنده خونریزی کرده بود و باعث شده بود همه شک کنن که زنده هست! چون کفن کاملا خونی شده بوده، مجدد مرده رو غسل میدن و کفن رو عوض می کنن و بعد مراسم تدفین انجام میشه. این کارها رو هم خود علی انجام داده! درست طبق پیمانی که با محمدرضا بسته بودن!
علی گفت اون موقع بود که گفتم "دمت گرم پسر! اونقدر وفادار بودی که برای وفای به عهد خودت پیش قدم شدی!"
شبِ بعد از مراسم علی تنها رفته بوده دارالرحمه سر قبر، می گفت بدجور به دلم افتاده بود که محمدرضا زنده هست! همونجا چندبار به قبر کوبیدم و فریاد زدم "پسر اومدم که اگر زنده ای فقط یه صدای کوچک، یه ندا، تمام خاک رو با دست خودم کنار بزنم!!" اما تمام اون جریان فقط برای وفای به پیمان بوده و بس!
وقتی میشه تا این حد به پیمانی که دو دوست با هم می بندن اعتماد کرد، وقتی میشه حتی بعد از مرگ به عهدی که با تمام وجود بسته شده عمل کرد، کاش به خودمون نگاه کنیم تا ببینیم ما چقدر به پیمان هایی که با خودمون، اطرافیانمون و خدای خودمون بستیم وفاداریم!!!
روح اون مرد وفادار شاد
بعد مدتها سلام!
سال نو مبارک! سال گاو! سال برکت! سال تولد من!
امسال یکی از معدود سال تحویلهایی رو پشت سر گذاشتم که دلم نگرفته بود! یعنی برعکس شیطنتم گل کرده بود و حسابی سرحال بودم! به این فکر نمی کردم که یه سال دیگه گذشت! به جاش توی فکر سالی بودم که پیش رو دارم!
امیدوارم شما هم سال نو رو با شادی و شور شروع کرده باشید و با همین احساس پشت سر بگذاریدش. سالی که برای همه ی ما سال برکت و پیروزی و شانس باشه!
(شانس رو خیلی با تاکید گفتم چون باقی رو هم در بر می گیره! البته واسه اونایی که اعتقاد دارن!)
این روزا همه از الگوی مصرف حرف می زنن! به بهینه کردن الگو ی مصرف فکر می کنن و به جک ساختن براش!
یکی برام دلایل باطل نشدن وضو (به جهت بهینه سازی مصرف آب!) رو sms می کنه! اون یکی خلاقیت های (خنده دار) درباره ی مصرف آب و برق و گاز و ... رو روی کاغذ میاره! دیگری شیوه های استفاده از الگوی مصرف در راه انتخابات رو طراحی می کنه!
ولی من به امتحان سختی که روز شنبه پیش رو دارم فکر می کنم!!! و به این مهندسی کذایی که تا حالا فقط اسمش رومه!!! خانم مهندس!!!!! 

و البته به لیلا (دوست عزیز و خوبم!) که بالاخره بعد از نزدیک چهار پنج سال نامزدی، عقد کرد و قرار عروسی رو هم گذاشت برای تیر ماه! خیلی خوشحالم از این بابت! مبارک باشی لیلی جونم!!
به خانم قره چه (معلم فیزیک دوران دبیرستانم) که خیلی دوستش داشتم و امسال که از تهران اومده بود شیراز اومد خونمون عید دیدنی و منو بی نهایت خوشحال کرد! وقتی داشت می رفت جفتمون بغض کرده بودیم!! دلم براش تنگ میشه!
به بابا و عموهام که اصلا سلامتیشونو جدی نمی گیرن! بابا انگشتش در رفت ولی نرفت دکتر! شنیدم عمو اکبرم که تهران هست یه سکته ی خیلی خفیف کرده که اونم نرفته دکتر! باقی عموهام هم که ماشالا! همه مثل هم! همه از دست این برادران دکتر گریز شاکین!!! خدایا سلامتی رو هرگز ازشون نگیر!
آها! به چندتا چیز دیگه هم فکر می کنم! یکیش به کار هست!
نرسیدم زودتر بنویسم که واسه ترم جاری از کار استعفا دادم! یعنی این ترم توی آموزشگاه کلاس نگرفتم و از مدیر مدرسه هم عذرخواهی کردم و کلاسای مهد رو تحویل دادم!
دلیل زیاد داشت اما ساده ترین دلیلش این بود که حس کردم بهتره این ترم بیشتر درس بخونم و فکر دانشگاه باشم. البته در کنارش اگر یه کار سبک و جذاب گیرم بیاد رد نمی کنم اما جوری که زیاد وقت گیر و دردسر ساز نباشه!
برای معلم بودن آدم باید اول خودش حسابی تلاش کنه! واسه هر جلسه ای که کلاس می رفتم حداقل دو روز خودم مطالعه می کردم و نکته یابی! یه کم خسته شده بودم! شاید ترم آینده دوباره کلاس بردارم! البته مطمئن نیستم!
واسه بچه هام دلم تنگ میشه! هم بچه های آموزشگاه (که ماشالا همه هم سن و سال و حتی بزرگتر از خودم بودن!) و هم بچه های مهد! خصوصا رضا که دلم واسه شیطنتاش پر می زنه! چه پسر کوچولوی خوشکل و با نمکی بود! به داداشش که تازه به دنیا اومده بود و اسمش امیر بود می گفت "جینگیل بینگیلی!!" بی نهایت دوست دارم وقتی بزرگ شد ببینمش! ببینم چه شکلی شده! چه کاره شده! اصلا یادش میاد یه زمان یه سارا بود که کلی از بقیه ی بچه های مهد بیشتر دوستش داشت یا نه! فکر نمی کنم حتی همین الان یادش مونده باشه! ولی من یادم می مونه!
یادمه اول سال یکی از بچه ها که اسمش سعید بود بهم گفت: "خاله سارا؟ من خانم معلم زبان پارسالمونو بیشتر دوست داشتم! واسه همین سر کلاس شما شیطونی می کنم!"
اون موقع من بهش لبخند زدم و گفتم باشه سعید جان! ولی من شما رو خیلی دوست دارم!
روز آخر سعید اومد و بهم گفت: " خاله سارا؟ تو خیلی خوبی! دوستت دارم!"
این حرفو خیلی از بچه های دیگه بهم زدن! بغضم گرفته بود! فکر نمی کردم بعد عید دیگه نرم مهد! نبینمشون! الان بیشتر بغضم گرفته! کاش همشون خوشبخت باشن! پسرا و دخترای موفق و خوب آینده! براشون دعا می کنم...
سه چهارتا درخواست تدریس خصوصی داشتم که اونا رو هم رد کردم! فعلا معلمی تعطیل! وقت شاگردیه!!
راستی یه نکته...
مدتیه از دست کامپیوتر بدون اینترنت کلافه شدم! کارتهای ساعتی هم که مسخره تر از خودشون خودشونن! اخیرا اغلبشون واسه یه سرچ ساده هم درست جواب نمیدن!! خواستم ADSL بگیرم که اونم چندتا مشکل داشت! یکی هزینه ی بالا خصوصا واسه اول کار! دوم عدم ساپورت مخابرات به طور موقت برای نزدیک به یک ماه و نیم دیگه! (اینو چهارتا شرکت مختلف تایید کردن!) و سوم محدودیت ها و مسائل جنبی و چهارم هم نکاتی که آقای عباسی گفتن و به نظرم خیلی قابل توجه بود! یه جورایی به این نتیجه رسیدم که فعلا ADSL نگیرم بهتره!
اما با اجازه ی خود آقای عباسی، امشب با استفاده از اکانت اینترنتشون که خوشبختانه سرعت خوبی هم داشت، اومدم توی اینترنت و بعد مدتها وبلاگ رو آپدیت کردم تا در اولین فرصت خودم یه اکانت مشابه بگیرم و کارای عقب مونده رو جبران کنم!
سه چهار تا موضوع توی ذهنمه که باید دربارشون جستجو کنم. خصوصا یه مورد پزشکی و چندتا مساله ی نرم افزاری!
به دوستانم که مدتهاست نتونستم نوشته هاشونو بخونم باید سر بزنم! یه فکری به حال فتوبلاگ بکنم که خیلی وقته منتظر عکسای جدیدیه که من گرفتم!!! و کلی کار دیگه!
ظاهرا المپیاد دوره ی جدید هم آغاز شده و باید برای ثبت نام خواهرم اقدام کنیم! امسال دیگه آبجی صبا باید تمام هنر خودش رو به عنوان یه گرافیست به کار بگیره تا بتونه موفق بشه. البته هنوز تا حرفه ای شدن زیاد راه داره اما فکر می کنم توانایی رقابت رو داشته باشه! خدا رو شکر توی دانشگاه هم زیاد فعالیت می کنه! می تونم به موفقیتش امیدوار باشم. شما هم دعاش کنید!
چقدر خوب بود اگر می تونستم سیستم رو یه کم ارتقاء بدم! چون صبا شاکی بود از اینکه گرافیک و رم سیستم، نرم افزارهایی رو که می خواد نصب کنه نمی کشه! سرعت رشد نرم افزاری به حدی بالا بوده که سیستم جدید من که تازه یک ساله شده این همه ضعیف به نظر می رسه! باید فکر بودجه باشم!!! خوبه اون سیستم قدیمی نیست وگرنه فتوشاپ صد سال پیش رو هم درست ساپورت نمی کرد!! زمانی که گرفتمش شاه بود اما الان...
راستی...
شاید نتونم تا یه مدت، زیاد به وبلاگ سر بزنم، اما توی توییتر می نویسم! مدام و مستمر تا وقتی که GPRS موبایلم مثل اینترنت سیستمم قطع نشده!
برام دعا کنید که امتحان روز شنبه رو عالی پشت سر بگذارم و بتونم برای اینترنت سیستم هم یه فکر اساسی بکنم و عقب موندگی ها رو جبران کنم!
