سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس....خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس........یارب این دنیای پر احساس را جانی بده....سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده........در نگاه دوستان پر میشود منزل ز نور....مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور

مشخصات

سارا

سایبان عشق، پناهی برای نوشته‌های گاه گاه من، از هر چیز و هر کجا، هر زمان و هر مکان، گاه دل نوشته‌های ادبی و گاه درد دل‌های روزانه، دفتریست که از پنجم آذر ماه سال 82 باز شده و تا هستم و سدّی نیست گشوده خواهد بود.


 

پیوندهای مرتبط صفحه نخست عناوین مطالب گذشته
ایمیل مدیر وبلاگ گوگل پلاس
اینستاگرام
فیسبوک
توييتر

دسته بندی موضوعی عمومی
ادبی
شعر
عاشقانه
اجتماعی
سالگردها
خانوادگی
دانشگاه
کتاب
سفرنامه
شهر من شیراز
اساتید
فیلم
ورزشی
آموزش بافتنی
گل و گیاه

اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر

خوبم، تو باور کن!
پرنده ی قفس
یگانه آرزو
غم عشق
سال‌ها پیش از این...
پایان زمستان
آموزش بافت سوییشرت یا بلوز بچگانه با مدل خوشه گندم
وداعی تلخ...
مراقبت و نگهداری از گیاه هاورتسیا (Haworthia Succulent)
هراس زمستانی

بايگاني

آبان ٩٥ شهریور ٩٥ امرداد ٩٥ خرداد ٩٥ اسفند ٩٤ مهر ٩٤ امرداد ٩٤ خرداد ٩٤ اسفند ٩۳ بهمن ٩۳ آبان ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ تیر ٩٢ اردیبهشت ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ دی ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢

آمار وبلاگ



  rss 2.0  

طراح قالب سارا (سايبان عشق)

چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱

کنکور از دید یک مراقب

سلام

قصد داشتم توی پست تیرماه وبلاگم کتابهایی که قول داده بودم رو برای دانلود بذارم اما تجربه ی جالبی که از کنکور به دست آوردم باعث شد به ثبت خاطره هاش راغب بشم و قصد قبلی رو به آینده موکول کنم.

چند مدت پیش یکی از دوستانم اتفاقی گفت که برای کنکور کارشناسی سراسری امسال مثل سالهای قبل به عنوان مراقب حاضر میشه و همین نکته منو هم ترغیب کرد که همچین تجربه ای رو به دست بیارم. با کمک دوستم به مسئول حوزه ی دانشکده مهندسی شیراز معرفی و روزهای پنجشنبه، جمعه و شنبه ی گذشته به عنوان مراقب در جلسه ی کنکور حاضر شدم. تجربه های قبلیم همیشه به عنوان داوطلب بود و هرگز به ماجرا از دید یه مراقب یا مسئول نگاه نکرده بودم. البته بهش فکر کرده بودم اما تجربش چیز دیگه ای بود.

همه می گفتن خسته کننده هست. خسته کننده هم بود اما نکات جالبی داشت که بد نیست بنویسم:

با اینکه کنکور برای بچه های این دوران با زمان ما خیلی فرق کرده و ورود به دانشگاه خیلی ساده تر شده اما استرس هنوز یه بخش بزرگ از این آزمون هست که عده ی زیادی رو درگیر خودش می کنه. حین آزمون هر سه روز به همین علت مجبور شدیم برای چندتا از بچه ها اورژانس خبر کنیم. شاید من همیشه خیلی سر کنکور ریلکس بودم واسه همین شدت استرس بچه ها که باعث میشد حالشون به هم بخوره یا گریه کنن یا فشارشون بیوفته و... برام یه مقدار تعجب آور بود. در عین حال سعی کردم با لبخند و ملایمت و رفتاری که آرامش رو بهشون القا کنه از شدت نگرانیشون کم کنم.

نکته ی جالب توجه دیگه ای که طی این سه روز شاهدش بودم تفاوت رفتار و باورها در گروه های مختلف دانش آموزی بود. هرچند اصلا درست نیست که با مشاهده ی یه گروه از کل داوطلبها درباره‌ی همشون قضاوت کرد اما این مساله رو به صورت شهودی خودم دیدم.

روز پنجشنبه هشتم تیر 90، بچه های گروه ریاضی اولین گروه آزمون، از نظر پوشش و رفتار و ظاهر اعتقادی خیلی نرمال بودن و می‌شد گفت نه بچه های خیلی بازی هستن و نه خیلی بسته. بیشتر به امتحانشون فکر می کردن و سرشون به کار خودشون بود. تیپ مهندسان آینده!! رسمی و دوست داشتنی! یاد جوونیای خودم افتادم :P

بعدازظهر همون روز، آزمون گروه هنر شاهد حضور بچه هایی بود که در حد خیلی بیشتری به ظاهر و تیپشون اهمیت داده بودن و شیطنت از سر و روشون می بارید! جالبه وقت درخواست ذکر صلوات صدا از در و دیوار بلند میشد از بچه ها نمیشد!! تکاپوی بچه های هنر و شیطنت هاشون برام جذاب و دوست داشتنی بود.

صبح جمعه نهم تیر آزمون گروه تجربی بود که امسال ظاهرا برعکس گروه ریاضی آزمون سختی داشتن و به همین خاطر بعضی پاسخ نامه ها رو هنری پر کرده بودن! مثل طرح قالی!!! تعداد زیادی هم پاسخ نامه رو کم جواب گذاشتن و رفتن. بچه های این گروه از بچه های ریاضی بسته تر بودن. چه از نظر پوشش و چه ظاهر اعتقادی. در همین حال تعداد بیشتریشون حین امتحان درگیر استرس و حال خراب شدن! جالبه طی یکی دو ساعت فقط من بیشتر از 7 نفر رو تا دستشویی همراهی کردم (بقیه ی همکارا هم به همین ترتیب!!) و دو نفر هم توی سالن ما نیازمند حضور اورژانس شدن! یه عده از بچه ها هم طلب قرص آرامبخش و امثالهم می کردن که اصلا مجاز نبود. یکی دو مورد هم چایی خواستن که براشون آورده شد. (امان از امتحان سخت!!)

با خانمهایی که به عنوان مراقب در این سه روز با من توی یک سالن بودن و من خیلی خیلی دوستشون داشتم بابت همین مساله کلی خاطره سازی کردیم! یادم نمیره می گفتیم اشتباهی کنار لفظ مراقب روی کارتمون مسئولیت دستشویی بردن بچه ها ذکر نشده!!

عصر جمعه گروه آزمون زبان خارجی متشکل از هر سه گروه اصلی آزمون بود (گروه هنر هم همینطور بود اما نه تا این حد قابل تفکیک). خاطره ی این گروه برام خانم بارداری بود که تمام مدت آزمون رو با دقت تمام صرف حل تست ها کرد و بسیار مصمم و راضی جلسه رو ترک کرد. یه عروس خانمم سر امتحان داشتیم. گفت شب قبل مراسم عروسیش بوده و الان ذهنش از همه چی پر هست غیر از درس!!! خیلی از بچه های این گروه پاسخنامه های تقریبا خالی از پاسخ تحویل دادن!! حتی زحمت نوشتن مشخصاتشون رو هم نمی کشیدن مگر به زور!!! می تونم بگم گروه زبان سیاهی لشکر خیلی زیاد داشت.

اما شنبه صبح گروه علوم انسانی با تیپ و ظاهر بسته تر از گروه های قبلی که تا حد قابل ذکری ظاهر مذهبی تری داشتن در حوزه حاضر شدن. بچه های این گروه همراه خودشون قرآن و مفاتیح و کتب ادعیه آورده بودن و عده ی زیادیشون چادری بودن. وقت ذکر صلوات کاملا برعکس گروه هنر قدرت صداشون کل سالن رو پر کرد و صلوات رو کامل تا دعای فرج آقا ختم کردن! یکی از داوطلبای این گروه با سن کمی که داشت حاجی خانم بود که شب قبل از کنکور تازه از حج برگشته بود و امتحانش رو هم چنان با اعتماد به نفس پشت سر گذاشت که احتمال قبولیش رو با درنظر گرفتن ظاهر و رفتارش می تونم بالا حدس بزنم.

روز شنبه فضای دانشکده برای من و دوستای جدیدی که پیدا کرده بودم یه نوستالژی عمیق داشت. قرار شد بعد از این برای آزمون های بعدی که احتمالا یکیش سیم همین ماه هست هم باهاشون همکاری کنم و حتی اگر فرصتش پیش نیاد حداقل برای دیدنشون گاه گاهی سری به دانشکده بزنم.

همینجا برای تمام بچه هایی که برای کنکور تلاش کردن آرزوی موفقیت می‌کنم و به همه‌ی داوطلبای آینده پیشنهاد میدم برای گرفتن نتیجه‌ی بهتر، نگرانی ها و استرسشون رو کمتر کنن.

---

پ.ن.1:‌ داداشم و همسر و فرزندش برای تعطیلات تابستانی به ایران برگشتن، از این بابت خیلی خوشحالم. دلم نمیخواد تعطیلات زود تموم و دوری دوباره باعث دلتنگی بشه...

