فیسبوک
توييتر
دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام
قصه
خداحافظ
سفرنامه تایلند (بانکوک؛ پاتایا؛ کرابی-لانتا)
اتصالی!!!!
وقتی ذهن یه شاعر منهدم باشه اینجوری شعر می نویسه:
دانلود فایل آموزشی نحوه ارائهی مقاله به ژورنالهای بینالمللی با رتبه ISI
دانشنامه نشریههای بین المللی با رتبه ISI + معرفی کتاب و کتابخانه مجازی
سفر بخیر
شهریور پر خاطره
اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢
نگاه می کنم به کوه و دشت و آب
به باغ
برگ
آفتاب
آسمان
زمین
و باز در تمام لحظه های گرم و سرد
تو در میان خاطرات من حقیقتی
بهار پر شکوفه ای و سبز
حرارت بهشت زندگی
و من به بودنت
به مهربانیت
به عاشقانه های پاک و چشم های مست
به لحظه های ناب زندگی
کنار مهربانی تو و خدا و عشق
همیشه، تا همیشه افتخار می کنم!
----
سلام.
از زمستان 90 تا الان که اردیبهشت 91 کم کم داره تموم میشه مکرر در سفر بودم. از قشم و بندر عباس و چابهار و اطرافش گرفته تا تفرج گاه های اطراف شهر خوب خودم شیراز. فردا هم اگر مشکلی پیش نیاد عازم سفریم به سمت مشهد. امیدوارم بتونم فرصتی پیدا کنم تا سفرنامه های اخیر رو برای علاقه مندانش بنویسم.
اما برای خالی نبودن عریضه، برای دوستانی که مدتهاست از طریق موتورهای جستجو برای دانلود قسمت ششم به بعد از مجموعه کتاب های خاطرات یک خون آشام به وبلاگم میان و متاسفانه تا الان دست خالی می رفتن، جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب رو هم به زبان انگلیسی در تکمیل پست قبلی دانلود کتاب خاطرات یک خون آشام (download the printable version of "The Vampire Diaries 1-5 + Short Stories" English E-books) برای دانلود میگذارم. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.
دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام:
You can download the printable version of "the Vampire Diaries 6-7-8-9 " English E-books written by " L.J. Smith " for free, below:
(I’ll upload “L.J. Smith - Stefan's Diaries” ASAP)
L.J. Smith - Vampire Diaries 06 - The Return Shadow Souls
L.J. Smith - Vampire Diaries 07 - The Return Midnight
L.J. Smith - Vampire Diaries 08 - The Hunters Phantom
L.J. Smith - Vampire Diaries 09 - The Hunters Moon song
در پست های آتی مجموعه روزنوشت های استیفن سالواتوره که در شش جلد نوشته شده رو هم به انگلیسی برای دانلود میگذارم. علاقه مندان می تونن برای دانلود کردن اون مجموعه هم منتظر و پیگیر باشن.
شادمان باشید و در پناه حق
قصه با خنده ی زیبای زمین شد آغاز
بال پروانه ی رنگین تخیل شد باز
زندگی گونه ی گل را بوسید
بوته ی غم پوسید
رود جاری شد و همراه زمان
فارغ از جا و مکان
از نبودن تا اوج
از سکون تا شد موج
یک قدم تا خورشید
روشن و پاک و سپید
چه چه مرغ غزلخوان شیرین
لحظه هایش رنگین
ولی از تلخی دوران شرور
از بد دیده ی شور
ناگهان رفت بهار
باز شد فصل انار
طعم شیرین جهان شد میخوش
گاه هم تلخ و ترش
دل دنیای شقایق شد خون
باغبان شد مجنون
مطرب باغ بهاری شد بوف
نور را برد کسوف
موج ساکن شد و دریا خشکید
گل خوشبو خوابید
لحظه ای آمد و یکباره ز اوج
طائر افتاد به فوج
هر سرودی که زمستان می خواند
باغ یادش می ماند
فصل دلسردی و یخبندان شد
زندگی زندان شد
چینی نازک تنهایی سهراب شکست
شاعر از پای نشست
از نهانخانه ی چشمان غزل رفت امید
غزل از خویش برید
روزگاری که برآید خورشید
و بتابد امید
بگذرد فصل انار
برسد باز بهار
لحظه ای را که در آرام خیال
شاپرک گیرد بال
زندگی هست؛ جهان هست؛ زمان هست ولی
باغ را نیست دلی...
سلام.
آخرین روزای سال نود دارن میگذرن و من به فکر یه تجربه ی خیلی خیلی بکر و جدیدم. گاهی وقتا راه دیگه ای جز به سمت دنیاهای تازه رفتن باقی نمی مونه...
دیشب یه کم وبلاگ رو مرتب کردم. خونه تکونی سال نو!
پرگویی نمی کنم. فقط خوشحالم که سال نود برام سال سفر بود. اونم همه مدلی...
تکرار دقیقه های دور از بر تو
دل مانده و یاد گفته ی آخر تو
من می روم از دیار اندوه به در
دیدار به آخرت، خدا یاور تو
دوستان گلم سلام.
از اونجایی که سال 1390 خارج از تمام خوبیها و بدیهاش برای من سال سفر بود، قصد دارم مختصری از نکات مهم سفر اخیرم به تایلند رو به عنوان ثبت خاطره و با این هدف که شاید به درد مسافران آتی اون منطقه بخوره در چند بخش توی وبلاگ بنویسم. متنی طولانی که از همین آغاز بابت تفصیلش عذر می خوام.
با اتفاقات سیاسی اخیر که توی تایلند رخ داده نمی دونم بعد این ارتباط بین ایران و بانکوک چی میشه اما اگر مشکلی پیش نیومد و خواستید سفر برید و به اطلاعات مفصل نیاز داشتید برام پیام بذارید تا به همسرم بسپارم اطلاعات مناسب و نسبتا کاملی رو که قبل و در طول سفرمون جمع آوری کردیم در اختیارتون بگذاره.
من و همسرم مجید به فاصله ی یک شب از آخرین امتحانم، روز سه شنبه 27 دیماه 90 با پرواز نفت ایر، شیراز رو به قصد تهران ترک کردیم و حدود ساعت 5بعدازظهر همون روز با حدود 60-70 کیلو وسیله که برای خانوادهی برادرم که ساکن بانکوک هستن آماده کرده بودیم، به فرودگاه مهرآباد رسیدیم. با اینکه دوستان عزیزم لیلا و سهیلا هر دو ازمون دعوت کردن تا فاصله ی بین دو پرواز رو در کنارشون سپری کنیم اما مجید بهتر دید تا مستقیم از فردگاه مهرآباد به فرودگاه امام بریم. مسیر دو فرودگاه با تاکسی و در زمانی کمتر از یک ساعت و هزینه ی 25هزار تومان (البته با چانه زنی) طی شد و حالا ما بودیم و سرمای تهران و نزدیک به 12 ساعت زمان باقیمانده تا پرواز که البته به یاری خدا به سرعت سپری شد.
منهای صحنه های طبیعی که ممکنه در یک فرودگاه بینالمللی قابل مشاهده باشه، مثل رفت و آمد مسافران و خانواده هاشون، دیدن چشمای منتظر و دستای پر گل، اشکای مادری که فرزندش رو که مسافر راههای دور هست بدرقه می کنه، تعجیل افراد برای تحویل بار و دریافت مدارک پرواز و اقدام برای گرفتن ارز و دلار مسافرتی توی شرایط وانفسای بازار ارز و...، شاهد یه صحنه ی دردناک بودم که از یادم نمیره: نزدیکای صبح بود که یه پرواز از لندن رسید و مسافراش رو پیاده کرد. همراه مسافرا یه دختر خانم خوش چهره ی جوان بود که با اشتیاق به سمت خانوادش رفت ولی با دیدن جای خالی پدرش و فهمیدن اینکه این جای خالی دیگه پر نمیشه اونقدر اشک ریخت که کف زمین فرودگاه از حال رفت. مونده بودم چطور ممکنه هیچ تماسی نداشته بوده باشه تا از فوت پدرش مطلع بشه و از اون تعجب آورتر اینکه چرا خانوادش صبر نکردن این خبر داغون کننده رو توی خونه بهش بدن و خستگی راه رو درست لحظه ی رسیدن برای دخترشون صدچندان نکنن؟؟؟
باری...
تایلند کشوری آزاد و کم محدودیت (اما به نظرم دیکتاتوری!!!) با ادیان و عقاید مختلف و پوشش های مردمی متفاوت هست که دمایی یکسان تقریبا بین 32 تا 38 درجه، در همه ی فصول، داره اما به واسطه ی شرجی بودن هوا به شدت گرم میشه. بهترین زمان برای سفر به تایلند و عدم مواجهه با گرمای شدید و شرجی اوایل دی ماه تا اوایل اسفند ماه هست.
بخش اول – پرواز به سمت بانکوک:
پرواز ماهان به سمت بانکوک طبق سابقهی قبلی که ازش توی اینترنت خونده بودیم کنسل شده بود و این باعث شد خوشحال بشیم که سراغ پروازای ایرانی نرفتیم. پرواز قطری بعد از تحویل بار و تشریفات لازم، ساعت 5 صبح بدون مشکل تهران رو به قصد دوحه ترک کرد. چند مورد از مواردی که برای ما توی پرواز رضایت بخش بود و بهتر میدونم ذکرشون کنم از این قرارند:
- از طریق چک این آنلاین خودمون از قبل صندلیمون رو انتخاب کرده بودیم و معطلی کمتری رو در صف دریافت کارت پرواز شاهد بودیم.
- پرواز قطری از بدو ورود از مسافرهاش بسیار گرمتر و با سلیقه تر از پروازای داخلی استفبال می کنه و این در حالی هست که امکانات سفر و از جمله خود هواپیما اصلا با پروازای داخلی قابل قیاس نیست.
- همین که ظاهر آراسته و کاملا همسان حتی در آرایش صورت و مو با لبخندهای مدام و وظیفه شناس مهماندارها رو می دیدیم در مقایسه با برخورد بعضا خودبزرگ بینانه و چهره ی عبوس و طلبکار عدهای از مهماندارای ایرانی که متاسفانه کم هم نیستن (البته برعکسش هم کم نیست اما توی اغلب سفرهام با موارد نچسبشون بیشتر برخورد داشتم) سفر برامون شیرینتر میشد. تازه دیدن چهره های به زوز قنداق پیچ نشده واقعا یه وقتایی به آدم حس خوب میده!
- پذیرایی پرواز خارجی به انتخاب خودتون و ورای یه بستهی تیتاپ و ساندیس و حداکثر یه شکلات که توی پروازای ایرانی هست بود.
- از تمام مواردی که گفتم جذابتر اینکه توی پرواز قطری شما می تونید از امکانات سرگرم کننده ای که به واسطهی مانیتور تعبیه شده جلوی صندلی در دسترستون هست مثل تماشای فیلم دلخواهتون از بین تعداد زیادی فیلم و کارتون جدید و قدیمی با سبکهای مختلف، گوش کردن به موسیقی و ترانه مورد پسندتون، امکان برقراری تماس یا استفاده از اینترنت در زمان پرواز (البته این مورد به شرط داشتن کارت اعتباری برای پرداخت هزینه امکانپذیر هست)، بررسی مسیر پرواز با استفاده از نقشه های ماهوارهای، بازیهای رایانهای و چندین مورد دیگه، سفر خودتون رو دلچسب و جذاب کنید.
در کل اگر دوتا پرواز ایرانی و قطری از ایران به مقصد دو کشور خارجی رو با هم قیاس کنم میتونم بگم پرواز آسمان (که از بقیه ی پروازای داخلی بهتره) به قصد امارات در مقایسه با پرواز قطری به قصد دوحه در بدترین و بهترین حالات با هم بسیار متفاوت هستن هرچند در بعضی موارد تفاوت هزینهی پرواز درحد تفاوت کیفیتشون فاحش نیست!! پس عاقلانه تر اینه که در صورت امکان خصوصا برای سفرهای دور سراغ پروازای وطنی نریم... (با تمام وجودم از نوشتن و گفتن این حقایق متاسف و اندوهگینم.)
یادآوری می کنم که برای گرفتن بلیط با قیمت مناسبتر باید زود اقدام کنید چون هرچی زمان بگذره قیمت هم بیشتر میشه. علتی که ما مجبور شدیم از تهران به سمت بانکوک بریم تفاوت حدودا 500 هزار تومانی پرواز قطری از شیراز به بانکوک با پرواز از تهران بود! پس زودتر تصمیم بگیرید تا ضرر نکنید. ضمنا افرادی که زیاد با خطوط هوایی قطری سفر می کنن حتما برن عضو کلوپش بشن تا بتونن از تخفیف و امکاناتی که پیشنهاد میده استفاده کنن.
بعد از نزدیک دو ساعت، هواپیما توی فرودگاه دوحه به زمین نشست و مسافرا به سمت مقصد بعدیشون رفتن. ما هم سریع طبق روال قبل البته بی نیاز از تحویل و ارائه مجدد بار سوار هواپیمای بعدی به سمت بانکوک شدیم و سفر حدودا هفت ساعته ی ما شروع شد.
بخش دوم – بانکوک:
فرودگاه بانکوک اونقدر بزرگ هست که از مسیر ورودی تا بخش بررسی پاسپورت و تحویل بار چندین ریل متحرک گذاشتن که هم قدمها سریع تر بشه هم فاصله کمتر به چشم بیاد. شاید غلو نباشه اگر بگم اصلا فکر نمی کردم با همچین عظمتی مواجه بشم!
بزرگترین مشکلی که از ثانیه ی اول ورودم به بانکوک باهاش مواجه شدم عدم وجود لوله آب توی دستشویی هاشون بود. این مساله برا من به حدی منزجر کننده بود که تا مدتها نتونستم درک کنم چطور خود تایلندیها باهاش کنار میان؟؟ اینجا بود که به اصل پاکیزگی بینشون شک کردم. بعد از اون هم هرجا میرفتم حتما با خودم یه بطری آب می بردم که اگر دستشویی لازم شدم از پس این معضل بر بیام. (هرچند همین مورد چندین جا برامون هزینه ساز شد) البته خوشبختانه یه جاهای خاص مثل ایستگاه قطار یا ترمینال اتوبوسرانی بین شهریشون دستشوییهای تمیز هم داشت که البته برای استفاده ازشون باید 3 بات پول می پرداختیم.
درست جایی که بارهامونو از روی ریل برداشتیم داداش با کارت سفارت منتظرمون بود و به واسطهی همون کارت بدون دردسر از فرودگاه خارج شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم. در بانکوک مهمون داداشم بودیم پس از وضعیت هتلهاش بیاطلاعم.
بانکوک یه کلان شهر هست با ترافیکی که روی تهران رو سفید می کنه!!! شلوغ و نه چندان پاک. اونجا هم مثل ایران گدا و جیب بر زیاد داره. مردمش عمدتا لبخند میزنن اما نمیشه ساده به لبخندشون اعتماد کرد. گوشه گوشهی شهر پر از دست فروشهای با نقش رستوران سیار هست و غذاهایی مثل بال مرغ، کوفته مرغ و ماهی و خوک و امثالهم سرو می کنن که گاهی حتی نمیشه بوی نامتعارف بعضیاشو تحمل کرد. هرچند این بوها بعد یه مدت کوتاه براتون عادی میشه. من که بعید می دونم اگر از اون غذاها خورده بودم سالم می موندم!!!
تفاوت فرهنگ در هر قدم شدیدا به چشم میومد و همین برای من یکی از جذابیتهای بانکوک بود.
بانکوک برای افرادی که دوست دارن بازارگردی و خرید کنن شهر بدی نیست هرچند به نظرم قیمتهاش به نسبت شیراز یا گرونتر بود یا سر به سر و بنابراین چیز زیادی نخریدم. البته احتمال داره بازارهای خوش قیمتی هم داشته باشن که ما نتونستیم ببینیم.
در بیشتر خیابونای شهر هم مراکز ماساژ وجود دارن که به نظرم سر زدن بهشون میتونه جذاب باشه. هرچند برای خودمون فرصتش پیش نیومد.
محل سکونت ما خیابون سوخومویت بود و بیشتر با اتوبوسهای شهری اینور و اونور رفتیم که در مقایسه با تاکسی و توکتوک خیلی مقرون به صرفهست. بازار کامپیوتر، مرکز خرید بوبی، امپریوم، سیام، چتوچک و چندجای دیگه رو گشتیم.
اونایی که به تایلند سفر می کنن با کلمه ی سیام و مشتقاتش زیاد روبرو میشن که فکر کنم اسم قدیم کشور تایلند بوده. برای من سیامپاراگون که آکواریوم بزرگ تایلند هست از همه جاش جذابتر بود. معبد واتپو هم اولین جایی بود که ازش دیدن کردیم و روز آخر هم گرندپلس رو دیدیم. اونقدر مجسمه های شبیه هم دیدم که جذابیتش برام به صفر رسید. نمیدونم بودا برای بوداییها چه نقشی داره ولی نحوهی عبادتشون برام جالب بود.
پارک سیام هم بسیار زیبا و جذاب بود. خصوصا رولرکوسترهاش رو خیلی دوست داشتم. یه شهربازی که ارزش هزینه کردن داشت. هم از نظر طبیعت و هم از نظر وسائل بازی.
معماری معابدشون زیبایی خاص خودش رو داشت و عمدتا خالی از رنگ سیاه بود، اما در مقایسه با معماری و کاشی کاری و آینه کاری ایرانی واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداشت. در کل تایلند یه کشور با قدمت نه چندان طولانی هست، با حکومت شاهنشاهی اداره میشه و عمدهی مردمش بودایی هستن. مسلمون زیاد داره اما مسلموناش بلدن به مردم ادیان دیگه با هر تیپ و قیافه ای احترام بگذارن و اینه که باعث میشه براشون احترام قائل باشم هرچند علتش رو عدم قدرت اول بودنشون می دونم.
بوداییها هرجا روحانیشون رد میشد همه صاف و مودب به نشانه ی احترام مذهبی میایستادن و درحالی که دستانشون به حالت دعا جلوی صورتشون بود چیزایی زمزمه می کردن. احترام گذاریشون به روحانیاشون منو یاد شنیدههام از برخورد مشابه مردم ایران در زمانهای قدیم انداخت.
چیز دیگهای که توجه منو جلب کرد، تعداد زیاد مردان اروپایی و امریکایی تقریبا خوش قیافهای بودن که زن تایلندی و چندتا بچه از اون زن داشتن. اولش گفتم اه به این سلیقشون!! بعد با خودم فکر کردم دیدم زنهای تایلندی ممکنه کم خرج و بساز و پرکار باشن و توقع زیادی هم از شوهرشون نداشته باشن و توی کشوری که با اینکه توریستی هست اما انگلیسی دانهاش بسیار کم هستن اونم با لهجه های افتضاح، می تونن راهنمای خوبی باشن و شک ندارم که قانونهای متاهلیشون هم درمقایسه با اروپا و امریکا کمتر سختگیرانه هست برای مهاجران همسران خوبی میشن. البته با یه دید دیگه، مرد اروپایی یا امریکایی که شهر پیشرفته و لوکس خودش رو ول کرده اومده بانکوک ساکن شده اونقدرا هم مثالزدنی نیست!! احتمالا یه جای کار خودشم میلنگیده!!
در کل من شهر بانکوک رو چندان جذاب و دوست داشتنی نمی دونم و به نظرم افرادی که به قصد گردشگری و لذت برن از جاذبههای طبیعی به تایلند سفر کردن بهتره زیاد وقتشون رو توی این کلانشهر نگذرونن.
بخش سوم- پاتایا:
ما فقط یه صبح تا عصر رو توی پاتایا گذروندیم. از بانکوک تا پاتایا فاصله ی زیادی نیست. درحد دو سه ساعت راه با اتوبوس بین شهری که از ترمینال اکامای حرکت می کنه. اتوبوسهاشون مناسب و راحتن.
پاتایا یه شهر شلوغ و تقریبا نچسب هست که برای افرادی جذابیت داره که اهل بار و کلوپهای شبانه و تاتو باشن. کنار ساحل هم تا چشم کار می کنه توریست هست. تعداد زنان تن فروش هم اونجا بسیار زیاده!! (جاهای مشخصی در بانکوک "اگه اشتباه نکنم نانا یکی از این جاهاست" هم مختص همین بانوان و مشتریانشون هست که براساس شنیدههام پلیس ازشون محافظت می کنه و حتی برای تن فروشی مالیات هم پرداخت می کنن. متاسفانه شنیدم که عدهی زیادیشون به اجبار همچین شغلی دارن و برای نگهداری از فرزندانشون بیحد تلاش میکنن.) به هرحال این مورد برای ما هیچ جذابیتی نداشت ولی بدون شک برا خیلیا داره!!!!
جذابیت شهر پاتایا برای ما خلاصه شد به مینیسیام که پارک وسیعی با نمادهایی از تایلند و کشورهای دیگست که با سایز خیلی کوچکتر از اصلی ساخته شده. نماد ایران پرسپولیس یا همون تخت جمشید، به نسبت باقی ماکتها اونقدر کوچک ساخته شده بود که اصلا به چشم نیاد! (بازم متاسفم!!) بلیط پارک واقعا دیدنی مینیسیام برای خود تایلندی ها 120 بات و برای توریست ها 400 بات بود.
بخش چهارم – کرابی و کولانتا:
از اونجایی که سفر به پوکت اونم با پرواز بسیار پرهزینه بود و پوکت در عین زیباییهایی که وصفش رو شنیده بودم شهر شلوغی بود، ما تصمیم گرفتیم به کرابی سفر کنیم اون هم با اتوبوس VIP که هزینش از پرواز داخلی ایران مثل شیراز تهران هم گرونتر شد. اتوبوس به سمت کرابی از ترمینال اکامای که به ما نزدیک بود حرکت نمیکرد. به خاطر ترافیک حدودا سه ساعتهی سوخومویت تا ترمینال اصلی، اتوبوس رو از دست دادیم و مجبور شدیم با یه اتوبوس عادی دوطبقه به سمت کرابی حرکت کنیم. (جای شکرش باقی بود که با سرویس بعدی بدون مبلغ اضافهای تونستیم به مقصد برسیم اما چون تاخیر و نرسیدن ما به اتوبوس ربطی به اونا نداشت و مشکل خودمون بود قانونا می تونستن هیچ لطفی نکنن و کل پرداختیمون از دست میرفت. در حالی که اینطور نشد. پس اگر جایی اتفاق مشابهی براتون رخ داد ناامید نشید و با بررسی شرایط و مشورت با مسئولینش سعی کنید مشکل رو برطرف کنید.) حدود 13 ساعت راه درحالی گذشت که یه اکیپ دختر و پسر فرانسوی صندلیای اطراف ما رو پر کرده بودن و شب هم کف اتوبوس خوابیدن تا حتی نشه از روی صندلی یه لحظه بلند شیم!!! هرچند من به خاطر صدمه دیدگی و ورم مچ پام اصلا توان بلند شدن نداشتم!!! (ضروری هست بگم که وقت راه رفتن بسیار دقت کنید. چون عمدهی سنگفرشهای شهر بانکوک مشکل دارن و هرلحظه ممکنه زیر پاتون خالی شه!! بلایی که در عین دقت زیاد روبروی ترمینال اکامای سر من اومد و هنوزم اثراتش باقیه!)
توی ترمینال کرابی با کمک راهنمای توریستشون تونستیم یه هتل با اتاق خالی توی جزیرهی لانتا یا کولانتا (Ko Lanta) که در فاصله ی دوساعتی از کرابی بود با قیمت شبی 1300 بات، رزرو کنیم. هتل ریورا (یا ریوریا) که به نظر من هتل خوبی بود. یه کلبه اختصاصی با یه تخت دونفره و کمد و میز آرایش و دستشویی و حمام. البته تلویزیون و یخچال نداشت. اتاق با امکانات کاملشون رو بعدا روی اینترنت سرچ کردم دیدم شبی 2000 بات به بالا قیمت گذاشتن.
با 800 بات کرایهی ون، تا هتل رفتیم. مسئولین هتل مسلمان بودن و با سلام ازمون استقبال کردن. نظافت اسلامی اونجا برام خوشایند بود. استخر و بار و رستوران هم از جمله امکانات هتلی بود که تا دریا فقط یک دقیقه راه داشت (ساحل اختصاصی) و از نظر فضای سبز هم بسیار دلچسب بود. من و مجید تنها ایرانیان حاضر در اون منطقه بودیم و باقی توریستا که کم هم نبودن همه غیرایرانی بودن اگر هم کسی بود "شکر خدا" ما ندیدیم.
بخش مسلمون نشین تایلند واقعا هم زیباتر و خوش آب و هواتر بود و هم دلچسبتر. دو روزی رو که اونجا گذروندم قشنگترین روزای سفرمون بود. گشت چهار جزیره، تماشای زندگی دریایی و طبیعت جزایر اطراف، سپری کردن یک روز روی دریا واقعا برام دلچسب بود. پارو زدن دونفره روی آب برا تماشا و غذا دادن به میمونها هم خیلی خوش گذشت (مستر دیس "آقا سلیمان که از بس توی هر جملش صدتا This به کار برد این لغب رو به دست آورد" و غذایی که توی رستورانشون خوردیم و خرچنگای بزرگی که توی دست خودم گرفتمشون اصلا یادم نمیرن.) بخش جذابش وقتی بود که دوتا میمون اومدن توی قایق ما و از دست خودم غذا گرفتن.
همون روز یه زوج امریکایی همسفرمون بودن. دقایقی که باهاشون هم کلام شدم فهمیدم آقا استاد دانشگاهی در چین و همسرشون هم خوانندهی جاز بود. از اونجایی که دوتا همکلاسی دوران تحصیلش ایرانی بودن زیباییهای ایران رو میشناخت و گفت که امیدواره بتونه یه روز ایران رو ببینه و به من هم گفت حتما می تونم کشورشون رو از نزدیک ببینم!! (به نظر خودمم نشد نداره حتی با سختگیریایی که شاهدش هستیم.) وقتی به من گفت انگلیسی رو پرفکت!!! حرف میزنم خندم گرفت. فکر کنم علت اصلی این حرفش وحشتناک بودن انگلیسی تایلندیا و چینیا بود که به نظرم روی هندیا رو از سفیدم سفیدتر کردن!!!! اینو گفتم تا یادآوری کنم خودتون رو آماده کنید که با مردمی مواجه بشید که ارتباط کلامی برقرار کردن باهاشون تا حدود زیادی سخت هست. البته این معضل توی بانکوک بیشتر و آزاردهندهتره.
گشت یک روزه چهار جزیره با قایق بزرگ برای هر نفر 900 بات (اگر اشتباه نکنم) و با قایق سریع 1200 بات هزینه داشت که ناهار و ترنسفر رو هم پوشش میداد و گشت نیم روزی کایکیگ بازدید و غذا دادن به میمون ها هم برای هر نفر 900 بات با ناهار و ترنسفر هزینه برد. هر دو ارزش داشتن. حیف که زمانمون کم بود وگرنه دیدنیهاش بسیارند.
صبح روز سوم از لانتا با ون به شهر ترانگ رفتیم که 2 ساعت زمان و700 بات هزینه برد. از ترانگ هم با قطار به بانکوک برگشتیم. سفر با قطار برام تجربهی خوبی بود. با اینکه مسیر 13 ساعته رو 16 ساعتی طول کشید تا رسید اما همین که تخت و امکانات داشت شب راحت صبح شد و خستگی زیادی بهمون تحمیل نکرد.
اگر روزی باز بتونیم به تایلند سفر کنیم حتما جوری برنامه میریزیم که بیشتر اوقاتمون رو در جزایر زیبای استوایی بگذرونیم و از تماشای درختای موز و نارگیل و سرسبزیای بینهایتش لذت ببریم. مجدد پیشنهاد می کنم افرادی که برای لذت بردن از طبیعت به تایلند سفر می کنن زیاد وقتشون رو برای گشتن توی بانکوک هدر ندن. (این نکته رو به خانمهایی که مثل خودم از بازارگردی و خرید لذت نمیبرن با تاکید بیشتر میگم.) برای من علت و دلخوشی حضورم در بانکوک دیدار برادرم و خانوادش بود که دو هفته حسابی بهشون زحمت دادیم. امیدوارم دلشون شاد و لبشون همیشه خندون باشه.
بخش پنجم – بازگشت:
سفر دو هفتهای ما با پرواز روز دهم بهمن از بانکوک به دوحه به آخر نزدیک میشد. هفت ساعت پرواز که باز هم بنا به دلایلی که قبلا گفتم چندان خسته کننده نبود. 5 ساعت انتظار توی سالن ترانزیت فرودگاه دوحه هم با گشت و گذار و صرف ناهاری که مهمون پرواز قطری بودیم سپری شد و با یه هواپیما که مسافرای ایرانی توش ندیدیم دو ساعته به تهران برگشتیم. به خاطر تفاوت زمانی بین بانکوک، دوحه و تهران یه کمی ذهنم قاطی کرده بود که زیاد طول نکشید تا عادی بشه. ساعت 10 شب به فرودگاه امام رسیده بودیم. هوا شدیدا سرد بود و نم نمک برف هم میبارید. با اتوبوس و کرایهی هر نفر 5هزار تومان از فرودگاه امام به فرودگاه مهرآباد رسیدیم. خیلی خیلی خسته بودم. یه کم حالم نامساعد شده بود. از ساعت 10 شب دوشنبه تا 10 صبح سه شنبه که بالاخره رسیدیم شیراز فقط لحظه شماری می کردم که زودتر تهران رو ترک کنم! شهری که برعکس قدیما دیگه اصلا دوستش ندارم!!!
خاطرهی این سفر تمامش برام شیرین بود. حتی سرما و انتظار توی فرودگاه! برای هفتمین سالگرد ازدواجمون هم در بانکوک از داداش و زنداداشم تبریک شنیدیم.
امیدوارم هر سفری به کام مسافرانش شیرین و دلچسب باشه.
یادآوری می کنم، زیبایی های معماری، طبیعی و ... کشور خودمون از هر کشور دیگه ای دیدنی تره. کاش روزی برسه که بتونم با تمام وجودم بگم دلیلی وجود نداره که دلم بخواد این بهشت رو به قصد هیچ کشوری ترک کنم! آرزویی که تا الان به دلم مونده و از خدا می خوام بدون مشکل و اندوه برآوردش کنه.
راستی...
بالاخره مهندس شدم!!! خیلی زود دوباره دلم برا دانشگاه تنگ شد. ذهنم پر از فکر هست برا آینده. ادامه تحصیل، کار، هنرآموزی و...
امیدوارم بتونم یه تصمیم عالی بگیرم.
و مهمتر از همه، فردا اولین روز اسفند، سالروز تولد پدر عزیزم هست. همینجا و از صمیم قلب این روز رو به ایشون و به همه ی اعضای خانواده که سعادت داشتن یه مرد والا و پدری بی نظیر و نمونه رو داشتن تبریک میگم و از خدا برای تک تکشون آرزوی سلامت و شادی دارم.
پایدار و سربلند باشید
---
پ.ن: احتمالا امسال هم درست مثل سال گذشته برای چند روز یه سفر به قشم بریم. دلم برای همسفرای سال گذشته "زن داداش شبنم و علی کوچولوی عزیزم" تنگ میشه. سلام همه رو به دریای جنوب میرسونم.
سلام
اولین روز زمستانی به همه ی اونایی که زمستان رو دوست دارن مبارک.
نمی دونم چرا امسال احساس می کنم از فصل سپید خوشم نمیاد!! پیش از این به خاطر ندارم که همچین حسی بهش داشته بوده باشم!!!
بدجوری خسته ام! از خودم! از دانشگاهی که دارم بیشتر از قبل ازش متنفر میشم! از مملکتی که هر روز اوضاعش بدتر از پیشه! از آدمای بی سروپایی که کم نیستن و ادعای فرزانگیشون همه جا رو متعفن کرده!!! حالم داره از این بوی تعفن به هم می خوره!
دیشب یلدایی رو تجربه کردم که مثبت و منفی رو توام داشت واسه همین حس کردم یه جاهاییش اتصالی کرد!! الانم یه جورایی فیوز مشاعرم پریده! پس دیگه زیاده گویی نمیکنم و با یه غزل اولین پست زمستانی امسال رو به آخر می رسونم.
دلهاتون بهاری و ایامتون خوش
آرام و قرار این دل دیوانه نداشت
آواره ی صحرا، دل من خانه نداشت
من اهل زمستان دقایق بودم
جز باد، دلم مأمن و کاشانه نداشت
خورشید دمادم نفسم را می سوخت
رحمی به تن خسته ی ویرانه نداشت
از نوش لب باده نمی شد سرمست
جان میل لب ساغر و میخانه نداشت
تاریک ترین روشن دنیا شده بود
شمعی که دگر میل به پروانه نداشت
از داغ عتش لب پی باران می گشت
صحرا هوس بارش مستانه نداشت
از دامن هر ثانیه تب می جوشید
تکرار زمان قصه و افسانه نداشت
من مرده ترین زنده ی دنیا بودم
در محفل جمعیش که فرزانه نداشت
حسرت به دل خاک ترک خورده ی دور
این خاک غنی یک شب شاهانه نداشت
گرفتار اندوه چشمان خویشم
اسیر دلی تا ابد ریش ریشم
ببین غصه ها در دلم جا گرفته
تب اشک در دیده بالا گرفته
پر از حسرت یک جهان خموشم
عجب مانده این بار سنگین به دوشم
نگاهم دگر هیچ نوری ندارد
دل بی رمق هیچ شوری ندارد
شدم مرده ای بر زمین ایستاده
ترک خورده ای زار و از پا فتاده
شده کار دل از شکایت سرودن
به امید پایان اجبار بودن
مرا چهره خندان و دل غرقهی خون
شدم زرد و افتاده چون بید مجنون
خدایا چرا زندگی آفریدی؟
مگر از جهان و خلایق چه دیدی؟
به پایان رسان این شب بی امان را
تو خود ساختی؛ خود بمیران جهان را
سلام.
هفته هایی که گذشت برام پر از تجربه های جدید و جالب بود. 6 تا همایش برگزار کردیم و کلی اطلاعات جدید به دست آوردیم. جالبه احساس می کنم هرچی بیشتر توی محیط های باز علمی حاضر باشم ذهنم فعال تر میشه! پیشنهاد می کنم اگر موقعیتش رو دارید تا جای ممکن در مکان هایی که خلاقیت و تفکرتون رو تحریک می کنن حاضر باشید. کمترین مزیتش اینه که به شما روحیه ی زندگی میده! منهای رشد و احساس توانمندی که بدون شک ازش لذت خواهید برد.
الان منظورم از این نوشته ثبت یه خاطره و ارائه ی یه فایل هم رده با پست قبلی وبلاگ هست به دوستانی که علاقه مند هستن به مقاله نویسی.
دیروز یعنی دقیقا دومین روز از آذر ماه 1390، آخرین همایش که بیشتر یک کارگاه آموزشی مقاله نویسی بود، با تلاش بدون وقفه ی دبیر انجمن صنایع "آقای زارع خلیلی" و به دبیری استاد گرامی "جناب آقای دکتر نکوئی" برگزار شد و به خیر و خوشی به پایان رسید. توی این همایش، ارائه ی چندتا مقاله در زمینه های مختلف مهندسی صنایع و مکانیک؛ توضیحات لازم درباره شیوه ی نوشتن مقاله و در آخر هم آموزش نحوه ی ارسال مقاله به ژورنال رو داشتیم. برنامه ریزی و اجرای برنامه دست خودم و آقای خلیلی بود و مورد آخر رو هم خودم برای حاضرین ارائه دادم، بعضی از دوستان مشتاق بودن که فایل پرزنتیشن آموزش ارسال مقاله رو داشته باشن. بر همین اساس این فایل آموزشی رو که مجددا به درخواست دبیر همایش "آقای دکتر نکوئی" و با همکاری و راهنمایی استاد عزیزم "آقای دکتر سرور" آماده کرده بودم در دسترستون قرار میدم و امیدوارم بتونید ازش بهترین بهره رو ببرید.
مجددا تکرار می کنم: انتشار و نسخه برداری از فایل ها و یا توضیحات با ذکر منبع و نام نویسنده برای همه آزاد هست.
فایل مذکور رو می تونید از اینجا دانلود کنید.
آذر ماه طلایی و شادی رو برای همه ی شما آرزو دارم.
سربلند باشید
سلام
یک ماه گذشته پر از اخبار تعجب آور بود! اما هیچ کدوم از خبرها برام به اندازهی خود تحریمی دانشگاهیای ایران عجیب نبود!! موندم آخه کدوم آدم عاقلی می تونه تحریم حدود 2000 تا نشریه ی علمی رو مصلحت بدونه؟ مگر اینکه مخش تاب برداشته باشه یا اینکه اصلا ندونه انتشارات و مقاله و نشریه و حتی علم چیه! می خواد لقبش دکتر و پروفسور و استاد باشه می خواد نباشه!
من که تمایلی به چشم گفتن به این آقایان به اسم نخبه و در عمل پخمه در خودم نمی بینم و تا جایی که بتونم در کنار اساتید، همکاران و هم تیمیهام به فعالیت در پایگاههای علمی الزویر، اشپرینگر، تیلور اند فرانسیس و ... ادامه میدم و اگر در توانم باشه دوستانم رو هم به همین مسیر هدایت می کنم. بنابراین توی این پست اطلاعاتی رو در اختیار دوستان علاقه مند به مقاله نویسی و پژوهش علمی میگذارم تا شاید بتونن به واسطهی این مختصر، کمی فعالیت های علمی و پژوهشی خودشون رو بدون توجه به سخنان بی محتوای بعضیها گسترش بدن.
یه نکتهی مهم رو هم یادآوری می کنم: در مدت چند ماههی اخیر توی دانشگاه پیام نور برای اینکه ببینم آیا حمایتی از دانشجوهای پژوهشگر میشه یا نه حسابی دوندگی کردم. نتیجه اینکه نه برای مقالهی ISI و نویسنده هاش چندان ارزشی قائل هستن و نه برا همایش و کنگرههای داخلی و خارجی پشتیبانی میکنن. فقط به حرف وعدهی "شاید تخفیف شهریه شاملتون بشه" رو تحویل میدن که اونم برا یکی مثل من که ترم آخر و حسابش با دانشگاه صاف هست هیچ منفعتی نداره. پس اگر دانشجوی پیام نور هستید، برای زمینههای این چنینی زیاد به خودتون زحمت ندید! آخه بعد خدا مدت و کلی چک و چونه تازه لطف کردن برا من نامه دادن تهران حالا شاید مسئولای اونجا نظر مساعد به همکاری داشته باشن شاید نه! به نظرم ارزش دوندگی نداشت. شما خود دانید...
اما اطلاعات مختصری رو که گفتم؛ شامل صد و اندی کلمه و مفهومشون میشه که دونستنشون برای ارائهی مقاله به ژورنالهای بینالمللی با رتبه ISI لازمه. این دانش نامه رو به درخواست استاد گرامی جناب آقای دکتر نکوئی با همکاری استاد عزیز و بزرگوارم جناب آقای دکتر سرور آماده کردم. امیدوارم برای شما هم مفید واقع بشه.
فایل PDF دانشنامهی مذکور رو می تونید از اینجا دریافت کنید.
ضمنا انتشار و کپی برداری از مطلب و فایل هم با ذکر منبع و اسم نویسنده برای همه مجاز هست.
از این لینک هم می تونید به سادگی ژورنالهای علمی انتشارات الزویر با زمینه های کاری متفاوت رو پیدا کنید. البته منهای Elsevier انتشاراتی های دیگه هم هستن که ژورنال های خوبی دارن. من اینو لینک کردم چون الکی تحریمش کردن!!! شما می تونید به انتشارات دیگه هم سر بزنید. استفاده از امکانات ارائه و داوری مقاله هم به سادگی رجیستر کردن توی وبسایت و آپلود کردن مقاله و دانلود کردن نتایج هست (مگر برای معدودی از ژورنال ها که هنوز ایمیلی یا پستی کار می کنن)! یه کم توی سایتشون بچرخید و قوانینشون رو مطالعه کنید خودتون کامل می فهمید چی به چی هست.
یه ایمیل هم امروز دریافت کردم از Dr. William F. Trench که کتاب آنالیز حقیقی (INTRODUCTION TO REAL ANALYSIS) خودشون رو به صورت رایگان برای علاقه مندان و دانشجویان روی وبسایتشون قرار دادن. از اونجایی که حس کردم ممکنه بچه های رشته ی ریاضی هم به اینجا سر بزنن گفتم این کتاب رو هم معرفی کنم. از اینجا می تونید مشخصات کتاب رو مطالعه و نسخه ی PDF کتاب رو دانلود کنید.
این کتابخانه مجازی هم کتابهای زبان اصلی بسیار خوبی داره. پیشنهاد می کنم از دستش ندید.
فعلا منهای مشغولیت های شخصی و علمی و خانوادگی، با بچههای انجمن مهندسی صنایع مشغول پنج تا همایش هستیم که از همین پنجشنبه شروع میشه. فکر کنم ترم آخری توی دانشگاه بیش فعالی گرفتم و الکی الکی شهره شدم!!! ولی خداییش حس خوبی داره فعالیت دانشجویی. امیدوارم لحظههای قشنگ دانشجو بودن رو از دست ندید و با تلاش مستمر علمی و فرهنگی شیرینترش کنید.
براتون بهترین آرزوها رو دارم
التماس دعا
نه پاییزیم نه بهاری
نه غمگین نه شاد
نه جاریم چون رود و نه راکد مثل مرداب
نه سستم نه استوار
ماندهام در میانهی بودن و نبودن، مسالهای که هنوز هم مجهول ترین پاسخ دنیا را در خویش نهفته است!
لبخند می زنم در سکوت و چشمانم نم می شود از خاطره!
خاطره ی چشمان کودکی که پر است از موج غرور و مردانگی، موجی که موج اشک را می شکند و صحنه را جاودان می کند!
خاطرهی نگاه هراسانی که فریاد می زند بیم غربت را!
پرم از هجوم دلتنگی! هرچند هنوز دیری نگذشته و دوری به اوج نرسیده!
پرم از افکار تو در تو!
مانده ام در میانهی بودن و نبودن...
غمگین نیستم چون در این تنگنای فاصله پرم از امید،
امید به شادمانیشان
امید به سربلندیشان
امید به لبخندشان
امید به دیدار دوباره که بسیار نزدیکش می بینم!
شاد نیستم چون در این گرداب تنهایی باز تنهاتر از دورترین ستارهی کهکشان درون خویشتن خواهم شد...
شاید ذهنهای تلخ نپذیرند،
شاید دلهای سنگی باور نکنند،
شاید...
اما باز هم به افکار تلخ تلخ دلان بها نمی دهم!
می دانم که تا دیری پس از این با بزرگترین و استوارترین و همیشگی ترین حامی تمام زندگیم ساعتها فاصله خواهم داشت اما این فاصله ها از هزاران راه شکستنیست!
مسافر آسمانهای دور، نزدیک تر از همراهانت که از جانم عزیزترند، قلب و روحم، ذهنم و دلم همسفر و همقدم تمام لحظه هایت خواهند بود.
با تو قدم برخواهم داشت، حتی بر خاک دیار غریب، آنجا که تو باشی و خدا نیز هم، بی شک روح و قلبم هرگز اسیر غم غربت نخواهد شد، پس در تمام لحظه های دور بودنت از خاک میهن ثانیه ای دست از دستانت بر نخواهم گرفت.
هر شب بر گونه هایت بوسه خواهم کاشت و بر رویاهایت ستاره خواهم پاشید!
می روی اما بدان که شادمانه می خوانمت که شادمان ترین و خندان ترین باشی در لحظه ی بازگشت...
و در انتظارم که شوق دیدار و اشتیاق حضور را به جای اضطراب و نگرانی و دلتنگی در چشمان فرزندت که خود کوهیست استوار و پر غرور، نمادیست از مردی و لیاقت، نظاره گر شوم.
شادمان و جوان بمان...
هرگز دورمان نبین و سلام مداوم خود را چاشنی روزهای زندگیمان کن.
تو که شایسته ترینی و محبوب قلبهامان...
هنوز هم حمایت و همراهیت را نیازمندم!
تا آخرین لحظه های زندگی...
تا آخرین لحظه های بودن...
با قدرت پیوند جاودانه ی قلب های تا همیشه به هم گره خورده...
دوستت داشتم، دارم و تا همیشه خواهم داشت
سفر به سلامت، بهترین برادر دنیا...
سلام.
شهریور ماه امسال برام تا حدی ماه شلوغ و پر کار و بعضا پر دردسری بوده که باعث شد همون ماهی یه بار سلام وبلاگیم هم به تاخیر بیوفته.
قبل از آغاز شهریور هزار جور برنامه ریزی کرده بودم برای ترم جدید تحصیلی و فعالیت های مکمل علمی و... که همشون به هم ریخت! اینه که گاهی از برنامه ریزی برا آینده زیاد خوشم نمیاد. چون توی محیط زندگی ما ممکنه هزارجور تغییر رخ بده! درست مثل جلو افتادن یکباره ی یه برنامه و اجبار به سفر برای انجامش؛ در نهایت بعد از ترک دیار و روبرو شدن با مشکلات و محدودیت های سفر، و صرف هزینه، مواجهه با جابجایی دوباره ی برنامهی مذکور و گرفتار شدن مضاعف توی شهر دود و دم «درسته منظورم تهران هست» که اخیرا دیگه یک هزارم قبل بهش علاقه ندارم، رخ دادن اتفاقات غیر منتظرهی ناشی از دیکتاتوری عمومی و البته در کنارش ضعف عملکرد شخصی ناشی از سردرگمی، که میتونه برنامه ها رو بیشتر از قبل دچار به هم ریختگی کنه و هزار مدل مشابه دیگه!
اما برا ثبت خاطره، تابستان امسال برام پر بود از اتفاقای خوب و بد؛ تجربه های با ارزش و شیرین یا حتی تلخ! یه جاهایی فشارای عصبی و نگرانی و اضطراب و یه وقتایی هم افتخار و غرور!
در طول مدت اقامتم در تهران بیشتر اوقاتم رو در دانشگاه خواجه نصیر سپری کردم. با اساتید و افراد تلاشگر زیادی روبرو و همکلام شدم که برام حس قشنگی داشت. نظاره ی تکاپوی دانشجو ـ استادی در اون شرایط دوست داشتنی بود.
از بدترین اتفاقایی که درست زمانی رخ داد که من تهران بودم، چپ کردن ماشین داداش و زن داداشم بود که کم مونده بود با شنیدنش در جا توی دانشگاه سکته کنم! شکر خدا خسارتش فقط مالی بود هرچند امیدوارم کسالت وارده به داداش و زن داداش گلم زود برطرف شه. (خداییش بعضی وقتا جدا از بحث خرافات که البته من در این زمینه اصلا مرتبط نمیدونمش باید از ته دل گفت کور شه چشم حسود و بعدش اسفند دود کرد و سعی در راستای به چشم بد نیومدن رو از دستور زندگی دور ندونست!) ولی حرف اولم به مسئولین هست که باید یه ذره هم درکنار اندیشهی جیب مبارک به فکر جان مردم باشن! حداقل استانداردهای وسائل نقلیه و جاده ها رو این همه پشت گوش نندازن! به خدا خرجش فقط یه بخش کوچک از اختلاسهای مداوم و میلیاردی رو میگیره!!!
در حال حاضر حس استقلال بیشتری نسبت به قبل دارم و با اینکه واقفم به احتمالات پیش رو، باز هم برای آینده برنامه های روشنی ریختم که امیدوارم بتونم به نحو احسن از پسشون بر بیام و به اهدافم برسم. سربرگ تمامشونم رفع مشکلای فعلی هست که با دانشگاه پیام نور دارم!!!!
زیاد قصد طولانی کردن نوشتههامو ندارم، فقط برا آخر کلام از خدا برا ساکنان تهران طلب صبر میکنم! موندم چطور توی اون دود و دم نفس می کشن! فکر می کردم شیراز خیلی آلوده شده اما هنوزم یه ثانیش قابل قیاس با تهران نیست! من که تا کارم توی تهران تمام شد مستقیم برگشتم شیراز و اصلا نذاشتم تاخیری در برگشتم ایجاد شه هرچند می دونم این مساله ممکنه باعث دلخوری عموجانم شده باشه اما امیدوارم شرایط منو درک کرده باشن و دلخوریها رو دور بریزن! اگر فرصت مجددی رخ داد تا دور از شرایط کاری بازم گذرم به تهران باز شه حتما جبران می کنم.
یادمون باشه بهترین راه اینه که برای رسیدن به اهدافمون ثابت قدم باشیم و اجازه ندیم محدودیت ها، حرفها و خلاصه شرایط محیطی ما رو دلسرد کنن.
برای همه آرزوی موفقیت دارم
التماس دعا
کجای این شب تاریک و تار پنهانی
به منزل که در این روزگار مهمانی
کجای خاک ترک خورده گم شدی آخر
چه کرده ای تو که حتی خودت نمیدانی
خدا بگو که دگر خسته ام از این انکار
خدا بگو و رها کن مرا ز حیرانی
دلم شکسته تو بازآ شکسته بندش باش
تمام کن تب این ابر سرد بارانی
دمی به خاک زمینی که ساختی بنگر
نه مهد رونق عشق و نه راه انسانی
ببین خدا همه در بند شب گرفتارند
اسیر حس افول و غریب حیوانی
خدای من تو کجا رفته ای بگو آخر
مباد چون همه مخلوق خویش زندانی؟
بیا و خاک خودت را چنین رها مگذار
رها مکن که بماند دچار ویرانی
خدا تمام خلایق در انتظار تواند
بیا که بی تو ترک خورده ایم و طوفانی
مگر نه نور حقیقی تویی؟ بیا و بتاب
تمام کن غم این شام سرد و طولانی
وقتی که می روی...
دنیا به هر دو دیده ی من تار می شود.
قلب صبور و ساده و آرام و عاشقم...
در دوری از تو یکسره بیمار می شود.
وقتی که می روی...
مهتاب از ترانه ی شب می هراسد و...
رویای با شکوه من آوار می شود.
از نزد من مرو...
زیبای من، ترانه ی این زندگی بمان.
خورشید سان بتاب.
گاهی چو ابر پاک...
بر پهنه ی عتش زده ی قلب من ببار
چشمان پر محبت و معنای خویش را
از دیده ام مگیر...
با من بمان که بی تو فنا می شود دلم.
وقتی که می روی...
از یاد خود مبر...
در انتظار آمدنت لحظه های من...
دائم بدون حادثه تکرار می شود...
سلام
فرصتی دست داده تا از سفر یک هفته ای که اخیرا رفتم بنویسم. هرچند خاطره ی سفرهایی که رفتم و نرسیدم دربارشون بنویسم هنوز تو ذهنم هست که ممکنه یه جاهایی نکته هایی ازشون بین نوشته هام ببینید.
سعی می کنم بیشتر از جزئیاتی بنویسم که دونستنشون برای مسافر مناسبه و کمتر توی نوشته های موجود در اینترنت وجود داره.
مقصد سفرمون این بار تبریز و خطه ی شمالی کشور بود. به همین منظور، چهاردهم تیر ماه ساعت 7 صبح شیراز رو به قصد تبریز ترک کردیم. (با پراید 141) فاصله ی شیراز تا اصفهان رو طوری طی کردیم که برای نهار اصفهان بودیم و شام رو هم توی یه پارک در شهر بوئینزهرا که هوای خنکی داشت موندیم. از اونجایی که هدفمون رسیدن به زنجان بود بعد از شام دوباره راه افتادیم و حدود ساعت 1 شب به مقصد رسیدیم. زنجان یه پارک جنگلی داشت که مسافرای زیادی درش چادر زده و خوابیده بودن. ما هم همونجا چادر زدیم. پارک ازنظر سرویس بهداشتی و امنیت نسبتا مناسب بود اما صبح به خاطر شلوغی زیاد آب قطع شده بود.
برای افرادی که برنامه دارن این مسیر رو طی کنن پیشنهادم اینه که شب رو در شهر بوئینزهرا بمونن. به نظر من که بهتر بود اما مجید وقتی مقصدش رو مشخص کرده باشه فقط به سمت هدف میره.
صبح اول وقت زنجان رو ترک کردیم و بدون توقف تا تبریز رفتیم.
برای افرادی که نگران محل اقامتشون هستن این نکته مناسبه که توی فصل تعطیلات (نوروز و تابستان) ستاد اسکان فرهنگیان فعال هست. شرایط هم اینجوره که کلاسهای مدارس مناسب رو از صندلی خالی و فرش (یا موکت) می کنن. بر اساس امکانات در دسترس بعضی مدارس اتاق ها رو به یخچال و کولر و تلویزیون هم تجهیز می کنن که این مورد برای همه جا صادق نیست مثلاسفر نوروزی به یزد که رفتیم فقط فرش و پتو توی کلاس بود و یخچال توی آشپزخونه ی مدرسه برای همه ی اتاقها عمومی بود، اما تبریز تجهیزات بهتری داشت و البته به نسبت هم هزینه ی بیشتری از مستاجر دریافت میشد.
ستاد اسکان فرهنگیان صرفا به فرهنگیان سرویس دهی نمی کنه. من چون تمام اعضای خانوادم فرهنگی بودن هر بار به عنوان یه عضو فرهنگی به ستاد مراجعه می کردم اما این بار مجید به عنوان کارمند دولت با هزینه ی یه کم بیشتر ( در تبریز برای افراد آزاد 26هزار تومان برای هر شب و برای کارمندان دولت شبی 21 هزار تومان) اقدام کرد. این هزینه برای معلمان و فرهنگیان کمتر هم میشه. فقط مهم اینه که اگر مراجعان فرهنگی خیلی زیاد نباشن افراد غیرفرهنگی هم می تونن از امکانات این ستاد استفاده کنن. این مساله می تونه دغدغه ی فکری خیلی از مسافران رو کم کنه.
اما شهر تبریز به نظر من شهر زیبا و منظمی بود. از نظر خیابان کشی و جاده مناسب بود. در طول مدت اقامتم اونجا یک تصادف هم ندیدم و سرعت در رانندگی به ندرت (عمدتا پشت چراغ قرمز یا در ترافیک) از 70 کیلومتر در ساعت کمتر میشد.
جاهای دیدنی تبریز رو کامل نتونستیم سر بزنیم. مثلا مسجد کبود رو ندیدیم. اما موزه مشروطه, پارک ائل گلی (شاه گلی) و بازار رو گشتیم. در عوض اطراف تبریز و نقاط مرزی رو که به یاد همون مکان ها اسم این پست انتهای ایران شد گشتیم.
جلفا به عنوان یه شهر مرزی به نظرم شهر مرتب و نسبتا پیشرفته ای بود. دید من به یه شهر مرزی یه مقدار متفاوت بود.
دقیق یادم نیست اما فکر کنم حدود 150 کیلومتر از جلفا در خط مرزی ایران و آذربایجان منطقه ی تفریحی آسیاب خرابه رو دیدیم که یه آبشار خیلی قشنگ داشت. منطقه کاملا مرزی بود جوری که در مسیرش خونه های مردم کشور همسایه رو راحت میشد دید. رود ارس فاصله ی بین ما و اونهاست.
دقت کنید اونجا برای نشستن و اتراق کردن جای مناسبی نداره. ضمنا به دوستان علاقه مند به بازدید از این مکان زیبا اکیدا توصیه می کنم نتورک گوشی های همراهشون رو دستی تنظیم کنن. چه ایرانسل و چه همراه اول. چون اگر اتوماتیک باشه نتورک های قوی آذربایجان حسابی حالشونو می گیره. برا من که ایرانسل داشتم در عرض چند دقیقه ی کوتاه 8 هزار تومان شارژ رو صفر کرد (نتورک AZE-Backcell). این نکته رو در تمام نقاط نزدیک مرز مثل آستارا و گردنه حیران و امثالهم مراعات کنید.
و اما نکته ی دیگه ای که به نظرم مهمه وضعیت خرید و بازار هست. حتی سمت جلفا که بازار مرزی داشت خرید کردن در دید من مناسب نیومد. چون اجناس متاسفانه عمدتا چینی هستن حتی در مرز کشورای ترکی، قیمت ها هم چندان تفاوت عمده ای ندارن. حتی یه جاهایی قیمت اجناس مشابه توی شیراز کمتر هم هست! ولی مهمتر اینه که همشهریای من باید توجه کنن به علت تفاوت شدید آب و هوای شیراز و تبریز خرید پوشاک از تبریز و اطراف با خرید فصل شیراز همخونی نداره! مثلا مانتوهای تابستونه ی اونجا به نظر من از مانتوهای پاییزه ی ما هم گرمتر بودن!!!
جالب بود برام که توی ایام سفرمون تبریز روز بارونی و خنک هم داشت. توی پارک ائل گلی ما زیر بارون تابستونه قدم زدیم! شیراز تابستون بارونی نداره!
جای دیگه ای که رفتیم کندوان بود. با خونه هایی که توی دل کوه کندن و از زمان حمله ی مغول تا الان استفاده میشه. داخل خونه ها (مثل غار) زمستون گرم و تابستون خنک داره. شهر جالبی بود که برا گشتنش باید حتما کفش مناسب بپوشید. عملا یه کوهنوردی ساده هست. من از اونجا لواشک، بادام و عسل گرفتم اما تا چشم کار می کرد انواع ادویه و سبزیای مخصوص و صنایع دستی برای فروش وجود داشت. کندوان به شهر اسکو خیلی نزدیک هست. دیدنش رو به همه توصیه می کنم.
یه توصیه ی دیگه هم اینه که حتی اگر خودتون در طول سفر غذا درست می کنید، حداقل یک بار کباب تبریز یا کندوان رو امتحان کنید. واقعا طعم خوبی دارن.
بعد از سه شب اقامت، تبریز رو به قصد آستارا ترک کردیم. در راه توقف کوتاهی در سرعین داشتیم که شهر قشنگی هست و به خاطر آب گرم های طبیعی شهرت داره اما ما موقعیت استفاده از این جاذبه رو نداشتیم. در مسیر، گردنه ی حیران و جاده ی قشنگش توجهمون رو جلب کرد. اما چون مه آلود بود و شب نزدیک, به سمت آستارا راهمون رو ادامه دادیم.
آستارا رو قبلا دیده بودم. این بار یک شب اقامت داشتیم اونجا که مثل سری قبل یه خونه ی کاملا مناسب با هزینه ی شبی 25 تومان اجاره کردیم. بازار آستارا هم باز به نظرم چندان تفاوت زیادی با بازار شیراز نداره. دریا و بازار آستارا رو که گشتیم حرکت کردیم به سمت حیران (یعنی مسیر رو برگشتیم).
تله کابین حیران ما رو تا بالای کوه برد. زیبایی اونجا از یادم نمیره. حتی یه خرگوش به بزرگی یه توله سگ هم دیدیم! (تله کابین حیران دو مدل بلیط داره، 10 و 20 هزار تومانی با امکانات متفاوت اما به نظر من استفاده از 10 تومنیش عاقلانه تره)
بعد باز راه رو دور زدیم و از حیران به سمت فومن حرکت کردیم. از اونجایی که فومن ستاد اسکان مناسب نداشت و قیمت خونه هاشم از شبی 50 تومان کمتر نبود و قصد ما هم گردش توی فومن نبود، بعد از خرید کلوچه از فومن به سمت ماسوله حرکت کردیم. ماسوله رو هم قبلا گشته بودم اما این بار شب اونجا موندیم. باز یه خونه اجاره کردیم با همون هزینه ی شبی 25 تومان (و دو هزار تومان هم حق دلالی!).
ماسوله شهری هست که خونه هاش روی سقف هم حیاط دارن و باز یه شهر کوهستانی - جنگلیه. عسل و لواشک و ادویه و صنایع دستی خودش رو داره و کلا شهر جذاب و دیدنی هست. شب ماسوله مه آلود و قشنگ بود با هوای عالی و دلچسب. صبح آبشار و شهر ماسوله رو گشتیم و بعد، از مسیر فومن به سمت تهران حرکت کردیم.
دو شب تهران موندیم. توی این مدت توچال و بعد با لیلا و هاشم که مدت اقامتمون توی تهران خونشون بودیم (و روز 21 تیر تولد مجید رو هم کنارشون به مجید تبریک گفتیم) پارک جنگلی لویزان هم رفتیم. از اونجایی که لیلا و هاشم قصد سفر به تبریز داشتن بالاخره صبح روز چهارشنبه ساعت 8 صبح تهران رو ترک کردیم.
ماشین توی جاده یه نقص کوچک به هم زد که مجبور شدم بعد از چندین کیلومتر رانندگی با سرعت 40 کیلومتر کنار جاده ی کوهستانی بعد از قم دقایقی توقف کنم اما در عوض بعد از اون؛ باقی مسیر رو با سرعت مجاز که عمدتا 110 کیلومتر بود (البته تا وقتی خودم راننده بودم!! مجید گاهی بالای 120 هم میروند) طی کردیم. نهار رو ساعت 4 توی اصفهان بودیم و بالاخره ساعت 10 شب چهارشنبه به خونه خودمون توی شیراز رسیدیم. (خداییش دلم برا شهر خودم تنگ شده بود و البته دیگه از دیدن جاده و ماشین حس قشنگی بهم دست نمیداد!!)
سفر خوب و پر خاطره ای داشتیم. من و مجید و خواهرم صبا. فرصت بشه یه تعداد از عکسهای سفر رو توی پیکاسا و فیسبوک آپلود می کنم.
امیدوارم همه ی افرادی که شهرشون رو به قصد سفر ترک می کنن به سلامت و شادی ایام سفرشون رو پشت سر بگذارن و با روحیه ی عالی به شهر و دیار خودشون برگردن.
راستی...
یادتون نره GPS گوشیتون رو توی سفر فعال کنید. خیلی خیلی کمکتون می کنه. خصوصا اگر توی کوچه پس کوچه های شهر غریب نیاز به راهنمایی داشتید و موقعیت پرسیدن از دیگران هم نبود! (مثل ما که ترکی صفر صفر بودیم!!!!! و جاهایی بود که مردمش یا فارسی بلد نبودن یا اصلا علاقه ای به فارسی حرف زدن نداشتن!)
سفر به خیر
شادزی
نفس های زمین در حرارت خورشید ذره ذره گرم شده.
شاپرک این روزها در خنکای سایبان گلبرگ آرام می جوید و گنجشکها هم آغوش عشق خویش آواز سر می دهند.
بهار دارد رخت سفر می بندد تا تابستانی دیگر با سرخی گیلاس و عطر هلو جای بهارنارنج را پر کند!
دلم برای آغازین روزهای آخرین ماه بهار تنگ می شود! لحظه هایی که در نهایت کودکی ام درست در روز یکم خرداد، عدد یک با جمع سالهای زندگیم دوباره جمع شد! خاطره انگیز بود روزهای اول خرداد...
حافظ را که گشودم و برایم شیرین غزلی خواند بس عاشقانه!
ساعتی بر دست بستم تا فراموشم نشود لحظه های عمرم چه زود می گذرند!!
حلقه ای بر گوش آویختم تا یادم بماند که باید حلقه به گوش پروردگار عشق و امید بمانم!
عطری رایحه ی زیستن را شیرین به مشامم هدیه کرد...
انگشتری نشان قلبی را بر انگشتم نمایان ساخت از جنس محبت...
اما چه شیرین بود آن دم که آبی پوش گرداگرد خانه چرخ میزدم و می رقصیدم و می خندیدم و بر گونه های معشوق بوسه می زدم!
چه شادکام...
چه خوشبخت...
دلم برای آغازین روزهای خرداد تنگ میشود!! اما می دانم این لحظه های رفتنی دارند مرا به سوی شادکامی های مضاعف رهنمون می شوند!
شادمانه به گذر عمر لبخند می زنم و پروردگار خویش را به شکرانه ی شادی هایم سپاس می گویم.
یادم نمیرود اگر دوباره خردادی بر من گذشت و کیکی به دستان من زخم خورد، به شیرینی کام همه ی عشاق فریاد برآورم:
به نام پروردگار عشق
بامدادان که می رسد،
خورشید که می آید،
شبنم که بر گلبرگ ها می نشیند،
ترانه های پرندگان سحرخیز که به گوش می رسد...
انگار دوباره همه به هم سلام می کنند...
خورشید با اولین نگاه خویش درود گرمش را به تمام زمین می فرستد و به آب و باد و خاک و هرآنچه هست دست دوستی می دهد!
شکوفه ها و گل های معطر عطر خوش خویش را به نشان محبت به سوی همه روانه می کنند و مشام زمینیان را می نوازند!
پرنده ها تک تک و یا گاه همه با هم سرود سلام را زمزمه می کنند.
تا سایه ها در کوتاه ترین اندازه ی خویش فرش زیر پای صاحبانشان گردند، دنیا کماکان وحدت را تصویر می کند!
باد گونه ی گیاهان و پرندگان را می نوازد و ابرها را به حرکت وا میدارد...
آب لب های تشنه را سیراب می کند، خاک را طراوت می دهد، گونه ی گل ها را از غبار می شوید! تبخیر می شود و آسمان را با حضور رنگین کمان عشق زیباتر می کند!
به هرچه بنگری قدرت پروردگاری را می بینی که دنیا را در ارتباط و پیوستگی با چنان نظمی آفرید که بشر را حیرت زده و ناتوان از انکار نمود!
و اکنون، انسان، اشرف مخلوقات، آنکه از خداست و توانمند، مخلوقی که خود در سطحی از قدرت الهی خویش می تواند خالق باشد، نظاره گر و دانشجوی این مکتب است!
می آموزد که زندگی در سایه ی ارتباط جریان دارد.
می آموزد که در رکود مراودات، رشد نیز بی گمان اندک خواهد شد!
پس ای انسان! بنگر به دنیایی که در آن نفس می کشی و زیست گاه توست! بنگر و در راستای نیل به پیشرفت و صعود به قله های ترقی از آنچه هست یاری بجوی.
به خاطر بسپار که ارتباط موثر قدرت خدایگون خالق بودن را در تو رشد خواهد داد!
پس از انسان ها و طبیعت گریزان مباش تا به لطف خداوند و به اراده ی خویش، با همت و تلاش لایق اشرف بودن باشی!
---
پ.ن:
این متن رو برا همایش مشترک انجمن های علمی پژوهشی به مناسبت روز ارتباطات و روابط عمومی نوشته بودم که مجری همایش خانم بهرامی نژاد با یه سری دیگه از نوشته هام به عنوان متن اجرا ازشون استفاده کرد.
همایش جذابی بود. تندیسی که به عنوان نماینده ی انجمن علمی مهندسی صنایع گرفتم یه خاطره از یه شب قشنگ رو توی ذهنم ابدی می کنه!
از اینکه توی دقایقی که فرصت داشتم تا رو به روی اساتید و دانشجوهای دانشگاههای مختلف به عنوان تنها نماینده ی دانشگاهمون دانشگاه و انجمن علمی و اهدافمون رو معرفی کنم، قابل قبول بودم خوشحالم. سعی کردم این مورد رو به بهترین نحو انجام بدم و فکر می کنم موفق شدم!
خدایا شکر
همینجا لابه لای نوشته هام از خدا برای مرد اول این همایش که تمام زحماتش پشت صحنه بود اما من خستگی رو به وضوح در وجودش دیدم، آقای محمد حسینی، بهترین ها رو میخوام و امیدوارم در تمام مراحل زندگیش موفق و سربلند باشه!
دل با نگاه چشم تو تسخیر می شود
جان در کمند موی تو زنجیر می شود
رویای بی نهایت افسانه های عشق
با عاشقانه های تو تعبیر می شود
افسون شب که بر تن دنیا نشسته است
در منظر طلوع تو تدبیر می شود
گاهی به نیش عقرب و گاهی به نوش عشق
گاهی دلت به سان دلم شیر می شود
گر می روی جوانی قلبم برای تو
دل در غم نبود شما پیر می شود
تنهاییم ترانه ی یک فصل زندگیست
این تن ز فصل زندگیش سیر می شود
با من بمان که این مَثَل از حق نوشته اند
"گاهی چه زود ثانیه ها دیر می شود"
دائم مرور می کنم تو را، در اندیشه هایی که که سرکوب می شوند مدام!
دائم صدا می کنم تو را، با صدایی که خاموش می ماند تا ابد...
چشمان خیسم را می بندم بر خوابهای ابریشمین!
خاطراتم را می خوابانم...
به تصویر حقیقی چشمانت خیره میشدم تا حقیقت را در دلم نامیرا کنم اما حقیقت با بسته شدن چشمانت به ابدیت پیوست!
هنوز هم دستخط تو روبروی چشمانم خودنمایی می کند...
من اما دیگر من نیستم!
چون تو نیز دیگری شدی!
باور نداشتم اینگونه آتشفشان به فوران بنشیند و بسوزاند و بمیراند...
باور نداشتم خورشید اینگونه بی فروغ شود...
باور نداشتم اقیانوس نمکزاری شود بی حاصل!
چقدر ساده انگار بودم!
در خاطراتم هنوز هم صدای خنده هایت را می شنوم!
چشمانم را که میبندم می بینم تو را در تمام زوایای خیال...
اما...
حقیقت این نیست!
پس دور باش
ساکت بمان
دیگر ترانه نشو
دارم به سکوت عادت می کنم کم کم...
برایم ترانه بخوان...
دیگر جز تو هیچ کس را نمی شنوم!
تو همان سلام نسیم نوازشگر بامدادی...
همان نوای آرامش بخش رقص موج بر ساحل...
کدامین صدا از این خوشتر؟؟؟
صدایم کن که جز تو هر که بخواندم پاسخی نخواید یافت...
کدامین آوا دلچسب تر از ساز بلبل مدهوش و عاشق؟؟؟
کدامین آهنگ شیرین تر از آهنگی که از لبان تو برخاسته، نام مرا در فضا طنین انداز می کند؟؟
برایم لالایی بگو...
چشمانم را که می بندم تصویر لبخندت، روشنی چشمانت، گرمی نگاهت، محبت دستانت، پاکی وجودت، همه و همه به یکباره دیدگانم را می نوازد...
نوای لالاییت را هم که با حضورت همزمان کنی، رویا رویا در اشتیاق غرقه خواهم شد!
و چه آرامشیست مرا در آغوش عاشق تو...
چه با نشاطم وقتی حرارت نگاه و گرمی دستانت را با هم بر دیده و دستانم حس می کنم و چه شاعرانه با تو اوج می گیرم...
آری اینجا ملکوت من و توست و ما دو مرغ عاشقیم که با بالهایی قدرتمند تا خدا اوج می گیرند!
دستم را در دستت بفشر و با قدمهایم هم قدم بمان...
اینجا همان بهشتیست که پروردگار به ما وعده داده بود!
بیا در بهشت خویش عاشقانه گردش کنیم...
دست در دست هم...
بیا در میان سبزه ها با هم قدم بزنیم، بدویم، پرواز کنیم...
بهار میرسد، نگاه کن!
بیا ما هم شکوفه دهیم...
نگاه های تمام قدسیان به ماست!
نیک بنگر که خالق عشق چگونه خلقت خویش را به نظاره نشسته و بر ما لبخند می زند!!
از جویبار محبت آبی برگیر و بر چهره ام بپاش! بگذار روشنای محبت چهره ام را نوازش کند، و از میان دستانم جرعه جرعه محبت برگرفته از جویبار عشق الهی را بنوش و جان را صیقلی بخش!
پاهایت را بر زمین مگذار...
فرشته ی من...
مسیر قدمهایت را با شکوفه های معطر یاس و گلبرگ های مقدس محمدی فرش کرده ام!
شب بو ها نیز چون ماه برآید مشامت را نوازش خواهند کرد...
به ماه سپرده ام تا جامه ی خاک را برایت نقره فام و درخشان کند، چونان آسمان پرستاره!!!
دستانم را رها مکن...
بهار نزدیک است!
آمده ام تا پیش از نوروز به تو احساسم را عیدانه دهم!
عشقم را...
وجودم را...
لبخندم را...
از آسمان چشمانت ستاره می چینم و تو نیز از لبانم بوسه برچین!
میخواهم حرارت زندگی را با تو تا همیشه شریک شوم!
رویای من...
بهار نزدیک است!
بیا دوباره در هم متولد شویم...
باهم...
عاشق...
مست...
شیدا...
بیا نفس نفس سلام زندگی را با هم شریک باشیم!
لحظه لحظه...
بیا زندگی کنیم!
با اشتیاق...
محبوب من...
لبخند را تا ابد بر لبانت ماندنی کن!
شوق را در چشمانت جاودان!
ایمان را در قلبت بی نهایت!
امید را در وجودت زنده!
شیرین من...
شیرینی زندگانیم بمان!
بوسه بارانم کن در شکوفه باران بهار...
و من نیز در زیر لطافت و نرمی آفتاب بهاری،
در میان نرمی گلبرگ های معطر،
رها در دستان نسیم،
بر بال فرشته ها...
در روبروی نگاه های عاشق پروردگار خالق عشق...
بوسه بارانت خواهم کرد!
دنیای من...
ای که تمام زندگی منی...
ای که هوای نفس کشیدنی مرا و قدرتی برای قلبم تا استوار بتپد...
تو که پادشاه روح و قب منی...
تاجدار و با عظمت...
در اوج و بی تکلف...
ای که هم عاشقی و هم معشوق...
تو که انعکاس تصویر وجود خدایی در دیدگان من!
خدایی که خویشتن را در عشق تصویر می کند...
تو که لبریز از حضور پروردگار روشنایی هایی در روشنایی آسمان زندگیم...
تو که حرمت و قداست قدمهای عشقی بر خاک وجودم...
مه پاره ی من...
بهار نزدیک است...
آغوش بگشا!
میخواهم در آغوش گرمت دوباره زنده شوم!
می خواهم سر بر سینه ی عاشقت نهاده، عطر نفس هایت را ببویم و دوباره تازه شوم!
می خواهم دیده در دیدگانت بدوزم و لب بر لبانت بگذارم و دستانم را گرداگردت حلقه کنم و نو شوم!
میخواهم با تو بال بگشایم...
برخیزم...
پرواز کنم...
چه نیک بختیم ما که خانه ی مشترک خویش را محکمترین و استوارترین ساخته ایم!
خانه ای از جنس حقیقت...
از جنس عشق...
از جنس خدا!!!
کدامین توفان لرزه بر تن چنین بنایی خواهد انداخت؟؟؟
می دانم که توفانی چون توفان نوح نیز توان فروریختن عشقی الهی را نخواهد داشت...
من و تو با خدای خویش عاشقیم و اوست پناهگاه احساس بی نهایت ما...
اوست حامی و حافظ عاشقانه هامان تا همیشه ی جاودان!
اوست خالق عشق...
خدای عشق...
همساز من!
همراز من...
هم مسیر قدمهای عاشقانه ام...
در این پرواز روحانی،
در این سفر بی نهایت،
تا مقصد ملکوت،
تا بی نهایت عشق...
با من همسفر بمان و بدان که...
بی کرانه دوستت دارم!
بر روی قلب ساده ی من سد کشید و رفت
یک خط بی نهایت ممتد کشید و رفت
پرواز عاشقانه ی احساس را ندید
طرحی ز چند حادثه ی بد کشید و رفت
یک مرز بسته با غم هجران عشق که
شاید به خاطر همه باشد، کشید و رفت
آمد مرا رها کند از دست غصه ها
اما به روی غصه ی من مد کشید و رفت
مشقم هزار قسمت و دستم چه ناتوان
حاصل که در نتیجه ی آن رد کشید و رفت
دل را به جرم خواهش عاشق شدن نخواست
یک جاده ی موازی مقصد کشید و رفت
بر خاطرات حک شده در دفتر دلم
یادی که تا همیشه بماند کشید و رفت
یک سال در نهایت آرامش و سرور
عکسی که نقش خاطره میزد کشید و رفت
آزاد و رها باش تو ای مرغ مهاجر
پرواز کن از خشکی من تا لب دریا
بی غصه ی تنهایی چشمان سیاهم
شاداب و غزل خوان پر پرواز تو بگشا
بگشا پر پرواز و از این حادثه بگذر
مشنو تو دگر هرچه دلم کرد تمنا
منگر تو به خاکی که ترک می خورد از غم
منگر به نگاهی که ندارد شب رویا
ویرانه ی من قبل شما حکم فنا داشت
دیروز نشد، حادثه افتاد به فردا
تا یکسره ویران نشدم بگذر از این کوی
این سهم من است از شب طوفانی غم ها
یک برکه ی خشکیده چه دارد که بمانی؟
هنگامه ی کوچ است از این برکه ی تنها
آزاد و رها پر بزن از خاک به افلاک
شیرین تو و فرهاد منم تا ته دنیا
خسرو دل شیرین به نگاهی بستاند
کوهی غم فرهاد و مرا حسرت لیلا
لیلای تو جان داد در این حادثه مجنون!
مجنون که چو شیرین شد و بگذشت از اینجا
آنقدر از تقدس هفت و هفت نشان ها شنیده ام که گاهی باورم میشود افسانه ی تقدسی اینچنین، حقیقتیست بر دفتر زندگی!
امروز اما به آفتاب که نگاه می کنم میبینم هفت هم می تواند گاهی نیمچه ابری شود نابارور، نه ببارد که دلی را شاد کند، نه سایبانی شود که تنی در خنکایش بیاساید! ابری می شود نابارور، که تنها بر چهره ی خورشید رنگ ماتم میکوبد و درخشش و حرارت شیرینش را در پس تیرگی پنهان می کند!