ایام به کام همه شیرین و خوش
به امید دیدار
----
پ.ن: اینو هم به عنوان حسن خطام نوشته هام به پاس بارونی که بعد مدتها بارید و رنگ برکت رو توی دلامون جلا داد نوشتم:
سایه ی ابر بهاری خاک را آرام کرد
قطره های عشق را از نو نثار بام کرد
خانه ی ما هم بهاری شد، زمستان پر کشید
شادی احساس، ما را نیک شیرین کام کرد
خدا جون شکرت!
سلام.
چند مدت اخیر که کمتر نوشتم از کار زیاد نبود! خیلیا گفتن فلانی حتما سرش شلوغه که آپدیت نمی کنه اما چشمتون روز بد نبینه که حسابی مریض بودم! از بس بارون نبارید و هوا آلوده بود چنان سرمایی خوردم که ریه هامو درگیر کرد و هنوزم دردسراش تموم نشده. در کنار این مساله، اکانت ماهانه ی اینترنتی هم که استفاده می کردم به لطف دولت محترم و سیستم دلسوز فعلا قطع شده و معلوم نیست وصل بشه یا نه!
توی هفته های پیش یه گردش با دوستان رفتیم تخت جمشید. واقعا تاسف آور بود. اطراف تخت جمشید که قبلا یه فضای سبز بود شده بود مثل یه بیابون پر از زباله و آشغال! از خود تخت جمشید هم به نسبت دو سه سال پیش که دیده بودمش تقریبا چیزی نمونده بود! سال به سال دریغ از پارسال! فکر کنم ده سال دیگه بچه ها میگن این تخت جمشید که قدیمیا میگن چی بوده؟؟ الان کجا غیبش زده؟؟؟!!!
برای بازدید این ترم کلاس زبان هم با بچه ها رفتیم مسجد نصیرالملک. یه مکان تاریخی- مذهبی توی شیراز که به اصطلاح دارن بازسازیش می کنن. البته اگر بشه اسمشو بذاریم بازسازی!!!
توی جلسه ی بازدید هر ترم بچه ها باید یه مطلب ارائه بدن که من دستشون رو باز گذاشتم تا بجز درباره ی همون محل خاص، درباره ی جاهای دیگه هم اگر خواستن مطلب ارائه بدن. اینجور به نظر خودم خیلی جذاب تره!
مشابه ترم پیش، محمد علاوه بر مطلب درباره ی محل بازدید، یه مطلب درباره ی یکی از مکان های دیدنی یزد نوشته بود که هم جذابیت خاصی داشت و هم منو یاد مطلبی انداخت که نزدیک به یک سال پیش روی دو صفحه ی A4 نوشته بودم تا توی وبلاگ بذارم اما فرصت نشد! مطلبی درباره ی شهر استهبان (یکی از شهرهای استان فارس) و یه سری ارتباطایی که به نظر میاد با شهر یزد داشته! نوشته هایی که فقط احتمالاتی بودن که با بررسی سطحی و خلاصه ی سنت ها و عملکردهای مردم دو تا شهر به ذهن می رسید و از نظر ثبت شده یا تاریخی تا اونجایی که من می دونم قابل استناد و اثبات نبود ولی برای من جذابیت زیادی داشت.
مطلبی که محمد درباره ی یزد ارائه داد منو به فکر انداخت تا اون مطالب رو بازنویسی کنم و بذارم روی وبلاگ. مطلب محمد درباره ی مکانی در یزد به نام چک چک بود. چک چک اسمی هست که به خاطر قطره های آبی که می چکد روی اون محل گذاشته شده و مکان هایی با نامی درست مشابه همین نام که فقط به جای مفتوح بودن مضموم تلفظ میشه در شهر استهبان فارس وجود داره. (تفاوت لهجه ها رو دقت کنید!! یزدی ها ظاهرا این اسم رو "چَک چَک" تلفظ می کنن، استهباناتی ها "چُک چُک" و شیرازی ها "چِک چِک"!)
من فکر می کنم یه ارتباط خاص بین شهر یزد "خصوصا زرتشتی های یزد!!" و شهر استهبان و مردم در حال حاضر مذهبی "مسلمان" و در گذشته احتمالا زرتشتی!!! این شهر وجود داره. دلایل این ادعا رو هم به اضافه ی یه سری توضیح درباره ی شهر استهبان براتون می نویسم البته باز تاکید می کنم هیچ اثباتی بر این مدعا ندارم و اسراری هم به اثباتش ندارم! صرفا برداشت شخصی از شنیده ها و خوانده ها هست که بد نیست شما هم نظرتونو دربارش بگید. مطلب خیلی طولانی میشه اما چون خالی از لطف نیست می نویسمش و امیدوارم باعث آزارتون نشه!
درباره ی لهجه گفتم، بد نیست بدونید مردم استهبان به نسبت شهرستانهای دیگه خیلی کمتر لهجه ی مشخص دارن. مثلا در مقایسه با مردم نی ریز، فسا و جهرم و گاهی حتی خود شیراز از واژه های خاص (به بیانی گویش) بسیار کم و نحوه ی تلفظ فصیح تری برخوردارن و خیلی جاها خودم دیدم که کاملا بدون لهجه حرف می زنن. به عنوان مثال چندین سال پیش با یکی از بچه های انجمن دانش آموزی رفتیم واسه تست گویندگی رادیو. وقتی رفت پشت میکروفون اونقدر فصیح و بدون لهجه حرف زد که جا خوردم! آخه استهباناتی بود و در مکالمه ی عادی لهجه هم داشت! واسه رادیو هم قبول شد ولی نمی دونم رفت یا نه!
اما اینکه کلا استهبان (اصطهبانات) چرا به این نام مشهور هست و چطور یه منطقه ی مسکونی شده روایتهایی هست که من شنیده هامو می نویسم.
استهبان به نظر بعضی افراد دره ای بوده که درش قناتی در زمان کیکاووس و رستم توسط گرگین میلاد حفر شده تا آب منطقه رو تامین کنه. این قنات به چشمه قهری معروف هست.
درباره ی نام استهبان من دو روایت شنیدم:
1- ریشه ی این کلمه از "سته" به معنای انگورستان گرفته شده!
2- از کلمه ی اصطبل بان به معنای محافظ اصطبل که محل نگهداری اسب بوده گرفته شده.
علت توضیح دوم گذر اسبها از این منطقه بوده. البته منطقه ی استهبان اصطبل نبوده بلکه محل گذر قافله های جنگجو بوده.
استهبان یک منطقه ی کوچک و با ساکنین معدود بوده که به کشاورزی مشغول بودند. اما اینکه چه ربطی به مردم یزد دارن:
به روایتی در زمان شاه سلطان حسین سخت گیری شاه و دولت مردان، اقلیت ها و خصوصا زرتشتیان یزد رو به ستوه میاره. عده ای از زرتشتیان یزد از هراس جان از یزد خارج میشن و به منطقه ی استهبان فرار می کنن و اونجا مقیم میشن. اما اتفاقاتی رخ میده که این گروه هم تغییر آیین میدن و اتفاقا به شیعیان متعصب و پایبند تبدیل میشن. این جریان هم توسط گروهی از سادات اطراف رهبری شده که براتون میگم:
در هشت کیلومتری استهبان (در نزدیکی قمپ آتشکده) دهی به نام کَچو وجود داره که به مقابری معروف هست. در این محل مقبره و بارگاهی منتصب به سیدی وجود داره که جد گروهی از سادات استهبان، نی ریز، فسا و سروستان به حساب میاد.
روایت هست که این سید (سید حسین) و برادرش (سید ابراهیم) در این ده زندگی می کردن. در زمانی که اشرف افغان پس از شکست از نادر شاه افشار در منطقه ی زرقان به قصد فرار به سمت افغانستان از منطقه ی مقابری می گذشته جنگ سخت و خونینی بین سادات نام برده و اشرف افغان در می گیره که در این جنگ تقریبا همه ی پیروان و نیز خود سید و برادرش کشته میشن و این محل به محل قبرها یا همون مقابری معروف میشه و مقبره ی سید حسین هم میشه همون زیارتگاهی که گفتم.
سادات مذکور و اهالی منطقه ی کچو تمام تلاش خودشون رو به کار می گیرن تا زرتشتی هایی که از یزد به استهبان اومدن رو به اسلام دعوت کنن و موفق هم میشن!
به همین دلیل بوده که مردم استهبان در بین زرتشتیان آن زمان به "گجسته" معروف شده بودن که فکر می کنم معنای از دین برگشته داره!
اما این تغییر آیین باعث نمیشه که یک سری از سنت های زرتشتی و یزدی نابود بشه بلکه باعث میشه با یه تغییر شکل جزئی جای خودشو باز دوباره به دست بیاره.
جالب ماجرا برای من همین بود:
یکی از سنت های یزدیان که نمی دونم از همشهریای مسلمون خودشون یاد گرفته بودن یا سنت زرتشتی خودشون بوده که تغییر شکل داده و بعد همراه خودشون به استهبان آوردن و الان در دو منطقه ی یزد و استهبان و بین مردم این دو شهر رواج داره، نخل گردانی و چارچوب گردانی در ایام محرم هست.
نخل گردانی به این صورت هست که صندوقچه ای هرم گون که با آینه تزئین شده و بسیار هم زیبا ساخته شده به دوش می گیرن و در شب عاشورا با شور و هیجانی وصف ناپذیر در فضای باز حسینیه می گردانند و شیون و عزاداری می کنن. این صندوقچه بین مردم یزد و استهبان به "نخل" معروف هست!!
تا اونجایی که من تونستم نتیجه بگیرم این سنت فقط بین یزدی ها و استهباناتی ها رواج داره. پس می تونه دلیلی به پیوند این دو قشر به شیوه ای که گفتم و سندی بر این مدعا باشه!!
