سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس....خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس........یارب این دنیای پر احساس را جانی بده....سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده........در نگاه دوستان پر میشود منزل ز نور....مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور

مشخصات

سارا

سایبان عشق، پناهی برای نوشته‌های گاه گاه من، از هر چیز و هر کجا، هر زمان و هر مکان، گاه دل نوشته‌های ادبی و گاه درد دل‌های روزانه، دفتریست که از پنجم آذر ماه سال 82 باز شده و تا هستم و سدّی نیست گشوده خواهد بود.


 

پیوندهای مرتبط صفحه نخست عناوین مطالب گذشته
ایمیل مدیر وبلاگ گوگل پلاس
اینستاگرام
فیسبوک
توييتر

دسته بندی موضوعی عمومی
ادبی
شعر
عاشقانه
اجتماعی
سالگردها
خانوادگی
دانشگاه
کتاب
سفرنامه
شهر من شیراز
اساتید
فیلم
ورزشی
آموزش بافتنی
گل و گیاه

اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر

خوبم، تو باور کن!
پرنده ی قفس
یگانه آرزو
غم عشق
سال‌ها پیش از این...
پایان زمستان
آموزش بافت سوییشرت یا بلوز بچگانه با مدل خوشه گندم
وداعی تلخ...
مراقبت و نگهداری از گیاه هاورتسیا (Haworthia Succulent)
هراس زمستانی

بايگاني

آبان ٩٥ شهریور ٩٥ امرداد ٩٥ خرداد ٩٥ اسفند ٩٤ مهر ٩٤ امرداد ٩٤ خرداد ٩٤ اسفند ٩۳ بهمن ٩۳ آبان ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ تیر ٩٢ اردیبهشت ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ دی ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢

آمار وبلاگ



  rss 2.0  

طراح قالب سارا (سايبان عشق)

سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٥

خوبم، تو باور کن!

در خاطرت گم گشته ای دورم
در خاطرم یک نقش جاویدی
یک شعر با آهنگ آرامی
من خواندمت اما تو نشنیدی
شاید تو دلتنگم نخواهی شد
شاید غریبی با سرود من
اما تو در پهنای چشمانم
نوری ز سوی ماه و خورشیدی
 در یاد من هستی اگر حتی
از قاب چشمان تو افتادم
یا خاطراتم کهنه قابی شد
کز دیدن آن چشم پوشیدی
یک بار دیگر یک سلام از من
شاید جوابی گیرد از سویت
شاید سکوتی، پاسخی، حرفی
شاید فقط یک لحظه خندیدی
کافیست گر در خاطرت یک دم
یاد رفیقی کهنه پیدا شد
شاید شبی در خواب یا رویا
یک لحظه تصویر مرا دیدی
گاهی برایت شعر میگویم
سازی بزن، آهنگ شعرم شو
می‌گویمت خوبم، تو باور کن
هرچند حالم را نپرسیدی
18 آبان 95

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ٢ آبان ۱۳٩٥

پرنده ی قفس

ز خار چشم حسودان بریده بال و پرم

به خون تپیده و مجروح و خسته درگذرم

نه بسته ام به زمین دل، نه آسمان دارم

پرنده ی قفسم، بی بهار و بی اثرم

در این زمانه اسیرم به دست بدخواهان

خزان گرفته ی بی جان و شام بی سحرم

هوای جان و تن زخم خورده ام ابریست

منم که در تب سیلاب درد در به درم

تمام خلق مرا شاد و مست میدانند

چرا خودم ز دل شاد خویش بی خبرم!؟

جهان جهنم جان است و جام و جوهر درد

جوانیم به دمی رفت و باز در خطرم

دلم خوش است که عمر تباه میگذرد

تمام وسعت شادیست، مرگ در نظرم

رفیق و دوست ندارم بجز خدای بزرگ

همین امید مرا بس که اوست هم سفرم

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥

یگانه آرزو

گاه با خود غرق این فکرم که کاش
با نگاهی ساده رو در رو شوی
چشم بگشایی به روی زندگی
با من دلداده رو در رو شوی
کاش گاهی با خیالی شادمان
جام دل را پر کنی از شهد عشق
کام گیری از لب سرخ شراب
با حلال باده رو در رو شوی
گاه در رویای خود میبینمت
مثل یک پروانه گرد لاله زار
با خودم میگویم آیا میشود
با گلی افتاده رو در رو شوی!؟
آتشی قلب مرا سوزانده و
این چنین با خویش میگویم سخن:
"باید ای بی دل ترین با مرگ خود
در مسیر جاده رو در رو شوی
این همان آرامش بی انتهاست
گر که بستاند ز جسمت جان خدا
با دوای درد این روح مریض
بی غل و قلاده رو در رو شوی"
بنگر اینجا نا امیدم از زمان
عشق اما نیست آرامم کند
کاش یک دم با غم این سینه که
دولت غم زاده رو در رو شوی
فکرهایم هر چه باشد آخرش
آرزوی من فقط این است و بس
کاش امشب قفل در بگشایی و
با من جان داده رو در رو شوی

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٥

غم عشق

دم به دم تشنه‌ی یک جرعه شرابم ز غمت

تو کجایی که چنین مست و خرابم ز غمت

به فدای همه‌ی جان و جهانم که تویی

نقشی از عشق ولی نقش بر آبم ز غمت

همه شادان و غزل خوان، همه در آرامش

من بیچاره چنین در تب و تابم ز غمت

هر کجا می‌نگرم چشم تو را می‌بینم

این چنین غم‌زده درگیر سرابم ز غمت

روز و شب یکسره بیدار و هوس پوش توام

روزگاریست که من تشنه‌ی خوابم ز غمت

آتش عشق تو در جان و دلم می‌سوزد

لایـــق درد و گــرفتـار عـتـابم ز غمت

دل من ساقی و عشق تو مرا جام شراب

غرق در مستی این باده‌ی نابم ز غمت

گرچه روی از دل دیوانه‌ی من می‌پوشی

همچنان لیلی هر فصل کتابم ز غمت

غم تو قصه ی عشقیست که جانم بگرفت

مرده ای مستحق عطر گلابم ز غمت

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥

سال‌ها پیش از این...

سکوت بود و تاریکی،

من بودم و خدا و آرامش

می‌خندیدم...

شعر می‌خواندم...

چشم در چشمان پروردگارم از عشق می‌گفتم

و چه شادمان بودم!

بی خبر از دنیای خورشید،

ناآگاه از حقیقت تنهایی!

گاه گاهی صدایی می‌شنیدم از پس و پیش،

کسی مرا با نامی صدا میزد!

می‌خندیدم اما دل‌نگران بودم و تنها به صدای مهربان خداوند خویش می‌اندیشیدم...

در آن لحظه‌ها‌ی ناب،

بودم اما نبودم!

دنیا بود اما دنیای من نبود...

هنوز دنیای من نبود!!!

 خداوند به گونه‌هایم بوسه زد

مرا در آغوش گرفت و سپس دست‌هایم را فشرد و تجربه‌های تازه را پیش رویم نهاد...

وقت گذشتن بود، از دنیای تنهایی من و خدای من!

مادر درد می‌کشید...

من برای ماندن و نیامدن تلاش می‌کردم اما جایی برای ماندنم نبود!

آمدم به قیمت درد مادر...

درست در لحظه‌های شادمانه‌ی صاحبان صداهای آشنایی که مرا با نامی صدا میزدند...

و در لحظه‌ی آمدنم...

همه میخندیدند؛

و من...

بی وقفه می‌گریستم!!! 

---

پ.ن. به مناسبت یکم خرداد، سالروز به دنیا آمدنم.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤

وداعی تلخ...

"به یاد عمو سید محمد عزیزم که در قلب‌هایمان تا همیشه زنده و جاودانه است"


عمو سید محمد

 

پر کشید آرام و از این خاک تا افلاک رفت

با دلی لبریز از عشق و دیدگانی پاک رفت

ما یکایک در فراغ و درد دوری سوختیم

او ولی دور از فغان سینه‌های چاک رفت

از هراس درد تنهایی دل ما شد خمود

گرچه او از جمع ما تنها ولی بی باک رفت

شادمانی بود ما را روزگاری در برش

شادمانی طی شد و در لحظه‌ای غمناک رفت

نعمتی پر ارزش و گنجینه‌ای در دست بود

روزی از خاک آمد و روزی دگر در خاک رفت

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳

هراس زمستانی

من از تنهاییِ در خیل آدم بی تو می‌ترسم

من از درد دل درگیر ماتم بی تو می‌ترسم

جدا از چشم‌های تو جهان را هم نمی‌بینم

من از تصویر دنیای دمادم بی تو می‌ترسم

خدا را شاهد خلقی که درگیرند با خودها

من آن خویشم که از قانون عالم بی تو می‌ترسم

کنارت گرم و آرامم در این فصل زمستانی

من از سرمای حتی ذره‌ای کم بی تو می‌ترسم

به چشمانم نگاهی کن که فریادست نامت را

تویی در قلب من شادی که از غم بی تو می‌ترسم

بیا این لحظه را خوش دار و دم با من غنیمت دان

که از فردای نامعلوم و پر خم بی تو می‌ترسم

بمان تنهاییم را با بهار بودنت پر کن

من از تنهایی در خیل آدم بی تو می‌ترسم...

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳

گم شده

می‌نویسم شاید آرام خیالاتم شود

ذره‌ای بن‌مایه‌ی تغییر حالاتم شود

تلخ و شیرین دلم را با قلم خط میزنم

شادی و اندوه را هم بیش و کم خط میزنم

واژه‌ها احساس دل را خوب جاری می‌کنند

اشک‌ها گاهی ورق را آبیاری می‌کنند

من خودم را سالها در واژه‌ها گم کرده‌ام

از خودم بس دور ماندم فکر مردم کرده‌ام

این‌چنین در بازی دنیا گرفتار آمدم

تا به اینجا مثل مرغی زار و بیمار آمدم

خسته و تنها و محزون، آتشی افروخته

آتشی انگار بی حاصل دلم را سوخته

گم شدم اینجا، دلم را یک نفر پیدا کند

این کویر بی رمق را بارشی دریا کند

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳

آغاز دوباره

در آسمان بیکران، بال و پر خود باز کن

لیلای من، شیرین من، در آسمان پرواز کن

در خویشتن جاری شو و از زنگ من عاری شو و

درگیر هشیاری شو و از شوق و شادی ساز کن

آری تو او را دیده‌ای، پیشانیش بوسیده‌ای

از باغ او گل چیده‌ای، قدری برایش ناز کن

او می‌خرد ناز تو را، خوش می‌کند ساز تو را

می‌خواند آواز تو را، مهر ورا آواز کن

راز تو را می‌داند او، از غیر می‌پوشاند او

سقف سرت می‌ماند او، با او دمادم راز کن

از جام عشقش نوش شو، بر ساز مهرش گوش شو

مستش شو و مدهوش شو، بار دگر آغاز کن

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳

معمای بی جواب

دلم به حادثه ی نور و آفتاب خوش است

دلم به گرمی یک عشق بی حساب خوش است

تمام وسعت دنیای قلب من آبیست

دلم به جاری زیبای نهر آب خوش است

من و بهار و هوای خوش و گل نارنج

دلم به لحظه‌ی احساس عطر ناب خوش است

کتاب زنده‌ی تاریخ زندگی با ماست

دلم به فصل بهار همین کتاب خوش است

دوباره زاده شدم در طلوع یک خرداد

دلم به رقص دقایق به پیچ و تاب خوش است

چرا؟ چگونه و تا کی؟ ز خویش می پرسم...

دلم به حل معمای بی جواب خوش است

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢

نیایش

نم‌نم باران را نظاره می‌کنم، آن‌دم که بهاری می‌بارد و عاشقانه غبار می‌روبد از خانه‌ی زندگی؛

به خاطر می‌آورم لحظه‌های اشک و لبخند را، شادمانی و اندوه را، سپاس و ناسپاسی را نیز هم...

دقایقی که درپی هم می روند و ثانیه‌هایی که در پس هم می‌آیند گذران زندگی من و تو هستند و خاطرات نانوشته‌ی تاریخ! چه عبرت بگیریم و چه نه! چه به سوی تعالی رویم و چه افول!

باز هم بهاری دیگر می‌آید...

به خاطر می‌آورم که در اوج زمستان اندوه، پروردگارم چگونه شکوفه‌های لبخند را بر لبانمان رویانید...

به خاطر می‌آورم که دست در دستانش از چه مسیرها عبور کردیم و از چه فرو فتادن‌ها که رهیدیم...

به خاطر می‌آورم که چه سختی‌ها را به یاریش به سادگی پشت سر گذاشتیم و از بند چه دردها آزاد شدیم...

چه خطاهامان که در دل بزرگش مدفون و پوشیده شد، چه پاداش‌ها که از نیکی‌های کوچکمان از ما دریغ نکرد..

به خاطر می‌آورم بندگی‌ها که نکردم و بخشندگی‌ها که بر من فرو باراند!

به راستی که بزرگ است و بزرگوار!

ناسپاسی بس است ما را نازنین...

بیا به لحظه‌های پیش رو لبخند بزنیم...

دست‌ها را به نشانه‌ی سپاس و ستایش بر آسمان برده و عشق را بی امان زمزمه کنیم...

قلم‌هایمان را بر ورق نکشانیم جز با نام مبارکش،

بر زیبایی‌ها دیده مدوزیم جز با یاد زیبایی‌اش...

عطر بهار را نبوییم جز در هوای وجودش...

در بستر شادمانی آرام نگیریم مگر هم‌آغوشش...

ناسپاسی بس است ما را نازنین...

بیا تا این بار از لغزش‌هامان توبه کنیم، به آینده امیدوار باشیم و راه محبت بپوییم...

بیا باور کنیم بهار آغاز دوباره عشق ورزیدن است و بهانه‌ی بندگی کردن...

بیا عاشقانه زندگی کنیم، در بهار محبتش شکوفه شویم، عطر خدا بگیریم و خدای‌گونه به خلایق مهر بورزیم...

باور کنی یا نه، این ثانیه‌ها که می‌رود فرصت کوتاه ماست برای عاشقانه زیستن! برای بندگی، برای شادمانی...

باور کنی یا نه، گاهی پیش از تصورت دیر می‌شود!

بیا این بار زمان را از دست ندهیم...

پیش از حلول بهار دستان هم را بگیریم و زیر لب زمزمه کنیم:

پروردگارا، تو را سپاس می‌گوییم که ما را فرصتی دوباره دادی برای نو شدن؛

سپاس تو را به واسطه‌ی عیب پوشی و رهنمونی‌ات

برای مهربانی و لبخندت

برای دست‌گیری و یاری رسانیت

الها،

مباد بر ما اخم کنی، مباد مهر از ما برداری، مباد تنفر و درد را به دلهامان راه دهی...

کمک کن تا همیشه عاشقانه بمانیم و سبز و خرم و بهاری

کمک کن تا بر آنان که دل‌هامان را آزردند چون تو بخشش‌گر باشیم

کمک کن تا در برابر فرودستانمان فروتن بمانیم

بازهم خطاهایمان را با دستهای بزرگت بپوشان و مگذار از راه بندگی‌ات گمراه شویم...

بر ما ببخشای گناهان و خطاهامان را

عاشقانه‌ی زندگی‌مان باش و بر سقف آسمان قلبمان نور بباران

خداوندا...

لحظه‌هامان را با حضورت و در کنار عزیزانمان رونق ده، خانواده و خویشانمان را سلامت و سعادت بخش و بر رفتگانمان رحمت فرست.

ما را رسم بندگی آموز و نگاه و لبخندت را از ما دریغ مدار...

سایه گستر آسمان وجودمان باش و به رحمت و بزرگیت سایه‌ی عزیزانمان را بر زندگیمان مستدام بدار.

به رضای تو راضی و دست در دستان تو سعادتمند و شادانیم، باشد که هم‌قدم با تو شادمانه‌هایمان ابدی باشد...

آمین

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢

دهمین سالگرد...

انگار همین دیروز بود...

من بودم و کودکانه‌های بی پایانم، من بودم و رویاها و آرزوها و خیالات تمام نشدنی‌ام، من بودم و انتظار نیمه‌ی گمشده‌ام که تو آمدی...

یک روز زمستانی، درست از همان روزهایی که در دیارمان درختان بادام شکوفه می‌دهند و ابرها بهاری می‌بارند، یک بهمن ماه خاطره‌انگیز، گم‌شده‌هایمان پیدا شد! نهال وجودمان شکوفه کرد و لب‌هامان به غنچه‌ی لبخند آراسته شد. روزی مثل همین بود که سرنوشتمان بهم گره خورد! من، تو، آرزوها و رویاهایمان...