پ.ن.2: تیرماه، ماه تولد عزیزترین دوست دوران زندگیم "لیلا"‌ و شریک و همراه زندگیم "مجید" هست. تولد هردوشون رو پساپس و پیشاپیش تبریک میگم و از خدا می خوام برام سالم و شاد حفظشون کنه. همچنین برای لیلای عزیزم آرزو دارم که یکی دو ماه باقیمونده از دوران بارداریش رو به خیر پشت سر بذاره و فرزندش رو به سادگی و سلامت به دنیا بیاره.


همواره شادمان باشید

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠

دانلود فایل آموزشی نحوه ارائه‌ی مقاله به ژورنال‌های بین‌المللی با رتبه ISI

سلام.

هفته هایی که گذشت برام پر از تجربه های جدید و جالب بود. 6 تا همایش برگزار کردیم و کلی اطلاعات جدید به دست آوردیم. جالبه احساس می کنم هرچی بیشتر توی محیط های باز علمی حاضر باشم ذهنم فعال تر میشه! پیشنهاد می کنم اگر موقعیتش رو دارید تا جای ممکن در مکان هایی که خلاقیت و تفکرتون رو تحریک می کنن حاضر باشید. کمترین مزیتش اینه که به شما روحیه ی زندگی میده! منهای رشد و احساس توانمندی که بدون شک ازش لذت خواهید برد.

الان منظورم از این نوشته ثبت یه خاطره و ارائه ی یه فایل هم رده با پست قبلی وبلاگ هست به دوستانی که علاقه مند هستن به مقاله نویسی.

دیروز یعنی دقیقا دومین روز از آذر ماه 1390، آخرین همایش که بیشتر یک کارگاه آموزشی مقاله نویسی بود، با تلاش بدون وقفه ی دبیر انجمن صنایع "آقای زارع خلیلی" و به دبیری استاد گرامی "جناب آقای دکتر نکوئی" برگزار شد و به خیر و خوشی به پایان رسید. توی این همایش، ارائه ی چندتا مقاله در زمینه های مختلف مهندسی صنایع و مکانیک؛ توضیحات لازم درباره شیوه ی نوشتن مقاله و در آخر هم آموزش نحوه ی ارسال مقاله به ژورنال رو داشتیم. برنامه ریزی و اجرای برنامه دست خودم و آقای خلیلی بود و مورد آخر رو هم خودم برای حاضرین ارائه دادم، بعضی از دوستان مشتاق بودن که فایل پرزنتیشن آموزش ارسال مقاله رو داشته باشن. بر همین اساس این فایل آموزشی رو که مجددا به درخواست دبیر همایش "آقای دکتر نکوئی" و با همکاری و راهنمایی استاد عزیزم "آقای دکتر سرور" آماده کرده بودم در دسترستون قرار میدم و امیدوارم بتونید ازش بهترین بهره رو ببرید.

مجددا تکرار می کنم: انتشار و نسخه برداری از فایل ها و یا توضیحات با ذکر منبع  و نام نویسنده برای همه آزاد هست.

فایل مذکور رو می تونید از اینجا دانلود کنید.

آذر ماه طلایی و  شادی رو برای همه ی شما آرزو دارم.

سربلند باشید

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠

دانش‌نامه نشریه‌های بین المللی با رتبه ISI + معرفی کتاب و کتابخانه مجازی

سلام

یک ماه گذشته پر از اخبار تعجب آور بود! اما هیچ کدوم از خبرها برام به اندازه‌ی خود تحریمی دانشگاهیای ایران عجیب نبود!! موندم آخه کدوم آدم عاقلی می تونه تحریم حدود 2000 تا نشریه ی علمی رو مصلحت بدونه؟ مگر اینکه مخش تاب برداشته باشه یا اینکه اصلا ندونه انتشارات و مقاله و نشریه و حتی علم چیه! می خواد لقبش دکتر و پروفسور و استاد باشه می خواد نباشه!

من که تمایلی به چشم گفتن به این آقایان به اسم نخبه و در عمل پخمه در خودم نمی بینم و تا جایی که بتونم در کنار اساتید، همکاران و هم تیمی‌هام به فعالیت در پایگاه‌های علمی الزویر، اشپرینگر، تیلور اند فرانسیس و ... ادامه میدم و اگر در توانم باشه دوستانم رو هم به همین مسیر هدایت می کنم. بنابراین توی این پست اطلاعاتی رو در اختیار دوستان علاقه مند به مقاله نویسی و پژوهش علمی میگذارم تا شاید بتونن به واسطه‌ی این مختصر، کمی فعالیت های علمی و پژوهشی خودشون رو بدون توجه به سخنان بی محتوای بعضی‌ها گسترش بدن.

یه نکته‌ی مهم رو هم یادآوری می کنم: در مدت چند ماهه‌ی اخیر توی دانشگاه پیام نور برای اینکه ببینم آیا حمایتی از دانشجوهای پژوهشگر میشه یا نه حسابی دوندگی کردم. نتیجه اینکه نه برای مقاله‌ی ISI و نویسنده هاش چندان ارزشی قائل هستن و نه برا همایش و کنگره‌های داخلی و خارجی پشتیبانی می‌کنن. فقط به حرف وعده‌ی "شاید تخفیف شهریه شاملتون بشه" رو تحویل میدن که اونم برا یکی مثل من که ترم آخر و حسابش با دانشگاه صاف هست هیچ منفعتی نداره. پس اگر دانشجوی پیام نور هستید، برای زمینه‌های این چنینی زیاد به خودتون زحمت ندید! آخه بعد خدا مدت و کلی چک و چونه تازه لطف کردن برا من نامه دادن تهران حالا شاید مسئولای اونجا نظر مساعد به همکاری داشته باشن شاید نه! به نظرم ارزش دوندگی نداشت. شما خود دانید...

اما اطلاعات مختصری رو که گفتم؛ شامل صد و اندی کلمه و مفهومشون میشه که دونستنشون برای ارائه‌ی مقاله به ژورنال‌های بین‌المللی با رتبه ISI لازمه. این دانش نامه رو به درخواست استاد گرامی جناب آقای دکتر نکوئی با همکاری استاد عزیز و بزرگوارم جناب آقای دکتر سرور آماده کردم. امیدوارم برای شما هم مفید واقع بشه.

فایل PDF دانش‌نامه‌ی مذکور رو می تونید از اینجا دریافت کنید.

ضمنا انتشار و کپی برداری از مطلب و فایل هم با ذکر منبع و اسم نویسنده برای همه مجاز هست.

از این لینک هم می تونید به سادگی ژورنال‌های علمی انتشارات الزویر با زمینه های کاری متفاوت رو پیدا کنید. البته منهای Elsevier انتشاراتی های دیگه هم هستن که ژورنال های خوبی دارن. من اینو لینک کردم چون الکی تحریمش کردن!!! شما می تونید به انتشارات دیگه هم سر بزنید. استفاده از امکانات ارائه و داوری مقاله هم به سادگی رجیستر کردن توی وبسایت و آپلود کردن مقاله و دانلود کردن نتایج هست (مگر برای معدودی از ژورنال ها که هنوز ایمیلی یا پستی کار می کنن)! یه کم توی سایتشون بچرخید و قوانینشون رو مطالعه کنید خودتون کامل می فهمید چی به چی هست.

یه ایمیل هم امروز دریافت کردم از Dr. William F. Trench که کتاب آنالیز حقیقی (INTRODUCTION TO REAL ANALYSIS) خودشون رو به صورت رایگان برای علاقه مندان و دانشجویان روی وبسایتشون قرار دادن. از اونجایی که حس کردم ممکنه بچه های رشته ی ریاضی هم به اینجا سر بزنن گفتم این کتاب رو هم معرفی کنم. از اینجا می تونید مشخصات کتاب رو مطالعه و نسخه ی PDF کتاب رو دانلود کنید.

این کتابخانه مجازی هم کتابهای زبان اصلی بسیار خوبی داره. پیشنهاد می کنم از دستش ندید.

فعلا منهای مشغولیت های شخصی و علمی و خانوادگی، با بچه‌های انجمن مهندسی صنایع مشغول پنج تا همایش هستیم که از همین پنجشنبه شروع میشه. فکر کنم ترم آخری توی دانشگاه بیش فعالی گرفتم و الکی الکی شهره شدم!!! ولی خداییش حس خوبی داره فعالیت دانشجویی. امیدوارم لحظه‌های قشنگ دانشجو بودن رو از دست ندید و با تلاش مستمر علمی و فرهنگی شیرینترش کنید.

براتون بهترین آرزوها رو دارم

التماس دعا

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠

شهریور پر خاطره

سلام.

شهریور ماه امسال برام تا حدی ماه شلوغ و پر کار و بعضا پر دردسری بوده که باعث شد همون ماهی یه بار سلام وبلاگیم هم به تاخیر بیوفته.