واژه های خاصی هم در شهر استهبان رواج داره که بین هیچ کدوم از مردم شهرستان های فارس به کار برده نمیشه اما مردم یزد درست مشابه همون واژه ها رو به کار می گیرن! البته الان چیزی توی ذهنم نیست که به عنوان مثال بنویسم اما اگر بتونم چندتاشونو که پارسال شنیده بودم به خاطر بیارم براتون حتما می نویسمشون!
چیزای جالب دیگه ای هم شنیدم که بیشتر شبیه داستان پردازی و معجزه های دور از عقل (نه چندان مستند!!) بودن. مثلا وقتی درباره ی قمپ آتشکده و ارتباطش با زرتشتیان پرس و جو می کردم به این روایت رسیدم:
پس از ورود اسلام به منطقه، از آتشکده ی زرتشتیان آبی جریان گرفت و آتش رو خاموش کرد. بعد چشمه ی مذکور به نام قمپ آتشکده معروف شد و هنوزم با همین نام وجود داره. البته شنیدم که طی خشکسالی یکی دو سال اخیر اونجا هم تقریبا خشک و کم آب شده!
جاهای هم نام و با وضعیت مشابه هم در یزد و استهبان وجود داره که نمونش همون چک چک هست! نحوه ی نامگذاری و وضعیت اقلیمی هم می تونه یه دلیل دیگه برای این پیوند باشه.
جالبه بدونید که استهبان به خاطر مذهبی بودنش به نجف کوچک مشهور بوده و فکر کنم هنوزم هست!!! علمای بزرگ علمی و مذهبی از این شهرستان در طی 150 سال اخیر قابل نام بردن هستن. مثلا آیت الله استهباناتی که مرجع تقلید بزرگ زمان پهلوی و هم دوره با آیت الله بروجردی (دهه ی 30) بوده، مرحوم آموزگار و فرزندان وی که از مسئولین سیاسی دوران پهلوی بودن هم استهباناتی بودن! اساتیدی از استادان فعلی دانشگاه تهران هم سراغ دارم که استهباناتی هستن! نمونش استاد سید علی محمد سجادی که عضو هیئت علمی و استاد پرسابقه ی ادبیات دانشگاه شهید بهشتی هست! (توی یه روزنامه پارسال نام آثار مکتوب و زندگینامشونو نوشته بود! شاید خونده باشید!!)
ایج هم یکی از بخش های شهرستان استهبان هست که توی کتاب حافظ (خواجه ی شیرازی) از قاضی عضد ایجی که در زمان حافظ قاضی فارس بوده و آثاری هم ازش هست به نیکی نام برده شده.
ولی با تمام این احوال به نظر من بنا به موارد مذکور اینکه مردم استهبان خودشون رو به عنوان اولین گروه های مسلمان ایران میشناسن با واقعیت امر یه کمی تناقض داره! البته می تونه واسه اطراف استهبان مثل مقابری صحت داشته باشه اما واسه گجسته های استهبان...!!!
پارسال یه سری مطالب دیگه هم نوشته بودم که الان هرچی می گردم پیداشون نمی کنم. ذهنم هم یاری نمیده که تمام موارد رو به خاطر بیارم و بازنویسی کنم. اگر چیز جدیدی پیدا کردم بعدا مجدد در این زمینه می نویسم. اما افرادی که براشون چنین مطالبی جذابیت داره و ممکنه اونا هم پرس و جو یا مطالعه ای در این زمینه داشته باشن و اطلاعاتی به دست آورده باشن خوشحال میشم برای منم بنویسن. خصوصا درباره ی سنت ها و واژه های مشابه و یا مشترک!
شاید در آینده باز هم مطالبی از اطراف شیراز و استان فارس بنویسم. درست مثل سالهای اولی که توی سایبانم از مکانهای دیدنی و آثار باستانی فارس و شیراز می نوشتم. اما نه منسجم!
براتون بهترین آرزوها رو دارم
شاد و نیک روز باشید
سلام.
بیشتر از یک ماه از ننوشتن هام توی وبلاگ گذشت. دلتنگ بودم اما مجال حضور نبود. شاید فرصتی هم اگر پیدا میشد حوصله ی نوشتن نبود!
هارد لپتاپ که سوخت و کلی از نوشته هام پاک شدن! امتحانا هم که ختم شد اما به خیرش رو شک دارم!
یه سفر 4 روزه هم رفتم که به جای خودش بد نبود.
به هر حال همه چیز دست به دست هم داده بودن که من یک ماه و اندی از وبلاگ فاصله بگیرم. اما کماکان توی توییتر می نوشتم!
روحیه ی جالبی نداشتم و هنوزم ندارم. هفته ی پیش به دستور بیناسنج رفتم یه عینک گرفتم که وقتی می زنم روی چشمم مجید بهم میگه شدی عین خانم مهندسای خیلی خیلی خر خون!!!
از سر همین درس خون نبودنام بود که چشمام 25 صدم آستیگمات ضعیف شد! نمی دونم درست میشه یا نه اما هرچی که هست زیاد از عینک خوشم نمیاد! آفتابیشو هم دوست نداشتم وای به حال طبیش!!!
دیروز وقتی رفتم مدرسه همه ی همکارا بهم می گفتن چرا اینقدر خسته به نظر می رسی!؟
فکر کنم الان قیافم خیلی خنده دار شده باشه! امروزم باز باید برم آموزشگاه به خاطر تعطیلات مدام روزای یکشنبه و سه شنبه! نمی دونم امروز قیافم از پدیروز بدتر شده یا نه!!!؟
بد نیست از سفری که رفتم چند خطی بنویسم...
همراه مجید و سحر با یه سرویس گردشگری رفتیم دبی! جالبه بدونید دبی دیگه به نظر من اون دبی دو سال پیش نبود! البته اینو هم بگم که متاسفانه شرکت مسافر بری هم به هیچ کدوم از وعده هاش عمل نکرد و فقط دروغ تحویلمون داد. البته من پیگیری می کنم و حتی تا پای شکایت هم پیش میرم تا بالاخره یه نفر به عنوان پاسخگو پیدا بشه!
تقریبا دست خالی برگشتیم. چیز جالبی گیرمون نیومد. تا چشم کار می کرد هندی اونجا بود و فروشگاه ها هم همه هندی بودن! پارچه و پوشاک و خلاصه همه چیز! مجید از لباسای هندی خوشش نمیومد و ما هم چیزی نگرفتیم. اما تا دلتون بخواد بازار پر بود از لباسای مارک شیک با قیمت های سرسام آور که البته به نظر من فقط به درد تماشا می خورد. حداقل من که حاضر نیستم واسه یه بلوز ساده 400 هزار تومان پول بدم!!!
اما قیمت لوازم خانگی به نسبت ایران خیلی متفاوت و عالی بود که اونم مشکل گمرک و اجازه ی ترخیص و این چیزا به عنوان یه سد بزرگ جلوشو گرفته بود!
اما در کل سفر بدی نبود. هرچند منهای هند، بازار کل دبی رو هم چین تسخیر کرده بود!
موزه ی دبی اشک منو در آورد! بغض کرده بودم وقتی می دیدم یه کشور نوپا که قدمت تمدنش به زور به 40 سال می رسه اینطور برای خودش تمدن سازی کرده و اونوقت ما از برکت وجود آقازاده های غارت گر و بهتره بگم وطن فروش اینهمه خرد شدیم و توی دنیا حتی احتراممون رو از دست دادیم! وای به حال تمدن!!!
اگرچه عربهای دبی هنوزم به سطح فرهنگ بالایی نرسیدن و گوشه به گوشه ی خیابون رو با آب دهان و بینی متبرک می کنن، اما توی رانندگی و حق تقدم و این جور مسائل بعید می دونم مردم ما تا 20 -30 سال دیگه هم به پای اونا برسن!
تکنولوژی هم که با اینکه خیلی پیشرفته نیست اما هنوز به نسبت ایران امروز واقعا جای حرف زدن داره! کوچک ترینش ایستگاه اتوبوس ایران و دبی!
یا اینکه ملت اونجا واقعا کار می کنن! حالا اگر دزدی یا بخور بخور هم بشه، کار هم انجام میشه! حالا یه نفر بیاد یه سر بزنه به پروژه ی قطار شهری شیراز یا سرهم بندی کنارگذر ساحلی رو که به قول یه بنده خدایی دارن با تف می چسبوننش به هم ببینه!
ما کی می رسیم به پای این عربای سوسمار خور بی تمدن خدا می دونه!!!
اینجاست که جمله ی "و تعز من تشاء و تذل من تشاء" به وضوح به دید میاد! متاسفم که ما مصداق قسمت دوم این جمله شدیم! از ماه بهمن و تمام شعر و شعارها و جشن های مسخره و مخ شویی های مداوم به همین دلیل اصلا خوشم نمیاد!
کاش کاشکی گفتن هایمان یک روز خاتمه می یافت!
اونقدر از اخبار دور شدم که حتی نفهمیدم جریان دانشجوهای دانشگاه شیراز به کجا رسید!
فقط هر روز و هر روز بیشتر از قبل به این نتیجه می رسم که توی کشور ما با وضع فعلی و شرایط موجود و خصوصا نظام آموزشی مزحک و مسخره که بن مایش فقط مغز شویی و چرندیات هست، به دنیا آوردن یه انسان دیگه فقط می تونه جنایت باشه و بس!
باید یه فکری به حال خودمون بکنیم وگرنه 10 سال دیگه فاصله ی ما و کشورمون از همسایه های کنار گوشمون به صدها سال می رسه و می بینیم که هنوز در خم یک کوچه ایم!!!! درست درحالی که دنیای اطراف ما در هر ثانیه ستاره ها و سیارات جدید رو کشف می کنه!
تاسف خوردن فایده ای نداره...
فقط می تونم امیدوار باشم که یه روز این تعطیلات کذایی بهمن ماه و فروردین و خرداد و امثالهم جاشونو به خاطره هایی بدن که دروغ و تذویر ازشون پاک شده و مردم با دید روشن به حقایق و آینده ی روشن نگاه می کنن! درست مثل همه ی کشورهای مردم سالار!