انگار همین دیروز بود...

چقدر زود میگذرد لحظه‌های تلخ و شیرین زندگی و ما در کنار هم رشد می کنیم، اوج می‌گیریم، زمین می خوریم، بر‌میخیزیم! گاهی به رسم انسان بودنمان خطا می‌کنیم و دگرگاه به رسم انسانیتمان بر یکدیگر بخشش! این همان راز شادمانه زیستن و سعادتمندی ماست!

انگار همین دیروز بود...

رو‌بروی آینه می‌ایستم، دیگر آن دختر بچه‌ی 19 ساله در آینه به من لبخند نمیزند! امروز، من با غرور و افتخار در آینه به چهره‌ای می‌نگرم که اگرچه گرد زمان انعکاس کودکی را در چهره‌اش کمرنگ کرده اما به او تجربه‌های تلخ و شیرینی داده که به تمام کودکانه‌ها می‌ارزد! تجربه‌هایی از اشک و لبخند! امید و ناامیدی! عشق و اندوه! سردرگمی و سربلندی! شکست و پیروزی!

آینه روبروی من تصویر خاطراتی را منعکس می‌کند که با دیدنشان گاه به خود می‌بالم و گاه شرمسار می‌شوم، گاه می‌خندم و گاه اشک می‌ریزم و می‌دانم تو نیز این‌چنینی. اما پس از مرور یک دهه خاطرات مشترکمان هر دو نیک می‌دانیم که زندگی با گذشت، محبت، عشق و امید همیشه شیرین خواهد بود.

آموخته‌ام که هیچ تکیه‌گاهی به استواری تو نیست!‌ هیچ احساسی به عمق عشق تو! هیچ محبتی به گرد محبتت نمی‌رسد. محبتی که در پشت سکوت لبهایت در چشم‌های مهربانت رخ می‌نماید!

آموخته‌ام که دل بستن به غیر تو برایم غیر از اندوه ارمغانی ندارد و می دانم که بی حضور مهربانت اندوه تمام ثانیه‌ها بر سرم فرو خواهد ریخت!

برای خواندن احساست که در نبض وجودت جریان دارد و از پس پرده‌ی روح و قلبت شعله می‌کشد از تمام گفتنی‌ها، شنیدنی‌ها، خواندنی‌ها و حتی از تمام هدیه‌های دنیا بی‌نیازم.

می‌دانم که دوستم داری...

می‌دانم که دوستت دارم...

می‌دانم که هرگز ارزش داشته‌هایم را به فراموشی نخواهم سپرد و شیرینی لبخندم را با غیر تو شریک نخواهم شد! تو که در شراکت بی نقصی و در اعتبار بی همتا...

به وجود تو مفتخرم...

به بودنت نیازمند!

به عشق و لبخندت محتاج!

تو که دیده بر تمام کاستی‌های وجودم بسته‌ای و بر من جرعه جرعه از جام گذشت و مهربانیت نوشانده‌ای...

آری به تو که شریک شادمانی و اندوه منی...

شریک دارایی و نداریم!

شریک خطا و درست اعمل و رفتارم!

شریک اشک و لبخندم...

آری به تو، به شریک زندگی‌ام، به همسفرم، به همسرم می‌بالم و شادم که در پی طوفان‌های ویران‌گر زمانه، در گذر از خم کوچه‌های پیچ در پیچ و جاده‌های پر فراز و نشیب زندگی، استوار و شادمانه خاطره‌ی پیوندمان را دست در دستان تو و هم‌آغوش مهربانیت جشن می‌گیرم.

انگار همین دیروز بود...

ده سال گذشت،

من و تو، هنوز در ابتدای راهیم...

ابتدای راه خوشبختی و سعادتمندی!

و در کنار هم، هم‌نوا با هم، کلیدهای سپید و سیاه ساز زندگی را خواهیم نواخت. آنگونه که موسیقی زندگیمان تا همیشه دل‌نواز و خوش آهنگ باشد...

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢

زمستان

گاهی قلمم روی کاغذ نمی‌رقصد...

گاهی ترانه‌هایم لب به سکوت می‌بندند و ثانیه‌هایم در خاطرات مدفون می‌شوند.

پس از سال‌ها دوباره از چشمان ابرهای آسمان شهرم برف می‌بارد و زمین و بام را سپید پوش می‌کند اما در خیالم هم نقش آدم‌برفی‌های یخی فرو می‌ریزد!

آدم‌ها این روزها از زمستان و برف هم سردترند! عجب ندارد که ابر این همه سال برای باریدن تعلل می‌کرد!

برف و یخ شاید خنکای تابستان پیش‌رو شود، شاید بسترهای جاری نهفته در خاک را جان دوباره دهد، اما قلب‌های یخ زده و نگاه‌های برفی انسان‌های امروز برای هیچ فردایی نشانه‌ی زیبایی ندارند...

مدام دلم برای کودکی‌هایم تنگ می‌شود،

آن روزهایی که زمستانش برف‌های سنگین داشت، پاییز و بهارش همیشه بارانی بود، تابستانش پر بود از سایه سار درختان برافراشته، حیاط خانه‌ها فرش میشد از محبت و دل‌ها همه از عشق لبریز...

دلم برای لحظه‌های لبخند تنگ می‌شود! برای آن روزها که همسایه‌ها به هم نان تعارف می‌کردند و برای پرنده‌ها دانه می‌پاشیدند! روزهایی که دل آدم‌هایش این‌قدر ناآشنا و غریبه نبود...

وقتی خانه‌های پر مهر جای خود را به برج‌های برافراشته داده باشد؛ وقتی یک کوچه آن‌قدر آدم‌های کوکی دارد که حتی خودش هم ساکنانش را نمی‌شناسد، آدم کوکی‌هایی که لبخند در برنامه‌ی روزانه‌شان جایی ندارد، آدم‌هایی که خودشان هم از شناخت خود عاجزند؛ به انتظار محبت نشستن دل خرسند می‌خواهد و صبر عیوب!

یادم نمی‌رود، کودک که بودم نشاط در رگ‌هایم جریان داشت. از این سو به آن سو می‌دویدم و شادمانه ترانه می‌خواندم. بسیار می‌نوشتم و قلم با من نامهربانی نمی‌کرد! به مردم که لبخند می‌زدم با لبخند پاسخ می‌گرفتم. دوچرخه‌ام را بر‌می‌داشتم و کوچه‌ها را به اشتیاق سرسبزی درختانی که از حیاط خانه‌ها به کوچه خم شده بودند و به طبیعت تعظیم می‌کردند طی می کردم. آن روزها شاید ثبت تصاویر روی کاغذ به سادگی امروز نبود اما خاطرات آنقدر بی‌غبار و واضح ثبت می‌شدند که گذر زمان ذره‌ای از رنگشان را کم نکند!

آن روزها رفیق رفیق بود و رفاقت بهادار! آن روزها عشق بود، شوق بود، خون در شریان زندگی جریان داشت! وعده‌ها و عهدها ناگسستنی بودند و پیوندها نشکستنی...

اما امروز...

جای درخت‌ها رو بتن پر کرده، کودکان اگر بخواهند هم نمی‌توانند مثل آن روزها شادی کنند! ترس جای امنیت را گرفته و زندگی بوی زندگی نمی‌دهد...

امروز مردم اسیر هوس‌های سیری ناپذیر و غرق در اندیشه‌ی مادیاتند و یادشان نمی‌ماند به کودکانشان مهربانی بیاموزند! کودکانی که قبل از سلام و لبخند از آدم‌های اطرافشان دروغ، تلخی، فریب، خیانت، طمع و بی مهری را چه بی کاستی آموخته‌اند! نه بزرگتر می‌شناسند و نه کوچک‌تر! می‌ترسند اگر انسان باشند و آدمیت پیشه کنند اسیر نامردمان بی شمار این روزگار شوند!

دلم برای آدم بزرگ‌های امروز می‌سوزد! آدم‌هایی که محبت و عشق را از یاد برده‌اند و یاد دادنش را هم بلد نیستند! گویی نمی‌دانند روزی خواهد آمد که خود در حسرت ذره‌ای مهربانی چه غم‌انگیز خواهند سوخت!

روزی هزار بار دلم می‌شکند...

قلمم روی کاغذ نمی‌رقصد، انگار او هم مثل قلب زمانه یخ زده...

آه، چقدر فصل زمستان آدمیت طولانیست...

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢

وداع با مادربزرگ

پیله را از تن دریدی مثل پروانه

از سیاهی دل بریدی مثل پروانه

در مسیر نور حق با قدسیان رفتی

از دیار غم پریدی مثل پروانه

زآسمان خویش شستی تیرگی‌ها را

رنگ بر دنیا کشیدی مثل پروانه

خواستم با من بمانی لیک نشنیدی

دعوت حق را شنیدی مثل پروانه

در غمت بر سقف جانم آسمان بارید

چشم بستی، آرمیدی مثل پروانه

نور شمع قدسیان جاریست در راهت

عاشقی، مستی، شهیدی مثل پروانه

خاطرات بال‌های رنگیت اینجاست

گرچه زینجا پرکشیدی مثل پروانه

...

زندگی داستان تلخی‌ها و شیرینی‌هاست اما چیزی که پایان و انتها نداره رحمت و لطف الهی هست.

امروز، یه روز بارونی که اشکای ابر تن زمینو خیس کرده، پرنده‌ها خودشونو توی لونه‌هاشون قایم کردن تا تنشون خیس نشه، ما با پرنده‌ای وداع کردیم که دلشو به دریا زد و زیر بارون رفت! رفت تا دستاشو توی دستای پسر شهیدش بذاره و به اوج آسمون‌ها صعود کنه...

مادربزرگ عزیز و مهربونم؛ می دونم دعای خیرت تا همیشه بدرقه‌ی راهمونه. حق بده دلتنگت باشیم، تا وقتی زندگیمون جاریه! بهمون لبخند بزن! بازم همدردمون شو! بازم برامون قصه بگو...

مادربزرگ

قصه‌ی شاه‌پریون، قصه‌های ملانصرالدین! قصه‌های شاد و شیرین...

حضورتو حس می‌کنیم. می‌دونیم که روح بزرگت با لطف و محبت خدا عجین می‌شه و لحظه‌هات دور از خاک سرد ما زمینیا قرین شادی و رحمت و آرامشه.

دوستت داریم، تا همیشه...

و محتاج دعای خیر و پر برکتتیم...

دعامون کن پرنده‌ی بی پروا

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

زیبایی

سلام

اردیبهشت با عطر بهار نارنج باز از راه رسید. شیراز این روزها واقعا دوست داشتنی و زیباست.

بیش از هر چیزی برای بهبودی بیماران دعا می کنم و امیدوارم قدر سلامتیمونو بدونیم. برای همه‌ی خوبان آرزو دارم که دیده‌های بینا برای مشاهده‌ی زیبایی‌ها و قلب روشن برای شکرگزاری و قدردانی از لحظه‌های زندگی خصوصا در کنار عزیزانشون داشته باشن.

خدا رو سپاس میگم که فرصت تجربه‌ی دوباره‌ی این همه زیبایی رو به من و اطرافیانم داده و تنهامون نگذاشته.

فراموش نکنیم، برای کسب تجربه‌های شیرین باید خوب بودن و خوب دیدن رو مقدمه‌ی لحظه‌های زندگیمون بدونیم.

زندگیتون پر از تجربه‌های شیرین

---

پ.ن:

شاید این شعر توصیف حس فعلی من نباشه اما دوست دارم اینجا، توی دفتر سایبان عشق ثبتش کنم.

 انتظار

شاید به حکم قصه‌ی تقدیر آمدی

شاید به حرمت دل درگیر آمدی

هر شب تو را در آینه‌ی خواب دیده‌ام

شاید برای حاصل و تعبیر آمدی

می سوزم از فراق تو در آتش عطش

شاید تو شادمانه و دل‌سیر آمدی

دیوانه‌ام ز حسرت و وامانده بی‌هدف

شاید برای بستن زنجیر آمدی

از دست رفته بی تو تمام جوانیم

شاید شبی به دیدن این پیر آمدی

محض خدا به بستر جانی که بی تو نیست

یک دم بیا اگرچه کمی دیر آمدی

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢

تبریک سال نو

باز با بهار آمده، روی شاخه ها جوانه ای

مرغ باغ عشق کو به کو، خوانده شادمان ترانه ای

سبزه زارها و رودها، دلنواز و پاک و جاریند

شاپرک چه مست، عطر گل، رقص مست را بهانه ای

پای هفت سین سال سبز، رنگ قلبها چو سیب سرخ

بوی سوسن است و یاسمن؛ هر کلام عاشقانه ای

مهر ایزدی همیشگیست، غم به دل مکار نازنین

سایه های مهربانیش وقت سوز غم نشانه ای

در هوای پاک فصل نو، لحظه های خوش به کامتان

بر لبان مهربانتان، خنده های جاودانه ای

سینه هایتان پر از امید، روزهایتان پر از صفا

ذهنهای پاکتان ز عشق، صحنه های شاعرانه ای

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱

دعا

در نیمه شبى آرام پیش از آنکه دیده برهم نهم به درگاه یگانه پروردگار جهان و جهانیان دعا کردم.

به درگاه او که آگاه‌ترین و مهربان‌ترین و عادل‌ترین و بخشنده‌ترین است...

دعا کردم تا غبار اندوه از چهره‌هامان بروبد...

تیرگى گناه را از جاده‌ى وجودمان پاک کند...

از نور بزرگى و بخشندگی خویش در روح و جانمان بدمد و ما را به سمت نیکی و روشنى هدایتگر شود.

دعا کردم که خداوند به ما عزت نفس و بزرگى دهد، آنقدر که بزرگى خویش را در خوارى دیگران نبینیم و بدانیم زندگى را مجال کج اندیشى نیست.

دعا کردم تا به راه راست و شیوه‌ى راستین انسانیت هدایت شویم...

در دل زمزمه کردم که:

پروردگارا...

ما را از گمراهان قرار مده و خود راهنما و راهبرمان باش،

خود به قضاوتمان بنشین و بخششت را از ما دریغ مدار،

ما را از دست درازى در حریم مسئولیت‌های الهى دور کن و مگذار بار گناهانمان را با عقده‌هاى برآمده از حقارت وجودمان سنگین کنیم،

خداوندا...

در برابر نور وجودت رو سپیدمان بدار و در برابر خلق آبرودار،

باشد که به حرمت مهربانیت از تیرگى در امان بمانیم.

آمین

---

سلام.

آخرین روزهای پاییز در حالی رخ نمایی می کنن که به یاری خدا احساس زیبایی رو در درون قلب و روحم تجربه می کنم. خدا رو به خاطر همه‌ی خوبی‌ها و مهربانی‌هاش شکر میگم و ازش می‌خوام که هرگز لطف و محبتش رو ازمون دریغ نکنه و شادی‌هامون رو مستمر و مداوم حفظ کنه.

پیشاپیش شب بلند و اهورایی یلدا رو به همه‌ی دوستان عزیزم تبریک میگم و امیدوارم لحظه‌های شیرین و شاد زندگی همه، در کنار عزیزان و اعضای خانواده، بلند و یلدایی باشه.

توی ثانیه‌های آرام زمزمه‌هاتون با معبود؛ ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید.فرشته

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱

گلستان زندگی

سلام

سال 82 بود که یک شعر کوتاه توی کتاب دوستم توجه منو به قدری جلب کرد که توی وبلاگم نوشتمش. امروز قصد دارم مجدد بنویسمش اما این بار از سر تجربه و با این دلیل که شخصا درکش کردم و با مرورش سعی می کنم مثبت بمونم، باگذشت باشم، به نامردمی‌های زمونه بخندم، به قضاوت های درست و نادرست دیگران بی اعتنا بمونم و حقایق رو به خدا بسپارم.

بپذیرم انسان جایزالخطاست و خودم درباره‌ی کسی به هیچ نحوی قضاوت نکنم. روزهایی میان که آدم‌ها با حاصل کاشته‌هاشون روبرو می‌شن و نتیجه‌ی اعمال و رفتارشون رو به بهترین و کامل‌ترین شکل درو می‌کنن.