هرچند می دانم که ابر هم با نسیمی رخت می بندد و لبخند نورانی خورشید دوباره تن خاک را می نوازد اما دلم می گیرد وقتی در مکان لبخند ملیح آفتاب آن هم آفتاب زمستانی، اخم ابری را می بینم که بهمن ماه را برایم نه چون خاطره ای شیرین بلکه به افکاری بی انتها بدل می کند!
چشمانم را می بندم تا دیدنی های قلبم را نظاره گر شوم و تنها به موسیقی قلبم گوش می سپارم که تبلور عشق در آن چیزیست ورای آهنگ گذر زمان!
خوب می دانم تقدس همان سیزدهی که گاه و بیگاه از این و آن می شنوم که نفرین شده است از هفت نیز فزونتر خواهد شد اگر با هر شماره سجده کنم وجود عشق تو را!
تویی که اگر مسیر زندگی ام را سبز و بهاری نکرده بودی پایان تمام شش های دنیای برایم به هفتی نفرین شده ختم می شد و دنیا برایم تا همیشه زمستانی می ماند!
درست مثل بهمن...
درست مثل امروز...
درست مثل خاطره های دور دست...
اما تو در برابر تمام نفرین های عالم چون سپری مقاوم ایستاده ای و من به تو تکیه کرده ام!
هنوز هم با عشق زنده ام!
هنوز هم با امید...
نه در گذشته پر می کشم و نه به اکنون می اندیشم!
می دانم امروز هرچه باشد، با هر خاطره ای، با هر اسمی، فردا با عشق و شوق، با شادمانی و نیک روزی، در انتظارم ایستاده!
در انتظار تو نیز هم...
آهای فردای نزدیک! در انتظار بمان که به تو بس نزدیکیم!
غرق در موسیقی افکار خویش...
در جستجوی نگاه مهربان تو تا اوج آسمانها پر می کشم!
آشکار و نهان زمین و آسمان را می جویم...
روز و شب به کاوش طی می کنم و در انتها در می یابم که در هر چه و هر کجا نگریسته ام تو را آشکارا دیده ام!
عشق معنای بلندی دارد و من بی بهانه عاشقم!
تو در رویاهای شبانه ام گرم ترین آغوشی!
بر لبخندهای گاه گاهم بی بهانه ترین دلیل...
آرامشی فراتر از آرامش لالایی مهتاب...
نوازشی خوشتر از نوازش نرم نسیم...
تو حقیقت عشقی که بی حضورت قلبم به سکون خواهد گرایید، نفسم به سکوت!!
گرمای وجودم را از گرمی وجود پرمهرت گرفته ام و نور دیدگانم را از نگاه عاشقانه ات!
مباد بی حضورت زمستان را به دیار قلبم رهنمون شوی!
مباد دیدگانم را در نبود عاشقانه ی چشمانت به دست تاریکی بسپاری!
وجود رنجورم را در آغوش خویش آشیانه ده که تنها طبیب دردهایم تویی!
نوازشت نیاز لحظه هاییست که بی امان میگذرند...
و من هنوز هم در تمام بودنی ها، چون رویاهای بی پایانم، تو را می بینم!
عاشق...
دلباخته...
منتظر!
چون من!
با من بمان که در تو معنا میشوم! تو که طعم شیرین عشق را در کامم حقیقتی جاودانه کردی!
بی تو بی گمان دستان مرگ را با تبسم خواهم بوسید...
با من بمان تا با تو، در آغوش عشق، زندگی کنم!
دوست دارم در آغوش گرمت, مثل نیلوفر آرام گیرم
گر ز خویشم برانی به آنی, از فراغ نگاهت بمیرم
دوست دارم ز دستان پاکت, شاد و پروانه سان پر بگیرم
عشق یعنی همین حس که بی تو تا ابد در دل شب اسیرم
دوست دارم طلوعم تو باشی, هر سحرگاه وقتی خموشم
بی گمان هر طلوع دوباره, می کند بی تو یک عمر پیرم
عشق در دیدگانم هویداست, اشک هم انعکاس وجودش
در غم و آتش این جدایی, از زمین و زمان پاک سیرم
کاش یک بار یک لحظه با تو زندگی شادمان مال من بود
حسرت لحظه ای عاشقانه, حاصل آرزوهای دیرم
زمان آنقدر عجله داشت که نفهمیدم چگونه گذشت...
یک سال دیگر هم رفت!
سالهای با تو بودن...
با تو گریستن!
با تو لبخند زدن!
از خاطره ی سرنگون شدن کیک بر زمین و هلهله ی حاضرین و خنده های من وقتی تو چهره در هم کشیده و از آن اتفاق پریشان خاطر بودی، همان لحظه که با هیاهوی ما، اخم تو نیز به خنده بدل شد، از آن خاطره ی همیشه زنده در ذهن من؛ سالها می گذرد!
دوباره به عکسهایمان می نگرم...
کودک بودم یا جوان؟؟؟
خودم هم نمی دانم!
وقتی دست هایم را در دستان گرمت فشردی و به هم لبخند زدیم...
پیمان جاودانه ی ما با هم...
نقل های سپید و انوار رنگی...
هنوز هم زمان با همان شتاب و حتی سریع تر پیش می رود!
شادم که سایبانم تویی!
تو را تا همیشه دوست خواهم داشت...
با اخم ها و لبخندهایت...
با نزدیکی ها و دوری هایت...
با حرارت و سردی...
با هرچه هست و نیست و شاید روزی باشد یا نباشد...
باز هم دوستت خواهم داشت!
سپید پوش به حریمت ره یافتم...
به رفتن نخواهم اندیشید مگر چون حوریان، سپید پوش...
گاهی وقت ها اشتیاق پرواز در دل کبوترها گم می شود! می نشینند روی یک شاخه و زل می زنند به برگ هایی که تا زردیشان چیزی نمانده!
فرداست که پاییز رخ نمایی کند و نه برگی باقی بماند و نه حس پرواز برگردد!
تا پرهای شادمانی کبوتر دلم همرنگ اندوه پاییزی کلاغ ها نشده باید دوباره پرهایم را بگشایم و در آسمان اوج بگیرم!
آهای کبوتر سپید پر...
دل بستن حتی اگر به زیباترین برگ های سبز هم که باشد نباید اسیرت کند!
سبزی برگ های زیبا هم آنقدر ابدی نیست که دلخوش بمانی!!
برگها سهم بادند!
سهمت را از آسمان طلب کن!
دوباره اوج بگیر!
تا پاییز نیامده...
تا اسیر زردی و سردی نشدی!!!
اوج بگیر!
این بالها را برای پرواز به تو هدیه داده اند!!!
عاشق بمان اما اشتیاق پرواز را بیش از پیش در قلبت زنده کن!
شعله های سر به فلک کشیده ی عشق تو را در زمستان هم گرم خواهند کرد اگر به بلندای آسمان آبی و مالک همیشه حاضرش بیش از برگ های امروز سبز بر شاخه و فردا گریزان در دست باد دل بسته باشی!
آسمان همواره سقف سرت خواهد بود...
آبی و وفادار!
با تو می خندد...
با تو می بارد...
با تو می غرد...
همراه با درخشش چشمانت می درخشد،
و با اندوهت ابری می شود!
بگذار برگها مثل هر سال طلایی و سرخ گرداگرد وجودت به رقص در آیند.
تو نیز همراهشان برقص!
پرواز کن...
بنگر که تمام رنگها بر چهره ی دلنواز آسمان نقش خاطره می زنند!!!
برگها را عاشقانه بنگر...
اما به خاطر بسپار...
عشق پیش از آنکه سرخ و سبز باشد، آبیست!!!
سلام.
دیروز به این فکر می کردم که چه موضوعی می تونه برای یه نوشته ی جدید وبلاگی مناسب باشه اما اصلا تصورش رو هم نمی کردم که موضوعی که این پست خواهد داشت تا این حد برام غم انگیز و سنگین باشه!
همیشه روزهامون رو با افکار خاص شروع می کنیم. گاهی با لبخند، گاهی با چهره ی در هم کشیده!! گاهی هم بی خیال بی خیال!!
امروز روزی بود که من با ذوق و سرحال از خواب بیدار شدم و به صبح سلام دادم. تصمیم داشتم که یه روز قشنگ و شاد رو به شب برسونم و لحظه ای به این فکر نمی کردم که ممکنه نیمه های روز چه اتفاقی رخ بده...
قصه از اینجا شروع میشه که چند روز پیش عمو حسن "عموی کوچکم" به خاطر ضرب دیدگی زانو مراجعه کرد به بیمارستان و قرار شد برای رفع مشکل لختی خون یه جراحی کوچک داشته باشه. موضوع اونقدر ساده بود که هیچ کس دلنگرانی نداشت. ظاهرا امروز قرار بود عمو از بیمارستان مرخص بشن. ظهر حدود ساعت 3 بابا و عموی بزرگم رفتن بیمارستان تا هم عیادتی از برادر کوچکشون کرده باشن و هم اگر کاری لازم بود انجام بدن اما زمانی که رسیدن بیمارستان دیدن مردی که ساعتی قبل برگه ی ترخیصش هم ثبت شده بود روی تخت و زیر شوک هست!!!
بیمارستان اونقدر بی سر و صاحب بوده که یه جراحی ساده باعث نفوذ عفونت به خون شده و در یه لحظه حال عمومی بیمار رو از خوب به بسیار بد کشونده. تمام این اتفاقات فقط در عرض کمتر از یک ساعت رخ داد!! اگر سهل انگاری مسئولین بیمارستان رو نادیده بگیرم می تونم بگم که همه چیز به خواست و اراده ی خدا بود و اراده ی خدا هم ختم به وداع...
عمو به خاطر یه ضربه ی کوچک و یه جراحی کم اهمیت فوت شدن و غم سرتاسر وجود همه ی ما رو پر کرد!
وقتی حسین پسر عمو حسن که از این به بعد مرد و سرپرست خانواده به حساب میاد رو تا اون حد خمود و اندوهگین دیدم تمام سنگینی دنیا رو روی قلبم حس کردم! بغضی که گلومو می فشرد واقعا دردناک بود اما به زور هم که شده به چشمهام دستور سکوت دادم!
از کودکی همیشه این حرف بابا توی گوشم بوده و هست که وقار و سنگینی فرد توی بدترین شرایط می تونه نشون از ایمان و استقامتش باشه. حتی همین امروز هم توی بیمارستان و درست وقتی همه اشک می ریختن و زن عمو بلند بلند گریه می کرد، بابا بهم گوشزد کرد که از شیون و زاری حتی برای سنگین ترین درد دنیا بیزاره و از من و خواهرام توقع داره که این نکته رو همیشه در نظر بگیریم!
بابا در حالی که به سختی روی پاهاش ایستاده بود در سکوت لب می گزید، اشکهاش رو فرو می خورد! درست مثل من...
محیط بیمارستان همیشه برام تنفر انگیز بوده! متاسفانه هرگز نتونستم و نمی تونم به پزشکها و پرستارای کشورمون اعتماد کنم. واقعا متاسفم که همچین حسی دارم! برای خودم متاسفم! برای هم میهنام!! برای کشورم...
دلم برای عمو حسن تنگ میشه. واسه حرف زدنش! واسه سادگی و صفایی که داشت! واسه وقتی که دستمو محکم توی دستش می فشرد و می گفت: "چطوری عمو؟؟"
همه ی خاطره هایی که از مسجد فقط به خاطر حضور یه مرد ساده و بی آلایش مثل عمو توی ذهنم نقش بسته بود دوباره بارها و بارها از جلوی چشمام رد شد! و مثل تیغ تمام قلبمو تکه تکه کرد!
و حالا که تنهام...
حالا که دارم سعی می کنم با نوشتن سنگینی بار غمی رو که داره دلمو له می کنه کم کنم...
صورتم خیس اشکه! همون اشکهایی که در حضور جمعی که شاید با خودشون حتی تصور کرده باشن "سارا چقدر بی احساسه!!" اجازه ی رخ نمایی نداشت!!
من از پدر آموخته ام که صبوری کنم! آموخته ام که به هیچ بهانه ای به شیون و زاری وقار گم نکنم! آموخته ام که به دستهای خدا تکیه کنم تا هرگز به زانو خم نشم!!
آموخته ام... اما معنی غم را می فهمم! رنج اندوه را حس می کنم و من هم مثل دیگران می شکنم!!
اما عموی من چه سعادتمند بود که عاقبت به خیر شد! کاش منم پیش خدا اونقدر عزیز باشم که روز رفتنم با لبخند دستهای خدا رو بگیرم و در حالی دنیا رو ترک کنم که دیگران برام دلتنگ میشن. از اینکه قبل رفتن نیاز به تیمار داشته باشم و بعد رفتن دیگران بگن "خدا رو شکر که راحت شد" با تمام وجود بیزارم!
خدایا، سعادت عاقبت به خیری دنیا و آخرت رو از من و عزیزانم دریغ نکن!
"آمین"
خاطره ی تلخ امروز هرگز از ذهنم پاک نمیشه اما چون می دونم خدا همین نزدیکی هاست باید صبور باشم تا حسین و فاطمه که در غم از دست دادن پدر به سوگ نشستن اندوهگین تر نشن!
تا مقدمات ترخیص از بیمارستان و تدفین مهیا بشه سایر اقوام از تهران بیان شیراز احتمالا مراسم ختم به روز جمعه ی پیش رو موکول میشه.
یه آخر هفته ی غم انگیز...
از همه می خوام برای شادی روحش دعا و برای خانواده و بازماندگانش از خدا طلب صبر کنن.
انا لله و انا الیه راجعون
---
پ.ن:
چند روز پیش با اشتیاق تمام به وحید "پسر عموی عزیزم" پیام دادم و پرسیدم که این تابستون از تهران دل نمی کنن و برای دیدار و تنوع یه سر شیراز نمیان؟ وحید در جواب بهم گفت: خودت می دونی که برای عروسیا میایم شیراز!!
توی ذهنم به این فکر می کردم که آیا مورد عروسی به این نزدیکیا داریم؟؟؟
عروسی نزدیک نبود اما...
از این تلخ تر نمیشه اما دنیا همینه! یکی متولد میشه، یکی از دنیا میره! یکی عروسی می کنه و یکی درگیر جداییه!!
آخر قصه ی همه ی ما رفتنه. پس چه بهتر که قبل رفتن بیشتر قدر همو بدونیم!
یادمون نره که...
بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت
بیاید که ما خاک باشیم و خشت
زمان چه به سرعت می گذرد! هر روز در گذر لحظه ها و خاطره ها به این می اندیشم که خوشبختی چه چیز جز این می تواند باشد؟ چه چیز جز لبخند عاشقانه ی تو؟؟؟ شیرینی لبخندت، حرارت نگاهت و استقامت شانه هایت که آرامش لحظه های دلتنگی من است! و این حقیقت خوشبختیست! تا همیشه می خوانمت... تو که معنای عشقی! هر سال که می گذرد دلبسته تر از پیش جام عشق را از دستان تو بر می گیرم و می نوشم! می خواهم تا زنده ام سایبانم باشی! می خواهم تا توان سخن گفتنم هست، هر سال در چنین روزی در چشمهایت بنگرم و با لبخند بوسه بارانت کنم و احساسم را در پوششی از نور در شادمانی روز میلادت به تو هدیه کنم! با من بمان که دلیل بودن منی... همسفرم... همسرم... ... زادروزت خجسته!
سلام.
دلم واسه نوشتن توی وبلاگم تنگ شده بود اما هر وقت می خواستم بنویسم نمی تونستم!
می تونم بدون شک بگم اینا عوارض مستقیم گوگل باز و توییتر هست. حالا خوبه خودمو زیاد درگیر فیسبوک نکردم!!
یک هفته هست که امتحانا تموم شدن و تا زمانی که ببینم برا ترم تابستون چی ارائه میدن، خیالم ار درس و دانشگاه راحته. توی این مدت بیشتر توی دنیای مجازی پرسه می زدم، بیشتر می نوشتم، بیشتر می خوندم.
ترم گذشته ی دانشگاه برام پر از خاطره های قشنگ بود. هرچند بدون حضور لیلا و با درسهای سنگینی که داشتم کمی بهم سخت گذشت اما موارد دیگه ای بودن که برام جذابیت ایجاد می کردن. همیشه می گفتم خدا خودش می دونه چطور جلوی دلسرد شدنمو بگیره و بهم امید بده تا محکم تر قدم بردارم.
مثل همیشه برای ثبت خاطره هام که سالها بعد با خوندنشون ثانیه های قشنگ گذشته و افرادی که درش دخیل بودن رو به یاد بیارم چند مورد رو اینجا می نویسم.
ترم پیش درس معادلات دیفرانسیل رو با آقای روئین تن که به نظر من واقعا مرد شایسته ای هستن برداشتم. چون ترمهای قبلتر هم درسهای دیگه رو با همین استاد گذرونده بودم یه چهره ی شناخته شده محسوب می شدم. جالب ترین خاطره ی من از اون کلاس این بود که فهمیدم تولد من و استاد دقیقا توی یه روز هست! اول خرداد!!
امیدوارم مدیر گروهمون دست از لجبازی برداره و کلاسهای آمار رو هم به جای خانم معلمای نچسب با آقای روئین تن ارائه بده!
مبانی برق هم درسی بود که بدجوری ازش می ترسیدم! اما تونستم با کمک خدا پشت سر بذارمش. این درسم استاد خوبی داشت. آقای انصاری که هم دست نمره ی خوبی داره و هم خوب درس میده. یادم نمیره چقدر از کتابی که به عنوان منبع درسی معرفی شده بدش میومد. با اینکه بچه ها زیاد دور و بر استاد می رفتن اما یه حسی بهم اجازه نمی داد بیشتر از سلام و خسته نباشید با استاد حرفی بزنم!!!
شاید یه جورایی همرنگ جماعت بودنو بلد نیستم! چون دقیقا در همون شرایط استادی رو دوست داشتم که بین هم کلاسی هام محبوب نبود! دکتر سرور اونقدر با اصول و برنامه ریزی کار می کرد که همه کلافه شده بودن اما من اونقدر به ذوق اومده بودم که کمترین میزان تفاوتش رو توی یه جمله ی لیلا قبل از امتحان می شد دید!
همیشه عادتمه کتابهامو بسیار تمیز و مرتب نگه می دارم. اما برای اولین بار کتاب تجزیه و تحلیلم با شش تا ماژیک با رنگای مختلف علامت گذاری شده بود. قسمت به قسمت رو خلاصه برداری و نکته به نکته رو با دقت تفکیک کرده بودم. همین شد که اول لیلا با تعجب به کتابم نگاه کرد بعد بهم گفت : کتابتو خوردی یا خوندی؟؟!!
هرچند با تمام این تفاسیر اصلا از عملکرد خودم راضی نبودم و بعد از فاینال از دست خودم خیلی عصبانی شدم و بغضم گرفت، اما قشنگ ترین و بهترین خاطره ی کل دوران تحصیلم توی پیام نور تا حالا مربوط به همین کلاس و استادشه!
بعد از تموم شدن امتحانات دیگه همه چیز توی خونه ی جدید مرتب و درست سر جاشون قرار گرفته. می تونم بگم تمام و کمال مستقر شدیم و به همه چیز عادت کردیم. من که یه سری موارد خصوصا مربوط به نظافت خونه رو خیلی دقیق تر از قبل انجام میدم. شکر خدا همه چیز رضایت بخشه.
سه شنبه ی گذشته عروسی مصطفی بود. دوست صمیمی مجید و البته من. عروسی توی شهرستان نی ریز برگزار شد.
من و مجید و صبا برای عکاسی رفتیم نی ریز. عکاسی از عروس و داماد خیلی لذت بخشه خصوصا که هزار مدل ژست میشه پیشنهاد داد. حدود صدتایی عکس شخصی عروس و داماد و دویست تایی هم عکسهای مجلس و باغ و آرایشگاه و غیره گرفتیم که میشه ازشون دوتا آلبوم خوب درست کرد. منتظرم ببینم آخر کار از عملکردمون تا چه حد راضی خواهم بود!
یه بار دیگه به مصطفی و عروس گلش که هم نام خودمه تبریک میگم و براشون آرزوی خوشبختی دارم.
شاید نوشته ی بعدیم به همین زودیا باشه!
پس تا اومن موقع، در پناه خدا 
سلام.
این روزا به حدی سرم شلوغ بوده که اگر یه ثانیه وقت آزاد پیدا می کردم دلم می خواست نفس بکشم! حتی اگر گاهی کاری برا انجام دادن نداشتم به حدی ذهنم درگیر بود که هنگ می کردم!!
ایام امتحانات میان ترم از یه طرف، عوض کردن خونه و اسباب کشی از یه طرف دیگه، فوت عمو حسام و یه سری کسری های پروژه هام و غیره و غیره همه باعث شده بودن از اینترنت فقط دقیقه ای اونم به الزام استفاده کنم رو هم اضافه کنید.
هفته ی گذشته درست همچین روزی بود که اسباب کشی داشتم. اونم ضرب العجلی و بعد از دو روز کلاس و امتحان که باعث شده بود وسائلم اونقدر در هم بسته بندی بشن که مجبور باشم برای باز کردنشون خیلی ریز بین باشم! هنوز یه مقدار زمان لازمه تا همه ی ریزکاریای خونه تموم شه! مثل طبقه زدن کمد، نصب مهتابی و رنگ زدن نرده حفاظ هایی که با کمک امیر به پنجره ها جوش داده شد و...
دلم واسه مجتمع سرسبزی که توش بودیم تنگ میشه. هرچند آپارتمان طبقه ی چهارم و بدون آسانسور و خیلی کوچکی بود اما دوستش داشتم.
با همسایه ها رفت و آمدی نداشتیم اما محیط آرام و نگهبانی دائم و مسیر خوبی که داشت و در دسترس بودن مغازه های مختلف که در مواقع ضروری لازم میشن باعث شد خاطره ی قشنگی ازش توی ذهنم بمونه.
الان دیگه توی مجتمع نیستیم. نقل مکان کردیم به یه واحد از یه آپارتمان 3 طبقه ی 7 واحدی، تا حد مناسبی بزرگتر از آپارتمان قبلی اما این بار طبقه ی هم کف و با همسایه های بی نظیری که هیچ کدوم هم سن و سال ما نیستن!!
همسایه هامون الان همه بازنشسته هستن و بسیار خوش برخورد. هرچند زیاد با همسایه ها معاشرت نمی کنم اما بی نهایت براشون احترام قائلم چون خوبیشون رو توی همین یه هفته بهم ثابت کردن.
طبقه ی هم کف یه ایراد اساسی داره اونم اینه که تمام پنجره هاش حفاظ می خوره و شبیه زندان میشه. اما با در نظر گرفتن محاسنش این مورد قابل چشم پوشی هست.
از این به بعد چون هزینه هامون یه مقدار بالا میره باید حساب و کتاب مخارج رو خیلی دقیق تر و محدودتر ببندیم و چاشنی مراعات رو به زندگی اضافه کنیم.
به هر حال با تمام سختی هایی که توی این مدت پشت سر گذاشتیم الان احساس خوبی دارم و امیدوارم این احساس موندنی باشه.
امروز آخرین روز از ماه اردیبهشت هست. یعنی فردا اول خرداد، سالروز تولدمه!! یه سال دیگه از عمرم گذشت.
همینجا خدا رو به خاطر تمام محبت هاش توی سالهای گذشته شکر می کنم و ازش می خوام که هرگز سایه ی لطفش رو از سر من و اعضای خانواده و دوستانم بر نداره.
برای همه آرزوی ایام شیرین دارم.
به امید دیدار
سلام.
بعد از مدتها گفتم شاید بد نباشه یکی دیگه از شعرهامو هم بنویسم توی وبلاگ.
قبلا بیشتر ادبی می نوشتم نسبت به این ایام, اما امروز فرصت مناسبی بود تا یه بار دیگه دفتر شعرمو بردارم و مجدد زیر سایبانی از عشق ورقش بزنم!
امیدوارم خوشتون بیاد. و البته خوشحال میشم اگر نقص هاشو بهم گوشزد کنید تا در صورت امکان اصلاح کنم.
همین که عاشق چشم ترم شدی کافیست
در این زمانه ی بد باورم شدی کافیست
همین که در غم تنهایی غروب دلم
طلوع روشنی دیگرم شدی کافیست
شبست و از سر سودا سری نمی ماند
همین که در شب سودا سرم شدی کافیست
کویر بودم و بی بار و آتشم در بر
همین که شاخه گلی در برم شدی کافیست
مرا سلام و نگاهی ز دیدگان تو بس
همین که از قفس تن پرم شدی کافیست
همواره شاد و پایدار باشید
سلام.
فرصت نشد زودتر از این مطالبی رو که می خواستم بنویسم شاید به همین دلیل خیلی از مطالب از خاطرم رفت اما تا بیشتر از این درگیر فراموشی جزئیات نشدم بهتره درباره ی سفر کوتاه نوروزیمون به یزد و کاشان بنویسم. البته بدون شک بسیار طولانی خواهم نوشت!!
نوروز 89 در حالی شروع شد که ما اصلا قصد سفر نداشتیم اما روز نهم یه دفعه مجید تصمیم گرفت بریم سفر و به همین خاطر مرخصی گرفت و فردای همون روز ما شیراز رو به قصد یزد ترک کردیم.
تمهیدات نوروزی امسال واقعا خوب بود. به محض رسیدن به یزد از یکی از باجه های راهنما یه نقشه گرفتیم و به سمت ستاد اسکان رفتیم. برای دو شب توی یه مدرسه اتاق گرفتیم. کلاس تمیز و مرتب بود و بعد از جمع شدن صندلی ها با دوتا فرش کفپوش شده بود. از اونجایی که از خانواده ی فرهنگیان بودیم یه وعده ناهار هم گرفتیم که جمعا برای دو شب اقامت و یه وعده ناهار فقط نه هزار تومان هزینه برداشت که به نظرم چیز قابل توجهی نبود.
یزد:
یزد یه شهر کویری هست با جاذبه های دیدنی منحصر به فرد. ساختار معماری یزد با شیراز خیلی فرق داره. خونههای اونجا اغلب با کاهگل نما شده بودن و اتفاقا منظره ی جالبی رو ایجاد کرده بودن.
یادمه یه زمانی درباره ی نخل گردانی عاشورا توی یزد مطالبی رو توی یه پست نوشته بودم. اونجا نخل ها رو از نزدیک و در سایزهای مختلف دیدیم. البته امیدوارم یه زمان بتونم کل مراسم رو هم از نزدیک ببینم.
میدان امیر چخماق رو هم در شب و هم روز گشتیم. بسیار زیبا بود. نمای شهر از بالای عمارت واقعا دیدنی بود!
یادمه یه شب شام رو هم در همون نزدیکی و توی یکی از جگرکی های اونجا خوردیم. جالبه بگم جگر فروشی و حتی اندازه ی جگرهای هر سیخ توی یزد با شیراز قابل مقایسه نبود! شاید هر سیخ معادل سه تا سیخ شیرازیا بود!!!
موزه ی آب هم نمایشگر سختی های به دست آوردن آب توی کویر بود و به نظر من دیدن داشت.
چندتا از ساختمانهای قدیمی رو هم دیدیم که یکیشون (فکر کنم خانه ی طباطبایی ها بود) به دانشگاه معماری یزد تعلق داشت.
اگر اشتباه نکنم حمام خان، زندان اسکندر، خانه ی طباطبایی ها و خانه ی عامری ها و خانه ی عباسی ها از دسته ساختمان هایی بودن که معماری های مشابه و زیبایی داشتن. گچ بری، آینه کاری، نمای کاه گلی و حیاط وسیع که اندرونی و بیرونی رو از هم جدا می کرد، نماد کامل زندگی اشرافی و پدر سالاری زمان خودشون که فکر کنم به دوران قاجار بر می گشت در میان خونه های مذکور بود. اغلب این خونه ها مال تجار اون زمان بوده.
یکی از جالب ترین نقاط مشترک بین تمام خونه های یزد و حتی کاشان پله هاشون بود! پله های مرتفع که بالا و پایین رفتن ازشون بسیار سخته اما اگر اراده کنید و ازشون بالا برید به صحنه های قشنگتری از اندرونی ها و یا زیر زمین و آب انبار و آشپزخانه و امثالهم می رسید.
بادگیرایی که توی شهرای کویری وجود دارن نماد بارز خلاقیت ایرانی بوده. واقعا از کولر خنک تر بود! بلندترینشون توی یزد هست و اگر اشتباه نکنم بزرگترینشون رو قبلا توی کرمان دیده بودم!
اما یکی دیگه از مکان های دیدنی یزد مربوط به زرتشتی ها بود. درست حدس زدید! آتشکده!! البته آتشکده ی اصلی رو نرفتیم یا شاید نمی تونستیم بریم اما اون آتشکده ی عمومی که یه جام آتش درش دائم روشن بود رو دیدیم.
فکر کنم آتش آتشکده ی زرتشتی ها با چوب آلبالو روشن نگه داشته میشه. اینو از یه بنده خدا شنیدم و به صحتش ایمان کامل ندارم.
ارشاد مادرانه:
جالبه بدونید توی آتشکده چندتا فاطی کماندو وایساده بودن و هر دختری که یه نخ از موهاش بیرون بود رو ارشاد می کردن. چند موردی رو که من دیدم جالب بود! چون همه ی دخترا خیلی آروم چشم می گفتن و یه دست توی موهاشون می کشیدن و می رفتن! چند دقیقه که دقت کردم دیدم رفتار فاطی کاماندو های یزد خیلی مودبانه و حتی مادرانه بود! هرچند من شخصا با اصل این کار مخالفم اما به نظرم ارشاد زورکیم اگر قراره وجود داشته باشه این مدلی خیلی بیشتر از خشونت آمیزش که توی تهران و شیراز رایج هست جواب میده!
بعد از این موارد، یه تور پیاده روی توی مناطق سنتی یزد رفتیم و به مسجد جامع یزد رسیدیم. دقیقا وقت نماز بود. دم در چهارتا خانم ایستاده بودن و چادر نماز به خانمهایی که چادری نبودن میدادن و بعد هم تحویل می گرفتن و تا می زدن. چقدر مرتب و تمیز!
خانمی که به من چادر داد پیشونیمو بوسید و بهم التماس دعا گفت! انگاری توی پیشونیمونم نوشته بچه سید!!!!
توی مسجد یه گروهی از بسیجی ها که با بسیجیایی که تا حالا دیده بودم فرق داشتن وایساده بودن و به مردم خوشامد می گفتن و با حاجی بادام ازشون پذیرایی می کردن. به بچه ها کتاب کادو می دادن و تشویقشون می کردن. از صدا و سیما هم یه عده اومده بودن گزارش بگیرن که من ازشون فاصله گرفتم.
به هر حال منظور از گفتن این مطالب این بود که رفتار مردم یزد به نظر من خیلی آقا منشانه بود. شاید بتونم بگم این شیوه کفار رو هم به وجد میاورد چه برسه به مسلمون!! همین امر باعث شد بهترین خاطره از مردم یزد توی ذهنم بمونه و بتونم به راحتی بگم بهترین سفر سالهای اخیرم رو در یزد بودم!!
در مورد یزد یه نکته ی قابل توجه دیگه هم وجود داشت. اونم وفور حاجی فیروزها و نمایشهای نوروزیشون بود که بعضی جالب و هنرمندانه و بعضی هم مبتدیانه بود. من از این نمایشا توی شیراز ندیده بودم! البته شاید وجود داشته اما من تا حالا مواجه نشده بودم باهاشون!!
شب آخر توی یزد شام رو در یه فست فوت به اسم پیتزا خانواده خوردیم. به نظرم عالی بود. پذیرایی، ادب، کیفیت و حتی کمیت غذا اونجا عالی بود. تمیزی و زیبایی رو هم بهش اضافه کنید. اگر دنبال فست فود خوب توی یزد می گشتید به نظر من بد نیست یه سر اونجا برید!
کاشان
بعد از یزد یه سفر کوتاه به کاشان داشتیم و چون تعطیلات نوروزی تموم شده بود واسه یه شب یه خونه اجاره کردیم.
فرصت نبود کاشان رو درست بگردیم اما معماری به سبک کویر و مشابه یزد بود. البته مردم این دو شهر تا حدودی با هم متفاوت بودن. به نظرم رفتار مردم یزد در مقایسه با کاشان تا حدودی بهتر بود.
تپه های سیلک کاشان بی نظیر بود! شاید در دید افرادی که نمونه هاشونو اونجا دیدم یه سری تپه ی الکی بود که حتی ارزش دیدن نداشت و اونا رو برگردوند اما از نظر من و خیلیای دیگه اونجا باارزش ترین منطقه ای بود که توی این سفر دیدم.
برام سوال بود که چرا تکه های سفال روی سطح رو جمع نکردن و تابلو زدن که جمع نکنید و این سوال رو به اضافه ی یه سری سوال دیگه از آقای عباس عماد پرسیدم.
اول یه معرفی مختصر:
عباس عماد متولد 1315 فرزند احمد عماد که یکی از اولین افراد مشغول به کار در تپه های سیلک بوده بعد از پدرش در همون منطقه فعالیت می کنه و یکی از کوزه هایی که اونجا به نمایش گذاشته شده بود رو هم خودش ترمیم کرده.
این بزرگمرد توضیحاتی درباره ی منطقه ی سیلک برای ما دادن که اگر بخوام مفصل بگم باید طومار بنویسم. همین بس که تپه های سیلک متعلق به 7500 سال پیش و زمان مادهاست. اولین مکان تجمع بشر بوده و توی دروازه ی تمدن در امریکا از ایران بعد از لوح حقوق بشر کورش کبیر و شعر بنی آدم از سعدی شیرازی یه تکه خشت گلی از سیلک هم وجود داره که نشون میده اولین کسانی که مصالح ساختمانی رو ساختن ایرانیها بودن.
اما جواب اون سوال من این بود که اگر تکه های سفال روی سطح جمع بشن ممکنه در همون مکان و در سطح زیرین تکه های دیگه ای ازشون مدفون باشه که دیگه هیچ وقت به هم نرسن و سفال ناقص بمونه در حالی که اگر یه متخصص سفال های سطح رو بررسی کنه شاید در سطوح زیرین بتونه تکه های دیگه رو هم پیدا کنه و یه سفال کامل ترمیم بشه! درست مثل نمونه های ترمیم شده که اونجا وجود داشت.
اطلاعات بیشتر در این باره رو می تونید با مطالعه یا بازدید از منطقه ی سیلک به دست بیارید.
اما توی کاشان باغ فین رو هم دیدیم که واقعا زیبا بود. البته با دیدن عکس ناصرالدین شاه، مادرش و همسرش این سوال برام پیش اومد که چطور پسر زیبایی مثل ناصرالدین از اون مادر نه چندان زیبا به دنیا اومده و اینکه چطور امیر کبیر دلش شده با خواهر بدقیافه ی ناصرالدین وصلت کنه؟؟؟ از چهره ی اون مادر و دختر شرارت و بد ذاتی می بارید!!!
یه نکته که توجه منو جلب کرد این بود که انگار قسمتهایی از نقاشی های دیوارهای باغ عمدا پاک شده!! چون نقاشیهای کنارشون اصلا آخ نگفته بودن اما از اون تکه انگار اثری نبود! انگار یکی با تینر افتاده باشه به جون نقاشیا!!! اما هنوز هم زیبا و جذاب بودن.
مشهد اردهال
بعد از کاشان برای دیدن سهراب به سمت مشهد اردهال حرکت کردیم. سهراب در حیاط یه امامزاده دفن شده که ظاهرا امامزاده ی محبوبی هست و مراسم قالیشویی هم به عنوان سمبل گرامیداشت این امامزاده هر سال اونجا برپا میشه و جمعیت کثیری از اطراف برای تماشا و شرکت توی این مراسم حاضر میشن.
برای ورود مجبور شدیم چادرای کهنه و درب و داغون دم در رو بپوشیم که برای من اصلا خوشایند نبود! اما برای دیدن سهراب ارزشش رو داشت!
بعد از سلام گفتن به سهراب با مشهد اردهال خداحافظی کردیم و از راه اصفهان به شیراز برگشتیم.
خیلی طولانی نوشتم و میدونم خوندنش از حوصله و وقت اکثر مخاطبای وبلاگم خارجه اما نوشتم تا فراموش نشه و شاید برای بعضیها مفید واقع بشه.
راستی...
امسالم مثل سالهای پیش بیشترین مسافران از سطح کشور به شیراز ما اومده بودن! هنوز معتقدم هیچ جای دنیا مثل شیراز نمیشه!
برای اونایی که قصد سفر دارن آرزوی سفری خوش دارم.
شاد و پایدار باشید
پ.ن: شاید بعدا یه تعداد عکس از این سفر آپلود کردم و گذاشتم روی سایت! امیدوارم فرصتش پیش بیاد!
سلام.
حس تکراری هر ساله تمام وجود منو پر کرده! گذشتن یه سال دیگه و اومدن یه سال جدید!
هرچند زیاد حس جالبی نیست اما به خاطر نو شدن طبیعت، نو شدن افکار (البته اگر بشه باورش کرد!) و نو شدن تمام کهنگی ها منم لبخندمو تازه می کنم و نوروز رو به همه ی دوستای خوبم تبریک میگم.
امیدوارم سال نو سالی سرشار از شادی، موفقیت و پیروزی برای همه باشه و همساز نسیم بهاری عطر آزادی هم مشام میهن رو پر کنه.
توی سالی که گذشت خاطره های زیادی به دفترچه ی عمرمون اضافه شد. تجربه های جدید و شیوه های تازه! خاطره هایی که با رفتن سال نمیرن و توی ذهن ما باقی می مونن. خوشحالم که خاطره های سال 88 برای من و خانواده ناخوشایند نبوده و خدا رو شکر می کنم که یه سال دیگه رو در کنار همه ی اعضای خانواده به سلامت سپری کردم.
قبل از لحظه ی سال تحویل، مکرر، و در هنگام و بعد از اون هم بی وقفه از خدا می خوام که لحظه های با هم بودن رو از ما نگیره! ازش عمر کوتاه اما پربار و شیرین می خوام که به نظر من خیلی خیلی بهتر از عمر بلند و ناخوشایند هست! امیدوارم این آرزوی منو بشنوه و نادیده نگیردش!
برای همه ی دوستای خوبم بهترین آرزوها رو دارم و امیدوارم توی لحظه ی قشنگ سال تحویل ما رو از دعای خیرشون بی نصیب نذارن. (خصوصا وقت زمزمه ی "حول حالنا الی احسن الحال!!")
---
توی پست قبلی وبلاگم گفته بودم که کتاب خاطرات یک خون آشام رو برای دانلود میذارم روی وبلاگ. الان سری کامل کتابها و داستان کوتاهش رو به زبان اصلی دارم و اتفاقا خودم دارم به فارسی ترجمه می کنم که اگر به سرانجام برسه و از نتیجه راضی باشم حتما اینجا هم نتیجه رو انعکاس خواهم داد.
البته از روی نظرات دوستان چیز زیادی رو نمیشد حدس زد چون اغلب نظرات تبلیغاتی شدن و ربطی به موضوع نوشته ندارن اما با بررسی آمار بازدید کننده ها می تونستم خیلی ساده بفهمم که چه تعدادی از دوستان تمایل به مطالعه ی کتاب "خاطرات یک خون آشام" داشتن و بر همون اساس هم توی این پست به عنوان عیدانه ی نوروز سری کامل زبان اصلیش رو هم به صورت زیپ و هم تک تک برای علاقه مندان میذارم و امیدوارم که خوششون بیاد.
برای دریافت مجموعه پنج گانه و داستان های کوتاه "خاطرات یک خون آشام" نوشته ی خانم "Lisa J. Smith" به صورت کامل و زیپ شده با حجم 11 مگابایت که روی گوگل سایتز آپلود شدن می تونید به لینک زیر مراجعه کنید:
برای دانلود این مجموعه به صورت تک تک (بدون پوستر) می تونید از لینک های زیر استفاده کنید:
1- خاطرات یک خون آشام، کتاب اول، The Awakening (حجم 728 کیلو بایت)
2- خاطرات یک خون آشام، کتاب دوم، The Struggle (حجم 642 کیلو بایت)
3- خاطرات یک خون آشام، کتاب سوم، The Fury (حجم 499 کیلو بایت)
4- خاطرات یک خون آشام، کتاب چهارم، Dark Reunion (حجم 540 کیلو بایت)
5- خاطرات یک خون آشام، کتاب پنجم، The Return – Nightfall (حجم 1.58 مگابایت)
6- خاطرات یک خون آشام، داستان کوتاه، Blood Will Tell (حجم 560 کیلوبایت)
7- خاطرات یک خون آشام، داستان کوتاه، Bonnie and Damon After Hours (حجم 198 کیلوبایت)
8- خاطرات یک خون آشام، داستان کوتاه، Matt and Elena First Date (حجم 232 کیلو بایت)
To the ones who don’t know Persian:
You can download the printable version of "The Vampire Diaries 1-5 + Short Stories" English E-books written by "L.J. Smith" for free from this link (uploaded on google sites):
"The Vampire Diaries 1-5 + Short Stories + Posters & Wallpapers" (the zip version 11 MB)
Or you can download them one by one (without the Posters & Wallpapers) from these links:
1. L.J. Smith - Vampire Diaries 01 - The Awakening --- (728 KB)
2. L.J. Smith - Vampire Diaries 02 - The Struggle --- (642 KB)
3. L.J. Smith - Vampire Diaries 03 - The Fury --- (499 KB)
4. L.J. Smith - Vampire Diaries 04 - Dark Reunion (540 KB)
5. L.J. Smith - Vampire Diaries 05 - The Return – Nightfall --- (1.58 MB)
6. L.J. Smith - Vampire Diaries - Short Story - Blood Will Tell --- (560 KB)
7. L.J. Smith - Vampire Diaries - Short Story - Bonnie and Damon After Hours --- (198 KB)
8. L.J. Smith - Vampire Diaries - Short Story - Matt and Elena First Date --- (232 KB)
ایام به کام و نوروز خجسته
به امید دیدار
سلام.
هوای عید کم کم داره تمام کوچه پس کوچه ها رو پر می کنه و عطر بهار همه جا استشمام میشه!
شهر شیراز پر از شکوفه شده و قبل از تقویم به استقبال بهار رفته. درخت بادام میوه داده و مردم به هوای نوبر کردن چغاله بادام دست به جیب میشن!
خرید عید و برگزاری مراسم عروسی و شادی هم که نقل این روزهاست!
اما امان از ترافیک! این یکی رو نمیشه نادیده گرفت!!
نمی خوام اسفند امسال رو از دست بدم! می خوام حداقل یه نهال بکارم تا یادگاری بمونه و هوای پاک رو برای آیندگانم به ارمغان بیاره! بدون شک این اتفاق میوفته اگر هر فرد یه نهال بکاره و جلوی قطع یه درخت رو بگیره! من که حتما این کار رو می کنم...
---
پست معرفی کتابهای خانم استفنی مایر خیلی طرفدار پیدا کرده بود و بعضی از دوستان درخواست کتاب "میزبان" اثر خانم مایر رو هم داده بودن که من فکر کردم الان فرصت مناسبی باشه تا آپلودش کنم و برای مطالعه ی دوستان بذارمش روی وبلاگ. مشابه پست قبلی، کتاب به زبان انگلیسی (زبان اصلی) هست و روی گوگل سایتز آپلود شده که امیدوارم ازش لذت ببرید.
هنوز کتاب میزبان رو مطالعه نکردم که بتونم دربارش نظری بدم اما قلم خانم استفنی مایر توی چهار کتاب قبلی "حماسه گرگ و میش" جذابیت و روانی خاصی داشت که احتمالا در کتاب میزبان هم وجود داره.
کتاب میزبان اثر خانم استفنی مایر به زبان انگلیسی رو می تونید از اینجا دانلود کنید.
You can download the printable version of "the host"'s English E-book written by "Stephenie Meyer" for free, here
و اما یه نکته قابل توجه علاقه مندان کتابها و فیلم های خون آشامی:
اخیرا شبکه ی MBC Persia پخش سریال "خاطرات یک خون آشام" یا ""The vampire diaries رو شروع کرده. البته این سریال ظاهرا هنوز تکمیل نشده و به صورت دنباله دار در حال پخش شدن هست. البته DVDهای این سریال رو هم دیدم که توی اینترنت برای فروش گذاشتن اما خودم نگرفتمشون.
من چهار جلد کتاب "خاطرات یک خون آشام" یا ""The vampire diaries رو به زبان اصلی دارم که اگر علاقه مند باشید بعدا براتون آپلود می کنم.
اگر تا پیش از نوروز فرصت آپدیت مجدد پیدا نکردم همینجا پیشاپیش نوروز باستانی که اخیرا به ثبت جهانی هم رسید رو به همه ی دوستای خوبم تبریک میگم.
از لحظه هاتون لذت ببرید
به امید دیدار
سلام.
از سفر برگشتم. اولین سفر دوری که بدون همراه رفته بودم. یه تجربه ی خوب!
هواپیما یه مقدار تاخیر داشت و وقتی توی مهرآبار فرود اومد هوا تاریک شده بود. خیلی راحت با اتوبوس از داخل فرودگاه تا میدان آزادی رفتم و از اونجا هم به امید زحمت دادم و با راهنمایی اون خودمو به مقصد رسوندم.
دو روز و دوشب اول رو پیش لیلا و توی خونه گذروندیم و فقط برای خرید مواد غذایی چند دقیقه ای خونه رو ترک کردیم. خصوصا که هوا به شدت بارونی بود. اما شبهای بعد مهمون عموهام بودم.
دوست داشتم می تونستم برای روز 22 بهمن تهران باشم اما موقعیت اصلا جور نبود و مجبور بودم با پرواز صبح دیروز برگردم شیراز.
در هر حال سفر خوبی بود. خاطره ی این سفر به ذهنم می مونه.
زن عمو تشویقم می کرد که تهران رو به عنوان محل زندگی انتخاب کنم اما راستش با همه ی امکانات موجود هر بار به تهران که اتفاقا توش اصلا احساس غربت نمی کنم سفر کردم بیشتر به شهر خودم شیراز علاقه مند شدم! در عین حال عمو مخالف بود و عقیده داشت که تهران واقعا شهر زندگی نیست!
من تا زمانی که مجبور نباشم شیراز رو ترک نمی کنم!
توی مدتی که تهران بودم تقریبا شهر جو آرومی داشت. توی تمام مسیرهایی که رفتم که سمت کارگر و کوی دانشگاه و آزادی تا امام حسین و از شمال هم تا ولنجک رو شامل میشد زندگی شکل عادی اما پر شتاب خودش رو داشت. نمی دونم امروز و فردا اون مناطق چه جوی رو شاهد خواهند بود اما در هر حال برای هم میهنای خوبم آرزوی سلامت و پیروزی دارم.
---
وقتی روحیات ایجاب کنه قلم به نوشتن حرف دل مشتاق میشه!
پس اشتیاق قلم باعث ویرایش یا بهتره بگم افزوده شدن یه تکه دیگه به نوشته های این پست وبلاگیم شد: (ساعت 12:38 نیمه شب)
---
تو را می شناسم ای مه رو! اما تو با من غریبه ای انگار... رو می گردانی مباد در خاطرت زنده شوم بی خبر از آنکه هرگز نمرده ام... قلبم می خواندت و می شنوی! چشمانت را می بندی مباد پاسخت را نظاره گر شوم! ابر می شوم، باد را به زنجیر می کشی! ستاره می شوم، توفان را فرا می خوانی! آب می شوم، عتش را انکار می کنی! نور می شوم، دل به شب می بندی! می گریزی از من اما در هر سو می جویمت! بیهوده مکوش که تو را هرگز غریبه نخواهم پنداشت! می شناسمت ای غریبه ی آشنا و تو نیز می شناسیم حتی در پس هزاران پرده از انکار... می کوشی که غریبم بداری و غریبه شوی اما تو آشناترین غریبه ای و من غریبه ترین آشنا... بی مهرترین هم که باشی، دلم دوباره برای مهربانیت تنگ می شود!! دلم حتی برای نامهربانیت هم تنگ می شود... اگر آشنایم نمی خواهی باشد! غریبه می مانم!! اما تا همیشه غریبه ترین آشنا برای تو آشنای غریب... و باز هم دلتنگ می شوم... تو را می شناسم ای مه رو! تا همیشه... تا ابد!!
سلام.
ایام امتحانات گذشت و فرصتی شد تا به فکر یه پست وبلاگی بیوفتم.
چند وقتی بود که سعی می کردم وبلاگ رو از حالت کاملا شخصی خارج کنم و البته از این حالت راضی بودم اما هر از مدتی بد نیست یه پست شخصی هم روی وبلاگ گذاشت! حداقل واسه تجدید خاطرات!
دیروز سالگرد عقد من و مجید بود. ما این خاطره رو با یه شام دو نفره و لبخند رضایت از سالهای گذشته ی در کنار هم، جشن گرفتیم و خدا رو به خاطر همه ی محبت هاش سپاس گفتیم.
با تمام وجود از خدا می خوام که همه ی همسران در کنار هم خوشبخت و رضایتمند باشن و با اعتماد و علاقه شاد و شیرین زندگی کنن.
راستی چطورید با خوشه های یارانه ای؟؟ من که یه مقدار شوکه شدم وقتی نتایج رو دیدم. تعجب آور بود هرچند مهم نبود. چون فکر نمی کنم پولی که شاید (و نه حتما!!) برای جبران تورم ناشی از برداشتن یارانه ها به مردم پرداخت میشه در مقابل تورم حاصل چیز چشم گیر و قابل توجهی باشه! به نظرم فقط مایه ی خجالته!!
جالب بود که خانواده هایی با داشتن کلی ملک و املاک جزء خوشه ی یک و دو بودن و خانواده هایی که از مال دنیا چیزی جز اندوه نداشتن جزء خوشه ی سه! خنده دار یا شایدم بهتره بگم گریه آور بود! (نمونه هاییشو خودم دیدم و متعجب شدم!)
ما که بدون داشتن خونه و ماشین و ملک و املاک جزء مرفهین بی درد جامعه یا به بیانی هم رده با آقای محصولی و امثالهم بودیم!!!! شما چطور؟
این نیز بگذرد...
لیلا دوستم بعد از ازدواجش ساکن شهر ماشینی تهران شده و صبح که باهاش تلفنی صحبت می کردم گفت واقعا خسته شده و دلش می خواد برگرده شیراز! در همین راستا من تصمیم گرفتم یه سفر برم تهران پیشش! احتمالا واسه سه شنبه شب تهران باشم. اولین سفر راه دوری که قراره بدون همراه و تنها تجربه کنم هرچند دلم می خواست مجید همراهم باشه اما حاضر نیست دو روز مرخصی رد کنه و با من بیاد! فقط چون تهران برای من شهر غریب نیست و بیشتر از شیراز اونجا قوم و خویش و دوست و آشنا داریم بهم اجازه ی سفر تنهایی داده!
توی این سفر قصد دارم بیشتر وقتم رو با لیلا بگذرونم و شاید برای کم کردن دلتنگی با عمو ها و عمو زاده هام هم دیداری تازه کنم. البته هنوز برنامه ریزی دقیقی نکردم و باید ببینم شرایط چطور ایجاب می کنه.
این روزا یه سری کارای عکاسی هم داریم. کم کم دارم به این نتیجه می رسم که یه آتلیه داشتن می تونه چقدر جذاب باشه. البته الانشم داریم منتها از نوع سیار هست! من و مجید با هم تا حالا چندین مورد مختلف آلبوم عکس آماده کردیم که صاحبانشون کلی راضی بودن و این برامون خیلی خوشایند بوده و البته برای مشتری هامونم خیلی خوب و به صرفه! چون هم قیمت های خیلی متفاوت و مقرون به صرفه و هم کیفیت خیلی بهتری نسبت به آتلیه های سطح شهر داشتیم.
امیدوارم بتونیم گسترشش بدیم و از حالت سیار و خصوصی خارجش کنیم و ثابت و عمومی فعالیت کنیم. هرچند همین الانم اگر کسی از بین همشهری ها و دوستان سفارش داشته باشه با تجهیزات کامل و تخفیف ویژه در خدمتشون هستیم! 
توی پست بعدی وبلاگم سعی می کنم خاطره ی سفر تنهاییمو بنویسم. البته اگر بتونم برم!!
راستی...
آبجی صبا هم بعد مدتها وبلاگش رو به روز کرده. می تونید نوشته هاش رو از اینجا بخونید.
روزهای زمستونیتون شیرین و شاد باشه
به امید سلام دوباره
سلام.
اخیرا توی وقت آزاد که حس درس خوندن نیست رمان می خونم. مجموعه کتابهای گرگ و میش نوشته ی خانم استفنی مایر رو که می خوندم به نظرم بد نبود.
یه سری فانتزی عاشقانه که با کمی تخیلات مخلوط شده و گاهی وقتا تاثیرگذاری احساسی هم داره.
نسخه های اینترنتی این مجموعه در دسترس هست و البته خیلی بهتر از ترجمه های پر از سانسوری هست که توی کتابفروشی ها گیرتون میاد. خصوصا که یکی دوتا سایت هم مشغول ترجمه و ارائه ی این کتابها هستن.
اما کتاب پنجم که خانم مایر اون رو نیمه کاره رها کرده و نسخه ی ناقصش رو به طور قانونی برای دانلود روی وبسایت اختصاصی خودش گذاشته، از نظر من جذاب ترین کتاب هست و حیف که ناقصه، پسورد گذاری شده بود و قابلیت پرینت و کپی و غیره رو نداشت. نسخه ی بدون رمزش رو آپلود کردم و میذارم تا اگر کسی مشتاق هست بتونه دانلود و مطالعه کنه. البته هر پنج کتاب رو توی همین پست میذارم منتها به زبان انگلیسی! اگر کسی فارسیشون رو خواست می تونه از سایت twilight.ir دریافت کنه.
اگر علاقه مند به کتابهای صوتی باشید می تونید کتابهای صوتی مجموعه داستان اول تا چهارم رو از اینجا و در صورت مشکل دار شدن لینکهای دانلود از اینجا و کتاب صوتی "خورشید نیمه شب" رو از اینجا دریافت کنید. البته حجم زیادی دارن ولی چون یه انگلیسی زبان داستان رو براتون روخوانی می کنه فکر کنم برای تقویت زبان انگلیسی مناسب باشه. من خودم هنوز نتونستم دانلودشون کنم واسه همین نمی تونم درباره ی نحوه ی بیان گوینده چیزی بگم! امیدوارم شما بتونید ازشون استفاده ی لازم رو ببرید.
برای افرادی که چیزی درباره ی داستان این مجموعه نمی دونن خیلی مختصر باید بگم که داستان درباره ی دختری به نام "بلا سوان" هست که با اومدنش به شهر پدریش به نحوی خاص با "ادوارد کالن" که یک خون آشام هست آشنا میشه و این آشنایی مقدمه ی داستان عاشقانه ایه که با اتفاقهای مختلف هیجان انگیز میشه.
بیشتر نوشته های این داستان از زبان خود بلا ست و فقط تکه های کوتاهی از زبان جیکوب بلک (پسر گرگینه) نوشته شده و کتاب پنجم "خورشید نیمه شب" هم قسمت آغازین داستان "جریانهای کتاب اول" رو از زبان ادوارد بازنویسی کرده که من فقط 12 فصلش رو داشتم و نمی دونم خانم مایر چیزی بهش اضافه کرده یا نه.
تا حالا دو سری فیلم هم از این داستان ساختن و فیلم سوم هم در دست تهیه هست. فیلم اول Twilight (گرگ و میش) هست و فیلم دوم هم new moon (ماه نو) که در حال حاضر تونسته رکورد خوبی در فروش به دست بیاره! فیلم گرگ و میش که مدتهاست با کیفیت مطلوب گیر میاد. فکر کنم به زودی فیلم ماه نو هم با کیفیت خوب توی کشور ما (که بعضی وقتا نبودن قانون کپی رایت درش واقعا باعث خوشحالیه!!!) در دسترس عموم قرار بگیره.
امیدوارم خوشتون بیاد.
لینک دانلود مجموعه کتابهای "گرگ و میش" به زبان انگلیسی نوشته ی خانم "استفنی مایر":
کتاب اول: گرگ و میش
کتاب دوم: ماه نو
کتاب سوم: کسوف
کتاب چهارم: سپیده دم
کتاب پنجم: خورشید نیمه شب (قسمت های آغازین داستان از زبان ادوارد کالن) نسخه ی ناتمام!
دانلود از طریق فایل تورنت:
چهار جلد اول کتاب (E-book) رو از طریق این فایل تورنت و کتابهای صوتی چهار جلد اول رو از طریقاین فایل تورنت هم می تونید دانلود کنید.
نکته ی قابل توجه اینه که فایل های تورنت تا جایی که من خبر دارم از فایلهای آپلود شده روی آپلود سنتر هایی مثل رپیدشیر و امثالهم امنیت بیشتری دارن.
هرچند خیالم از بابت کتابهای اکترونیکی جمع هست چون خودم روی گوگل آپلودشون کردم اما کتابهای صوتی ممکنه مشکل دار بشن. پس مطمئن تر هست اگر کتابهای صوتی رو از طریق تورنت دانلود کنید.
نرم افزار دانلود تورنت رو هم می تونید رایگان از اینجا دانلود کنید.
To the ones who don’t know Persian:
You can download the printable version of "twilight saga"'s English E-books written by "Stephenie Meyer" for free from these links:
- Twilight
- New Moon
- Eclipse
- Breaking Dawn
- Midnight sun "Edward's Version of Twilight" (Partial Draft: 1-12)
You can also download "the Twilight series 1-4" audio books here or here And "Midnight sun's" audio book here.
You can also use this torrent file to download "the Twilight series 1-4" audio books and this torrent file to download "twilight saga"'s English E-books.
You can download µTorrent software for free here.
Enjoy!
سلام.
چند روز اخیر برای من روزای بدی نبود. هرچند حال خوشی نداشتم و الان به خاطر سرماخوردگی تقریبا توانایی تکلم ندارم! اما هنوز ذهن و قلمم کار می کنه.
امتحانای میان ترم شروع شدن و متاسفانه اولیش جالب نبود! به خاطر سرماخوردگی که داشتم دو روز اخیر رو درس نخوندم. اما خودمو با یه کتاب داستان که نیازی به تمرکز نداشت سرگرم کردم و خیلی لذت برم.
در هر حال حالا که نمی تونم راحت حرف بزنم بیشتر دوست دارم بنویسم. پس یه ماجرای دیگه از شنیده هامو از زمانهای قدیم براتون می نویسم.
این ماجرا مربوط هست به زمان جوانی پدرم وقتی که پای منبر یکی از وعاظ برجسته ی اون زمان ماجرایی رو از زبون خودشون میشنوه و بعدها برای من تعریف می کنه. من ماجرا رو به زبان و قلم خودم و به نقل از ایشون براتون شرح میدم:
---
شرط بندی دو واعظ:
روزی در مسجد نو (مسجد شهدای امروزی) واقع در شیراز، یکی از بزرگترین وعاظ زمان بر منبر نشسته بود و سخن می گفت. وی "فخر استهباناتی" نام داشت. فرزند "شیخ المحققین" و نویسنده ی چندین کتاب مذهبی از جمله "کشکول فخرالمحقین"!
واعظ در برابر خیل عظیم حاضرین در مسجد ماجرای شرط بندی خود با یکی دیگر از وعاظ به نام را چنین نقل کرد:
"من در جوانی نیز چون اکنون بر منبر ساعاتی را با بیان مطالب علمی و اخلاقی در حضور مردم سپری می کردم. تا اینکه روزی مرحوم دستغیب (پدر شهید دستغیب معروف شیراز!) به من گفت:
آقای فخر! روضه ات را بخوان و با این مطالب مردم را به دردسر نیانداز و وقت ما و آنها را نگیر! زیرا هیچ کس به گفته های تو توجهی ندارد! اگر روضه ای بخوانی و اشکی جاری شود، هم تو و هم مستمع ثوابی برده اید!
(همواره روحانیون علاقه مند بودند فرصت بیشتری برای سخنرانی داشته باشند. پس برای وقت بیشتر با هم به مباحثه می پرداختند!)
من خدمت ایشان عرض کردم که ملت فهیم ایران که از قدیم الایام به درایت و هوشیاری معروف بوده و هستند مسلما از صحبت های من بهره ی وافر را خواهند برد.
سید فرمود: من با تو شرط می بندم که هیچ کس (اکثریت جمع حاضر) به گفته ی وعاظ توجهی ندارد!
پذیرفتم!! ده تومان نذر بستیم! (10 تومان حدود 60 یا 70 سال پیش که مبلغ بسیار زیادی بوده است!)
چند روز بعد سید بر منبر رفت. پیش از آن به من گفت که به حرفهایش خوب توجه کنم و عکس العمل مردم را نیز زیر نظر داشته باشم.
سید گرم صحبت شد و در میان سخنانش چنین گفت:
" دیروز در بازار از در دکان مشهدی محمد بقال عبود می کردم. (محمد را بسیار کشیده و با تشدید بخوانید!!)
صدای صلوات مردم بلند شد! سید ادامه داد:
مشهدی محمد بقال به من گفت... (باز هم محمد را کشیده و با تشدید بخوانید!)
این بار هم صدای صلوات در فضا پیچید!!
سید هفت بار نام مشهدی محمد بقال را با همان لحن و شیوه تکرار کرد و هر هفت بار صدای صلوات مسجد را پر کرد.
سرانجام سخنان سید با والسلامی پایان یافت و وی از منبر پایین آمد. به سرعت به من نزدیک شد و گفت: ده تومان را بپرداز که فقیری منتظر است!! مردمی که میان محمدبن عبدالله (ص) و محمد بقال تفاوتی نمی بینند چگونه به حرفهای تو توجه دارند؟ پس دیگران را به دردسر نیانداز!
در کمال تعجب ماجرا را دیدم. اما چه کنم که ترک عادت ممکن نیست و امروز نیز که پیرمردی هستم به این نصیحت گوش نکرده ام!!"
---
اینم از ماجرای فخر و مستمعینش!
چندتا جریان دیگه هم شنیدم که شاید توی نوشته های بعدیم توی وبلاگ بذارمشون. امیدوارم خوشتون بیاد.
شاد و سرفراز باشید و برای سلامتی همه (و البته من!) دعا کنید.
به امید دیدار
سلام.
این ایام با تمام فراز ونشیب هاش باعث شده که کمتر فرصت کنم به نوشتن توی وبلاگ فکر کنم. اما امروز بحث هایی شد که منو به یاد یه شنیده انداخت که به نظرم برای وبلاگ موضوع بدی نیست!
مدتها پیش از سر یه سری کنجکاوی ها با بچه ها دنبال مطالبی در باب کف بینی بودیم و چیزایی هم پیدا کردیم که برامون جالب بود. من خیلی کمتر از مجید درگیرش شدم اما مجید اطلاعاتش رو با سحر تقسیم کرد. چند روزی فقط برای تفنن و خنده وقتی دور هم جمع بودیم با کف بینی و به بیانی فال گیری سر خودمون رو گرم می کردیم. اتفاقا چند مورد از چیزایی که در این میان رد و بدل شد اتفاق افتاد که از جمله ی اون پیش بینی مجید برای ازدواج دختر خاله و پیش بینی سحر برای ازدواج پسرخاله بود که دقیقا در همون زمانهایی که بچه ها گفته بودن رخ داد و باعث شد دیگران کنجکاو بشن!
این کنجکاوی ها بین دوستای سحر که به قول خود سحر همه شدیدا به فال عقیده داشتن خیلی بالا گرفت! دوست سحر که از اتفاقهای جاری با خبر بود توی سرویس دانشگاه از سحر خواسته بود که دستشو ببینه و سحر هم از سر شوخی براش یه چیزایی گفته بود و خندیده بودن. اما بچه ها جدی گرفته بودن و ریخته بودن سر آبجی ما!
اون روزا گذشت و تب اون جریانات هم به ظاهر فروکش کرد تا اینکه امروز توی دانشگاه دوباره بچه ها دور سحر جمع شده بودن که آره چیزایی که گفته بودی رو فالگیرای دیگه گفتن و از این حرفا! و روز از نو و روزی از نو!
سحر وقتی به خونه برگشت با خنده تعریف می کرد و از گفته های بچه ها که همگی انواع مختلف فال رو از حلقه و قهوه و ورق و کف بینی و غیره تجربه کرده بودن نقل قول می کرد.
یادم به دختری افتاد که وقتی برای دیدن یکی از دوستام رفتم خوابگاه دیدم توی خوابگاه دانشجویی با یه بسته قهوه و یه فنجون کار و کاسبی راه انداخته بود و اتفاقا کارش حسابی می گشت! هر فال چهار هزار تومن! من که عقیده ای به اینجور چیزا نداشتم خندیدم اما بچه ها واقعا برای اعتقادشون خرج می کردن!! به مسخره به سحر گفتم حیف که اهل کاسبی نیستی!! و هر دو خندیدیم!
اما در همین زمینه جریانی رو براتون نقل می کنم که اگر اشتباه نکنم نقل قولی هست از "عباس پهلوان" سردبیر مجله ی "فردوسی" که از مجله های پر طرفدار زمان شاه بوده. من چون اون نوشته رو ندیدم، از شنیده های خودم و به زبان خودم براتون می نویسمش! این جریان رو مشابه خیلی از جریانای دیگه ی اون زمان ها از پدر شنیدم:
---
" فالگیر:
کارکنان مجله مثل هر روز در دفتر کارشان مشغول به تدوین و ویرایش مطالب مربوط به چاپ بعدی بودند که زنی میان سال از در وارد شد. زنی ساده پوش و با چهره ای که او را در حدود 35 ساله نشان می داد. مشخص بود که از جرگه ی ثروتمندان نیست و برای سفارش تبلیغ نیامده!
زن به سوی افراد حاضر قدم برداشت و با چهره ای شرمسار گفت: نیازمندم و از همه جا رانده! آمده ام تا مگر شما یاریم دهید!
کارمندان مجله که دوستانی صمیمی بودند به هم نگاهی کردند و گفتند که توان مالی چندانی ندارند تا بتوانند نیاز او را برآورده کنند. اما از آنجا که مجله یک رسانه ی عمومیست شاید بتوانند از این طریق از مردم برای وی کمک بخواهند.
یکی از نویسندگان حاضر در جمع لحظاتی در فکر فرو رفت و بعد نگاهی به زن کرد و پرسید: خانم؟ شما چیزی از فال قهوه می دانی؟
زن با تعجب پاسخ داد: مختصری می دانم!
مرد رو به دوستان گفت: یافتم! و قلم را برداشته و شروع به نوشتن کرد!
همه منتظر بودند تا بدانند او چه چیز را یافته است. دقایقی بعد وی قلم را بر زمین گذاشت و شروع به خواندن کرد:
"خانم صوفی، تواناترین فالگیر شهر تهران!
در این نوشته قصد دارم یکی از همشهری هایمان را معرفی کنم. او زنیست که در فالگیری بسیار توانمند است و تا کنون هیچ یک از گفته هایش اشتباه نبوده است! افراد بسیاری برای دانستن فرازهایی از آینده به او مراجعه می کنند و روز به روز بر تعداد مراجعین افزوده می شود..."
نوشته ی این نویسنده بیشتر جنبه ی تبلیغاتی داشت و به معرفی زنی فرضی با نام مستعار "صوفی" می پرداخت که با فال گیری های بی نظیر خود مشتریان زیادی را جلب کرده بود. نوشتن چنین مطلبی در یک مجله ی عمومی آن هم در زمانی که رسانه های عظیم چون تلویزیون و اینترنت و امثالهم هنوز رونق و رشدی نداشت می توانست توجه عموم را به خود جلب کند! چرا که مردم همیشه به دانستن آینده و در نتیجه فال و خرافه علاقه ی زیادی نشان می دهند!
قرار شد آن زن مستمند که به دفتر مجله مراجعه کرده بود از آن پس "خانم صوفی" باشد!
به سرعت مقدمات اجاره ی یک اتاق ارزان قیمت در یکی از مناطق عادی شهر تهران فراهم و خانم صوفی در آنجا ساکن شد. در پی آن، نوشته ی مذکور با درج آدرس و نشانی محل کار فالگیر مشهور تهران در مجله به چاپ رسید!
زمان گذشت و آن زن و آن نوشته در میان کارکنان مجله به فراموشی سپرده شد تا اینکه روزی یکی از گزارشگران با گزارشی مفصل درباره ی یک فالگیر بسیار توانمند به دفتر آمد!
کارمندان مجله با خواندن آن مقاله به یاد آوردند که نزدیک دو سال پیش رنی به آنها مراجعه کرده بود و تقاضای کمک داشت!
همه انگشت به دهان مانده و در حیرت بودند که آن زن امروز زنیست که در گزارش همکارشان به عنوان بزرگترین و پر طرفدارترین فالگیر شهر تهران در یکی از بهترین نقاط شهر به کار مشغول است و برای مراجعه به او باید ماه ها در نوبت بود!
بدون اتلاف وقت به سمت محل کار او حرکت کردند. وقتی منشی با اشاره به جمعیت حاضر در محل از ورود آنها جلوگیری کرد یکی از آنها گفت به خانم صوفی بگویید که برای فالگیری نیامده ایم! از دفتر فلان مجله ایم و برای مرور خاطرات تنها دقایقی با شما صحبت خواهیم کرد!
این شد که مقدمات دیداری چند دقیقه ای فراهم آمد. خانم صوفی تعریف کرد که با آن نوشته آنچنان شهرت پیدا کرده که در کوتاه ترین زمان ممکن توانسته در بهترین نقطه ی شهر تهران برای خود خانه ای مجلل و اتوموبیلی مناسب خریداری کند، مکان مناسبی را هم به عنوان دفتر کار انتخاب کرده و بهای خرید آن را تماما پرداخته است و اکنون با خیل مشتریانی روبروست که ماه ها در نوبت دیدارش انتظار می کشند و با خدمه ها و منشی هایش در سر وقت زودتر چانه زنی می کنند!
کارمندان مجله پشیمان از کار کرده و ناتوان در بازپس گیری ادعای پیشین که تنها برای کمک به یک مستمند مطرح شده بود تنها توانستند با نوشته ای ساده از اتفاقی که رخ داده بود از مردم ساده دل طلب بخشش کنند. اما آن نوشته هم چیزی از تعداد مشتری های خانم صوفی کم نکرد! "
---
شاید از دید ما امروزی ها، دیروزی ها خیلی خرافاتی بودن اما اگر با دقت نگاه کنیم می بینیم که خرافات توی جامعه ی امروز نه تها کمرنگ نشده بلکه هست و اتفاقا با رنگ های مختلف و زرق و برق بیشتر و به قول خودمونی ها با کلاس تر رایج شده و به مردم عرضه میشه و مشتری های زیادی هم داره!
شاید از میون این همه فال یکی دو مورد مثل کف بینی و چهره شناسی که جنبه های علمی دارن و تا حدودی به متافیزیک مربوطن توجیه پذیر باشن اما این دلیل موجهی برای حجم بالای مراجعه ی مردم و خصوصا هم سن و سالهای ما به فالگیرها نیست!
اونقدر از آینده نگرانیم و از وضع موجود ناراضی که برای پیدا کردن یه کورسو نور امید به آینده به هزار در می زنیم. غافل از این که آینده در دستان خود ماست! این ماییم که می تونیم با دستهای خودمون فردا رو آباد و آزاد و سبز بسازیم! پس به هوش باشیم تا زمان رو از دست ندیم!
به امید فردایی سبز و روشن!!
سلام.
این روزا بحث غیر بهداشتی بودن یه سری مواد غذایی چنان باب شده که ذهن خیلی ها رو درگیر خودش کرده و حتی موضوع بحث بسیاری از جمع هاست. از جمله ی این مواد غذایی چند مارک مختلف سوسیس و کالباس و چندین مارک مختلف برنج هست.
از قبل از سر زبون افتادن چنین موضوعاتی، من به شدت مخالف برنجهای هندی و پاکستانی بودم و دلیل اصلی مخالفتم بوی بد یا حداقل بدون عطر و طعم بودن این نوع برنجها بود.
از بس از این سمت و اون سمت تعریف برنج های اینچنینی با مارک های مختلف مثل محسن و خاطره و مژده و غیره شده بود؛ مادر منم یه مقدار ازشون خرید. تنها چیزی که این نوع برنج داشت قیافه بود که به نظر من در برابر طعم و عطر واقعا قابل توجه نیست! قیافه اصلا به من لذت طعم خوش رو که برنج کامفیروزی یا شمال کشور خودمون داره نمیده. خصوصا که در کنار قیافه ی مثلا قشنگ و قد کشیدن دونه های برنج خارجی باید بوی بد و طعم بی خودشون رو هم تحمل می کردیم یا این بو و طعم رو با هزار نوع ادویه به حداقل می رسوندیم! به همین دلیل از مادرم خواستم که دیگه از این نوع برنج تهیه نکنه و مادر هم گفت بعد از تمام شدن باقی برنج موجود، قصد خرید مجدد این برنج های تعریفی!!! رو نداره!
نوسان قیمت و مصرف بالای برنج توی اغلب خونه ها باعث میشد که مصرف برنجهای خارجی که قیمت کمتری دارن سیر صعودی داشته باشه. اما راستش من با دیدن خبر غیر بهداشتی بودنشون کلی ذوق کردم! چون واقعا ازشون بدم میاد! شاید این که میزان سرب و آرسنیک این برنجها زیاده و باعث بیماری میشه دلیل خوبی بود تا این سیر صعودی سرعتش رو تا حدی از دست بده!
غیر بهداشتی معرفی شدن چندین نوع از فست فود، که البته از سالها پیش به مضراتشون آگاه بودیم و حتی آشناهایی که توی کارخونه های تهیه ی این مواد کار می کردن بارها به غیر بهداشتی بودن تمام مارکها و نه فقط یکی دو مارک خاص اشاره کرده بودن، هم زمان با استاندارد نبودن برنج های خارجی باعث شد به فکر بیوفتم که شاید پشت این مسائل، جریانات سیاسی نهفته باشه!
تعجب نداره اگر این خبرها مانور تبلیغاتی علیه شرکتهایی باشه که یا باج ندادن یا تبلیغاتشون رو از صدا و سیما پس گرفتن و حالا باید تاوان سرکشی سیاسی خودشون رو پس بدن! شاید بعد از این شاهد خبرهای غیر بهداشتی بودن خیلی چیزای دیگه هم بشیم! (البته این یک گمان هست که تجربه تصدیقش می کنه و شاید هم گمان صحیحی نباشه اما وجودش باعث میشه در باور حرفها و نوشته های اخیر شک کنم هرچند از خوندن و شنیدنشون خوشحال شدم!!!!)
و اما یک جریان مرتبط که از قدیمی های شیراز شنیدم:
در دهه ی چهل (حدود سال 1346 یا 47) در شیراز واعظ و روضه خوانی به اسم "ناصرالاسلام" در یکی از خانه های نزدیک به شاه دائی الله در کوچه پس کوچه های سر دزک (که در حال حاضر هم به همین نام معروف است و از یک سمت به خیابان شاهزاده قاسم و از سمت دیگر به شاه چراغ منتهی می شود) زندگی می کرد.
این واعظ که چون بسیاری از وعاظ به انواعی از مواد مخدر اعتیاد داشت با گرفتن به اصطلاح حق خود یا در واقع باج و پول زور از کسبه شهر امرار معاش می کرد.
روزی ناصرالاسلام برای گرفتن پول به صاحب یک مغازه ی کله پزی که در خیابان داریوش (یکی از فرعی های خیابان زند) که رونق خوبی پیدا کرده بود مراجعه کرد و از کاسب خواست تا مقداری پول به وی پرداخت کند.
صاحب مغازه از پرداخت چنین پولی سر باز زد و گفت که حاضر به پرداخت باج نیست!
واعظ به او گفت که در صورت امتناع از پرداخت وجه با مشکلی بزرگ مواجه خواهد شد اما کاسب این سخن را نشنیده گرفت!
روز بعد، واعظ بر منبر خود در شاه چراغ در برابر خیل عظیم زائرین چنین گفت که:
"های مردم! صاحب فلان کله پزی در فلان خیابان به جای گوسفند، خر قربانی می کند و کله ی خر به شما می فروشد! وای! وای بر او و وای بر شما اگر از او خرید کنید!!!"