سعی می کنم در اولین فرصت با یه ذهن باز و یه نوشته ی متنالسب با وبلاگ برگردم و گرد و غبار نشسته بر سایبانم رو پاک کنم.
به همین زودی ها...
به امید دیدار!
سلام.
خیلی اتفاقی چشمم به تقویم افتاد و به خاطر آوردم که آذر ماه، ماه تولد سایبان عشق منه! سایبان عشقم یه کماندار هست با خصوصیات یه دو پیکر! یه سایبان آذری که نویسنده اش بانوی خرداد هست!
درسته از روز پنجم آذر چندین روز گذشته اما سالگرد تولد سایبانم رو با تاخیر هم که شده بهش تبریک میگم! رفتی تو 6 سال، خونه ی نازنین من! عمرت طولانی باشه، طولانی تر از عمر من!
***
این روزا از نظر ذهنی به هم ریخته ام. یه کم روحیمو از دست دادم. کمتر می خندم و حتی کمتر از خونه بیرون میرم. یه جورایی عصبی شدم و حس می کنم ممکنه از این بابت خدای نکرده یه وقت کسی رنجیده خاطر بشه. اما تمام این کسالت ها موقتی هست. شاید یه هراس درونی...
راستی گفتم هراس یادم به بازی ترس ها افتاد که ویدا بانو دعوتم کرده بود درش شرکت کنم!
خوشبختانه من هیچ وقت از تاریکی و لولو و چیزای مشابه نترسیدم. اتفاقا برعکس عاشق تاریکی بودم خصوصا وقت خواب! شب که میشه هنوزم مثل بچگی هام همه جا رو تاریک تاریک می کنم! اصلا نمی تونم شب رو زیر نور چراغ بخوابم!
اما فکر می کنم تنها بودن توی یه محیط غریب و نا امن خصوصا توی تاریکی یه مقدار ترسناک باشه!
ترس از شکست هم چیزی هست که مدتهاست در ذهن و دلم به وجود اومده. درست از زمانی که اعتماد به نفس بی نهایتی رو که داشتم با دلایل مسخره از دست دادم! اما این ترس باعث نمیشه از همه چیز کنار بکشم. فقط یه مقدار استرس بهم وارد می کنه! استرس و فشاری که ترسم رو از اینکه نتونم اونی که باید باشم، باشم، افزون می کنه!
نمی دونم چرا حس می کنم مرگ اصلا ترسناک نیست. البته مرگ برای خودم! اگرچه توی موقعیتش نبودم که مطمئن بشم واقعا ازش نمی ترسم، اما با باوری که از مرگ دارم، به نظرم چیز ترسناکی نمیاد. با همه ی این تفاسیر، مرگ سخت رو دوست ندارم. از این که زمین گیر و بیمار یا سربار دیگران باشم می ترسم! واسه همین همیشه از خدا عمر کوتاه ولی مفید و در سلامت و صحت طلب کردم و می کنم!
در ضمن، از مرگ با ذلت و خواری هم می ترسم! همیشه دلم یه مرگ با عزت و افتخار، در کمال آرامش و بدون سختی می خواد. جوری که اگر قرار باشه کسی ازم یاد کنه، به نیکی یاد کنه!
در کنار اینایی که گفتم، برای من ترسناک ترین هراس، از دست دادن عزیزانم هست! درست مثل یه کابوس زجر آور که حتی نمی خوام بهش فکر کنم! فکری که برام دیوانه کننده هست. هرچند همیشه لطف خدا رو در نظر می گیرم و اونو عزیزترین عزیز نامیرا می دونم! به هر حال بزرگترین آرزوم اینه که اونقدر عمر نکنم که عزیزی رو از دست بدم!
از اینکه مبادا کسی رو برنجونم یا باعث ضربه خوردن یا صدمه دیدن کسی بشم هم می ترسم. اینکه کاری کنم که از شرم نتونم سرم رو بالا بگیرم، خطایی که عذرخواهی کردن به خاطرش برام سخت باشه، اینکه کسی به انگشت اشاره منو نشونه بگیره و با تنفر یا خشم بهم نگاه کنه، بدنامی و سرافکندگی، اینا برام ترسناکه!
شاید توی موقعیت های خاص، چیزای دیگه ای هم وجود داشته باشه که ازش هراس داشته باشم. اما این ترس خودش رو توی همون شرایط نشون میده. به همین دلیل الان چیز خاص دیگه ای به ذهنم نمی رسه. عمده ی ترس من از همینایی هست که گفتم!
***
امروز همراه لیلا برای مصاحبه ی شغلی رفتم شرکت افزار کیمیا. توی راه برگشت نمره های بچه هام رو هم تحویل آموزشگاه دادم. همه پاس شدن!
دوست دارم لیلا یه شغل خوب پیدا کنه تا از اون درمانگاه مسخره بیاد بیرون. کار کردن واسه سپاهی ها خصوصا اگر عضو رسمی گروهشون نباشی اصلا دلچسب نیست! حالا می خواد توی درمانگاه باشه می خواد هر جای دیگه!
لیلا دوست داره با هم کار کنیم. یعنی یه جا با هم همکار باشیم. منم دوست دارم. اما فعلا که تمام تفکر شغلیم شده تدریس! یه شوق، یه عشق!
شاید فردا که درسمون تموم شد و جفتمون شدیم دوتا خانم مهندس، یه جا همکار هم شدیم! من که فعلا اونقدر اطلاعات مهندسیم ناقص هست که اگر واسه کار توی یه محیط صنعتی برم تا راه بیوفتم ممکنه به عنوان مهندس بی سواد مشهور بشم! پس بهتره یه کم صبر کنم! (عدم اعتماد به نفس رو خودم می تونم در خودم ببینم! شما هم می بینیدش؟؟!!)
سر درد بدی دارم! نیمه شب شده، جمعه هم امتحان دارم و هنوز هیچ مطالعه ای نداشتم! پس بهتره با چندتا پی نویس طومار نوشته های امروزم رو ببندم: (اگر خود پی نویس ها طومار نشن!!!)
پ.ن.1. نمایشگاه جواهرات در محل دائمی نمایشگاه های شیراز برپاست. فرصت بشه حتما برای بازدید میرم.
پ.ن.2. ظاهرا توی دانشگاه شیراز و تهران یه خبرایی بوده. دانشجوها دوباره گرد و خاک کردن! خوب مردم به تنگ اومدن دیگه! اعتراض هم اغلب از میون قشر دانشجو ریشه می گیره!
پ.ن.3. جمعه مراسم نامزدی پسر خالم هست. متاسفانه نمی تونم برم! همینجا دامادیشو بهش تبریک میگم. علی جان (بهنام گلم) خوشبخت باشی!
پ.ن.4. تولد هما و سونای عزیزم هم مبارک باشه.
مثل همیشه از همه التماس دعا دارم.
شاد و سلامت باشید
به امید دیدار
از روزهایی که قلمم خشک می شود خوشم نمی آید!
روزهایی که یا آنقدر اندوهگینم که قلم در دستانم می لرزد، یا لحظه هایی که آنقدر احساساتی می شوم که واژه کم می آورم!
با خودم که فکر می کنم می بینم این دنیای دو روزه ارزش اندوه ندارد. اندوهی که خودمان صدایش می کنیم! می خواهیم که باشد!
هرچند اگر همین اندوه نبود شادی رنگ می باخت! اصلا این دنیای دو روز با همه ی غصه ها و شادی هایش معنا می گیرد! اما بی دلیل به اندوه نشستن هم خطاست!
پس به اندوه بیهوده پشت می کنم و لبخند می زنم!
کمی بیشتر به خودم می اندیشم.
من!
خودم!
احساسم!
ما آموخته ایم که پیش از اندیشیدن به خویشتن، به این و آن و این حرف و آن سخن فکر کنیم. همین است که زندگی را سخت می بینیم!
می گویند این نحوه ی اندیشه قسمتی از فرهنگ ماست. اما از فرهنگ تنگ نظر هم خوشم نمی آید! چرا باید پیرو چیزی باشیم که دنیا را برایمان تنگ و تلخ می کند؟
اصلا یادم هست آن روزها که درس فرهنگ می خواندم، آن را اینگونه وصف نمی کردند!
کدام استاد فرهنگ را با نگاه های تند و تیز این و آن یکی می داند؟ با هراس از اینکه مبادا لبخندی به لب جاری کنی که فلان بیگانه انگشت نمایت کند!
فرهنگ خوب و بد، تهاجم فرهنگ و این گونه کلمات در نظر من بی معناست! ما خوب و بد را خودمان می سازیم! پس چرا به جای تلاش در پی ریزی نکویی ها به تیرگی ها دامن می زنیم و بعد هم اسمش را می گذاریم فرهنگ!!!
کدام انسان از ورق زدن جزئیات درون این و آن و فراموش کردن تلخی ها و تیرگی های درون خود بهشتی می شود؟
بهشتی که منزلگاه ترش رویان و تیره دلان باشد، ارزانی صاحبش! جهنمش را دوست تر دارم اگر منزلگه بی ریا احساس پیشگان بی کینه و صاف دل باشد!
اصلا ما را چه به حرف و حدیث های دیگران!
ما را چه به احساس درونی این و آن؟
بیایید خودمان باشیم!
خود خودمان!
با عشق زندگی کنیم. نه با تنفر و تکبر!
ساده باشیم نه صد رنگ!
بی نقاب...
آنقدر صادقانه که به صادقانه ها نخندیم!
آنقدر بی ریا و عاشق که از ابراز محبت دلزده نشویم!
خدا دنیا را جهنم نیافریده!
بیایید جهنمش نکنیم!
***
سلام.
زیاد نمی نویسم! فقط 3 تا نکته کوچک ...