سعی می کنم با به خاطر سپردن این نکته که مواجهه با دو روی تلخ و شیرین قصه‌ی زندگی امر اجتناب ناپذیری هست اما در هر شرایطی خدایی هست که ناظر به تمام رخدادها باشه و مخلوقش رو به حال خودش رها نکنه، لبخند رو روی لبهام موندگار حفظ کنم.‌

آرزو می کنم در سرتاسر گلستان زندگی از زخم خارها در امان بمونید و لحظه هاتون همواره پر از شادی و لبخند باشه.

 

زندگی یک گل سرخ است

پر از خار‏

پر از برگ

پر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و خار و گل و برگ

همه همسایه ی دیوار به دیوار همند!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱

چون می گذرد غمی نیست

به عقربه های ساعت نگاه می کنم، به صفحه های ورق خورده ی تقویم نیز هم!

دیر زمانیست که سرعت گذر دقایق و روزها را صد چندان حس می کنم! نه تلخ و نه شیرین!

انگار برایم فرقی نمی کند پاییز باشد یا بهار! فصل آتش باشد یا فصل زمحریر!

سرد و گرم، دلنواز و روح گداز، هرچه باشد می گذرد و چون می گذرد غمی نیست...

...

سلام.

توی هفته های گذشته مثل همیشه آدمهای مختلف با دغدغه های متفاوتشون روزها رو سپری کردن و من شاهد ذوق بچه های دبستانی بودم برای تجربه ی آموختن، شاهد اندوه بزرگترها از بابت گرانی‌های روز افزون و بی وقفه‌ی ریز تا درشت! شاهد دلنگرانی دوستانی بودم که شهر و محل زندگیشون رو برای ادامه تحصیل ترک می کردن و همچنین مادری رو دیدم که با تمام دلشوره هاش برای بزرگ کردن نوزادش می جنگید!

در همین گذر اتفاق پشت اتفاق، یه دوست خبرنگار رو از دست دادم! پنجمین روز از پاییز هنوز به نیمه نرسیده بود که همه ی شبکه های خبری مکرر و مکرر خبر کشته شدن مایا ناصر رو اعلام کردن و همون لحظه خنده روی لبهام خشک و برای دقایقی زانوهام سست شد! این درحالی بود که بارها ازش خواهش کرده بودم عشقش به خبرنگاری رو وقف خبرگزاری های ایرانی نکنه اما مایا، این خبرنگاری سوریه‌ای، برای خودش دلایلی داشت که قطعا باعث میشه من با هر نوع قضاوت ناصحیحی درباره ی این دوست قدیمی مخالف باشم! دلتنگش می شم و تنها می تونم براش آرزوی آرامش روان کنم. روحش شاد!

مثل خیلی روزهای دیگه پرم از دغدغه های ذهنی و دلتنگی های درونی و فکر و سوال که از خودم می پرسم و هنوز بعد این همه سال جوابی براشون ندارم! شاید یه حسی دارم شبیه خستگی روحی و دنبال یه راهی می گردم برا برطرف کردنش! راهی که می دونم به هیچ عنوان نمی تونه مسافرت یا چیزی شبیه این باشه!!!

بگذریم...

مدتها پیش قصد داشتم مجموعه کتب خاطرات استفن سالواتوره رو برای علاقه مندان به داستان های خون آشامی و خصوصا مجموعه‌ی خاطرات یک خون آشام برای دانلود روی وبلاگ بذارم اما هنوز فرصتش دست نداده. فراموشم نشده اما فعلا منتظر می مونم تا تکلیف ف ی ل ت ر ی ن گ سایت گوگل برام روشن بشه. توی پیامهای دوستان مکرر به مواردی برخوردم که ظاهرا مشکل داشتن با دانلود کتابهایی که قبلا گذاشته بودم. مجدد یادآوری می کنم که برای دانلود بهتره که از ف ی ل ت ر ش ک ن استفاده کنن!

در همین راستا عزیزانی که دنبال ترجمه ی فارسی کتابهای مذکور می گردند رو به بازدید از وبلاگ خاطرات خون آشام دعوت می کنم. از این وبلاگ می تونید ترجمه ی این رمان رو دانلود و مطالعه کنید.

برای همه آرزوی پاییزی شاد و در پی اون روزهای خوش شیرین دارم

سلامت و پایدار باشید                                                                                   

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱

همیشه وقت هست...

ستاره ذره ذره رو گرفته و خدای آسمان طلوع می کند...

و زندگی پر از ترانه می شود

پر از سرود باد و خاک و آب

پر از درخشش طلایی طلوع آفتاب...

به دستهای مهربان باد صبحگاه می سپارم آرزوی روز تازه را

و با سلام خنده های شبنم نشسته بر نگاه برگ را جواب می دهم.

نسیم می وزد

غبار خستگی ز گونه های سرخ غنچه پاک می شود

و باز عطر زندگی تمام خاک را پر از هوای عشق می کند...

برای شادمانه زیستن...

برای رنگ عاشقانه ی خدا شدن...

برای خوب بودن و به قلب روشن و نگاه مهربان بدل شدن...

همیشه وقت هست زاغک سیاه پر

اذان عشق را بخوان

دوباره پر بگیر از آن نگاه خشمگین یخ زده

جدا شو از غروب مرده ای که قلب روشن تو را به سمت گورهای تیره می برد

عقاب شو

به چشم تیزبین تمام خاک را نظاره کن

تو را مجال پر زدن به سمت عشق و نور هست

ز کف مران تمام روشنای مانده در وجود مهر را

دوباره زنده شو

ببین که زندگی چه عاشقانه بر طنین شاعرانه ی دل پر از محبت تو خنده می زند...

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

به خاک پا گذاشتم خدا دقیقه قبل این

چه بی اراده، بی خبر از آسمان و از زمین

صعود می کند دلم به قله های زندگی

به هر صعود یک فرود از اولین و آخرین

من از تبار آتشم که از افق به پا شود

نشانه ای بهار را ز شعله های آتشین

به عشق زنده می شود دل دقیقه های من

به رقص می کشاندم دوباره عطر یاسمین

چو خاطرات زندگی چه شادمان چه غمزده

منم که ثبت می شوم در آستانه ی یقین

من آمدم که عشق را به خاک سینه حک کنم

مبـاد هیــچ حاجتی دل مرا بجـز همیـن

 

سلام.

یه سال دیگه گذشت و یه چوبخط  دیگه روی دیوار خاطره های زندگیم حک شد.

مثل همه ی سالهای گذشته نسبت به این سالگرد حس خاصی ندارم. یا شاید بهتره بگم حس شعف و شوق چندانی ندارم. امروزم یه روز عادیه مثل همه ی روزای دیگه با تمام دغدغه هاش!

دیشب خیلی اتفاقی بحث سر پیشگویی هایی که از انتهای زندگی شده باز شد. نمی‌دونم چرا ولی حس می کنم شاهد یه اتفاق به این عظمت بودن هرچند ختم به نابودی باشه اما قطعا خیلی خاصه! راست و دروغش رو نمی دونم و حتی نمی‌تونم حدس بزنم چه حکمتی پشت این پیشگویی ها هست اما هرچی که هست دلم می‌خواد واقعی باشه!!!

راستی سفر زیارتیمون به مشهد خوش گذشت و برای همه ی دوستای گلم دعا کردم که سلامت و شاد باشن.

این روزها بیشتر خودمو با کتاب و فیلم سرگرم کردم. شاید بهتر باشه یه کم تعدیلش کنم آخه هردوشون با واقعیت های زندگی تفاوت دارن و امان از روزی که تخیلات بی حد یه خردادی قلقلک بشه...

از همه ی دوستای خوبم که به هر طریقی تولدمو تبریک گفتن ممنونم.

سربلند باشید

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام

نگاه می کنم به کوه و دشت و آب

به باغ

برگ

آفتاب

آسمان

زمین

و باز در تمام لحظه های گرم و سرد

تو در میان خاطرات من حقیقتی

بهار پر شکوفه ای و سبز

حرارت بهشت زندگی

و من به بودنت

به مهربانیت

به عاشقانه های پاک و چشم های مست

به لحظه های ناب زندگی

کنار مهربانی تو و خدا و عشق

همیشه، تا همیشه افتخار می کنم!

----

سلام.

از زمستان 90 تا الان که اردیبهشت 91 کم کم داره تموم میشه مکرر در سفر بودم. از قشم و بندر عباس و چابهار و اطرافش گرفته تا تفرج گاه های اطراف شهر خوب خودم شیراز. فردا هم اگر مشکلی پیش نیاد عازم سفریم به سمت مشهد. امیدوارم بتونم فرصتی پیدا کنم تا سفرنامه های اخیر رو برای علاقه مندانش بنویسم.

اما برای خالی نبودن عریضه، برای دوستانی که مدتهاست از طریق موتورهای جستجو برای دانلود قسمت ششم به بعد از مجموعه کتاب های خاطرات یک خون آشام به وبلاگم میان و متاسفانه تا الان دست خالی می رفتن، جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب رو هم به زبان انگلیسی در تکمیل پست قبلی دانلود کتاب خاطرات یک خون آشام (download the printable version of "The Vampire Diaries 1-5 + Short Stories" English E-books) برای دانلود میگذارم. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.

دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام: 

You can download the printable version of "the Vampire Diaries 6-7-8-9 " English E-books written by " L.J. Smith " for free, below:

(I’ll upload “L.J. Smith - Stefan's Diaries” ASAP)

 

L.J. Smith - Vampire Diaries 06 - The Return Shadow Souls

L.J. Smith - Vampire Diaries 07 - The Return Midnight

L.J. Smith - Vampire Diaries 08 - The Hunters Phantom

L.J. Smith - Vampire Diaries 09 - The Hunters Moon song

 

در پست های آتی مجموعه روزنوشت های استیفن سالواتوره که در شش جلد نوشته شده رو هم به انگلیسی برای دانلود میگذارم. علاقه مندان می تونن برای دانلود کردن اون مجموعه هم منتظر و پیگیر باشن.

شادمان باشید و در پناه حق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱

قصه

قصه با خنده ی زیبای زمین شد آغاز

بال پروانه ی رنگین تخیل شد باز

زندگی گونه ی گل را بوسید

بوته ی غم پوسید

رود جاری شد و همراه زمان

فارغ از جا و مکان

از نبودن تا اوج

از سکون تا شد موج

یک قدم تا خورشید

روشن و پاک و سپید

چه چه مرغ غزلخوان شیرین

لحظه هایش رنگین

ولی از تلخی دوران شرور

از بد دیده ی شور

ناگهان رفت بهار

باز شد فصل انار

طعم شیرین جهان شد میخوش

گاه هم تلخ و ترش

دل دنیای شقایق شد خون

باغبان شد مجنون

مطرب باغ بهاری شد بوف

نور را برد کسوف

موج ساکن شد و دریا خشکید

گل خوشبو خوابید

لحظه ای آمد و یکباره ز اوج

طائر افتاد به فوج

هر سرودی که زمستان می خواند

باغ یادش می ماند

فصل دلسردی و یخبندان شد

زندگی زندان شد

چینی نازک تنهایی سهراب شکست

شاعر از پای نشست

از نهانخانه ی چشمان غزل رفت امید

غزل از خویش برید

روزگاری که برآید خورشید

و بتابد امید

بگذرد فصل انار

برسد باز بهار

لحظه ای را که در آرام خیال

شاپرک گیرد بال

زندگی هست؛ جهان هست؛ زمان هست ولی

باغ را نیست دلی...

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠

خداحافظ

سلام.

آخرین روزای سال نود دارن میگذرن و من به فکر یه تجربه ی خیلی خیلی بکر و جدیدم. گاهی وقتا راه دیگه ای جز به سمت دنیاهای تازه رفتن باقی نمی مونه...

دیشب یه کم وبلاگ رو مرتب کردم. خونه تکونی سال نو!

پرگویی نمی کنم. فقط خوشحالم که سال نود برام سال سفر بود. اونم همه مدلی...

 

تکرار دقیقه های دور از بر تو

دل مانده و یاد گفته ی آخر تو

من می روم از دیار اندوه به در

دیدار به آخرت، خدا یاور تو

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠

اتصالی!!!!

سلام

اولین روز زمستانی به همه ی اونایی که زمستان رو دوست دارن مبارک.

نمی دونم چرا امسال احساس می کنم از فصل سپید خوشم نمیاد!! پیش از این به خاطر ندارم که همچین حسی بهش داشته بوده باشم!!!

بدجوری خسته ام! از خودم! از دانشگاهی که دارم بیشتر از قبل ازش متنفر میشم! از مملکتی که هر روز اوضاعش بدتر از پیشه! از آدمای بی سروپایی که کم نیستن و ادعای فرزانگیشون همه جا رو متعفن کرده!!! حالم داره از این بوی تعفن به هم می خوره!

دیشب یلدایی رو تجربه کردم که مثبت و منفی رو توام داشت واسه همین حس کردم یه جاهاییش اتصالی کرد!! الانم یه جورایی فیوز مشاعرم پریده! پس دیگه زیاده گویی نمی‌کنم و با یه غزل اولین پست زمستانی امسال رو به آخر می رسونم.

دلهاتون بهاری و ایامتون خوش

 

آرام و قرار این دل دیوانه نداشت

آواره ی صحرا، دل من خانه نداشت

من اهل زمستان دقایق بودم

جز باد، دلم مأمن و کاشانه نداشت

خورشید دمادم نفسم را می سوخت

رحمی به تن خسته ی ویرانه نداشت

از نوش لب باده نمی شد سرمست

جان میل لب ساغر و میخانه نداشت

تاریک ترین روشن دنیا شده بود

شمعی که دگر میل به پروانه نداشت

از داغ عتش لب پی باران می گشت

صحرا هوس بارش مستانه نداشت

از دامن هر ثانیه تب می جوشید

تکرار زمان قصه و افسانه نداشت

من مرده ترین زنده ی دنیا بودم

در محفل جمعیش که فرزانه نداشت

حسرت به دل خاک ترک خورده ی دور

این خاک غنی یک شب شاهانه نداشت

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠

وقتی ذهن یه شاعر منهدم باشه اینجوری شعر می نویسه:

گرفتار اندوه چشمان خویشم

اسیر دلی تا ابد ریش ریشم

ببین غصه ها در دلم جا گرفته

تب اشک در دیده بالا گرفته

پر از حسرت یک جهان خموشم

عجب مانده این بار سنگین به دوشم

نگاهم دگر هیچ نوری ندارد

دل بی رمق هیچ شوری ندارد

شدم مرده ای بر زمین ایستاده

ترک خورده ای زار و از پا فتاده

شده کار دل از شکایت سرودن

به امید پایان اجبار بودن

مرا چهره خندان و دل غرقه‌ی خون

شدم زرد و افتاده چون بید مجنون

خدایا چرا زندگی آفریدی؟

مگر از جهان و خلایق چه دیدی؟

به پایان رسان این شب بی امان را

تو خود ساختی؛ خود بمیران جهان را

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠

سفر بخیر

نه پاییزیم نه بهاری

نه غمگین نه شاد

نه جاریم چون رود و نه راکد مثل مرداب

نه سستم نه استوار

مانده‌ام در میانه‌ی بودن و نبودن، مساله‌ای که هنوز هم مجهول ترین پاسخ دنیا را در خویش نهفته است!

لبخند می زنم در سکوت و چشمانم نم می شود از خاطره!

خاطره ی چشمان کودکی که پر است از موج غرور و مردانگی، موجی که موج اشک را می شکند و صحنه را جاودان می کند!

خاطره‌ی نگاه هراسانی که فریاد می زند بیم غربت را!

پرم از هجوم دلتنگی! هرچند هنوز دیری نگذشته و دوری به اوج نرسیده!

پرم از افکار تو در تو!

مانده ام در میانه‌ی بودن و نبودن...

غمگین نیستم چون در این تنگنای فاصله پرم از امید،

امید به شادمانیشان

امید به سربلندیشان

امید به لبخندشان

امید به دیدار دوباره که بسیار نزدیکش می بینم!

شاد نیستم چون در این گرداب تنهایی باز تنهاتر از دورترین ستاره‌ی کهکشان درون خویشتن خواهم شد...

شاید ذهن‌های تلخ نپذیرند،

شاید دلهای سنگی باور نکنند،

شاید...

اما باز هم به افکار تلخ تلخ دلان بها نمی دهم!

می دانم که تا دیری پس از این با بزرگترین و استوارترین و همیشگی ترین حامی تمام زندگیم ساعت‌ها فاصله خواهم داشت اما این فاصله ها از هزاران راه شکستنیست!