از فردای آن روز بود که در اطراف مغازه ی آن کاسب حتی پشه ای هم پر نمی زد! آنقدر زمان به این منوال گذشت که کاسب به زانو افتاد و به هر دری زد. اما تنها چیزی که شنید این بود که حل مشکلش تنها به دست خود ناصرالاسلام امکان پذیر است!
وقتی راهی دیگر نیافت، مقداری تریاک و شیره آن هم از بهترین نوع موجود خریداری کرد و با دو برابر مبلغ درخواستی واعظ به منزل او مراجعت کرد و دل واعظ را به دست آورد.
فردای همان شب؛ واعظ دوباره بر منبر شاه چراغ رفت و فریاد وا مصیبتا سر داد که: "التوبه! التوبه!
خدایا مرا ببخش که بر بی گناهی تهمت روا داشتم! لعنت بر آن کسی که به دشمنی وی مرا فریفت! من به تحقیق دریافتم که از این کاسب، کاسبی پاک تر، مومن تر، مقدس تر و فداکارتر نیست و محل کسب او از پاک ترین و بهداشتی ترین کله پزی های شهر است!
من در حضور شما مردم از او طلب بخشش می کنم! بر شماست که این سخن را بشنوید و به گوش غایبان نیز برسانید!"
با این سخنان واعظ، کاسبی آن مرد نه تنها دوباره رونق گرفت بلکه رونقی دو چندان یافت!
و این بود توانایی یک واعظ معتاد در برابر مردم زود باور! و ناتوانی یک کاسب در برابر یک واعظ باج گیر!
---
حالا خودتون فکر کنید! به نظرتون این تبلیغات رو باور کنم یا نه؟؟؟
--
پ.ن1:
سلام دوباره ی پاییز به عاشقان رنگ و نسیم مبارک!
پ.ن2:
از فردا تقریبا هر روز هفته رو برای کلاس باید برم دانشگاه و با درسهای سنگین این ترم یه جورایی کنار بیام. فکر کنم برنامم خیلی فشرده بشه! برام دعا کنید.
پ.ن.3:
قبول شدن ویدا (دختر عموی عزیزم) رو در رشته ی مهندسی عمران دانشگاه سراسری بهش تبریک میگم و براش بهترین آرزوها رو دارم. "موفق باشی ویدا جون"
پ.ن.4:
متاسفم که باید فوت پدر بزرگ دوست عزیزم لیلا رو بهش تسلیت بگم! "لیلی جون امیدوارم غمهای زندگیت همیشه کم رنگ باشه و شادی هات پایدار!"
در فصل عشق و رنگ، دلهاتون بهاری
سالها پیش، قبل از آنکه امپراتوری ایران به حد اعلای قدرت خویش برسد، در منطقه ی لودیه (لیدی)* با کشف اولین معادن طلا و تولید سکه، کراسوس به عنوان قدرتمندترین فرد در کشور خود معرفی شد. او جوانی خوش رو و زیبا، جنگجویی توانا و قدرتمند، مردی دلیر و شجاع و فردی ثروتمند و پرتوان بود که با در اختیار داشتن زیباترین زنان و بهترین امکانات زمان خویش، خود را خوشبخت ترین می دانست!
درست هنگامی که کراسوس خود را مفتخر به داشتن تمام خصایص مذکور می دید، فیلسوفی به نام سولون از یونان به دیدار او آمد.
کراسوس با احترام از سولون استقبال کرد و به نیکی او را پذیرفت. سپس از سولون پرسید که به نظر او چه کسی خوشبخت ترین است؟!
کراسوس انتظار داشت سولون او را خوشبخت ترین بداند اما اینگونه نشد. سولون دو برادر یونانی را خوشبخت ترین ها خواند و داستانشان را اینگونه برای کراسوس نقل کرد:
"دو برادر برومند به دیدار مادر پیرشان رفتند. مادر که آخرین روزهای عمر خویش را با دیدگانی رو به بی فروغی سپری می کرد به دو پسرش گفت:
پسران عزیزم؛ عمر زیادی برای من باقی نمانده در حالی که سالهاست آرزوی شرکت در مراسم جشن خدایان المپ را به دل دارم و می دانم هرگز به آرزوی خود نخواهم رسید! بیش از سه روز به مراسم باقی نمانده و راه دراز است و من ناتوان! شادم که جوانانی چون شما دارم اما اگر جان باختم؛ این تنها آرزوی به دل مانده ی من است!
دو برادر با شنیدن سخنان مادر دستان یکدیگر را فشردند و برخاستند! تخت و کجاوه ای بر پا کردند و مادر را با احترام به جایگاه نشاندند. سپس تخت بر شانه نهاده و با تمام قدرت شروع به دویدن کردند! بی وقفه و پر سرعت! آنچنان که پیش از آغاز مراسم جشن، همراه با مادر پیرشان در محضر خدایان المپ حاضر شدند! اما چون تخت بر زمین نهادند، هر دو از شدت خستگی بر زمین فرو نشسته و جان باختند!
مادرشان در آخرین لحظات عمر خویش به تنها آرزوی بر دل مانده ی خویش رسید!
آن دو برادر خوشبخت ترینند چون با افتخار و عزت و در اوج رضایت تا آخرین لحظه ی عمر زیستند و شاد جان دادند!"
کراسوس با شنیدن داستان سولون بسیار ناراحت شد و این گفته ها را بر خود مپسندید اما با سولون برخوردی نکرد!
زمانی گذشت و کورش کبیر بر ایران زمین حاکم شد! با آغاز حکومت کورش، امپراتوری ایران قدرت گرفت و جنگ قدرتها آغاز شد.
در حمله ی کورش به لیدی، کراسوس خود را ناتوان یافت! درست هنگامی که قصد سوزاندن خود و خانواده اش را داشت، کورش سر رسید و او را به اسارت گرفت!
اما کورش که بزرگ مردی بی همتا بود، با اسیران خود چون بزرگانی صاحب کمال رفتار می نمود. از این رو به کراسوس احترام کرده، وی را به عنوان یکی از مشاوران خویش انتخاب کرد.
از آن پس، مرد اول لودیه، همو که خود را خوشبخت ترین مرد جهان می دانست، با تمام قدرتی که داشت، دیگر مرد اول نبود! او بعد از آن باید پیرو کورش کبیر باقی می ماند و وی را اطاعت می کرد!
کراسوس پس از آن واقعه همواره سولون را به خاطر می آورد و می گفت:
روحت شاد باد سولون!
حقا که معنای حقیقی خوشبختی را تو آشکارا گفتی و من ندانستم! خوشبختی در اوج قدرت و کمال و جمال بودن نیست! خوشبختی رضایتمند بودن و سعادتمند مردن است! خوشبختی شاد جان سپردن است!
خوشبخت آن دو برادر بودند! نه چون منی که مغرور به قدرت خویش، دیده از حقیقت برگرفته بودم و روزی را که به زیر فرو فتادم تصور نمی کردم!
روحت شاد باد! سولون!
...
پ.ن1:
* لودییه یا لیدی اگر اشتباه نکنم منطقه ی ترکیه فعلی بوده!! مطمئن نیستم! باید پرس و جو کنم!
پ.ن2:
این ماجرا برگرفته از داستانی بود که یه زمانی بابا برام نقل کرد تا معنی حقیقی خوشبختی رو بهم گوشزد کنه! به صحت دقیق تاریخی و مستندش اطمینان صد درصد ندارم و با قلم خودم و فی البداهه نوشتمش! اگر نثر خوب و پر قدرتی نداره بگذارید به پای ناتوانی من و به بزرگی خودتون ببخشید!
پ.ن3:
به نظر شما توی سیاست ایران الان کی خوشبخته؟ یا حداقل می تونه احساس خوشبختی کنه؟؟ کی برعکس؟؟ (با در نظر گرفتن حقیقت خوشبختی که سعادت، رضایت و سربلندی و ... هست!!)
پ.ن4:
ساعت رسمی کشور امشب یک ساعت عقبگرد کرد! این تغییر ساعت های سالانه رو برعکس خیلیا دوست دارم و دلم نمی خواد رعایت نشه! به نظر من تغییر ساعت در شرایط خاص خودش لازمه! نظر شما چیه؟
راستی عید فطر هم که دوباره مساله ساز شد! هر سال بحثش بود که یه روز دیرتر عید اعلام شده، امسال یه روز زودتر! برام جالب بود امسال دوتا عید فطر داشتیم! یکی سیاسی و دیگری مذهبی! شما کدومو قبول داشتید؟؟؟
پ.ن5:
یکی دو هفته پیش یه پرینتر گرفتم! کنون 3010 که یه پرینتر لیزری سیاه و سفید هست و برای کار خونگی به من خوب جواب میده! قیمتش هم 96 تومن بود که به نظر من در رده ی خودش مناسب بود!
در کنارش؛ یه کارت گرافیک یک گیگ و دو تا رم دو گیگ هم گرفتم و سیستم رو ارتقا دادم تا آبجی صبا بتونه خوب ازش برای کارای گرافیکی استفاده کنه. خوشحالم که پست آغازین وبلاگش که اتفاقا خودم نوشته بودم با استقبال نسبتا خوبی مواجه شد. امیدوارم بتونه اونقدر خوب بنویسه که طرفدارای زیادی پیدا کنه! اگر دوست داشتید می تونید وبلاگ نو پای صبا خانم رو اینجا ببینید.
پ.ن6:
یه سالگرد دیگه هم از مراسم عروسی من و مجید گذشت! خوشحالم که بهترین و شایسته ترین همسر رو دارم و با تمام وجود بهش افتخار می کنم! از خدا می خوام که هرگز خوشبختی منو در کنار همسر و اعضای خانواده ازم نگیره و لطفش رو ازم دریغ نکنه تا بتونم خوشبخت زندگی کنم و خوشبخت با دنیا وداع کنم!
سبز باشید و همیشه خوشبخت!
سلام.
عبادات همه قبول. امیدوارم که توی لحظه های پر از احساس و معنویتون ما رو هم دعا کرده باشید.
الان نزدیک دو سه هفته ای هست که از مشکلات خط دایل اپ خلاص شدم. هرچند ای دی اس ال هم مشکلات خودش رو داره اما به هر حال از اینترنت دایل آپ خیلی بهتره. من از شرکت شاتل سرویس گرفتم که در مقایسه با بقیه شرکتها برای کار من مناسب تر و مقرون به صرفه تر بود. سرعت 128 شش ماهه با محدودیت 8 گیگ و ترافیک شبانه ی نامحدود که نزدیک 60 تومنی خرج برداشت. البته یه مودم جدا هم گرفتم که هزینه جداگانه داشت اما سخت افزار تا سالمه و از دور خارج نشده تموم نمیشه!!!
(نکته: از خود شرکت مودم نگیرید! هم قیمتاشون زیادی بالاست هم کیفیت و کاراییشون نسبت به بقیه مودمهایی که توی بازار هست کمتره! ممکنه وقتی بگید مودم ازشون نمی خواید بگن که پشتیبانی نمی کنیم و فلان و بسان اما زیاد اهمیت ندید. اینا ترفندایی هست که برای فروش مودم خودشون به کار می برن تا سود بیشتری ببرن. وگرنه مشابه همون مودم که شرکت سرویس دهنده به شما پیشنهاد میده رو توی بازار با نصف قیمت هم می تونید پیدا کنید و طبق بررسی هایی که من کردم در عمده ی مواقع مشکل خاصی هم پیش نمیاد.)
راستی شرکت شاتل در صورت داشتن معرف (کارت طلایی) ده هزار تومان تخفیف میده که من با یه سرچ روی اینترنت تونستم یه کد معرف پیدا کنم و تخفیف بگیرم. اگر توی شیراز هستید و قصد خرید سرویس از شاتل رو دارید می تونم معرفتون باشم تا تخفیف ده هزار تومانی کارت طلایی شاتل شیراز شامل شما هم بشه!
" برای دریافت تخفیف کارت طلایی شاتل در شیراز کافیه بعد از مراجعه به دفتر فروش شاتل که توی خیابان رحمت آباد (روبروی خیابان عفیف آباد) هست و پر کردن فرم، از مسئول مربوطه درخواست کنید که یه کارت طلایی با کد 7110600086 به نام (سارا سجادی) براتون ثبت کنه و ده هزار تومن تخفیف رو بگیرید! به همین سادگی!! "
چون خودم تا تونستم انتخاب و اقدام کنم خیلی پرس و جو کردم بد نیست اطلاعات کمی که دارم رو اینجا بنویسم، شاید به درد بعضیا بخوره!
سرویس ای دی اس ال در مقایسه با دایل آپ خیلی بهتره اما اونقدر هم پر سرعت نیست که آدم رو شگفت زده کنه! اغلب سرویسها هم محدودیت ترافیک دارن که برای افرادی که قصد دانلود کردن زیاد ندارن مشکل حادی نیست. اما اونایی که اهل دانلود و آپلود زیادن ممکنه زود ترافیکشون تموم شه و خرج مجدد رو دستشون بذاره و یا به خاطر عدم محدودیت شبانه برنامه ی خواب و بیداریشون به هم بریزه. البته این اتفاق برای من به اون شدت رخ نداد که برای خیلیای دیگه پیش اومده بود!! سرویسای بدون محدودیت قیمت بالایی دارن که به نظر من برای مصرف ساده ی خونگی اصلا به درد نمی خوره.
و اما، تمام سرعت هایی که می نویسن مثل 128 و 256 و غیره فقط عدد هستن و بس! اغلب خط ها شیر شدن. یعنی به اشتراک گذاشته شدن. پس شما عملا در عمده شرایط سرعت کامل رو نخواهید داشت! اونجور که من خودم تجربه کردم، سرعت دانلود از 60 کیلو بیت در ثانیه به ندرت تجاوز کرده اما به 8 کیلوبیت در ثانیه هم رسیده!
اگر سرویس با محدودیت دارید حتما از نرم افزارای مخصوص مثل dumeter استفاده کنید تا میزان مصرفتون و باقی مواردی که لازم هست بدونید رو تحت کنترل داشته باشید. البته خود سایت شرکت سرویس دهنده هم اطلاعات خوبی بهتون میده اما داشتن این نرم افزار به نظر من بد نیست.
همه ی این نکته ها یه طرف، نکته ی مهمی که قبل از سفارش سرویس باید بهش توجه کنید نوع خط تلفنتون هست. اینجور که من شنیدم، تلفنهایی که روی شبکه بی سیم هستن امکان دسترسی به اینترنت پرسرعت رو به شما نمیدن. خطوط PCM هم اصلا به درد ADSL نمی خوره. پس قبل از سفارش یه سر برید مخابرات منطقه و در عرض یک دقیقه مشخص کنید که خط تلفنتون Port هست یا نه. اگر نیست که درخواست بدید تا انتقالش بدن روی سیستم پرت که البته اگر پارتی داشته باشید زود انجام میشه اگرم نداشته باشید یا کلی دوندگی داره یا به این زودیا درست بشو نیست که معنیش اینه که بی خیال ADSL بشید!!
در باره ی تفاوت (port) و پی سی ام (PCM) هم توی اینترنت مطلب زیاده. برای اطلاعات بیشتر می تونید جستجو کنید.
اینا به نظر من مواردی بود که باید بهشون توجه کرد. البته یه نکته ی مهم دیگه هم اینه که کیفیت سرویس شرکتهایی که دستگاه هاشون به محل اقامت شما نزدیک تر باشه برای شما بهتر هست. در این زمینه هم بد نیست تحقیق کنید. خلاصه قبل از هر کاری نسبت به کیفیتش اطمینان نسبی داشته باشید تا هزینه و پشیمونی به بار نیاد!
هرچند این مطالب ممکنه برای خیلیا پیش پا افتاده باشه؛ اما نوشتمشون تا شاید یک نفر بتونه ازشون استفاده کنه. امیدوارم مفید واقع شده باشه.
---
پ.ن: یه وبلاگ واسه خواهرم آماده کردم. قراره به زودی با کمک هم پربارش کنیم. اینجا می تونید ببینیدش. خوشحال میشم دربارش نظرتون رو بدونم.
---
شادمان باشید
سلام.
نوشته ی پست قبلم یه سفرنامه بود که خیلی طولانی شد. منم صرفا نوشتمش به عنوان خاطره و اصلا انتظار نداشتم همه بشینن بخوننش! این پست هم یه سفرنامه هست البته نه به بلندی سفرنامه ی قبلی! این بار یه سفر دو سه روزه داشتم به کرمان که چون توی کرمان ایرانسل برا من به کل قطع بود حتی نتونستم خاطره هاشو توییت کنم!
از اونجایی که مجید (همسرم) دانشجوی دانشگاه کرمان بود، هفته ی گذشته برای تکمیل کارای پایان تحصیل و تحویل مدرکش رفتیم کرمان. توی این سفر که مادر و سحر هم همراهمون بودن همراه خانواده ی آقای سرچشمه پور (دوست و همکلاسی مجید) از بعضی جاهای کرمان و ماهان دیدن کردیم.
به نظر من زیباترین و حیرت برانگیزترین مکان باغ شازده بود. توی ماهان! باغی که فقط بعد از ورود میشد دیدش یعنی از پشت در بسته اصلا مشخص نبود. توی ارتفاع قرار داشت و پر از درختای بسیار زیبا بود. جویبار طبیعی درش جاری بود که آب گل آلودی داشت اما چیزی از زیباییش کاسته نشده بود.
برام تعجب آور بود که زیارت شاه نعمت الله ولی آزاد و بدون ورودی بود! آخه می تونستن با همین مقدار کم پول بلیط یه کم بهش رسیدگی و بازسازیش کنن! اما خوب مثل یه مکان مذهبی تمام و کمال مردم درش مشغول عبادت بودن. جالب بود که یه نفر دلار انداخته بود توی حرم! اینم یه نوعشه دیگه! البته امیدوارم این نذورات رو خرج بازسازی این مکان مذهبی تاریخی کنن چون حیفه که تخریب بشه!
اما توی خود کرمان، موزه ی صنعتی اولین جایی بود که رفتیم. دیدن داشت اما به خاطر نور کم و آژیر مداوم هشدار دهنده ها داشتم عصبی میشدم!! این موزه پر بود از مجسمه و عکس و تابلوهای گرافیکی.
بعد از موزه ی صنعتیی یه سر رفتیم بازار کرمان و اونجا حمام گنجعلی خان رو هم دیدیم. حمام جالبی بود. خصوصا سنگ زمان! دو تا سنگ، فکر کنم از جنس مرمر، که با تغییر رنگ هنگام طلوع و غروب خورشید رو نشون میدادن! البته در صورتی که بین خورشید و حمام حائلی نباشه!!
هر قسمت حمام مخصوص یه قشر خاص بود. مثلا یه قسمت مخصوص خوانین، یه قسمت برای پیشه وران و غیره! یه سری مجسمه مردم شناسی هم اونجا بود که می گفتن از قدیمی ترین شمایل مردم شناسی ایران هست.
ظاهرا در همون نزدیکی یه حمام مشابه وجود داره که هنوز با همون شکل فعالیت می کنه. یعنی به قول خودشونیا، هنوز دلاک و لنگ بیار و خزینه و این چیزا داره که هر کس دوست داشته باشه می تونه امتحانش کنه. ما می خواستیم ببینیمش اما اون وقت روز تعطیل بود!
خود بازار هم بسیار دیدنی بود. با شمایل تاریخی و سنتی، پر از صنایع دستی، مثل پته، آثار مسی و غیره، ادویه جات و خشکبار مثل انواع آجیل و پسته و خود سوغات کرمان که قاووت (بخونید Ghavoot) بود. قاووت خودش چند نوع مختلف داشت! نوع خشخاشی، چهل گیاه (اگر اشتباه نکنم)، دارچینی، کاکائویی و غیره. یه پودر مقوی و انرژی زا که فکر کنم بسیار گرم هست و برای ورزشکارها خصوصا پیشنهاد میشه!
اما پته یه نوع گلدوزی خاص روی یه نوع پارچه ی خاص بود. یه نمایشگاه زده بودن که پته رو به شکل گل و بلبل یا به قول خودشون مثل معرق دوخته بودن. یه چیزی مثل مینیاتور. اما اصل پته که توی بازار زیاد بود شکل بته جقه و آثار هندسی داشت. ظاهرا این هنر دستی قیمت بالایی داره و خانواده های ثروتمند کرمان حتما یکی دوتاشو برای جهیزیه دختراشون تهیه می کنن. (یه چیز کاملا سنتی!)
راستشو بخواید من زیاد از پته خوشم نیومد اما به عنوان یه اثر هنری و یه صنعت دستی ایرانی بسیار براش ارزش قائلم و امیدوارم نذارن خاطره بشه!!
کرمان جاهای قشنگ دیگه ای هم داشت. همه به سبک کویر! جاهایی مثل ساختمون پارک نجوم، کتابخونه ملی کرمان و غیره که ما چون فرصت زیادی نداشتیم نتونستیم زیاد و دقیق ببینیمشون. یه سفر طولانی مدت و سرفرصت لازمه که خصوصا کلوتای شهداد و باقی جاهای استان قشنگ کرمان رو هم ببینیم.
توی این سفر حسابی به خانواده ی پرمحبت سرچشمه پور زحمت دادیم که امیدوارم توی شهر قشنگمون شیراز بتونیم جبران کنیم.
اما در جمع، کرمان از نظر رسیدگی عمومی به شهر چندان قابل تعریف نبود. یعنی شاید یه چیزی مشابه شیراز ما! زیاد بهش نرسیده بودن. خیابونا و جاده و کوچه ها و حتی خونه ها تقریبا قدیمی بودن و نیاز به رسیدگی بیشتر داشتن. البته این وضعیت کرمان یه کم باعث شده بود توش به اندازه ی یه شهر مثل مشهد احساس غریبی نکنم! چون مشابه شهر خودم شیراز بود!!
راستی از رانندگی کرمانیا بگم که به نظرم خوب بود. حتی می تونم بگم تنها شهری بود که تا حالا توی شهرای عادی ایران دیده بودم که راننده ها قانون عدم رفتن در مسیر دور زدن و مسیر انجرافی و در واقع سد مسیر رو به کل رعایت می کردن. سرعت ها اغلب مجاز بود و صدای بوق بیخودی هم به ندرت شنیده میشد! هنوز کیش نرفتم اما فکر کنم اونجا هم رعایت میشه. اما این نوع رفتار رانندگی رو فقط توی دبی دیده بودم! حتی توی تهران هم رعایت نمیشه!!
خاطرات زیادی از این سفر برام مونده که نوشتنشون فقط باعث طولانی شدن مطلب میشه. امیدوارم سفرهای بعدی برامون فرصت مناسبی باشه برای بررسی و دیدن زیبایی های شهرهای قشنگ ایران!
تا آغاز امتحانات ترم تابستون چیزی نمونده! منم سفارش خط ای دی اس ال دادم!! شاید بعد از امتحانات فرصت کنم نبودن هامو جبران کنم.
تا اون موقع به امید دیدار
---
پ.ن. رمضونم داره میاد! دعا یادتون نره!
سلام.
توی این ایام که من خیلی کمتر فرصت نوشتن توی وبلاگ و خوندن وبلاگ دوستان رو داشتم، عده ی زیادی نوشته هامو خوندن و نظراتشون رو ابراز کردن. خیلیا از اینکه سیاسی نوشتم گله داشتن. عده ای با من هم نظر بودن و بعضی ها هم نظراتشون رو از جبهه ی مخالف ابراز می کردن. گروهی هم که طبق معمول فقط برام دعوت نامه برای بازدید از وبلاگشون فرستادن که من از همه سپاسگزارم. اما قبل از پرداختن به موضوع اصلی که قصد دارم توی این پست بنویسم بد نیست چند جمله ی کوتاه رو بگم!
من هم مثل صدها جوان دیگه که توی ایران زندگی می کنن و خواهان عدل و برابری و صداقت و آزادی هستن به این موارد ایمان دارم و حداقل با نوشتن احساسم توی یه پست ساده ی وبلاگی این دیدگاه رو نشون دادم. به قول بعضی ها، سیاسی نوشتن من تنها یک دلیل داشت و اونم این بود که من هم احساس دارم و نمی تونم در مقابل چیزایی که می بینم تمام و کمال سکوت کنم! این نوشته کوتاه و ناچیز می تونست تا حدی آرومم کنه. هرچند نه به اندازه ی کافی!!!
در این زمینه کافیه بگم امید به خدا! اونم خدای عدل و انصاف! خدای یگانه ای که نه به حرف و کلمه هست و نه به خطبه و موعضه! خدایی که هست چون هست!!!
باری...
دو هفته ی گذشته برام یک دو هفته ی خاطره انگیز بود. یه سفر جذاب و دیدنی که شیرین شروع شد و شیرین به پایان رسید. قصد دارم خاطره ی این سفر رو بنویسم هرچند طولانی خواهد بود.
چند ماه پیش، اداره ی آموزش و پرورش بخشنامه ای داد که طبق اون معلمین، کارمندها و بازنشسته های آموزش و پرورش می تونستن برای یه سفر سه چهار روزه به مشهد اسم نویسی کنن. جزئیات سفر هم این بود که هر خانواده ای که اسم نوشت و توی قرعه کشی برنده شد با هزینه ی خودش به مشهد میره و اونجا توی یه مدرسه با کلاسای تجهیز شده و صبحانه و نهار اسکان می گیره. من بخشنامه رو روی سایت دیدم و فورا بابا رو ثبت نام کردم. خوشبختانه اعلام نتایج به کام بود و با هر دردسری که شده خانواده رو راضی کردیم این سفر رو بپذیرن. مجید (همسرم) برای بابا و مادر بلیط هواپیما گرفت و قرار شد من و مجید و سحر و صبا (خواهرام) با ماشین خودمون یک روز زودتر شیراز رو ترک کنیم تا توی فرودگاه مشهد به بابا و مادر ملحق شیم.
مجید مسیر یابی از روی نقشه رو خیلی خوب بلده و اگر یه نقشه دستش باشه خیلی بعیده که اشتباه کنه. البته غیر ممکن نیست! پس نقشه ی کامل ایران و مسیرهاش رو به اضافه ی نقشه ی کامل مشهد و تهران برداشت و مقدمات سفر رو آماده کرد. در حالی که سه تا عروسی در پیش داشتیم سفرمون رو از راه کویر آغاز کردیم و با این آغاز اولین مراسم که عروسی دختر پسر خاله ی من (شیده) بود رو از دست دادیم.
چون مجید دقیقا ظهر روز قبل از سفرمون از سر کار به شیراز برگشته بود و طبیعتا خسته بود قسمتی از مسیر رو من رانندگی کردم. جاده ی کویر، خشک و گرم اما در حد خودش دیدنی بود. البته از اونجایی که من طبیعت سرسبز رو بیشتر می پسندم چندان علاقه ای به کویر داغ اونم در روز ندارم هرچند هنوز شب کویر رو ندیدم و فکر می کنم زیبا باشه.
از یه قسمت مسیر چند ساعتی رو تا آخر جاده ی فارس رانندگی کردم و بعد از اون از اول جاده ی یزد مجید پشت رل بود. نهار رو توی یه پارک توی شهر یزد خوردیم. یادمه برای پیدا کردن یه سوپری که ماست داشته باشه کلی خیابونای یزد رو گشتیم! تا دلتون بخواد مغازه بود اما سوپری بسیار کم بود!
بعد از نهار از یزد بدون توقف به سمت خراسان حرکت کردیم و شب رسیدیم به طبس. اولین مساله ای که منو یه مقدار عصانی کرد این بود که توی پمپ بنزین قبل از طبس دستگاه کارت خوان مشکل داشت و کارگر پمپ بنزین کارت بنزینمونو دو بار کشید و بار سوم نتونستیم بنزین بزنیم و برای ادامه ی مسیر در حالی که یه کارت سوخت با بنزین کافی داشتیم مجبور شدیم بنزین آزاد بزنیم! دلم می خواست بگیرم اون کارگر رو له کنم!!!
بعد برای شام توی طبس رفتیم یه فست فود و سفارش همبر و هات داگ دادیم. جالب ترین قسمت اون شام این بود که همبر رو لای نون ساندویچی گذاشته بودن و بعد ساندویچشون رو گذاشته بودن لای یه نون ساندویچی دیگه! بدون مخلفات!! اولین بار بود که ساندویچ این مدلی می دیدم. درواقع مسخره ترین و مزحک ترین نوعش بود! ساندویچ با نون اضافه اونم با اون ریخت و قیافه!
نونای اضافی رو کنار سینی گذاشتیم و باقی رو به زور خوردیم. البته من فقط یه تکه از همبر رو خالی خوردم و دوتا نون رو کنار سینی گذاشتم! (حیف اون همه اسراف!) واسه اینکه از اون شام افتضاح خاطره ی خوشی برامون بمونه کلی بهش خندیدیم و دوباره توی تاریکی شب راه افتادیم تا به یه امام زاده رسیدیم که مردم در اطرافش چادر زده بودن. شب همونجا چادر زدیم و تا صبح موندیم. البته بد نیست بگم که از زمان چادر زدن ما تا زمان حرکت دوباره حدود سه یا چهار ساعت گذشت. چون نیمه شب رسیدیم و اول وقت صبح قبل از طلوع حرکت کردیم.
مادر و بابا ساعت یازده صبح رسیده بودن فرودگاه مشهد و ما با حدود ده دقیقه تاخیر بهشون رسیدیم. که علت اون ده دقیقه هم ترافیک مشهد بود.
بد نیست اینو بگم که رانندگی مردم مشهد از مردم فارس که شهره ی عام و خاص شدن به شدت بدتر هست! تنها دلیل تصادفای بیشتر توی استان فارس کمتر بودن خیابون و جاده های مناسبه وگرنه اگر مشهدی ها می خواستن توی شیراز یا شهرای دیگه ی فارس رانندگی کنن احتمالا نسلشون منقرض میشد!!!!!!
بارها و بارها دیدیم که طرف به چپ نگاه می کنه و با سرعت خدا کیلومتر می پیچه به راست! ماشیناشونو به زور کنترل می کردن و واقعا باعث هراس ما شده بودن! بدون راهنما لاین عوض می کردن و بدون توجه به چراغ راهنما رد میشدن و چندین مورد باعث ترافیک شدید و قفل شدن ماشینا توی هم شده بودن! پس اگر قصد سفر به مشهد داشتید اونم با ماشین خودتون لطفا خودتونو واسه دیدن صحنه های خفن و آکروباتیک راننده های مشهد آماده کنید!!!
روز اول توی مشهد یه سوییت اجاره کردیم. بعد از استراحت برای زیارت رفتیم حرم و اطرافش رو گشتیم. البته من برای رفتن توی خود حرم اصلا کنجکاو نبودم و علاقه ای هم به له شدن زیر پای زوار افراطی که تا به حرم میرسن چادرشونو دور کمرشون گره می زنن و میشه به تانکی تشبیهشون کرد که هرچی سر راهشه منهدم و له می کنه و می خواد به زور درب و داغون کردن دیگران خودشو بچسبونه به حرم نداشتم. البته زیاد علاقه ای به موندن توی محیط حرم هم نداشتم چون حوصله ی چک و چونه زدن با مثلا مومنای متظاهر که یه کارت چسبوندن بر یقه ی خودشون تا خودشونو نایب این امام و اون پیغمبر جا بزنن نداشتم!!
فقط گوشه گوشه می خوان تفتیشت کنن که نکنه بمب به خودت بسته باشی! ذره ذره چکت می کنن که نکنه ابروهات پیدا باشه بهت گیر بدن!! خانم اینجا نشین! اونجا نرو! هییییس! الان میان می گیرن یه بلایی سرت میارنا!!!
حالم از این چیزا به هم می خوره و دلیل دین گریزی و تقدس زدایی امروز ایران رو همین افراط گری های مسخره می دونم! واسه همین در عین سادگی، دیدگاه تا حدودی مذهبی و حجاب مناسبی که دارم از محیط های مذهبی زیاد خوشم نمیاد و فقط دوست دارم یک بار برای دیدن برم و زود برگردم!!
گاهی وقتا مادر از دستم شاکی میشه که چرا این نظر رو دارم اما من دوست دارم با خدا بی واسطه حرف بزنم و هر چیزی که باعث بشه احساس کنم خدا رو ازم دور می کنه و نقش واسطه رو بازی می کنه دوست ندارم. شاید بعضیا بگن فلانی داری کفر میگی، اما من برای مقدسات در حد خودشون احترام قائلم و امام رضا هم به عنوان یه مرد بزرگ مذهبی و تاریخی که البته یکی از اجداد خودمم هست برام محترمه اما ذهن من بت پرستی رو به جای خدا پرستی بر نمی تابه و شیوه ی عده ای از مردم رو نمی پسندم و خودمو به در و دیوار نمی چسبونم و واسه خواسته هام به بنده ی خدا التماس نمی کنم حتی اگر این بنده ی خدا فرستاده ی خود خدا باشه! از خدا می خوام و اگر صلاح دونست اجابت می کنه. اگرم نه خوب حتما به صلاحم نبوده و دیگه نیازی به التماس به اینو اون برای واسطه شدن نیست!! راه خودمو میرم و در عین حال برای همه ی نظرات احترام قائلم. اما امیدوارم نسل بنیان گزارای افراطی گری و احداث گیر بازارای بیخودی منقرض بشه اونم به بدترین شکل ممکن! (آمین)
باری...
صبح روز بعد سوییت رو تحویل داریم و رفتیم به مدرسه ای که بهمون آدرسش رو داده بودن و اونجا مستقر شدیم. و سیاحت ما تازه شروع شد! نود درصد جذابیت سفر به خراسان برای من سیاحتش بود!
بازدید از نادری (که به خاطر عظمت نادر در حفظ ایران به عنوان یه شاه بزرگ واقعا نادر رو تحسین می کنم هرچند اشتباهاتی مثل کور کردن پسرش براش گرون تموم شد اما الان ایران یکی مثل نادر رو کم داره!) ، زیارت بزرگ مرد پارسی زبان، فردوسی! (که به نظر من در جای خودش ناجی زبان پارسی هست. روحش شاد!)
این مناطق رو توی سفر قبلم که حدود نه یا ده سال پیش بود دیده بودم اما ارزشش رو داشت باز برم. اما نیشابور مکانی بود که دلم می خواست حتما برم و سفر قبلی به خاطر هدف زیارتی و نه سیاحتی مادرم امکانش نبود! (این بار زور ما چربید و سفرمون قبل از زیارتی بودن سیاحتی شد!!)
توی نیشابور، به کمال الملک سلام کردیم به دیدن عطار رفتیم و واسه دست بوسی خیام و عرض ادب به این بزرگ مرد قدم برداشتیم. جالبه که بعد از مرگ خیام به پیش بینی خودش به دور از گورستان مسلمونا جایی دفن میشه که قبرش زیر شکوفه باران درختان پنهان میشه! مرد خدا یعنی این!!
اونجا کنار حضرت خیام اشعارش رو با هم می خوندیم و دربارش با هم حرف می زدیم. رباعی هایی که الان می نویسم از جمله رباعی هاییش بود که اونجا بارها و بارها خوندیم و به روان این شاعر بزرگ درود فرستادیم:
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست
***
در لوح نشان بودنی ها بودست
پیوسته قلم ز نیک و بد فرسودست
در روز ازل هرآنچه بایست نوشت
غم خوردن و کوشیدن ما بیهودست
***
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
***
این کوزه چو من عاشق زاری بودست
در بند سر زلف نگاری بودست
این دست که بر گردن آن می بینی
دستیست که بر گردن یاری بودست
***
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بارتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
***
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
***
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری دل بستی
گفتا شیخ تو آنچه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی؟
***
ای صاحب فتوا زتو پرکارتریم
با این همه مستی زتو هوشیارتریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم؟
یک روزمون به کل صرف گشت و گذار در نیشابور و دیدار از بزرگان این شهر شد. قصد داشتم از اونجا فیروزه بگیرم اما پشیمون شدم. هرچند بهترین فیروزه فیروزه ی نیشابور هست! چقدرم که زیباست!
یک روز دیگه هم برای گشت و گذار به سمت شاندیز و طرقبه و یه مکان مذهبی به اسم قدمگاه و چند جای دیگه رفتیم که البته زیاد طولانی نبود. قصد داشتیم باغ وحشم بریم که بابا و مادر مخالفت کردن. تا به هارونیه هم رسیدیم تعطیل شده بود! اما از بیرون دیدیمش!
توی این سفر شتر سواری هم کردیم. اما من کالسکه ها و درشکه هاشونو دوست نداشتم. فقط تماشا کردم.
شب آخر مادر و بابا رو رسوندیم فرودگاه. ساعت دو و نیم شب به سمت شیراز پرواز کردن و ما از مسیر کوه سنگی که باعث شد کلی دور خودمون بچرخیم ساعت چهار صبح رسیدیم به مدرسه و ساعت شش صبح به سمت شمال و به هدف رسیدن به شهر آستارا حرکت کردیم. دم صبح توی مدرسه ماشین با تیرک والیبال برخورد کرد و صدمه دید اما نذاشتیم این مساله شیرینی سفرمون رو کم کنه و در حال حاضر من پیگیر تعمیر و کارای بیمه ماشین هستم!
چند نکته ی جالب که بد نیست بگم:
1- مردم مشهد در عین اینکه رانندگی بسیار بدی داشتن اما خوش برخورد بودن. ازشون به این دلیل خاطره ی خوشی دارم. هرچند با آدمای بیخودی هم برخورد کردیم اما همه جا هم خوب داره هم بد! خوباش بیشتر یادم می مونه.
2- صاحب سوییتی که توی مشهد اجاره کردیم فکر می کرد اهل تهرانیم. چون ماشینمون پلاک 22 یعنی پلاک تهران هست! باورش نمیشد که شیرازی هستیم! آخر سر بهش گفتم بابا! پلاک ماشین ملاکه یا ما؟ ما اهل شیرازیم و از شیراز اومدیم! فکر کنم صاحب سوییت توی آستارا هم به راست بودن حرفمون شک داشت البته آخر سر باورش شد! (سر پلاک ماشین یه بار یکی از همسایه ها هم به بابا گفته بود ببخشید مگه شما تهرانی هستین؟؟ بابا هم با خنده گفته بود نه!) خودمونیم، با اینکه تهران بعد از شیراز تنها شهر ایرانه که توش احساس غربت نمی کنم و دوستش دارم و کلی خاطره ازش دارم اما به اینکه شیرازیم افتخار می کنم ولی پلاک 22 بودن ماشینمونو هم دوست دارم! :دی
3- موزه ی امام رضا بسیار دیدنی بود. اگر رفتید مشهد حتما اونجا هم برید. دلم سوخت که نرسیدیم موزه هدایای رهبری رو ببینیم! شنیده بودم جالبه. به هر حال قسمت نشد. اما موزه ی اسکناس و تمبر، موزه ی تجهیزات ستاره شناسی، کاسه و کوزه و سلاح و از این چیزاشونو دیدیم. البته واسه اونایی که به کاسه کوزه و زره و اسلحه علاقه مندن موزه ی عفیف آباد شیراز ، موزه ی تخت جمشید و سایر موزه های شهر خودمو پیشنهاد می کنم. خیلی پر بار ترن! اما اسکناس و تمبر و ستاره شناسی امام رضا واقعا دیدن داشت!
4- مشهدیا نون نازک ندارن انگار! هرچی بود نون ضخیم بود. راستش توی شیراز به اونجور نونا میگن نون افغانی خور!! (جسارت نشه یه وقت! فقط بحث ذائقه هست و بس!) یه نونش شش نفر ما رو سیر می کرد از بس کلفت بود! من که اینجور نونا رو دوست ندارم! نمیشه خوردشون!! تازه اونجا هم ساندویچشون از همون کذاییای با نون اضافه بود!! البته ما دیگه اصلا طرف فست فوداشون نرفتیم! ذائقه ها خیلی فرق دارن از این سمت تا اون سمت کشور! جالبه که هر چی به سمت شمال و آذربایجان پیش می رفتیم نونا نازک تر میشد تا جایی که شد نون یک دهم میلیمتری!! دیگه نمیشد دیدش!!! مجید گفت خارج از مرز اصلا نون به این معنا نیست و فقط نون فانتزی و نون باگت دارن!! من عاشق نون بازاری شیرازم که نه کلفته نه نازک! دست پز هست و خوش خوراک! فقط توی تنور ماشینی پخته میشه اما با دست خمیرشو آماده می کنن و توی تنور می ذارن. یه کمی به بعضی از نونای تهران شبیهه! اگر اومدید شیراز امتحانش کنید.
گفتنی از مشهد زیاده اما باید خلاصه تر بگم...
صبح از مشهد حرکت کردیم به سمت آستارا. خراسان که تموم شد، گلستان، مازندران و گیلان! توی گلستان زیاد نموندیم و فقط ازش رد شدیم. فقط نهار رو توی یه زائر سرا توی گلستان بودیم که اتفاقا آتش سوزی هم شد! چون داشتن زمین گندم برداشت شده رو می سوزوندن! چندتا درختم سوخت!! شب رو توی محمود آباد بیرون از کمپ شرکت نفت چادر زدیم (قابل توجه رئیس روئسای شرکت نفت و باعث خجالتشون که خودشون هر سال هر سال توی کمپ محمود آباد و باقی مراکز رفاهی شرکت خوش میگذرونن و حلال و حروم سرشون نمیشه و حق خوری می کنن و عین خیالشونم نیست اونوقت همکارشون واسه 4 ساعت از دو نصف شب تا شش صبح که دوباره می خواد بزنه به دل جاده توی کمپ راه نمیدن و با وقاحت تمام خودخواهانه رفتار می کنن! خلاصه یه روز این خوشیای ناحق که همش از صدقه سری مجید و باقی همکاراشه که توی شرایط سخت گرمسیری شب و روز کار می کنن تا شما از منافعش استفاده کنید و به اسم همه ی کارمندای شرکت تمومش کنید از دلتون در میاد! شک نکنید!!)
صبح زود از محمود آباد راه افتادیم. توی راه یه سر رفتیم جواهر ده که چند سال پیش توی دوران عقدمون با مجید و خانواده ی خودمو عمو و پسر عموم رفته بودیم و اتفاقا اولین سفر متاهلی من بود و به خاطر مه شدید جواهر ده همه ی عکسامون سوخت! دیگه خبری از مه نبود. بیشتر سرسبزی ها خشک شده بودن. اما دوتا دونه کدوی تزئینی که از سفر قبل به دلم مونده بود از اونجا خریدم! چندتا عکس گرفتیم اما زیبایی های قدیم نبود و خانواده هم همراهمون نبودن. این شد که خاطره ی از بین رفتن تمام عکسای سفر اولمون با مجید از ذهنمون پاک نشد!
سریع مازندران رو پشت سر گذاشتیم و به گیلان رسیدیم. اولین باری بود که به گیلان میرفتم. با صراحت اینو میگم که مردم گیلان واقعا از مازندرانی ها بهترن. هرچی توی چندین سفرم به مازندران از مازندرانی ها خوبی ندیدم مردم گیلان مودب و خوب بودن. البته نمیشه منکر این شد که مردم شمال به طور کلی غریب گز هستن و خونگرمی جنوبی ها رو ندارن اما هرچی باشه مردم گیلان از مردم مازندران خیلی خیلی بهترن! شهرهاشونم بهتر و زیباتره! چهره هاشونم بهتره! مازنی ها صورتهای کشیده دارن در حالی که گیلانی ها بیشتر چهره هاشون گرد هست. گیلانی ها مهمان نوازترن و خوش برخورد تر! توی گیلان اگر جلوی یه رستوران ترمز می کردیم فورا صاحبش میومد جلوی در و احترام می کرد! در حالی که توی مازندران کارگرای رستوراناشونم طلب آقا جدشونو از آدم دارن!! مغازه داراشونم خیلی با انصاف تر بودن! تازه صاحب خونه ها هم خیلی با انصاف تر و مرد تر بودن! هنوز یادم نرفته توی یه سفرمون به خاطر نیم ساعت تاخیر توی مازندران صاحب خونه بی اجازه رفته بود توی خونه و کل وسائل ما رو ریخته بود بیرون!! اما توی گیلان صاحب خونه اونقدر احترام گذار بود که اصلا نمیشه مقایسه کرد! به نظر میاد اصالت گیله مردها و به کل مردم خطه ی سبز گیلان مثال زدنی باشه!
شهرهای لاهیجان و فومن واقعا شهرای زیبا و تمیزی بودن. اما واسه بندر انزلی دلم سوخت! انگار هر شهری که زمان شاه مهم بوده توی حکومت فعلی مورد بی توجهی قرار گرفته! مثل انزلی! مثل شیراز ما! چقدر داغون بود بندر انزلی!! تاسف آور بود!
جاده ی آستارا زیبایی های خاص خودشو داشت. دو شب توی استارا موندیم. بازارش که اصلا به درد نمی خوره. قیمتا تقریبا مشابه تهران و شیرازه و بعضی چیزاشونم گرونتره و اجناسشونم همچین خاص نیست. اگر کسی بتونه از مرز رد شه شاید بتونه چیز خوبی بخره اما اگر قصد رد شدن از مرز رو ندارید واسه خرید به آستارا سفر نکنید بهتره. من که چیزی که دیدم با شنیده هام یه دنیا فرق داشت! تازه مردم آستارا اغلب ترک بودن و من اصلا زبونشونو نمی فهمیدم. اول فکر می کردم آستارا جزء استان اردبیل هست اما بعد فهمیدم گیلانیه! به هر حال ملتش ترک زبان و اغلب مخالف ا.ن بودن!!!
دریای آستارا زیاد جالب نبود. البته دریای شمال هیچ وقت به زیبایی و جذابی دریای جنوب نیست. اما اینکه توی شمال گوشه گوشه ی زمین خدا و دریا رو هم تجاری و پولی کردن و واسه قدم زدنم باید پول بدی خیلی ظلمه! تازه دریغ از پاکیزگی! امنیت! زیبایی!! من دریا رو زیاد دوست ندارم. صبا هم مثل من! زیاد اونجا عکس گرفتیم اما عکسای طبیعت سبز و یادآوری سبزی جنگل و کوهستان همیشه برام شیرین تر و زیباتره! اونایی که دریا رو دوست دارن حتما یه سفر به جنوب برن تا زیبایی رو ببینن! تیرگی دریای شمال در مقایسه با آبی درخشان دریای جنوب! گوش ماهی و صدفهای زیبا و زنده ی دریای جنوب رو اصلا نمیشه توی ساحل دریای شمال دید! شن های تمیز و گرم و جذاب دریای جنوب رو هرگز دریای شمال نداره! درست مثل خونگرمی مردم جنوب که هرگز در مردم شمال نیست!
فقط یادتون باشه سفر به جنوب توی پاییز خوبه وگرنه توی تابستان از گرما سفر به کامتون تلخ میشه!
از آستارا رفتیم به سمت ماسوله! شهر یا بهتره بگم روستای تاریخی که تک تک خونه هاشو روی سقف خونه های پاینی ساختن! شهر قشنگی بود که ما فرصت نداشتیم کامل بگردیمش. قرار شد توی سفرای بعدی یه برنامه بذاریم برای گشتن گیلان که دیدنی زیاد داره. راستی جاده ی ماسوله هم بسیار سبز و زیبا بود. حتما یه سفر میریم دوباره و خوب می گردیمش.
حدود ساعت چهار عصر بود که توی جاده ی تهران بودیم. روز جمعه، با مسائلی که توی نماز جمعه پیش اومده بود! ترافیک بیداد می کرد! سه تا تصادف رو به چشم دیدیم و بالاخره ساعت نه شب رسیدیم خونه ی عمو! ولنجک! جایی که من آب و هواشو و سراشیبی ها و سربالایی هاشو خیلی دوست دارم! قصد داشتیم سریع یه سر به اون یکی عموم بزنیم که خونشون سمت کوی دانشگاه هست تا فردا صبح حرکت کنیم به سمت شیراز. اما نبودن عمو اینا و فاصله ی ولنجک تا کوی دانشگاه مانع شد و این شد که دو روز توی تهران موندیم.
صبح با بچه ها رفتیم سمت هفت تیر و تجریش! یه کم گشتیم اما از شدت گرما سریع برگشتیم خونه! سریع که میگم یعنی ساعت 2 ظهر!! فقط سمت خیابون ولیعصر به خاطر سایه ی درختا یه کم هوا قابل تحمل بود. به خاطر طرح ترافیک با اتوبوس رفتیم و توی اتوبوس با چند نفر هم صحبت شدیم. بعضیا کتک خورده بودن! بعضیا به خاطر گاز اشک آور صدمه دیده بودن و موارد اینچنینی!
عصر همون روز بعد از ساعت 7 که طرح ترافیک تموم شد یه سر رفتیم دیدن عمو و ساعت 12 شب حرکت کردیم به سمت شیراز.
دلم می خواست خیلیا رو ببینم! از دایی که فاکتور بگیرم، عمو علی، خانم قره چه، امید و خیلیای دیگه! بیشتر از نصف فامیلمون که به خاطر فاصله ی نهصد کیلومتری شیراز تا تهران حتی عید تا عیدم همو نمی بینیم! اما دیدار عمو سعید و عمو اکبرم و خانواده هاشون که بی نهایت برام عزیزن بعد از حدود دو سال در حد خودش شیرین بود! (فکر کنم از سفر قبلیم به تهران حدود دو سال گذشته بود! شایدم یه سال و نیم! درست حسابش دستم نیست!!)
شب تا نزدیک صبح مجید تا قبل از اصفهان رو یه پشت رانندگی کرد. دیگه کم کم داشت خوابش می برد که من نشستم پشت رل و تا آباده اومدم. بعدش چشمتون روز بد نبینه، حالم بد شد شدید! توی آباده مجید سریع رفت توی بیمارستان و برام مسکن گرفت! کلیه هام به شدت درد داشت جوری که از شدت درد گریه می کردم! حالم به هم می خورد و شده بودم عین آدمای مسمونم شده! باز مجید خودش نشست پشت رل و من با خوردن مسکن حدود دو ساعت مثل مرده ها بودم! نمی دونم خواب بودم یا بیهوش اما وقتی بیدار شدم حالم بهتر بود.
ساعت سه ظهر رسیدیم شیراز و اومدیم خونه. سریع بعد از نهار دوش گرفتیم و آماده شدیم واسه عروسی پسر خالم. توی عروسی علی من با مانتو و شلوار و روسری با چهره ی رنگ پریده و خواب که از پشت آرایش کمی که داشتم داد میزد به زور خودمو تا آخر مراسم نگه داشتم. بیشتر از 24 ساعت بیداری (البته منهای دو ساعت مردن توی جاده!!) اما رفتنمون به مراسم باعث خوشحالی خاله و خانواده شد.
ساعت 2 شب رسیدیم خونه و تا خوابیدیم خوابمون برد. صبح که پا شدیم ساعت یازده بود!!! سریع وسائلمونو مرتب کردیم رفتیم خونه ی بابام اینا تا با کمک خواهرام برای عروسی دختر خاله ی مجید آماده شم!! هنوز تنم خسته و کوفته بود اما این بار از سحر خواستم موهامو مرتب کنه و بپیچه، درست آرایش کردم و لباس مجلسی پوشیدم و رفتیم برای عروسی دوم!! باز تا ساعت 2 شب مجلس بودیم و این بار هم عروس و داماد رو همراهی نکردیم و برگشتیم خونه. بدون اینکه موهامو باز کنم خوابیدم!!!! صبح از شانس خوشکلم آب قطع بود! موهای چسبیده به هم و آب قطع!! مجید وسائلشو جمع کرد و رفت فرودگاه تا بره سر کار و منم اومدم خونه ی بابا اینا و طبق معمول واسه دو هفته ای که مجید نیست اینجا موندگار شدم.
واسه دانشگاه شش واحد تابستونه درس تخصصی و پایه برداشتم و با کلی دردسر انتخاب واحد کردم. حالا هم باید هم درس بخونم، هم پیگیر کارای ماشین باشم که تا مجید برگرده درست شده باشه، هم خودمو واسه یه امتحان خاص آماده کنم! روی نرم افزارای آفیس باید کار کنم، خصوصا msp ! خلاصه کلی کار دارم! چندتا کتاب توی برنامم هست که بخونم و شاید به خاطر کار دانشگاهی مجید یه سفر هم بریم کرمان! البته این مساله خیلی احتمالش ضعیفه!
اینترنتم که دسترسیم بهش بسیار محدود شده! این بار طولانی نوشتم تا اگر بازم طول کشید تا آپدیت بعدی ایرادی نداشته باشه.
واسه اونایی که مسافرن یا قصد سفر دارن آرزوی سلامتی و شادی دارم. بهتون خوش بگذره!
واسه اونایی که جلوی پیشرفت شیراز رو گرفتن در حالی که یزد، اصفهان، مشهد، تهران و خیلی جاهای دیگه ماشالا خوب پیشرفت کردن و گسترش پیدا کردن و جاده ها و پل های خوب دارن هم آرزو می کنم که یا اصلاح شن یا نابود!
احتمالا در اولین فرصت یه سری عکس رو با جزئیات از سفرمون توی فیس بوک میذارم. اگر عکس مناسبی هم بود فتو بلاگ رو هم آپدیت خواهم کرد.
شاد و خوش و خرم باشید
پ.ن.1 ممنون از اهورای عزیز به خاطر معرفیش. البته سابقه ی من توی وبلاگ نویسی اونقدرا که نوشتی تاریخی نیست هم دانشگاهی!! فکر کنم تو توی تعداد وبلاگایی که ساختی تاریخی باشی!!!!! راستی از نظرت درباره ی شعرام هم یه دنیا ممنون!
پ.ن.2 دلم واسه تهران تنگ شد! نمی دونم این سفر رفت تا کی اما مطمئنم اگر به هیچ جای ایران سفر نکنم بازم تهران خواهم رفت!
پ.ن.3 از اینکه طولانی نوشتم معذرت. امیدوارم فرصت کنم تا نوشته هاتونو بخونم و محبتتونو جبران کنم.
کاش این داد به جایی برسد
دل غمگین به نوایی برسد
در سکوت این همه فریاد زدیم
کاش ای کاش صدایی برسد
بارها نام خدا را خواندیم
شاید این بار خدایی برسد
منتظر بوده زمین تا روزی
رهبر و راهنمایی برسد
یا که از پشت سیاهی شاید
سید سبز قبایی برسد
راه ها بسته شد وخونها ریخت
کاشکی راه گشایی برسد
خنده پوسیده به لبهامان لیک
شاید از غیب ندایی برسد
گرچه بیمار و اسیریم همه
شاید این بار دوایی برسد
یا که بر زخم دل ما امروز
مرحم نیک و شفایی برسد
خسته ام خسته از این تاریکی
ای خدا کاش رهایی برسد
سلام.
نپرسید چرا توی این یک ماه چیزی توی وبلاگ ننوشتم! درست زمانی که نوشتن یک باید بود!
هرچند فیس بوک و توییتر هر دو توی این ایام برام فقط حکم یه پایگاه اطلاع رسانی دو طرفه داشتن و دیگه از اون شیطنت های آمیخته با شوق خبری نبود!
ایام تلخی رو پشت سر گذاشتیم و اینو همه ی دنیا فهمید اما دولتمون اصلا معنای فهمیدن رو نمی دونه و چشماشو روی همه ی خون ها و اشک ها و فریاد ها بسته!
حیف که نمیشه حرف دل رو نوشت!
چه شب ها که خواب به چشمامون نیومد! چه اشکها که با دیدن صحنه های دلخراش و درگیری ها از چشمهامون جاری نشد! چه فریادها که از عمق دلهامون بر نخواست!!
دلم خیلی گرفته! خیلی زیاد!
و تلخ تر زمانیه که اونی که باید صدای ملت رو بشنوه ناشنواست!!
این قائله به هر جا که ختم بشه، شروع یک جنبش دوباره هست. یک آتش! حالا یا عیان یا زیر خاکستر! در هر دو حالت فروزان هست و فروزان باقی می مونه!
تذکر میدم به اونایی که خودشون رو بالاتر از این ملت و جمع برافروخته ی جوانان و سالخوردکان این مرز و بوم رو خس و خاشاک می دونن! فراموش نکنید که...
و تعز من تشاء و تذل من تشاء
هر فرازی رو نشیبی هست و هر اوجی رو فرودی! اگر امروز نه، فردا این سراشیبی رو تجربه خواهند کرد که حق همیشه هست حتی اگر نادیده گرفته بشه! حقیقت که از پس پرده هویدا بشه و حق به حقدار برسه، خودشون با لکنت زبان و رعشه به تن، اقرار می کنن که:
جاء الحق و ذهق الباطل، ان الباطل کان ذهوقا
به روان همه ی شهدای این ایام درود می فرستم و به تمام سیاه پوشان و سبز پوشان مملکت تسلیت و خدا قوت میگم.
خیلیا مثل من امتحاناشونو در حالی پشت سر میذارن که ذهنشون پر از دغدغه ها و افکار مختلف هست! خیلیا مثل من شاکین از این همه دروغ و دو رنگی رسانه ها و دولت مردانمون! خیلیا مثل من دلشون گرفته و چشماشون نمه، اما بچه ها...
هیچ وقت ناامید نشید! خدایی هست! خدایی که بانگ الله اکبر ما رو بشنوه و دست های ما رو بی نیاز از دستان هر قدرت خارجی و اجنبی بگیره و توی دستاش بفشاره!
ما قدرت بی زوال الهی رو در برابر قدرت نابود شدنی روسیه و شرکای سر تا پا دروغش داریم!
پس باز میگم...
بچه ها! خدا قوت! هیچ وقت ناامید نشید! طلوع خورشید روشنایی دور نیست!
یا حق
بهار که می رسد، سال نو می شود. اما آغاز سالهای زندگی هر فردی همان روزیست که برای نخستین بار چشمهایش را گشود و از دیدن دنیای اطرافش حیرت زده شد! شاید از شوق و شاید هم از پشیمانی آمدن به این خاک بی امان گریست! سپس چشمهایش را بست تا با خود فکر کند و دریابد که آیا آنچه دیده حقیقت دارد یا نه!
سال برای من هم دو بار نو می شود! هر دو بار در بهار! فروردینش که برای همه پیام آور آغازی دوباره است و خرداد برای من! و برای تمام فرزندان خرداد!
امروز، نخستین روز از خرداد ماه، نخستین سلام آخرین ماه بهاری، سالگرد نخستین روز نفس کشیدن و دیدن و شنیدن من، آغاز تمام خواستن ها و نخواستن هایم، اشک ها و لبخندهایم، تعجیل و صبوری هایم، بودنم، با عشق، اشتیاق، حیرت و هر آنچه با آمدن من آمدنی شد، امروز سالگرد تولد دختریست از جنس احساس!
خرداد را همیشه دوست داشتم. نه چون ماه آمدن من است! بلکه چون دارای خصلت زیبای پرواز در اوج آسمان های خیال انگیز و رویای شیرین دوچهره ایست که هر دو صورتش زیبای زیباست!
---
سلام.
درست فهمیدید! امروز روز تولدمه.
وظیفه ی خودم می دونم که از مادرم به خاطر تحمل همه ی سختی هایی که تولد من براش بوجود آورده تشکر و عذرخواهی کنم.
از پدرم برای تمام زحمتایی که برای در رفاه بودن و شاد بودن من به جون خریده سپاسگزارم.
از همه ی اعضای خانواده که تا حالا 24 سال همه ی خوبی ها و بدی های منو تحمل کردن و در هر شرایطی پشتیبانم بودن ممنونم.
خوشحالم که یک سال دیگه رو به خیر پشت سر گذاشتم. آرزو می کنم که سالهای آینده هم به خوبی و خوشی سپری بشن.
راستی، خرداد با همه ی قشنگی هاش یه ایراد داره! اونم اینه که فصل امتحان هست و دردسراش!
امیدوارم اونایی که با امتحانات درگیرن موفق باشن.
شاد و سربلند باشید.
---
پ.ن.1. داداشم سنگ کلیه گرفته و توی چند روز اخیر خیلی ناراحتی کشیده! برای سلامتیش دعا کنید.
پ.ن.2. از همه ی دوستانی که به هر شیوه ای تولدم رو تبریک گفتن سپاسگزارم.
سلام.
اولین روز یه هفته ی قشنگ رو به همه روز بخیر میگم و امیدوارم که ایام خوشی رو پیش رو داشته باشید.
من این هفته رو با یه سری فعالیت های درسی و دانشگاهی شروع کردم! البته با حاشیه های مختلف! از این هفته امتحانای میانترم شروع میشن و اولین امتحانمون اقثصاد، یکی از سنگین ترین درسای ترم جاری از نظر حجمی هست. هرچند به نظر من چندان سخت نیست. چون جذابیت های خاصی داره که منو به خودش علاقه مند می کنه. یادمه سه واحد اقتصاد دوران کاردانیمو با نمره ی کامل پشت سر گذاشتم و اتفاقا خیلی دوستش داشتم. اما راستش هنوز تا حالا مطالعه ی کامل برای امتحان روز دوشنبه نداشتم و الانم باید متنی رو که نوید (برادر شوهرم) برای ترجمه بهم داده بود براش تکمیل کنم! آخه هنوز نصفش مونده!!!
امروز مجید باید سر جلسه ی کنکور ارشد می بود! اما از شانس قشنگ ما بهش مرخصی ندادن! خیلی ضدحال بدی بود هرچند میذارمش پای مصلحت الهی. حتما یه نفعی درش بوده که نیاد!
دیروز صبح همراه لیلا به یه همایش رفتیم با موضوع پرورش نبوغ مالی! این همایش از طرف یه موسسه به نام فکر فردا برگزار شده بود که دراصل معرفی یه سری کارگاه های آموزشی در زمینه های تجاری، املاک و مستقلات، بورس و اوراق بهادار، ارز و سکه و غیره بود. در عمل می خواست شیوه های پیشرفت مادی رو تا حدودی تشریح کنه که افراد به شرکت در کارگاه های مذبور علاقه مند بشن و در این زمینه اطلاعاتی رو کسب کنن که شاید از نظر مادی اونها رو به سمت پیشرفت سوق بده. البته روی کلمه ی شاید باید تاکید کرد. چون حتی اگر توی کارگاه شرکت کنی و تلاش نکنی همین آش و همین کاسه! (جریان بیت معروف: نابرده رنج گنج میسر نمی شود، مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد!)
توی همایش اتفاقای جالبی افتاد. به عنوان نمونه، وقتی این سوال مطرح شد که به نظر شما چطور یه عده از صفر به دارایی های کلان رسیدن؟ یه مرد تقریبا 45 ساله از وسط جمع با صدای رسا گفت: رانت! آقا رانت!! طی این سی سال مگر بجز رانت مادی و اطلاعاتی چیز دیگه ای هم بوده؟؟؟
این بحث همونجا به سکوت بدل شد چون می تونست جو همایش رو سیاسی و متشنج کنه اما بعد یه جاهایی با یه سری مطالب مربوط بسط اقتصادی داده شد.
یه مورد که دقیقا سوال ذهنی منو مطرح می کرد سوال یکی از آقایون بود که اتفاقا هم ردیف و با دو نفر فاصله از ما نشسته بود! یه مرد جوان نزدیک به 27 یا 28 سال پرسید: اگر اینجور که میگید به سادگی میشه به دارایی ها رشد بالای صد درصد داد و از بازار بورس و طلا و املاک و ... به این سادگی استفاده کرد، پس چرا شما اومدید دنبال آموزش؟؟؟
آقای عباسپور این سوال رو با زیرکی تمام پاسخ داد! هرچند این حرفش رو که "این دوره ها از نظر مادی برای ما هیچ سودی ندارن" تکذیب می کنم چون برای حداکثر 6 جلسه کلاس از هر نفر نزدیک به 150 هزار تومن شهریه گرفتن چیز کمی نیست. البته با در نظر گرفتن تعداد اساتید و مخارج جنبی در مقایسه با سود تجاری که در بطن همایش ازش بحث می کردن چندان به چشم نمیاد!
مد نظر شخص آقای عباسپور ارتباط های به وجود اومده از طریق این دوره ها بود. یعنی ارتباط با افراد طراز اول تخصص های تجاری، آشنایی با افراد سرمایه دار یا افرادی که پروژه های خاص توی ذهنشون هست و سرمایه گذار لازم دارن و حتی مدیران لایقی که بتونن با این دو دسته همکاری کنن و موارد مشابه! جوابش تا حدودی قانع کننده بود. اما اینکه من بخوام توی کارگاه هاشون شرکت کنم چیزی نیست که شخصا و بدون حضور و مشورت با مجید دربارش تصمیم بگیرم! به همین خاطر کل همایش رو به صورت صوتی ضبط کردم تا بعد بذارم مجید هم بشنوه و با همفکری هم تصمیم بگیریم! در کل به نظر من به دست آوردن اطلاعات تجاری حتی اگر ازشون چندان استفاده ای هم نکنیم می تونه مفید و موثر باشه!
یه مساله ی دیگه هم که دیروز پیش اومد به هم ریختن برنامه ی من و امید بود فقط به خاطر لجبازی ایرانسل و همراه اول!!
هفته ی پیش با امید (برادر شوهرم) قرار گذاشتیم تا روز جمعه بریم پارک بدمینتون بازی! قرار شد برنامه ی کلی رو عصر پنجشنبه با هم هماهنگ کنیم، اما برنامه به عصر جمعه موکول شد! از ساعت 6 عصر تا 7 من یک ساعت تمام خودمو کشتم تا بتونم با امید تماس بگیرم اما تلفن خونه رو کسی جواب نمیداد و موبایلش رو که می گرفتم در کمال تعجب یه صدای ضبط شده می گفت شماره ای که میگیرید اشتباه است! ساعت 7 پدر شوهرم تلفن خونه رو جواب داد و گفت نیم ساعت پیش امید رفته بیرون و این شد که کل برنامه به هم خورد و مجید پشت تلفن کلی بهم خندید! البته قرار شد سه شنبه که خودش از سر کار برگشت برنامه بذاریم و با بچه ها بریم پارک تا یه کم روحیمون باز شه و قبل از امتحانات یه هوایی عوض کرده باشیم.
اما در کل من از دست هر دو سرویس دهنده ی تلفن همراه شاکیم! چرا با هم لجبازی می کنن آخه؟؟؟ دلیوری پیامک می رسه اما پیامکت به مخاطبت نرسیده! خیلی تعجب آوره!!!
توی این یکی دو روز اتفاقای دیگه ای هم رخ داد که برام جذابیت های خاصی داشتن. در کل می تونم بگم چند روز اخیر روزای خوبی بودن. امیدوارم برای شما هم همینطور بوده باشه.
شاد و خرم باشید
---
پ.ن.1. بهم پیشنهاد دادن واسه چاپ شعرام اقدام کنم. نمیدونم اصلا شعرای من قابلیت چاپ شدن دارن یا نه! نظر شما چیه؟؟
پ.ن.2. برگه های تقویم داره گذر عمرم رو بهم گوشزد می کنه! تا روز تولد و پایان دوران ٢٣ سالگیم فقط دو هفته ی دیگه مونده! اولین روز خرداد به سرعت باد میاد! زمان را باید دریافت!!
آهسته قدمهای زمان را نادیده می گیرم وقتی در حسرت لبخند و پرواز بر من می گذرند!
با خودم فکر می کنم، کی به پایان تمام نخواستنی ها خواهیم رسید؟؟ اما درمیابم که تا خود را نخواهم همیشه نخواستنی ها بسیارند!
قلمم را در دستم می فشارم و بی هدف بر کاغذ می کشم! بی هیچ نشانه ی روشنی کاغذ سیاه می شود. خط خطی های درهم و بر هم، درست مثل خط خطی های ذهن من!
خسته شده ام!
در اندیشه ی تمام لحظه هایی که دلتنگی ها در دستهای گرم دوستی گم می شوند، خودم را آرام می کنم!
یک آرامش مقطعی!
به خودم وعده می دهم! برای ثانه ای دیگر! دقیقه ای شاید! فردایی...
اما خودم خوب می دانم که وعده ها همیشه هم عملی نمی شوند!
دوباره ذهنم با من به مجادله بر می خیزد! توانی برای جنگیدن نیست! تلاش می کنم اما...
می دانم که برد از آن حقیقت است! و من در اندیشه های پاره پاره ام سکوت می کنم! به امید فردایی شاید آنگونه که باید...
چشمهایم نمناک می شود، اما دوباره لبخند می زنم!
و این است رسم ساده ی دلتنگی!
سلام.
امروز صبح بعد مدتها با علی آقا (پسر خاله ی مجید) صحبت می کردیم. بعد از احوالپرسی خانم و بچه های علی آقا و خاله جان، علی آقا برام یه جریان خاص تعریف کرد که به نظرم جالب اومد. واسه اینکه این جریان رو از یاد نبرم توی وبلاگ می نویسمش.
علی آقا ضمن اینکه یه معلم تربیت بدنی پرسابقه ی آموزش و پرورش هست، به عنوان داور و مربی حرفه ای چندتا رشته ی ورزشی و خصوصا جودو فعالیت می کنه.
ماجرا، جریان یکی از همکارای ایشون بود که روز 29 فروردین امسال با یه سکته فوت کردن و مراسم تدفینشون دو روز بعد در آخرین روز از فروردین ماه 88 انجام شد.
فکر کنم گفت سال 80 استان فارس میزبان مسابقات جودوی کشوری بود. مسئول مسابقات درست چند روز قبل از شروع مسابقات فوت می کنن و کل برنامه ی مسابقات دست علی آقا و همکارشون آقای محمدرضا اثماری میوفته. به همین دلیل این دو نفر تا پایان مسابقات با هم همکاری مداوم داشتن و دوستیشون بسیار مستحکمتر میشه.
علی آقا بعد از فوت اون آقای مسئول، به عنوان یه دوست صمیمی، ایشون رو غسل میده و مراسم تدفین انجام میشه. همون موقع آقا محمد رضا رو به علی آقا میگه "علی بیا به هم یه قولی بدیم! چون حس می کنم بعد از مرگ اگر یه آشنا بالای سر مرده باشه میتونه آرامش بیشتری داشته باشه، بیا به هم قول بدیم اگر من زودتر از تو مردم درست مثل همین همکارمون تو منو غسل بدی و کفن و دفن کنی! اگر تو زودتر از من مردی چون من این کارا رو بلد نیستم توی تمام مدت بالای سرت می ایستم و تنهات نمیذارم!"
علی آقا میگه " وقتی بمیری اونقدر عزیز میشی که به من اجازه نمیدن حتی به جسدت دست بزنم!!!" ولی در جواب این حرف علی، محمدرضا فقط دستش رو به نشانه ی پیمان دراز می کنه و میگه میشه! و اینجا با هم عهد می بندن!
بعد از اون جریان تا امسال، دیگه هیچ حرفی از این مساله به میون نمیاد تا اینکه 29 فروردین به علی خبر میدن که محمدرضا بر اثر سکته توی بیمارستان فوت کرده. اولین چیزی که به ذهنش می رسه عهدی هست که با هم بسته بودن! پی جوی مراسم تدفین میشه و طبق برنامه صبح زود دو روز بعد خودش رو به دارالرحمه می رسونه. اما خانواده ی محمدرضا دو روز قبل تمام کارهاشو انجام داده بودن و جسد رو از سردخونه برای دفن آورده بودن دارالرحمه. علی بعد از اینکه متوجه میشه نتونسته به عهدش وفا کنه سریع برای دفن و تلقین مرده توی قبر میره. گفت اون لحظه گفتم "بی معرفت! دیدی نشد!! دیدی نشد به عهدمون وفا کنیم! دیدی گفتم نمیذارن من غسلت بدم!"
اما درست زمانی که علی کفن رو باز می کنه تمام لباسش پر از خون میشه. خون سرد اما تازه که همه رو حیرت زده کرده بود! مرده بعد از دو روز توی سردخونه بودن از زخم جای سرم درست مثل یه فرد زنده خونریزی کرده بود و باعث شده بود همه شک کنن که زنده هست! چون کفن کاملا خونی شده بوده، مجدد مرده رو غسل میدن و کفن رو عوض می کنن و بعد مراسم تدفین انجام میشه. این کارها رو هم خود علی انجام داده! درست طبق پیمانی که با محمدرضا بسته بودن!
علی گفت اون موقع بود که گفتم "دمت گرم پسر! اونقدر وفادار بودی که برای وفای به عهد خودت پیش قدم شدی!"
شبِ بعد از مراسم علی تنها رفته بوده دارالرحمه سر قبر، می گفت بدجور به دلم افتاده بود که محمدرضا زنده هست! همونجا چندبار به قبر کوبیدم و فریاد زدم "پسر اومدم که اگر زنده ای فقط یه صدای کوچک، یه ندا، تمام خاک رو با دست خودم کنار بزنم!!" اما تمام اون جریان فقط برای وفای به پیمان بوده و بس!
وقتی میشه تا این حد به پیمانی که دو دوست با هم می بندن اعتماد کرد، وقتی میشه حتی بعد از مرگ به عهدی که با تمام وجود بسته شده عمل کرد، کاش به خودمون نگاه کنیم تا ببینیم ما چقدر به پیمان هایی که با خودمون، اطرافیانمون و خدای خودمون بستیم وفاداریم!!!
روح اون مرد وفادار شاد
وقتی من و آسمان مثل هم می شویم، بغض می کنیم و نمی باریم، ابر بر دیده هامان می نشیند و با لکه های نور پنهانش می کنیم، وقتی مثل هم سکوت می کنیم و حتی نسیم هم سکوت دلمان را نمی شکند، احساس می کنم ناتوانم! ناتوان تر از حد تصور!
به رعد و برق آسمان حسودی می کنم وقتی بی طاقت می شود! به اینکه بی هراس می بارد و من تنها به بغض شکسته ی او می نگرم تا بغض خویش فرو کشم!
نه! حتی مثل آسمان هم نیستم! مثل هیچ کس! مثل هیچ چیز!
من تنهای تنها منم! با نگاهی نمناک و لبخند بر لب! گاهی هم با دلی سرشار از شوق و شور!
هستم!
مثل خودم!
با اشک ها و لبخند ها!
با ترانه ها و سکوت!
هستم! چه شاد و چه غمگین!
هستم و همین بودن کافیست تا بهانه ای باشد برای آنچه که هست! برای آنچه که چون نبودم نمی بود!!!
----
سلام.
بعضی وقتا به نوشتن احتیاج دارم! بیشتر از حدی که به نفس کشیدن نیازمندم! درست مثل همین حالا!
همه ی روزا حادثه هایی دارن که خاطره میشه و سعی می کنه زنده بمونه! هرچند خیلی ساده! هرچند خیلی کوچک! درست مثل امروز!
حادثه های ساده با یه جرقه توی ذهن هممون روشن و خاموش میشه، ذهن منم داره با خاطره های عادی و شاید جذاب و شایدم یه کم تلخ ایامی که از نوروز تا حالا گذشته دست و پنجه نرم می کنه!
مثل خنده بازاری که سر یه سری بحث و اتفاق با بچه ها راه انداخته بودیم! بازم جریان خرافات و دعا نویسی و تفکرات مردم! بحث کف بینی و آینده رو پیش بینی کردن! (به شیوه ی مهران مدیری توی فیلم مرد دوهزار چهره: مادر جان!!!!)
مثل داستانهایی که توی ذهنم می نویسم و پاره می کنم! فقط به خاطر اینکه توی لحظه برام تلخ و شیرین میشن!
مثل غمی که توی چهره ی لیلا می دیدم، درست وقتی که دلتنگ هاشم بود که داشت می رفت تهران، درحالی که لیلا نمی تونست توی این سفر همسرش رو همراهی کنه!
درست مثل بغضی که خودم وقتی مجید میره سر کار دارم! مثل همین حالا!
مثل دغدغه های مردم اطرافم که گاهی وقتا با دغدغه های من زمین تا آسمون فرق داره!
دوست دارم بنویسم! اما نمیشه! شاید الان نمی خوام!
شاید بهتره دفتر امروز و دیروز رو همینجا ببندم و منتظر فردا بشم!
یه سکوت، در انتظار یه لبخند...
سعی می کنم مداوم تر بنویسم!
با شوق بیشتر!
پس به امید دیدار
بعد مدتها سلام!
سال نو مبارک! سال گاو! سال برکت! سال تولد من!
امسال یکی از معدود سال تحویلهایی رو پشت سر گذاشتم که دلم نگرفته بود! یعنی برعکس شیطنتم گل کرده بود و حسابی سرحال بودم! به این فکر نمی کردم که یه سال دیگه گذشت! به جاش توی فکر سالی بودم که پیش رو دارم!
امیدوارم شما هم سال نو رو با شادی و شور شروع کرده باشید و با همین احساس پشت سر بگذاریدش. سالی که برای همه ی ما سال برکت و پیروزی و شانس باشه!
(شانس رو خیلی با تاکید گفتم چون باقی رو هم در بر می گیره! البته واسه اونایی که اعتقاد دارن!)
این روزا همه از الگوی مصرف حرف می زنن! به بهینه کردن الگو ی مصرف فکر می کنن و به جک ساختن براش!
یکی برام دلایل باطل نشدن وضو (به جهت بهینه سازی مصرف آب!) رو sms می کنه! اون یکی خلاقیت های (خنده دار) درباره ی مصرف آب و برق و گاز و ... رو روی کاغذ میاره! دیگری شیوه های استفاده از الگوی مصرف در راه انتخابات رو طراحی می کنه!
ولی من به امتحان سختی که روز شنبه پیش رو دارم فکر می کنم!!! و به این مهندسی کذایی که تا حالا فقط اسمش رومه!!! خانم مهندس!!!!! 