1- توی دانشگاه گلستان جای آقای دانش پرور خیلی خالیه! از زن جماعت چقدر به ما خیر رسیده بود که کارشناسمونو هم فرستادن مجتمع احسان و جاش یه زن گذاشتن!! (با تمام اینکه یه زنم، دارم به مصرع "زن و اژدها هر دو نابود به!" ایمان میارم! چقدر که این خانما مغرور و متکبرن! یکی نیست بگه بابا این میز مسخره همیشگی نیست!! الانم کاره ای نیستید که این همه کلاس بیخود میذارید!!)
2- این روزا با اینکه مسائل خوشحال و ناراحت کننده هر دو در کنار هم در اطرافم زیاد شده اما در کل حس خوبی دارم. فوت زن دایی اگر به فوتی های سال 87 اضافه نمیشد شاید می تونستم خیلی بهتر از این هم باشم. شکر خدا از اساتید و دوستانم راضیم. ببینم می تونم رضایت خودم رو از عملکرد خودم به دست بیارم یا نه!
3- از بین عکسای جنوب به سختی چندتا عکس انتخاب کردم برای فتوبلاگ اما تایید نشد! پس آپدیت فتوبلاگ می مونه واسه بعد!
شادمان و سلامت باشید
به امید دیدار
چرا دیگر سراغی از دل تنگم نمی گیری
سراغی از نگاه سرد بی رنگم نمی گیری
مرا تنها رها کردی، مگر نامهربان بودم؟
چرا احوالی از قلب بد آهنگم نمی گیری؟
تپش های دلم بی تو به سازی مرده می ماند
در این اندوه بی پایان دگر شعری نمی خواند
صدایت می کنم اما سکوت تلخ و سنگینت
به جای جذبه ای شیرین، مرا از خویش می راند
تو بنشین در مقام خود، ببین آهسته می میرم
به خوابی تا ابد شیرین، بدان آرام می گیرم
از این دنیای بی سامان، از این افسانه ی رنگین
دگر چیزی نمی خواهم؛ دگر از زندگی سیرم
سلام.
چقدر بعضی ها بی انصاف و بی وجدان هستن! کاش یه ذره هم که شده به فردایی فکر می کردن که ممکنه بلایی که سر دیگران میارن سر خودشون یا عزیزاشون بیاد!
دلم هنوز آروم نشده بود و چشمام هنوز بی دلیل نم داشت، قرار گذاشتیم با لیلی که فردا بریم و خونه ای رو که تازه اجاره کرده بودن تمیز و مرتب کنیم تا آماده ی اسباب کشی بشه.
با خودم فکر می کردم فردا می تونم یه خورده هم که شده فکرم رو آزاد کنم. شاید دلم آروم بگیره!
اما ای دل غافل!!!
شما جای من بودید چه حسی بهتون دست می داد وقتی دوست عزیزتون زنگ بزنه و با صدای گرفته و طوری که مشخصه چطور داره اشک می ریزه بهتون بگه نمی تونم فردا بیام! منتظرم نباش!!
وقتی که دلیلش رو جویا شدم، لیلا همونطور که سعی می کرد ناراحتیشو پنهان کنه گفت حالم خوب نیست! پرسیدم چرا و جواب چرای من این بود:
از کلاس که بر می گشتم، یه موتوری خواست که کیفمو بزنه و...
اینجور که لیلا گفت، حسابی درب و داغون شده! از جراحت های برخورد با زمین تا سوختگی از حرارت اگزوز!
موندم اون موتور سوار بی وجدان فردا جواب خدا رو چی داره بده؟ این وسط هیچ چیزی جز گناهی که بدون شک عقوبت تلخی رو براش به همراه داره هیچ چیزی گیرش نیومده! حتی کیف خالی لیلا!!!
احوالم خیلی خوش بود که اینم مزید به علت شد!
الان تقریبا دو سالی هست که من کیف دست نمی گیرم. اتفاقا همین امروز که برای تنظیم برنامه ی کلاسی ترم آینده رفته بودم آموزشگاه زبان، یکی از همکارام بهم گفت تو که باز کیف نیاوردی! راحتی اینجوری؟؟ سختت نیست؟
گفتم همین که احساس امنیت بیشتری می کنم خیلی بهتره! تازه، خرج خرید کیف هم از روی دستم برداشته شده!
ببینید چه وضعیت نا به سامانی داریم! آرزو به دل یه ذره امنیت!!!!
متاسفم!
سلام.
این روزا خیلی بد عادت شدم! فقط فکر گردش رفتنم! با این که طبق معمول علاقه ای ندارم به اینکه بی دلیل یا به بهانه های الکی از خونه برم بیرون، اما بیشتر از همیشه مشتاقم که توی برنامه ی روزانه، گردش و تفریح رو بگنجونم.
همش با خودم میگم این تابستون که درس نخوندی، حداقل ازش لذت ببر که بعد یه خاطره ی خوب ازش داشته باشی!!
دیروز جای همه سبز، با بچه ها رفتیم دروازه قرآن. اونایی که شیراز اومدن حتما دیدن دروازه قرآن رو. اونایی هم که نیومدن دیگه حداقل اسمشو شنیدن! یکی از جاهای قشنگ و خوب شیراز ماست که واسه گذران لحظه های خوب، نسبتا مناسب هست.
جمعمون حسابی جمع بود اما جای مجیدم خیلی خالی بود. توی ذهنم دارم یه برنامه ی مفصل می ریزم واسه وقتی که مجید برگرده (که چیز دیگه ای هم به برگشتنش نمونده!)، تا حسابی بهمون خوش بگذره. مجید که باشه دیگه چیزی کم نیست!
توی این مدت چندتا فیلم هم دیدم که بد نیست بنویسم تا یادم بمونه! برای من خوندن معرفی فیلم که دوستان توی وبلاگهاشون می نویسن جذابیت داره و انتخاب رو ساده تر می کنه. شاید شما هم بدتون نیاد!
از مجموعه فیلمای عاشقانه، فیلم " Shakespeare in love " رو دیدم که اول به ظاهر جالب نیومد اما در کل فیلم قشنگی بود. البته اگر تکه ی آخر فیلم رو نادیده بگیرم!!!
جریان این فیلم به نحوی بود که تعصب و سخت گیری های شدید انگلستان قدیم رو خصوصا در مقابل زن ها به تصویر می کشید. به نحوی که یه مقایسه ی کوچک بین ایران امروز و انگلستان دیروز باعث میشه ما بگیم خدا رو شکر که این همه خوشبخت و آزادیم!!!!!!!!!
به افرادی که از دیدن فیلمای رمانتیک اعصار گذشته و تا حدی آمیخته با هاله های طنز و درام (هر دو با هم!!) لذت می برن، دیدن این فیلم رو پیشنهاد می کنم.
از مجموعه فیلمای ترسناک هم فیلم " Vacancy " یا همون " Motel " رو دیدم که اونم بد نبود. داستان یه زن و شوهر که کمی با هم مشکل دارن اما به خاطر اتفاقاتی که توی یه متل "در مسیری که برای اقدام برای جدایی طی می کردن" براشون رخ میده دوباره علاقشون رو به هم به دست میارن. اتفاقاتی که امیدوارم هرگز برای هیچ کس پیش نیاد!
با تماشای فیلم پلیسی- رمانتیک " my mom's new boyfriend " هم حسابی خندیدم.
اما فیلم " pulse" به نظر من زیاد جالب نبود. اگر درست در خاطرم مونده باشه، بحث سر یه برنامه ی کامپیوتری بود که به عنوان یه ویروس فعال می شد و بعد به جامعه ی انسانی حمله می کرد. هرجا که هر نوع گیرنده یا فرستنده چه کامپیوتر، چه موبایل و چه هر چیز دیگه وجود داشت، مرگ هم وجود داشت! من از دیدنش زیاد لذت نبردم. اما بازم واسه یه بار دیدن بد نبود!
دوتا فیلم دیگه رو هم تا نصفه دیدم! تا نصفه یعنی ضد حال! وقتی DVD مشکل داشته باشه! شد برام تجربه که اول فیلم رو کامل چک کنم بعد تماشا کنم!!
یکی فیلم " when a stranger calls " بود که اونم یه فیلم ترسناک هست و ظاهرا قرار هست که توی یه خونه ی خیلی خاص اتفاقایی رخ بده. نمی تونم چیزی خاصی از جریان فیلم رو تعریف کنم چون خودم کامل ندیدمش اما به محض اینکه فیلم کامل گیرم اومد مطمئنم که دنبالشو تماشا خواهم کرد.
و فیلم دومی هم که تا نیمه دیدم فیلم " agent Cody Banks " بود که یه سریشو قبلا دیده بودم اما این سری که نمی دونم 1 بود یا 2، نیمه کاره موند! از این فیلم هم بدم نیومد.
چندتا فیلم دیگه هم دارم که هنوز تماشا نکردم. " two for the money" با بازی آل پاچینو بازیگر محبوب من! ، Casino Royal" "، " Silent Hill" ، " rest stop"، " Skeleton key" و چندتا فیلم دیگه که هر زمان فرصت کنم تماشا می کنم و اگر جالب بود یه مختصر دربارشون توضیح میدم.
راستی یه سوال؟
نظر شما درباره ی پلیس های امروز ایران چی هست؟
یه زمانی فکر می کردم یه پلیس فردی هست که راحت می تونم بهش اعتماد کنم. اما الان نظرم تا حدودی عوض شده! حس می کنم پلیس نه تنها حامی ملت نیست بلکه به سادگی هم نمیشه بهش اعتماد کرد! البته نمی شه همه رو با یه چوب زد اما همین هم به نظر من تاسف آوره! شاید که نه، حتما، دلیل این موضوع هم همین مشکلات و مسائل ظاهرا پایان ناپذیر جامعه ی ماست!
عقده ها و کمبودها بین همه ی اقشار دارن سر به فلک می کشن! خدا به خیر بگذرونه! امنیت امروز چه طور هست که فردا چه جور باشه!!! واقعا جای نگرانی برای فردا وجود داره!
فکر می کنم بهتره فعلا خودمو از این مسائل دور نگه دارم. می خوام با لذت بردن از لحظاتم، شهریور 87 در ذهنم به نیکی موندگار باشه!