مسافر آسمان‌های دور، نزدیک تر از همراهانت که از جانم عزیزترند، قلب و روحم، ذهنم و دلم همسفر و هم‌قدم تمام لحظه هایت خواهند بود.

با تو قدم برخواهم داشت، حتی بر خاک دیار غریب، آنجا که تو باشی و خدا نیز هم، بی شک روح و قلبم هرگز اسیر غم غربت نخواهد شد، پس در تمام لحظه های دور بودنت از خاک میهن ثانیه ای دست از دستانت بر نخواهم گرفت.

هر شب بر گونه هایت بوسه خواهم کاشت و بر رویاهایت ستاره خواهم پاشید!

می روی اما بدان که شادمانه می خوانمت که شادمان ترین و خندان ترین باشی در لحظه ی بازگشت...

و در انتظارم که شوق دیدار و اشتیاق حضور را به جای اضطراب و نگرانی و دلتنگی در چشمان فرزندت که خود کوهیست استوار و پر غرور، نمادیست از مردی و لیاقت، نظاره گر شوم.

شادمان و جوان بمان...

هرگز دورمان نبین و سلام مداوم خود را چاشنی روزهای زندگیمان کن.

تو که شایسته ترینی و محبوب قلب‌هامان...

هنوز هم حمایت و همراهیت را نیازمندم!

تا آخرین لحظه های زندگی...

تا آخرین لحظه های بودن...

با قدرت پیوند جاودانه ی قلب های تا همیشه به هم گره خورده...

دوستت داشتم، دارم و تا همیشه خواهم داشت

سفر به سلامت، بهترین برادر دنیا...

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠

خداااااااااااااااااااا

کجای این شب تاریک و تار پنهانی

به منزل که در این روزگار مهمانی

کجای خاک ترک خورده گم شدی آخر

چه کرده ای تو که حتی خودت نمیدانی

خدا بگو که دگر خسته ام از این انکار

خدا بگو و رها کن مرا ز  حیرانی

دلم شکسته تو بازآ شکسته بندش باش

تمام کن تب این ابر سرد بارانی

دمی به خاک زمینی که ساختی بنگر

نه مهد رونق عشق و نه راه انسانی

ببین خدا همه در بند شب گرفتارند

اسیر حس افول و غریب حیوانی

خدای من تو کجا رفته ای بگو آخر

مباد چون همه مخلوق خویش زندانی؟

بیا و خاک خودت را چنین رها مگذار

رها مکن که بماند دچار ویرانی

خدا تمام خلایق در انتظار تواند

بیا که بی تو ترک خورده ایم و طوفانی

مگر نه نور حقیقی تویی؟ بیا و بتاب

تمام کن غم این شام سرد و طولانی

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠

وقتی که می روی...

وقتی که می روی...

دنیا به هر دو دیده ی من تار می شود.

قلب صبور و ساده و آرام و عاشقم...

در دوری از تو یکسره بیمار می شود.

وقتی که می روی...

مهتاب از ترانه ی شب می هراسد و...

رویای با شکوه من آوار می شود.

از نزد من مرو...

زیبای من، ترانه ی این زندگی بمان.

خورشید سان بتاب.

گاهی چو ابر پاک...

بر پهنه ی عتش زده ی قلب من ببار

چشمان پر محبت و معنای خویش را

از دیده ام مگیر...

با من بمان که بی تو فنا می شود دلم.

وقتی که می روی...

از یاد خود مبر...

در انتظار آمدنت لحظه های من...

دائم بدون حادثه تکرار می شود...

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠

آخرین روزهای بهار

نفس های زمین در حرارت خورشید ذره ذره گرم شده.

شاپرک این روزها در خنکای سایبان گلبرگ آرام می جوید و  گنجشکها هم آغوش عشق خویش آواز سر می دهند.

بهار دارد رخت سفر می بندد تا تابستانی دیگر با سرخی گیلاس و عطر هلو جای بهارنارنج را پر کند!

دلم برای آغازین روزهای آخرین ماه بهار تنگ می شود! لحظه هایی که در نهایت کودکی ام درست در روز یکم خرداد، عدد یک با جمع سالهای زندگیم دوباره جمع شد! خاطره انگیز بود روزهای اول خرداد...

حافظ را که گشودم و برایم شیرین غزلی خواند بس عاشقانه!

ساعتی بر دست بستم تا فراموشم نشود لحظه های عمرم چه زود می گذرند!!

حلقه ای بر گوش آویختم تا یادم بماند که باید حلقه به گوش پروردگار عشق و امید بمانم!

عطری رایحه ی زیستن را شیرین  به مشامم هدیه کرد...

انگشتری نشان قلبی را بر انگشتم نمایان ساخت از جنس محبت...

اما چه شیرین بود آن دم که آبی پوش گرداگرد خانه چرخ میزدم و می رقصیدم و می خندیدم و بر گونه های معشوق بوسه می زدم!

چه شادکام...

چه خوشبخت...

دلم برای آغازین روزهای خرداد تنگ میشود!! اما می دانم این لحظه های رفتنی دارند مرا به سوی شادکامی های مضاعف رهنمون می شوند!

شادمانه به گذر عمر لبخند می زنم و پروردگار خویش را به شکرانه ی شادی هایم سپاس می گویم.

یادم نمیرود اگر دوباره خردادی بر من گذشت و کیکی به دستان من زخم خورد، به شیرینی کام همه ی عشاق فریاد برآورم:

به نام پروردگار عشق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

همایش

 

بامدادان که می رسد،

خورشید که می آید،

شبنم که بر گلبرگ ها می نشیند،

ترانه های پرندگان سحرخیز که به گوش می رسد...

انگار دوباره همه به هم سلام می کنند...

خورشید با اولین نگاه خویش درود گرمش را به تمام زمین می فرستد و به آب و باد و خاک و هرآنچه هست دست دوستی می دهد!

شکوفه ها و گل های معطر عطر خوش خویش را به نشان محبت به سوی همه روانه می کنند و مشام زمینیان را می نوازند!

پرنده ها تک تک و یا گاه همه با هم سرود سلام را زمزمه می کنند.

تا سایه ها در کوتاه ترین اندازه ی خویش فرش زیر پای صاحبانشان گردند، دنیا کماکان وحدت را تصویر می کند!

باد گونه ی گیاهان و پرندگان را می نوازد و ابرها را به حرکت وا میدارد...

آب لب های تشنه را سیراب می کند، خاک را طراوت می دهد، گونه ی گل ها را از غبار می شوید! تبخیر می شود و آسمان را با حضور رنگین کمان عشق زیباتر می کند!

به هرچه بنگری قدرت پروردگاری را می بینی که دنیا را در ارتباط و پیوستگی با چنان نظمی آفرید که بشر را حیرت زده و ناتوان از انکار نمود!

و اکنون، انسان، اشرف مخلوقات، آنکه از خداست و توانمند، مخلوقی که خود در سطحی از قدرت الهی خویش می تواند خالق باشد، نظاره گر و  دانشجوی این مکتب است!

می آموزد که زندگی در سایه ی ارتباط جریان دارد.

می آموزد که در رکود مراودات، رشد نیز بی گمان اندک خواهد شد!

پس ای انسان! بنگر به دنیایی که در آن نفس می کشی و زیست گاه توست! بنگر و  در راستای نیل به پیشرفت و صعود به قله های ترقی از آنچه هست یاری بجوی.

به خاطر بسپار که ارتباط موثر قدرت خدایگون خالق بودن را  در تو رشد خواهد داد!

پس از انسان ها و طبیعت گریزان مباش تا به لطف خداوند و به اراده ی خویش، با همت و تلاش لایق اشرف بودن باشی!

---

پ.ن:

این متن رو برا همایش مشترک انجمن های علمی پژوهشی به مناسبت روز ارتباطات و روابط عمومی نوشته بودم که مجری همایش خانم بهرامی نژاد با یه سری دیگه از نوشته هام به عنوان متن اجرا ازشون استفاده کرد.

همایش جذابی بود. تندیسی که به عنوان نماینده ی انجمن علمی مهندسی صنایع گرفتم  یه خاطره از یه شب قشنگ رو توی ذهنم ابدی می کنه!

 از اینکه توی دقایقی که فرصت داشتم تا رو به روی اساتید و دانشجوهای دانشگاههای مختلف به عنوان تنها نماینده ی دانشگاهمون دانشگاه و انجمن علمی و اهدافمون رو معرفی کنم، قابل قبول بودم خوشحالم. سعی کردم این مورد رو به بهترین نحو انجام بدم و فکر می کنم موفق شدم!

خدایا شکر

همینجا لابه لای نوشته هام از خدا برای مرد اول این همایش که تمام زحماتش پشت صحنه بود اما من خستگی رو به وضوح در وجودش دیدم، آقای محمد حسینی، بهترین ها رو میخوام و امیدوارم در تمام مراحل زندگیش موفق و سربلند باشه!


 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠

ثانیه ها

دل با نگاه چشم تو تسخیر می شود

جان در کمند موی تو زنجیر می شود

رویای بی نهایت افسانه های عشق

با عاشقانه های تو تعبیر می شود

افسون شب که بر تن دنیا نشسته است

در منظر طلوع تو تدبیر می شود

گاهی به نیش عقرب و گاهی به نوش عشق

گاهی دلت به سان دلم شیر می شود

گر می روی جوانی قلبم برای تو

دل در غم نبود شما پیر می شود

تنهاییم ترانه ی یک فصل زندگیست

این تن ز فصل زندگیش سیر می شود

با من بمان که این مَثَل از حق نوشته اند

"گاهی چه زود ثانیه ها دیر می شود"

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠

سکوت

دائم مرور می کنم تو را، در اندیشه هایی که که سرکوب می شوند مدام!

دائم صدا می کنم تو را، با صدایی که خاموش می ماند تا ابد...

چشمان خیسم را می بندم بر خوابهای ابریشمین!

خاطراتم را می خوابانم...

به تصویر حقیقی چشمانت خیره میشدم تا حقیقت را در دلم نامیرا کنم اما حقیقت با بسته شدن چشمانت به ابدیت پیوست!

هنوز هم دستخط تو روبروی چشمانم خودنمایی می کند...

من اما دیگر من نیستم!

چون تو نیز دیگری شدی!

باور نداشتم اینگونه آتشفشان به فوران بنشیند و بسوزاند و بمیراند...

باور نداشتم خورشید اینگونه بی فروغ شود...

باور نداشتم اقیانوس نمکزاری شود بی حاصل!

چقدر ساده انگار بودم!

در خاطراتم هنوز هم صدای خنده هایت را می شنوم!

چشمانم را که میبندم می بینم تو را در تمام زوایای خیال...

اما...

حقیقت این نیست!

پس دور باش

ساکت بمان

دیگر ترانه نشو

دارم به سکوت عادت می کنم کم کم...

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

عیدانه

برایم ترانه بخوان...

دیگر جز تو هیچ کس را نمی شنوم!

تو همان سلام نسیم نوازشگر بامدادی...

همان نوای آرامش بخش رقص موج بر ساحل...

کدامین صدا از این خوشتر؟؟؟

صدایم کن که جز تو هر که بخواندم پاسخی نخواید یافت...

کدامین آوا دلچسب تر از ساز بلبل مدهوش و عاشق؟؟؟

کدامین آهنگ شیرین تر از آهنگی که از لبان تو برخاسته، نام مرا در فضا طنین انداز می کند؟؟

برایم لالایی بگو...

چشمانم را که می بندم تصویر لبخندت، روشنی چشمانت، گرمی نگاهت، محبت دستانت، پاکی وجودت، همه و همه به یکباره دیدگانم را می نوازد...

نوای لالاییت را هم که با حضورت همزمان کنی، رویا رویا در اشتیاق غرقه خواهم شد!

و چه آرامشیست مرا در آغوش عاشق تو...

چه با نشاطم وقتی حرارت نگاه و گرمی دستانت را با هم بر دیده و دستانم حس می کنم و چه شاعرانه با تو اوج می گیرم...

آری اینجا ملکوت من و توست و ما دو مرغ عاشقیم که با بالهایی قدرتمند تا خدا اوج می گیرند!

دستم را در دستت بفشر و با قدمهایم هم قدم بمان...

اینجا همان بهشتیست که پروردگار به ما وعده داده بود!

بیا در بهشت خویش عاشقانه گردش کنیم...

دست در دست هم...

بیا در میان سبزه ها با هم قدم بزنیم، بدویم، پرواز کنیم...

بهار میرسد، نگاه کن!

بیا ما هم شکوفه دهیم...

نگاه های تمام قدسیان به ماست!

نیک بنگر که خالق عشق چگونه خلقت خویش را به نظاره نشسته و بر ما لبخند می زند!!

از جویبار محبت آبی برگیر و بر چهره ام بپاش! بگذار روشنای محبت چهره ام را نوازش کند، و از میان دستانم جرعه جرعه محبت برگرفته از جویبار عشق الهی را بنوش و جان را صیقلی بخش!

پاهایت را بر زمین مگذار...

 

فرشته ی من...

مسیر قدمهایت را با شکوفه های معطر یاس و گلبرگ های مقدس محمدی فرش کرده ام!

شب بو ها نیز چون ماه برآید مشامت را نوازش خواهند کرد...

به ماه سپرده ام تا جامه ی خاک را برایت نقره فام و درخشان کند، چونان آسمان پرستاره!!!

دستانم را رها مکن...

بهار نزدیک است!

آمده ام تا پیش از نوروز به تو احساسم را عیدانه دهم!

عشقم را...

وجودم را...

لبخندم را...

از آسمان چشمانت ستاره می چینم و تو نیز از لبانم بوسه برچین!

میخواهم حرارت زندگی را با تو تا همیشه شریک شوم!

 

رویای من...

بهار نزدیک است!

بیا دوباره در هم متولد شویم...

باهم...

عاشق...

مست...

شیدا...

بیا نفس نفس سلام زندگی را با هم شریک باشیم!

لحظه لحظه...

بیا زندگی کنیم!

با اشتیاق...

 

محبوب من...

لبخند را تا ابد بر لبانت ماندنی کن!

شوق را در چشمانت جاودان!

ایمان را در قلبت بی نهایت!

امید را در وجودت زنده!

 

شیرین من...

شیرینی زندگانیم بمان!

بوسه بارانم کن در شکوفه باران بهار...

و من نیز در زیر لطافت و نرمی آفتاب بهاری،

در میان نرمی گلبرگ های معطر،

رها در دستان نسیم،

بر بال فرشته ها...

در روبروی نگاه های عاشق پروردگار خالق عشق...

بوسه بارانت خواهم کرد!

 

دنیای من...

ای که تمام زندگی منی...

ای که هوای نفس کشیدنی مرا و قدرتی برای قلبم تا استوار بتپد...

تو که پادشاه روح و قب منی...

تاجدار و با عظمت...

در اوج و بی تکلف...

ای که هم عاشقی و هم معشوق...

تو که انعکاس تصویر وجود خدایی در دیدگان من!

خدایی که خویشتن را در عشق تصویر می کند...

تو که لبریز از حضور پروردگار روشنایی هایی در روشنایی آسمان زندگیم...

تو که حرمت و قداست قدمهای عشقی بر خاک وجودم...

 

مه پاره ی من...

بهار نزدیک است...

آغوش بگشا!

میخواهم در آغوش گرمت دوباره زنده شوم!

می خواهم سر بر سینه ی عاشقت نهاده، عطر نفس هایت را ببویم و دوباره تازه شوم!

می خواهم دیده در دیدگانت بدوزم و لب بر لبانت بگذارم و دستانم را گرداگردت حلقه کنم و نو شوم!

میخواهم با تو بال بگشایم...

برخیزم...

پرواز کنم...

 

چه نیک بختیم ما که خانه ی مشترک خویش را محکمترین و استوارترین ساخته ایم!

خانه ای از جنس حقیقت...

از جنس عشق...

از جنس خدا!!!

کدامین توفان لرزه بر تن چنین بنایی خواهد انداخت؟؟؟

می دانم که توفانی چون توفان نوح نیز توان فروریختن عشقی الهی را نخواهد داشت...

من و تو با خدای خویش عاشقیم و اوست پناهگاه احساس بی نهایت ما...

اوست حامی و حافظ عاشقانه هامان تا همیشه ی جاودان!

اوست خالق عشق...

خدای عشق...

 

همساز من!

همراز من...

هم مسیر قدمهای عاشقانه ام...

در این پرواز روحانی،

در این سفر بی نهایت،

تا مقصد ملکوت،

تا بی نهایت عشق...