و البته به لیلا (دوست عزیز و خوبم!) که بالاخره بعد از نزدیک چهار پنج سال نامزدی، عقد کرد و قرار عروسی رو هم گذاشت برای تیر ماه! خیلی خوشحالم از این بابت! مبارک باشی لیلی جونم!!
به خانم قره چه (معلم فیزیک دوران دبیرستانم) که خیلی دوستش داشتم و امسال که از تهران اومده بود شیراز اومد خونمون عید دیدنی و منو بی نهایت خوشحال کرد! وقتی داشت می رفت جفتمون بغض کرده بودیم!! دلم براش تنگ میشه!
به بابا و عموهام که اصلا سلامتیشونو جدی نمی گیرن! بابا انگشتش در رفت ولی نرفت دکتر! شنیدم عمو اکبرم که تهران هست یه سکته ی خیلی خفیف کرده که اونم نرفته دکتر! باقی عموهام هم که ماشالا! همه مثل هم! همه از دست این برادران دکتر گریز شاکین!!! خدایا سلامتی رو هرگز ازشون نگیر!
آها! به چندتا چیز دیگه هم فکر می کنم! یکیش به کار هست!
نرسیدم زودتر بنویسم که واسه ترم جاری از کار استعفا دادم! یعنی این ترم توی آموزشگاه کلاس نگرفتم و از مدیر مدرسه هم عذرخواهی کردم و کلاسای مهد رو تحویل دادم!
دلیل زیاد داشت اما ساده ترین دلیلش این بود که حس کردم بهتره این ترم بیشتر درس بخونم و فکر دانشگاه باشم. البته در کنارش اگر یه کار سبک و جذاب گیرم بیاد رد نمی کنم اما جوری که زیاد وقت گیر و دردسر ساز نباشه!
برای معلم بودن آدم باید اول خودش حسابی تلاش کنه! واسه هر جلسه ای که کلاس می رفتم حداقل دو روز خودم مطالعه می کردم و نکته یابی! یه کم خسته شده بودم! شاید ترم آینده دوباره کلاس بردارم! البته مطمئن نیستم!
واسه بچه هام دلم تنگ میشه! هم بچه های آموزشگاه (که ماشالا همه هم سن و سال و حتی بزرگتر از خودم بودن!) و هم بچه های مهد! خصوصا رضا که دلم واسه شیطنتاش پر می زنه! چه پسر کوچولوی خوشکل و با نمکی بود! به داداشش که تازه به دنیا اومده بود و اسمش امیر بود می گفت "جینگیل بینگیلی!!" بی نهایت دوست دارم وقتی بزرگ شد ببینمش! ببینم چه شکلی شده! چه کاره شده! اصلا یادش میاد یه زمان یه سارا بود که کلی از بقیه ی بچه های مهد بیشتر دوستش داشت یا نه! فکر نمی کنم حتی همین الان یادش مونده باشه! ولی من یادم می مونه!
یادمه اول سال یکی از بچه ها که اسمش سعید بود بهم گفت: "خاله سارا؟ من خانم معلم زبان پارسالمونو بیشتر دوست داشتم! واسه همین سر کلاس شما شیطونی می کنم!"
اون موقع من بهش لبخند زدم و گفتم باشه سعید جان! ولی من شما رو خیلی دوست دارم!
روز آخر سعید اومد و بهم گفت: " خاله سارا؟ تو خیلی خوبی! دوستت دارم!"
این حرفو خیلی از بچه های دیگه بهم زدن! بغضم گرفته بود! فکر نمی کردم بعد عید دیگه نرم مهد! نبینمشون! الان بیشتر بغضم گرفته! کاش همشون خوشبخت باشن! پسرا و دخترای موفق و خوب آینده! براشون دعا می کنم...
سه چهارتا درخواست تدریس خصوصی داشتم که اونا رو هم رد کردم! فعلا معلمی تعطیل! وقت شاگردیه!!
راستی یه نکته...
مدتیه از دست کامپیوتر بدون اینترنت کلافه شدم! کارتهای ساعتی هم که مسخره تر از خودشون خودشونن! اخیرا اغلبشون واسه یه سرچ ساده هم درست جواب نمیدن!! خواستم ADSL بگیرم که اونم چندتا مشکل داشت! یکی هزینه ی بالا خصوصا واسه اول کار! دوم عدم ساپورت مخابرات به طور موقت برای نزدیک به یک ماه و نیم دیگه! (اینو چهارتا شرکت مختلف تایید کردن!) و سوم محدودیت ها و مسائل جنبی و چهارم هم نکاتی که آقای عباسی گفتن و به نظرم خیلی قابل توجه بود! یه جورایی به این نتیجه رسیدم که فعلا ADSL نگیرم بهتره!
اما با اجازه ی خود آقای عباسی، امشب با استفاده از اکانت اینترنتشون که خوشبختانه سرعت خوبی هم داشت، اومدم توی اینترنت و بعد مدتها وبلاگ رو آپدیت کردم تا در اولین فرصت خودم یه اکانت مشابه بگیرم و کارای عقب مونده رو جبران کنم!
سه چهار تا موضوع توی ذهنمه که باید دربارشون جستجو کنم. خصوصا یه مورد پزشکی و چندتا مساله ی نرم افزاری!
به دوستانم که مدتهاست نتونستم نوشته هاشونو بخونم باید سر بزنم! یه فکری به حال فتوبلاگ بکنم که خیلی وقته منتظر عکسای جدیدیه که من گرفتم!!! و کلی کار دیگه!
ظاهرا المپیاد دوره ی جدید هم آغاز شده و باید برای ثبت نام خواهرم اقدام کنیم! امسال دیگه آبجی صبا باید تمام هنر خودش رو به عنوان یه گرافیست به کار بگیره تا بتونه موفق بشه. البته هنوز تا حرفه ای شدن زیاد راه داره اما فکر می کنم توانایی رقابت رو داشته باشه! خدا رو شکر توی دانشگاه هم زیاد فعالیت می کنه! می تونم به موفقیتش امیدوار باشم. شما هم دعاش کنید!
چقدر خوب بود اگر می تونستم سیستم رو یه کم ارتقاء بدم! چون صبا شاکی بود از اینکه گرافیک و رم سیستم، نرم افزارهایی رو که می خواد نصب کنه نمی کشه! سرعت رشد نرم افزاری به حدی بالا بوده که سیستم جدید من که تازه یک ساله شده این همه ضعیف به نظر می رسه! باید فکر بودجه باشم!!! خوبه اون سیستم قدیمی نیست وگرنه فتوشاپ صد سال پیش رو هم درست ساپورت نمی کرد!! زمانی که گرفتمش شاه بود اما الان...
راستی...
شاید نتونم تا یه مدت، زیاد به وبلاگ سر بزنم، اما توی توییتر می نویسم! مدام و مستمر تا وقتی که GPRS موبایلم مثل اینترنت سیستمم قطع نشده!
برام دعا کنید که امتحان روز شنبه رو عالی پشت سر بگذارم و بتونم برای اینترنت سیستم هم یه فکر اساسی بکنم و عقب موندگی ها رو جبران کنم!
ایام به کام همه شیرین و خوش
به امید دیدار
----
پ.ن: اینو هم به عنوان حسن خطام نوشته هام به پاس بارونی که بعد مدتها بارید و رنگ برکت رو توی دلامون جلا داد نوشتم:
سایه ی ابر بهاری خاک را آرام کرد
قطره های عشق را از نو نثار بام کرد
خانه ی ما هم بهاری شد، زمستان پر کشید
شادی احساس، ما را نیک شیرین کام کرد
خدا جون شکرت!
به چشمهای آسمان خیره شده ام!
باد می آید!
خورشید خوابیده و مهتاب نم نمک چشم می گشاید اما ستاره ها تک تک خمیازه می کشند!
دنیا خوابش گرفته! حوصله ی نسیم هم سر رفته! عجله دارد که برود! باد می شود و هو هو می کند!
خسته ام!
دلتنگ می شوم باز اما اینبار نه مثل پیش از این!
دلم گرفته از تلخی و سردی زمستان آخرین روز کاری! زمستانم زمستان شد وقتی دیدم تمام بافته هایم به چشم به هم زدنی شکافت! شاید ناتوان بودم! بد بافته بودم شاید! باید دوباره از نو شروع کنم! با قدمی تازه و با گره های استوار!
---
سلام.
حالم خیلی گرفته!
امروز امتحان پایان ترم آموزشگاه در حالی تموم شد که از 14 نفر دو نفر نیومدن امتحان بدن و از 12 نفر باقی مونده فقط 5 نفر قبول شدن!
امتحان پایان ترمشون به حدی سخت بود که از کلاس همکارم فقط 2 نفر قبول شده بودن! اما من دلم نمی خواست این نتیجه رو ببینم! خیلی کار کرده بودم و خیلی هم بچه ها کار کرده بودن! به هر حال نتیجه ی تلخی بود که به بار اومد!
پایان سه ترم همراهی با بچه هایی که دوستشون داشتم، بهشون عشق ورزیدم و سعی کردم قبل از شاگرد برام دوست باشن برام پایان نچسبی بود!
این ترم برعکس ترم گذشته علاقه ای ندارم که باز کنارشون باشم. نه به خاطر اینکه دوستشون ندارم بلکه برعکس! فقط به خاطر اینکه دوستشون دارم و می خوام با یه مربی دیگه و یه کلاس دیگه چیزای تازه ای یاد بگیرن و تجربه های نو به دست بیارن!
براشون بهترین آرزوها رو دارم و امیدوارم هرگز دست از تلاش بر ندارن.
دوشنبه برای تحویل اوراق میانترم که پیشم موند باید برم آموزشگاه. اما امروز رو به عنوان پایان کار در سال 87 در خاطره هام ثبت می کنم.
باشد که با تمام تلخی و شیرینی اش جاودان شود!
سلام.
چند مدت اخیر که کمتر نوشتم از کار زیاد نبود! خیلیا گفتن فلانی حتما سرش شلوغه که آپدیت نمی کنه اما چشمتون روز بد نبینه که حسابی مریض بودم! از بس بارون نبارید و هوا آلوده بود چنان سرمایی خوردم که ریه هامو درگیر کرد و هنوزم دردسراش تموم نشده. در کنار این مساله، اکانت ماهانه ی اینترنتی هم که استفاده می کردم به لطف دولت محترم و سیستم دلسوز فعلا قطع شده و معلوم نیست وصل بشه یا نه!
توی هفته های پیش یه گردش با دوستان رفتیم تخت جمشید. واقعا تاسف آور بود. اطراف تخت جمشید که قبلا یه فضای سبز بود شده بود مثل یه بیابون پر از زباله و آشغال! از خود تخت جمشید هم به نسبت دو سه سال پیش که دیده بودمش تقریبا چیزی نمونده بود! سال به سال دریغ از پارسال! فکر کنم ده سال دیگه بچه ها میگن این تخت جمشید که قدیمیا میگن چی بوده؟؟ الان کجا غیبش زده؟؟؟!!!
برای بازدید این ترم کلاس زبان هم با بچه ها رفتیم مسجد نصیرالملک. یه مکان تاریخی- مذهبی توی شیراز که به اصطلاح دارن بازسازیش می کنن. البته اگر بشه اسمشو بذاریم بازسازی!!!
توی جلسه ی بازدید هر ترم بچه ها باید یه مطلب ارائه بدن که من دستشون رو باز گذاشتم تا بجز درباره ی همون محل خاص، درباره ی جاهای دیگه هم اگر خواستن مطلب ارائه بدن. اینجور به نظر خودم خیلی جذاب تره!
مشابه ترم پیش، محمد علاوه بر مطلب درباره ی محل بازدید، یه مطلب درباره ی یکی از مکان های دیدنی یزد نوشته بود که هم جذابیت خاصی داشت و هم منو یاد مطلبی انداخت که نزدیک به یک سال پیش روی دو صفحه ی A4 نوشته بودم تا توی وبلاگ بذارم اما فرصت نشد! مطلبی درباره ی شهر استهبان (یکی از شهرهای استان فارس) و یه سری ارتباطایی که به نظر میاد با شهر یزد داشته! نوشته هایی که فقط احتمالاتی بودن که با بررسی سطحی و خلاصه ی سنت ها و عملکردهای مردم دو تا شهر به ذهن می رسید و از نظر ثبت شده یا تاریخی تا اونجایی که من می دونم قابل استناد و اثبات نبود ولی برای من جذابیت زیادی داشت.
مطلبی که محمد درباره ی یزد ارائه داد منو به فکر انداخت تا اون مطالب رو بازنویسی کنم و بذارم روی وبلاگ. مطلب محمد درباره ی مکانی در یزد به نام چک چک بود. چک چک اسمی هست که به خاطر قطره های آبی که می چکد روی اون محل گذاشته شده و مکان هایی با نامی درست مشابه همین نام که فقط به جای مفتوح بودن مضموم تلفظ میشه در شهر استهبان فارس وجود داره. (تفاوت لهجه ها رو دقت کنید!! یزدی ها ظاهرا این اسم رو "چَک چَک" تلفظ می کنن، استهباناتی ها "چُک چُک" و شیرازی ها "چِک چِک"!)
من فکر می کنم یه ارتباط خاص بین شهر یزد "خصوصا زرتشتی های یزد!!" و شهر استهبان و مردم در حال حاضر مذهبی "مسلمان" و در گذشته احتمالا زرتشتی!!! این شهر وجود داره. دلایل این ادعا رو هم به اضافه ی یه سری توضیح درباره ی شهر استهبان براتون می نویسم البته باز تاکید می کنم هیچ اثباتی بر این مدعا ندارم و اسراری هم به اثباتش ندارم! صرفا برداشت شخصی از شنیده ها و خوانده ها هست که بد نیست شما هم نظرتونو دربارش بگید. مطلب خیلی طولانی میشه اما چون خالی از لطف نیست می نویسمش و امیدوارم باعث آزارتون نشه!
درباره ی لهجه گفتم، بد نیست بدونید مردم استهبان به نسبت شهرستانهای دیگه خیلی کمتر لهجه ی مشخص دارن. مثلا در مقایسه با مردم نی ریز، فسا و جهرم و گاهی حتی خود شیراز از واژه های خاص (به بیانی گویش) بسیار کم و نحوه ی تلفظ فصیح تری برخوردارن و خیلی جاها خودم دیدم که کاملا بدون لهجه حرف می زنن. به عنوان مثال چندین سال پیش با یکی از بچه های انجمن دانش آموزی رفتیم واسه تست گویندگی رادیو. وقتی رفت پشت میکروفون اونقدر فصیح و بدون لهجه حرف زد که جا خوردم! آخه استهباناتی بود و در مکالمه ی عادی لهجه هم داشت! واسه رادیو هم قبول شد ولی نمی دونم رفت یا نه!
اما اینکه کلا استهبان (اصطهبانات) چرا به این نام مشهور هست و چطور یه منطقه ی مسکونی شده روایتهایی هست که من شنیده هامو می نویسم.
استهبان به نظر بعضی افراد دره ای بوده که درش قناتی در زمان کیکاووس و رستم توسط گرگین میلاد حفر شده تا آب منطقه رو تامین کنه. این قنات به چشمه قهری معروف هست.
درباره ی نام استهبان من دو روایت شنیدم:
1- ریشه ی این کلمه از "سته" به معنای انگورستان گرفته شده!
2- از کلمه ی اصطبل بان به معنای محافظ اصطبل که محل نگهداری اسب بوده گرفته شده.
علت توضیح دوم گذر اسبها از این منطقه بوده. البته منطقه ی استهبان اصطبل نبوده بلکه محل گذر قافله های جنگجو بوده.
استهبان یک منطقه ی کوچک و با ساکنین معدود بوده که به کشاورزی مشغول بودند. اما اینکه چه ربطی به مردم یزد دارن:
به روایتی در زمان شاه سلطان حسین سخت گیری شاه و دولت مردان، اقلیت ها و خصوصا زرتشتیان یزد رو به ستوه میاره. عده ای از زرتشتیان یزد از هراس جان از یزد خارج میشن و به منطقه ی استهبان فرار می کنن و اونجا مقیم میشن. اما اتفاقاتی رخ میده که این گروه هم تغییر آیین میدن و اتفاقا به شیعیان متعصب و پایبند تبدیل میشن. این جریان هم توسط گروهی از سادات اطراف رهبری شده که براتون میگم:
در هشت کیلومتری استهبان (در نزدیکی قمپ آتشکده) دهی به نام کَچو وجود داره که به مقابری معروف هست. در این محل مقبره و بارگاهی منتصب به سیدی وجود داره که جد گروهی از سادات استهبان، نی ریز، فسا و سروستان به حساب میاد.
روایت هست که این سید (سید حسین) و برادرش (سید ابراهیم) در این ده زندگی می کردن. در زمانی که اشرف افغان پس از شکست از نادر شاه افشار در منطقه ی زرقان به قصد فرار به سمت افغانستان از منطقه ی مقابری می گذشته جنگ سخت و خونینی بین سادات نام برده و اشرف افغان در می گیره که در این جنگ تقریبا همه ی پیروان و نیز خود سید و برادرش کشته میشن و این محل به محل قبرها یا همون مقابری معروف میشه و مقبره ی سید حسین هم میشه همون زیارتگاهی که گفتم.
سادات مذکور و اهالی منطقه ی کچو تمام تلاش خودشون رو به کار می گیرن تا زرتشتی هایی که از یزد به استهبان اومدن رو به اسلام دعوت کنن و موفق هم میشن!
به همین دلیل بوده که مردم استهبان در بین زرتشتیان آن زمان به "گجسته" معروف شده بودن که فکر می کنم معنای از دین برگشته داره!
اما این تغییر آیین باعث نمیشه که یک سری از سنت های زرتشتی و یزدی نابود بشه بلکه باعث میشه با یه تغییر شکل جزئی جای خودشو باز دوباره به دست بیاره.
جالب ماجرا برای من همین بود:
یکی از سنت های یزدیان که نمی دونم از همشهریای مسلمون خودشون یاد گرفته بودن یا سنت زرتشتی خودشون بوده که تغییر شکل داده و بعد همراه خودشون به استهبان آوردن و الان در دو منطقه ی یزد و استهبان و بین مردم این دو شهر رواج داره، نخل گردانی و چارچوب گردانی در ایام محرم هست.
نخل گردانی به این صورت هست که صندوقچه ای هرم گون که با آینه تزئین شده و بسیار هم زیبا ساخته شده به دوش می گیرن و در شب عاشورا با شور و هیجانی وصف ناپذیر در فضای باز حسینیه می گردانند و شیون و عزاداری می کنن. این صندوقچه بین مردم یزد و استهبان به "نخل" معروف هست!!
تا اونجایی که من تونستم نتیجه بگیرم این سنت فقط بین یزدی ها و استهباناتی ها رواج داره. پس می تونه دلیلی به پیوند این دو قشر به شیوه ای که گفتم و سندی بر این مدعا باشه!!
واژه های خاصی هم در شهر استهبان رواج داره که بین هیچ کدوم از مردم شهرستان های فارس به کار برده نمیشه اما مردم یزد درست مشابه همون واژه ها رو به کار می گیرن! البته الان چیزی توی ذهنم نیست که به عنوان مثال بنویسم اما اگر بتونم چندتاشونو که پارسال شنیده بودم به خاطر بیارم براتون حتما می نویسمشون!
چیزای جالب دیگه ای هم شنیدم که بیشتر شبیه داستان پردازی و معجزه های دور از عقل (نه چندان مستند!!) بودن. مثلا وقتی درباره ی قمپ آتشکده و ارتباطش با زرتشتیان پرس و جو می کردم به این روایت رسیدم:
پس از ورود اسلام به منطقه، از آتشکده ی زرتشتیان آبی جریان گرفت و آتش رو خاموش کرد. بعد چشمه ی مذکور به نام قمپ آتشکده معروف شد و هنوزم با همین نام وجود داره. البته شنیدم که طی خشکسالی یکی دو سال اخیر اونجا هم تقریبا خشک و کم آب شده!
جاهای هم نام و با وضعیت مشابه هم در یزد و استهبان وجود داره که نمونش همون چک چک هست! نحوه ی نامگذاری و وضعیت اقلیمی هم می تونه یه دلیل دیگه برای این پیوند باشه.
جالبه بدونید که استهبان به خاطر مذهبی بودنش به نجف کوچک مشهور بوده و فکر کنم هنوزم هست!!! علمای بزرگ علمی و مذهبی از این شهرستان در طی 150 سال اخیر قابل نام بردن هستن. مثلا آیت الله استهباناتی که مرجع تقلید بزرگ زمان پهلوی و هم دوره با آیت الله بروجردی (دهه ی 30) بوده، مرحوم آموزگار و فرزندان وی که از مسئولین سیاسی دوران پهلوی بودن هم استهباناتی بودن! اساتیدی از استادان فعلی دانشگاه تهران هم سراغ دارم که استهباناتی هستن! نمونش استاد سید علی محمد سجادی که عضو هیئت علمی و استاد پرسابقه ی ادبیات دانشگاه شهید بهشتی هست! (توی یه روزنامه پارسال نام آثار مکتوب و زندگینامشونو نوشته بود! شاید خونده باشید!!)
ایج هم یکی از بخش های شهرستان استهبان هست که توی کتاب حافظ (خواجه ی شیرازی) از قاضی عضد ایجی که در زمان حافظ قاضی فارس بوده و آثاری هم ازش هست به نیکی نام برده شده.
ولی با تمام این احوال به نظر من بنا به موارد مذکور اینکه مردم استهبان خودشون رو به عنوان اولین گروه های مسلمان ایران میشناسن با واقعیت امر یه کمی تناقض داره! البته می تونه واسه اطراف استهبان مثل مقابری صحت داشته باشه اما واسه گجسته های استهبان...!!!
پارسال یه سری مطالب دیگه هم نوشته بودم که الان هرچی می گردم پیداشون نمی کنم. ذهنم هم یاری نمیده که تمام موارد رو به خاطر بیارم و بازنویسی کنم. اگر چیز جدیدی پیدا کردم بعدا مجدد در این زمینه می نویسم. اما افرادی که براشون چنین مطالبی جذابیت داره و ممکنه اونا هم پرس و جو یا مطالعه ای در این زمینه داشته باشن و اطلاعاتی به دست آورده باشن خوشحال میشم برای منم بنویسن. خصوصا درباره ی سنت ها و واژه های مشابه و یا مشترک!
شاید در آینده باز هم مطالبی از اطراف شیراز و استان فارس بنویسم. درست مثل سالهای اولی که توی سایبانم از مکانهای دیدنی و آثار باستانی فارس و شیراز می نوشتم. اما نه منسجم!
براتون بهترین آرزوها رو دارم
شاد و نیک روز باشید
می روی شاید فراموشم شود افسانه ات
آتش چشمان تو، وقتی شدم پروانه ات
می روی آهسته و پاسخ نمی گویی چرا
بی تو در تنهایی خود سر کند دردانه ات
آسمان چشمهایم بی تو بارانیست، آه
بی گمان باران نمی بارد به بام خانه ات
گفته بودی بی تو یادت از دلم پر می کشد
کی ز یادم می رود آن چهره ی مردانه ات؟
یاد آن ایام شیرین خوش که خندیدی و من
با تمام هوشیاری ها شدم دیوانه ات
من که در بود و نبود چشمهایت سوختم
آشنا بودم ولی خواندی مرا بیگانه ات
در خیال و آرزوهایش دلم می دید و بود
یک وجود خسته اما تکیه گاهش شانه ات
***
سلام.
امروز به نسبت روزهای گذشته حس بهتری داشتم. سر کلاسی هم که به جبران تعطیلات مکرر یکشنبه و سه شنبه ی تقویم تشکیل داده بودم واقعا حس خوبی داشتم. هرچند عصر پنجشنبه بود و فکر کنم بچه های کلاسم همشون خسته بودن! تازه بیشتر بچه ها نیومده بودن کلاس!
به هر حال پنجشنبه ی خوبی رو پشت سر گذاشتم.
صبح طبق نوشته ی سایت دانشگاه، ساعت 10باید انتخاب واحد می کردم اما گذاشتمش واسه فردا تا امروزمو درگیر دانشگاه مسخره و به درد نخور پیام نور نکرده باشم! اما بازم نشد! انتخاب واحد خودمو بی خیال شدم، اما تماس و درخواست دوستان باعث شد این خراب شده دست از سرم بر نداره! هرچی که هست، ازش بدم میاد! شده مثل زندان آلکاتراس که راه خروج نداشت!
اگر وضعیت نمره ها و امتحانات این ترم رو دیده بودید حتما خودتون می فهمیدید چرا میگم خراب شده ی مزحک!! به هر حال اگر دلتون می خواد شما هم یکی از زندانیای دانشگاه پیام نور باشید، در بازه!! بفرمایید تو!!!!
توی زمان آزادی که داشتم، با اینکه به خاطر مشکل کوچکی که برای چشمام پیش اومد و عینک و خستگی هام نتونستم طبق برنامه پیش برم و کارای عقب موندمو جبران کنم اما بازم بد نبود. حداقل چند قسمت دیگه از سریال lost رو تماشا کردم. البته بعد مجید که بخواد نگاه کنه دوباره تکه تکه همراهیش می کنم. (البته بسته به وضعیت و شرایط اون زمان!!) تکراریش هم جذابه!! خصوصا که از لهجه ها و نحوه ی حرف زدن و واژه هایی که هر کدوم از شخصیت های فیلم به کار می برن خیلی خوشم میاد.
دیروز واسه لپتاپ یه هارد جدید گرفتیم. فکرشو هم نمی کردم به نسبت هارد PC این همه گرون تر باشه! 75 هزار تومان برای یه هارد 160! البته فکر کنم هارد sata یه مقدار ارزون تر بود اما به لپتاپ ما نمی خورد!!!
یکی دو روز اخیر رو با صدای همایون شجریان سپری کردم. خصوصا وقت رانندگی! یه آرامش خاص بهم میده! هنوز آرامش بخش تر از موسیقی سنتی ایرانی پیدا نکردم هرچند خیلی از ایام رو با صدای Celine Dion ، Evanescence ، مریام فارس، و خیلی از خواننده های خارجی سپری کردم اما هنوز صداهای ماندگار ایرانی مثل صدای شهرام ناظری، شجریان، بهرام حصیری، افتخاری و نمونه های مشابه با سازهای ایرانی خصوصا ترکیب سه تار و سنتور و تار و دف و تنبک و فلوت و سازهای مشابه برام جذابیت زیادی دارن.
راستی دیروز بالاخره اینجا یه نم بارون زد! دلمون یه ذره خوش شد هرچند می دونیم خشکسالی امسال فارس برامون پیام آور یه تابستان نه چندان خوشایند هست! بازم کم آبی و بی برقی و گرمای طاقت فرسا! خدا رحم کنه!!!
واسه اینکه حسرت دیدن برف سفید و براقی که بشه باهاش آدم برفی ساخت به دلمون نمونه و خیال نکنیم این چیزا فقط مال زمان بچگیمون بوده، این سری که مجیدم برگرده از سر کار، احتمالا یه برنامه میذاریم بریم اردکان فارس (یا همون سپیدان!!). واقعا دلم می خواد سردی و لذت آب شدن یه گوله برف درشت رو توی دستام حس کنم و مثل بچگی هام لبخند بزنم!
راستی تا یادم نرفته...
دیروز یه تماس تلفنی از طرف یه همدانشگاهی قدیمی داشتم! آقا هادی گل که چقدر با تماسش خوشحالم کرد. الان کم کم 4 سال از عقد کنانشون با خانم گلش میگذره و هنوز یادشه که بهم قول داده واسه عروسیشون دعوتم کنه!! از همین حالا واسه تابستون ازم قول گرفت که یه سفر با خانواده بریم سی سخت! اگر قسمت شد و عمری بود!
تازه خبر بابا شدن آقا حمید گل (یکی دیگه از همدانشگاهی های قدیمیم!) هم خیلی خوشحالم کرد. آخرین خبری که ازش داشتم به ایام سربازیش بر می گشت اما حالا نه تنها دامادیشو پشت سر گذاشته بلکه بابا هم شده!
یاد اون ایام قشنگ به خیر که یه جمع واقعا دوستانه و یه دانشگاه خوب داشتیم! هر بار اون خاطره ها یادم میاد لبخند می زنم و به جاش یه لعنت به این دانشگاه پیام نور خراب شده می فرستم!!
آقا هادی گفت بعد از کیش، سی سخت به عنوان زیباترین منطقه ی توریستی و طبیعی معرفی شده. درست و غلطش رو نمی دونم ولی از عکسهایی که دیدم شک ندارم واقعا طبیعت زیبایی داره! از دستش ندید و اگر تونستید اونطرفا هم برید. البته الان هوا شدیدا سرد و برفیه اما بهار و تابستانش واقعا برای مسافرت وسوسه کننده هست.
برای همه ی اونایی که مسافرن یا قصد سفر دارن آرزوی ایام خوشی رو دارم و امیدوارم از لحظاتتون لذت ببرید.
واسه افرادی هم که قصد دارن بیشتر درباره ی شیراز و اطراف بدونن علاوه بر مطالب قبلی که توی بایگانی نوشته های خودم هست، لینک وبلاگ شهر راز رو هم به پیوندهای وبلاگم اضافه کردم. ممنون از اهورای عزیز!
همیشه شاد و خوش باشید و ما رو از دعا فراموش نکنید
به زودی دوباره خواهم نوشت...
به امید دیدار
سلام.
بیشتر از یک ماه از ننوشتن هام توی وبلاگ گذشت. دلتنگ بودم اما مجال حضور نبود. شاید فرصتی هم اگر پیدا میشد حوصله ی نوشتن نبود!
هارد لپتاپ که سوخت و کلی از نوشته هام پاک شدن! امتحانا هم که ختم شد اما به خیرش رو شک دارم!
یه سفر 4 روزه هم رفتم که به جای خودش بد نبود.
به هر حال همه چیز دست به دست هم داده بودن که من یک ماه و اندی از وبلاگ فاصله بگیرم. اما کماکان توی توییتر می نوشتم!
روحیه ی جالبی نداشتم و هنوزم ندارم. هفته ی پیش به دستور بیناسنج رفتم یه عینک گرفتم که وقتی می زنم روی چشمم مجید بهم میگه شدی عین خانم مهندسای خیلی خیلی خر خون!!!
از سر همین درس خون نبودنام بود که چشمام 25 صدم آستیگمات ضعیف شد! نمی دونم درست میشه یا نه اما هرچی که هست زیاد از عینک خوشم نمیاد! آفتابیشو هم دوست نداشتم وای به حال طبیش!!!
دیروز وقتی رفتم مدرسه همه ی همکارا بهم می گفتن چرا اینقدر خسته به نظر می رسی!؟
فکر کنم الان قیافم خیلی خنده دار شده باشه! امروزم باز باید برم آموزشگاه به خاطر تعطیلات مدام روزای یکشنبه و سه شنبه! نمی دونم امروز قیافم از پدیروز بدتر شده یا نه!!!؟
بد نیست از سفری که رفتم چند خطی بنویسم...
همراه مجید و سحر با یه سرویس گردشگری رفتیم دبی! جالبه بدونید دبی دیگه به نظر من اون دبی دو سال پیش نبود! البته اینو هم بگم که متاسفانه شرکت مسافر بری هم به هیچ کدوم از وعده هاش عمل نکرد و فقط دروغ تحویلمون داد. البته من پیگیری می کنم و حتی تا پای شکایت هم پیش میرم تا بالاخره یه نفر به عنوان پاسخگو پیدا بشه!
تقریبا دست خالی برگشتیم. چیز جالبی گیرمون نیومد. تا چشم کار می کرد هندی اونجا بود و فروشگاه ها هم همه هندی بودن! پارچه و پوشاک و خلاصه همه چیز! مجید از لباسای هندی خوشش نمیومد و ما هم چیزی نگرفتیم. اما تا دلتون بخواد بازار پر بود از لباسای مارک شیک با قیمت های سرسام آور که البته به نظر من فقط به درد تماشا می خورد. حداقل من که حاضر نیستم واسه یه بلوز ساده 400 هزار تومان پول بدم!!!
اما قیمت لوازم خانگی به نسبت ایران خیلی متفاوت و عالی بود که اونم مشکل گمرک و اجازه ی ترخیص و این چیزا به عنوان یه سد بزرگ جلوشو گرفته بود!
اما در کل سفر بدی نبود. هرچند منهای هند، بازار کل دبی رو هم چین تسخیر کرده بود!
موزه ی دبی اشک منو در آورد! بغض کرده بودم وقتی می دیدم یه کشور نوپا که قدمت تمدنش به زور به 40 سال می رسه اینطور برای خودش تمدن سازی کرده و اونوقت ما از برکت وجود آقازاده های غارت گر و بهتره بگم وطن فروش اینهمه خرد شدیم و توی دنیا حتی احتراممون رو از دست دادیم! وای به حال تمدن!!!
اگرچه عربهای دبی هنوزم به سطح فرهنگ بالایی نرسیدن و گوشه به گوشه ی خیابون رو با آب دهان و بینی متبرک می کنن، اما توی رانندگی و حق تقدم و این جور مسائل بعید می دونم مردم ما تا 20 -30 سال دیگه هم به پای اونا برسن!
تکنولوژی هم که با اینکه خیلی پیشرفته نیست اما هنوز به نسبت ایران امروز واقعا جای حرف زدن داره! کوچک ترینش ایستگاه اتوبوس ایران و دبی!
یا اینکه ملت اونجا واقعا کار می کنن! حالا اگر دزدی یا بخور بخور هم بشه، کار هم انجام میشه! حالا یه نفر بیاد یه سر بزنه به پروژه ی قطار شهری شیراز یا سرهم بندی کنارگذر ساحلی رو که به قول یه بنده خدایی دارن با تف می چسبوننش به هم ببینه!
ما کی می رسیم به پای این عربای سوسمار خور بی تمدن خدا می دونه!!!
اینجاست که جمله ی "و تعز من تشاء و تذل من تشاء" به وضوح به دید میاد! متاسفم که ما مصداق قسمت دوم این جمله شدیم! از ماه بهمن و تمام شعر و شعارها و جشن های مسخره و مخ شویی های مداوم به همین دلیل اصلا خوشم نمیاد!
کاش کاشکی گفتن هایمان یک روز خاتمه می یافت!
اونقدر از اخبار دور شدم که حتی نفهمیدم جریان دانشجوهای دانشگاه شیراز به کجا رسید!
فقط هر روز و هر روز بیشتر از قبل به این نتیجه می رسم که توی کشور ما با وضع فعلی و شرایط موجود و خصوصا نظام آموزشی مزحک و مسخره که بن مایش فقط مغز شویی و چرندیات هست، به دنیا آوردن یه انسان دیگه فقط می تونه جنایت باشه و بس!
باید یه فکری به حال خودمون بکنیم وگرنه 10 سال دیگه فاصله ی ما و کشورمون از همسایه های کنار گوشمون به صدها سال می رسه و می بینیم که هنوز در خم یک کوچه ایم!!!! درست درحالی که دنیای اطراف ما در هر ثانیه ستاره ها و سیارات جدید رو کشف می کنه!
تاسف خوردن فایده ای نداره...
فقط می تونم امیدوار باشم که یه روز این تعطیلات کذایی بهمن ماه و فروردین و خرداد و امثالهم جاشونو به خاطره هایی بدن که دروغ و تذویر ازشون پاک شده و مردم با دید روشن به حقایق و آینده ی روشن نگاه می کنن! درست مثل همه ی کشورهای مردم سالار!
سعی می کنم در اولین فرصت با یه ذهن باز و یه نوشته ی متنالسب با وبلاگ برگردم و گرد و غبار نشسته بر سایبانم رو پاک کنم.
به همین زودی ها...
به امید دیدار!
غمدار چشم تو بودم، دیگر دلم را غمی نیست
بر دیدگان صبورم، بی خنده هایت نمی نیست
من در پی عشق بودم، بودی تو در فکر دیگر
افسوس آری صد افسوس، کردم تو را زود باور
دلداده بودم ولیکن، احساس پاکم خطا بود
عاشق نبودی تو هرگز، راهی که رفتی ریا بود
دیگر نخواهم پذیرفت من واژه ای از کلامت
از خاطراتم زدودم، روی تو، یاد تو، نامت
زین پس غریبی تو با من، مثل زمانی که بودی
مال خودت باشد اینک، شعری که از من سرودی
سلام.
شاید به خاطر آرامشی که نوشتن به من میده، اغلب زمانهایی رو که برای نوشتن انتخاب می کنم ایامی هستن که چندان سرحال نیستم.
امروز برام یه روز خیلی خوب بود. طبق معمول یکشنبه ها، صبح زود خونه رو به قصد مدرسه ترک کردم و تا ظهر با بچه ها بودم. بچه هایی که شیطنت هاشون تمامی نداره و حتی بسیار خسته کننده هست. اما گاهی همین شیطنت ها خیلی با نمک و شیرین هستن.
بی اختیار لبخند روی لبام میشینه وقتی حسین کوچولو که شیطون ترین شاگرد کلاسشون هست واسه جلب توجه من، "خانم معلم مهربون!" صدام می کنه! یا وقتی محمد رضا با نگاه معصومانه ای که کودکانه ها توش موج میزنه بهم میگه "عزیزم!"
نمی دونید چه ذوقی می کنم وقتی رضا آخر کلمه های انگلیسی که با هوش سرشارش سریع همشونو یاد می گیره کلمه ی "خانوادگی" رو اضافه می کنه! مثلا به جای Car میگه: "کار خانوادگی!!!" توی این لحظه ها اغلب معلمها بعد از دو سه بار تذکر یه مقدار ناراحت یا عصبانی میشن اما من نه تنها عصبانی نمیشم بلکه دلم می خواد رضا کوچولوی خوشکل رو محکم بغل کنم و ببوسم! آخه خیلی ناز و بانمکه و با اون اداهاش خیلی نازتر میشه! حس خوبی دارم که اونم منو حتی بیشتر از مربی ثابتشون دوست داره و بارها هم به شیوه های مختلف بهم ثابت کرده! مطمئنم بعد از اینکه کلاسامون تمام شدن بیشتر از همه دلم برای "محمدرضا شادروان" تنگ میشه!
دنیای بچه ها اونقدر قشنگه که با تمام خستگی هاش باعث میشه هر سری که قصد کردم کلاسا رو تحویل بدم و دیگه نرم مدرسه سریع تصمیمم عوض بشه!
صبح امروز با شیرینی ها و خستگی هاش گذشت. تمام اشتیاقم به این بود که برای کلاس بعد از ظهر که کلاس بزرگسالان هست و من عاشقانه دوستش دارم، موفق شده بودم کلاس خودم رو بردارم.
جلسه ی اول کلاس که روز سه شنبه ی گذشته بود با یه گروه جدید بودم که البته همه خیلی خوب و دوست داشتنی بودن. اما با تمام وجود دلم می خواست با بچه های ترم پیش خودم باشم. چیزی که خواسته ی اونا هم بود! می دونستم که بین بچه های تازه وارد هم می تونم افرادی رو پیدا کنم که بتونم تا همون حد صمیمانه باهاشون ارتباط برقرار کنم. خصوصا که همسر مدیر آموزشگاه هم یکی از اعضای کلاسم بود. اما اشتیاقی که برای تجربه ی تدریس ترم بالاتر و کسب اطلاعات بیشتر خصوصا در کنار بچه های ترم قبل خودم داشتم منو وادار کرد برای تعویض کلاس با همکار خوبم "خانم باقری" اقدام کنم و ایشون هم این لطف رو در حق من کردن و بعد از گذشت یک جلسه از کلاس امکان این تجربه رو برام فراهم کردن.
کلاسی که قرار بود قبل از خانم باقری، سارا "همکار و دوست خوبم" مدرسش باشه ولی به خاطر اینکه باردار شده و قصد داره مادر بشه درست یک روز قبل از شروع کلاس گفت نمی تونه بیاد و خانم باقری جای سارا رو پر کرد، الان دست منه و من باید سعی کنم به جای هر دو همکار خوبم تلاش کنم تا از اقدامی که کردم پشیمون نشم.
همینجا از خانم باقری به خاطر محبت و بزرگواریشون یک دنیا تشکر می کنم. وبلاگشون رو می تونید اینجا ببینید!
کلاس امروز بعدازظهر از هر لحاظ عالی بود. با استفاده از فرصتی که داشتم تونستم مطالب جلسه ی گذشته که خودم نگفته بودم مجدد به زبون خودم برای بچه ها مرور کنم. یه تعداد از بچه های کلاس ترم گذشته شاگردای سارا بودن، خیلی سریع تونستم اسامیشون رو به خاطر بسپارم و باهاشون ارتباط برقرار کنم.
علی و مهدی، شاگردای ترم گذشته ی خودم، رفته بودن پیش خانم بحرینی "مسئول برنامه ریزی آموزشگاه" و اصرار داشتن که کلاسشون رو با کلاس من عوض کنن. اما خانم بحرینی موافق نبود. چون جمعیت کلاس من داشت به مرز 20 نفر می رسید و کلاس ساعت قبل فقط 10 نفر بودن! در عین حال دوست داشتم علی و مهدی هم توی کلاس خودم باشن!
از نظر من، ساعاتی که توی آموزشگاه سپری شد خوب بود. اما 5 دقیقه ی آخر کلاس طوری سرگیجه گرفتم که نتونستم نوشته هامو پای تابلو تکمیل کنم! شاید علتش بی خوابی یکی دوشب اخیر و خستگی روزانه بود! آخه دیروز اولین و اتفاقا یکی از سخت ترین امتحانای پایان ترم خودم رو پشت سر گذاشتم که از نتیجه اش هم چندان مطمئن نیستم! البته اونقدرا هم بد نبود اما خیلی باعث ناراحتی و عصبیت من شد. چون با تلاشی که کرده بودم انتظار یه نتیجه ی عالی داشتم!
بعد از کلاس خیالم از این بابت راحت بود که مجید همراهمه. هرچند ماشین به خاطر مشکلی که براش پیش اومده هنوز توی تعمیرگاه هست اما مجید بدون وسیله هم منو تنها نذاشته! واقعا بی نظیر ترین همسر دنیاست!
مادرم برای چند روزی همراه خاله به جنوب سفر کردن. جاش توی خونه واقعا خالیه. امیدوارم سفرشون خوش و بی خطر باشه.
تا فرصت دارم باید برای بقیه ی امتحانام تلاش کنم.
شما هم منو از دعا فراموش نکنید.
شاد و پیروز باشید
----
پ.ن.1. به دعوت آقا امید گل، توی سایت توییتر عضو شدم. البته به خاطر کمبود وقت هنوز نرسیدم بررسیش کنم و امکاناتش رو بشناسم اما در همین حد هم سایت خیلی جالبیه!
پ.ن.2. هنوز برای سر زدن به دوستان و خوندن نوشته هاشون با کمبود زمان مواجهم. از همه مجددا عذر می خوام. بعد از امتحانات حتما جبران می کنم.
رفتی تمام خاطره ها را گذاشتی
احساس شاعرانه و مهری که داشتی
رفتی در این کرانه ی بی انتها به جاست
گلبوته ی معطر عشقی که کاشتی
طرح طلوع روشن رویای عشق را
روزی تو در سراسر قلبم نگاشتی
اما چو لب گشودم و از عشق دم زدم
انکار را به سردر قلبت گماشتی
بر قلب پاره پاره ی من زخم می زنی
با حس عاشقانه تو قهری، من آشتی
سلام.
ایام امتحان نزدیکه و همه مشغول درس خوندن هستن اما من طبق معمول توی برنامه هام حاشیه زیاد پیدا میشه.
دیروز یکی از روزای پر حاشیه بود. مهم ترین مساله ای که از یکی دو روز پیشتر ذهن ما رو درگیر کرده بود بر می گشت به عروسی علی آقای گل، دوست و همکار خوب مجید.
علی بین دوستای مجید واسه هر دومون یه محبوبیت خاص داره که البته این محبوبیت از این به بعد شامل سارا خانم (همسر خوبش) هم میشه. به خاطر همون حس علاقه، مجید تا حدودی احساس مسئولیت می کرد و به همین دلیل چندتا کار خیلی مختصر مثل سفارش و تحویل کیک و تزئینات و گل و امثالهم رو برای عروسی به عهده گرفت و از روز قبل از عروسی پیگیر بود تا اینکه قرار شد چند ساعت قبل از مراسم کیک رو تحویل بگیره و با هماهنگی آقا شهاب (داداش علی آقا) ببرن سر مجلس. توی این فاصله منم با مرضیه هماهنگ کردم تا با هم بریم استخر و سونا که هم با هم دیداری تازه کرده باشیم و هم چند ساعتی رو خوش بگذرونیم.
مجید ما رو رسوند و خودش رفت دنبال کیک و قرار شد ساعت 6 عصر جلوی استخر باشه. اما همون ساعت با من تماس گرفت و گفت دربست بگیر بیا خونه که ماشین خراب شده!
ماشین رو بوکسل کرده بود و گذاشته بود توی نمایندگی تا ببینیم واسه شنبه چی پیش میاد. فقط خدا خدا می کنم جام نکرده باشه!
با یه مقدار نگرانی، سریع یه تاکسی دربست گرفتم و بعد از رسوندن مرضیه، برگشتم خونه. به خاطر نزدیک 3 ساعت توی محیط استخر بودن و به اضافه ی اون بی خوابی شب قبل، چشمام قرمز و قرمز بود و تقریبا داشت خوابم می برد اما باید آماده می شدم برای عروسی!
مجید حدود یک ساعت و نیم بعد خودش رو رسوند خونه و با اینکه برای عروسی لباس اسپورت بپوشم مخالفت کرد. منم رفتم تک تک لباسای مجلسیم رو برداشتم تا یکی رو از بینشون انتخاب کنم.
6- 7 دست لباس مجلسی از ماکسی تا کت دامن، همه هم نوی نو! اما به یه مشکل برخوردم و اون این بود که از بین این همه لباس، یکیشونم اندازم نبود! انگار نه انگار اینا رو واسه من دوخته بودن! همشون روی تنم زار می زد!
خلاصه یه کت دامن رو انتخاب کردم و با زور سنجاق قفلی پوشیدمش. بعدم به خودم گفتم خسته نباشی که اصلا لباساتو چک نکرده بودی!!!! (امروز صبح با زینب تماس گرفتم که تمام لباسامو ببرم پیشش و برام تنگشون کنه تا دفعه ی دیگه همچین مشکلی نداشته باشم!)
در عین خستگی، با یه تاکسی تلفنی خودمونو به مجلس رسوندیم. اول یه مقدار معذب بودم. چون هیچ کس بجز عروس و داماد و خانواده ی داماد برامون آشنا نبود که همه هم درگیر مجلس بودن. اما بعد همه چیز خوب شد. خصوصا وقتی آقای راستی با ساز ویلون و تنبک و ترانه های شیرازیش مجلس رو گرم کرد.
دوست داشتم برای یادگاری چندتا عکس بگیرم اما چون مجلس کاملا خانوادگی بود این اجازه رو به خودم ندادم. هرچند همه پوشیده بودن و مجلس در عین مختلط بودن کاملا اصولی و شاید سنتی بود اما ممکن بود عکس گرفتن من چندان صحیح به نظر نیاد. فقط آخر مجلس از مجید و علی کنار هم یه عکس گرفتم که اونم از شانس بد من با کیفیت وگا ثبت شد! این موضوع رو وقتی فهمیدم که عکس رو روی کامپیوتر چک کردیم!!
وقت شام که شد، برای عروس و داماد هم غذا برداشتیم و پای یه میز شام رو 4 نفری با هم خوردیم. ساعت 1 شب با یه تاکسی تلفنی دیگه برگشتیم خونه. قشنگ ترین خاطره ی اون شب همین جمع 4 نفره ی ما بود درست وقتی که همه ی مدعوین مشغول خوردن شام خودشون بودن!
به خونه که رسیدیم مجید گفت، هر وقت خواب نان، نان پختن، نان خوردن و یا موارد مشابه رو دیده یه اتفاق بد افتاده! شب قبل از عروسی هم همچین خوابی دیده بود و درست زمانی که به ماشین احتیاج داشتیم خاموش شد و دیگه روشن نشد!!
یوزارسیف رو که نداریم تا ازش تعبیر خواب بپرسیم اما من فکر می کنم این اتفاق مصلحتی داشته که ما ازش بی اطلاعیم. پس خدا رو شکر می کنم.
اما امروز صبح، مراسم ختم یکی از اقوام بود. بعد از مجلس با بابا سر این مطلب بحث می کردم که چقدر خوبه اگر تا زنده هستیم بیشتر با هم دیدار داشته باشیم تا اگر عزیزی از دست رفت حداقل از خودمون گله مند نشیم که چرا وقتی بود ازش بی خبر بودیم!
چون خدا بیامرز حسین آقا، با اینکه پسر عموی بابا و پسر دایی مادرم بود و اتفاقا یکی از دوستای صمیمی ایام جوانی بابا، من فقط یک بار دیده بودمشون و اون هم توی یه مهمونی نوروزی به طور کاملا اتفاقی!
توی جامعه ی امروز انگار ما آدما خیلی از هم فاصله گرفتیم...
زیاد نوشتم اما نمی دونم سری بعد کی می تونم وبلاگ رو آپدیت کنم. شاید بعد از امتحانا، شایدم زودتر! تماشای باقی سریال جذاب Lost رو که گذاشتم واسه بعد از امتحانام، آپدیت وبلاگ رو نمی دونم!!!
برای همه آرزوی موفقیت می کنم و از اینکه یه مدت فرصت برای سر زدن به دوستان و خوندن نوشته هاشون رو ندارم از همه عذر می خوام.
به امید دیدار
التماس دعا
سلام.
امروز خوب شروع شده، امیدوارم تا آخرشم خوب باشه.
این یکی دو روز از نظر روحیه ای خیلی بهتر از قبل بودم. فکرشو که می کنم دنیای من دنیای شعر هست. ذهن و ادبیات! چیزی که بهم روحیه میده. با شعر تخلیه میشم و دوباره از نو تازگیمو به دست میارم. هر شعر یعنی یه تولد دوباره!
از داداش مهدی گلم به خاطر یادآوری این نکته و اینکه باعث شد دوباره یه حس خوب پیدا کنم ممنونم.
و اما بعد...
پدیروز با یه شوق مضاعف نشستم و یه کم درس خوندم. درواقع این سری یه استارت محکم بود که از بعدشم سستی جایز نیست چون امتحانات دیگه واقعا نزدیکه! اما دیروز طبق معمول باید می رفتم مهد. باهام تماس گرفته بودن که مدارک سجلی و تحصیلیتو بیار واسه گزینش. منم قبل از رفتن تمام مدارکمو مرتب و آماده برداشتم و رفتم. توی مدرسه دوتا فرم بهم دادن. چیزی که به اغلب همکارا هم داده بودن! بعد از تمام شدن ساعت کلاسامون که نزدیک ساعت 1 بود با همکارا رفتیم به سمت اداره آموزش و پرورش. توی مسیر به خاطر شلوغی بعد از تعطیلی مدارس حدود بیست دقیقه ای رو توی ترافیک و پشت چراغ قرمز موندیم. منم که از ترافیک بیزار، پشت رل دنبال یه فرصت گریز واسه رسیدن به مقصد، چون اداره ها توی شیراز تا ساعت 2-2.5 بیشتر فعال نیستن و اون موقع هم دیر بود.
همه با هم بحث می کردن که فلان وزیر و وکیل کیه و راهپیمایی ایکس واسه چیه و نماز فلان چند رکعته و کفنی چه رنگیه و از این حرفایی که اغلب واسه گزینش می پرسن. ولی من زیاد توی اون خط ها نبودم! فکرم اول به امتحانام بود و بعدشم به اینکه درست رانندگیمو بکنم که به موقع برسیم. با خودم گفتم فوقش بهم میگن گزینش رو رد شدی، تازه می تونم بشینم خونه و درست به درس و زندگیم برسم. خصوصا که کار توی مهد آنچنان هم برام جذابیت نداره.
توی اداره فقط مدارک و فرمهایی که پر کرده بودیم بررسی و شماره شد و قرار شد که فردا یعنی امروز بریم هسته ی گزینش که اتفاقا با خونه ی ما فقط دو سه دقیقه فاصله داره.
دیشب داداش اومده بود اینجا. یه کم راهنماییم کرد که چه کار کنم. منم امروز صبح ساعت 7 آماده شدم و رفتم برای گزینه دادن! (به شیوه ی فیلم اخراجی ها!!!)
خیلی جالب بود! مسئول گزینش مدارک رو ازم گرفت و پرسید: الان مشغول به کار هستید؟ گفتم بله. گفت از اول مهر؟ گفتم کمی دیرتر. پرسید به نظرتون مسئول مدرسه از وضعیت مدرسه راضی هست؟ گفتم چیزی که به نظر میاد نشان از رضایته.
اینو که گفتم گفت: در امان خدا! یعنی گزینش تمام شد می تونید برید. باقی امر (یعنی اصل گزینش) از روی فرم و طی بررسی های بعدی انجام میشه.
کلی ذوق کردم که ازم سوالای مسخره نپرسید. چون نه خبر دارم کفنی چند وجبه و نه می دونم فلان سیاستمدار چندتا زن و بچه داره!!!!!
زود برگشتم خونه تا وسائلمو بردارم و برم دانشگاه. لیلا برای ساعت 9 منتظرمه. تا ماشین گرم بشه و برسم به محل قرار ممکنه طول بکشه. پس بحث رو خلاصه می کنم.
هفته ی آینده در همچین روزی یه امتحان میانترم سخت دارم. فردا هم صبح مهدم و عصر توی فنی حرفه ای امتحان عملی کامپیوتر دارم و هنوز چیزی مطالعه نکردم و کلاسی هم نرفتم. صرفا خودمم و اطلاعاتی که در طول زمان تجربی به دست آوردم. اصلا نگران نیستم! شکر خدا همه چیز سر جاشه!
برای شما هم آرزوهای خوب دارم.
پیروز و موفق باشید و ما رو هم از دعا فراموش نکنید.
به امید دیدار...
سلام.
خیلی اتفاقی چشمم به تقویم افتاد و به خاطر آوردم که آذر ماه، ماه تولد سایبان عشق منه! سایبان عشقم یه کماندار هست با خصوصیات یه دو پیکر! یه سایبان آذری که نویسنده اش بانوی خرداد هست!
درسته از روز پنجم آذر چندین روز گذشته اما سالگرد تولد سایبانم رو با تاخیر هم که شده بهش تبریک میگم! رفتی تو 6 سال، خونه ی نازنین من! عمرت طولانی باشه، طولانی تر از عمر من!
***
این روزا از نظر ذهنی به هم ریخته ام. یه کم روحیمو از دست دادم. کمتر می خندم و حتی کمتر از خونه بیرون میرم. یه جورایی عصبی شدم و حس می کنم ممکنه از این بابت خدای نکرده یه وقت کسی رنجیده خاطر بشه. اما تمام این کسالت ها موقتی هست. شاید یه هراس درونی...
راستی گفتم هراس یادم به بازی ترس ها افتاد که ویدا بانو دعوتم کرده بود درش شرکت کنم!
خوشبختانه من هیچ وقت از تاریکی و لولو و چیزای مشابه نترسیدم. اتفاقا برعکس عاشق تاریکی بودم خصوصا وقت خواب! شب که میشه هنوزم مثل بچگی هام همه جا رو تاریک تاریک می کنم! اصلا نمی تونم شب رو زیر نور چراغ بخوابم!
اما فکر می کنم تنها بودن توی یه محیط غریب و نا امن خصوصا توی تاریکی یه مقدار ترسناک باشه!
ترس از شکست هم چیزی هست که مدتهاست در ذهن و دلم به وجود اومده. درست از زمانی که اعتماد به نفس بی نهایتی رو که داشتم با دلایل مسخره از دست دادم! اما این ترس باعث نمیشه از همه چیز کنار بکشم. فقط یه مقدار استرس بهم وارد می کنه! استرس و فشاری که ترسم رو از اینکه نتونم اونی که باید باشم، باشم، افزون می کنه!
نمی دونم چرا حس می کنم مرگ اصلا ترسناک نیست. البته مرگ برای خودم! اگرچه توی موقعیتش نبودم که مطمئن بشم واقعا ازش نمی ترسم، اما با باوری که از مرگ دارم، به نظرم چیز ترسناکی نمیاد. با همه ی این تفاسیر، مرگ سخت رو دوست ندارم. از این که زمین گیر و بیمار یا سربار دیگران باشم می ترسم! واسه همین همیشه از خدا عمر کوتاه ولی مفید و در سلامت و صحت طلب کردم و می کنم!
در ضمن، از مرگ با ذلت و خواری هم می ترسم! همیشه دلم یه مرگ با عزت و افتخار، در کمال آرامش و بدون سختی می خواد. جوری که اگر قرار باشه کسی ازم یاد کنه، به نیکی یاد کنه!
در کنار اینایی که گفتم، برای من ترسناک ترین هراس، از دست دادن عزیزانم هست! درست مثل یه کابوس زجر آور که حتی نمی خوام بهش فکر کنم! فکری که برام دیوانه کننده هست. هرچند همیشه لطف خدا رو در نظر می گیرم و اونو عزیزترین عزیز نامیرا می دونم! به هر حال بزرگترین آرزوم اینه که اونقدر عمر نکنم که عزیزی رو از دست بدم!
از اینکه مبادا کسی رو برنجونم یا باعث ضربه خوردن یا صدمه دیدن کسی بشم هم می ترسم. اینکه کاری کنم که از شرم نتونم سرم رو بالا بگیرم، خطایی که عذرخواهی کردن به خاطرش برام سخت باشه، اینکه کسی به انگشت اشاره منو نشونه بگیره و با تنفر یا خشم بهم نگاه کنه، بدنامی و سرافکندگی، اینا برام ترسناکه!
شاید توی موقعیت های خاص، چیزای دیگه ای هم وجود داشته باشه که ازش هراس داشته باشم. اما این ترس خودش رو توی همون شرایط نشون میده. به همین دلیل الان چیز خاص دیگه ای به ذهنم نمی رسه. عمده ی ترس من از همینایی هست که گفتم!
***
امروز همراه لیلا برای مصاحبه ی شغلی رفتم شرکت افزار کیمیا. توی راه برگشت نمره های بچه هام رو هم تحویل آموزشگاه دادم. همه پاس شدن!
دوست دارم لیلا یه شغل خوب پیدا کنه تا از اون درمانگاه مسخره بیاد بیرون. کار کردن واسه سپاهی ها خصوصا اگر عضو رسمی گروهشون نباشی اصلا دلچسب نیست! حالا می خواد توی درمانگاه باشه می خواد هر جای دیگه!
لیلا دوست داره با هم کار کنیم. یعنی یه جا با هم همکار باشیم. منم دوست دارم. اما فعلا که تمام تفکر شغلیم شده تدریس! یه شوق، یه عشق!
شاید فردا که درسمون تموم شد و جفتمون شدیم دوتا خانم مهندس، یه جا همکار هم شدیم! من که فعلا اونقدر اطلاعات مهندسیم ناقص هست که اگر واسه کار توی یه محیط صنعتی برم تا راه بیوفتم ممکنه به عنوان مهندس بی سواد مشهور بشم! پس بهتره یه کم صبر کنم! (عدم اعتماد به نفس رو خودم می تونم در خودم ببینم! شما هم می بینیدش؟؟!!)
سر درد بدی دارم! نیمه شب شده، جمعه هم امتحان دارم و هنوز هیچ مطالعه ای نداشتم! پس بهتره با چندتا پی نویس طومار نوشته های امروزم رو ببندم: (اگر خود پی نویس ها طومار نشن!!!)
پ.ن.1. نمایشگاه جواهرات در محل دائمی نمایشگاه های شیراز برپاست. فرصت بشه حتما برای بازدید میرم.
پ.ن.2. ظاهرا توی دانشگاه شیراز و تهران یه خبرایی بوده. دانشجوها دوباره گرد و خاک کردن! خوب مردم به تنگ اومدن دیگه! اعتراض هم اغلب از میون قشر دانشجو ریشه می گیره!
پ.ن.3. جمعه مراسم نامزدی پسر خالم هست. متاسفانه نمی تونم برم! همینجا دامادیشو بهش تبریک میگم. علی جان (بهنام گلم) خوشبخت باشی!
پ.ن.4. تولد هما و سونای عزیزم هم مبارک باشه.
مثل همیشه از همه التماس دعا دارم.
شاد و سلامت باشید
به امید دیدار
سلام.
راستش زیاد سر حال نیستم. دلم یه خورده گرفته! شاید دلایل زیادی بتونم براش بیارم اما...
امروز آخرین روز کلاس ترم جاری بود و من مطمئنم که بی نهایت دلم برای بچه های کلاسم تنگ میشه. نوجوان ها و جوان هایی که برای من بیشتر از شاگرد بودن و هستن و خواهند بود! دوستای خوبی که هرگز فراموششون نمی کنم.
یکی از محاسنی که کلاس های موسسه ای که من توش تدریس می کنم داره، مختلط بودن اون هست. البته این مساله از نظر من حسن هست و شاید از نظر خیلیای دیگه نباشه! اما حضور آقایون و خانمها در کنار هم توی یه کلاس، خصوصا کلاس زبان به نظر من خیلی کارآمدتر از کلاسای جداگانه هست.
به هر حال بعد از گذشت یک ترم و شاید بهتر باشه بگم دو ترم از این همراهی، بیشتر از حدی که تصور می کردم با شاگردام خو گرفته بودم. بهتره بگم دوستشون داشتم!
توی اون جمع احساس خستگی نمی کردم، بلکه خستگی هام یادم می رفت! فقط یاد نمی دادم بلکه یاد می گرفتم! این بزرگترین شانس من بود!
لحظه های خوبی رو پشت سر گذاشتم و یک قدم به جلو رفتم. قدمی که منو به تدریس علاقه مندتر کرد.
خاطره هایی از این کلاس به ذهنم مونده که دوست دارم بنویسمشون. مثلا جذابیتی که لهجه ی مهدی در ادای واژه ها برام داشت، شیطنت های مینا خصوصا سر جلسه ی امتحان، فارسی حرف زدنای لیلی و جریمه شدنش واسه خرید آبمیوه (یه سری دلم می خواست بهش بگم با مدل آرایش جدید و پیچیدن موهاش چقدر خوشکل شده!)، استاد گفتنای رضا که منو شرمنده می کرد (رضا نیمه های ترم جدید رفت و پیداش نشد. خیلی کار داشت انگار!)، خنده های با نمک علی خصوصا وقتی دیر میومد کلاس و می خواست بهانه بیاره، حسن با موبایلش که یه بند زنگ می خورد جوری که 3 سری موبایلشو ازش گرفتم و تا آخر کلاس بهش ندادم!، نرگس و فرشته که دوتا خواهرای همکلاسی بودن بدون اینکه شباهتی به هم داشته باشن، مهتاب که از وقتی آرایشش رو عوض کرد و عینک هم به چشمش زد یه جذبه ی خاص پیدا کرده بود، حمیده هم همیشه یادم می مونه خصوصا به خاطر گله ای که اولین روز ترم ازم کرد از بابت اینکه اسمشو به سرعت نور به خاطر نسپردم!!!، علی که پرستار بود و گاهی واژه های تخصصی به کار می برد با لباس خنکی که توی سرمای روز بازدید تنش کرده بود و می گفت عادت داره!، سعید که تقریبا کم سن ترین عضو کلاس بود و مثل آبجی صبای گلم متولد 70 بود. یه پسر سر به زیر و مودب و البته زرنگ که همیشه با صدای رسا به سوالام پاسخ می داد، محمدعلی هم از بچه های خوب کلاس بود که هر دو ترم برای بازدید ما رو قابل ندونست و نیومد اما من جاشو سبز نگه داشتم!، فهیمه و سمیه که از بچه های خوب ترم قبل از این بودن و ترم جاری من سعادت همراهی باهاشونو نداشتم اما امروز که فهیمه اومد و با بچه های من فاینال داد برام نوشته بود که تن صدا و لحن جذابی دارم! فهیمه خانم به من لطف داشتن. درست مثل همه ی بچه ها با نوشته های قشنگشون که من توی بایگانی دو ترم اخیر نگهشون می دارم تا همراه خاطره هام باقی بمونن.
این میون یه نفر رو اسم نبردم چون واسم یه مقدار متفاوت تر از بقیه بود. محمد! پرتلاش ترین عضو کلاس. فردی که در طول تمام دو ترم یعنی حدود 44 جلسه ی 2 ساعته، حتی یک ثانیه هم من و کلاس رو تنها نذاشت. بدون شک در جلب اعتماد من خیلی موفق عمل کرده بود و حضورش در کلاس بهم دلگرمی می داد. به عنوان یه برادر بزرگتر و عضوی از خانواده ای که توی آموزشگاه داشتیم و البته در کنارش یه دوست خوب، پررنگ تر و ماندگارتر از همه در ذهن من باقی می مونه. براش بهترین آرزوها رو دارم.
برای همه ی بچه ها بهترین آرزوها رو دارم و دلم برای همشون تنگ میشه.
درست مثل اولین ترم تدریسم توی آموزشگاه، وقتی که قرار بود با بچه های کلاسم خداحافظی کنم، یه بغض خاص داشتم، شاید از سر دلتنگی، شاید هم عدم اشتیاق به پاشیده شدن جمعمون از هم! خوشحالم که تونستم بهشون بگم که دوستشون دارم!
و درست مثل حالا که محمود، فریبا، زینب و بقه ی بچه های ترم اول کارم رو می بینم که به سرعت قدمهاشون رو به سمت پیشرفت بر می دارن و از این بابت خوشحال میشم، از ابراز محبتشون و لطفشون که با وجود فاصله ای که بعد از پایان ترم ایجاد شد اصلا کم نشد و البته از بابت صمیمیتی که هنوز هم وجود داره به وجد میام، می دونم که فردا هم با دیدن شاگردا یا بهتره بگم همکلاسی های امروزم لبخند خواهم زد و از سر شوق بهشون سلام خواهم داد.
با افراد جدیدی آشنا میشم که آینده شاید نسبت به اونها هم همین احساس رو داشته باشم.
به عنوان یه معلم، قبل از هر چیزی صمیمیت در عین جذبه و حفظ حرمت ها رو سرمشق خودم داشتم و دارم. چیزی که هر معلمی بهش پایبند بود محبوبیت خاصی در دل من پیدا می کرد.
یادمه یه سری یکی از همکارام گفت اصلا به بچه ها اعتماد نکنید! همه مثل همن و ...
حرفایی زد که من اصلا قبول ندارم! من با همه ی بچه های کلاسم دوستم و به دوستام علاقه مندم و بهشون اعتماد دارم. می دونم که این احساس یه حس یک طرفه نیست. امیدوارم ارتباطمون بعد از این هم پایدار بمونه.
از بابت کاستی هام از همشون عذر می خوام و امیدوارم که منو ببخشن و باور کنن که همیشه بهترینن، اگر بخوان!
راستی یادم رفت بگم، صبح توی مهد بچه های 4 ساله دست همو گرفته بودن و از ازدواج حرف می زدن! حسین می خواست با کیمیا عروسی کنه، الهام علی رو انتخاب کرده بود! خلاصه که خنده بازار بود اوضاع! دلم واسه بچگی های خودم تنگ شده...
ایام امتحانات نزدیکه. شاید نتونم سریع پاسخ دوستان رو بدم. اما به محض پیدا کردن فرصت حتما نوشته های قشنگتونو می خونم.
ساعت نزدیک 2 شب هست و من فردا صبح اول وقت باید برم دانشگاه!!!!
برام دعا کنید...
شاد و پیروز باشید.
ایام به کام.
ستاره که می دمد،
نسیم که می وزد،
سکوت که می شکند،
بلبل که می خواند،
نبض وجودم به یاد تو می زند!
رود زندگی در رگ هایم با عشق تو جریان می گیرد!
امان از نبودنت!!!
آن دم که نیستی، بی فروغ ترین ستاره ام!
راکد ترین مرداب!
بی عبور ترین مسیر!
زمستانیم بی تو!
خزان هم اگر باشد!!!
آغوش گرم تو را می طلبم!
خورشید چشمانت را!
مهربانی دستانت!
و عاشقانه ترین بوسه های عاشقانه را!
تو را می طلبم تا بهار شود این خزان زمستان صفت!
با من بمان...
***
سلام.
از 18 آبان که نامرئی شده بودم تا حالا حس نوشتن نبود! دلم می خواست، اما قلمم خشک شده بود انگار!!
اتفاقای زیادی افتاد که بعضی توی خاطرم موندگار شدن و بعضی هم فراموش!
مثلا اولین حقوقم رو بعد از کمتر از یک ماه (هفته ای دو روز و هر روز 4 ساعت!) کار توی مهد گرفتم. 28 تومن ناقابل!! خوب بود. هرچند چیز زیادی نیست اما من 99% این کار رو برای کسب تجربه قبول کردم وگرنه تدریس توی مهد و آموزشگاه درآمدی نداره که بشه به دید شغل بهش نگاه کرد. اما خداییش پولی که با زحمت خودم به دستم میاد واقعا دلچسب تره. حتی اگر یه پنج زاری چکش خورده باشه!
ماشالا شیطنت بچه های مهد اونقدر زیاده که گاهی خیلی زیاد احساس خستگی می کنم. از یه طرف نسبت به بچه ها حس قشنگتری پیدا کردم و از طرف دیگه دقیقا برعکس! ببینید چه تناقضی!!!
اما از اتفاقای بد سال 87 که تا حالا کشیده شده، هنوز چیزی از چهلمین روز فوت زن دایی کوچک مادرم نگذشته بود که زن اون یکی داییشونم فوت شد! امروز مراسم تشیع بود!
یه برنامه ی گردش رو می خواستم بعد مدتها ترتیب بدم که نمی دونم تا چه حد ممکن میشه! حداقل واسه فردا که جمعه هست!!
البته از بس سر کلاسای آقای هنرکاری که روزای جمعه هست غیبت داشتیم، جمعه ی پیش رو به من و لیلا گفتن: خانما شما خیلی غیبت دارید!!
البته غیبت توی دانشگاه پیام نور چیز مهمی نیست. اونم واسه یه درس تمام تستی. اما حضور توی کلاس می تونست در یادگیریمون موثر باشه!
اگر جمعه برنامه ی گردش جور بشه بازم کلاس بی کلاس! چون نیاز دارم قبل از امتحانا یه آب و هوایی عوض کنم و روحیه بگیرم. لیلا هم مثل من! خصوصا که شرایط روحی خیلی به هم ریخته ای داره!
راستی، نمایشگاه گردشگری هم برگزار شد. چندان دلچسب نبود. منهای یکی دوتا غرفه ی صنایع دستی، تقریبا اغلب غرفه ها رو آژانس های مسافرتی گرفته بودن که تور این ور و اون ور رو تبلیغ کنن! سالن ها اغلب تکراری بود و چیز تازه ای هم اونقدر که به چشم بیاد نداشت! فقط اسم آژانس مسافرتی ایکس شده بود ایگرگ! شاید هم دوتا تور کمتر یا اضافه تر داشت!
نمایشگاه کامپیوتر و نمایشگاه جواهر آلات باید توی همین ماه باشه، اگر اشتباه نکنم. امیدوارم اونا حرف واسه گفتن داشته باشن!
امتحانای پایان ترم نزدیکه و من از برنامه هام حسابی عقبم! کاش همه چیز خوب پیش بره تا بتونم کسری ها رو جبران کنم.
---
پ.ن.1. چون هوا سرد شده و سردتر از اینم میشه، دیروز رفتم پارچه گرفتم تا پالتو بدوزم. باید عجله کنم وگرنه خیاط واسه آخر زمستونم بهم تحویلش نمیده!!!
قصد دارم یه پالتوی بلند راسته بدوزم. یه چیز شیک که به قیمتش بیارزه! آخه ظاهر امر خیلی گرون در میاد! از پالتو های آماده که خیلی گرون تر! البته من از لباسای آماده زیاد خوشم نمیاد! همشون یه مشکلی دارن! نه اینکه سایز بندی هاشون همه یکنواخت هست، لباسی که به سایز خودم دوخته بشه شیک تره!
پ.ن.2. بعد از گذشت این مدت، از داشتن گوشی سونی اریکسون P1i راضیم. (جالب توجه اونایی که می خواستن بدونن این انتخاب رضایت بخش بوده یا نه! اگر از قیافه ی این گوشی خوشتون میاد، کاراییش به نظر من خوبه. می تونید با اعتماد بیشتری بخریدش!)
پ.ن.3. تولد داداش رضا (هفتم آذر) و آبجی سحر گلم (هیجدهم آذر) هم مبارک! داداشی و خواهر گلم ایشالا همیشه سلامت و شاد باشید.
پ.ن.4. از لحظه های پاییزیتون لذت ببرید! زمستون نزدیکه!
شاد باشید
التماس دعا
سلام.
امروز به دعوت ویدا جون قرار شده نامرئی بشم!
یه بازی ساده! شاید فقط یه تصور از اینکه اگر نامرئی بودم چه کارهایی ممکن بود انجام بدم!
اگر نامرئی بودم، شک ندارم که شیطنت های دانشجویی رو اول لیست کارهام قرار می دادم. مثلا دست کاری سوالای امتحانی و نمرات و خصوصا ضدحال زدن به بعضی ها که واقعا حقشونه! کاری می کردم که احساس جن زدگی کنن و دیگه دانشجو آزار نباشن! یا اصلا مجبور بشن برن و خودشونو بازخرید کنن و دیگه قدم به دانشگاه نذارن! (شاید اونوقت خدا یه نیم نگاهی به دانشجوها می انداخت و 4 تا آدم حسابی برای پاسخگویی پیدا میشد!)
دیگه اینکه...
از صحنه هایی که در شرایط عادی نمیشه عکس گرفت، عکس می گرفتم! یا جاهایی می رفتم که به این سادگی ها نمیشه رفت! (مثلا توی اتاق عمل. اونم عملای حساس که منهای دکتر و همکارانش کسی حق نداره بره! یا توی جلسه های با شرایط سری و خیلی محرمانه ی اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و حتی مذهبی!)
اگر کلی تر بخوام بنویسم، صحنه ها و حرفهای خیلی خاص رو که هر فردی نمی تونه شاهد و یا شنونده باشه می دیدم و می شنیدم! (البته نه بدون حد و مرز! خودم مرزبندی می کردم همه چیز رو. چون دونستن و یا دیدن خیلی چیزا چندان هم جالب نیست! حتی می تونه آزار دهنده و یا خطرناک باشه!)
در شرایط نامرئی بودن خیلی از هزینه ها هم صفر می شدن. مثلا هزینه ی سفر و اقامت در بهترین هتل ها و نیاز به ویزا و ...
اونوقت هرجا که دلم می خواست سفر می کردم. با بهترین امکانات و کمترین دردسر ها! چقدر هم که جذابیت داره سفرهای این مدلی. خصوصا اگر تنها نباشی!
اما یه نکته ی مهم که نامرئی بودن می تونست در پیدا کردنش کمک کننده باشه، شناختن حقیقت آدما بود. اینکه واقعا چی هستن و در حضور تو به چی تظاهر می کنن! اینجور می شد میزان محبت و علاقه رو سنجید، دروغ رو خیلی زودتر از شرایط عادی تشخیص داد! من حتما هدف افراد از ارتباط رو راحت تر و سریع تر می سنجیدم تا به نسبت طینتشون باهاشون ارتباط برقرار کنم. یا حتی از ارتباط برقرار کردن باهاشون پرهیز کنم! (یعنی قبل از اینکه بدبین بشم حقیقت رو می دیدم!)
و خیلی کارهای ممکن دیگه!
فکرش رو که می کنم می بینم هیچ چیز دست نیافتنی نیست! همه ی چیزایی که می خوام، یا بهتره بگم اغلب کارایی که دوست دارم در حالت نامرئی بودن انجام بدم، دست یافتنی هستن. فقط در حیطه ی قانونمندی! البته همون قانون مند نبودن کارهایی که گفتم بهشون جذابیت میده ولی عدم امکانشون هم چندان مهم نیست!
تخیل یا آرزوهای آدمی همیشه بلند و بی انتها بوده و هست. خصوصا برای دسترسی به چیزهایی که در شرایط عادی سخت یا غیرممکن به نظر میان. اما هیچ چیز غیر ممکن نیست!
ویدای عزیز، از دعوتت ممنون! از اینکه فرصتی رو پی ریزی کردی تا به بودن در عین نبودن فکر کنم!
***
و اما بعد...
یکشنبه ی گذشته برای اولین بار تدریس زبان انگلیسی به بچه های مهد رو تجربه کردم. نفسگیر اما جذاب بود. شیطنت های بچه ها پایان نداشت! همه جور رفتار رو بین بچه ها می شد دید. حدود چهار ساعت رو با نزدیک به صد نفر بچه ی قد و نیم قد سپری کردم. بدون هیچ تجربه ی قبلی!
در جواب مدیر آموزشگاه که پرسید: " برای تدریس به بچه ها هنوز هم مشتاق هستید یا نه؟" جواب مثبت دادم. چون حس کردم تجربه ی خوبی می تونه باشه. هرچند وقتی برگشتم خونه همه بهم خندیدن! صدام کاملا گرفته بود و از خستگی نفس نداشتم! طبق معمول، بعد از ظهر و فردای اون روز رو هم توی آموزشگاه و دانشگاه کلاس داشتم.
سه شنبه که قرار بود برای دومین جلسه برم مهد، به قدری حالم بد شد که نتونستم هیچ کاری انجام بدم! صبح رو خونه موندم اما بعد از ظهر همون روز با شرایط بدی که داشتم، رفتم آموزشگاه. شاید اصلی ترین دلیلم واسه رفتن به آموزشگاه این بود که همکلاسی هام رو با تمام وجود دوست دارم! افرادی که قبل از اینکه شاگردم باشن دوستای خوب من هستن! بهشون عادت کردم. البته به این هم فکر می کردم که شاید نتونم کلاس جبرانی بذارم اما قبل از اون شوق دیدار با بچه ها منو جذب آموزشگاه می کرد. خوب تونستم با همون شرایط کلاس رو تا انتها پیش ببرم. اما اگر کسالتی که داشتم تا اون حد واضح نبود، به نظر خودم کلاس خیلی خوشایندتر می شد.
متاسفانه به خاطر سرماخوردگی شدیدی که دچارش شدم، از خیلی کارام عقب موندم. حتی نتونستم نمایشگاه کتاب امسال رو درست بگردم. اما با تمام دردسرها و سختی هایی که هفته ی گذشته داشت، شیرینی خاطره هاش رو فراموش نخواهم کرد! خصوصا تجربه ی سخت ولی شیرین مهد!
خدا رو به خاطر همه ی خوبی ها و زیبایی ها سپاس میگم و ازش طلب یاری و همراهی دارم!
---
پ.ن:
آهنگ نوستالژی از خولیو به نظر من یه آهنگ آرام و زیباست. امید توی پست اخیر وبلاگش این آهنگ رو برای دانلود گذاشته. اگر دوست داشتید، شما هم می تونید دانلودش کنید و از شنیدنش لذت ببرید.
سرفراز باشید
آسمان تا کی صبوری می تواند داشتن؟
تا به کی اندوه دلتنگی به دل انباشتن؟
تا کجا دور از تو در تنهایی خود سوختن؟
دیدگان خسته ی خود را به فردا دوختن؟
باز ابری می شود پهنای چشم آسمان
بغض بارانی شدن را می شکافد بی امان
می زند باران و صدها رود جاری می شود
بی گمان او هم دچار بی قراری می شود
گرچه دارد عاشقی در آسمانها عالمی
آسمان هم طاقتی دارد، خدایا مرحمی!
سلام.
اخیرا به فی البداهه نویسی علاقه مند شدم. اگر ایرادی توی شعرهام هست (که بدون شک هست!) به بزرگواری خودتون ببخشید و منو از راهنمایی هاتون بی نصیب نگذارید!
این هفته هفته ی پر برکتی بود. چون بعد از مدتها آسمان رحمت الهی رو به خاک تشنه هدیه داد. باران اونقدر زیبا و شورانگیز در حال باریدن بوده و هست که احساس رو برانگیخته می کنه و آدم عاشق و عاشق تر میشه!
دلم می خواد به جبران خشکسالی گذشته امسال سال پربارانی باشه. البته امیدوارم خدا نگاهش رو از هیچ فردی (خصوصا افرادی که سقف سرشون سقف کبود آسمان هست!) بر نگردونه!
احتمال قریب به یقین از هفته ی آینده اگر مشکلی پیش نیاد علاوه بر تدریس توی آموزشگاه، توی یه مهدکودک هم تدریس می کنم. اما این بار برعکس آموزشگاه که رده ی سنی بچه ها تقریبا بزرگسال هست، بچه های مهد کودک بین 2 تا 5 ساله هستن و این مساله ذهن منو درگیر کرده که به بچه های مهد چطور باید تدریس کرد!
یکی دوتا از دوستام گفتن که کار مشکلی رو قبول کردی! خودمم قبول دارم که کار با بچه هایی که هنوز زبان مادریشونو هم به سختی حرف می زنن ساده نیست اما فکر می کنم می تونه جالب باشه! تجربه کردنش ضرری نداره! تدریس همه مدلیش زیبا و دوست داشتنی هست. من از پسش بر میام!
و اما بعد...
بالاخره بعد از مدتها تونستم تصمیم بگیرم و یه گوشی انتخاب کنم. دیروز همراه مجید و صبا رفتیم و یه P1i سونی اریکسون خریدیم. توی 24 ساعت اخیر که از عملکرد و سرعتش راضی بودم. امیدوارم بعد از اینم همینطور باشه.
حدود یک سال پیش با اسرار مجید و بچه ها یه سیم کارت ایرانسل گرفتم و با گوشی قدیمی مجید که سامسونگ X100 بود و اتفاقا مشکل هم داشت راهش انداختم. تلفن همراه برام اهمیتی نداشت که بخوام براش هزینه کنم! اوایل حتی یادم می رفت که از خونه برش دارم! مجید خودش یه سونی اریکسون K750i گرفت و هنوز ازش استفاده می کنه و راضی هم هست. اما من توی این فاصله به خاطر خراب بودن گوشی سامسونگ که اتفاقا دوستش داشتم، گوشی های ساده ی دیگه ای رو هم تجربه کردم. یه مدت گوشی سونی اریکسون j100 دستم بود، بعد از اون یکی دو روز رو با یه نوکیا 6100 سر کردم و آخر سر هم نوکیا 1100 که به نظر من یه گوشی مناسب بود. چون تا قبل از این برام مهمترین خصوصیت گوشی تلفن همراه، توانایی مناسب در برقراری تماس و ارسال و دریافت پیام بود و بقیه ی امکاناتش زیاد برام مهم نبود، ازشون راضی بودم. اما عقیده داشتم که اگر قرار باشه هزینه ای رو بپردازم و خودم یه گوشی بخرم باید در حد ممکن بهترین رو انتخاب کنم! به همین دلیل P1i به نظرم مناسب اومد و خریدمش!
علاوه بر اون، مجید هم بالاخره دوربین مورد علاقه خودش رو خرید. (Canon 450D) یه دوربین ایده آل و مناسب! حالا احتمالا فرصت های بیشتری برای به روز کردن فتوبلاگ خواهم داشت.
هرچند برای خریدن گوشی و دوربین نزدیک به یک میلیون و دویست هزار تومان هزینه کردیم که اتفاقا مقداریش هم وام بود، اما من کاملا راضی هستم. خصوصا که مجیدم مدتها بود به خرید دوربین فکر می کرد و خودم هم به یه گوشی خوب نیاز داشتم. فکر می کنم ارزشش رو داشته! امیدوارم بعد از این هم نظرم همین باشه که الان هست!
راستی تا یادم نرفته...
1- نمایشگاه کتاب شیراز هم دائر شده. طبق معمول چند ساله ی اخیر، مکانش شهرک گلستان، نمایشگاه بین المللی فارس هست.
2- خواهرم (صبا) با دوتا از دوستاش از 20 تا 26 آبان توی نگارخانه ی آبگینه که توی بلوار چمران هست یه نمایشگاه نقاشی خواهند داشت. هرچند هر سه تازه کار هستن اما دیدن نقاشی هاشون خالی از لطف نیست!
صبا سفارش کرده بگم که...
واسه دیدن نمایشگاه، همه دعوتید!
3- روز 12 آبان تولد مادر عزیزم هست. از همین حالا سالگرد تولدشون رو تبریک میگم و امیدوارم تا هستم سایه ی محبت و لطفشون بر سر همه ی ما برقرار باشه.
برای همه روزهای خوب و شیرینی رو آرزو می کنم و برای زمین تشنه هم باران کافی
شاد و پایدار باشید
از روزهایی که قلمم خشک می شود خوشم نمی آید!
روزهایی که یا آنقدر اندوهگینم که قلم در دستانم می لرزد، یا لحظه هایی که آنقدر احساساتی می شوم که واژه کم می آورم!
با خودم که فکر می کنم می بینم این دنیای دو روزه ارزش اندوه ندارد. اندوهی که خودمان صدایش می کنیم! می خواهیم که باشد!
هرچند اگر همین اندوه نبود شادی رنگ می باخت! اصلا این دنیای دو روز با همه ی غصه ها و شادی هایش معنا می گیرد! اما بی دلیل به اندوه نشستن هم خطاست!
پس به اندوه بیهوده پشت می کنم و لبخند می زنم!
کمی بیشتر به خودم می اندیشم.
من!
خودم!
احساسم!
ما آموخته ایم که پیش از اندیشیدن به خویشتن، به این و آن و این حرف و آن سخن فکر کنیم. همین است که زندگی را سخت می بینیم!
می گویند این نحوه ی اندیشه قسمتی از فرهنگ ماست. اما از فرهنگ تنگ نظر هم خوشم نمی آید! چرا باید پیرو چیزی باشیم که دنیا را برایمان تنگ و تلخ می کند؟
اصلا یادم هست آن روزها که درس فرهنگ می خواندم، آن را اینگونه وصف نمی کردند!
کدام استاد فرهنگ را با نگاه های تند و تیز این و آن یکی می داند؟ با هراس از اینکه مبادا لبخندی به لب جاری کنی که فلان بیگانه انگشت نمایت کند!
فرهنگ خوب و بد، تهاجم فرهنگ و این گونه کلمات در نظر من بی معناست! ما خوب و بد را خودمان می سازیم! پس چرا به جای تلاش در پی ریزی نکویی ها به تیرگی ها دامن می زنیم و بعد هم اسمش را می گذاریم فرهنگ!!!
کدام انسان از ورق زدن جزئیات درون این و آن و فراموش کردن تلخی ها و تیرگی های درون خود بهشتی می شود؟
بهشتی که منزلگاه ترش رویان و تیره دلان باشد، ارزانی صاحبش! جهنمش را دوست تر دارم اگر منزلگه بی ریا احساس پیشگان بی کینه و صاف دل باشد!
اصلا ما را چه به حرف و حدیث های دیگران!
ما را چه به احساس درونی این و آن؟
بیایید خودمان باشیم!
خود خودمان!
با عشق زندگی کنیم. نه با تنفر و تکبر!
ساده باشیم نه صد رنگ!
بی نقاب...
آنقدر صادقانه که به صادقانه ها نخندیم!
آنقدر بی ریا و عاشق که از ابراز محبت دلزده نشویم!
خدا دنیا را جهنم نیافریده!
بیایید جهنمش نکنیم!
***
سلام.
زیاد نمی نویسم! فقط 3 تا نکته کوچک ...
1- توی دانشگاه گلستان جای آقای دانش پرور خیلی خالیه! از زن جماعت چقدر به ما خیر رسیده بود که کارشناسمونو هم فرستادن مجتمع احسان و جاش یه زن گذاشتن!! (با تمام اینکه یه زنم، دارم به مصرع "زن و اژدها هر دو نابود به!" ایمان میارم! چقدر که این خانما مغرور و متکبرن! یکی نیست بگه بابا این میز مسخره همیشگی نیست!! الانم کاره ای نیستید که این همه کلاس بیخود میذارید!!)
2- این روزا با اینکه مسائل خوشحال و ناراحت کننده هر دو در کنار هم در اطرافم زیاد شده اما در کل حس خوبی دارم. فوت زن دایی اگر به فوتی های سال 87 اضافه نمیشد شاید می تونستم خیلی بهتر از این هم باشم. شکر خدا از اساتید و دوستانم راضیم. ببینم می تونم رضایت خودم رو از عملکرد خودم به دست بیارم یا نه!
3- از بین عکسای جنوب به سختی چندتا عکس انتخاب کردم برای فتوبلاگ اما تایید نشد! پس آپدیت فتوبلاگ می مونه واسه بعد!
شادمان و سلامت باشید
به امید دیدار
سلام.
قبل از هر چیز، یه تبریک حسابی به خواهر عزیزم، صبا خانم و همچنین به راضیه خانم گل که هر دوشون کوله بار دانشجویی رو بستن تا بشینن حسابی درس بخونن و آیندشون رو زیبا بسازن. قبولیتون مبارک!
و اما بعد...
اولین تجربه ی مسافرت به جنوب به من نشون داد که تفاوت بین مردم شمال و جنوب از آسمون هست تا زمین. پیش از این چند سفر به شمال داشتم و هر بار بیشتر از سردی مردم اون منطقه شاکی بودم اما این سفر یک شبه به جنوب (بوشهر- بندر گناوه) صفا و صمیمیت جنوبی ها رو برام به تصویر کشید. هرچند سفرمون خیلی کوتاه بود اما جذابیت های خاص خودش رو داشت.
از جمله ی این جذابیت ها:
1- دریا: دریای جنوب خیلی جذاب بود. ساحل گناوه تمیز بود و آب زلال. پر از گوش ماهی های زنده ی شیطون که مثل خرچنگ یه وری راه می رفتن و می دویدن تا به آب که داشت عقب می رفت برسن! چقدر که با نمک بود! عمق آب توی فاصله های کوتاه کم و زیاد می شد و این تفاوت عمق دریا رو دو رنگ نشون می داد. یه تکه قهوه ای یه تکه آبی!
2- ماهی: به اضافه ی گوش ماهی های قد و نیم قد که در حال شیطنت بودن، نزدیک ساحل پر بود از ماهی های کوچک. ماهی هایی که شیطنت هاشون کار دستشون می داد! چه کاری؟ شماره 3 رو بخونید:
3- زنان جنوبی: صبح کنار ساحل شده بود محل کار زنان جنوبی. چه شیوه ی جالبی هم که داشت کارشون!! چقدر هم که با مهربونی و خوش برخوردی درباره ی کارشون برامون توضیح دادن. این خانم ها صبح برای شکار ماهی کوچولوهایی که گفتم به کنار ساحل میان و قبل از شکار ماهی، چند تا خرچنگ درشت شکار می کنن. بعد خرچنگ ها رو به صورت طعمه ی گوشتی درست می کنن و میگذارن توی ظروفی که جنسشون از روی هست. (همین تخم مرغ پزی های قدیمی خودمون.) با یه تکه سنگ و یه تکه تور و اون ظرف و طعمه، تله می سازن. ماهی های شیطون برای خوردن طعمه به سمت ظرف میان و توی تله گیر میوفتن. بانوان جنوبی بعد از شکار، ماهی هایی رو که توی سطل گذاشتن با خودشون به منزل می برن و تمیز می کنن و اونجور که از حرفاشون معلوم بود بسته بندی و فریزشون هم می کنن تا به شیوه ی جنوبی به عنوان خوراک ازشون استفاده کنن. من که تا حالا ماهی های ریز رو نخوردم. نمی دونم چه طعمی دارن. شاید یه روز امتحان کنم!!!!
4- آب و هوا: جالب بود! انتظار داشتم هوای خیلی گرمی رو تجربه کنم. اما شکر خدا هوا خوب بود. باد خنکی می وزید و سایه ها رو دلچسب می کرد. هرچند تحمل هوای شرجی برای ما یه خورده سخت بود اما همین هوای گرم و شرجی هم برامون خاطره ساز شد. خصوصا شب! توی چادر! خدایی سفر توی چادر هم خیلی خوبه. البته به شرطی که هوا خوب باشه!! اما توی بازارچه، داخل مغازه ها از سرمای کولر گازی سردمون می شد و بیرونشون از حرارتی که همون کولرها ایجاد می کردن به زور نفس می کشیدیم.
5- بازار: بازار جنوب هم بازار جالبی بود. هرچند ما به قصد خرید سفر نکردیم و تقریبا هم چیزی نخریدیم اما گشتن توی بازار برامون جذاب بود. مغازه دارا و دست فروشای جنوبی بسیار صبور و مودب بودن. از رفتارشون خوشم اومد! مثلا سحر واسه خریدن دو تا اسپری به اندازه ی یه اسپری از اسپری های موجود تست کرد. اما فروشنده اصلا ابراز ناراحتی که نکرد هیچ، خیلی هم خوشرو برخورد کرد. به همین دلیل جای یه دونه اسپری ازش 4 تا اسپری گرفتیم! 2تا سحر، 2تا هم مجید! مجید یه دارت هم خرید. مدتها بود که دنبالش بود. وقتی دید تفاوت قیمت دارت توی گناوه با شیراز زیاد هست اصلا درنگ نکرد. امیر هم یه موش عروسکی گرفت تا باهاش مادرش رو بترسونه! (شیطنت رو ببینید!!)
اونقدر فرصت نداشتیم تا درست بازار رو بگردیم. اما یه حساب سرانگشتی نشون میداد که فقط بعضی از اجناس اونجا از نظر قیمت ارزون تر هستن. اگر فرصتی پیش اومد تا با بودجه و به قصد خرید سفر مجددی به بندر گناوه داشته باشم احتمالا لوازم آشپزخانه، لوازم آرایش و بعضی از انواع پوشاک رو مد نظر دارم چون ظاهرا لوازم برقی چندان تفاوتی با شیراز نداشتن!
نزدیک دریا، انگشترم رو دادم به مجید تا برام چند دقیقه ای نگه داره. اما از قضا انگشتر گم شد! خیلی دلم سوخت، چون هم زیبا بود و هم هدیه! خیلی هم بهش عادت کرده بودم. اما دیگه گم شده بود و کاری نمی شد کرد. نمی دونم نمونه ی مشابهش گیرم میاد یا نه!
اما جریانی که باعث شد موضوع این نوشته رو "اینجا خانواده نشسته!" بنویسم:
کنار ساحل بندر گناوه یه سری سایه بان تعبیه شده که مسافرها ازشون استفاده کنن. ما هم زیر یکی از همون سایه بان ها زیراندازمون رو پهن کردیم و کنارش چادر زدیم. یکی دو ساعت بعد حسابی شلوغ شد. با فاصله ی کمی از ما یه خانواده نشستن که نمی دونم اهل کجا بودن اما لهجه ی خاصی داشتن. از ساعت 12 شب شیطنت هاشون اوج گرفت و داد و فریادشون به آسمون رسید. پدر خانواده بچه هاش رو (که همه ماشاالله بزرگ بودن!!) به سکوت و آرامش دعوت می کرد و می گفت: اینجا خانواده نشسته!!! اما همون آقا، صبح موقع نماز اونقدر بلند نمازش رو خوند که مسجد گناوه رو از مکبر بی نیاز کرد!!! (اینم یه راهه واسه بیدار کردن مردم واسه نماز!) اما در کل یه خانواده ی صمیمی بودن. امیدوارم سفرشون بی خطر بوده باشه.
خاطره های زیادی دارم که اگر بنویسم بیشتر از حد نوشته هامو طولانی می کنه. فقط خلاصه تیتروار: نخلستان های زیبا، فوتبال ساحلی بچه های جنوب، فشفشه های نم کشیده ی سحر، نانوایی های بسته ی شهر و 4 دور دور شهر گشتن ما به دنبال نان، ظرف شستن با نمک من و امیر ، پارک کازرون و انار و امیرحسین کوچولویی که یه بند مادرش صداش می کرد! (قبل از رفتمون از پارک، امیر یه انار بهش داد و بوسیدش! امیر بچه ها رو خیلی دوست داره. خاصه اون پسر بچه ی شیطون که باهاش هم نام بود!) و خیلی چیزای دیگه که اگر مجیدم از سر خستگی اخم نمی کرد می تونستم ادعا کنم باعث شدن اون سفر یکی از بهترین سفرهای عمرم باشه!
هرچند مجید حق داشت، 6ساعت مداوم رانندگی توی جاده ی تاریک واقعا خسته کننده بود. اما من طاقت دیدن اخم عزیزم رو ندارم!
توی این سفر، من و مجید، سحر و صبا (دوتا خواهرم) و امیر با هم همسفر بودیم. جای خیلی ها از جمله لیلا و راضیه خالی بود! هما هم که مجلس خواستگاریش رو پشت سر گذاشت. شکر خدا به خیر و مبارکی! امیدوارم خوشبخت باشه.
آرزو می کنم سفرهای بعدی از این شیرین تر باشن. همه کنار هم، شاد و خوش و خوش سفر!
****
پ.ن. 1
یه سری عکس گرفتم که هنوز خودم ندیدمشون. اگر چیز جالبی بینشون بود، به زودی فتوبلاگ رو به روز خواهم کرد.
پ.ن.2
توی جاده با موارد مشابه نوشته ی پست قبلم زیاد مواجه شدیم. با این تفاوت که جاده بیشتر سگ ها رو هدف گرفته بود.
کاش با احتیاط و دلسوزی بیشتر رانندگی کنیم!
دارم می شمارم...
یکی یکی روزهای عمر را که می روند آرام...
و می نگرم نگاهی را که در آرزوهای دست نیافتنی اش همچنان خسته تر و فرسوده تر می شود!
دارم می شمارم...
یکی یکی نفس هایی را که تنها به عشق حضور گرم و مهربان تو فرو رفته، بر می آید...
و لبخند می زنم به تلخی هراس از دلتنگی، تنها به امید مهربانیت، صبور صبور!
شادمانم از زیستن با تو که حرارت نگاه عاشقانه ات خزان دلم را بهاری می کند و درخت خشکیده ی وجودم را شکوفا!
و چه نیکوست، ضربان مداوم زندگی در قلبم که تویی، و در رگ هایت که احساس من جریان دارد!
***
سلام.
من که با این درس خوندن شهره ی عام و خاص شدم، گفتم حداقل این تاخیر در نوشتن رو بیشتر از این به درازا نکشونم!
سایبان عشق من جایی نیست که بتونم ازش ساده دل بکنم! چقدر که خونه واسه آدما عزیزه! اینجام یه خونه ی مجازی هست دیگه!
طبق معمول تب گردش رفتن همه ی وجودمو پر کرده. خصوصا که در حضور مجید محدودیت هام به حداقل می رسن!
احتمالا همین امروز هم قصد یه مسافرت کوچک یه شبه رو داریم که اگر مشکلی پیش نیاد تا چند ساعت دیگه عملی میشه.
دیشب با بچه ها رفتیم بلوار شاهد (طرف قصردشت شیراز) تا طبق رسم شیرازی ها شام رو در فضای آزاد صرف کنیم و کمی دور هم باشیم. همه چیز عالی بود!
یه گربه ی ناز با چشمای خیلی قشنگ و صورت با نمک به سمتمون اومد و بی بهره هم نموند. هممون ازش خوشمون اومده بود. اما این پیشی شیطون بلا سر شیطنت هاش سلامتی خودشو به باد داد.
امان از راننده های بی حواس! یکیشون همچین با سرعت از روی کمر گربه ی بیچاره رد شد که ستون فقرات گربه با زمین یکی شد! بیچاره همچین خودشو روی زمین ور می کشید و با یه نگاه خیلی خاص بهمون نگاه می کرد که بغض خواهرم شکست و گلوی خودمم گرفت! میو میو کردناش مثل گریه کردن می موند. خیلی دردناک بود!
توی هفته ی گذشته این چهارمین گربه ای بود که دیدم تصادف کرد. البته بیشتر از همه ی موارد قبلی دلم سوخت. چون خودم بهش غذا دادم و خیلی هم چهره ی با نمکش رو دوست داشتم. کاش واقعا همون جوری که شهره هست، گربه هه 7 تا جون داشته باشه و زنده مونده باشه!
مطلب برای نوشتن زیاد دارم اما زمانم کمه. تا فرصت بعدی که اگر زنده باشم دوباره بتونم بنویسم، از همه التماس دعا دارم.
فرخ روز باشید
چرا دیگر سراغی از دل تنگم نمی گیری
سراغی از نگاه سرد بی رنگم نمی گیری
مرا تنها رها کردی، مگر نامهربان بودم؟
چرا احوالی از قلب بد آهنگم نمی گیری؟
تپش های دلم بی تو به سازی مرده می ماند
در این اندوه بی پایان دگر شعری نمی خواند
صدایت می کنم اما سکوت تلخ و سنگینت
به جای جذبه ای شیرین، مرا از خویش می راند
تو بنشین در مقام خود، ببین آهسته می میرم
به خوابی تا ابد شیرین، بدان آرام می گیرم
از این دنیای بی سامان، از این افسانه ی رنگین
دگر چیزی نمی خواهم؛ دگر از زندگی سیرم
سلام.
چقدر بعضی ها بی انصاف و بی وجدان هستن! کاش یه ذره هم که شده به فردایی فکر می کردن که ممکنه بلایی که سر دیگران میارن سر خودشون یا عزیزاشون بیاد!
دلم هنوز آروم نشده بود و چشمام هنوز بی دلیل نم داشت، قرار گذاشتیم با لیلی که فردا بریم و خونه ای رو که تازه اجاره کرده بودن تمیز و مرتب کنیم تا آماده ی اسباب کشی بشه.
با خودم فکر می کردم فردا می تونم یه خورده هم که شده فکرم رو آزاد کنم. شاید دلم آروم بگیره!
اما ای دل غافل!!!
شما جای من بودید چه حسی بهتون دست می داد وقتی دوست عزیزتون زنگ بزنه و با صدای گرفته و طوری که مشخصه چطور داره اشک می ریزه بهتون بگه نمی تونم فردا بیام! منتظرم نباش!!
وقتی که دلیلش رو جویا شدم، لیلا همونطور که سعی می کرد ناراحتیشو پنهان کنه گفت حالم خوب نیست! پرسیدم چرا و جواب چرای من این بود:
از کلاس که بر می گشتم، یه موتوری خواست که کیفمو بزنه و...
اینجور که لیلا گفت، حسابی درب و داغون شده! از جراحت های برخورد با زمین تا سوختگی از حرارت اگزوز!
موندم اون موتور سوار بی وجدان فردا جواب خدا رو چی داره بده؟ این وسط هیچ چیزی جز گناهی که بدون شک عقوبت تلخی رو براش به همراه داره هیچ چیزی گیرش نیومده! حتی کیف خالی لیلا!!!
احوالم خیلی خوش بود که اینم مزید به علت شد!
الان تقریبا دو سالی هست که من کیف دست نمی گیرم. اتفاقا همین امروز که برای تنظیم برنامه ی کلاسی ترم آینده رفته بودم آموزشگاه زبان، یکی از همکارام بهم گفت تو که باز کیف نیاوردی! راحتی اینجوری؟؟ سختت نیست؟
گفتم همین که احساس امنیت بیشتری می کنم خیلی بهتره! تازه، خرج خرید کیف هم از روی دستم برداشته شده!
ببینید چه وضعیت نا به سامانی داریم! آرزو به دل یه ذره امنیت!!!!
متاسفم!
این روزها بی دلیل دلم می گیرد...
می کوشم تا تلخی درونم را با شیرینی در جمع دوستان بودن بکاهم اما باز هم...
بهانه می گیرد دلم! بهانه های دور و دراز!
پشت خوب و بد گیر کرده ام! آنچه باید باشم و اینکه هستم!
سرم گیج می رود!
از درون سکوت می کنم اما فراموشم نمی شود!
شاید به ظاهر خنده دار بیاید اما رنجم می دهد این سکوت شلوغ!
گاهی از خودم نا امید می شوم! از زندگی هم!
می خندم به رسم عادت! اما هرکس نداند، دلم که می داند گرفته است! خنده اش نمی آید! به چهره لبخند دارم و به دل...
بی دلیل! بی بهانه!
بی شک همان حصار خوب و بد است که گرفتارم کرده! همان قطب مثبت و منفی! همان اندیشه ی ایده آل ها و فرا تصورات!
هراس از تلخی حقایق به دلم لرزه می افکند! کاش مدینه ی فاضله دست یافتنی بود...
باشد! تلخ هم که باشد، بدانم بهتر از ندانستن است! باید بشنوم، به هر تلخی که باشد! شاید تلخی دانستنش با شیرینی تصحیح خودخواسته جبران شود!
شاید به اشتباه هراس دارم! اما آرام نمی گیرم حتی با این خیال!
خانه به خانه می جویم...
می پرسم!
از هرکه بشود پرسید...
آهای دل ناصبور!
خودت چه فکر می کنی؟؟؟
***
سلام.
امروز اولین جلسه ی کلاسی این ترم دانشگاه رو در حالی پشت سر گذاشتیم که از شلوغی ثبت نام ورودی های جدید صدای استاد به زور شنیده می شد. اما همین که کلاس از جلسه ی اول (هرچند با تاخیر!) تشکیل شد دلیل خوبیه. یعنی میشه این مساله رو به فال نیک گرفت و به ترم جاری امیدوار شد. خصوصا که استادمون یه مرد جوان و پذیرفتنی بود. فقط اگر کمی در تدریس سرعت عمل به خرج بده حتما به عنوان یک استاد موفق در بین دانشجوها معرفی میشه. این سرعت لازمه ی تدریس توی دانشگاه پیام نور هست که برای سرفصل دو برابر به نسبت دانشگاه های دیگه حدودا یک ششم زمان لازمه رو به کلاس اختصاص میده!
نسبت به این ترم دانشگاه در کل حس خوبی دارم. امروز مثل بچه های کلاس اولی شوق داشتم برای رفتن به دانشگاه! واسه همین صبح اول وقت بلند شدم و با اشتیاق از خونه رفتم بیرون. البته وقتی برگشتم خونه خیلی احساس خستگی می کردم. اما این خستگی شاید به خاطر تصورت و ذهنیاتم بود وگرنه مسیر دانشگاه یا حتی خود کلاس اونقدرها هم خسته کننده نبود!
ذهنم خیلی گره گره شده. دارم به خودم فکر می کنم. به خصوصیاتم، به بایدها و شایدها! به مثبت و منفی!
حس می کنم باید روی خیلی از خصوصیاتم تجدید نظر کنم. یه سری خصلت های نو در خودم به وجود بیارم و در کل یه سری تغییرات اساسی در خودم بدم.
از اونجایی که هر نوع تغییری یه مقدار سختی می طلبه، به هم ریخته شدم! شاید توی خودم گم شدم! نمی دونم تا چه حد موفق میشم!
یه خورده زیادی حساس هستم. اگر می تونستم از حساسیت های باطنیم کم کنم، سختی پذیرش و تغییر خیلی از حقایق برام کم می شد!
نمی خوام دربارش زیاد بحث کنم، فقط همین که به قول جوونای امروزی، هنگ کردم! به همین خاطر هست که یه خورده عصبیم!
برام دعا کنید...
---
پ.ن:
مهرناز خانم گل، برات دعا می کنم که به اونچه که صلاحت هست برسی و شاد و خوشبخت باشی. خوشبخت و عاشق! همیشه از حضورت و خوندن نوشته هات شاد میشم. تو هم واسه من دعا کن!
گاهی آنقدر غمگین و دلتنگ می شوم که چشمانم بارانی می شود!
اشک که از رو نمی رود! می بارد و می بارد! اما چه فایده که انگار آرامشی در کار نیست!
حس غریبانه و تلخی که بر قلبم سنگینی می کند، می آزارد تمام وجودم را، اما راه گریزی نیست!
ذهنم راست می گوید! دیوانه ام انگار! خیال پرداز واژه های سنگین! همین احساس، همین سادگی، همین دلبستگی هاست که گاهی دلم را می شکند!
بارها به قلبم نهیب زدم که آهای! این همه حساس نباش! گاهی سخت بودن هم بد نیست! اما مگر به خرجش می رود این دل دیوانه!!!
باز احساساتی می شود! باز به لرزه می افتد! باز سرعت می گیرد و با شتاب می تپد!
دل دیوانه! با توام!! نمی شنوی مگر!؟ کمی آرامتر! نفسم برید!!!! به گرد پایت نمی رسم و به خاک می افتم! چنین شتاب نکن!
دل دیوانه!! با توام! درنگ کن!! خودت را با دستان خودت می شکنی! دیوانه ای دیگر! از دیوانگان جز این انتظاری نمی رود!
و من قربانی دیوانگی های توام!
می شکنم!
می سوزم!
می خشکم!
فرو می ریزم!
آه!
گریه امانم نمی دهد!
نه! نمی شود اینگونه! نمی شود!
دستانم سرد سرد شده. چشمانم بی نور! لبخندم کجا گریخته که بر لبان خشکیده ام سرور یخ زده! لکنت گرفته ام! افسوس!
فایده ندارد اینگونه زیستن! چه سود اگر ماهیت زندگی این باشد! تو پر حرارت و تمام دنیا سرد! تو سرد و تمام دنیا آتشین!
دلم گرفته!
نگو چرا!
بی امان می تپد که کاش می ایستاد!
کاش...
کاش...
کاش...
بی شکیبم! نفسی نمانده! باز هم تکرار! نمی خواهد درس بگیرد این دیوانه ی زنجیری!
به چوب و فلک هم عادت کرده انگار!
آهای! قلب حساس و رنجور من!!
یا درس بگیر و عاقل شو، یا سکوت کن و بایست! کافی است دیگر اینگونه تپش!
به بند می کشمت! به سویت سنگ می پرانم اگر در دیوانگی هایت شریکم کنی!
دل دیوانه...
خسته ام!
از خودم!
از تو!
بس است!
تو را به خدا بس است...
******
سلام.
راستش الان خیلی خوب نیستم! یه سری مسائل پیش اومد که تا حدی ذهنمو به هم ریخت و شاید اشتباهی که نباید رخ می داد رخ داد و هرچی تلاش کردم خودمو آروم کنم و بهش فکر نکنم نشد! شاید ظاهرش اونقدرا هم مهم نبود اما کلا آدم حساسی هستم، خصوصا در رابطه با اطرافیانم و افرادی که دوستشون دارم! و از این بابت خیلی به هم ریختم. نه مقصر بودم و نه بی تقصیر، اما مسلما راضی به پیش اومدنش نبودم!
دوست ندارم دربارش بحث کنم چون بیشتر از اینی که هست درب و داغونم می کنه!
نمی دونم، شاید حس کردم با آپدیت کردن وبلاگ یه کم آروم تر میشم! با به یاد آوردن خاطره های خوب!
این دو هفته که مجیدم شیراز بود به یاد موندنی ترین لحظه ها رو پشت سر گذاشتیم. دو هفته ی خاطره انگیز! حسابی گردش و گشت و گذار! شیطنت ها کردیم! البته از اونجایی که یه کوچولو کسالت داشتم نتونستم اونقدر که دلم می خواست آتیش ببارونم!!!! الانم از درمانگاه برگشتم! کج نشستم راستش!!!! 4 تا آمپول جانانه زدم که به نظر من با همه ی دردش از قرص و دارو مصرف کردن خیلی بهتر هست!
کاش مجیدم بود! در حضورش هر دردی برام قابل تحمل میشه و همه ی لحظه ها شیرین میگذرن!
علاوه بر ایام هفته که حسابی توی شهر گردش کردیم، جمعه ی پیش با بچه ها رفتیم خارج از شهر. هرچقدر بگم خوش گذشت کم گفتم! روی هم آب پاشیدیم، شب تا صبح با هم کل کل کردیم! دم صبح هوا سرد شده بود تازه لیلا و راضیه رفتن بخوابن! چه با نمک بود وقتی برپا گفتن مجید شروع شد و یه لیوان آب ریخت روی ملحفه ی راضیه و راضیه که بیدار بود با جیغ از جاش بلند شد و دور خوابیدن رو خط کشید! برپا یعنی پاشید بریم بگردیم! و تازه اون موقع بود که شیطنت ها اوج گرفت! پسر خاله هام با مجید دست به یکی کردن و دست و پای امیر رو گرفتن و انداختنش توی آب! یه لحظه من ترسیدم راستش!!
راضیه هم که کلاه امید رو پر از آب کرده بود و همه رو خیس می کرد!
سحر که نصف شب ترقه منفجر کردنش گرفته بود!!! ایمان هم همش می گفت هیییسسس! مردم خوابن!!!
اندیشه و الهام مثل همیشه پشت پرده کار می کردن! دستور عملیات انداختن امیر توی آب از همون پشت پرده صادر شده بود!!!!
امیر از همه مظلوم تر واقع شده بود توی این سفر! ولی حضورش برای ما واقعا خوشایند بوده و هست! توی تمام گشت و گذارا! البته اگر بازم قابل بدونه!!!!
صبا هم که همیشه حسابی پایه هست واسه همه چیز اما راستش یادم نمیاد شیطنت خاصی توی این سفر کرده باشه! شاید من یادم نباشه!!!
خداییش خیلی خوش گذشت. الان که دارم می نویسم دلم تنگ شده!! شب توی چادر خوابیدنم عالمی داره!! اولین تجربه ای بود که به دست آوردم!
هفته ی قبل ترش با هم رفتیم قلات. اون هفته لیلا و راضیه و ایمان نبودن و چقدر که جاشون سبز بود. از کوه بالا رفتیم، آتش درست کردیم! بعد از ظهر که علی و خانمش و خواهر و برادرشم اومدن. عصر دم دمای افطار هوا ابری شده بود و گرد و غبار بود. حتی یه نم نمک بارون هم بارید!
آبشار، رودخونه ای که خیلی کم آب شده بود و مردمی که سر مسیر آب و آبیاری باغهاشون با هم دعوا می کردن! و از همه مهم تر معضل دستشویی!!!!!
خاطره های قشنگی تو ذهنم مونده که دلم می خواد با گردش های بعدی که نمی دونم با همون جمع دوست داشتنی شکل می گیره یا نه تکرار پذیر بشن! یعنی با بچه ها باز مثل جمعه ی گذشته دور هم جمع می شیم؟ چقدر دلم برای همشون تنگ شده! بیشتر از حد تصور! بذار دو هفته ی دیگه مجیدم برگرده! خدا کریمه!!!
مجید که کنارم باشه، توی خونه هم که بمونم ایام برام شیرین سپری میشن. 24 ام شهریور که گذشت، سالگرد جشن عروسیمون بود. به همین سرعت 4 سال گذشت! البته ما روز عقدمون که بهمن سال قبلش بوده رو همیشه معیار قرار میدیم! با این احتساب کم کم داریم به سال پنجم نزدیک می شیم! چقدر عمرمون زود میگذره! همین دیروز بود که...
من و مجید هم ممکنه گاهی مثل همه ی زن و شوهرا با هم یه بحث کوچک داشته باشیم اما تا حالا نشده حتی یک بار این بحثای جزئی بالا بگیرن و چیزی به معنای دعوا شکل بگیره. از این بابت خوشحالم. از اینکه یه انتخاب صحیح داشتم. بهترین همسر دنیا!
امروز که مجید رفت تا دو هفته ی دیگه سر کار باشه بدجوری دلم گرفته بود! دلم براش یه دنیا تنگ شد! به همین زودی!
بین نوشته هایی که برام آفلاین گذاشته بودن، یه نفر نوشته بود:
عشق واقعی مثل روح می مونه! خیلیا ازش حرف می زنن اما فقط یه عده ی محدود تونستن حقیقتش رو ببینن و تجربه کنن!
با تمام وجود احساس می کنم که حقیقت عشق بزرگترین هدیه ای بود که خدا به من داد! ازش ممنونم و به داشتن این هدیه ی بزرگ افتخار می کنم!
راستی یادم رفت بگم! ماه رمضون هم یه ماه دوست داشتنی هست. خصوصا که روز اول ماه رمضون زمانی که فصل بهار بود و اون تاریخ با یکم خرداد ماه یکی شده بود، من به دنیا اومدم!!! نمی دونم چرا یادم رفت به خودم بگم تولدت مبارک و به سرعت نصف رمضون گذشت!!
اما تا یادم نرفته، امروز تولد عزیزی بود که بهش تبریک گفتم. اما دوست دارم حالا که دارم اینجا از همه چیز می نویسم اینو هم بنویسم!
امیر داداشیم، تولد مبارک! ایشالا 120 سال زندگی با سعادت و سلامت داشته باشی. کاش سرحال بودی تا دور هم یه جشن کوچولو می گرفتیم! حیف که...
تولد شبنم، زن داداش گلم هم هست. به شبنم خانم عزیزم هم تبریک میگم!
شهریوری زیاد داریم! تولد همشون مبارک!
این مدت نتونستم به اندازه ی کافی به دوستان سر بزنم، قصد دارم در حد متعارف جبران کنم. چون انتخاب واحد که گذشت و به زودی کلاس ها هم شروع میشه. باید واسه این ترم برنامه ریزی کنم.
برام توی لحظه های خوبتون دعا کنید.
برای همه آرزوی شادی، سلامت و سعادت دارم.
ایام به کام
سلام.
اول از همه یه تشکر به محمد آقا بدهکارم که راهنمایی کردن تا درباره ی اون شعری که دو پست پیش نوشتم کمی اطلاعات به دست بیارم.
ظاهرا شاعر اون شعر یه مرد بوده و نه یک زن! (برعکس چیزی که خدابیامرز تورج نگهبان حین دکلمه گفت!) یه مرد کرمانی که ظاهرا فوت شدن! اسمشون آقای توحیدی و تخلصشون ارفع کرمانی بوده. اشعار زیبای دیگه ای هم داشتن که چندتاشونو محمد آقا برام فرستادن.
روحشون شاد
دقیقا همون جوری که گفته بودم، چند مدت اخیر رو اختصاص دادم به گشت و گذار و اگر مشکلی پیش نیاد امشب هم قراره با بچه ها بریم بیرون از شهر.
امروز عصر آخرین جلسه ی کلاس این ترم هم هست. یعنی امروز امتحان فاینال رو از بچه ها می گیرم و یه ترم دیگه به خاطره ها می پیونده. خاطره هایی که برام همیشه به یاد ماندنی خواهند بود. با تجربه هایی که مطمئنم به درد می خورن.
ظاهرا از امروز انتخاب واحد بچه های پیام نوری شروع شده. با سیستمی که هر روز در حال تغییر هست! باید حواسمو جمع کنم که مشکلی پیش نیاد. چون مسئولیت انتخاب واحد چندتا از دوستام هم با منه.
همینجا یه بار دیگه به بچه های کنکوری پیشنهاد می کنم دور دانشگاه پیام نور رو خط بکشن که عتیقه ترین دانشگاه کل دنیاست! در غیر اینصورت خودشون به حرف من می رسن و البته تجربه کردنش از نظر من و دوستام ارزش نداره!!!
چشم روی هم گذاشتیم و تابستان تمام شد. ماه رمضون هم که حسابی جو رو عوض کرده. خیابونای خلوت و یه اپسیلون رنگ و بوی انصاف! (البته فراتر از همون یه اپسیلون نمیره!)
شادم از اینکه این ایام خوب و خوش سپری شدن. خدا رو از این بابت سپاسگزارم.
دوست داشتم یه شعر جدید بنویسم اما قلمم کم آورد! در عوض چندتا جمله از نوشته های قدیمیم که با حال الانم سازگاری داره می نویسم.
امیدوارم همه ی شما هم شاد و خوش باشید.
راستی...
دعا یادتون نره!
***
آسمان نیلگون و پاک،
چشم های خویش را گشود،
با نگاه گرم و روشنش،
غصه را ز قلب من ربود،
آب را به خاک هدیه کرد...
من پر از غزل شدم...
و باد...
یک ترانه از خدا سرود...
مهر زنده شد،
عشق جان گرفت...
من جوان شدم!
تو آمدی!
زندگی پر از سرور شد.
روان و پاک مثل رود،
جاودان و پر غرور، شاد!
دوست داشتن...
عاشقانه زیستن...
ستاره سان شدن!
آنچه خواستم...
آنچه خوب بود...
سلام.
این روزا خیلی بد عادت شدم! فقط فکر گردش رفتنم! با این که طبق معمول علاقه ای ندارم به اینکه بی دلیل یا به بهانه های الکی از خونه برم بیرون، اما بیشتر از همیشه مشتاقم که توی برنامه ی روزانه، گردش و تفریح رو بگنجونم.
همش با خودم میگم این تابستون که درس نخوندی، حداقل ازش لذت ببر که بعد یه خاطره ی خوب ازش داشته باشی!!
دیروز جای همه سبز، با بچه ها رفتیم دروازه قرآن. اونایی که شیراز اومدن حتما دیدن دروازه قرآن رو. اونایی هم که نیومدن دیگه حداقل اسمشو شنیدن! یکی از جاهای قشنگ و خوب شیراز ماست که واسه گذران لحظه های خوب، نسبتا مناسب هست.
جمعمون حسابی جمع بود اما جای مجیدم خیلی خالی بود. توی ذهنم دارم یه برنامه ی مفصل می ریزم واسه وقتی که مجید برگرده (که چیز دیگه ای هم به برگشتنش نمونده!)، تا حسابی بهمون خوش بگذره. مجید که باشه دیگه چیزی کم نیست!
توی این مدت چندتا فیلم هم دیدم که بد نیست بنویسم تا یادم بمونه! برای من خوندن معرفی فیلم که دوستان توی وبلاگهاشون می نویسن جذابیت داره و انتخاب رو ساده تر می کنه. شاید شما هم بدتون نیاد!
از مجموعه فیلمای عاشقانه، فیلم " Shakespeare in love " رو دیدم که اول به ظاهر جالب نیومد اما در کل فیلم قشنگی بود. البته اگر تکه ی آخر فیلم رو نادیده بگیرم!!!
جریان این فیلم به نحوی بود که تعصب و سخت گیری های شدید انگلستان قدیم رو خصوصا در مقابل زن ها به تصویر می کشید. به نحوی که یه مقایسه ی کوچک بین ایران امروز و انگلستان دیروز باعث میشه ما بگیم خدا رو شکر که این همه خوشبخت و آزادیم!!!!!!!!!
به افرادی که از دیدن فیلمای رمانتیک اعصار گذشته و تا حدی آمیخته با هاله های طنز و درام (هر دو با هم!!) لذت می برن، دیدن این فیلم رو پیشنهاد می کنم.
از مجموعه فیلمای ترسناک هم فیلم " Vacancy " یا همون " Motel " رو دیدم که اونم بد نبود. داستان یه زن و شوهر که کمی با هم مشکل دارن اما به خاطر اتفاقاتی که توی یه متل "در مسیری که برای اقدام برای جدایی طی می کردن" براشون رخ میده دوباره علاقشون رو به هم به دست میارن. اتفاقاتی که امیدوارم هرگز برای هیچ کس پیش نیاد!
با تماشای فیلم پلیسی- رمانتیک " my mom's new boyfriend " هم حسابی خندیدم.
اما فیلم " pulse" به نظر من زیاد جالب نبود. اگر درست در خاطرم مونده باشه، بحث سر یه برنامه ی کامپیوتری بود که به عنوان یه ویروس فعال می شد و بعد به جامعه ی انسانی حمله می کرد. هرجا که هر نوع گیرنده یا فرستنده چه کامپیوتر، چه موبایل و چه هر چیز دیگه وجود داشت، مرگ هم وجود داشت! من از دیدنش زیاد لذت نبردم. اما بازم واسه یه بار دیدن بد نبود!
دوتا فیلم دیگه رو هم تا نصفه دیدم! تا نصفه یعنی ضد حال! وقتی DVD مشکل داشته باشه! شد برام تجربه که اول فیلم رو کامل چک کنم بعد تماشا کنم!!
یکی فیلم " when a stranger calls " بود که اونم یه فیلم ترسناک هست و ظاهرا قرار هست که توی یه خونه ی خیلی خاص اتفاقایی رخ بده. نمی تونم چیزی خاصی از جریان فیلم رو تعریف کنم چون خودم کامل ندیدمش اما به محض اینکه فیلم کامل گیرم اومد مطمئنم که دنبالشو تماشا خواهم کرد.
و فیلم دومی هم که تا نیمه دیدم فیلم " agent Cody Banks " بود که یه سریشو قبلا دیده بودم اما این سری که نمی دونم 1 بود یا 2، نیمه کاره موند! از این فیلم هم بدم نیومد.
چندتا فیلم دیگه هم دارم که هنوز تماشا نکردم. " two for the money" با بازی آل پاچینو بازیگر محبوب من! ، Casino Royal" "، " Silent Hill" ، " rest stop"، " Skeleton key" و چندتا فیلم دیگه که هر زمان فرصت کنم تماشا می کنم و اگر جالب بود یه مختصر دربارشون توضیح میدم.
راستی یه سوال؟
نظر شما درباره ی پلیس های امروز ایران چی هست؟
یه زمانی فکر می کردم یه پلیس فردی هست که راحت می تونم بهش اعتماد کنم. اما الان نظرم تا حدودی عوض شده! حس می کنم پلیس نه تنها حامی ملت نیست بلکه به سادگی هم نمیشه بهش اعتماد کرد! البته نمی شه همه رو با یه چوب زد اما همین هم به نظر من تاسف آوره! شاید که نه، حتما، دلیل این موضوع هم همین مشکلات و مسائل ظاهرا پایان ناپذیر جامعه ی ماست!
عقده ها و کمبودها بین همه ی اقشار دارن سر به فلک می کشن! خدا به خیر بگذرونه! امنیت امروز چه طور هست که فردا چه جور باشه!!! واقعا جای نگرانی برای فردا وجود داره!
فکر می کنم بهتره فعلا خودمو از این مسائل دور نگه دارم. می خوام با لذت بردن از لحظاتم، شهریور 87 در ذهنم به نیکی موندگار باشه!
برای همه ی شما شیرین ترین دقایق رو آرزو دارم.
شادمان باشید
----
پاورقی:
فایل mp3 دکلمه ای که توی پست قبل دربارش نوشتم رو از اینجا می تونید دریافت کنید. (حچم فایل: 580 کیلوبایت)
سلام.
عیدتون مبارک.
امروز واسه من روز جالبی بود. واسه شما چطور؟
دیشب وقتی برگشتم خونه و ماشین رو پارک کردم پام یه مرتبه پیچ خورد و مجبور شدم چهار طبقه پله ها رو با کمک مجید لنگ لنگان بالا برم. به خودم نهیب زدم که دختر! مگر راه رفتن بلد نیستی!!
خلاصه، تا رسیدم خونه کمک های اولیه رو برای خودم اعمال کردم تا از اونی که بودم بدتر نشم. بعد با مجید نشستیم یه فیلم مثلا ترسناک نگاه کنیم. ساعت حدود یک شب بود. فیلم تاریکی به نظر من یکی از بیخودترین فیلمایی بود که دیدم. داستان جالبی داشت البته می تونست جریان جالبی هم داشته باشه اما کلا طوری ساخته شده بود که برای من اصلا جذابیت نداشت. مجیدم معلوم بود خوشش نیومده!!
همون حدود (یعنی ساعت 1 شب) بود که موبایلم زنگ خورد. داداش امیر بود که می خواست بهم بگه ماه گرفتگی رو ببینم. از پنجره های آپارتمان هر کاری کردم نتونستم چیزی ببینم. با پای بانداژ شده که هنوز هم شدید درد داشت نمی تونستم چهار طبقه رو دوباره پایین و بالا کنم. پس اون صحنه رو از دست دادم.
یادم افتاد آخرین باری که ماه گرفتگی و خورشید گرفتگی رو دیده بودم سالها پیش بود که هنوز اسیر آپارتمان نشینی نشده بودیم!! دیشب دلم حسابی واسه خونه ی حیاط دار تنگ شد. دلم یه حیاط قشنگ می خواد که توش یه باغچه ی بزرگ داشته باشه تا مثل قدیما توش گل نرگس و رز و داوودی بکارم. زمستون و تابستونش پرگل و زیبا باشه. عصر که میشه زیر سایه ی درختاش بشینم و کتاب بخونم. یا با تابی که به درخت تن و مند توت توی حیاط بستم بازی کنم!! خونه ای که شبای تابستون رو بشه توی حیاطش خوابید!! درست مثل چند سال پیش!!
اما انگار دیگه نمیشه! وقتی همون خونه ی خودمون که اون موقع با آپارتمانی که داریم توش زندگی می کنیم هم قیمت بود شده دویست میلیون تومن که شاید حدود 4 برابر قیمت اینجاست و در عین حال از ارزون ترین خونه های موجود شهر هست، دیگه تصور خونه ی حیاط دار داشتن هم یه خیال واهی هست! البته واسه آینده نمیشه اونقدرا هم ناامید بود! شاید...
یه چیزی مثل همه ی شایدها و اگرهایی که هست!!!
اما فکر که می کنم می بینم از دست دادن خیلی چیزا از سر اشتباهایی هست که گاهی وقتا مرتکب میشیم. یا بهتره بگم عدم تفکر اقتصادی!
بگذریم! فقط همین حد که با از دست دادن اون لحظه که داداش امیر به خاطرش اون وقت شب باهام تماس گرفت، بی اندازه از دنیای اطرافم شاکی شدم و دلم واسه خیلی چیزایی که قدیما داشتیم تنگ شد! دوباره آرزو ...
صبح که از خواب بیدار شدم، هنوز پام درد داشت یه کوچولو هم ورم کرده بود. مجید گفت بهتره بریم درمانگاه. به همین خاطر صبح زود از خونه زدیم بیرون. چون روز تعطیل بود، درمانگاه خلوت بود و برعکس روزای عادی زیاد معطلی نداشت. شکر خدا همونطور که حدس میزدم مشکل خاصی نبود. فقط باید به دستور دکتر یه کم مراعات می کردم و روی پام راه نمی رفتم که البته اصلا گوش نکردم!!!
امروز رانندگی کردن رو از دست دادم! اما در عوضش برای اولین بار بعد از ازدواجم با مجید، با هم رفتیم باغ دلگشا. باغ قشنگی که کلی خاطره های قشنگ داشتم ازش. خاطره های شیرین دوران کودکی! حدود یک ساعت حسابی با هم قدم زدیم. درست برعکس دستور دکتر!! (چه دختر حرف گوش کنی!!) خیلی خوش گذشت! خصوصا که برای رفتن اونجا مجید رو مجبور کردم کل مسیری که به طرف خونه رفته بود برگرده!
توی باغ دلگشا یه جویبار کوچک اما پر آب وجود داشت که آبش از طرف سعدیه میومد. قدیما زیاد با خانواده می رفتیم اونجا و دور هم حسابی خوش میگذروندیم. اما امروز در کمال تاسف دیدم که عمق آب جویبار باغ به شدت کم شده. هرچند هنوز باغ بسیار با صفا و زیبایی هست اما دلم سوخت. چون دیگه طراوت 4- 5 سال پیش رو نداشت!
اما صحنه های جالبی دیدم که یادم می مونه:
یه عده از آقایان سالمند به سبک قهوه خانه ای یا شایدم با ریتم معرکه گیرهای قدیمی که خودمم از دوران بچگیم به یاد دارم، دور هم جمع شده بودن و داشتن شعر می خوندن. چون مکثمون اونجا طولانی نشد، درست نتونستم موضوع شعرشون رو بفهمم اما حدس میزنم به مناسبت امروز یه ربطی داشت.
یه کم جلوتر، یه خانم کولی نشسته بود و داشت برای یه خانواده فال می گرفت! با همون لهجه ی کولی ها، چند دقیقه بعد اومد طرف من و مجید و گفت: فالتونو بگیرم!؟
من و مجید لبخند زدیم و رد شدیم. مجید که اخیرا یه سری کتاب انگلیسی خوب و نسبتا کامل درباره ی کف بینی و و فال خونده بود با خنده رو کرد به من و گفت ما خودمون آخر فالیم! می خوای فالتو بگیرم!!! (اینو با لهجه بخونیدش!) و با هم کلی خندیدیم!
یه عده هم این مدلی نون می خورن دیگه. اتفاقا درآمدشونم بد نیست. جالبه که اغلبشون روانشناسای خوبی هستن و می دونن به هر فردی با هر عکس العملی چی بگن که طرف باورش بشه! البته همون فال و طالع هم با جنبه ی علمیش عالمی داره !!!
بعد اون گردش خاطره انگیز، رفتیم خونه ی پدر شوهرم که طبق معمول هنوز نیومده قصد سفر داشت. به دلم موند که بابای مجید رو یک هفته ی مداوم، حتی توی تعطیلات نوروز، بین جمع خانواده ببینم. مرد سفر که میگن یعنی بابا!
بعد از ظهر برادر شوهرام (امیر و نوید) داشتن با خاله و خانوادشون میرفتن تخت جمشید، ما رو هم دعوت کردن اما قسمت نبود. مادرشوهرم و امید (برادر شوهرم) هم داشتن میرفتن زیارت. بابا هم که مسافر راه بندر! حالا ما با خانواده ی خودم اگر مشکلی پیش نیاد می خوایم بریم دیدنی عمو، عید مبارکی! دارن صدام می کنن که پاشو لباساتو بپوش تا بریم!! دیر شده!!!
قصد دارم یه کم دیگه روی پام راه برم که به دستور دکتر به طور کامل عمل کرده باشم. از فردا هم دوباره می شینم پشت رل. حالا یه خورده کمتر گاز میدم! ایرادی که نداره؟؟؟!! دوست ندارم مثل این بچه نازنازی ها بشینم یه گوشه و دارو و مسکن مصرف کنم. چون اگر لوس نباشم، هیچ طوریم نیست!!! فقط باید یاد بگیرم محکم تر قدم بردارم تا دیگه اینطور نشه. درست همون حرفی که بابا از بچگی بهم میزد: دختر! محکم قدم بردار!!!
همیشه قدم هاتونو محکم بردارید!
پایدار و سلامت و شادمان باشید...
به امید دیدار.
شب گاهی چشمانم را آنچنان خسته و سنگین می کند که خواب هم نمی بینم! که صدای سکوت را هم نمی شنوم! مثل مثل مرگ! یک خواب سنگین و عمیق!
دلم می خواهد آنقدر چشمهایم بسته بماند تا خودش خسته شود و سلام صبحدم را پاسخ گوید! اما نمی شود انگار!
آنوقت است که مرده ای در عالم زنده ها می شوم! با پلکهای نیمه باز! همچنان خسته! در جمع بی سکوتشان همچنان ناشنوا! حتی برای شنیدن صدای سکوت!!
قلبم روی سینه ام سنگینی می کند! تپش برایش سخت شده گویی!
با هر ضربه که می کوبد انگار می خواهد سینه ام را بشکافد و بگریزد...
دیگر حس گفتن هم نیست...
حس ماندن...
دلم لالایی می خواهد!
لالایی...
لالایی!!
می خواهم باشم! شاید هم نمی خواهم...
دلتنگم برای باران! برای باد...
دلتنگ دلتنگ!
انگار عمریست آفتاب سوخته ی چشمان آتشین کویرم!
دلم ترنم صبح عشق را می طلبد!
سایه ای شاید...
مرحمی...
شوقی!
--------
سلام.
دیر وقته ولی با اینکه چشمام رو به زور چوب کبریت باز نگه داشتم اما دلم می خواد بنویسم.
امروز تقریبا روز پر کاری بود. فردا از امروز بدتر! شایدم بهتر! راستش خودمم نمی دونم!!! فقط می دونم که بعضی چیزا رو که اتفاقا دوست ندارم فردا وجود خواهند داشت!!
اما امروز به خاطر مشغولیت هایی که وجود داشت، بالاخره بدون هراس تجربه ی تنها رانندگی کردن توی خیابونای بزرگ و شلوغ شهر رو به دست آوردم. تا قبل از این، یا جاهای ساده شهر می رفتم و یا همراه داشتم. خوشحالم که دختر خونسردی هستم و می تونم در شرایط مختلف به خودم مسلط باشم. همین هراس و دستپاچگی که بعضی از خانم ها یا حتی آقایون دارن گاهی کار دستشون میده! با اعتماد داشتن به خودمون، می تونیم اعتماد دیگران رو هم جلب کنیم. هرچند در بعضی مواقع یه کم سخت! اما مهم برای من همینه که خودم خودمو باور دارم. باوری که می تونه به من خونسردی، اعتماد به نفس و قدرت بده و به دیگران هم دلیل پذیرش! حتی اگر نخوان!!!
تجربه ی خوبی بود! از این به بعد بهترم میشه! فرقی نداره که چه فردی چه چیزی میگه. مهم اینه که من می تونم!!! مثل خیلی از هم سن و سالام! مثل خیلی از مردم همین آب و خاک...
شبای گذشته خیلی بیشتر از این بیدار می موندم، اما فردا باید برای یه مراسم اجباری!! ساعت 5 صبح از خونه رفته باشم بیرون!
سعی می کنم سری بعد یه کم زودتر آپدیت کنم.
دیگه توان چوب کبریتا هم تموم شده!!
فقط تا یادم نرفته...
فردا عروسی پسر دایی گلم هست. از این بابت خوشحالم!
حامد عزیز! شاه دوماد! هدی خانم گل، شازده عروس! مبارک باشه ایشالا! خوشبخت و شاد باشید!
ایام همه به کام
دلتنگ که می شوم، در خیالم بارها و بارها ظهور می کنی.
سکوت که می کنم، در ذهنم زمزمه ی عشق می شوی.
به خواب که می روم، رویای شبانگاهم تویی.
و در بیداری، تمام وجود من...
تو را که اندیشه می کنم، دلم آرام می گیرد.
گاهی حس می کنم گریز می زنی از کودکانه های سرشارم. اما...
خود نیز پر می شوی از کودکانه هایی که آینه ی کودکانه های من است.
تمام روز ترانه می خوانم.
ترانه هایی با نوای عشق...
سروده های آتشین...
نغمه های دلنشین...
به نسیم اگر گوش بسپری، خواهی شنیدشان.
باز هم دلم هوس باران کرده. همان بارانی که گیسوانت را نم دار می کند و بر گونه هایت می غلتد!
همان بارانی که دوست داریم تا آسمان به سویش دوان دوان پیش برویم و با اشتیاق ابر عشق بازی کنیم!
هرچند برای شوق نم باران دلم تنگ شده، اما آفتاب عالم تاب برایم تکراری نمی شود.
چون یادم می آورد درخشش چشمانت را، آندم که با عشق به چشمان مشتاقم می نگری!
چون حرارتش گرمم می کند، درست مثل آتشین ترین بوسه های عاشقانه!
می خندی، می خندم!
می شکفی، می شکفم!
آغوش که بگشایی، پر می گیرم!
شبها با صدای لالایی جیرجیرک ها و بامدادان با نوای به پا خیز مرغ سحر، برایت سرود محبت می خوانم، با تمام دل!
با تو که باشم، آرامش خیالم می شوی و اطمینان قلبم!
آنگاه، دست در دستان تو تا اوج احساس بی پروا خواهم دوید!
لحظه های بی تو، دلم به دقایقی خوش است که صدای پر مهرت موجی از مهر و طنینی از سرور می شود و از پشت خط های پیوند، آرامم می کند. هرچند این عتش را می فروزد و برای دیداری دوباره تشنه ترم می کند!
بودنت را با تمام اشک ها و لبخند ها، مهربانی ها و خشم ها، اخم ها و عاشقانه ها، با تمام ستاره های تاریک و روشن، با تمام نغمه های تلخ و شیرین، بودنت را با تمام خوبی ها و باز هم خوبی هایی که داری، نیازمندم!
مباد ثانیه ای ترکم کنی که وجودم از عشق است و عشق بی تو بی جان!
می میرم بی سلام عاشقانه ات!
وقتی که می روی، در انتظار سلام دوباره ات هر چه شمردنیست می شمرم تا بازگردی!
باران می شوم، بر گیسوانت می بارم و بر گونه هایت می لغزم!
آرام دلت می شوم و خنکای وجودت، در حرارت آتشین آفتاب...
می بارم...
می بارم...
بارانی می شوم از عشق!
عاشقانه می زیم، با تو! ای همدم! ای هم راز...
نسیمی گر بوزد، مثل یک قاصدک به سویت خواهم شتافت تا پیغام دل را به قلبت هدیه کنم.
عاشقانه...
فراتر از عاشقانه دوستت دارم!
***
سلام.
خیلی احساس دلتنگی می کنم. خصوصا که مجید عزیزم هم صبح رفت به سمت محل کارش و نیمی از وجودمو با خودش برد!
فعلا فقط دلم خوشه به لبخندها و حرفای شیرین بابا. به صدای تلق تلق تاس ریختنش وقتی با خودش تخته بازی می کنه، به صدای ورق خوردن کتابی که توی دستش می گیره و می خونه، به صداهای مختلفی که از عوض کردن شبکه های تلویزیونی و رادیویی که بابا می گیره بلند میشه!
اگر بابا نبود، توی سکوت تنهایی خودم دق می کردم!
باباییم، وقتی همه هستن هم بیشترین حد آرامشم رو در حضور تو پیدا می کنم، ممنونم که حالا که همه رفتن سفر، موندی تا آرامشم موندگار باشه.
گاهی از شیطنت های علی کوچولو، پسر داداشم، حسابی کفری می شدم، اما عصری که نشسته بودم و عکسهاش رو نگاه می کردم، بدجوری دلم براش تنگ شد!
دیشب حدود ساعت 8 بود که همراه مجید رفتیم به سمت پارک خلدبرین. یکی از ایرادایی که به شهر دوست داشتنی ما یعنی شیراز وارد هست اینه که از حدود ساعت 8 و نیم 9 تقریبا تبدیل میشه به شهر خاموش! حتی تاکسی هم به زور گیر میاد. اما جالب اینجاست که دقیقا از همین ساعت هست که جمعیت مردم توی پارک ها و حتی توی میدان ها (که ما شیرازی ها بهشون میگیم فلکه!) جمع میشن و روی یه زیر انداز ساده کنار هم میشینن و ساعاتی رو در هوای آزاد سپری می کنن.
توی همین دقایق، جوانتر ها و گاهی هم افراد مسن، با همدیگه بازی می کنن. من خودم اینجور مواقع از هیچ چیز به اندازه ی بدمینمتون بازی هرچند غیر حرفه ای با بچه ها توی پارک لذت نمی برم.
چقدر جای سحر و صبا خالی بود! من و مجید، تنها، حتی راکت و توپ با خودمون نبردیم! چون هر دومون بدون حضور بچه ها حس بازی کردن رو از دست داده بودیم!
خوبه همش یه سفر 3-4 روزه رفتن!
ما اونقدر به دور هم بودن اعتقاد داریم که حتی ماه عسل رو هم تنهایی نرفتیم. مجید خیلی ناراحت بود که نتونستیم توی این سفر با بچه ها همراه باشیم. یک روز تمام اخم کرده بود! اما من خوشحالم که در عوضش از امتحاناتش راضی بود.
دلم واسه خیلیا تنگ شده که برای دیدنشون لحظه شماری می کنم. چوب خط می کشم تا زود زود به فرصتی نزدیک بشیم که بتونیم با هم یه گردش حسابی بریم و همه ی خستگی ها و دلتنگی ها رو دور بریزیم.
فعلا از فرصتی که دارم برای خوندن کتاب (در کنار دروس اجباری!) استفاده می کنم. خودمونیم، بعضی کتابا و بعضی نویسنده ها یا خنده ی آدمو در میارن یا حسابی آدمو کفری می کنن! درست مثل نویسنده ی دو تا کتابی که اخیرا خوندم! اسم نمی برم اما این بنده خدا نمی دونم چرا برای نوشتن هر جمله از کتابش دو خط پاچه خاری بعضیا رو کرده! بعضی حرفاشم که عجیب خنده داره!!! قرار هست سر فرصت با یه عزیز درباره ی مطالب مربوط به این کتاب ها یه بحث اساسی داشته باشیم. وگرنه در عین جذابیت موضوع، یه جوری نگارش شدن که اصلا از خوندنشون لذت نمی برم!!!
راستی...
دلم هوس یه سری فیلم رمانتیک و چندتا فیلم ترسناک کرده. شما چی پیشنهاد می کنید؟؟؟
سلام. قبل از هر چیزی از همه ی شما به خاطر لطف و محبتتون تشکر می کنم. از این که دعوت منو قبول کردید! از این که تولدم رو تبریک گفتید....از اظهار لطفتون! ممنونم! دوستای عزیزم... امروز تولد آقا ابوالفضل گل هست. جا داره که منم مثل اون که برام جشن تولد گرفت براش جشن بگیرم! اما خیلی حرفا دارم که باعث میشه نتونم و حسابی شرمندش بشم! ... فقط این که براش آرزوی شادکامی می کنم. امیدوارم که سالهای سال شاد و سرخوش در کمال صحت و سلامت در کنار خانواده و دوستاش زندگی کنه. هر روز براش شیرین تر و بهتر از روز قبل باشه و تولدش رو هر ساله به زیباترین نحو جشن بگیره! مسلما خوشحال میشه اگر شما دوستای خوب من روز تولدش رو بهش تبریک بگید! ( اگه تونستید برید پیشش و توی وبلاگ خودش بهش تبریک بگید که دیگه خیلی عالی میشه! "وبلاگ من و گذشته ی من").
دیروز یعنی هفتم خرداد هم تولد خواهر عزیزم صبا بود! صبا خواهر کوچکترم که الان 13 ساله شده! توی تمام عمرم هیچ کسی رو به اندازه ی صبا دوست نداشتم. خودش اینو می دونه. اونقدر برام عزیز هست که حاضرم جونمو واسش بدم! چندتا از شما خواهراتونو عاشقانه دوست دارید؟؟ صبا جونم قدر تمام عالم دوست دارم. ایشالا که 120 سال زنده باشی. یه وقت نیاد اون روزی که سارا رنجت رو ببینه! نیاد روزی که سارا باشه و تو کنارش نباشی! قشنگ ترین هدیه برای روز تولدت عشقی هست که با تمام وجود و از ته قلبم بهت هدیه می کنم.
راستی بچه ها....
بعد مدتها دوباره اون دوست خوبم رو دیدم! انگار دنیا رو بهم دادن! خیلی خوشحال شدم. اونقدر که خودش هیچ وقت درک نمی کنه! اما امشب باز بر می گرده شهرستان! لحظه شماری می کنم تا باز ببینمش. آخه جریان دوستی من و اون مثل همون دوستی هست که تا نداشت! واسه من هنوزم تا نداره
... واسه اون؟؟!!
دیروز خونه ی مرضیه (یکی از دوستای صمیمیم که 8 سالی هست با هم دوستیم) دعوت بودم. کامپیوترشون مشکل به هم زده بود! مجبور شدم fdisk کنم و دوباره ویندوز نصب کنم. می دونم خیلی دردناکه تمام دار و نداره روی کامپیوتر رو از دست دادن! خودم یه بار تجربه کردم!
مرضیه یه نقاش با ذوق یا بهتره بگم یه هنرمنده. تابلوهایی رو کشیده بود که چشمامو خیره می کرد! به من قول داده بود که واسم یه طرح رو دو بار عین هم بزنه. یکی واسه خودم و یکی واسه همون دوستم که گفتم. زیرطرحاش رو زده بود و کنار خودم تا حدودی از یکیش رو پیش رفت. قراره یکیشو روز دهم بهم بده و اون یکی که می مونه واسه خودم، هر وقت وقت کرد!
دستش درد نکنه. ایشالا که بتونه به بهترین درجه برسه توی هنر که این همه بهش علاقه داره. البته براش آرزو می کنم که توی تمام زندگیش شاد و موفق باشه.
نمیدونم چرا باز یه خورده دلم گرفته! یعنی می دونم چرا اما .... امان از دست دل که امان آدمو می بره!!! 