قبل از آغاز شهریور هزار جور برنامه ریزی کرده بودم برای ترم جدید تحصیلی و فعالیت های مکمل علمی و... که همشون به هم ریخت! اینه که گاهی از برنامه ریزی برا آینده زیاد خوشم نمیاد. چون توی محیط زندگی ما ممکنه هزارجور تغییر رخ بده! درست مثل جلو افتادن یکباره ی یه برنامه و اجبار به سفر برای انجامش؛ در نهایت بعد از ترک دیار و روبرو شدن با مشکلات و محدودیت های سفر، و صرف هزینه، مواجهه با جابجایی دوباره ی برنامه‌ی مذکور و گرفتار شدن مضاعف توی شهر دود و دم «درسته منظورم تهران هست» که اخیرا دیگه یک هزارم قبل بهش علاقه ندارم، رخ دادن اتفاقات غیر منتظره‌ی ناشی از دیکتاتوری عمومی و البته در کنارش ضعف عملکرد شخصی ناشی از سردرگمی، که می‌تونه برنامه ها رو بیشتر از قبل دچار به هم ریختگی کنه و هزار مدل مشابه دیگه!

اما برا ثبت خاطره، تابستان امسال برام پر بود از اتفاقای خوب و بد؛ تجربه های با ارزش و شیرین یا حتی تلخ! یه جاهایی فشارای عصبی و نگرانی و اضطراب و یه وقتایی هم افتخار و غرور!

در طول مدت اقامتم در تهران بیشتر اوقاتم رو در دانشگاه خواجه نصیر سپری کردم. با اساتید و افراد تلاشگر زیادی روبرو و همکلام شدم که برام حس قشنگی داشت. نظاره ی تکاپوی دانشجو ـ استادی در اون شرایط دوست داشتنی بود.

از بدترین اتفاقایی که درست زمانی رخ داد که من تهران بودم، چپ کردن ماشین داداش و زن داداشم بود که کم مونده بود با شنیدنش در جا توی دانشگاه سکته کنم! شکر خدا خسارتش فقط مالی بود هرچند امیدوارم کسالت وارده به داداش و زن داداش گلم زود برطرف شه. (خداییش بعضی وقتا جدا از بحث خرافات که البته من در این زمینه اصلا مرتبط نمیدونمش باید از ته دل گفت کور شه چشم حسود و بعدش اسفند دود کرد و سعی در راستای به چشم بد نیومدن رو از دستور زندگی دور ندونست!) ولی حرف اولم به مسئولین هست که باید یه ذره هم درکنار اندیشه‌ی جیب مبارک به فکر جان مردم باشن! حداقل استانداردهای وسائل نقلیه و جاده ها رو این همه پشت گوش نندازن! به خدا خرجش فقط یه بخش کوچک از اختلاس‌های مداوم و میلیاردی رو می‌گیره!!!

در حال حاضر حس استقلال بیشتری نسبت به قبل دارم و با اینکه واقفم به احتمالات پیش رو، باز هم برای آینده برنامه های روشنی ریختم که امیدوارم بتونم به نحو احسن از پسشون بر بیام و به اهدافم برسم. سربرگ تمامشونم رفع مشکلای فعلی هست که با دانشگاه پیام نور دارم!!!!

زیاد قصد طولانی کردن نوشته‌هامو ندارم، فقط برا آخر کلام از خدا برا ساکنان تهران طلب صبر می‌کنم! موندم چطور توی اون دود و دم نفس می کشن! فکر می کردم شیراز خیلی آلوده شده اما هنوزم یه ثانیش قابل قیاس با تهران نیست! من که تا کارم توی تهران تمام شد مستقیم برگشتم شیراز و اصلا نذاشتم تاخیری در برگشتم ایجاد شه هرچند می دونم این مساله ممکنه باعث دلخوری عموجانم شده باشه اما امیدوارم شرایط منو درک کرده باشن و دلخوریها رو دور بریزن! اگر فرصت مجددی رخ داد تا دور از شرایط کاری بازم گذرم به تهران باز شه حتما جبران می کنم.

یادمون باشه بهترین راه اینه که برای رسیدن به اهدافمون ثابت قدم باشیم و اجازه ندیم محدودیت ها، حرف‌ها و خلاصه شرایط محیطی ما رو دلسرد کنن.

برای همه آرزوی موفقیت دارم

التماس دعا

  

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

همایش

 

بامدادان که می رسد،

خورشید که می آید،

شبنم که بر گلبرگ ها می نشیند،

ترانه های پرندگان سحرخیز که به گوش می رسد...

انگار دوباره همه به هم سلام می کنند...

خورشید با اولین نگاه خویش درود گرمش را به تمام زمین می فرستد و به آب و باد و خاک و هرآنچه هست دست دوستی می دهد!

شکوفه ها و گل های معطر عطر خوش خویش را به نشان محبت به سوی همه روانه می کنند و مشام زمینیان را می نوازند!

پرنده ها تک تک و یا گاه همه با هم سرود سلام را زمزمه می کنند.

تا سایه ها در کوتاه ترین اندازه ی خویش فرش زیر پای صاحبانشان گردند، دنیا کماکان وحدت را تصویر می کند!

باد گونه ی گیاهان و پرندگان را می نوازد و ابرها را به حرکت وا میدارد...

آب لب های تشنه را سیراب می کند، خاک را طراوت می دهد، گونه ی گل ها را از غبار می شوید! تبخیر می شود و آسمان را با حضور رنگین کمان عشق زیباتر می کند!

به هرچه بنگری قدرت پروردگاری را می بینی که دنیا را در ارتباط و پیوستگی با چنان نظمی آفرید که بشر را حیرت زده و ناتوان از انکار نمود!

و اکنون، انسان، اشرف مخلوقات، آنکه از خداست و توانمند، مخلوقی که خود در سطحی از قدرت الهی خویش می تواند خالق باشد، نظاره گر و  دانشجوی این مکتب است!

می آموزد که زندگی در سایه ی ارتباط جریان دارد.

می آموزد که در رکود مراودات، رشد نیز بی گمان اندک خواهد شد!

پس ای انسان! بنگر به دنیایی که در آن نفس می کشی و زیست گاه توست! بنگر و  در راستای نیل به پیشرفت و صعود به قله های ترقی از آنچه هست یاری بجوی.

به خاطر بسپار که ارتباط موثر قدرت خدایگون خالق بودن را  در تو رشد خواهد داد!

پس از انسان ها و طبیعت گریزان مباش تا به لطف خداوند و به اراده ی خویش، با همت و تلاش لایق اشرف بودن باشی!

---

پ.ن:

این متن رو برا همایش مشترک انجمن های علمی پژوهشی به مناسبت روز ارتباطات و روابط عمومی نوشته بودم که مجری همایش خانم بهرامی نژاد با یه سری دیگه از نوشته هام به عنوان متن اجرا ازشون استفاده کرد.

همایش جذابی بود. تندیسی که به عنوان نماینده ی انجمن علمی مهندسی صنایع گرفتم  یه خاطره از یه شب قشنگ رو توی ذهنم ابدی می کنه!

 از اینکه توی دقایقی که فرصت داشتم تا رو به روی اساتید و دانشجوهای دانشگاههای مختلف به عنوان تنها نماینده ی دانشگاهمون دانشگاه و انجمن علمی و اهدافمون رو معرفی کنم، قابل قبول بودم خوشحالم. سعی کردم این مورد رو به بهترین نحو انجام بدم و فکر می کنم موفق شدم!

خدایا شکر

همینجا لابه لای نوشته هام از خدا برای مرد اول این همایش که تمام زحماتش پشت صحنه بود اما من خستگی رو به وضوح در وجودش دیدم، آقای محمد حسینی، بهترین ها رو میخوام و امیدوارم در تمام مراحل زندگیش موفق و سربلند باشه!


 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩

خاطرات ماندگار

سلام.

دلم واسه نوشتن توی وبلاگم تنگ شده بود اما هر وقت می خواستم بنویسم نمی تونستم!

می تونم بدون شک بگم اینا عوارض مستقیم گوگل باز و توییتر هست. حالا خوبه خودمو زیاد درگیر فیسبوک نکردم!!

یک هفته هست که امتحانا تموم شدن و تا زمانی که ببینم برا ترم تابستون چی ارائه میدن، خیالم ار درس و دانشگاه راحته. توی این مدت بیشتر توی دنیای مجازی پرسه می زدم، بیشتر می نوشتم، بیشتر می خوندم.  

ترم گذشته ی دانشگاه برام پر از خاطره های قشنگ بود. هرچند بدون حضور لیلا و با درسهای سنگینی که داشتم کمی بهم سخت گذشت اما موارد دیگه ای بودن که برام جذابیت ایجاد می کردن. همیشه می گفتم خدا خودش می دونه چطور جلوی دلسرد شدنمو بگیره و بهم امید بده تا محکم تر قدم بردارم.

مثل همیشه برای ثبت خاطره هام که سالها بعد با خوندنشون ثانیه های قشنگ گذشته و افرادی که درش دخیل بودن رو به یاد بیارم چند مورد رو اینجا می نویسم.

ترم پیش درس معادلات دیفرانسیل رو با آقای روئین تن که به نظر من واقعا مرد شایسته ای هستن برداشتم. چون ترمهای قبلتر هم درسهای دیگه رو با همین استاد گذرونده بودم یه چهره ی شناخته شده محسوب می شدم. جالب ترین خاطره ی من از اون کلاس این بود که فهمیدم تولد من و استاد دقیقا توی یه روز هست!‌ اول خرداد!!