با من همسفر بمان و بدان که...

بی کرانه دوستت دارم!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩

نقش خاطره

بر روی قلب ساده ی من سد کشید و رفت

یک خط بی نهایت ممتد کشید و رفت

پرواز عاشقانه ی احساس را ندید

طرحی ز چند حادثه ی بد کشید و رفت

یک مرز بسته با غم هجران عشق که

شاید به خاطر همه باشد، کشید و رفت

آمد مرا رها کند از دست غصه ها

اما به روی غصه ی من مد کشید و رفت

مشقم هزار قسمت و دستم چه ناتوان

حاصل که در نتیجه ی آن رد کشید و رفت

دل را به جرم خواهش عاشق شدن نخواست

یک جاده ی موازی مقصد کشید و رفت

بر خاطرات حک شده در دفتر دلم

یادی که تا همیشه بماند کشید و رفت

یک سال در نهایت آرامش و سرور

عکسی که نقش خاطره میزد کشید و رفت

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩

کوچ

آزاد و رها باش تو ای مرغ مهاجر

پرواز کن از خشکی من تا لب دریا

بی غصه ی تنهایی چشمان سیاهم

شاداب و غزل خوان پر پرواز تو بگشا

بگشا پر پرواز و از این حادثه بگذر

مشنو تو دگر هرچه دلم کرد تمنا

منگر تو به خاکی که ترک می خورد از غم

منگر به نگاهی که ندارد شب رویا

ویرانه ی من قبل شما حکم فنا داشت

دیروز نشد، حادثه افتاد به فردا

تا یکسره ویران نشدم بگذر از این کوی

این سهم من است از شب طوفانی غم ها

یک برکه ی خشکیده چه دارد که بمانی؟

هنگامه ی کوچ است از این برکه ی تنها

آزاد و رها پر بزن از خاک به افلاک

شیرین تو و فرهاد منم تا ته دنیا

خسرو دل شیرین به نگاهی بستاند

کوهی غم فرهاد و مرا حسرت لیلا

لیلای تو جان داد در این حادثه مجنون!

مجنون که چو شیرین شد و بگذشت از اینجا

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩

هفتمین تکرار

آنقدر از تقدس هفت و هفت نشان ها شنیده ام که گاهی باورم میشود افسانه ی تقدسی اینچنین، حقیقتیست بر دفتر زندگی!

امروز اما به آفتاب که نگاه می کنم میبینم هفت هم می تواند گاهی نیمچه ابری شود نابارور، نه ببارد که دلی را شاد کند، نه سایبانی شود که تنی در خنکایش بیاساید! ابری می شود نابارور، که تنها بر چهره ی خورشید رنگ ماتم میکوبد و درخشش و حرارت شیرینش را در پس تیرگی پنهان می کند!

هرچند می دانم که ابر هم با نسیمی رخت می بندد و لبخند نورانی خورشید دوباره تن خاک را می نوازد اما دلم می گیرد وقتی در مکان لبخند ملیح آفتاب آن هم آفتاب زمستانی، اخم ابری را می بینم که بهمن ماه را برایم نه چون خاطره ای شیرین بلکه به افکاری بی انتها بدل می کند!

چشمانم را می بندم تا دیدنی های قلبم را نظاره گر شوم و تنها به موسیقی قلبم گوش می سپارم که تبلور عشق در آن چیزیست ورای آهنگ گذر زمان!

خوب می دانم تقدس همان سیزدهی که گاه و بیگاه از این و آن می شنوم که نفرین شده است از هفت نیز فزونتر خواهد شد اگر با هر شماره سجده کنم وجود عشق تو را!

تویی که اگر مسیر زندگی ام را سبز و بهاری نکرده بودی پایان تمام شش های دنیای برایم به هفتی نفرین شده ختم می شد و دنیا برایم تا همیشه زمستانی می ماند!

درست مثل بهمن...

درست مثل امروز...

درست مثل خاطره های دور دست...

اما تو در برابر تمام نفرین های عالم چون سپری مقاوم ایستاده ای و من به تو تکیه کرده ام!

هنوز هم با عشق زنده ام!

هنوز هم با امید...

نه در گذشته پر می کشم و نه به اکنون می اندیشم!

می دانم امروز هرچه باشد، با هر خاطره ای، با هر اسمی، فردا با عشق و شوق، با شادمانی و نیک روزی، در انتظارم ایستاده!

در انتظار تو نیز هم...

آهای فردای نزدیک! در انتظار بمان که به تو بس نزدیکیم!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۳ دی ۱۳۸٩

آغوش عشق

غرق در موسیقی افکار خویش...

در جستجوی نگاه مهربان تو تا اوج آسمانها پر می کشم!

آشکار و نهان زمین و آسمان را می جویم...

روز و شب به کاوش طی می کنم و در انتها در می یابم که در هر چه و هر کجا نگریسته ام تو را آشکارا دیده ام!

عشق معنای بلندی دارد و من بی  بهانه عاشقم!

تو در رویاهای شبانه ام گرم ترین آغوشی!

بر لبخندهای گاه گاهم بی بهانه ترین دلیل...

آرامشی فراتر از آرامش لالایی مهتاب...

نوازشی خوشتر از نوازش نرم نسیم...

تو حقیقت عشقی که بی حضورت قلبم به سکون خواهد گرایید، نفسم به سکوت!!

گرمای وجودم را از گرمی وجود پرمهرت گرفته ام و نور دیدگانم را از نگاه عاشقانه ات!

مباد بی حضورت زمستان را به دیار قلبم رهنمون شوی!

مباد دیدگانم را در نبود عاشقانه ی چشمانت به دست تاریکی بسپاری!

وجود رنجورم را در آغوش خویش آشیانه ده که تنها طبیب دردهایم تویی!

نوازشت نیاز لحظه هاییست که بی امان میگذرند...

و من هنوز هم در تمام بودنی ها، چون رویاهای بی پایانم، تو را می بینم!

عاشق...

دلباخته...

منتظر!

چون من!

با من بمان که در تو معنا میشوم! تو که طعم شیرین عشق را در کامم حقیقتی جاودانه کردی!

بی تو بی گمان دستان مرگ را با تبسم خواهم بوسید...

با من بمان تا با تو، در آغوش عشق، زندگی کنم!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩

آرزو

دوست دارم در آغوش گرمت, مثل نیلوفر آرام گیرم

گر ز خویشم برانی به آنی, از فراغ نگاهت بمیرم

دوست دارم ز دستان پاکت, شاد و پروانه سان پر بگیرم

عشق یعنی همین حس که بی تو تا ابد در دل شب اسیرم

دوست دارم طلوعم تو باشی, هر سحرگاه وقتی خموشم

بی گمان هر طلوع دوباره, می کند بی تو یک عمر پیرم

عشق در دیدگانم هویداست, اشک هم انعکاس وجودش

در غم و آتش این جدایی, از زمین و زمان پاک سیرم

کاش یک بار یک لحظه با تو زندگی شادمان مال من بود

حسرت لحظه ای عاشقانه, حاصل آرزوهای دیرم

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩

شعری دیگر...

مثل آتش پر حرارت مثل طوفان ناصبور

مثل جنگل سبز مثل کوهساران پر غرور

آفتاب از چشمهایم روشنایی می گرفت

رخصت در آسمانها رخ نمایی می گرفت

ماه در پهنای سقف آسمانم می نشست

ظلمت غم در حضور قلب گرمم می شکست

هم مسیر آبشار و رود جاری می شدم

از غم و اندوه و حسرت زود عاری می شدم

قلبم از منزلگه شادی نشانی می گرفت

زندگی معنای شیرین جوانی می گرفت

عاشق خورشید، روحم پرده ها را می درید

شاپرک سان تا خدای نور با جان می پرید

زنده بودم، زندگی معنای دلتنگی نداشت

آدمک های خیالی یا دل سنگی نداشت

خوب می فهمید حرف غنچه ها را باغچه

بی مترسک دور می شد از گلستان زاغچه

شادمانی ساده بود و دلخوشی ها ساده تر

مهربانی بیشتر بود و جهان آماده تر

این توهم آخر آن قصه های شاد نیست

تیرگی پایان کار یک دل آباد نیست

های دنیا خوب بنگر من چه سنگی آمدم

وقت پیکار است و من چون مرد جنگی آمدم

یا تو از من می ستانی این دل مدهوش را

یا که روشن می کنم من این شب خاموش را

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩

سالگرد

زمان آنقدر عجله داشت که نفهمیدم چگونه گذشت...

یک سال دیگر هم رفت!

سالهای با تو بودن...

با تو گریستن!

با تو لبخند زدن!

از خاطره ی سرنگون شدن کیک بر زمین و هلهله ی حاضرین و خنده های من وقتی تو چهره در هم کشیده و از آن اتفاق پریشان خاطر بودی، همان لحظه که با هیاهوی ما، اخم تو نیز به خنده بدل شد، از آن خاطره ی همیشه زنده در ذهن من؛ سالها می گذرد!

دوباره به عکسهایمان می نگرم...

کودک بودم یا جوان؟؟؟

خودم هم نمی دانم!

وقتی دست هایم را در دستان گرمت فشردی و به هم لبخند زدیم...

پیمان جاودانه ی ما با هم...

نقل های سپید و انوار رنگی...

هنوز هم زمان با همان شتاب و حتی سریع تر پیش می رود!

شادم که سایبانم تویی!

تو را تا همیشه دوست خواهم داشت...

با اخم ها و لبخندهایت...

با نزدیکی ها و دوری هایت...

با حرارت و سردی...

با هرچه هست و نیست و شاید روزی باشد یا نباشد...

باز هم دوستت خواهم داشت!

سپید پوش به حریمت ره یافتم...

به رفتن نخواهم اندیشید مگر چون حوریان، سپید پوش...

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩

عشق...

گاهی وقت ها اشتیاق پرواز در دل کبوترها گم می شود! می نشینند روی یک شاخه و زل می زنند به برگ هایی که تا زردیشان چیزی نمانده!

فرداست که پاییز رخ نمایی کند و نه برگی باقی بماند و نه حس پرواز برگردد!

تا پرهای شادمانی کبوتر دلم همرنگ اندوه پاییزی کلاغ ها نشده باید دوباره پرهایم را بگشایم و در آسمان اوج بگیرم!

آهای کبوتر سپید پر...

دل بستن حتی اگر به زیباترین برگ های سبز هم که باشد نباید اسیرت کند!

سبزی برگ های زیبا هم آنقدر ابدی نیست که دلخوش بمانی!!

برگها سهم بادند!

سهمت را از آسمان طلب کن!

دوباره اوج بگیر!

تا پاییز نیامده...

تا اسیر زردی و سردی نشدی!!!

اوج بگیر!

این بالها را برای پرواز به تو هدیه داده اند!!!

عاشق بمان اما اشتیاق پرواز را بیش از پیش در قلبت زنده کن!

شعله های سر به فلک کشیده ی عشق تو را در زمستان هم گرم خواهند کرد اگر به بلندای آسمان آبی و مالک همیشه حاضرش بیش از برگ های امروز سبز بر شاخه و فردا گریزان در دست باد دل بسته باشی!

آسمان همواره سقف سرت خواهد بود...

آبی و وفادار!

با تو می خندد...

با تو می بارد...

با تو می غرد...

همراه با درخشش چشمانت می درخشد،

و با اندوهت ابری می شود!

بگذار برگها مثل هر سال طلایی و سرخ گرداگرد وجودت به رقص در آیند.

تو نیز همراهشان برقص!

پرواز کن...

بنگر که تمام رنگها بر چهره ی دلنواز آسمان نقش خاطره می زنند!!!

برگها را عاشقانه بنگر...

اما به خاطر بسپار...

عشق پیش از آنکه سرخ و سبز باشد، آبیست!!!

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩

حقیقت عشق

زمان چه به سرعت می گذرد!

هر روز در گذر لحظه ها و خاطره ها به این می اندیشم که خوشبختی چه چیز جز این می تواند باشد؟

چه چیز جز لبخند عاشقانه ی تو؟؟؟

شیرینی لبخندت، حرارت نگاهت و استقامت شانه هایت که آرامش لحظه های دلتنگی من است!

و این حقیقت خوشبختیست!

تا همیشه می خوانمت...

تو که معنای عشقی!

هر سال که می گذرد دلبسته تر از پیش جام عشق را از دستان تو بر می گیرم و می نوشم!

می خواهم تا زنده ام سایبانم باشی!

می خواهم تا توان سخن گفتنم هست، هر سال در چنین روزی در چشمهایت بنگرم و با لبخند بوسه بارانت کنم و احساسم را در پوششی از نور در شادمانی روز میلادت به تو هدیه کنم!

با من بمان که دلیل بودن منی...

همسفرم...

همسرم...

...

زادروزت خجسته!

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

یک غزل از میان برگهای دفتر شعرم!

سلام.

بعد از مدتها گفتم شاید بد نباشه یکی دیگه از شعرهامو هم بنویسم توی وبلاگ.

قبلا بیشتر ادبی می نوشتم نسبت به این ایام, اما امروز فرصت مناسبی بود تا یه بار دیگه دفتر شعرمو بردارم و مجدد زیر سایبانی از عشق ورقش بزنم!

امیدوارم خوشتون بیاد. و البته خوشحال میشم اگر نقص هاشو بهم گوشزد کنید تا در صورت امکان اصلاح کنم.

 

 

همین که عاشق چشم ترم شدی کافیست

در این زمانه ی بد باورم شدی کافیست

همین که در غم تنهایی غروب دلم

طلوع روشنی دیگرم شدی کافیست

شبست و از سر سودا سری نمی ماند

همین که در شب سودا سرم شدی کافیست

کویر بودم و بی بار و آتشم در بر

همین که شاخه گلی در برم شدی کافیست

مرا سلام و نگاهی ز دیدگان تو بس

همین که از قفس تن پرم شدی کافیست

 

همواره شاد و پایدار باشید

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸

تبریک نوروز + لینک دانلود کتاب خاطرات یک خون آشام

سلام.

حس تکراری هر ساله تمام وجود منو پر کرده! گذشتن یه سال دیگه و اومدن یه سال جدید!

هرچند زیاد حس جالبی نیست اما به خاطر نو شدن طبیعت، نو شدن افکار (البته اگر بشه باورش کرد!) و نو شدن تمام کهنگی ها منم لبخندمو تازه می کنم و نوروز رو به همه ی دوستای خوبم تبریک میگم.

امیدوارم سال نو سالی سرشار از شادی، موفقیت و پیروزی برای همه باشه و همساز نسیم بهاری عطر آزادی هم مشام میهن رو پر کنه.

توی سالی که گذشت خاطره های زیادی به دفترچه ی عمرمون اضافه شد. تجربه های جدید و شیوه های تازه! خاطره هایی که با رفتن سال نمیرن و توی ذهن ما باقی می مونن. خوشحالم که خاطره های سال 88 برای من و خانواده ناخوشایند نبوده و خدا رو شکر می کنم که یه سال دیگه رو در کنار همه ی اعضای خانواده به سلامت سپری کردم.

قبل از لحظه ی سال تحویل، مکرر، و در هنگام و بعد از اون هم بی وقفه از خدا می خوام که لحظه های با هم بودن رو از ما نگیره! ازش عمر کوتاه اما پربار و شیرین می خوام که به نظر من خیلی خیلی بهتر از عمر بلند و ناخوشایند هست! امیدوارم این آرزوی منو بشنوه و نادیده نگیردش!

برای همه ی دوستای خوبم بهترین آرزوها رو دارم و امیدوارم توی لحظه ی قشنگ سال تحویل ما رو از دعای خیرشون بی نصیب نذارن. (خصوصا وقت زمزمه ی "حول حالنا الی احسن الحال!!")

---

توی پست قبلی وبلاگم گفته بودم که کتاب خاطرات یک خون آشام رو برای دانلود میذارم روی وبلاگ. الان سری کامل کتابها و داستان کوتاهش رو به زبان اصلی دارم و اتفاقا خودم دارم به فارسی ترجمه می کنم که اگر به سرانجام برسه و از نتیجه راضی باشم حتما اینجا هم نتیجه رو انعکاس خواهم داد.

البته از روی نظرات دوستان چیز زیادی رو نمیشد حدس زد چون اغلب نظرات تبلیغاتی شدن و ربطی به موضوع نوشته ندارن اما با بررسی آمار بازدید کننده ها می تونستم خیلی ساده بفهمم که چه تعدادی از دوستان تمایل به مطالعه ی کتاب "خاطرات یک خون آشام" داشتن و بر همون اساس هم توی این پست به عنوان عیدانه ی نوروز سری کامل زبان اصلیش رو هم به صورت زیپ و هم تک تک برای علاقه مندان میذارم و امیدوارم که خوششون بیاد.