برای همه ی شما شیرین ترین دقایق رو آرزو دارم.
شادمان باشید
----
پاورقی:
فایل mp3 دکلمه ای که توی پست قبل دربارش نوشتم رو از اینجا می تونید دریافت کنید. (حچم فایل: 580 کیلوبایت)
سلام.
اول از همه به هادی ساعی به خاطر افتخار آفرینی مجددش تبریک میگم. امیدوارم مسئولین یه کم هم که شده ورزش های افتخار آفرین رو جدی بگیرن.
هادی ساعی به نظر من یکی از بزرگترین افتخارآفرینان ایران زمین هست که اونجور که شایسته بوده ازش قدردانی نشده.
یادمه المپیک قبل وقتی حسین رضازاده مدال طلا گرفت، رهبر هم براش پیام تبریک فرستاد. البته همش به خاطر رفتار خود رضازاده بود که یه بند سنگ سیاست رو به سینه میزد. آخرشم که با خودخواهی تمام دوپینگ کرد و حتی فرصت جایگزینی برای دیگران رو هم نداد! اونوقت لقب جهان پهلوان که فردی مثل تختی لایقش بوده رو بهش دادن! متاسفم!
رضازاده رو دوست نداشتم هرچند که همیشه از دیدن موفقیت هاش خوشحال می شدم. چون افتخار برای ایران بود. حالا که دیگه اصلا دوستش ندارم، اصلا هم ازش خوشم نمیاد!
اما بیشتر از همیشه برای هادی ساعی و بقیه ی ورزشکارای غیور ایرانی که در کمال افتخار آفرینی مورد بی مهری و کم لطفی هم قرار می گیرن، آرزوی پیروزی های مداوم دارم. مهم اینه که بین مردم ایران همیشه محبوب هستند و خواهند بود. چیزی که از تبریک و لطف سیاسیون بی نیازشون می کنه! سیاسیونی که ساعی توی المپیک پکن آبروشونو خرید!!
به همه ی مردم ایران هم این افتخار رو تبریک میگم. می دونم شما هم مثل من از این پیروزی شاد شدید.
---
اما یه مساله ی دیگه که برعکس مورد قبل، باعث ناراحتی من شد، خبر فوت "تورج نگهبان" ترانه سرا و شاعر قدیمی ایرانی بود. وقتی برنامه ای رو که با یاد تورج نگهبان پخش می شد دیدم، واقعا ناراحت شدم! روحش شاد!
تورج نگهبان قبل از انقلاب برای رادیو کار می کرد. بعد از انقلاب هم در اون سوی مرزها به کار خودش در صدا و سیما ادامه داد.
من برنامه هاش رو که تا همین چند وقت پیش از تلویزیون تصویر ایران پخش می شد دنبال می کردم. اتفاقا چند وقت پیش که شعری از اشعار یه دختر خانم رو که نام و نشونی ازش ندارم دکلمه می کرد، صداشو ظبط کردم. تا یادگاری بماند...
می خواستم اون فایل صوتی رو بذارم اینجا اما فرمتش amr هست. باید اول تبدیلش کنم بعد برای دانلود بذارمش. اما همین حالا هم تبدیل نشدش رو میذارم تا زمانی که تبدیل شدش رو هم آپلود کنم. اونایی که دوست دارن می تونن روی موبایلشون گوش کنن. شنیدنش خالی از لطف نیست.
شعر قشنگی رو که تورج نگهبان در برنامش توی تلویزیون تصویر ایران دکلمه کرد، با فرمت amr می تونید از اینجا دانلود کنید. (حجم فایل: 464 کیلوبایت)
متن شعر هم این هست:
(مجدد تکرار می کنم، شاعر این شعر دختر خانمی هست که نه اسمش رو می دونم و نه اصلا ازش خبری دارم! اما شعر پرمعنا و قشنگی هست! به همین خاطر و به یاد تورج نگهبان اینجا می نویسمش.)
شور از سینه ی عشاق فراری شده است
افق آینه ها سخت غباری شده است
ما ندیدیم در این قریه بجز بارش درد
این چه سیلیست که یکمرتبه جاری شده است
جغد دیروز که از سایه ی خود می ترسید
میر صد قافله ی باز شکاری شده است
آنکه می گفت به ما خیر امور اوسطها
چندباریست یمینی و یساری شده است
هرچه بود ارزش این قوم، دگرگون گشته
آنچه "نه" بود در این جامعه " آری" شده است
شمر در تعزیت عشق علم گردان است
این یهودا صفت امروز حواری شده است
حرمتی گر نهدت شیخ از آنجا بگریز
گربه سان عاشق آواز قناری شده است
دیر ما پر شده از پیر به سرمایه ی پشم
خر چو بسیار شود وقت سواری شده است
شادمان و سرفراز باشید.
سلام.
نمی دونم چند نفر شما از دیدن افتتاحیه ی بازی های المپیک که شبکه ی 3 پخش کرد لذت بردید. اما ما اونقدر از دیدنش لذت بردیم که پاشدیم از خونه رفتیم بیرون!!!
خانم هایی که توی افتتاحیه حاضر بودن (خصوصا خانم های چینی!) از بازیگرای خیلی از فیلمای ایرانی و خارجی که صدا و سیمای خودمون بارها نشونشون داده پوشیده تر بودن. اما چیزی که من و خیلی های دیگه شاهد بودیم، طبق معمول سانسور احمقانه ای بود که هیچ معنایی بجز توهین علنی به مردم ایران نداشت.
دلم برای خودم، کشورم و هم میهنام سوخت که اینقدر در نظر مسئولای جامعه نفهم به حساب میایم!! فقط می تونم بگم متاسفم!
افتاحیه ی المپیک آتن رو به لطف پسر عموی گلم (آقا وحید) همون سال کامل روی سی دی دیدم. پس دیدن این صحنه های دست کاری شده و مدام تکراری شبکه سه فقط عصبی کننده بود! نمی دونستم کدوم شبکه خارجی این مراسم رو پخش می کنه، هرچقدر هم بین شبکه ها گشتم چیزی ندیدم. به همین دلیل همراه مجید عزیزم و خواهرای خوبم پاشدیم و از خونه رفتیم بیرون!
طبق معول شهر شیراز، ساعت 9 شب بود و مکان های تفریحی بی نهایت شلوغ! جای همه سبز، رفتیم به طرف دروازه قرآن و مقبره ی خواجوی کرمانی! بعد از اونم یه سر به لونا پارک زدیم تا ببینیم چقدر با زمان بچگی هامون که اونجا رفته بودیم تفاوت پیدا کرده. خلاصه که این گردش شبانگاهی هرچند بدون وسیله ی نقلیه و با هوای گرمی که اخیرا شرجی هم شده، بیشتر از دیدن سانسورهای ابلهانه ی شبکه 3 لذت بخش بود.
آقا حسام، پوستر بازیهای المپیک از سال ۱۸۹۶ تا سال ۲۰۱۲ که قراره توی لندن برگذار بشه رو در پست اخیر وبلاگشون گذاشتن. برای من که المپیک رو از بارسلون به یاد داشتم جالب و دیدنی بود. شما هم اگر دوست داشتید می تونید اینجا ببینیدشون.
راستی...
فرم خانوار رو بالاخره دیروز مجید تحویل داد. وقتی داشتم فرم رو پر می کردم حس بسیار بدی بهم دست داده بود. می دونم که خیری به ملت نمی رسه! مثل همیشه، فقط توهین!!
اگر خواستید واسه تحویل دادن این فرمهای کذایی اقدام کنید، زمانی منزل رو به قصد مرکز ترک کنید که خروس هنوز خواب باشه! چون به محض خروس خون، هر مرکز با انفجار جمعیت حاضر و صفوف بالای صد نفر مواجه میشه! هر نفر هم باید فرمی رو که پر کرده دوباره به متصدی مرکز دیکته کنه!!! پس حداقل نیم ساعت زمان برای هر نفر لاز هست. مجید اول وقت رفت و بعد از حدود 3 ساعت برگشت خونه!!! تازه می گفت نفر دوم بوده!!!
از اونجایی که دیروز کلا روز پرباری بود، بالاخره بعد از مدتها ویندوز کامپیوترم رو عوض کردم. حدود یک ماه پیش، با بچه ها مشغول تماشای یه فیلم بودیم. درست 5 دقیقه مونده به انتهای فیلم، کامپیوتر خود به خود ریست شد و بعد از بالا اومدن مجدد دیگه دی وی دی رم رو نشناخت! هرچی تلاش کردم که بدون عوض کردن ویندوز درستش کنم نشد. به خاطر بعضی برنامه هایی که روی سیستم داشتم و نرم افزار سورس هم در دسترسم نبود، نمی خواستم ویندوز رو عوض کنم. به همین دلیل حدود یک ماه رو بدون دی وی دی رم سر کردم و اگر چیز خاصی لازم میشد با فلش روی سیستم می ریختم.
یادم به چند سال پیش افتاد که مانیتور سوخت و یک ماه بدون مانیتور یاد گرفتم چطور از کامپیوتر در حد ساده استفاده کنم. اون موقع توی ذهنم تصور می کردم که الان با هر عمل من چه اتفاقی میوفته و در همون وضعیت هم تونستم چیزایی که می خواستم تایپ کنم و هم موسیقی گوش کنم! در اون شرایط همین دو کار پیش پا افتاده هم عالی بود.
همون دوران، مانیتور که از تعمیرگاه برگشت، موس خراب شد. پشت سر هم! اون موقع یادم نیست چرا اما برای خریدن موس اصلا عجله نکردم. شاید یکی از دلایلش این بود که در نبود مانیتور فقط از کیبورد استفاده می کردم. پس یک ماه بعدی رو هم بدون موس گذروندم! اون موقع بود که کار با کیبورد برام خیلی ساده شده بود و کم پیش میومد به موس نیاز پیدا کنم. به دست آوردن سرعت عمل توی کار با کامپیوتر به نظر من با استفاده ی کمتر از موس امکان پذیر بود!