امیدوارم مدیر گروهمون دست از لجبازی برداره و کلاسهای آمار رو هم به جای خانم معلمای نچسب با آقای روئین تن ارائه بده!

مبانی برق هم درسی بود که بدجوری ازش می ترسیدم! اما تونستم با کمک خدا پشت سر بذارمش. این درسم استاد خوبی داشت. آقای انصاری که هم دست نمره ی خوبی داره و هم خوب درس میده. یادم نمیره چقدر از کتابی که به عنوان منبع درسی معرفی شده بدش میومد. با اینکه بچه ها زیاد دور و بر استاد می رفتن اما یه حسی بهم اجازه نمی داد بیشتر از سلام و خسته نباشید با استاد حرفی بزنم!!!

شاید یه جورایی همرنگ جماعت بودنو بلد نیستم! چون دقیقا در همون شرایط استادی رو دوست داشتم که بین هم کلاسی هام محبوب نبود! دکتر سرور اونقدر با اصول و برنامه ریزی کار می کرد که همه کلافه شده بودن اما من اونقدر به ذوق اومده بودم که کمترین میزان تفاوتش رو توی یه جمله ی لیلا قبل از امتحان می شد دید!

همیشه عادتمه کتابهامو بسیار تمیز و مرتب نگه می دارم. اما برای اولین بار کتاب تجزیه و تحلیلم با شش تا ماژیک با رنگای مختلف علامت گذاری شده بود. قسمت به قسمت رو خلاصه برداری و نکته به نکته رو با دقت تفکیک کرده بودم. همین شد که اول لیلا با تعجب به کتابم نگاه کرد بعد بهم گفت : کتابتو خوردی یا خوندی؟؟!!

هرچند با تمام این تفاسیر اصلا از عملکرد خودم راضی نبودم و بعد از فاینال از دست خودم خیلی عصبانی شدم و بغضم گرفت، اما قشنگ ترین و بهترین خاطره ی کل دوران تحصیلم توی پیام نور تا حالا مربوط به همین کلاس و استادشه!

بعد از تموم شدن امتحانات دیگه همه چیز توی خونه ی جدید مرتب و درست سر جاشون قرار گرفته. می تونم بگم تمام و کمال مستقر شدیم و به همه چیز عادت کردیم. من که یه سری موارد خصوصا مربوط به نظافت خونه رو خیلی دقیق تر از قبل انجام میدم. شکر خدا همه چیز رضایت بخشه.

سه شنبه ی گذشته عروسی مصطفی بود. دوست صمیمی مجید و البته من. عروسی توی شهرستان نی ریز برگزار شد.

من و مجید و صبا برای عکاسی رفتیم نی ریز. عکاسی از عروس و داماد خیلی لذت بخشه خصوصا که هزار مدل ژست میشه پیشنهاد داد. حدود صدتایی عکس شخصی عروس و داماد و دویست تایی هم عکسهای مجلس و باغ و آرایشگاه و غیره گرفتیم که میشه ازشون دوتا آلبوم خوب درست کرد. منتظرم ببینم آخر کار از عملکردمون تا چه حد راضی خواهم بود!

یه بار دیگه به مصطفی و عروس گلش که هم نام خودمه تبریک میگم و براشون آرزوی خوشبختی دارم.

 

شاید نوشته ی بعدیم به همین زودیا باشه!

پس تا اومن موقع، در پناه خدا قلب

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧

یک پنجشنبه ی خوب!

می روی شاید فراموشم شود افسانه ات

آتش چشمان تو،  وقتی شدم پروانه ات

می روی آهسته و پاسخ نمی گویی چرا

بی تو در تنهایی خود سر کند دردانه ات

آسمان چشمهایم بی تو بارانیست، آه

بی گمان باران نمی بارد به بام خانه ات

گفته بودی بی تو یادت از دلم پر می کشد

کی ز یادم می رود آن چهره ی مردانه ات؟

یاد آن ایام شیرین خوش که خندیدی و من

با تمام هوشیاری ها شدم دیوانه ات

من که در بود و نبود چشمهایت سوختم

آشنا بودم ولی خواندی مرا بیگانه ات

در خیال و آرزوهایش دلم می دید و بود

یک وجود خسته اما تکیه گاهش شانه ات

 

***

سلام.

امروز به نسبت روزهای گذشته حس بهتری داشتم. سر کلاسی هم که به جبران تعطیلات مکرر یکشنبه و سه شنبه ی تقویم تشکیل داده بودم واقعا حس خوبی داشتم. هرچند عصر پنجشنبه بود و فکر کنم بچه های کلاسم همشون خسته بودن! تازه بیشتر بچه ها نیومده بودن کلاس!

به هر حال پنجشنبه ی خوبی رو پشت سر گذاشتم.

صبح طبق نوشته ی سایت دانشگاه، ساعت 10باید انتخاب واحد می کردم اما گذاشتمش واسه فردا تا امروزمو درگیر دانشگاه مسخره و به درد نخور پیام نور نکرده باشم! اما بازم نشد! انتخاب واحد خودمو بی خیال شدم، اما تماس و درخواست دوستان باعث شد این خراب شده دست از سرم بر نداره! هرچی که هست، ازش بدم میاد! شده مثل زندان آلکاتراس که راه خروج نداشت!

اگر وضعیت نمره ها و امتحانات این ترم رو دیده بودید حتما خودتون می فهمیدید چرا میگم خراب شده ی مزحک!! به هر حال اگر دلتون می خواد شما هم یکی از زندانیای دانشگاه پیام نور باشید، در بازه!! بفرمایید تو!!!!

توی زمان آزادی که داشتم، با اینکه به خاطر مشکل کوچکی که برای چشمام پیش اومد و عینک و خستگی هام نتونستم طبق برنامه پیش برم و کارای عقب موندمو جبران کنم اما بازم بد نبود. حداقل چند قسمت دیگه از سریال lost رو تماشا کردم. البته بعد مجید که بخواد نگاه کنه دوباره تکه تکه همراهیش می کنم. (البته بسته به وضعیت و شرایط اون زمان!!) تکراریش هم جذابه!! خصوصا که از لهجه ها و نحوه ی حرف زدن و واژه هایی که هر کدوم از شخصیت های فیلم به کار می برن خیلی خوشم میاد.

دیروز واسه لپتاپ یه هارد جدید گرفتیم. فکرشو هم نمی کردم به نسبت هارد PC این همه گرون تر باشه! 75 هزار تومان برای یه هارد 160! البته فکر کنم هارد sata یه مقدار ارزون تر بود اما به لپتاپ ما نمی خورد!!!

یکی دو روز اخیر رو با صدای همایون شجریان سپری کردم. خصوصا وقت رانندگی! یه آرامش خاص بهم میده! هنوز آرامش بخش تر از موسیقی سنتی ایرانی پیدا نکردم هرچند خیلی از ایام رو با صدای Celine Dion ، Evanescence  ، مریام فارس، و خیلی از خواننده های خارجی سپری کردم اما هنوز صداهای ماندگار ایرانی مثل صدای شهرام ناظری، شجریان، بهرام حصیری، افتخاری و نمونه های مشابه با سازهای ایرانی خصوصا ترکیب سه تار و سنتور و تار و دف و تنبک و فلوت و سازهای مشابه برام جذابیت زیادی دارن.

راستی دیروز بالاخره اینجا یه نم بارون زد! دلمون یه ذره خوش شد هرچند می دونیم خشکسالی امسال فارس برامون پیام آور یه تابستان نه چندان خوشایند هست! بازم کم آبی و بی برقی و گرمای طاقت فرسا! خدا رحم کنه!!!

واسه اینکه حسرت دیدن برف سفید و براقی که بشه باهاش آدم برفی ساخت به دلمون نمونه و خیال نکنیم این چیزا فقط مال زمان بچگیمون بوده، این سری که مجیدم برگرده از سر کار، احتمالا یه برنامه میذاریم بریم اردکان فارس (یا همون سپیدان!!). واقعا دلم می خواد سردی و لذت آب شدن یه گوله برف درشت رو توی دستام حس کنم و مثل بچگی هام لبخند بزنم!

راستی تا یادم نرفته...

دیروز یه تماس تلفنی از طرف یه همدانشگاهی قدیمی داشتم! آقا هادی گل که چقدر با تماسش خوشحالم کرد. الان کم کم 4 سال از عقد کنانشون با خانم گلش میگذره و هنوز یادشه که بهم قول داده واسه عروسیشون دعوتم کنه!! از همین حالا واسه تابستون ازم قول گرفت که یه سفر با خانواده بریم سی سخت! اگر قسمت شد و عمری بود!

تازه خبر بابا شدن آقا حمید گل (یکی دیگه از همدانشگاهی های قدیمیم!) هم خیلی خوشحالم کرد. آخرین خبری که ازش داشتم به ایام سربازیش بر می گشت اما حالا نه تنها دامادیشو پشت سر گذاشته بلکه بابا هم شده!

یاد اون ایام قشنگ به خیر که یه جمع واقعا دوستانه و یه دانشگاه خوب داشتیم! هر بار اون خاطره ها یادم میاد لبخند می زنم و به جاش یه لعنت به این دانشگاه پیام نور خراب شده می فرستم!!