راستی دوستای خوبم... خاله جانم مریض شده!! شما هم برا سلامتیش دعا کنید!
زیاد حرف زدم اما دلم می خواد یه نوشته ی جدیدمو اینجا بذارم. می دونم با طولانی شدن متن نوشته هام خیلیا دیگه حوصله ی خوندنشو از دست می دن! اما خلاصه یه نفر پیدا میشه که بخونه و در بارش نظر بده! پس می نویسم.............
زیباترین بهانه سلام به تو خورشید تابان که در طلوع دوستی ها بر آمدی و غروب نخواهی کرد. سلام به تو مهربان که در سینه دلی به سپیدی سپیده ی سحر داری. و سلام به تو پرنده ی خوش آواز که در نوایت نرگس به رقص در می آید. هنگام مهتاب که چونان هر شب با ناهید و ماه سخن می گفتم، نگاه گرم ستاره ای درخشان دیدگان تو را در یادم زنده کرد. چشم های بی ریای تو که در شکوفایی لبخند بر لبانت پر از نور می شود و آسمان دلم را ستاره باران می کند. هر شب از حافظ سراغت را می گیرم. چه خوب با من سخن می گوید از تو! و چه زیبا برایم می نوازد نوای سرشار از مهر سینه ات را، آنگاه که در فراق سلامت دلتنگ می شوم! هر صبح سلام خویش را همراه با سلام آفتاب طلایی برایت می فرستم و در انتظار طلوعی از مشرق لبهایت می مانم. بارها از شیخ غزلسرا پرسیدم... از محبوبم چه خبر داری؟؟ مرا در یاد دارد، این گونه که در قلب من جاودانه است؟؟ و هر بار به من لبخند زد! می دانم که تو نیز مرا به خاطر داری. اما نه این گونه که من تو را! و این معنای
عشق
پاک من است!
عشقی که بارها زیر لب تکرار کردم...
معنای آن را هرگز نخواهی فهمید!
و باز هم احساس نیکوییست.
چون انسان با عشق زاده می شود و با عشق می میرد.
دوست دارم با عشق زندگی کنم و تنها سلام تو برایم کافیست!
و این که در یادت بمانم، زیبا ترین بهانه!
می دانم که می آیی!
مهتاب حضورت را بارها به من وعده داده است!!
از توجهتون متشکرم.
شاد باشید و در پناه حق
همگی خوش اومدین
سلام دوستای خوب و عزیزم.
از این که دعوتم رو قبول کردین و اومدین یه دنیا ممنونم.
امشب زیر سایبان عشق دور هم جمع شدیم تا به بهانه ی سالگرد تولد من، با هم گپی بزنیم و کامی شیرین کنیم.
بیست سال پیش بود، زیر آسمون آبی خدا، توی شهر شیراز، یه دختر دیگه به جمع دخترای ایرانی اضافه شد. یه دختر عزیز نازی که بابا و مامانش خیلی دوسش داشتن و تا حالا هر کاری تونستن براش کردن! 
همون روزا باباش براش یه اسم انتخاب کرد. آره، سارا! همین سارایی که حالا بین شماست و همراه شما زندگی می کنه و نفس می کشه! همین سارایی که مثل خیلیای دیگه پره از آرزوها و خواسته های کوچک و بزرگ! پره از رویاها و خیالای رنگارنگ! پره از احساس، مثل شکوفه های سیب، مثل شاپرکای باغ حافظیه!
چقدر زود بیست سال گذشت!
یکم خرداد، روز اول از آخرین ماه بهار، یه روز قشنگ اما.....!!! اما داره! امتحانا رو میگم! یادمه هر سال یا روز تولدم، یا روز قبل یا بعدش امتحان داشتیم! امسالم با اجازتون مثل هر سال! همین شنبه! امتحان معارف اونم نزدیک صد صفحه که هنوز نگاهشم نکردم! خدا رحم کنه!!!!
ببخشید، پذیرایی یادم رفت!.......بفرمایید.....
خیلی وقت بود دلم هوس یه جشن تولد کرده بود! آخه به خاطر بد موقع بودن روز تولدم هیچ وقت نتونستم یه جشن حسابی بگیرم مگر یه بار اونم وقتی 9 سالم بود! یادش به خیر. انگار همین دیروز بود!! حالا امسال به جاش کنار شما جشن می گیرم.
امسال روز تولدم با هر سال فرق داره! چون سالای قبل دوستای خوبی مثل شما نداشتم ولی حالا منم و یه سایبان عشق و یه عالمه دوستای خوب و مهربون که خیلی خیلی دوستشون دارم. دوستایی که خیلی چیزا رو ازشون یاد گرفتم، تو غم و شادی باهاشون شریک شدم، در کنارشون دنیا رو یه رنگ دیگه دیدم....
می خوام از همه تشکر کنم.
از امید که اول دنیای وبلاگ ها رو به من نشون داد و بعد خیلی چیزا یادم داد، از مسیح، که به من یاد داد به جمع بلاگرا بپیوندم و البته خیلی چیزای دیگه ازش یاد گرفتم! (حیف که خودش وبلاگش رو حذف کرد!)، از مهدی به خاطر همه ی محبتاش، از ابوالفضل واسه اون دعاهای خالصانه، از مصطفی، هومن، یگانه، نیوشا و از خیلیای دیگه ! از همه که برام مثل خواهرا و برادرایی بودن که صفا و صمیمیتشون رو ازم دریغ نکردن! دوستای واقعا دوست داشتنی! 