خلاصه که دیروز سیستم یه نفس تازه کشید و مشکلش هم حل شد.
الانم یه خبر خوب شنیدم که به همین خاطر باید بدون تلف کردن زمان با مجید از خونه بریم بیرون. امیدوارم همین چیزی باشه که حدس می زنم!
آرزو می کنم همه ی شما با شنیدن خبرهای خوب شادمان بشید و از لحظه لحظه ی زندگی لذت ببرید.
به امید دیدار
سلام.
بدون مقدمه،
فرض کنید یه پیشنهاد کاملا صمیمانه!!! به شما بشه با این مضمون:
مجلسی هست با این اوصاف، یا درش شرکت می کنی و یا نه. اگر خواسته هاتو رو زیر پا گذاشتی و شرکت کردی و اصلا هم عدم تمایلت به شرکت در این مجلس رو به روت نیاوردی و در عین حال اگر کسی هم به خاطر متفاوت بودن عقایدت چیزی بهت گفت یا حتی توهینی کرد بی برو برگرد بگی درسته و حق با شماست، که به خیر و سلامت، اگر هم شرکت نکنی یا یه اپسیلون توی ظاهرت معلوم باشه راضی نیستی یا احیانا حرفی بزنی، اونوقته که باید منتظر هزار و یک بحث و غر و لند و دعوا باشی. حالا اختیار با خودت! شرکت می کنی یا نه؟!
با در نظر گرفتن اینکه شرکت کردن توی مجلس مذکور برای شما هیچ جذابیتی نداره، آیا این پیشنهاد صمیمانه!!! رو با جواب "نمیام!" رد می کنید؟
حتما یه عده از شما تمام مشکلات بعدی رو می پذیرید اما به اون مجلس نمیرید. در مقابل، گروهی هم خواسته ی خودشون رو برای جلوگیری از مشکلات احتمالی نادیده می گیرن و به اون مجلس میرن.
گاهی وقتا با خودم فکر می کنم که نادیده گرفتن بعضی از علایق و خواسته های شخصی برای به دست آوردن دل بعضی از افراد، کار صحیح و حتی شیرینی هست. اما همین عمل وقتی با اجبار همراه باشه رنگ کراهت می گیره! مجبوری کاری رو انجام بدی تا بعد دربارت طوری قضاوت نکنن که آرامش زندگیت رو به هم بزنه! اونوقته که به هر نحوی دنبال یه بهانه برای گریز می گردی که البته در اغلب مواقع پیدا نمیشه! با اکراه انجام اون کار رو می پذیری اما توی دلت از بانی هاش شاکی هستی.
روزانه شاهد موارد بسیاری از حرفها و حدیث هایی هستیم که خصوصا در جوامع کوچک که به ظاهر پوشش مذهبی پررنگ تری دارن، شایع هست. حرف و حدیث هایی که گاهی می تونه بنیاد یه زندگی رو از هم بپاشه. مساله ای که یکی از ریشه های مشکلات بزرگ و کوچک و رنج های مردم جوامع مختلف و خصوصا جامعه ی امروزی ماست!
جالبه! بسیاری از همون افراد مذهبی هم به این نکته توجه نمی کنن که این مساله در تمام ادیان و مذاهب تقبیح شده و منفور هست.
کاش ما آدما درک کنیم که نباید خودمونو جای خدا و پیامبرانش بدونیم و درباره ی اعتقادات دیگران و ایمانشون قضاوت کنیم و براشون به صرف اینکه با ما هم عقیده هستن یا نه، درجه ی کم و زیاد قرب الهی تعیین کنیم. شاید پیش خدا منزلت فردی رو که حتی مرتد و کافر میشماریم هزاران درجه از ما و دیگران بیشتر باشه!
گاهی وقتا تعصب روی بعضی مسائل مشکلاتی رو ایجاد می کنه که شاید باعث رنجش افراد بشه. اصلا جالب نیست افراد رو مجبور کنیم تا تظاهر کنن با ما هم عقیده هستن. هر انسانی به اندازه ی خودش و به حرمت انسان بودن و عضوی از جامعه بودن لایق احترام هست و حق داره فکر کنه. اندیشه هاش رو بالا و پایین کنه و برای خودش ارزش های شخصی و درونی داشته باشه.
فکر می کنم کمترین مزیت مثبت اندیشی و واگذار کردن قضاوت به قاضی به حق که کسی نیست جز پروردگاری که به برون و درون همه ی ما واقف هست، ایجاد صمیمیت، دلخوشی، یکرنگی و در کنارش برقراری عدالت باشه. صدالبته که همین حداقل ها خودشون زمینه ساز بزرگترین دستاوردهای اجتماعی خواهند بود.
پس بهتر نیست یه کم واقع بین و مثبت اندیش باشیم و همیشه یک طرفه قاضی نشیم؟ انسان ها رو قبل از هر چیز به حکم انسانیت بپذیریم و به هم احترام بگذاریم؟
من از اندیشه های منفی، تعصب و قضاوت (خصوصا منفی) درباره ی دیگران بیزارم! شما چطور؟
دوستای خوبم سلام. نمی دونم چرا یه کم دلم گرفته! گاهی وقتا یه حس خاص میشینه روی ایوون دل آدما... می خوام بنویسم تا یه کم دلم آروم بگیره . می دونم تنهام نمیذارید! راستی من لینک دوستایی که یادم بود رو گذاشتم. اگه کسی هست که به وبلاگ من لینک داده و اینجا اسمش از قلم افتاده حتما خبردارم کنه تا از خجالتش در بیام.
.........
همین امشب بود.. نشستم پای سفره که مادر تلویزیون رو روشن کرد. یه ویژه برنامه بود که مراسم تشیع پیکر شهدا رو نشون میداد!!
آره! بازم شهید.... حساب کنید چند سال از جنگ گذشته؟؟ هنوز هر سال شاهدیم که............
می بینم داغ دل مردم چه زود زود تازه میشه، دلم به درد میاد!
درد مردم کمه که ......
خدایا..! از سر باعث و بانیای این همه جنایت نگذر!
یکشنبه هم که اربعین هست. بیاید کاری نکنیم که فردا جلوی این همه شهید رو سیاه باشیم!! دعا کنیم که خدای بزرگ به ما ایمان و عشق رو با هم عطا کنه.
"آمین"
دو تا شعر آماده کردم که تقدیم می کنم به روح بزرگ شهیدان عزیزی که بعد از این همه غربت، به وطن برگشتن.
معنای عشق
عشق یعنی چشمهای بی ریا
تکسوار وسعت بی انتها
عشق یعنی لاله های پاک باز
عشق یعنی عطر یاس و عطر ناز
عشق یعنی تا نهایت تا خدا
آسمانی، از زمین غم جدا
عشق یعنی کفتر گلگون کفن
رخت ایمان و شجاعت بر بدن
عشق یعنی خاک میدان نبرد
روزهای آتشین و شام سرد
عشق یعنی مرد و هم پیمان دین
همچو کوهی پر شهامت، با یقین
عشق یعنی پر کشیدن تا فلک
هم قدم با ماه رویان و ملک
عشق یعنی سینه و شمشیر و جان
عشق یعنی آسمان بی کران
عشق یعنی مادری دلسوخته کودکان چشم بر در دوخته
عشق یعنی قلبهایی از بلور
همسری چون آسمانی ها صبور
عشق یعنی رفتنی چون سرو تاک بازگشت استخوان و یک پلاک
***************************************************
خورشید
دیار نور، ای دنیای برتر
پر از گلبوته ای اما چه پرپر
پر پروانه هایت چون شکسته
به روی گونه ات شبنم نشسته؟
ندیدی کفتر من تا کجا رفت؟
کجا پر زد؟ چرا پیش خدا رفت؟
ببین! من مادرم! چشمم به در سوخت ز بس خط نگاهش را به در دوخت!!
نمی آید دگر از شب صدایی
چه شیرین است ذوق آشنایی!
تو با گل همنشین گشتی و من تب
تو خورشیدی و من با رفتنت شب!
دیار نور پس فرزند من کو؟؟ جواب گریه ی این پیرزن کو؟؟
******************************************************
در حاشیه..........
یکی از دوستام یه فایل صوتی به من داد به نام" نشانی". یه موسیقی دلنواز و یه دکلمه ی واقعا زیبا!...کار خودش بود!....

به حدی خوشم اومد ازش، که تا حالا هزار بار گوش کردم و خسته نشدم! 
پر از احساس بود! اونقدر که نتونستم جلوی اشکامو بگیرم!! ....خیلی دلنازکم . نه؟
دوست داشتم بذارم شما هم گوش کنید اما ترجیح دادم این یادگاری رو فقط برا خودم نگه دارم!! ........طبع خودخواهیم گل کرد!!...........

حالا فقط می خوام از اون دوست خوب قدر یه دنیا تشکر کنم. براش آرزو می کنم که همیشه شاد و موفق باشه و در پناه محبت و مهربونی خدا طعم شیرین پیروزی و خوشبختی رو بچشه و به همه ی آرزوهاش برسه!
از ماندانای عزیزم به خاطر اون فایل فلش فروغ فرخزاد تشکر می کنم و امیدوارم که ازم دلخور نباشه!!
راستی... سلامتی و برگشتن به خونه ی مامانش از بیمارستان رو هم بهش تبریک میگم. ماندانا جون از شنیدن این خبر یه دنیا خوشحال شدم! ایشالا مادرت همیشه سلامت و در کنار شما باشه.
از همه ی شما دوستای خوبم که منو همراهی می کنید بی نهایت ممنونم و براتون آرزوی شادکامی و سربلندی دارم.