آقا هادی گفت بعد از کیش، سی سخت به عنوان زیباترین منطقه ی توریستی و طبیعی معرفی شده. درست و غلطش رو نمی دونم ولی از عکسهایی که دیدم شک ندارم واقعا طبیعت زیبایی داره! از دستش ندید و اگر تونستید اونطرفا هم برید. البته الان هوا شدیدا سرد و برفیه اما بهار و تابستانش واقعا برای مسافرت وسوسه کننده هست.

برای همه ی اونایی که مسافرن یا قصد سفر دارن آرزوی ایام خوشی رو دارم و امیدوارم از لحظاتتون لذت ببرید.

واسه افرادی هم که قصد دارن بیشتر درباره ی شیراز و اطراف بدونن علاوه بر مطالب قبلی که توی بایگانی نوشته های خودم هست، لینک وبلاگ شهر راز رو هم به پیوندهای وبلاگم اضافه کردم. ممنون از اهورای عزیز!

همیشه شاد و خوش باشید و ما رو از دعا فراموش نکنید

به زودی دوباره خواهم نوشت...

به امید دیدار

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧

شبنم نشسته بر دیدگانم از سر دلتنگیست! شاید هم شوق دیداری نو!

سلام.

راستش زیاد سر حال نیستم. دلم یه خورده گرفته! شاید دلایل زیادی بتونم براش بیارم اما...

امروز آخرین روز کلاس ترم جاری بود و من مطمئنم که بی نهایت دلم برای بچه های کلاسم تنگ میشه. نوجوان ها و جوان هایی که برای من بیشتر از شاگرد بودن و هستن و خواهند بود! دوستای خوبی که هرگز فراموششون نمی کنم.

یکی از محاسنی که کلاس های موسسه ای که من توش تدریس می کنم داره، مختلط بودن اون هست. البته این مساله از نظر من حسن هست و شاید از نظر خیلیای دیگه نباشه! اما حضور آقایون و خانمها در کنار هم توی یه کلاس، خصوصا کلاس زبان به نظر من خیلی کارآمدتر از کلاسای جداگانه هست.

به هر حال بعد از گذشت یک ترم و شاید بهتر باشه بگم دو ترم از این همراهی، بیشتر از حدی که تصور می کردم با شاگردام خو گرفته بودم. بهتره بگم دوستشون داشتم!

توی اون جمع احساس خستگی نمی کردم، بلکه خستگی هام یادم می رفت! فقط یاد نمی دادم بلکه یاد می گرفتم! این بزرگترین شانس من بود!

لحظه های خوبی رو پشت سر گذاشتم و یک قدم به جلو رفتم. قدمی که منو به تدریس علاقه مندتر کرد.

خاطره هایی از این کلاس به ذهنم مونده که دوست دارم بنویسمشون. مثلا جذابیتی که لهجه ی مهدی در ادای واژه ها برام داشت، شیطنت های مینا خصوصا سر جلسه ی امتحان، فارسی حرف زدنای لیلی و جریمه شدنش واسه خرید آبمیوه (یه سری دلم می خواست بهش بگم با مدل آرایش جدید و پیچیدن موهاش چقدر خوشکل شده!)، استاد گفتنای رضا که منو شرمنده می کرد (رضا نیمه های ترم جدید رفت و پیداش نشد. خیلی کار داشت انگار!)، خنده های با نمک علی خصوصا وقتی دیر میومد کلاس و می خواست بهانه بیاره، حسن با موبایلش که یه بند زنگ می خورد جوری که 3 سری موبایلشو ازش گرفتم و تا آخر کلاس بهش ندادم!، نرگس و فرشته که دوتا خواهرای همکلاسی بودن بدون اینکه شباهتی به هم داشته باشن، مهتاب که از وقتی آرایشش رو عوض کرد و عینک هم به چشمش زد یه جذبه ی خاص پیدا کرده بود، حمیده هم همیشه یادم می مونه خصوصا به خاطر گله ای که اولین روز ترم ازم کرد از بابت اینکه اسمشو به سرعت نور به خاطر نسپردم!!!، علی که پرستار بود و گاهی واژه های تخصصی به کار می برد با لباس خنکی که توی سرمای روز بازدید تنش کرده بود و می گفت عادت داره!، سعید که تقریبا کم سن ترین عضو کلاس بود و مثل آبجی صبای گلم متولد 70 بود. یه پسر سر به زیر و مودب و البته زرنگ که همیشه با صدای رسا به سوالام پاسخ می داد، محمدعلی هم از بچه های خوب کلاس بود که هر دو ترم برای بازدید ما رو قابل ندونست و نیومد اما من جاشو سبز نگه داشتم!، فهیمه و سمیه که از بچه های خوب ترم قبل از این بودن و ترم جاری من سعادت همراهی باهاشونو نداشتم اما امروز که فهیمه اومد و با بچه های من فاینال داد برام نوشته بود که تن صدا و لحن جذابی دارم! فهیمه خانم به من لطف داشتن. درست مثل همه ی بچه ها با نوشته های قشنگشون که من توی بایگانی دو ترم اخیر نگهشون می دارم تا همراه خاطره هام باقی بمونن.

این میون یه نفر رو اسم نبردم چون واسم یه مقدار متفاوت تر از بقیه بود. محمد! پرتلاش ترین عضو کلاس. فردی که در طول تمام دو ترم یعنی حدود 44 جلسه ی 2 ساعته، حتی یک ثانیه هم من و کلاس رو تنها نذاشت. بدون شک در جلب اعتماد من خیلی موفق عمل کرده بود و حضورش در کلاس بهم دلگرمی می داد. به عنوان یه برادر بزرگتر و عضوی از خانواده ای که توی آموزشگاه داشتیم و البته در کنارش یه دوست خوب، پررنگ تر و ماندگارتر از همه در ذهن من باقی می مونه. براش بهترین آرزوها رو دارم.

برای همه ی بچه ها بهترین آرزوها رو دارم و دلم برای همشون تنگ میشه.

درست مثل اولین ترم تدریسم توی آموزشگاه، وقتی که قرار بود با بچه های کلاسم خداحافظی کنم، یه بغض خاص داشتم، شاید از سر دلتنگی، شاید هم عدم اشتیاق به پاشیده شدن جمعمون از هم! خوشحالم که تونستم بهشون بگم که دوستشون دارم!

و درست مثل حالا که محمود، فریبا، زینب و بقه ی بچه های ترم اول کارم رو می بینم که به سرعت قدمهاشون رو به سمت پیشرفت بر می دارن و از این بابت خوشحال میشم، از ابراز محبتشون و لطفشون که با وجود فاصله ای که بعد از پایان ترم ایجاد شد اصلا کم نشد و البته از بابت صمیمیتی که هنوز هم وجود داره به وجد میام، می دونم که فردا هم با دیدن شاگردا یا بهتره بگم همکلاسی های امروزم لبخند خواهم زد و از سر شوق بهشون سلام خواهم داد.

با افراد جدیدی آشنا میشم که آینده شاید نسبت به اونها هم همین احساس رو داشته باشم.

به عنوان یه معلم، قبل از هر چیزی صمیمیت در عین جذبه و حفظ حرمت ها رو سرمشق خودم داشتم و دارم. چیزی که هر معلمی بهش پایبند بود محبوبیت خاصی در دل من پیدا می کرد.

یادمه یه سری یکی از همکارام گفت اصلا به بچه ها اعتماد نکنید! همه مثل همن و ...

حرفایی زد که من اصلا قبول ندارم! من با همه ی بچه های کلاسم دوستم و به دوستام علاقه مندم و بهشون اعتماد دارم. می دونم که این احساس یه حس یک طرفه نیست. امیدوارم ارتباطمون بعد از این هم پایدار بمونه.

از بابت کاستی هام از همشون عذر می خوام و امیدوارم که منو ببخشن و باور کنن که همیشه بهترینن، اگر بخوان!

راستی یادم رفت بگم، صبح توی مهد بچه های 4 ساله دست همو گرفته بودن و از ازدواج حرف می زدن! حسین می خواست با کیمیا عروسی کنه، الهام علی رو انتخاب کرده بود! خلاصه که خنده بازار بود اوضاع! دلم واسه بچگی های خودم تنگ شده...

ایام امتحانات نزدیکه. شاید نتونم سریع پاسخ دوستان رو بدم. اما به محض پیدا کردن فرصت حتما نوشته های قشنگتونو می خونم.

ساعت نزدیک 2 شب هست و من فردا صبح اول وقت باید برم دانشگاه!!!!

برام دعا کنید...

شاد و پیروز باشید.

ایام به کام.

 

 

  

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧

من! مثبت؟ منفی؟

این روزها بی دلیل دلم می گیرد...

می کوشم تا تلخی درونم را با شیرینی در جمع دوستان بودن بکاهم اما باز هم...

بهانه می گیرد دلم! بهانه های دور و دراز!

پشت خوب و بد گیر کرده ام! آنچه باید باشم و اینکه هستم!

سرم گیج می رود!

از درون سکوت می کنم اما فراموشم نمی شود!

شاید به ظاهر خنده دار بیاید اما رنجم می دهد این سکوت شلوغ!