قول شیرینی داده بودم...ایشالا همیشه شیرین کام باشید. (چه عکسای خوشمزه ای رو گذاشته بودم از میوه و کیک گرفته تا شیرینی عادی! هیچ کدوم آپلود نشد!!
) به جاش.....

راستی... تا حالا بهترین کادویی که روز تولدتون گرفتید چی بوده؟؟
من که خیلی دلم می خواد یکی از دوستام (همون دوستم که گفتم رفته سفر و دلم براش تنگ شده)، روز تولدم یادش باشه و حداقل به این بهانه ....
و به خاطر این که دلم می خواد اگه یه روز سارا دیگه بین شما نبود و سایبان عشق یه خاطره شد، یادی از سارا تو ذهنتون باشه، یه یادگاری براتون درست کردم. کار اولمه واسه همین ممکنه پر از ایراد باشه اما به عنوان یه یادگاری کوچولو از شب تولدم بد نیست.
یه برنامه ی ساده ی پاورپوینت، اونایی که آفیس رو نصب کردن راحت می تونن ببیننش..........My birthday..........اینم فایل صوتیش امیدوارم خوشتون بیاد! التماس دعا شاد و خرم باشید و در پناه حق 


خاطره ی دوستی
سلام بوته ی رویایی خیال و امید!
سلام.
چه ساده خواندی و احساس را نشانه زدی!
چه پاک!
شنیدم و تب غم را به دست شب دادم.
هنوز یادم هست.........
نگاه لحظه ی آخر به دستهای نسیم.....
در آن تخیل دور.............
من و تو ساده و آرام، خالی از کینه...
سوار بر نفس گرم آفتاب غزل...
به شانه های بهار....
به پهنه ی تن رنگین کمان عاطفه ها
میان سینه ی لبریز از ترانه ی باد....
همان دم آتش آیینه ها فروکش کرد...
و حوض غرقه ی دریای دیدگان تو شد!
...
در آن نهایت نزدیک تا غروب عتش..
من و تو و پری وادی غزل، حافظ...
چه ساده از نفس سرخ نور می خواندیم!
تو نیز یادت هست؟؟؟؟!!
ترانه ی شب تردید و قصه ی تب باد..
نشان خستگی غصه در نهایت شور...
نوای مرغ سحر یا نشانه ی گل سرخ...
بر آن کبودی پهنای سبز رنگ چمن!
...
چه عاشقانه گذشت...!
خیال، لحظه ی آبی تر از زلالی آب.
نفس، به نرمی بال کبوتران سپید.
غزل، حرارت چشمان آسمانی ما !
...
کتاب کهنه ی آیینه را ورق زده ام...
دو بار حافظ گفت.....
" تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم"
...
و صبحدم خوابید...
چو شب رسید، نوای ترانه ها رویید
ز بوته ی گل یاس
ز ساز خواندن تو!
که سوز روشنی عشق را رقم میزد!
و اشک را به نشان نگاهی از سر شوق...
به چشم های دل آسمانیم می داد.
...
و خواندی از سهراب..
که مرد عاطفه ها بود و شاخه ی گل نور
و از صداقت و ایمان شاپرک می گفت.
و از ترانه ی لبهای مرد و زن می خواست...
که نرم ساده و آهسته سوی او برود..
که نشکند دل گلبوته های روشن عشق!!
ولی چنان تو رسیدی ز راه محکم و سخت..
که بی اراده ی باد...
بلور نازک تنهایی ترانه شکست..
و نور پیدا شد
و صبحدم برخاست.
پرنده از سر ایوان لحظه ها پر زد
و قلب غنچه شکفت..
و نیز چینی تنهایی من و تو شکست..
و دوستی گل داد.
... سلام به همه ی دوستای خوب خودم. معذرت... معذرت... معذرت! تسلیت منو به خاطر این روزای عزیز بپذیرید و از دعا فراموشم نکنید. اون شعری که نوشتم، یه یادگاری برا یه دوست که هیچ وقت از دوستی باهاش پشیمون نشدم! یه دوست خوب ... بهتره بگم یک گنج! ---> مگه نه که یه دوست خوب ارزشش از هزارتا گنج بیشتره؟؟!! هیچ چی نمی تونم بگم... فقط..............خیلی خیلی دوستون دارم! شاد باشید و در پناه حق
چرا؟
بابت این همه تاخیر! چقدر که شرمنده شدم.
محبتای شما هم که بی حساب!
واقعا ممنونم.
.. همین!
دوستای خوبم سلام. نمی دونم چرا یه کم دلم گرفته! گاهی وقتا یه حس خاص میشینه روی ایوون دل آدما... می خوام بنویسم تا یه کم دلم آروم بگیره . می دونم تنهام نمیذارید! راستی من لینک دوستایی که یادم بود رو گذاشتم. اگه کسی هست که به وبلاگ من لینک داده و اینجا اسمش از قلم افتاده حتما خبردارم کنه تا از خجالتش در بیام.
.........
همین امشب بود.. نشستم پای سفره که مادر تلویزیون رو روشن کرد. یه ویژه برنامه بود که مراسم تشیع پیکر شهدا رو نشون میداد!!
آره! بازم شهید.... حساب کنید چند سال از جنگ گذشته؟؟ هنوز هر سال شاهدیم که............
می بینم داغ دل مردم چه زود زود تازه میشه، دلم به درد میاد!
درد مردم کمه که ......
خدایا..! از سر باعث و بانیای این همه جنایت نگذر!
یکشنبه هم که اربعین هست. بیاید کاری نکنیم که فردا جلوی این همه شهید رو سیاه باشیم!! دعا کنیم که خدای بزرگ به ما ایمان و عشق رو با هم عطا کنه.
"آمین"
دو تا شعر آماده کردم که تقدیم می کنم به روح بزرگ شهیدان عزیزی که بعد از این همه غربت، به وطن برگشتن.
معنای عشق
عشق یعنی چشمهای بی ریا
تکسوار وسعت بی انتها
عشق یعنی لاله های پاک باز
عشق یعنی عطر یاس و عطر ناز
عشق یعنی تا نهایت تا خدا
آسمانی، از زمین غم جدا
عشق یعنی کفتر گلگون کفن
رخت ایمان و شجاعت بر بدن
عشق یعنی خاک میدان نبرد
روزهای آتشین و شام سرد
عشق یعنی مرد و هم پیمان دین
همچو کوهی پر شهامت، با یقین
عشق یعنی پر کشیدن تا فلک
هم قدم با ماه رویان و ملک
عشق یعنی سینه و شمشیر و جان
عشق یعنی آسمان بی کران
عشق یعنی مادری دلسوخته کودکان چشم بر در دوخته
عشق یعنی قلبهایی از بلور
همسری چون آسمانی ها صبور
عشق یعنی رفتنی چون سرو تاک بازگشت استخوان و یک پلاک
***************************************************
خورشید
دیار نور، ای دنیای برتر
پر از گلبوته ای اما چه پرپر
پر پروانه هایت چون شکسته
به روی گونه ات شبنم نشسته؟
ندیدی کفتر من تا کجا رفت؟
کجا پر زد؟ چرا پیش خدا رفت؟
ببین! من مادرم! چشمم به در سوخت ز بس خط نگاهش را به در دوخت!!
نمی آید دگر از شب صدایی
چه شیرین است ذوق آشنایی!
تو با گل همنشین گشتی و من تب
تو خورشیدی و من با رفتنت شب!
دیار نور پس فرزند من کو؟؟ جواب گریه ی این پیرزن کو؟؟
******************************************************
در حاشیه..........
یکی از دوستام یه فایل صوتی به من داد به نام" نشانی". یه موسیقی دلنواز و یه دکلمه ی واقعا زیبا!...کار خودش بود!....