برای دریافت مجموعه پنج گانه و داستان های کوتاه "خاطرات یک خون آشام"  نوشته ی خانم "Lisa J. Smith" به صورت کامل و زیپ شده با حجم 11 مگابایت که روی گوگل سایتز آپلود شدن می تونید به لینک زیر مراجعه کنید:

 

دانلود مجموعه ی 5 جلدی خاطرات یک خون آشام به همراه سه جلد داستان کوتاه و تعدادی از پوسترهای مجموعه داستان اثر "ال.جی. اسمیت" به صورت زیپ شده با حجم 11 مگابایت

 

برای دانلود این مجموعه به صورت تک تک (بدون پوستر) می تونید از لینک های زیر استفاده کنید:

 

1-          خاطرات یک خون آشام، کتاب اول،  The Awakening (حجم 728 کیلو بایت)

2-          خاطرات یک خون آشام، کتاب دوم، The Struggle  (حجم 642 کیلو بایت)

3-          خاطرات یک خون آشام، کتاب سوم، The Fury  (حجم 499 کیلو بایت)

4-          خاطرات یک خون آشام، کتاب چهارم، Dark Reunion  (حجم 540 کیلو بایت)

5-          خاطرات یک خون آشام، کتاب پنجم، The Return – Nightfall (حجم 1.58 مگابایت)

6-          خاطرات یک خون آشام، داستان کوتاه، Blood Will Tell  (حجم 560 کیلوبایت)

7-         خاطرات یک خون آشام، داستان کوتاه، Bonnie and Damon After Hours (حجم 198 کیلوبایت)

8-         خاطرات یک خون آشام، داستان کوتاه، Matt and Elena First Date (حجم 232 کیلو بایت)

 

To the ones who don’t know Persian:

 

You can download the printable version of "The Vampire Diaries 1-5 + Short Stories" English E-books written by "L.J. Smith" for free from this link (uploaded on google sites):

 

 "The Vampire Diaries 1-5 + Short Stories + Posters & Wallpapers" (the zip version 11 MB)

 

Or you can download them one by one (without the Posters & Wallpapers) from these links:

 

1.  L.J. Smith - Vampire Diaries 01 - The Awakening --- (728 KB)

2.  L.J. Smith - Vampire Diaries 02 - The Struggle --- (642 KB)

3.  L.J. Smith - Vampire Diaries 03 - The Fury --- (499 KB)

4.  L.J. Smith - Vampire Diaries 04 - Dark Reunion (540 KB)

5.  L.J. Smith - Vampire Diaries 05 - The Return – Nightfall --- (1.58 MB)

6.  L.J. Smith - Vampire Diaries - Short Story - Blood Will Tell --- (560 KB)

7.  L.J. Smith - Vampire Diaries - Short Story - Bonnie and Damon After Hours --- (198 KB)

8.  L.J. Smith - Vampire Diaries - Short Story - Matt and Elena First Date --- (232 KB)

 

 

ایام به کام و نوروز خجسته

به امید دیدار

 

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸

بازگشت

سلام.

از سفر برگشتم. اولین سفر دوری که بدون همراه رفته بودم. یه تجربه ی خوب!

هواپیما یه مقدار تاخیر داشت و وقتی توی مهرآبار فرود اومد هوا تاریک شده بود. خیلی راحت با اتوبوس از داخل فرودگاه تا میدان آزادی رفتم و از اونجا هم به امید زحمت دادم و با راهنمایی اون خودمو به مقصد رسوندم.

دو روز و دوشب اول رو پیش لیلا و توی خونه گذروندیم و فقط برای خرید مواد غذایی چند دقیقه ای خونه رو ترک کردیم. خصوصا که هوا به شدت بارونی بود. اما شبهای بعد مهمون عموهام بودم.

دوست داشتم می تونستم برای روز 22 بهمن تهران باشم اما موقعیت اصلا جور نبود و مجبور بودم با پرواز صبح دیروز برگردم شیراز.  

در هر حال سفر خوبی بود. خاطره ی این سفر به ذهنم می مونه.

زن عمو تشویقم می کرد که تهران رو به عنوان محل زندگی انتخاب کنم اما راستش با همه ی امکانات موجود هر بار به تهران که اتفاقا توش اصلا احساس غربت نمی کنم سفر کردم بیشتر به شهر خودم شیراز علاقه مند شدم! در عین حال عمو مخالف بود و عقیده داشت که تهران واقعا شهر زندگی نیست!

من تا زمانی که مجبور نباشم شیراز رو ترک نمی کنم!

توی مدتی که تهران بودم تقریبا شهر جو آرومی داشت. توی تمام مسیرهایی که رفتم که سمت کارگر و کوی دانشگاه و آزادی تا امام حسین و از شمال هم تا ولنجک رو شامل میشد زندگی شکل عادی اما پر شتاب خودش رو داشت. نمی دونم امروز و فردا اون مناطق چه جوی رو شاهد خواهند بود اما در هر حال برای هم میهنای خوبم آرزوی سلامت و پیروزی دارم.

 

---

وقتی روحیات ایجاب کنه قلم به نوشتن حرف دل مشتاق میشه!

پس اشتیاق قلم باعث ویرایش یا بهتره بگم افزوده شدن یه تکه دیگه به نوشته های این پست وبلاگیم شد: (ساعت 12:38 نیمه شب)

---

 

تو را می شناسم ای مه رو! اما تو با من غریبه ای انگار...

رو می گردانی مباد در خاطرت زنده شوم بی خبر از آنکه هرگز نمرده ام...

قلبم می خواندت و می شنوی! چشمانت را می بندی مباد پاسخت را نظاره گر شوم!

ابر می شوم، باد را به زنجیر می کشی!

ستاره می شوم، توفان را فرا می خوانی!

آب می شوم، عتش را انکار می کنی!

نور می شوم، دل به شب می بندی!

می گریزی از من اما در هر سو می جویمت!

بیهوده مکوش که تو را هرگز غریبه نخواهم پنداشت!

می شناسمت ای غریبه ی آشنا و تو نیز می شناسیم حتی در پس هزاران پرده از انکار...

می کوشی که غریبم بداری و غریبه شوی اما تو آشناترین غریبه ای و من غریبه ترین آشنا...

بی مهرترین هم که باشی، دلم دوباره برای مهربانیت تنگ می شود!! دلم حتی برای نامهربانیت هم تنگ می شود...

اگر آشنایم نمی خواهی باشد! غریبه می مانم!! اما تا همیشه غریبه ترین آشنا برای تو آشنای غریب...

و باز هم دلتنگ می شوم...

تو را می شناسم ای مه رو!

تا همیشه...

تا ابد!!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸

مشهدی محمد بقال و محمدبن عبدالله (ص)

سلام.

چند روز اخیر برای من روزای بدی نبود. هرچند حال خوشی نداشتم و الان به خاطر سرماخوردگی تقریبا توانایی تکلم ندارم! اما هنوز ذهن و قلمم کار می کنه.

امتحانای میان ترم شروع شدن و متاسفانه اولیش جالب نبود! به خاطر سرماخوردگی که داشتم دو روز اخیر رو درس نخوندم. اما خودمو با یه کتاب داستان که نیازی به تمرکز نداشت سرگرم کردم و خیلی لذت برم.

در هر حال حالا که نمی تونم راحت حرف بزنم بیشتر دوست دارم بنویسم. پس یه ماجرای دیگه از شنیده هامو از زمانهای قدیم براتون می نویسم.

این ماجرا مربوط هست به زمان جوانی پدرم وقتی که پای منبر یکی از وعاظ برجسته ی اون زمان ماجرایی رو از زبون خودشون میشنوه و بعدها برای من تعریف می کنه. من ماجرا رو به زبان و قلم خودم و به نقل از ایشون براتون شرح میدم:

---

شرط بندی دو واعظ:

روزی در مسجد نو (مسجد شهدای امروزی) واقع در شیراز، یکی از بزرگترین وعاظ زمان بر منبر نشسته بود و سخن می گفت. وی "فخر استهباناتی" نام داشت. فرزند "شیخ المحققین" و نویسنده ی چندین کتاب مذهبی از جمله "کشکول فخرالمحقین"!

واعظ در برابر خیل عظیم حاضرین در مسجد ماجرای شرط بندی خود با یکی دیگر از وعاظ به نام را چنین نقل کرد:

"من در جوانی نیز چون اکنون بر منبر ساعاتی را با بیان مطالب علمی و اخلاقی در حضور مردم سپری می کردم. تا اینکه روزی مرحوم دستغیب (پدر شهید دستغیب معروف شیراز!) به من گفت:

آقای فخر! روضه ات را بخوان و با این مطالب مردم را به دردسر نیانداز و وقت ما و آنها را نگیر! زیرا هیچ کس به گفته های تو توجهی ندارد! اگر روضه ای بخوانی و اشکی جاری شود، هم تو و هم مستمع ثوابی برده اید!

(همواره روحانیون علاقه مند بودند فرصت بیشتری برای سخنرانی داشته باشند. پس برای وقت بیشتر با هم به مباحثه می پرداختند!)

من خدمت ایشان عرض کردم که ملت فهیم ایران که از قدیم الایام به درایت و هوشیاری معروف بوده و هستند مسلما از صحبت های من بهره ی وافر را خواهند برد.

سید فرمود: من با تو شرط می بندم که هیچ کس (اکثریت جمع حاضر) به گفته ی وعاظ توجهی ندارد!

پذیرفتم!! ده تومان نذر بستیم! (10 تومان حدود 60 یا 70 سال پیش که مبلغ بسیار زیادی بوده است!)

چند روز بعد سید بر منبر رفت. پیش از آن به من گفت که به حرفهایش خوب توجه کنم و عکس العمل مردم را نیز زیر نظر داشته باشم.

سید گرم صحبت شد و در میان سخنانش چنین گفت:

" دیروز در بازار از در دکان مشهدی محمد بقال عبود می کردم. (محمد را بسیار کشیده و با تشدید بخوانید!!)

صدای صلوات مردم بلند شد! سید ادامه داد:

مشهدی محمد بقال به من گفت... (باز هم محمد را کشیده و با تشدید بخوانید!)

این بار هم صدای صلوات در فضا پیچید!!

سید هفت بار نام مشهدی محمد بقال را با همان لحن و شیوه تکرار کرد و هر هفت بار صدای صلوات مسجد را پر کرد.

سرانجام سخنان سید با والسلامی پایان یافت و وی از منبر پایین آمد. به سرعت به من نزدیک شد و گفت: ده تومان را بپرداز که فقیری منتظر است!! مردمی که میان محمدبن عبدالله (ص) و محمد بقال تفاوتی نمی بینند چگونه به حرفهای تو توجه دارند؟ پس دیگران را به دردسر نیانداز!

در کمال تعجب ماجرا را دیدم. اما چه کنم که ترک عادت ممکن نیست و امروز نیز که پیرمردی هستم به این نصیحت گوش نکرده ام!!"

---

اینم از ماجرای فخر و مستمعینش!

چندتا جریان دیگه هم شنیدم که شاید توی نوشته های بعدیم توی وبلاگ بذارمشون. امیدوارم خوشتون بیاد.

شاد و سرفراز باشید و برای سلامتی همه (و البته من!) دعا کنید.

به امید دیدار

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸

پیمان

یک غزل تشنه تر از خاک بیابان دارم

یک دل غمزده و خسته و بی جان دارم

او که می گفت که آزاد و رهاییم کجاست

تا ببیند تن در بند و به زندان دارم

دیده بارانی و دل خون و به تن چرک زمان

داغ در سینه، به دل حسرت باران دارم

دورم از خویشتن خویش و جدا از مقصود

یار گمگشته چنان یوسف کنعان دارم

می روم در پی دلدار از این جاده ی دور

تا توان در بدن بی سر و سامان دارم

جان سپردن به رهش مایه ی فخر است مرا

می شکافم قفس خویش که پیمان دارم

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸

باور کنم یا نه!!!؟ + واعظ باج گیر و مردم زود باور!

 سلام.

این روزا بحث غیر بهداشتی بودن یه سری مواد غذایی چنان باب شده که ذهن خیلی ها رو درگیر خودش کرده و حتی موضوع بحث بسیاری از جمع هاست. از جمله ی این مواد غذایی چند مارک مختلف سوسیس و کالباس و چندین مارک مختلف برنج هست.

از قبل از سر زبون افتادن چنین موضوعاتی، من به شدت مخالف برنجهای هندی و پاکستانی بودم و دلیل اصلی مخالفتم بوی بد یا حداقل بدون عطر و طعم بودن این نوع برنجها بود.

از بس از این سمت و اون سمت تعریف برنج های اینچنینی با مارک های مختلف مثل محسن و خاطره و مژده و غیره شده بود؛ مادر منم یه مقدار ازشون خرید. تنها چیزی که این نوع برنج داشت قیافه بود که به نظر من در برابر طعم و عطر واقعا قابل توجه نیست! قیافه اصلا به من لذت طعم خوش رو که برنج کامفیروزی یا شمال کشور خودمون داره نمیده. خصوصا که در کنار قیافه ی مثلا قشنگ و قد کشیدن دونه های برنج خارجی باید بوی بد و طعم بی خودشون رو هم تحمل می کردیم یا این بو و طعم رو با هزار نوع ادویه به حداقل می رسوندیم! به همین دلیل از مادرم خواستم که دیگه از این نوع برنج تهیه نکنه و مادر هم گفت بعد از تمام شدن باقی برنج موجود، قصد خرید مجدد این برنج های تعریفی!!! رو نداره!

نوسان قیمت و مصرف بالای برنج توی اغلب خونه ها باعث میشد که مصرف برنجهای خارجی که قیمت کمتری دارن سیر صعودی داشته باشه. اما راستش من با دیدن خبر غیر بهداشتی بودنشون کلی ذوق کردم! چون واقعا ازشون بدم میاد! شاید این که میزان سرب و آرسنیک این برنجها زیاده و باعث بیماری میشه دلیل خوبی بود تا این سیر صعودی سرعتش رو تا حدی از دست بده!

غیر بهداشتی معرفی شدن چندین نوع از فست فود، که البته از سالها پیش به مضراتشون آگاه بودیم و حتی آشناهایی که توی کارخونه های تهیه ی این مواد کار می کردن بارها به غیر بهداشتی بودن تمام مارکها و نه فقط یکی دو مارک خاص اشاره کرده بودن، هم زمان با استاندارد نبودن برنج های خارجی باعث شد به فکر بیوفتم که شاید پشت این مسائل، جریانات سیاسی نهفته باشه!

تعجب نداره اگر این خبرها مانور تبلیغاتی علیه شرکتهایی باشه که یا باج ندادن یا تبلیغاتشون رو از صدا و سیما پس گرفتن و حالا باید تاوان سرکشی سیاسی خودشون رو پس بدن! شاید بعد از این شاهد خبرهای غیر بهداشتی بودن خیلی چیزای دیگه هم بشیم! (البته این یک گمان هست که تجربه تصدیقش می کنه و شاید هم گمان صحیحی نباشه اما وجودش باعث میشه در باور حرفها و نوشته های اخیر شک کنم هرچند از خوندن و شنیدنشون خوشحال شدم!!!!)

و اما یک جریان مرتبط که از قدیمی های شیراز شنیدم:


در دهه ی چهل (حدود سال 1346 یا 47) در شیراز واعظ و روضه خوانی به اسم "ناصرالاسلام" در یکی از خانه های نزدیک به شاه دائی الله در کوچه پس کوچه های سر دزک (که در حال حاضر هم به همین نام معروف است و از یک سمت به خیابان شاهزاده قاسم و از سمت دیگر به شاه چراغ منتهی می شود) زندگی می کرد.

این واعظ که چون بسیاری از وعاظ به انواعی از مواد مخدر اعتیاد داشت با گرفتن به اصطلاح حق خود یا در واقع باج و پول زور از کسبه شهر امرار معاش می کرد.

روزی ناصرالاسلام برای گرفتن پول به صاحب یک مغازه ی کله پزی که در خیابان داریوش (یکی از فرعی های خیابان زند) که رونق خوبی پیدا کرده بود مراجعه کرد و از کاسب خواست تا مقداری پول به وی پرداخت کند.