گاهی از خودم نا امید می شوم! از زندگی هم!

می خندم به رسم عادت! اما هرکس نداند، دلم که می داند گرفته است! خنده اش نمی آید! به چهره لبخند دارم و به دل...

بی دلیل! بی بهانه!

بی شک همان حصار خوب و بد است که گرفتارم کرده! همان قطب مثبت و منفی! همان اندیشه ی ایده آل ها و فرا تصورات!

هراس از تلخی حقایق به دلم لرزه می افکند! کاش مدینه ی فاضله دست یافتنی بود...

باشد! تلخ هم که باشد، بدانم بهتر از ندانستن است! باید بشنوم، به هر تلخی که باشد! شاید تلخی دانستنش با شیرینی تصحیح خودخواسته جبران شود!

شاید به اشتباه هراس دارم! اما آرام نمی گیرم حتی با این خیال!

خانه به خانه می جویم...

می پرسم!

از هرکه بشود پرسید...

آهای دل ناصبور!

خودت چه فکر می کنی؟؟؟

***

سلام.

امروز اولین جلسه ی کلاسی این ترم دانشگاه رو در حالی پشت سر گذاشتیم که از شلوغی ثبت نام ورودی های جدید صدای استاد به زور شنیده می شد. اما همین که کلاس از جلسه ی اول (هرچند با تاخیر!) تشکیل شد دلیل خوبیه. یعنی میشه این مساله رو به فال نیک گرفت و به ترم جاری امیدوار شد. خصوصا که استادمون یه مرد جوان و پذیرفتنی بود. فقط اگر کمی در تدریس سرعت عمل به خرج بده حتما به عنوان یک استاد موفق در بین دانشجوها معرفی میشه. این سرعت لازمه ی تدریس توی دانشگاه پیام نور هست که برای سرفصل دو برابر به نسبت دانشگاه های دیگه حدودا یک ششم زمان لازمه رو به کلاس اختصاص میده!

نسبت به این ترم دانشگاه در کل حس خوبی دارم. امروز مثل بچه های کلاس اولی شوق داشتم برای رفتن به دانشگاه! واسه همین صبح اول وقت بلند شدم و با اشتیاق از خونه رفتم بیرون. البته وقتی برگشتم خونه خیلی احساس خستگی می کردم. اما این خستگی شاید به خاطر تصورت و ذهنیاتم بود وگرنه مسیر دانشگاه یا حتی خود کلاس اونقدرها هم خسته کننده نبود!

ذهنم خیلی گره گره شده. دارم به خودم فکر می کنم. به خصوصیاتم، به بایدها و شایدها! به مثبت و منفی!

حس می کنم باید روی خیلی از خصوصیاتم تجدید نظر کنم. یه سری خصلت های نو در خودم به وجود بیارم و در کل یه سری تغییرات اساسی در خودم بدم.

از اونجایی که هر نوع تغییری یه مقدار سختی می طلبه، به هم ریخته شدم! شاید توی خودم گم شدم! نمی دونم تا چه حد موفق میشم!

یه خورده زیادی حساس هستم. اگر می تونستم از حساسیت های باطنیم کم کنم، سختی پذیرش و تغییر خیلی از حقایق برام کم می شد!

نمی خوام دربارش زیاد بحث کنم، فقط همین که به قول جوونای امروزی، هنگ کردم! به همین خاطر هست که یه خورده عصبیم!

برام دعا کنید...

 

---

پ.ن:

مهرناز خانم گل، برات دعا می کنم که به اونچه که صلاحت هست برسی و شاد و خوشبخت باشی. خوشبخت و عاشق! همیشه از حضورت و خوندن نوشته هات شاد میشم. تو هم واسه من دعا کن!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

دل دیوانه!

گاهی آنقدر غمگین و دلتنگ می شوم که چشمانم بارانی می شود!

اشک که از رو نمی رود! می بارد و می بارد! اما چه فایده که انگار آرامشی در کار نیست!

حس غریبانه و تلخی که بر قلبم سنگینی می کند، می آزارد تمام وجودم را، اما راه گریزی نیست!

ذهنم راست می گوید! دیوانه ام انگار! خیال پرداز واژه های سنگین! همین احساس، همین سادگی، همین دلبستگی هاست که گاهی دلم را می شکند!

بارها به قلبم نهیب زدم که آهای! این همه حساس نباش! گاهی سخت بودن هم بد نیست! اما مگر به خرجش می رود این دل دیوانه!!!

باز احساساتی می شود! باز به لرزه می افتد! باز سرعت می گیرد و با شتاب می تپد!

دل دیوانه! با توام!! نمی شنوی مگر!؟ کمی آرامتر! نفسم برید!!!! به گرد پایت نمی رسم و به خاک می افتم! چنین شتاب نکن!

دل دیوانه!! با توام! درنگ کن!! خودت را با دستان خودت می شکنی! دیوانه ای دیگر! از دیوانگان جز این انتظاری نمی رود!

و من قربانی دیوانگی های توام!

می شکنم!

می سوزم!

می خشکم!

فرو می ریزم!

آه!

گریه امانم نمی دهد!

نه! نمی شود اینگونه! نمی شود!

دستانم سرد سرد شده. چشمانم بی نور! لبخندم کجا گریخته که بر لبان خشکیده ام سرور یخ زده! لکنت گرفته ام! افسوس!

فایده ندارد اینگونه زیستن! چه سود اگر ماهیت زندگی این باشد! تو پر حرارت و تمام دنیا سرد! تو سرد و تمام دنیا آتشین!

دلم گرفته!

نگو چرا!

بی امان می تپد که کاش می ایستاد!

کاش...

کاش...

کاش...

بی شکیبم! نفسی نمانده! باز هم تکرار! نمی خواهد درس بگیرد این دیوانه ی زنجیری!

به چوب و فلک هم عادت کرده انگار!

آهای! قلب حساس و رنجور من!!

یا درس بگیر و عاقل شو، یا سکوت کن و بایست! کافی است دیگر اینگونه تپش!

به بند می کشمت! به سویت سنگ می پرانم اگر در دیوانگی هایت شریکم کنی!

دل دیوانه...

خسته ام!

از خودم!

از تو!

بس است!

تو را به خدا بس است...

 

******

سلام.

راستش الان خیلی خوب نیستم! یه سری مسائل پیش اومد که تا حدی ذهنمو به هم ریخت و شاید اشتباهی که نباید رخ می داد رخ داد و هرچی تلاش کردم خودمو آروم کنم و بهش فکر نکنم نشد! شاید ظاهرش اونقدرا هم مهم نبود اما کلا آدم حساسی هستم، خصوصا در رابطه با اطرافیانم و افرادی که دوستشون دارم! و از این بابت خیلی به هم ریختم. نه مقصر بودم و نه بی تقصیر، اما مسلما راضی به پیش اومدنش نبودم!

دوست ندارم دربارش بحث کنم چون بیشتر از اینی که هست درب و داغونم می کنه!

نمی دونم، شاید حس کردم با آپدیت کردن وبلاگ یه کم آروم تر میشم! با به یاد آوردن خاطره های خوب!

این دو هفته که مجیدم شیراز بود به یاد موندنی ترین لحظه ها رو پشت سر گذاشتیم. دو هفته ی خاطره انگیز! حسابی گردش و گشت و گذار! شیطنت ها کردیم! البته از اونجایی که یه کوچولو کسالت داشتم نتونستم اونقدر که دلم می خواست آتیش ببارونم!!!! الانم از درمانگاه برگشتم! کج نشستم راستش!!!! 4 تا آمپول جانانه زدم که به نظر من با همه ی دردش از قرص و دارو مصرف کردن خیلی بهتر هست! 

کاش مجیدم بود! در حضورش هر دردی برام قابل تحمل میشه و همه ی لحظه ها شیرین میگذرن!

علاوه بر ایام هفته که حسابی توی شهر گردش کردیم، جمعه ی پیش با بچه ها رفتیم خارج از شهر. هرچقدر بگم خوش گذشت کم گفتم! روی هم آب پاشیدیم، شب تا صبح با هم کل کل کردیم! دم صبح هوا سرد شده بود تازه لیلا و راضیه رفتن بخوابن! چه با نمک بود وقتی برپا گفتن مجید شروع شد و یه لیوان آب ریخت روی ملحفه ی راضیه و راضیه که بیدار بود با جیغ از جاش بلند شد و دور خوابیدن رو خط کشید! برپا یعنی پاشید بریم بگردیم! و تازه اون موقع بود که شیطنت ها اوج گرفت! پسر خاله هام با مجید دست به یکی کردن و دست و پای امیر رو گرفتن و انداختنش توی آب! یه لحظه من ترسیدم راستش!!

راضیه هم که کلاه امید رو پر از آب کرده بود و همه رو خیس می کرد!

سحر که نصف شب ترقه منفجر کردنش گرفته بود!!! ایمان هم همش می گفت هیییسسس! مردم خوابن!!!

اندیشه و الهام مثل همیشه پشت پرده کار می کردن! دستور عملیات انداختن امیر توی آب از همون پشت پرده صادر شده بود!!!!