به حدی خوشم اومد ازش، که تا حالا هزار بار گوش کردم و خسته نشدم! 
پر از احساس بود! اونقدر که نتونستم جلوی اشکامو بگیرم!! ....خیلی دلنازکم . نه؟
دوست داشتم بذارم شما هم گوش کنید اما ترجیح دادم این یادگاری رو فقط برا خودم نگه دارم!! ........طبع خودخواهیم گل کرد!!...........

حالا فقط می خوام از اون دوست خوب قدر یه دنیا تشکر کنم. براش آرزو می کنم که همیشه شاد و موفق باشه و در پناه محبت و مهربونی خدا طعم شیرین پیروزی و خوشبختی رو بچشه و به همه ی آرزوهاش برسه!
از ماندانای عزیزم به خاطر اون فایل فلش فروغ فرخزاد تشکر می کنم و امیدوارم که ازم دلخور نباشه!!
راستی... سلامتی و برگشتن به خونه ی مامانش از بیمارستان رو هم بهش تبریک میگم. ماندانا جون از شنیدن این خبر یه دنیا خوشحال شدم! ایشالا مادرت همیشه سلامت و در کنار شما باشه.
از همه ی شما دوستای خوبم که منو همراهی می کنید بی نهایت ممنونم و براتون آرزوی شادکامی و سربلندی دارم.
التماس دعا
یا حق
چشم بستیم و گشودیم. سالی نیامده رفت!!
بهاری سلام گفت و وداع کرد!
زمستان آمد و نماند!
و بهار دوباره با سلامی طراوت را به ارمغان آورد!
همچنین سالها در گذرند. بی توجه به من و تو!
به ما که ساده و بی ریا بر خاک زندگی کرده، نفس می کشیم!
و چه زیباست در بهاری شکوفا، ما نیز با لبخندی شکفته شویم و در سلامی بروییم و در زمستان ، حرارت اشتیاق در کلاممان، سرمای سپید را زایل کند!
آری!
زندگی در شکوفایی، روییدن و اشتیاق معنا می شود. معنایی که بر پهنای ملکوت به نشانه ی بودن، زیستن و شادمانی حک شده!
حلاوت و شیرینی بودن، تنها در یک نگاه است و یک نفس!
در احساسی به وسعت بی کران آبی!
در سلامی بر تن بی ریای سبزه زار!
طراوت زیستن در تولدی دوباره است.
تولدی از پس مرگ غرور... و زایش اشتیاق در قلب آدمی!!
و شادمانی نشانه ی پاکبازیست و خصلت پاکدلان!
آنان که محبت را در نوازش نسیم می جویند و احساس را در جریان رود!
...
و عشق......
شرط انسانی زیستن! انسانی نگریستن و خدایی شدن!!
تنها عاشقانه ها بر دفتر تاریخ خاک جاودانه خواهند ماند.
عاشقانه های ملکوتی...!
پس عشق و احساس را در طلوع دوباره ی خورشید بهار بجوی.
در سلامی نو!
در نگاهی تازه و بر سرای دل!
تا ملکوت را فرشی گسترده بینی در مسیر قدم هایت!
و مهر پروردگار را فانوسی بر فراز آسمان تیره ی شب!
و خویش خواهی دید که ترانه ی دلربای زندگی، با چه نوای مستی بخش و هستی بخش در دنیای عاشقان شنیده می شود.
...
چون ملکه ی احساس را به آغوش کشیدی و در را بر حقیقت عشق گشودی، اقرار خواهی کرد.....
وه که چه روشن است، تیره ترین شب های عاشقی! یا حق

باز آهنگ دلم ساز غزل های تو شد
سرخوش از نغمه ی آواز غزلهای تو شد
همنفس با نفس گرم نگاهت ای عشق
همسفر با پر پرواز غزلهای تو شد
سلام به همه ی دوستای خوبم!
آرزو می کنم شاد و سلامت باشید و سال خوبی رو در پناه ایزد منان آغاز کرده باشید.
امروز با این نوشته قصد دارم چند کار بکنم!
۱- یه تشکر حسابی از آقا هومن گل که در عین کسالتی که داشت این همه زحمت کشید و این عیدی زیبا رو برای من طراحی کرد!
هدیه ی من به هومن عزیز!!
گر چه دستم خالیست....
و زبانم خاموش...
قلب من لبریز است......
فرصتی می خواهم..
شاید اندیشه به جایی ببرم!
شاید از نور بیاموزم و از باد و نسیم...
شاید از نسترن و لاله و شب بوی سپید...
شاید از اختر و یاس..
تو که خود نسترن و یاسی و هم پای بهار...
تو که خود اختری و لاله و شب بوی سپید...
تو که خود خورشیدی...
آسمان هدیه ی پاکیست برای دل پاک!
و چه زیباست اگر...
آسمان را به تو خورشید زمین هدیه کنم!!
۲- یه عذر خواهی حسابی از دوستای خوبم به خاطر لینک هایی که از صفحه پاک شدن! من در اولین فرصت دوباره همشو تنظیم می کنم !
گر چه این بار نمودیم جفا، بخشش کن!
کارهامان همه از راه خطا، بخشش کن
امیدوارم که به بزرگی خودتون ببخشید!
از همه ی دوستایی که تو این مدت به من سر زدن، عید رو تبریک گفتن ، نظر دادن و خلاصه منو تنها نذاشتن یه دنیا ممنونم. امیدوارم شکوفه ی لبخند روی لبهاشون تا همیشه شکوفا باشه!
دوستای خوب از من عیدی می خواستن!
بذارید ببینم چه چیزی رو می تونم به عنوان عیدی به شما عزیزان هدیه کنم؟؟؟
فکر کنم این عکس بد نباشه! امیدوارم خوشتون بیاد!

شاد باشید و در پناه حق!
پیشواز بهار
ز شاخ و شاخه برآمد شکوفه های معطر
دوستای خوبم سلام.
ایشالا که همه سلامت و شاد آماده ی استقبال از فصل تازگی، آغاز زندگی طبیعت، بهار هستید!
پرنده از دل لانه، کشید گرد زمین پر
نگاه تازه ی بلبل به رقص قطره ی باران
ستاره سرخوش از احساس، با شکوفه برابر
نوید عشق به دلها، رسید با طرب گل
ترانه از ره باران، بهار از ره دیگر
نسیم مهر و طراوت به لحظه های تماشا
بیا به جرگه ی خوبان، به مهر و عاطفه بنگر
چه دلربا و فریباست ساز و نغمه ی بلبل
به گوش می رسد اینک ز آسمان و هم از در
فقط چند روز دیگه تا وداع همیشگی سال 82 باقی مونده!
این فرصت، زمان مناسبی هست که تمام کارایی رو که توی این سال انجام دادیم دوباره مرور کنیم . کم کاری ها، نقاط ضعف و اشتباهاتمونو به یاد بیاریم و کاری کنیم که در سال آینده به امید خدا دیگه تکرار نشن!
کارای مفید و مثبتمونو به خاطر بیاریم. نقاط قوتمونو تقویت کنیم و برای سال 83 با اطمینان یه قدم به جلو برداریم!
سال جدید رو با دست پر شروع کنیم تا وقتی اونم خواست کوله بارشو جمع کنه و وداع آخر رو بگه حسرت نخوریم!
آرزو می کنم سال نو، از آغاز بهار تا بهاران دیگر، برای همه ی شما دوستان شادمانی و طراوت رو به همراه داشته باشه.
در نگاه مهربان آسمان، خودشید عشق بر پهنای پر وسعت دلهاتون نور بپاشه و مهتاب محبت، روشنا بخش شبهای عاشقانه ی شما دوستان باشه!
بیاید از آغاز، کینه ها رو از دلهامون پاک کنیم. گرد ازآینه ی نگاهمون بگیریم و با روی گشاده و آغوش باز این عید خجسته رو به همه تبریک بگیم.
دوباره به هم دست دوستی و یاری بدیم و عهد ببندیم که تا بی نهایت عشق در کنار هم و غمخوار هم باشیم!
بیاید یا علی بگیم و دوباره آغاز کنیم!
تلاش کنیم تا میهنمونو از نو بسازیم.
شادمانی رو به هم عیدی بدیم.
بیاید تا نگاه عاشقانمونو از هم دریغ نکنیم!
امسال شادم که در کنار دوستای خوبی مثل شما سال نو رو جشن می گیرم. دوستای خوبی که تا زنده هستم فراموششون نخواهم کرد!
یادتون نره، پای سفره ی هفت سین این خواهرتونو هم دعا کنید. وقتی با خلوص نیت دست دعا بلند کردید و یا مقلب القلوب خوندید از خدا بخواید تا روشنایی وجودشو به تمام خونه ها بتابونه و قلبای عاشق رو به هم پیوند بده!
سلامتی رو به دردمندان برگردونه و دست نیازمندا رو بگیره!
دلم می خواد هر کدوم از دوستان که این موقعیت رو دارن، یه شاخه گل سرخ از طرف من " به نیابت از من!! " پای سفره ی هفت سین بذارن . 
امیدوارم سفره هاتون همیشه پر برکت و لحظه هاتون همیشه سرشار از شادمانی باشه.
بهاری و عاشق باشید.
به امید دیدار و در پناه حق
دوستای خوبم سلام.
من برا تبریک عید حتما میام!
اما الان جا داره یشایش رسیدن بهار و سال نو رو به همه تبریک بگم.
طبیعت داره نو میشه ما هم باید نو بشیم! تازه بشیم!
بهار طبیعت باید بهار وجود ما باشه
یعنی........
تولدی دوباره راستی دوستای خوبم
آقا معین که از بچه های شهرستان بم هست آدرس یه سایت رو به من داد خواست به همه معرفی کنم.
این سایت در باره ی بم هست.
قبلش بگم این سایت با سایتای قبلی فرق داره! یعنی همش توش از غم و غصه ننوشته!
بم فردا شما خودتون می تونید ببینید!
ایشالا تو پست بعدی وبلاگ یه شعر بهاری می نویسم.
به همین زودیا!
همیشه شاد باشید و پر طراوت
دوستتون دارم
در پناه حق
سلام امروز بعد از مدتها دفترچه ی یادداشت روزانم رو برداشتم و دوباره توش نوشتم. چقدر دلم تنگ شده بود براش!! برا ورق زدنش... برا سیاه کردنش ..از بس دستش نزده بودم، خودکار مشکی ای که باهاش می نوشتم روونیشو از دست داده بود! خلاصه گفتم حیفه که این آخر سالی دفترمو سفید بذارم! قبلا هر شب توش می نوشتم. یعنی سه سال هست که دفتر یادداشت روزانه دارم و تا حالا هم اغلب صفحه هاش پر بوده اما این اواخر کارم به جایی رسید که حتی در باره ی دانشگاه هم ننوشتم!!! حتی با خودم گفتم... اگه قرار باشه اینجور باشی و ننویسی امسال سررسید نگیری بهتره!! گفتم دانشگاه.... اگه بدونید!! مظلوم واقع شدم توی کلاس! حالا میگم چرا..... هم کلاسیام تو دانشکده همه شهرستانین و فقط من اهل شیرازم و یه نفر دیگه! اون یه نفر هم که شاغل هست و کم پیدا!! بچه ها بیشتر از کهکیلویه و بویراحمد هستن و چند تایی از بوشهر. یکی دوتا هم کرمانی و اصفهانی داریم. این بچه ها گویش خاص دارن ( اغلب لر هستن و لری حرف میزنن). هم پسراش هم دختراش! اونوقت این وسط از حرفاشون یه کلمه هم نمی فهمم! وقتی با منم حرف میزنن لری حرف میزنن! باید مترجم استخدام کنم!!! حالا.... امشب دلم می خواد یه چیزی بنویسم که قبلا آمادش نکرده باشم... یعنی فی البداهه باشه! ممکنه پر از ایراد بشه اما خوب هوس کردم دیگه..... اسمش رو چی بذارم؟؟؟ آها... دلبسته



به آسمان نگاه می کردم!
درخشش ستاره ها چشمان تو را به یاد من می آورد!
چقدر به هم شبیه بود...
وقتی ستاره ای می درخشید و به من لبخند میزد، درخشش قطرات اشک را در چشمانت به یاد می آوردم و آن لبخند سرد که بر لبانت نقش می بست و از من انتظار داشت تا حرارتش بخشم!!
وه که چه زمانه ای بود!
من و تو دلبسته و عاشق!
من و تو دست در دست آسمان.
همسایه ی مهتاب و هم خانه ی خورشید!
اما خورشید غروب کرد و ابر مهتاب را پوشاند!
آسمان نیز مانند چشمان تو بارانی شد و دل زمین چون دل من گرفت!
آنگاه کبوتری شدم و با اولین نسیم آرام با تو وداع کردم و پر کشیدم!
در اولین ترانه محو شدم....
و تو تنها ماندی...
هنوز صدای تو را میشنوم که بی وقفه فریاد می زنی...
می خواهم دلبسته بمانی!
با من و برای من....
اما ممکن نیست!
چون آندم که پر کشیدم وتو بر زمین ایستادی و همراه من بال و پر نگشودی از تو و از خاک دل کندم.
اینک دلبسته ی آسمانم و ملکوت!
دلبسته ی بهار که آهسته آهسته به سویم میشتابد.
دلبسته ی ماه و مهتاب.
دلبسته ی شاپرک ها و اقاقی ها..
آسمان به من می نگرد و در چشمانم درخشش ستارگان خویش را نظاره می کند!
و تو را در یاد خویش آورده می گوید....
چه ساده و آرام گذشت...
دوباره خورشید طلوع کرد و مهتاب پرده درید!
شب هنگام بی اختیار در ذهن کوچکم رخ می نمایی...
ساعت صفر!
و قرار ما با آسمان و ستاره ها!
هنوز هم زیباست!
هر شب در آسمان پر ستاره ی روز نو به تو سلام می کنم!
من در بی نهایت آسمان منزل گزیدم.
تو کجای این بی کرانه خانه داری؟؟
**************************************
اینم از یه نوشته ی بدون مقدمه! اگر چه پر از ایراده، به بزرگی خودتون ببخشید!
در حاشیه....................
دوتا از دوستای خوب و مهربون که خیلی از شما میشناسیدشون یه خورده کسالت دارن...
هومن عزیز.. همه برات دعا می کنیم تا سلامتیت رو به طور کامل به دست بیاری!
یگانه جون.. برا تو هم دعا می کنیم که ایشالا رفع کسالت بشه و هم این که به مراد دلت برسی!
از همه ی دوستای گلم ممنونم.
تا یه فرصت دیگه..............
در پناه حق
سلام.
اول از هر حرفی لازم میدونم از همه به خاطر لطفشون تشکر کنم. ضمنا تمام سعیمو می کنم تا بتونم حقایق رو بنویسم. اونجوری که باید و شاید!
بعد از اون به دوست عزیزم آقا مصطفی تولدش رو تبریک میگم. برای president evil آرزوی سلامت و شادکامی دارم و امیدوارم که همیشه شاد و امیدوار زندگی کنه و صد و بیستمین سالگرد تولدش رو در کنار خانوادش جشن بگیره!
***************************************************************
ماه محرم رسیده و دوباره شاهد زیبایی هایی هستیم که همه ساله شیعیان به یاد معلم بزرگ شهادت برپا می کنن!
خیلی از دوستای خوبم عضو دسته ها و هیئت ها هستن. اگه منم پسر بودم.........!!!
از همه ی اونایی که اهل نیایشن، اهل دلن، می خوام زمانی که دعا می کنن، اون وقتایی که دلشون میشکنه، ما رو هم از دعای خیرشون فراموش نکنن!
منم به امید خدا توی پست بعدی وبلاگ، به همین زودیا یه شعر در ارتباط با این ماه عزیز برای دوستان می نویسم .
شاد باشید و سربلند.
آقا امام حسین پشتیبان همه ی شما خوبان!