صاحب مغازه از پرداخت چنین پولی سر باز زد و گفت که حاضر به پرداخت باج نیست!

واعظ به او گفت که در صورت امتناع از پرداخت وجه با مشکلی بزرگ مواجه خواهد شد اما کاسب این سخن را نشنیده گرفت!

روز بعد، واعظ بر منبر خود در شاه چراغ در برابر خیل عظیم زائرین چنین گفت که:

"های مردم! صاحب فلان کله پزی در فلان خیابان به جای گوسفند، خر قربانی می کند و کله ی خر به شما می فروشد! وای! وای بر او و وای بر شما اگر از او خرید کنید!!!"

از فردای آن روز بود که در اطراف مغازه ی آن کاسب حتی پشه ای هم پر نمی زد! آنقدر زمان به این منوال گذشت که کاسب به زانو افتاد و به هر دری زد. اما تنها چیزی که شنید این بود که حل مشکلش تنها به دست خود ناصرالاسلام امکان پذیر است!

وقتی راهی دیگر نیافت، مقداری تریاک و شیره آن هم از بهترین نوع موجود خریداری کرد و با دو برابر مبلغ درخواستی واعظ به منزل او مراجعت کرد و دل واعظ را به دست آورد.

فردای همان شب؛ واعظ دوباره بر منبر شاه چراغ رفت و فریاد وا مصیبتا سر داد که: "التوبه! التوبه!

خدایا مرا ببخش که بر بی گناهی تهمت روا داشتم! لعنت بر آن کسی که به دشمنی وی مرا فریفت! من به تحقیق دریافتم که از این کاسب، کاسبی پاک تر، مومن تر، مقدس تر و فداکارتر نیست و محل کسب او از پاک ترین و بهداشتی ترین کله پزی های شهر است!

من در حضور شما مردم از او طلب بخشش می کنم! بر شماست که این سخن را بشنوید و به گوش غایبان نیز برسانید!"

با این سخنان واعظ، کاسبی آن مرد نه تنها دوباره رونق گرفت بلکه رونقی دو چندان یافت!

و این بود توانایی یک واعظ معتاد در برابر مردم زود باور! و ناتوانی یک کاسب در برابر یک واعظ باج گیر!

---

حالا خودتون فکر کنید! به نظرتون این تبلیغات رو باور کنم یا نه؟؟؟

 --

پ.ن1:

سلام دوباره ی پاییز به عاشقان رنگ و نسیم مبارک!

پ.ن2:

از فردا تقریبا هر روز هفته رو برای کلاس باید برم دانشگاه و با درسهای سنگین این ترم یه جورایی کنار بیام. فکر کنم برنامم خیلی فشرده بشه! برام دعا کنید.

پ.ن.3:

قبول شدن ویدا (دختر عموی عزیزم) رو در رشته ی مهندسی عمران دانشگاه سراسری بهش تبریک میگم و براش بهترین آرزوها رو دارم. "موفق باشی ویدا جون"

پ.ن.4:

متاسفم که باید فوت پدر بزرگ دوست عزیزم لیلا رو بهش تسلیت بگم! "لیلی جون امیدوارم غمهای زندگیت همیشه کم رنگ باشه و شادی هات پایدار!"

 

در فصل عشق و رنگ، دلهاتون بهاری

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸

خوشبختی

 

سالها پیش، قبل از آنکه امپراتوری ایران به حد اعلای قدرت خویش برسد، در منطقه ی لودیه (لیدی)* با کشف اولین معادن طلا و تولید سکه، کراسوس به عنوان قدرتمندترین فرد در کشور خود معرفی شد. او جوانی خوش رو و زیبا، جنگجویی توانا و قدرتمند، مردی دلیر و شجاع و فردی ثروتمند و پرتوان بود که با در اختیار داشتن زیباترین زنان و بهترین امکانات زمان خویش، خود را خوشبخت ترین می دانست!

درست هنگامی که کراسوس خود را مفتخر به داشتن تمام خصایص مذکور می دید، فیلسوفی به نام سولون از یونان به دیدار او آمد.

کراسوس با احترام از سولون استقبال کرد و به نیکی او را پذیرفت. سپس از سولون پرسید که به نظر او چه کسی خوشبخت ترین است؟!

کراسوس انتظار داشت سولون او را خوشبخت ترین بداند اما اینگونه نشد. سولون دو برادر یونانی را خوشبخت ترین ها خواند و داستانشان را اینگونه برای کراسوس نقل کرد:

"دو برادر برومند به دیدار مادر پیرشان رفتند. مادر که آخرین روزهای عمر خویش را با دیدگانی رو به بی فروغی سپری می کرد به دو پسرش گفت:

پسران عزیزم؛ عمر زیادی برای من باقی نمانده در حالی که سالهاست آرزوی شرکت در مراسم جشن خدایان المپ را به دل دارم و می دانم هرگز به آرزوی خود نخواهم رسید! بیش از سه روز به مراسم باقی نمانده و راه دراز است و من ناتوان! شادم که جوانانی چون شما دارم اما اگر جان باختم؛ این تنها آرزوی به دل مانده ی من است!

دو برادر با شنیدن سخنان مادر دستان یکدیگر را فشردند و برخاستند! تخت و کجاوه ای بر پا کردند و مادر را با احترام به جایگاه نشاندند. سپس تخت بر شانه نهاده و با تمام قدرت شروع به دویدن کردند! بی وقفه و پر سرعت! آنچنان که پیش از آغاز مراسم جشن، همراه با مادر پیرشان در محضر خدایان المپ حاضر شدند! اما چون تخت بر زمین نهادند، هر دو از شدت خستگی بر زمین فرو نشسته و جان باختند!

مادرشان در آخرین لحظات عمر خویش به تنها آرزوی بر دل مانده ی خویش رسید!

آن دو برادر خوشبخت ترینند چون با افتخار و عزت و در اوج رضایت تا آخرین لحظه ی عمر زیستند و شاد جان دادند!"

کراسوس با شنیدن داستان سولون بسیار ناراحت شد و این گفته ها را بر خود مپسندید اما با سولون برخوردی نکرد!

زمانی گذشت و کورش کبیر بر ایران زمین حاکم شد! با آغاز حکومت کورش، امپراتوری ایران قدرت گرفت و جنگ قدرتها آغاز شد.

در حمله ی کورش به لیدی، کراسوس خود را ناتوان یافت! درست هنگامی که قصد سوزاندن خود و خانواده اش را داشت، کورش سر رسید و او را به اسارت گرفت!

اما کورش که بزرگ مردی بی همتا بود، با اسیران خود چون بزرگانی صاحب کمال رفتار می نمود. از این رو به کراسوس احترام کرده، وی را به عنوان یکی از مشاوران خویش انتخاب کرد.

از آن پس، مرد اول لودیه، همو که خود را خوشبخت ترین مرد جهان می دانست، با تمام قدرتی که داشت، دیگر مرد اول نبود! او بعد از آن باید پیرو کورش کبیر باقی می ماند و وی را اطاعت می کرد!

کراسوس پس از آن واقعه همواره سولون را به خاطر می آورد و می گفت:

روحت شاد باد سولون!

حقا که معنای حقیقی خوشبختی را تو آشکارا گفتی و من ندانستم! خوشبختی در اوج قدرت و کمال و جمال بودن نیست! خوشبختی رضایتمند بودن و سعادتمند مردن است! خوشبختی شاد جان سپردن است!

خوشبخت آن دو برادر بودند! نه چون منی که مغرور به قدرت خویش، دیده از حقیقت برگرفته بودم و روزی را که به زیر فرو فتادم تصور نمی کردم!

روحت شاد باد! سولون!

...

پ.ن1:

* لودییه یا لیدی اگر اشتباه نکنم منطقه ی ترکیه فعلی بوده!! مطمئن نیستم! باید پرس و جو کنم!

پ.ن2:

این ماجرا برگرفته از داستانی بود که یه زمانی بابا برام نقل کرد تا معنی حقیقی خوشبختی رو بهم گوشزد کنه! به صحت دقیق تاریخی و مستندش اطمینان صد درصد ندارم و با قلم خودم و فی البداهه نوشتمش! اگر نثر خوب و پر قدرتی نداره بگذارید به پای ناتوانی من و به بزرگی خودتون ببخشید!

پ.ن3:

به نظر شما توی سیاست ایران الان کی خوشبخته؟ یا حداقل می تونه احساس خوشبختی کنه؟؟ کی برعکس؟؟ (با در نظر گرفتن حقیقت خوشبختی که سعادت، رضایت و سربلندی و ... هست!!)

پ.ن4:

ساعت رسمی کشور امشب یک ساعت عقبگرد کرد! این تغییر ساعت های سالانه رو برعکس خیلیا دوست دارم و دلم نمی خواد رعایت نشه! به نظر من تغییر ساعت در شرایط خاص خودش لازمه! نظر شما چیه؟

راستی عید فطر هم که دوباره مساله ساز شد! هر سال بحثش بود که یه روز دیرتر عید اعلام شده، امسال یه روز زودتر! برام جالب بود امسال دوتا عید فطر داشتیم! یکی سیاسی و دیگری مذهبی! شما کدومو قبول داشتید؟؟؟

پ.ن5:

یکی دو هفته پیش یه پرینتر گرفتم! کنون 3010 که یه پرینتر لیزری سیاه و سفید هست و برای کار خونگی به من خوب جواب میده! قیمتش هم 96 تومن بود که به نظر من در رده ی خودش مناسب بود!

در کنارش؛ یه کارت گرافیک یک گیگ و دو تا رم دو گیگ هم گرفتم و سیستم رو ارتقا دادم تا آبجی صبا بتونه خوب ازش برای کارای گرافیکی استفاده کنه. خوشحالم که پست آغازین وبلاگش که اتفاقا خودم نوشته بودم با استقبال نسبتا خوبی مواجه شد. امیدوارم بتونه اونقدر خوب بنویسه که طرفدارای زیادی پیدا کنه! اگر دوست داشتید می تونید وبلاگ نو پای صبا خانم رو اینجا ببینید.

پ.ن6:

یه سالگرد دیگه هم از مراسم عروسی من و مجید گذشت! خوشحالم که بهترین و شایسته ترین همسر رو دارم و با تمام وجود بهش افتخار می کنم! از خدا می خوام که هرگز خوشبختی منو در کنار همسر و اعضای خانواده ازم نگیره و لطفش رو ازم دریغ نکنه تا بتونم خوشبخت زندگی کنم و خوشبخت با دنیا وداع کنم!

 

سبز باشید و همیشه خوشبخت!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸

سفرنامه

سلام.

توی این ایام که من خیلی کمتر فرصت نوشتن توی وبلاگ و خوندن وبلاگ دوستان رو داشتم، عده ی زیادی نوشته هامو خوندن و نظراتشون رو ابراز کردن. خیلیا از اینکه سیاسی نوشتم گله داشتن. عده ای با من هم نظر بودن و بعضی ها هم نظراتشون رو از جبهه ی مخالف ابراز می کردن. گروهی هم که طبق معمول فقط برام دعوت نامه برای بازدید از وبلاگشون فرستادن که من از همه سپاسگزارم. اما قبل از پرداختن به موضوع اصلی که قصد دارم توی این پست بنویسم بد نیست چند جمله ی کوتاه رو بگم!

من هم مثل صدها جوان دیگه که توی ایران زندگی می کنن و خواهان عدل و برابری و صداقت و آزادی هستن به این موارد ایمان دارم و حداقل با نوشتن احساسم توی یه پست ساده ی وبلاگی این دیدگاه رو نشون دادم. به قول بعضی ها، سیاسی نوشتن من تنها یک دلیل داشت و اونم این بود که من هم احساس دارم و نمی تونم در مقابل چیزایی که می بینم تمام و کمال سکوت کنم! این نوشته کوتاه و ناچیز می تونست تا حدی آرومم کنه. هرچند نه به اندازه ی کافی!!!

در این زمینه کافیه بگم امید به خدا! اونم خدای عدل و انصاف! خدای یگانه ای که نه به حرف و کلمه هست و نه به خطبه و موعضه! خدایی که هست چون هست!!!

باری...

دو هفته ی گذشته برام یک دو هفته ی خاطره انگیز بود. یه سفر جذاب و دیدنی که شیرین شروع شد و شیرین به پایان رسید. قصد دارم خاطره ی این سفر رو بنویسم  هرچند طولانی خواهد بود.

چند ماه پیش، اداره ی آموزش و پرورش بخشنامه ای داد که طبق اون معلمین، کارمندها و بازنشسته های آموزش و پرورش می تونستن برای یه سفر سه چهار روزه به مشهد اسم نویسی کنن. جزئیات سفر هم این بود که هر خانواده ای که اسم نوشت و توی قرعه کشی برنده شد با هزینه ی خودش به مشهد میره و اونجا توی یه مدرسه با کلاسای تجهیز شده و صبحانه و نهار اسکان می گیره. من بخشنامه رو روی سایت دیدم و فورا بابا رو ثبت نام کردم. خوشبختانه اعلام نتایج به کام بود و با هر دردسری که شده خانواده رو راضی کردیم این سفر رو بپذیرن. مجید (همسرم) برای بابا و مادر بلیط هواپیما گرفت و قرار شد من و مجید و سحر و صبا (خواهرام) با ماشین خودمون یک روز زودتر شیراز رو ترک کنیم تا توی فرودگاه مشهد به بابا و مادر ملحق شیم.

مجید مسیر یابی از روی نقشه رو خیلی خوب بلده و اگر یه نقشه دستش باشه خیلی بعیده که اشتباه کنه. البته غیر ممکن نیست! پس نقشه ی کامل ایران و مسیرهاش رو به اضافه ی نقشه ی کامل مشهد و تهران برداشت و مقدمات سفر رو آماده کرد. در حالی که سه تا عروسی در پیش داشتیم سفرمون رو از راه کویر آغاز کردیم و با این آغاز اولین مراسم که عروسی دختر پسر خاله ی من (شیده) بود رو از دست دادیم.

چون مجید دقیقا ظهر روز قبل از سفرمون از سر کار به شیراز برگشته بود و طبیعتا خسته بود قسمتی از مسیر رو من رانندگی کردم. جاده ی کویر، خشک و گرم اما در حد خودش دیدنی بود. البته از اونجایی که من طبیعت سرسبز رو بیشتر می پسندم چندان علاقه ای به کویر داغ اونم در روز ندارم هرچند هنوز شب کویر رو ندیدم و فکر می کنم زیبا باشه.

از یه قسمت مسیر چند ساعتی رو تا آخر جاده ی فارس رانندگی کردم و بعد از اون از اول جاده ی یزد مجید پشت رل بود. نهار رو توی یه پارک توی شهر یزد خوردیم. یادمه برای پیدا کردن یه سوپری که ماست داشته باشه کلی خیابونای یزد رو گشتیم! تا دلتون بخواد مغازه بود اما سوپری بسیار کم بود!

بعد از نهار از یزد بدون توقف به سمت خراسان حرکت کردیم و شب رسیدیم به طبس. اولین مساله ای که منو یه مقدار عصانی کرد این بود که توی پمپ بنزین  قبل از طبس دستگاه کارت خوان مشکل داشت و کارگر پمپ بنزین کارت بنزینمونو دو بار کشید و بار سوم نتونستیم بنزین بزنیم و برای ادامه ی مسیر در حالی که یه کارت سوخت با بنزین کافی داشتیم مجبور شدیم بنزین آزاد بزنیم! دلم می خواست بگیرم اون کارگر رو له کنم!!!

بعد برای شام توی طبس رفتیم یه فست فود و سفارش همبر و هات داگ دادیم. جالب ترین قسمت اون شام این بود که همبر رو لای نون ساندویچی گذاشته بودن و بعد ساندویچشون رو گذاشته بودن لای یه نون ساندویچی دیگه! بدون مخلفات!! اولین بار بود که ساندویچ این مدلی می دیدم. درواقع مسخره ترین و مزحک ترین نوعش بود! ساندویچ با نون اضافه اونم با اون ریخت و قیافه!

نونای اضافی رو کنار سینی گذاشتیم و باقی رو به زور خوردیم. البته من فقط یه تکه از همبر رو خالی خوردم و دوتا نون رو کنار سینی گذاشتم! (حیف اون همه اسراف!) واسه اینکه از اون شام افتضاح خاطره ی خوشی برامون بمونه کلی بهش خندیدیم و دوباره توی تاریکی شب راه افتادیم تا به یه امام زاده رسیدیم که مردم در اطرافش چادر زده بودن. شب همونجا چادر زدیم و تا صبح موندیم. البته بد نیست بگم که از زمان چادر زدن ما تا زمان حرکت دوباره حدود سه یا چهار ساعت گذشت. چون نیمه شب رسیدیم و اول وقت صبح قبل از طلوع حرکت کردیم.