امیر از همه مظلوم تر واقع شده بود توی این سفر! ولی حضورش برای ما واقعا خوشایند بوده و هست! توی تمام گشت و گذارا! البته اگر بازم قابل بدونه!!!!

صبا هم که همیشه حسابی پایه هست واسه همه چیز اما راستش یادم نمیاد شیطنت خاصی توی این سفر کرده باشه! شاید من یادم نباشه!!!

خداییش خیلی خوش گذشت. الان که دارم می نویسم دلم تنگ شده!! شب توی چادر خوابیدنم عالمی داره!! اولین تجربه ای بود که به دست آوردم!

هفته ی قبل ترش با هم رفتیم قلات. اون هفته لیلا و راضیه و ایمان نبودن و چقدر که جاشون سبز بود. از کوه بالا رفتیم، آتش درست کردیم! بعد از ظهر که علی و خانمش و خواهر و برادرشم اومدن. عصر دم دمای افطار هوا ابری شده بود و گرد و غبار بود. حتی یه نم نمک بارون هم بارید!

آبشار، رودخونه ای که خیلی کم آب شده بود و مردمی که سر مسیر آب و آبیاری باغهاشون با هم دعوا می کردن! و از همه مهم تر معضل دستشویی!!!!!

خاطره های قشنگی تو ذهنم مونده که دلم می خواد با گردش های بعدی که نمی دونم با همون جمع دوست داشتنی شکل می گیره یا نه تکرار پذیر بشن! یعنی با بچه ها باز مثل جمعه ی گذشته دور هم جمع می شیم؟ چقدر دلم برای همشون تنگ شده! بیشتر از حد تصور! بذار دو هفته ی دیگه مجیدم برگرده! خدا کریمه!!!

مجید که کنارم باشه، توی خونه هم که بمونم ایام برام شیرین سپری میشن. 24 ام شهریور که گذشت، سالگرد جشن عروسیمون بود. به همین سرعت 4 سال گذشت! البته ما روز عقدمون که بهمن سال قبلش بوده رو همیشه معیار قرار میدیم! با این احتساب کم کم داریم به سال پنجم نزدیک می شیم! چقدر عمرمون زود میگذره! همین دیروز بود که...

من و مجید هم ممکنه گاهی مثل همه ی زن و شوهرا با هم یه بحث کوچک داشته باشیم اما تا حالا نشده حتی یک بار این بحثای جزئی بالا بگیرن و چیزی به معنای دعوا شکل بگیره. از این بابت خوشحالم. از اینکه یه انتخاب صحیح داشتم. بهترین همسر دنیا!

امروز که مجید رفت تا دو هفته ی دیگه سر کار باشه بدجوری دلم گرفته بود! دلم براش یه دنیا تنگ شد! به همین زودی!

بین نوشته هایی که برام آفلاین گذاشته بودن، یه نفر نوشته بود:

عشق واقعی مثل روح می مونه! خیلیا ازش حرف می زنن اما فقط یه عده ی محدود تونستن حقیقتش رو ببینن و تجربه کنن!

با تمام وجود احساس می کنم که حقیقت عشق بزرگترین هدیه ای بود که خدا به من داد! ازش ممنونم و به داشتن این هدیه ی بزرگ افتخار می کنم!

راستی یادم رفت بگم! ماه رمضون هم یه ماه دوست داشتنی هست. خصوصا که روز اول ماه رمضون زمانی که فصل بهار بود و اون تاریخ با یکم خرداد ماه یکی شده بود، من به دنیا اومدم!!! نمی دونم چرا یادم رفت به خودم بگم تولدت مبارک و به سرعت نصف رمضون گذشت!!

اما تا یادم نرفته، امروز تولد عزیزی بود که بهش تبریک گفتم. اما دوست دارم حالا که دارم اینجا از همه چیز می نویسم اینو هم بنویسم!

امیر داداشیم، تولد مبارک! ایشالا 120 سال زندگی با سعادت و سلامت داشته باشی. کاش سرحال بودی تا دور هم یه جشن کوچولو می گرفتیم! حیف که...

تولد شبنم، زن داداش گلم هم هست. به شبنم خانم عزیزم هم تبریک میگم!

شهریوری زیاد داریم! تولد همشون مبارک!

این مدت نتونستم به اندازه ی کافی به دوستان سر بزنم، قصد دارم در حد متعارف جبران کنم. چون انتخاب واحد که گذشت و به زودی کلاس ها هم شروع میشه. باید واسه این ترم برنامه ریزی کنم.

برام توی لحظه های خوبتون دعا کنید.

برای همه آرزوی شادی، سلامت و سعادت دارم.

ایام به کام

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧

محبوب و ماندگار!

سلام.

اونقدر خوابم میاد که اگر الان بخوابم به اندازه ی کل دیشب که به دلایل مختلف نخوابیدم خواب می مونم، اما به خاطر حس خوبی که دارم ترجیح میدم بنویسم و خاطره هامو زنده کنم!

امروز آخرین امتحان این ترم رو هم پشت سر گذاشتم. با اینکه بازم نتونستم انتظاری که از خودم داشتم مرتفع کنم و حسابی از دست خودم عصبانی شدم، اما خوشحالم.

از فردا دوباره باید برای تدریس برم آموزشگاه. هنوزم عقیده دارم تدریس قشنگترین و لذت بخش ترین کار دنیاست. خصوصا که بتونی قبل از معلم، یه دوست خوب برای همه ی شاگردات باشی. خیلی حس قشنگی به من دست میده وقتی بچه هایی که دو ترم پیش رو باهاشون گذروندم به عنوان دوستای خیلی خوبم باهام تماس میگیرن و همون اندازه که من دلتنگشون میشم، دلتنگم میشن.

شاید به خاطر همین حس خوبی که بهم دست میده، خودم در مقام یه شاگرد اغلب از بین اساتید بهترین ها رو به نحوی انتخاب می کنم که جزو صمیمی ترین ها و دوست داشتنی ترین ها قرار بگیرن (هرچند استثناهایی هم وجود داره) و بعد از این اتتخاب هرگز از ذهنم پاک نمیشن.

دلم برای خانم قره چه، دبیر فیزیک دبیرستانم تنگ شده که مدت هاست ساکن تهران هست و ظاهرا توی دانشگاه کار می کنه. با اینکه سالها گذشته اما هنوز همونقدر با هم دوستیم و همونقدر دلتنگ هم میشیم!

یادم نمیره به خاطر اینکه مبادا کسی فکر کنه صمیمیت بین ما باعث میشه توی نمره دادن به من پارتی بازی کنه، همیشه 25 صدم از نمره ی من کم می کرد و می گفت این نمره کسر دوستیمونه! و من باز با تمام سخت گیری هاش دوستش داشتم!

خیلی دلم می خواد دوباره آقای حمیدی، استاد کتابداری دوره ی کاردانیمو ببینم. اولین استادی که تونستم در حد یه برادر بدونمش! می دونم چیزایی که به من یاد داد تا زمانی که کامپیوتر و اینترنت وجود داره به من کمک می کنه!

چقدر یادآوریش جذابه برام، سر جلسه ی امتحانش، جواب تک تک سوالاتش رو بیشتر از چیزی که توی جزوه بود و کامل تر نوشتم و بالاترین نمره رو هم ازش گرفتم! فقط به خاطر اینکه برام یه استاد محبوب بود! حتی باعث شد به ادامه تحصیل در رشته ی کتابداری هم فکر کنم. هرچند فقط در حد یه فکر ساده باقی موند.

آقای نادری استاد حقوقمون توی همون دوران قشنگ، که از جانبازای شیمیایی جنگ بود و جذبه ی خیلی خاصی هم داشت یکی دیگه از اساتیدی بود که من واقعا دوستش داشتم. یادمه هم کلاسیهام هیچ کدوم دوستش نداشتن و حتی از درسش هم بدشون میومد. اما من هر زمانی که افتخار دیدار دوباره رو با ایشون داشته باشم، سر تعظیم جلوشون خم می کنم. چون تا همیشه و همیشه در خاطر من به عنوان یکی از بهترین ها ماندگارن. تشویق های آقای نادری به خاطر سرعت دریافت و علاقه ای که به درس حقوق داشتم منو به حدی مشتاق این رشته کرد که هنوزم حسرت رشته ی حقوق توی دلمه و حاضرم مهندسی صنایع رو به سادگی و با اشتیاق با حقوق عوض کنم! (امیدوارم آقای نادری سلامت و شاد باشن.)

آقای حسن لی، استاد زبان انگلیسیمون هم از جمله صمیمی ترین اساتیدی بود که داشتم. علاوه بر تدریس در دانشگاه، در مدرسه ی نابینایان هم تدریس می کرد. خارج از ساعت کلاسی خاطره های دوران جوانیشون رو برامون تعریف می کردن و ما درسها می گرفتیم. یه استاد قابل افتخار! حتما برای دیدنشون یه سر به مدرسه ی نابینایان خواهم زد.