سلام.
بالاخره نتیجه ی آزمون دانشکده ی علمی کاربردی اومد. منم قبول شدم. تو شهر خودم شیراز!
البته دلم می خواست تهران قبول میشدم. اما اولویت اولم شیراز بود و از دعای مادر همون شد!
خیلیا زنگ زدن تبریک گفتن. بعضیا کلی ذوق کردن! اما خودم توقعم خیلی بالاتر ازاینه! بابا هم گفت: من زمانی خوشحال میشم که برا مهندسی دانشگاه سراسری قبول شده باشی!
نه اینکه خوشحال نشد! اما خوب بابا از من انتظار داره! یعنی می تونم براوردش کنم؟؟؟!
حالا نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه!
فقط شکر خدا! چون اگه به صلاحم نبود قبول شم مطمئنا قبول نمی شدم!
حالا.............!!!
تا حالا دلتنگ شدید؟
من این مدت یه جورایی حس دلتنگی رو دلم فشار میاره! دلتنگ چی یا کی والا خودمم نمی دونم . فقط گاهی حس می کنم دلم واسه یه سری اتفاقایی که قبلا افتاده تنگ شده! حس عجیبی نیست . بعضی وقتا با همین حس کلی خوش میگذرونم! اما گاهی دلم می گیره! حتما تجربه کردید!
امروز دفتر شعرمو باز کردم و برا خواهرم خوندم. البته یه چندتا از نوشته هامو! برگشته میگه... همچین عاشقانه می نویسی که هرکی ندونه میگه صد رحمت به لیلی!! 

همون لحظه عمو از تهران زنگ زده میگه... عاشق میشی.. پشیمون میشی... گل سرخ میدی.. پس می گیری... !!!!
خندم گرفته بود! آخه اینا نوشته هستن! وبلاگ هر چی عاشقانه تر باشه قشنگتره! نیست؟؟؟
تازه بعد بابا اومده بهم میگه.... آخه عزیزم میگم اینجوری ننویس! درست نیست!
منم خندیدم و گفتم... حالا!

اما خوب. دوست دارم شما بگید! چطور بنویسم بهتره؟؟؟؟ عاشقانه؟؟ یا .....!!!
حتما بگید! من نظر شما رو به هر حرفی مقدم می دونم!
راستی... بد شانسی که شاخ و دم نداره! بعد ۶ سال باز یه اردوی کشوری برام جور شد با بچه های شاعر سراسر گشور این دفعه برا اهواز.( ۶ سال پیش جاتون سبز رفتیم خمین که چقدر خوش گذشت و چه خاطره ها که برام باقی گذاشت!)
حالا من از خدام بود برم اما صبح حرکت بود از شیراز به اهواز. منم همین صبح امتحان داشتم و نتونستم برم!
چقدر حیف شد! این سفر رو ساده از دست دادم!
فردا هم امتحان سیستم عامل داریم. کاش حداقل اینو هم عالی بدم تمام شه بعد دلم نسوزه ....!
**************************************************************
این نوشته هم تقدیم به یگانه ی عزیزم که چند مدتی هست ازش خبری نیست . هم دلم براش شده یه ذره هم به دلشوره افتادم! یگانه جونم کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟
چقدر دل تنگم! دلتنگ سلام تو مهربان! دلتنگ نگاه تو بی غرور!
ترانه ی تبسم من بی تو صدای سکوت است!
زیبای مهربان! کجای این وسعت بی انتها، می شود لبخند صمیمانه ات را جستجو کرد؟؟؟
بازا! بازا که در نهایت قلبهامان جای داری.
ای بی ریا! بی حضور مهربان و گرمت، خورشید هم بی فروغ میگردد!
کاش لبخند بر لبانت شکوفا باشد. هر کجای این بی کران باشی.............
یا مولا
این بار سلامم به تو پایان فصلی غریب است! سلامی که وداعش والسلامی بیش نیست! بی غصه! بی بهانه و بی تردید!
ما را از آغاز، راه یکسان نبود! تو آن سوی تصور و من این سوی خیال! هر دو اسیر واهمه ای سرد!
چه مهربان بود پروردگار ما که پایان دردناکی را که در انتظارمان نشسته و خویش در خفای آینده پنهان کرده بود، از راهمان زدود!
ما هرگز در کنار هم خوشبختی را تجربه نمی کردیم!
اینک پرده ها از چهره ی تار آسمان برداشته شده و من چون پروانه ای ، دوباره با طلوع حقیقت متولد شدم!
برایم هیچ ابهامی نیست!
من و تو اسیر کودکانه های خویش بودیم و کودکانه، شایسته ی نام مقدس عشق نیست!
کودکانه ی من سادگی من بود! دل بستنم از سر عادت!
کودکانه ی تو دامی بود که ندانسته گستردی و خویش در آن اسیر شدی!
خواستم از نفرت بگویم! چه واژه ی سنگینی! در داستان ما نفرت نیز چون عشق جایگاهی نداشت!
نفرت زاییده ی عشق است!
ما را با عشق آشنایی نبود پس با نفرت نیز غریبه خواهیم ماند!
من عاشق نبودم چون عشق به سادگی از صفحه ی دل پاک نخواهد شد. اگر دل دادم و دور از کودکانه ها عشق ورزیدم دیگر دل نخواهم برید و جدایی با پایان زندگی من برابر خواهد شد! اما.......
اما امشب خاطرات تو را به همراه باد به دست آسمان سپردم و ساده از تو و خاطراتت دل بریدم!
تو نیز عاشق نبودی!
نیک بنگر و بی تامل تکذیب نکن! ..... لحظه ای درنگ.... و سپس خود اقرار خواهی کرد به کودکانه ای که هرگز عشق نبود!
من ساده و بی ریا بودم و تو ساده و بی ریا ! اما راهمان یکی نبود!
من شاخه گل سرخی را به تو هدیه کردم ! در قلبش گوشه ای از قلب من رخ می نمود!
شاخه گل سرخ به سرعت در دستان تو پژمرد و من از میان گلبرگهای مرده، قلب خویش زنده یافتم و باز ستاندم!
نگاه کن! شاخه گل زردی که در دستانت آهسته می پژمرد!! این را نیز من به تو هدیه کردم!
در قلب هر گلبرگ که می میرد و به خاک می افتد برای تو پیامی مکتوب است!
اولین گلبرگ فرو فتاد.......... بر قلب کوچش چه نوشته؟؟ می توانی بخوانی؟؟؟
نوشته : من نشانه ی تنفرم از ریا!
دومین گلبرگ........ : من نشانه ی نفرتم از آن همه فرو مایگی!
سومین گلبرگ.... : من نشانه ی نفرتم از دو رنگی!
..... گلبرگ ها یک به یک جان می سپارند! ........
نفرت از غرور! نفرت از دروغ! نفرت از دهان بینی! نفرت از ............
اما نفرت از تو هرگز! چون مثل تو به جوجه گنجشکی ماند که دانه از دهان دیگری می ستاند و بی قدرت جویدن، می بلعد! .... هنوز مانده تا این جوجه گنجشک به پرنده ی بالغی بدل شود و خویشتن دانه برچیند و دانه بر دهان دیگری بگذارد!
تا کنون دل سپرده نبودم و زین پس نیز نخواهم بود! تا زمانی که در آغوش زندگی، حقیقت عشق را لمس کنم!
تو هم پیله بشکاف و از حصاری که اسیرت کرده برون آ ! زیرا که اینچنین، تا ابد طعم حقیقی عشق را نخواهی چشید!
تو را گناهی نا بخشودنی نبود. پس خطای کودکانه ات را بخشیدم و نا دیده گرفتم! اما از خطای چون اویی نخواهم گذشت! او که به تو رسم ریا آموخت، رسم دو رنگی!
نیک می دانی او کیست! او که با دیدگان لبریز از تنفر خویش، سادگی، صفا و یکرنگی ما را دلیل بر افکار پریشان و تباه خود دید!
تفکری که تو را تحت الشعاع خویش گرفت.
اگر تو را کودکی نمی پنداشتم و چون او می دیدمت، از تو نیز به نزد خدای خویش شکایت می بردم!
اگر تو را با آغوش باز پذیرا شدیم از سر صفا و محبت بود! وگرنه در این خیل چون تو کم نیست، بل به از تو بسیار !
تو را همنشینی با چون خویشتنی شایسته تر! ما را با چون مایی!!
آنگونه خوشبخت خواهیم بود!
کینه ای به دل ندارم و چون خدا بگذرد من نیز گذشته ام!
راهمان از هم جداست. نگاهمان از هم جداست. عقاید و سلایقمان با هم بیگانه است! کاش رشته ی افکارمان نیز از خیال هم بگسلد!
ساده و بی دروغ می گویم... بوته ی محبت در باغچه ی کوچک دل من مرد! شکوفه ی مهر پوسید !
دیگر دوستت دارم را از زبان من نخواهی شنید! اگر شنیدی باور نکن!
احترام و ارزشت به جاست. اما جایی برای دوست داشتن باقی نمانده و خود خوب میدانی! من خویش را بیش از این مضحکه ی این بازی نخواهم کرد!
بازی به پایان رسید و پیروز میدان منم!
ساده باختی!
من تجربه اندوختم و ذره ای خسارت ندیدم! چون تفکر دیگران برایم بی بها بود! و هست! پس به هر چه می خواهی بیاندیش و بگذار آنچنان که دوست دارند تصور کنند. من هرگز اهمیتی نخواهم داد! .... اما در این میان خدایی نیز هست!....
من شادمان تر از همیشه، مغرور و سربلند، به آینده ای روشن می اندیشم!
رو به خورشید ایستاده ام و فردایی پر از نکویی را در مقابل خود نظاره می کنم.
تنها آرزوی من برای تو، آینده ای بی پشیمانی ست. آرزوی خوشبختی برای تو !
برای تو و او که نیک می شناسمش!
شادمان و سربلند باشی...
بدرود
نمی خواستم چیزی بنویسم. اما دلم نیومد.
مثل چشمام که هر قدر باهاش سخت گرفتم صبوری نکرد!
مثل قلبم که هر چی روش فشار آوردم تا یه کم قوی باشه نتونست!
همش تقصیر خودم بود . پس حالا تا همیشه پاش وا میسم!
آدما خیلی عجیبن اما دنیا عجیب تره! سرنوشت پیچیده تره.
وقتی یه جا عقیده ها فرق کنن و مردم نخوان حتی یه کم کوتاه بیان و به تفاهم فکر کنن، معلومه همه چی به هم میریزه. دل خیلیا میشکنه! آسمون بعضیا تیره میشه!
ولی من هیچ وقت از کسی کینه ای به دل نمی گیرم! این خصلتمه. واسه همین از دیگرون پیش هیچ کس حتی خدا شکایت نمی کنم.
خدا خودش می بینه و هر چی صلاح باشه پیش میاد.
میدونم نمی تونم تا آخر عمرم این حس دردناک رو از خودم دور کنم! حس گناه! گناهی که سر یه بازی که سرنوشتش معلوم بود مرتکب شدم! بچگی کردم و احمقی! حقمه از روش بخورم. اما دیگران چرا؟؟
یکی دلیلش رو بگه!.... سر اشتباهی که من کردم، چرا باید یکی دیگه چوب بخوره؟؟
تو دلم خیلی حرفاست که جاش اینجا نیست. حتی هیچ جای دیگه هم ........!
اگه حالا صورتم از گریه تره، فردا که لبخند رو لبام بشینه، بشم اون دختری که شاید خیلی پیش از این بودم، یه دختر شاد و شیطون!، ولی میدونم که چشم دلم دیگه هیچ وقت رنگ لبخند و شادی رو به خودش نمی بینه!
مثل تو! مثل تو که سر این بچگی من اونجور شکستی و از شکستنت دلم شکست!
مثل تو که دردت کمتر از من نیست! تو که خوب میدونم به خاطر من چه قدر تلاش کردی! جنگیدی و عقب نرفتی!
همین برام کافی که تا ابد تو ذهنم ازت یه اسطوره بسازه! یه قهرمان!
تصوری از یک قهرمان ، از نمونه ی پاک ترین فردی که توی تمام عمرم دیدم!
کاش منو ببخشی که در حقت این قدر کوتاهی کردم!
وقتی می تونستم جلوی خطر رو بگیرم، کوتاهی کردم!
اما چرا ؟
به خدا فقط به همون دلیلی که تو داشتی بود! 
نمی خواستم هرگز اجازه بدم نم به چشامون بشینه! اما تو اشک منو دیدی و من اشک تو رو!
حالا فقط باید صبور باشیم!
مگه نه که عاشقای واقعی همیشه با همن؟ من و تو هیچ وقت از هم جدا نمیشیم!
ما همیشه با همیم چون دلمون جدا نمیشه! چون ذهنمون از خیال هم خالی نمیشه!
توی قلب کوچیک من هیچ کسی هیچ وقت جاتو پر نمی کنه.
قلبمون به هم گره خورد! گرهی که هیچ جوری باز نمیشه! حتی اگه دیگران با برنده ترین اجسام برا جدا کردنش تلاش کنن!
تو پاکی و بی آلایش . واقعا بی غرور! بی ریا!
اما قسمت یه جایی به کام نمیشه دیگه!!
بابا همیشه فکر می کرد دخترش خیلی صبوره! من نباید این خیالو هم ازش بگیرم. پس اگه بابا میگه واسه سارا...... شاید واقعیت این نباشه! واقعا اونی که بابا گفت نیست!
بعد از وداع دیشب، بی اختیار تا صبح گریه کردم. نمی خواستم . چون اشک این جور مواقع ضعف آدما رو نشون میده. اما من واقعا ضعیف بودم! طاقت نداشتم!
دل من چقدر می تونه غصه ها رو تو خودش جا بده و بیرون نریزه؟؟؟ اونقدر گریه می کنم تا یه ذره آروم بگیرم!
ولی تو باید قوی باشی! مرد باشی! صبور باشی!
سارا همیشه گفته که براش سخت ترین و دردناک ترین لحظه زمانیه که اشک یه مرد رو رو گونه هاش شناور ببینه! و من بار ها اشک تو رو دیدم و دم نزدم! فقط توی دل خودم اشک ریختم!
از این به بعد به احترام عشقی که در پاکی و طهارتش هیچ شک و تردیدی نبوده و نیست، سرت رو بالا بگیر، محکم قدم بردار، شاد زندگی کن و واقعا زندگی کن! نذار دیگه هیچ احدی اشکاتو ببینه! هیچ احدی!! حتی مادر!
فقط می خوام قولی که دیشب بهم دادی تا آخر عمر یادت نره!
خوشبخت زندگی کن تا همیشه خوشبخت باشم!
راستی.... به مادر بگو سارا گفت با تمام احوال، دنیای دل کوچیک من اونقدر بزرگ هست که تا همیشه شما رو هم مثل مادر خودم توش جا بده! مثل مادر خودم!
همیشه با تو... در قلب خویش......در ذهن کودکانه و افکار درونی ام......
با تمام وجود.....با تمام احساس........خالی از تذویر و ریا..... تا بی نهایت دنیا عاشقانه، دوستت دارم
حق پناه و پشتیبانت باد!
مژده........مژده!
با با لنگ دراز برگشته!

همین حالا برید و بهش خوشامد بگید!!!
من همینجا برگشتنش رو تبریک میگم! بابا خوش اومدی! آمدی آری صفایی تازه دادی خانه را بوی یاس و عطر گل پر کرده این کاشانه را با شقایق ها بمان با شاپرک ها خو بگیر باز با شادی بساز آن کلبه ی ویرانه را شادمان، آزاد، خوش دل، سربلند ساختی با یک سلامت لحظه ای مستانه را همیشه پایدار باشید و پیروز دوستتون دارم!





دوستای خوبم... ممنونم از همه ی شما. به خاطر محبتای بی پایانتون.
حقیقت این روزا من سرم شلوغ شده!! کمتر وقت می کنم بنویسم!!
نوشته ای رو که الان می بینید، یکی از دوستای خوب برام خوند و خواست اگه شد تو وبلاگ بنویسمش. خوب متن جالبی بود منم نوشتم تا دوستای دیگه هم بخونن.
امیدوارم خوشتون بیاد.
ضمنا..............
خدمت تمام دوستان عرض کنم که...
آقا احسان گل که وبلاگ حرفه ای ها رو اداره می کنه ، تا حالا واسه وبلاگ من خیلی زحمت کشیده. اول بی نهایت ازش تشکر می کنم. بعد براش آرزوی موفقیت می کنم.
مطمئن باشید که اگر هر کدوم از شما به کمک احتیاج داشته باشید ، احسان جواب رد نمیده و حتما کمکتون می کنه!
شک نکنید و از وبلاگ زیبا و با صفای حرفه ای ها دیدن کنید!
.........................................................
باید یاد گرفت چگونه زیست...
چگونه بود ....
باید کسی رو دوست داشت تا دل همیشه زنده بمونه...
کاش درد بیزاری نبود تا دلها آروم بشن....
کاش صبر ایوب رو داشتیم تا احساس تنهایی نکنیم....
کاش ............
غذای مغز یاد عشق است و غذای دل خود عشق!
برای اینکه قلب زنده بمونه باید کسی به یادش باشه!
سلام.
ببخشید یه مدتی هست ننوشتم. آخه چندتا دلیل داره!
هم یه خورده حالم گرفتست! هم اگه به قالبای وبلاگا نگاه کنید می بینید که عکساشون لود نمیشه نه سایبان نه کلبه! و اینم حال منو گرفته!
یکی دیگه هم کنکور فردا و کلاسای جهاد دانشگاهی هست که حسابی وقتمو گرفته! ولی خوب.........
یه متنی نوشتم که ایشالا به زودی میذارم اینجا.
از همه ی دوستای خوبم که همراهیم کردن و نظر دادن صمیمانه تشکر می کنم. از همه هم معذرت می خوام. ولی خداییش من اومدم به اکثر بچه ها سر زدم.
حالا اول از همه التماس دعا دارم هم واسه کنکور فردا و هم برا تموم شدن مساله ای که یه مدته باعث شده نگران باشم!
بعدم این که می خوام مثل همیشه همراهیم کنید و تنهام نذارید.
ممنون و به امید دیدار به همین زودی ها!
سلام. تجسم خوشبختی:
قابل توجه دوستایی که براشون این ابهام بوجود اومد که با ساخته شدن یه کلبه ی کوچک، تکلیف این سایبان چی میشه!
قبل از هر چیزی بگم که در عین اینکه سایبان عشق رو ترک نمی کنم، برای رونق گرفتن کلبه ی عاشقان تلاش می کنم.
من هستم. هم اینجا و هم اونجا!
دلم می خواد هر دو رو خونه ی خودتون بدونید و منو هم دوست و خواهر خودتون، و با این تصور تنهام نذارید!
سایبان عشق همیشه چشم انتظار قدم های گرم و کلبه ی عاشقان به امید مهر و محبت شماست و من دلگرم حضور صمیمانه و نظرای دوستانه ی شما عزیزان هستم.
تو را می ستایم ای نیکوترین
در فراسوی نگاه مهربانت می زیم.
ای پری چهره ی پری زاد!
از چشمه ی قلب من عشق می جوشد!
عشقی سرخ!
عشقی که با آمدنت و در حضورت جان گرفت.
در پهنای پر وسعت ذهن و خیال با تو پرواز می کنم.
غنچه ی لبخند را از لبانت می چینم،
و شکوفه ی شوق در چشمانم می شکفد.
بی تو چون گلی پژمرده ام!
در سینه ی من قلب پاک تو می تپد!
نور چشمان من از خورشید نگاه توست.
و تبسم تو تجسم خوشبختی!!!
کاش تا ابد، مهربانی و صفای تو، سایبانی بر سر این کودک پر هیاهوی عاشق باشد!!
همیشگی دوستت دارم

























اول سلام.
بعدم خدمت تمام دوستای خوبم عرض کنم که........
هنوز این سایبان جون نگرفته من یه کلبه ساختم!!
دوست دارم ببینید و نظر بدید!
وبلاگ کلبه ی عاشقان. نو پاست و منم امید دارم که با حضور گرم و صمیمی شما رونق بگیره!
سلام
اگه بگم بدشانسی که درست نیست! آخه همش تقصیر خودم بود!!
الان اومدم که به همه ی دوستای خوبم بگم که چقدر ناراحتم از اینکه اینجوری بدقول شدم!!
شرمنده ی تمام دوستای خوبم که پیشم اومدن و من فعلا نمی تونم بهشون سر بزنم!!
همه ی عزیزایی که تنهام نمیذارن!
من زود برمیگردم. تا این کامپیوتر درب و داغون دوباره سلامتیشو به دست آورد!
الانم حقیقتش مزاحم مینا خانم گل شدم و کامپیوترشو یکی دو ساعت امانت گرفتم.
راستی.......
این قالب جدیدو خودمم تازه دیدم!
آخه دست کار یه دوسته! دستش درد نکنه! نا سپاسی نمی کنما!! اما بعدا با این دوست خوبم هماهنگ می کنم هم اشکالایی که داره بر طرف می کنیم هم شاید این قالبو هم عوض کردم!!!!
شما فقط دعا کنید مشکل کامپیوتر من حل شه بتونم بیام همه چیزو ردیف می کنم. البته با کمک دوستای خوب!!
خودمم بد رقم مریض شدم! سرمایی خوردم که باعث شده صدام در نمیاد! ولی مطمئنم خوئمم که حالا حالاها خوب نشم تا کامپیوتر درست بشه من یه یا علی میگم از اول شروع می کنم. پس منتظر باشید. به همین زودیا بر می گردم. با دست پر!!
از همتونم ممنونم. نگید سارا نمیاد دیگه نمیریم پیشش! اونوقت از تنهایی دق می کنم!!


الی جون، آقا واثق، فرید آقای گل، همه و همه.....
من سعی می کنم زود از خجالتتون در بیام .
فقط برام دعا کنید.
به امید دیدار هر چه سریعتر.
یا حق
قبل از هر حرفی واجب می دونم که حادثه ی دلخراش زلزله ی شهرستان بم که باعث شد خانواده های زیادی عزادار و بسیاری از کودکان بی گناه و معصوم بی سرپرست بشن، صدمات بسیار زیادی به استان کرمان و خصوصا شهر بم و روستاهای اطراف و صد البته به کل کشور وارد بشه و آثار تاریخی مثل ارگ بم را به ویرانه ای تبدیل کرده رو به تمام هموطنان بخصوص هموطنان داغدار کرمانی تسلیت بگم.
همینطور که همه ی شما دوستای خوب اطلاع دارید عده ی کثیری از هموطنانمون در شهرستان بم در زلزله ی صبح روز جمعه 5 دی ماه دچار خسارت های جبران ناپذیر جانی و مالی شدند.
کودکان زیادی یتیم شدند. پدران و مادران به سوگ جگرگوشه هاشون نشستند و ایران در اندوه این فاجعه سیاه پوش شد!
در این حادثه 70% از کل شهرستان بم با خاک یکسان، و 70% از 30% باقیمانده متحمل خسارت شد.
طبق آمار اعلام شده تا کنون این زلزله بیش از 30 هزار زخمی و 4000 کشته را به همراه داشته که این آمار هر لحظه رو به افزایش هست.
اغلب ارگانها برای کمک رسانی به هموطنان کرمانی بسیج شدند. اما مسلما هیچ کمکی به اندازه ی کمک های شما عزیزان و ملت شریف و نوع دوست ایران نمی تونه موثر باشه.
سازمان هلال احمر از تمامی افراد آموزش دیده برای کمک رسانی و همکاری با این ارگان دعوت کرد.
سازمان انتقال خون کشور نیز از تمامی عزیزان بالای 25 سال و افرادی که واکسن سرخک و سرخچه را تزریق نکردن، تقاضا کرد برای اهدا خون برای کمک رسانی به هموطنان استان کرمان اقدام کنند. تمامی پایگاه های انتقال خون سراسر کشور آماده ی استقبال از کمک های شما عزیزان هستند. نیاز به انواع گروه های خونی برای کمک به هموطنان صدمه دیده محسوس هست.
سازمان هلال احمر کشور با اعلام شماره حساب های بانکی:
11111 و 702070 بانک ملی شعبه ی مرکزی
آمادگی خود را برای دریافت کمک های نقدی شما عزیزان اعلام کرد.
پیرو همین مساله کمیته ی امداد امام خمینی نیز شماره حسابهای:
3333 و 333 بانک ملی شعبه ی پیام
را برای دریافت کمک های نقدی اعلام کرد.
پایگاه های هلال احمر و کمیته ی امداد آماده ی دریافت کمک های غیر نقدی اعم از پتو، چادر، انواع کنسرو ها و غذا های فاسد نشدنی، آب معدنی و... از هموطنان عزیز نوع دوست هستند.
مطمئنا شما مردم شریف ایران و همچنین هموطنان عزیز مقیم خارج از کشور کمک های خودتون رو از هموطنانتون دریغ نمی کنید و برای کمک رسانی هر چه سریع تر به عزیزان داغ داری که بی خانه و کاشانه در سرمای طاقت فرسای زمستان با اندوهی عظیم دست و پنجه نرم می کنن و به کمک های نقدی و غیر نقدی شما نیاز دارن اقدام می کنید.
امید اینکه خدای متعال روح تمامی عزیزان از دست رفته رو قرین رحمت کرده و به همه ی داغداران صبر و تحمل عنایت کنه .
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
سلام.
امشب قصد داشتم یه جای دیگه از شیراز رو معرفی کنم. اما می دونید...... این کتابی که به عنوان منبع دست منه یه کتاب کاملا ناقص و حوصله سر بره!
وقتی نوشته هاشو می خوندم نه تنها منو جذب و ارضا نمی کرد، بلکه یه جورایی از خوندن بقیه ی مطالبش زده می شدم!! اگفتم بهتره چیزی که خوشم نمیاد اینجا ننویسم!
حالا سر فرصت میرم دنبال یه کتاب خوب که هم کامل باشه و هم جذاب ، بعد دوباره می نویسم ، خیلی بهتر از قبل!! اینو قول میدم ! پس منتظر باشید!!!
یه پیشنهادم می کنم به دوستای خوبم.
این که اگر یه زمان خواستید کتاب بگیرید، خصوصا اگه کتاب حجیم و گرون قیمتی باشه، قبل از خریدن به یه طریقی بررسیش کنید! مثلا از کتابخونه یا یه آشنا امانت بگیرید و حداقل یه ورقیش بزنید تا مطمئن بشید که اون کتاب کامله و همونی هست که دنبالشید! وگرنه ممکنه پشیمون بشید که دیگه سودی نداره! یه هزینه به خاطرش پرداختید که قابل برگشت نیست!! تازه از هزینش که بگذریم... خود آدم چه حالی میشه از اینکه همچین کتابی رو گرفته
و به خودش کلی .... میگه!!
حالا خوبه این کتاب که دست منه امانته وگرنه از خریدش 100% پشیمون می شدم!!
راستی تا یادم نرفته................
دوست خوبم آقا محسن از وبلاگ دردهای تنهایی از همه ی عزیزان علاقه مند برای همکاری در وبلاگ عمومی هیاهوی پرشین دعوت کرده تا در این وبلاگ عضو بشن و مطالبشون رو بفرستن.
شما دوست خوب، در صورتی که همکاری با بقیه ی دوستان رو می پسندی، حتما عضو این گروه (گروه هیاهوی پرشین) شو تا با کمک هم یه وبلاگ عالی بسازیم!
متن اصلی اطلاعیه و توضیحات کامل تر رو می تونید اینجا ببینید.
سلام. فکر کنید!! ببینید حق با منه یا نه؟؟؟
بی مقدمه شروع می کنم.
تا حالا شده از کاری که آدمای دیگه میکنن طوری خجالت زده باشی که اشکت در بیاد؟؟؟
از هرچی آدمه زده بشی؟؟
بگی آخه این رسم انسانیته؟؟؟؟
من این حالو داشتم.
می پرسید چرا و کی؟؟ میگم!
عصر توی خونه با بابا تنها بودم. داشتیم با هم صحبت می کردیم. راجع به قدیم. زمان جوونیای بابا. اون موقع ها که من یا خواهرام هنوز نبودیم و قرارم نبود به اون زودیا به دنیا بیایم!
بابا تعریف می کرد:
وقتی مادرم فوت کرد ما هنوز کوچک بودیم. ولی زن عمو برامون مادری کرد!
وقتی تنها و غریب اومدیم، زن عمو زیر بالمونو گرفت.
زن عمو بود که اگه دیر می کردیم برامون نگران می شد. میومد دنبالمون می گفت بچه ها کجایید؟؟
خلاصه خونه ی عمو همیشه پر بود از مهمون . سفره ی گسترده، دلا پر از شادی و جمع خالی از شر و غرور بی خود!!
تا این که هر کدوم از پسرا بزرگ شدن و سر و سامون گرفتن.
بعدشم ما اومدیم. اما وقتی که دیگه عمو و زن عمو هر دوشون پیر شده بودن!!
عمو چند سال پیش درست روز تحویل سال عمرشو داد به شما! خدا رحمتش کنه. خیلی مهربون بود. چقدرم که دستاش برکت داشت!
وقتی مرد من یادمه، با رفتنش کمر زن عمو خم شد! بعدم گفت: چراغ خونم رفت، شما هم دیگه سراغم نمیاید!!!!
بچه هاش هیچ کدوم ایران نیستن! تنهای تنها! مریض و در مانده!
تلفونو بر داشتم زنگ زدم بهش. منو نشناخت!! معرفی که کردم یه دنیا خوشحال شد! بعدم گفت: قدیما رفت و آمد زیاد بود. همیشه دورم پر بود از مهمون!! اما حالا چون من نمی تونم راه برم و برم جایی، کسی سراغم نمیاد!
اشکم در اومد. به بابا گفتم بابا جای مادرتونه! چرا کم بهش سر میزنید؟؟
بابا خودشم گریش گرفت!
بعد من یه کم فکر کردم! دیدم خداییش آدما خیلی نا شکرن!
بچه ای که مادر و پدر خودشو میذاره خانه ی سالمندان....... انسانه؟؟؟
به خدا که نیست! حالا حد اقل زن عمو زیر سقف خونه ی خودش شبو روز میکنه!
ولی اونایی که با مادر و پدراتون بد می کنید، خودتونم پدر و مادر میشید!
یادتون نره، هر کی رسم انسانیت رو در مورد پدر و مادرش به جا آورد، بچه هاش کمتر بهش بد می کنن.
هر کی بد کرد به خدا بد می بینه!
بترسید از خشم خدا!
شرم کنید از روی مادر و پدری که با تمام بدیاتون بازم دعاتون می کنن و وقتی می پرسی آخه اینا چه خوبی به تو کردن، میگن آخرش بچه هامونن، جگر گوشه هامونن! راحتی اونا راحتی ماست!!
به خدا که شرم آوره. اگه یه نفر با دیدن این وضعیت، از شرم سرشو زمین بذاره و بلند نشه، تعجب آور نیست!
یادتون باشه که زمانه ثابت نمی مونه. شما هم همیشه جوون نمی مونید.
هر چه کشتی برداشت می کنی. بکوش و نیکی کن تا وقت نیاز کمکت کنن . بدی نکن تا زمونه در حقت جفا نکنه!
آه مادر و پدر آتشه . کاری نکن که زندگیت در خطر باشه!
دعای والدین برکته! کاش همیشه زندگیمون پر برکت باشه!
سلام.
قبل از هر چیز، اول از دوستایی که امشب منتظر اطلاعاتی از شیراز بودن معذرت خواهی میکنم و بهشون این مژده رو میدم که از شبای آینده میتونن مطلب مورد علاقشون رو همینجا بخونن.
امشب از شیراز نمینویسم چون دلم واسه عاشقانه نوشتن تنگ شده!!!
وقتی وبلاگ بعضی از دوستامو می خوندم واقعا دلم گرفت!
گفتم دخترواسه چی خودتو محدود کنی؟؟؟؟
***** هر چه میخواهد دل تنگت، بگو! *****
من روز اول وبلاگ نویسی رو شروع کردم با این هدف که بنویسم! از همه چیز و همه جور!!
چیزایی که برا همه مفید باشه یا حداقل یه عده ازش بهره بگیرن!
معرتی شهر و استانم به کسانی که اینجا رو نمی شناسن یا ازش اطلاع دقیقی ندارن. واسه اینکه اگه یه زمانی موقعیت سفر براشون جور شد و اومدن شیراز، بدونن که جاهای دیدنیش کجاست و برای انتخاب و تماشای مکان های مورد علاقشون با مشکلات کمتری روبرو باشن.
یا یه دلیلم به دست آوردن شه شهرت و محبوبیت هرچند کم بود. چون من از وقتی بچه بودم، شهرتی رو که با محبوبیت همراه باشه دوست داشتم. خیلی زیاد!!!
دلم می خواست هم مشهور باشم هم محبوب!
واسه همین دوست داشتم گوینده رادیو باشم. یا خبرنگار یا یه گزارشگر!
ولی بهترین راه رو همیشه نوشتن می دونستم. میگفتم شاید یه روز شعرایی که می نویسی یا نوشته هات، حداقل واسه یه مدت کوتاه هم که شده، تو رو به خواستت برسونن!
ولی هدف اصلی من از وبلاگ نویسی، عاشقانه نوشتن بود!!!
دلم می خواست تمام حرف دلم رو برای عزیزترین عزیزم اینجا بنویسم.
دلم می خواست این صفحه برام یه نامه رسون باشه که نهایت عشق و علاقه ی منو بهش برسونه.
دلم می خواست با نوشتن و نوشتن، از دلتنگی هام کم کنم. دلتنگی هایی که هر روز بیشتر و بیشتر میشه!
کسی درک نمی کنه تا زمانی که خودش تجربه کنه!
خیلی سخته درک درد این پرنده های زخمی
تا خودت نباشی عاشق، درد عشقو نمی فهمی!
شاید بعضیا بگن بچه! تو رو چه به این حرفا؟؟؟ به تو نیومده!!
ولی من اهمیت نمیدم.
دلم می خواد هر چی دوست دارم بنویسم و از کسی یا چیزی نترسم.
هرچند که آدرس این وبلاگ رو خیلی از دوستان و اقوام دارن ، یعنی نوشته هامو ممکنه کسایی بخونن که...................!!!
ولی از نظر من:
عشق رو هرگز نمیشه مخفی و یا انکار کرد!
پس هیچ هراسی به دلم راه نمیدم و دوباره مثل اوائل می نویسم!
عاشقانه ترین واژه ها رو!
عاشقانه ترین حرفها رو!
عاشقانه ترین عاشقانه های دلم رو اینجا می نویسم!
با اینکه می دونم با نوشتن دیگه از دلتنگیام کم نمیشه!
می دونم که بین ما، نوشتن چیز زیادی نیست!
نوشتن شاید جزئی هرین و حقیرترین باشه در مقابل احساس! در مقابل عشق!!
حتی اگر عاشقانه ترین کلمه ها باشه!
می دونم که احساس ما، برا هر دومون کاملا واضح و روشنه و نیازی به بیان کردن نداره!
ولی باز می نویسم!!
می نویسم که بخونه و بدونه که از همه ی دنیا برام باارزش تره!
می نویسم که بهش بگم، خوب میدونم دنیا در مقابل سرزمین دلش چقدر کوچک و حقیره!
می دونم که تمام ترانه های طبیعت در مقابل زمزمه ی عاشقانه ی قلبش به سکوت بدل میشن تا فقط بشنون !
وقتی تمام عالم از زمزمه ی عاشقانه ی قلب دریایی و چشمای آسمونیش سرمست میشن، اونوقت من.........!!؟؟
می دونم که اونم میشنوه صدای قلبی رو که توی سینه ی من فقط به امید بودنش می تپه!
می دونه که چه حسی دارم و به چی فکر میکنم!
فهمیدنش ساده ست واسه عاشقایی که همه ی خواسته هاشون یکیه!
فقط یه هدف دارن اونم یه وصال شاده که براشون قفل قفس رو میشکنه و تمام درای بسته رو باز می کنه تا بتونن مثل دوتا کبوتر رها توی آسمون پاک، کنار هم و با هم پرواز کنن!
یه وصال شیرین که زخم بالشون رو می بنده و مرهمی میشه به درد انتظار!!
امشب صادقانه مینویسم:
زنده ام به امید حضور صمیمی و گرمش!
نفس میکشم تا زمانی که نسیم، عطر سلامش رو برام هدیه میاره!
روشنم تا چراغ نگاه عاشقانه و پر محبتش به زندگی و وجودم نور میده!
هستم تا زمانی که هست!
تا زمانی که پروردگار آسمون و زمین، ما رو با رشته ای از عشق به هم پیوند میده و مسافت بینمون رو به فاصله ی بین پرتو هایی از نور بدل می کنه که رنگین کمانی زیبا رو رقم میزنن!
عشقی از جنس نور!
عشقی از جنس احساس ! عشقی از ذات بی کران الهی...!
هستم! عاشق و عاشق تر از همیشه!
می نویسم که زندگی، بی وجود پاکش برام هیچ معنا و مفهومی نداره!
I can’t live, if living is without you
سلام
(۱)
آسیا، اروپا، آمریکا، استرالیا، آفریقا یا هر جایی از این دنیای پهناور که هستید من براتون آرزوی شادی میکنم.
مهم این نیست که ایران زندگی می کنید یا آلمان یا هر جای دیگه!
مهم اینه که دلتون برای وطن و هموطناتون بتپه!
مهم اینه که تا همیشه یه ایرانی باشید و به ایرانی بودنتون افتخار کنید!
( البته اشتباه نشه! منظور من از ایران و ایرانی ،وطن و هموطن، حکومت و دولت ایران نیست. چون خودم خوب میدونم که این حکومت و این دولت هیچ اهمیتی به وطن نمیده و سرنوشت مردمش هم براش مهم نیست. پس ارزش عشق ورزیدن رو نداره!!!)
(۲)
اما راجع به اون ترانه............
اگه به معنیش دقت کرده باشید علت اشک درش واضح هست!
'Cause I know there is no other love like a mother's
Love for her child
..............
مادر!
مادر!
مادر!
من در مقابل این همه زحمت مادر همیشه شرمسارم. در حالی که هرگز از عهده ی جبرانش بر نمیام!
من از روی مادر خجلم. چون پاسخ نافرمانی هامو با محبت داده!
من در مقابل مادر کمترینم. حال اینکه مادر همیشه با من چون شاهزاده ها رفتار کرده!
Mamma you gave life to me.
Turned a baby into a lady.
Mamma you gave love to me.
Turned a young one into a woman.
من زندگی رو و عشق رو از مادر دارم.
من هر چه دارم از مادر دارم .
مادر که از جان خویش برام مایه گذاشت.
مادر که راحتی و آسایش خودش رو به پای راحتی و آسایش من ریخت.
مادر که برای به ثمر رسیدن این نو نهال (فرزندش) تلاشی کرد که کهنسالی زودرس را برایش به همراه آورد!
تنها به خاطر من!
چون شمعی سوخت تا نور راه من باشد!
و هرگز گلایه نکرد!!!!!
مادر تنها بشریست که هرگز بر سر فرزند خویش منتی نمیگذارد در حالی که تلاش او را هرگز نمی توان نفی کرد!
و من برای مادر چه کردم؟؟
من در مقابل مادر حقیرترینم.
درشتی کردم و خم به ابرو نیاورد!
نافرمانی کردم وگلایه نکرد!
عجول بودم و صبور بود!
زشتی هایم را پوشاند تا زیبا بمانم!
حقا که بهشت نیز برای او پاداشی ناچیز است!
مادر ........
مادر.........
مادر.........
هر وقت یادم میاد که من کیم و مادر کیست ......
من چه کردم و او چه میکند..........
و..........
از شدت شرم بی اختیار اشک از چشمانم جاری میشود.
اون ترانه برا من یادآور همه ی شایستگی های مادر و ناشایستگی هام در مقابل او بوده و هست!
تاجب نکنید از این که گفتم اشک از چشام جاری شد!!
(۳)
یه مژده بدم به اونایی که دوست داشتن از شیراز بیشتر بدونن.
من منبع خوبی پیدا کردم که البته حجمش خیلی زیاده و در باره ی استان فارس هست.
با استفاده از همین منبع، به زودی براتون از همه چیز و همه جای استان پهناور فارس می نویسم.
مطمئنم که بدتون نمیاد!!
پس منتظر باشید.
یادتون نره که نظرها، پیشنهادها، انتقادها و راهنمایی های شما باعث دلگرمی و قوت قلب منه و
امیدی هست برای ادامه!
پس دریغ نکنید.
یا علی مدد!
سلام
داشتم به این فکر می کردم که چقدر باور اینکه یکی از بین ما رفته، سخته!!
آخه سه شنبه، درست قبل از اینکه خونه رو به قصد زبانکده ترک کنم، تلفن زنگ زد و به من که تو خونه تنها بودم، خبر فوت یه آشنا رو داد!
من همیشه برام باورش سخت بوده. نمونش فوت بی بی که عید چند سال پیش اتفاق افتاد. درست فردای روزی که رفتیم دیدنش!!!
من هنوز نتونستم باور کنم که بی بی نیست!!
در هر حال، آدما به این سادگی درست همون زمانی که کسی انتظارش رو نداره، واسه همیشه میرن!
ما هم انسانیم و هر لحظه ممکنه که......!!!
پس فراموش نکنیم که خوبی هرقدر هم کم و بدی هرچقدر که ناچیز باشه، از دید خدا مخفی نمی مونه و روزی به خود ما بر می گرده!!
بیاید درستکار باشیم تا وقت رفتن، پشت سرمون بگن:
############### خدا رحمتش کنه! آدم خوبی بود! 
بگذریم.
قبل از هر حرفی من جواب سوال آقا فرید رو که در باره ی واکسن پرسیده بودن ، بدم:
از تاریخ 15 آبان به مدت 3 هفته در پایگاه های بهداشتی و درمانگاه های سراسر کشور، واکسن علیه بیماری سرخک و سرخچه به تمام افراد 5 تا 25 سال (یعنی در محدوده ی سنی 6 سال و 26 سال) به صورت رایگان تزریق میشه.
با این همه تبلیغات من تاجب کردم از بی خبر بودن شما!!
اما حالا اگر شما دوست عزیز که این نوشته رو می خونی، در محدوده ی سنی ذکر شده قرار داری، فقط به خاطر حفظ سلامتی خودت ، جهت تزریق واکسن اقدام کن!
با این که زیاد شد نوشته هام، دلم نمیاد از ترانه ای که بارها و بار ها گوش کردم و گاه همزمان با گوش کردن بهش اشکم سرازیر شد، نگم!
ترانه ای که توسط celine dion خونده شده . اگه بلد بودم حتما میذاشتم تا اونایی که می خوان دانلود کنن. پس اگه دوست دارید، یادم بدید!!!

متن ترانه واقعا قشنگه. البته از نظر من!
اگه دوست داشته باشید می تونید بخونیدش:
(Goodbye’s (The Saddest Word
Mamma you gave life to me.
Turned a baby into a lady.
And mamma all you had to offer,
Was a promise of a lifetime of love
Now I know there is no other love like a mother's
Love for her child
I know that love so complete someday must leave.
Must say goodbye
Goodbye’s the saddest word I'll ever hear
Goodbye’s the last time I will hold you near
Someday you'll say that word and I will cry
It'll break my heart to hear you say goodbye
Mamma you gave love to me.
Turned a young one into a woman.
And mamma all I ever needed,
Was a guarantee of you loving me
'Cause I know there is no other love like a mother's
Love for her child
And it hurts so that something so strong someday'll be gone
Must say goodbye
Goodbye’s the saddest word I'll ever hear
Goodbye’s the last time I will hold you near
Someday you'll say that word and I will cry
It'll break my heart to hear you say goodbye
But the love you give will always live.
You'll always be there every time I fall
You take my weakness and you make me strong
And I will always love you till forever comes
And when you need me
I'll be there for you always
I'll be there your whole life through
I'll be there through the lonely days
I'll be there this I promise you mamma
I'll be your beacon through the darkest night
I'll be the wings that guide your broken flight
I'll be your shelter through the raging storm
And I will love you till forever comes
Goodbye's the saddest word I'll ever hear
Goodbye's the last time I will hold you near
Someday you'll say that word and I will cry
It'll break my heart to hear you say goodbye
Till we meet again until then goodbye. 

سلام
نمی دونید چقدر دلم می خواست امشب صفحه رو پر کنم از نوشته های قشنگ و جالب. ولی اینقدر خسته ام که همینو هم به زور دارم می نویسم!!
صبح ، یعنی همین دوشنبه، با اینکه شب قبلش تا حدود ساعت 5 بیدار بودم، خیلی زود پاشدم و رفتم اداره پست.
دفترچه ی آزمون سراسری دانشگاه رو گرفتم. هنوز شلوغ نبود ولی باز با عین حال یه نیم ساعتی معطل شدم. (بیچاره اونایی که دیرتر اومدن و به شلوغی جمعییت هم برخوردن!!)
حدیث هم همرام بود. دوستمه!
پیشنهاد داد حالا که از خونه زدیم بیرون و با همیم، یه سر بریم مرکز بهداشت که ازمون دور نیست و واکسن بزنیم.
منم که دیدم ممکنه بعدا موقعییت جور نشه که برم، قبول کردم و رفتیم.
توی بهداری وقتی می خواستم واکسن بزنم، یه دختر کوچولو با مامانش اومدن تو اتاق!
دختره به من نگاه کرد و با لحن با نمکی که داشت پرسید: درد میگیره؟؟
گفتم : نه عزیزم! (واقعا درد نداشت! یعنی خیلی زود تمام شد که نفهمیدم چطور گذشت!!)
دختره گفت: راست بگو!!!
خندیدم و نگاهش کردم. پشتش همین سوال ها رو از حدیث هم پرسید!!
خیلی با نمک بود !!!
تازه بعد از ما، بازم صبر کرد تا واکسن زدن چند نفر دیگه رو هم ببینه و سوالاش رو تکرار کنه!!
درمانگاه هم شلوغ نبود.(این بار جای تاسف داره! آخه مگه یه واکسن زدن چقدر درد داره که می ترسید برید؟؟؟ واسه خودتون خوبه به خدا!!)
برگشتم خونه. خسته بودم. هرچند هوای سرد بیرون باعث شده بود خواب از سرم بپره!!
ظهر هم باید می رفتم کلاس ! (آخه من با بعضی مباحث دیفرانسیل یه کم مشکل داشتم از پارسال. خواستم حل شه که سر کنکور نشه مایه ی اعصاب خوردی و باز پشت کنکوری نمونم اگه خدا بخواد!!)
تا خونه ی معلمه رو پیدا کردم، دخلم اومد!! نه تاکسی اون ورا گیر میاد نه اتوبوس! فقط سه ربع ساعت پیاده دنبال خونه ی معلمه گشتم!
برگشتنه هم که دیگه نگووووووووووووو!
همه اینا یه طرف، سردرد شدیدی هم که اومده بود سراغم یه طرف! تازه باید امانتی دوستم رو هم براش می بردم در خونشون! عجله هم داشت .( کتاب درسی رو باید زود داد به صاحبش تا هم اون به کارش برسه هم تو از شرش خلاص شی!!!)
هیچ چی دیگه! ساعت 6 رسیدم خونه، از خستگی خوابم برد. تا ساعت 9 که نشستم پای فیلم کاراگاه و رکس که جدیدا دوباره پخش می شه!
حالا خیر سرم پشت کنکوریم و باید درس بخونم!!! می شینم تماشای T.V !!
با اجازتون فردا هم فاینال زبان دارم و درس هم نخوندم که اگه قبول نشم دق میکنم!!
از خدا تومان شهریه ای که باید بدم بگذریم، حوصله ی تکرار این همه درس رو ندارم!!
واقعا هم سخته. ولی دعا کنید پاس شم . نمی دونم اینا این سوالای سختو از کجا میارن ؟؟
میگن تافل تدریس می کنیم، ولی با اون ترمای SEC وr&r و ..... که خوندیم، فقط امتحانش فرق داره!!! درس دادنا که عوض نمیشه! همینه که بعد این همه زبان خوندن، (5،6 سال) ، از اطلاعاتم ناراضیم. البته ناگفته نمونه که خودمم یه کم کم کاری کردم این ترم آخری!!
این روزا همش امتحان و امتحان و امتحان!! حالا خوبه فارغ ااتحصیل شدم از مدرسه وگرنه الان بیچاره بودم!
کاش کنکورم زود تموم شه(البته نه با ناکامی!!) که خیالم دیگه از هر جهت راحت بشه!
حالا شما رو به خدا برام دعا کنید تا هم فردا (سه شنبه) امتحانو خوب بدم هم سر کنکور!!
راستی....
داشتم نوشته های آقا فرهاد رو می خوندم . دیدم دنیا چقدر عجیبه! با همه ی بزرگیش، خیلی کوچیکه! اینقدر که دیگه این ور دنیا با اون ورش یه جاست!! اینقدر که اتفاقاش هم همه شبیه همن!!
امیدوارم همه ی جوونا ، خصوصا آقا فرهاد و خانم؟؟ همیشه خوشبخت باشن!

سلام
امشب اینجا هوا بارونی هست! بالاخره یه بارون حسابی تو شیراز بارید!! خدا رو شکر!
داشتم به این فکر می کردم که امشب چی بنویسم!
آخه نه دلم می خواد طوری بنویسم که نه خدا رو خوش بیاد و نه بنده ی خدا رو!!! و نه دلم می خواد به این زودی تو کارم سستی کنم!
آخه نمی خوام فردا بگن دیدی بازم نخودچی هاش زود تموم شد!!
البته قصد ندارم حالا حالا ها اینجا رو بذارم به امون خدا و برم. تازه اول راهم و کلی امید دارم به پیشرفت!!!
خیلی فکر کردم. اینقدر که حوصلم سر رفت!!
نشستم یکی دو تا از وبلاگای جدیدو خوندم و البته خوشم اومد. اغلب از عشق بود و فرهنگ و خلاصه در باره ی مسائل رایج در ایران و افکار مردم و برخوردای تعصبی یا بدون تعصب افراد نصبت به اونا!
تا ساعت از 12 گذشت!!
گفتم بهتره شروع کنم . بسم الله رو که گفتی مسیر رو پیدا می کنی و خلاصه یه حرفی واسه گفتن میاد تو ذهنت!
می دونید.......
این روزا برام روزای پر از دلهره و نگرانی هستن!
شاید من بیخود نگرانم ولی همین نگرانی که البته پشت یه چهره ی مصمم مخفیش می کنم باعث شده هر کی منو می بینه میگه: سارا چرا این همه لاغر شدی؟؟؟؟؟
منم می خندم و می گم : به صرفم . بده آدم اندامش رو فرم باشه؟؟؟؟
یعنی بازم مخفیش می کنم. اما چیزی که هست اینه که پدر و مادر ، بچه هاشونو خوب می شناسن.
هیچ وقت چیزی از دیدشون مخفی نمی مونه !
بابا که از نگرانیای من به تنگ اومده ، با قیافه ی آروم و پر از محبتش مثل همیشه بهم امید میده و با حرفاش آرومم می کنه!
در واقع استرس و نگرانی من سر درس هست و کنکور و از این مسائل که خیلیا مثل من درگیرشن .
من چون دوست دارم اطرافم تا یه حدی شلوغ باشه..( یعنی به در و دیوار اتاق کلی تابلو و پوستر و از این چیزا نصب کردم که البته هیچ کدوم عکس شخص نیست، خصوصا عکس بازیگرا که واقعا بدم میاد.....) توی اتاقم همه جور نوشته ای پیدا میشه. از دعا و سوره هایی از قرآن گرفته تا شعر و نصیحت و جملات نغز وعکس مناظر و تک و توکی از تقدیر نامه هایی که از مسابقه های شعر و... برام به یادگار مونده و گلدونای گل و خلاصه همه چیز.....
بابا اشاره کرد به یکی از نوشته هایی که زدم به در کمد.. با این که خیلی ریز و تو هم تو هم نوشتمش بازم خوب توجه بابا رو جلب کرد....
بعد گفت همینو در نظر بگیر، توکل کن به خدا و البته تلاش کن تا موفق بشی و یادت نره که ..
از تو حرکت ، از خدا برکت.
بابا راست میگه. من تا یا علی نگم و تلاش نکنم نه با غصه خوردن به جایی میرسم نه با شور زدن!
باید امیدوار باشم و اراده کنم. از مشکلات نترسم و زندگی رو سخت نگیرم.
سخت ترین مسائل با اراده و تلاش حل میشن!
قبول دارید؟؟؟؟
شما هم یادتون باشه که همه چیز بسته به خودتونه. نباید بترسید!! با پشتکار میشه حتی یه دنیا رو عوض کرد!!
من که از اون نوشته ی روی کمد دلگرمی می گیرم . مطمئنم اگه باورش کنید هرگز امیدتون رو از دست نمیدید...........
پس باور کنید که................
در گردش گیتی ، رسد روزی ، به پایان هر غمی.......................