التماس دعا
یا حق
قبل از هر حرفی واجب می دونم که حادثه ی دلخراش زلزله ی شهرستان بم که باعث شد خانواده های زیادی عزادار و بسیاری از کودکان بی گناه و معصوم بی سرپرست بشن، صدمات بسیار زیادی به استان کرمان و خصوصا شهر بم و روستاهای اطراف و صد البته به کل کشور وارد بشه و آثار تاریخی مثل ارگ بم را به ویرانه ای تبدیل کرده رو به تمام هموطنان بخصوص هموطنان داغدار کرمانی تسلیت بگم.
همینطور که همه ی شما دوستای خوب اطلاع دارید عده ی کثیری از هموطنانمون در شهرستان بم در زلزله ی صبح روز جمعه 5 دی ماه دچار خسارت های جبران ناپذیر جانی و مالی شدند.
کودکان زیادی یتیم شدند. پدران و مادران به سوگ جگرگوشه هاشون نشستند و ایران در اندوه این فاجعه سیاه پوش شد!
در این حادثه 70% از کل شهرستان بم با خاک یکسان، و 70% از 30% باقیمانده متحمل خسارت شد.
طبق آمار اعلام شده تا کنون این زلزله بیش از 30 هزار زخمی و 4000 کشته را به همراه داشته که این آمار هر لحظه رو به افزایش هست.
اغلب ارگانها برای کمک رسانی به هموطنان کرمانی بسیج شدند. اما مسلما هیچ کمکی به اندازه ی کمک های شما عزیزان و ملت شریف و نوع دوست ایران نمی تونه موثر باشه.
سازمان هلال احمر از تمامی افراد آموزش دیده برای کمک رسانی و همکاری با این ارگان دعوت کرد.
سازمان انتقال خون کشور نیز از تمامی عزیزان بالای 25 سال و افرادی که واکسن سرخک و سرخچه را تزریق نکردن، تقاضا کرد برای اهدا خون برای کمک رسانی به هموطنان استان کرمان اقدام کنند. تمامی پایگاه های انتقال خون سراسر کشور آماده ی استقبال از کمک های شما عزیزان هستند. نیاز به انواع گروه های خونی برای کمک به هموطنان صدمه دیده محسوس هست.
سازمان هلال احمر کشور با اعلام شماره حساب های بانکی:
11111 و 702070 بانک ملی شعبه ی مرکزی
آمادگی خود را برای دریافت کمک های نقدی شما عزیزان اعلام کرد.
پیرو همین مساله کمیته ی امداد امام خمینی نیز شماره حسابهای:
3333 و 333 بانک ملی شعبه ی پیام
را برای دریافت کمک های نقدی اعلام کرد.
پایگاه های هلال احمر و کمیته ی امداد آماده ی دریافت کمک های غیر نقدی اعم از پتو، چادر، انواع کنسرو ها و غذا های فاسد نشدنی، آب معدنی و... از هموطنان عزیز نوع دوست هستند.
مطمئنا شما مردم شریف ایران و همچنین هموطنان عزیز مقیم خارج از کشور کمک های خودتون رو از هموطنانتون دریغ نمی کنید و برای کمک رسانی هر چه سریع تر به عزیزان داغ داری که بی خانه و کاشانه در سرمای طاقت فرسای زمستان با اندوهی عظیم دست و پنجه نرم می کنن و به کمک های نقدی و غیر نقدی شما نیاز دارن اقدام می کنید.
امید اینکه خدای متعال روح تمامی عزیزان از دست رفته رو قرین رحمت کرده و به همه ی داغداران صبر و تحمل عنایت کنه .
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
سلام. فکر کنید!! ببینید حق با منه یا نه؟؟؟
بی مقدمه شروع می کنم.
تا حالا شده از کاری که آدمای دیگه میکنن طوری خجالت زده باشی که اشکت در بیاد؟؟؟
از هرچی آدمه زده بشی؟؟
بگی آخه این رسم انسانیته؟؟؟؟
من این حالو داشتم.
می پرسید چرا و کی؟؟ میگم!
عصر توی خونه با بابا تنها بودم. داشتیم با هم صحبت می کردیم. راجع به قدیم. زمان جوونیای بابا. اون موقع ها که من یا خواهرام هنوز نبودیم و قرارم نبود به اون زودیا به دنیا بیایم!
بابا تعریف می کرد:
وقتی مادرم فوت کرد ما هنوز کوچک بودیم. ولی زن عمو برامون مادری کرد!
وقتی تنها و غریب اومدیم، زن عمو زیر بالمونو گرفت.
زن عمو بود که اگه دیر می کردیم برامون نگران می شد. میومد دنبالمون می گفت بچه ها کجایید؟؟
خلاصه خونه ی عمو همیشه پر بود از مهمون . سفره ی گسترده، دلا پر از شادی و جمع خالی از شر و غرور بی خود!!
تا این که هر کدوم از پسرا بزرگ شدن و سر و سامون گرفتن.
بعدشم ما اومدیم. اما وقتی که دیگه عمو و زن عمو هر دوشون پیر شده بودن!!
عمو چند سال پیش درست روز تحویل سال عمرشو داد به شما! خدا رحمتش کنه. خیلی مهربون بود. چقدرم که دستاش برکت داشت!
وقتی مرد من یادمه، با رفتنش کمر زن عمو خم شد! بعدم گفت: چراغ خونم رفت، شما هم دیگه سراغم نمیاید!!!!
بچه هاش هیچ کدوم ایران نیستن! تنهای تنها! مریض و در مانده!
تلفونو بر داشتم زنگ زدم بهش. منو نشناخت!! معرفی که کردم یه دنیا خوشحال شد! بعدم گفت: قدیما رفت و آمد زیاد بود. همیشه دورم پر بود از مهمون!! اما حالا چون من نمی تونم راه برم و برم جایی، کسی سراغم نمیاد!
اشکم در اومد. به بابا گفتم بابا جای مادرتونه! چرا کم بهش سر میزنید؟؟
بابا خودشم گریش گرفت!
بعد من یه کم فکر کردم! دیدم خداییش آدما خیلی نا شکرن!
بچه ای که مادر و پدر خودشو میذاره خانه ی سالمندان....... انسانه؟؟؟
به خدا که نیست! حالا حد اقل زن عمو زیر سقف خونه ی خودش شبو روز میکنه!
ولی اونایی که با مادر و پدراتون بد می کنید، خودتونم پدر و مادر میشید!
یادتون نره، هر کی رسم انسانیت رو در مورد پدر و مادرش به جا آورد، بچه هاش کمتر بهش بد می کنن.
هر کی بد کرد به خدا بد می بینه!
بترسید از خشم خدا!
شرم کنید از روی مادر و پدری که با تمام بدیاتون بازم دعاتون می کنن و وقتی می پرسی آخه اینا چه خوبی به تو کردن، میگن آخرش بچه هامونن، جگر گوشه هامونن! راحتی اونا راحتی ماست!!
به خدا که شرم آوره. اگه یه نفر با دیدن این وضعیت، از شرم سرشو زمین بذاره و بلند نشه، تعجب آور نیست!
یادتون باشه که زمانه ثابت نمی مونه. شما هم همیشه جوون نمی مونید.
هر چه کشتی برداشت می کنی. بکوش و نیکی کن تا وقت نیاز کمکت کنن . بدی نکن تا زمونه در حقت جفا نکنه!
آه مادر و پدر آتشه . کاری نکن که زندگیت در خطر باشه!
دعای والدین برکته! کاش همیشه زندگیمون پر برکت باشه!
عجب آدمایی پیدا میشن!
یکی نیست بگه آخه شما ایرانی نیستید؟ اصلا معنی وطن رو می دونید یعنی چی؟؟؟
اوه!
سلام یادم رفت!!
سلام.
می دونید امروز چی شنیدم؟؟
شنیدم که قراره شهرای عراق با خرج دولت ایران بازسازی بشه و شهردار هر شهر ایران، بازسازی شهری از عراق رو به عهده بگیره!!!
شهرداری شیراز قرار شده شهر کربلا رو بازسازی کنه!!
در حالی که وضعیت شیراز به خودی خود نا به سامان هست!
شما نگاه کنید.....
پاسارگاد باستان (مقبره ی کورش پادشاه هخامنش) و تخت جمشید ، که از آثار باستانی ایران و زبانزد مردم تمام دنیا هستند از بی توجهی و کم اعتنایی این به ظاهر مسئولان، در حال نابودی و تخریب هستند!!
یا وضعیت خود شهر به گونه ای هست که همه شاکی و عارضند.
تازه اگر از وضع اقتصادی واقعا ناهنجار مردم ایران بگذریم. که البته این وضع غیر قابل گذشته! به وضوه جنایتی که در حق این مردم روا شده رو میشه دید!!
نمی خوام یه جور حرف بزنم که فردا بهم گیر بدن که فلانی بحث سیاسی کرده و ضد انقلابه و از این حرفا. چون نیستم!! فقط می خوام بدونم که آخه مگه همین عراقیا نبودن که جوونامونو و عزیزامونو به سادگی ازمون گرفتن و این همه ایرانی رو کشتن!!؟
به خدا که همین الانم دستشون برسه بازم می کشن و دست بر نمی دارن!!
حالا شما بگید......
حقشه این سرمایه که ملت ایران، شهرای ایران و اقتصاد ایران بهش این همه نیاز مند هست ، ( وطن به این سرمایه احتیاج داره!) رو به همین سادگی صرف نوسازی عراق کرد؟؟
آخه چرا کسی چیزی نمیگه؟؟؟
کم خرج کشورای عربی کردین! چی نصیبتون شد؟؟ پشتشونو بهتون نکردن خداییش؟؟؟؟؟؟
تازه حالا میگید ثواب داره کمک کنیم به ملت عراق! قبول! ولی آخه آدمای حسابی!!!!؟
این کشور که فعلا دست آمریکاست!
شما بسازید بدید آمریکاییا عشقشو کنن؟؟؟
والا دهنم وا مونده از دیدن این همه عدالت اجتماعی!
دیگه میشه حرفی زد؟؟؟
حالا حرفی نزدما ولی اگه اعدامم کردن حلالم کنید!!!