اما توی این دانشگاه پیام نور که اصلا هم دوست داشتنی نیست، منهای یه استاد که قبلا ازش نوشتم، هیچ استاد دیگه ای نداشتم که بتونم بگم دوستش داشتم، توی ذهنم ماندگاره و یا دلتنگش میشم. واقعا دلم نمی خواد همین تک نفر رو که اتفاقا از بهترین ها هم هست، از دست بدم! هرچند نتونسته باشم عملکرد قابل قبولی رو در مقابلش داشته باشم. چون عدم اشتیاق ها باعث دلسردی بیشتر میشه و منو بیشتر به تغییر رشته و تلاش برای رسیدن به اشتیاقم که شاید همون رشته ی حقوق "حتی بدون استاد محبوب!!" باشه ترغیب می کنه. حتی اگر سالها از عمرم بیهوده رفته باشه!

هرچند خودم رو در سطح یه استاد یا حتی یه معلم نسبتا خوب از نظر وسعت بار علمی نمی دونم، اما دوست دارم یه مدرس صمیمی و محبوب و حتی قبل از اون، یه دوست خوب باشم. حتی برای مدت زمان کوتاهی که با بچه ها هستم، و نه برای همیشه! به خاطر اشتیاقی که علاقه داشتن به مدرس در دانش آموزان ایجاد می کنه و این اشتیاق به خودی خود باعث یادگیری بیشتر میشه. درست مثل تجربه ای که خودم در برابر اساتیدی که واقعا دوستشون داشتم به دست آوردم!

برای رسیدن به این هدف، از همه التماس دعا دارم.

نمی دونم چرا یه لحظه این سوال توی ذهنم مطرح شد که آیا منم به عنوان یه شاگرد توی ذهن اساتید خوبم به اندازه ی یه اپسیلون یا یه نقطه ی مبهم هم که شده ماندگار خواهم بود یا نه؟!

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦

چگونه بی تو زندگی کنم؟

سلام.

از بس دردسرهای دانشگاه دنباله دار شد طاقت دانشجوها سر اومد و درد دلشونو در اعتراض به دانشگاه توی روزنامه ی تحلیل روز تاریخ دهم مهر چاپ کردند.

سعی کردم از متن چاپ شده عکس بگیرم اما نشد! به هر حال امیدوارم جواب بده.

ما خودمون به زودی یه سر میریم منطقه پنج با خود مسئولین صحبت کنیم . شاید یه کم با دانشجوها راه بیان. هر وقت رفتیم، نتیجه رو اینجا می نویسم!

دوست دارم واسه این پست از نوشته هام یکی از شعرهای جدیدم رو بذارم. (نظرات سازنده ی شما همیشه مورد استقبال خواهد بود و منو هم خوشحال خواهد کرد.) در کنارش هم متن یکی از ترانه های Evanescence که از خواننده های مورد علاقه ی منه و مدتهاست که به ترانه هاش گوش میدم رو می نویسم. امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

تو قدرت نفس کشیدنی، چگونه بی تو زندگی کنم؟

تو حس عاشقانه ی منی، چگونه بی تو زندگی کنم؟

تو آتشی و آب و اشتیاق، منم نشان سردی و عطش

طلوع صبح پاک و روشنی، چگونه بی تو زندگی کنم؟

غریبه ام غمین و بی قرار، قرار قلب و قدرت دلی

توانی و اراده ی تنی، چگونه بی تو زندگی کنم؟

ز تیغ بی غلاف روزگار، چه زخمها که بر دلم نشست

تو مرحمی به زخم این زنی، چگونه بی تو زندگی کنم؟

بهانه ها برای کوچ هست، برای رفتن و فنا شدن

دلیل ناب زنده ماندنی، چگونه بی تو زندگی کنم؟

میان تک تک زمینیان، یکی چونان تو را نیافتم

تو روشنای کوی و برزنی، چگونه بی تو زندگی کنم؟

***

Before The Dawn

Meet me after dark again and I'll hold you

 I am nothing more than to see you there

And maybe tonight, we'll fly so far away

We'll be lost before the dawn

If only night can hold you where I can see you, my love

Then let me never ever wake again

And maybe tonight, we'll fly so far away

We'll be lost before the dawn

Somehow I know that we can't wake again from this dream

It's not real, but it's ours

Maybe tonight, we'll fly so far away

We'll be lost before the dawn

 

همیشه شاد و پاینده باشید

به امید دیدارلبخند

--- 

پ.ن: شکر خدا کارای مجید کم کم داره رو به راه میشه. دست امید (برادر شوهر گلم) درد نکنه.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٢

عجب روزی !!!!

سلام
نمی دونید چقدر دلم می خواست امشب صفحه رو پر کنم از نوشته های قشنگ و جالب. ولی اینقدر خسته ام که همینو هم به زور دارم می نویسم!!
صبح ، یعنی همین دوشنبه، با اینکه شب قبلش تا حدود ساعت 5 بیدار بودم، خیلی زود پاشدم و رفتم اداره پست.
دفترچه ی آزمون سراسری دانشگاه رو گرفتم. هنوز شلوغ نبود ولی باز با عین حال یه نیم ساعتی معطل شدم. (بیچاره اونایی که دیرتر اومدن و به شلوغی جمعییت هم برخوردن!!)
حدیث هم همرام بود. دوستمه!
پیشنهاد داد حالا که از خونه زدیم بیرون و با همیم، یه سر بریم مرکز بهداشت که ازمون دور نیست و واکسن بزنیم.
منم که دیدم ممکنه بعدا موقعییت جور نشه که برم، قبول کردم و رفتیم.
توی بهداری وقتی می خواستم واکسن بزنم، یه دختر کوچولو با مامانش اومدن تو اتاق!
دختره به من نگاه کرد و با لحن با نمکی که داشت پرسید: درد میگیره؟؟
گفتم : نه عزیزم! (واقعا درد نداشت! یعنی خیلی زود تمام شد که نفهمیدم چطور گذشت!!)
دختره گفت: راست بگو!!!
خندیدم و نگاهش کردم. پشتش همین سوال ها رو از حدیث هم پرسید!!
خیلی با نمک بود !!!
تازه بعد از ما، بازم صبر کرد تا واکسن زدن چند نفر دیگه رو هم ببینه و سوالاش رو تکرار کنه!!
درمانگاه هم شلوغ نبود.(این بار جای تاسف داره! آخه مگه یه واکسن زدن چقدر درد داره که می ترسید برید؟؟؟ واسه خودتون خوبه به خدا!!)

برگشتم خونه. خسته بودم. هرچند هوای سرد بیرون باعث شده بود خواب از سرم بپره!!
ظهر هم باید می رفتم کلاس ! (آخه من با بعضی مباحث دیفرانسیل یه کم مشکل داشتم از پارسال. خواستم حل شه که سر کنکور نشه مایه ی اعصاب خوردی و باز پشت کنکوری نمونم اگه خدا بخواد!!)
تا خونه ی معلمه رو پیدا کردم، دخلم اومد!! نه تاکسی اون ورا گیر میاد نه اتوبوس! فقط سه ربع ساعت پیاده دنبال خونه ی معلمه گشتم!
برگشتنه هم که دیگه نگووووووووووووو!
همه اینا یه طرف، سردرد شدیدی هم که اومده بود سراغم یه طرف! تازه باید امانتی دوستم رو هم براش می بردم در خونشون! عجله هم داشت .( کتاب درسی رو باید زود داد به صاحبش تا هم اون به کارش برسه هم تو از شرش خلاص شی!!!)
هیچ چی دیگه! ساعت 6 رسیدم خونه، از خستگی خوابم برد. تا ساعت 9 که نشستم پای فیلم کاراگاه و رکس که جدیدا دوباره پخش می شه!
حالا خیر سرم پشت کنکوریم و باید درس بخونم!!! می شینم تماشای T.V !!
با اجازتون فردا هم فاینال زبان دارم و درس هم نخوندم که اگه قبول نشم دق میکنم!!
از خدا تومان شهریه ای که باید بدم بگذریم، حوصله ی تکرار این همه درس رو ندارم!!
واقعا هم سخته. ولی دعا کنید پاس شم . نمی دونم اینا این سوالای سختو از کجا میارن ؟؟
میگن تافل تدریس می کنیم، ولی با اون ترمای SEC وr&r و ..... که خوندیم، فقط امتحانش فرق داره!!! درس دادنا که عوض نمیشه! همینه که بعد این همه زبان خوندن، (5،6 سال) ، از اطلاعاتم ناراضیم. البته ناگفته نمونه که خودمم یه کم کم کاری کردم این ترم آخری!!
این روزا همش امتحان و امتحان و امتحان!! حالا خوبه فارغ ااتحصیل شدم از مدرسه وگرنه الان بیچاره بودم!
کاش کنکورم زود تموم شه(البته نه با ناکامی!!) که خیالم دیگه از هر جهت راحت بشه!
حالا شما رو به خدا برام دعا کنید تا هم فردا (سه شنبه) امتحانو خوب بدم هم سر کنکور!!
راستی....
داشتم نوشته های آقا فرهاد رو می خوندم . دیدم دنیا چقدر عجیبه! با همه ی بزرگیش، خیلی کوچیکه! اینقدر که دیگه این ور دنیا با اون ورش یه جاست!! اینقدر که اتفاقاش هم همه شبیه همن!!
امیدوارم همه ی جوونا ، خصوصا آقا فرهاد و خانم؟؟ همیشه خوشبخت باشن!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()