مادر و بابا ساعت یازده صبح رسیده بودن فرودگاه مشهد و ما با حدود ده دقیقه تاخیر بهشون رسیدیم. که علت اون ده دقیقه هم ترافیک مشهد بود.

بد نیست اینو بگم که رانندگی مردم مشهد از مردم فارس که شهره ی عام و خاص شدن به شدت بدتر هست! تنها دلیل تصادفای بیشتر توی استان فارس کمتر بودن خیابون و جاده های مناسبه وگرنه اگر مشهدی ها می خواستن توی شیراز یا شهرای دیگه ی فارس رانندگی کنن احتمالا نسلشون منقرض میشد!!!!!!

بارها و بارها دیدیم که طرف به چپ نگاه می کنه و با سرعت خدا کیلومتر می پیچه به راست! ماشیناشونو به زور کنترل می کردن و واقعا باعث هراس ما شده بودن! بدون راهنما لاین عوض می کردن و بدون توجه به چراغ راهنما رد میشدن و چندین مورد باعث ترافیک شدید و قفل شدن ماشینا توی هم شده بودن! پس اگر قصد سفر به مشهد داشتید اونم با ماشین خودتون لطفا خودتونو واسه دیدن صحنه های خفن و آکروباتیک راننده های مشهد آماده کنید!!!

روز اول توی مشهد یه سوییت اجاره کردیم. بعد از استراحت برای زیارت رفتیم حرم و اطرافش رو گشتیم. البته من برای رفتن توی خود حرم اصلا کنجکاو نبودم و علاقه ای هم به له شدن زیر پای زوار افراطی که تا به حرم میرسن چادرشونو دور کمرشون گره می زنن و میشه به تانکی تشبیهشون کرد که هرچی سر راهشه منهدم و له می کنه و می خواد به زور درب و داغون کردن دیگران خودشو بچسبونه به حرم نداشتم. البته زیاد علاقه ای به موندن توی محیط حرم هم نداشتم چون حوصله ی چک و چونه زدن با مثلا مومنای متظاهر که یه کارت چسبوندن بر یقه ی خودشون تا خودشونو نایب این امام و اون پیغمبر جا بزنن نداشتم!!

فقط گوشه گوشه می خوان تفتیشت کنن که نکنه بمب به خودت بسته باشی! ذره ذره چکت می کنن که نکنه ابروهات پیدا باشه بهت گیر بدن!! خانم اینجا نشین! اونجا نرو! هییییس! الان میان می گیرن یه بلایی سرت میارنا!!!

حالم از این چیزا به هم می خوره و دلیل دین گریزی و تقدس زدایی امروز ایران رو همین افراط گری های مسخره می دونم! واسه همین در عین سادگی، دیدگاه تا حدودی مذهبی و حجاب مناسبی که دارم از محیط های مذهبی زیاد خوشم نمیاد و فقط دوست دارم یک بار برای دیدن برم و زود برگردم!!

گاهی وقتا مادر از دستم شاکی میشه که چرا این نظر رو دارم اما من دوست دارم با خدا بی واسطه حرف بزنم و هر چیزی که باعث بشه احساس کنم خدا رو ازم دور می کنه و نقش واسطه رو بازی می کنه دوست ندارم. شاید بعضیا بگن فلانی داری کفر میگی، اما من برای مقدسات در حد خودشون احترام قائلم و امام رضا هم به عنوان یه مرد بزرگ مذهبی و تاریخی که البته یکی از اجداد خودمم هست برام محترمه اما ذهن من بت پرستی رو به جای خدا پرستی بر نمی تابه و شیوه ی عده ای از مردم رو نمی پسندم و خودمو به در و دیوار نمی چسبونم و واسه خواسته هام به بنده ی خدا التماس نمی کنم حتی اگر این بنده ی خدا فرستاده ی خود خدا باشه! از خدا می خوام و اگر صلاح دونست اجابت می کنه. اگرم نه خوب حتما به صلاحم نبوده و دیگه نیازی به التماس به اینو اون برای واسطه شدن نیست!! راه خودمو میرم و در عین حال برای همه ی نظرات احترام قائلم. اما امیدوارم نسل بنیان گزارای افراطی گری و احداث گیر بازارای بیخودی منقرض بشه اونم به بدترین شکل ممکن! (آمین)

باری...

صبح روز بعد سوییت رو تحویل داریم و رفتیم به مدرسه ای که بهمون آدرسش رو داده بودن و اونجا مستقر شدیم. و سیاحت ما تازه شروع شد! نود درصد جذابیت سفر به خراسان برای من سیاحتش بود!

بازدید از نادری (که به خاطر عظمت نادر در حفظ ایران به عنوان یه شاه بزرگ واقعا نادر رو تحسین می کنم هرچند اشتباهاتی مثل کور کردن پسرش براش گرون تموم شد اما الان ایران یکی مثل نادر رو کم داره!) ، زیارت بزرگ مرد پارسی زبان، فردوسی! (که به نظر من در جای خودش ناجی زبان پارسی هست. روحش شاد!)

این مناطق رو توی سفر قبلم که حدود نه یا ده سال پیش بود دیده بودم اما ارزشش رو داشت باز برم. اما نیشابور مکانی بود که دلم می خواست حتما برم و سفر قبلی به خاطر هدف زیارتی و نه سیاحتی مادرم امکانش نبود! (این بار زور ما چربید و سفرمون قبل از زیارتی بودن سیاحتی شد!!)

توی نیشابور، به کمال الملک سلام کردیم  به دیدن عطار رفتیم و واسه دست بوسی خیام و عرض ادب به این بزرگ مرد قدم برداشتیم. جالبه که بعد از مرگ خیام به پیش بینی خودش به دور از گورستان مسلمونا جایی دفن میشه که قبرش زیر شکوفه باران درختان پنهان میشه! مرد خدا یعنی این!!

اونجا کنار حضرت خیام اشعارش رو با هم می خوندیم و دربارش با هم حرف می زدیم. رباعی هایی که الان می نویسم از جمله رباعی هاییش بود که اونجا بارها و بارها خوندیم و به روان این شاعر بزرگ درود فرستادیم:

 

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

نتوان به امید شک همه عمر نشست

هان تا ننهیم جام می از کف دست

در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

***

در لوح نشان بودنی ها بودست

پیوسته قلم ز نیک و بد فرسودست

در روز ازل هرآنچه بایست نوشت

غم خوردن و کوشیدن ما بیهودست

***

جامی است که عقل آفرین میزندش

صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین میزندش

***

این کوزه چو من عاشق زاری بودست

در بند سر زلف نگاری بودست

این دست که بر گردن آن می بینی

دستیست که بر گردن یاری بودست

***

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بارتن نتوانم 

من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

***

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جلال و جاهش نفزود 

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

 ***

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری دل بستی
گفتا شیخ تو آنچه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی؟
***
ای صاحب فتوا زتو پرکارتریم
با این همه مستی زتو هوشیارتریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم؟

 

 

یک روزمون به کل صرف گشت و گذار در نیشابور و دیدار از بزرگان این شهر شد. قصد داشتم از اونجا فیروزه بگیرم اما پشیمون شدم. هرچند بهترین فیروزه فیروزه ی نیشابور هست! چقدرم که زیباست!

یک روز دیگه هم برای گشت و گذار به سمت شاندیز و طرقبه و یه مکان مذهبی به اسم قدمگاه و چند جای دیگه رفتیم که البته زیاد طولانی نبود. قصد داشتیم باغ وحشم بریم که بابا و مادر مخالفت کردن. تا به هارونیه هم رسیدیم تعطیل شده بود! اما از بیرون دیدیمش!

توی این سفر شتر سواری هم کردیم. اما من کالسکه ها و درشکه هاشونو دوست نداشتم. فقط تماشا کردم.

شب آخر مادر و بابا رو رسوندیم فرودگاه. ساعت دو و نیم شب به سمت شیراز پرواز کردن و ما از مسیر کوه سنگی که باعث شد کلی دور خودمون بچرخیم ساعت چهار صبح رسیدیم به مدرسه و ساعت شش صبح به سمت شمال و به هدف رسیدن به شهر آستارا حرکت کردیم. دم صبح توی مدرسه ماشین با تیرک والیبال برخورد کرد و صدمه دید اما نذاشتیم این مساله شیرینی سفرمون رو کم کنه و در حال حاضر من پیگیر تعمیر و کارای بیمه ماشین هستم!

چند نکته ی جالب که بد نیست بگم:

1-  مردم مشهد در عین اینکه رانندگی بسیار بدی داشتن اما خوش برخورد بودن. ازشون به این دلیل خاطره ی خوشی دارم. هرچند با آدمای بیخودی هم برخورد کردیم اما همه جا هم خوب داره هم بد! خوباش بیشتر یادم می مونه.

2-  صاحب سوییتی که توی مشهد اجاره کردیم فکر می کرد اهل تهرانیم. چون ماشینمون پلاک 22 یعنی پلاک تهران هست! باورش نمیشد که شیرازی هستیم! آخر سر بهش گفتم بابا! پلاک ماشین ملاکه یا ما؟ ما اهل شیرازیم و از شیراز اومدیم! فکر کنم صاحب سوییت توی آستارا هم به راست بودن حرفمون شک داشت البته آخر سر باورش شد! (سر پلاک ماشین یه بار یکی از همسایه ها هم به بابا گفته بود ببخشید مگه شما تهرانی هستین؟؟ بابا هم با خنده گفته بود نه!) خودمونیم، با اینکه تهران بعد از شیراز تنها شهر ایرانه که توش احساس غربت نمی کنم و دوستش دارم و کلی خاطره ازش دارم اما به اینکه شیرازیم افتخار می کنم ولی پلاک 22 بودن ماشینمونو هم دوست دارم! :دی

3-  موزه ی امام رضا بسیار دیدنی بود. اگر رفتید مشهد حتما اونجا هم برید. دلم سوخت که نرسیدیم موزه هدایای رهبری رو ببینیم! شنیده بودم جالبه. به هر حال قسمت نشد. اما موزه ی اسکناس و تمبر، موزه ی تجهیزات ستاره شناسی، کاسه و کوزه و سلاح و از این چیزاشونو دیدیم. البته واسه اونایی که به کاسه کوزه و زره و اسلحه علاقه مندن موزه ی عفیف آباد شیراز ، موزه ی تخت جمشید و سایر موزه های شهر خودمو پیشنهاد می کنم. خیلی پر بار ترن! اما اسکناس و تمبر و ستاره شناسی امام رضا واقعا دیدن داشت!

4-  مشهدیا نون نازک ندارن انگار! هرچی بود نون ضخیم بود. راستش توی شیراز به اونجور نونا میگن نون افغانی خور!! (جسارت نشه یه وقت! فقط بحث ذائقه هست و بس!) یه نونش شش نفر ما رو سیر می کرد از بس کلفت بود! من که اینجور نونا رو دوست ندارم! نمیشه خوردشون!! تازه اونجا هم ساندویچشون از همون کذاییای با نون اضافه بود!! البته ما دیگه اصلا طرف فست فوداشون نرفتیم! ذائقه ها خیلی فرق دارن از این سمت تا اون سمت کشور! جالبه که هر چی به سمت شمال و آذربایجان پیش می رفتیم نونا نازک تر میشد تا جایی که شد نون یک دهم میلیمتری!! دیگه نمیشد دیدش!!! مجید گفت خارج از مرز اصلا نون به این معنا نیست و فقط نون فانتزی و نون باگت دارن!! من عاشق نون بازاری شیرازم که نه کلفته نه نازک! دست پز هست و خوش خوراک! فقط توی تنور ماشینی پخته میشه اما با دست خمیرشو آماده می کنن و توی تنور می ذارن. یه کمی به بعضی از نونای تهران شبیهه! اگر اومدید شیراز امتحانش کنید.

گفتنی از مشهد زیاده اما باید خلاصه تر بگم...

صبح از مشهد حرکت کردیم به سمت آستارا. خراسان که تموم شد، گلستان، مازندران و گیلان! توی گلستان زیاد نموندیم و فقط ازش رد شدیم. فقط نهار رو توی یه زائر سرا توی گلستان بودیم که اتفاقا آتش سوزی هم شد! چون داشتن زمین گندم برداشت شده رو می سوزوندن! چندتا درختم سوخت!! شب رو توی محمود آباد بیرون از کمپ شرکت نفت چادر زدیم (قابل توجه رئیس روئسای شرکت نفت و باعث خجالتشون که خودشون هر سال هر سال توی کمپ محمود آباد و باقی مراکز رفاهی شرکت خوش میگذرونن و حلال و حروم سرشون نمیشه و حق خوری می کنن و عین خیالشونم نیست اونوقت همکارشون واسه 4 ساعت از دو نصف شب تا شش صبح که دوباره می خواد بزنه به دل جاده توی کمپ راه نمیدن و با وقاحت تمام خودخواهانه رفتار می کنن! خلاصه یه روز این خوشیای ناحق که همش از صدقه سری مجید و باقی همکاراشه که توی شرایط سخت گرمسیری شب و روز کار می کنن تا شما از منافعش استفاده کنید و به اسم همه ی کارمندای شرکت تمومش کنید از دلتون در میاد! شک نکنید!!)

صبح زود از محمود آباد راه افتادیم. توی راه یه سر رفتیم جواهر ده که چند سال پیش توی دوران عقدمون با مجید و خانواده ی خودمو عمو و پسر عموم رفته بودیم و اتفاقا اولین سفر متاهلی من بود و به خاطر مه شدید جواهر ده همه ی عکسامون سوخت! دیگه خبری از مه نبود. بیشتر سرسبزی ها خشک شده بودن. اما دوتا دونه کدوی تزئینی که از سفر قبل به دلم مونده بود از اونجا خریدم! چندتا عکس گرفتیم اما زیبایی های قدیم نبود و خانواده هم همراهمون نبودن. این شد که خاطره ی از بین رفتن تمام عکسای سفر اولمون با مجید از ذهنمون پاک نشد!

سریع مازندران رو پشت سر گذاشتیم و به گیلان رسیدیم. اولین باری بود که به گیلان میرفتم. با صراحت اینو میگم که مردم گیلان واقعا از مازندرانی ها بهترن. هرچی توی چندین سفرم به مازندران از مازندرانی ها خوبی ندیدم مردم گیلان مودب و خوب بودن. البته نمیشه منکر این شد که مردم شمال به طور کلی غریب گز هستن و خونگرمی جنوبی ها رو ندارن اما هرچی باشه مردم گیلان از مردم مازندران خیلی خیلی بهترن! شهرهاشونم بهتر و زیباتره! چهره هاشونم بهتره! مازنی ها صورتهای کشیده دارن در حالی که گیلانی ها بیشتر چهره هاشون گرد هست. گیلانی ها مهمان نوازترن و خوش برخورد تر! توی گیلان اگر جلوی یه رستوران ترمز می کردیم فورا صاحبش میومد جلوی در و احترام می کرد! در حالی که توی مازندران کارگرای رستوراناشونم طلب آقا جدشونو از آدم دارن!! مغازه داراشونم خیلی با انصاف تر بودن! تازه صاحب خونه ها هم خیلی با انصاف تر و مرد تر بودن! هنوز یادم نرفته توی یه سفرمون به خاطر نیم ساعت تاخیر توی مازندران صاحب خونه بی اجازه رفته بود توی خونه و کل وسائل ما رو ریخته بود بیرون!! اما توی گیلان صاحب خونه اونقدر احترام گذار بود که اصلا نمیشه مقایسه کرد! به نظر میاد اصالت گیله مردها و به کل مردم خطه ی سبز گیلان مثال زدنی باشه!

شهرهای لاهیجان و فومن واقعا شهرای زیبا و تمیزی بودن. اما واسه بندر انزلی دلم سوخت! انگار هر شهری که زمان شاه مهم بوده توی حکومت فعلی مورد بی توجهی قرار گرفته! مثل انزلی! مثل شیراز ما! چقدر داغون بود بندر انزلی!! تاسف آور بود!

جاده ی آستارا زیبایی های خاص خودشو داشت. دو شب توی استارا موندیم. بازارش که اصلا به درد نمی خوره. قیمتا تقریبا مشابه تهران و شیرازه و بعضی چیزاشونم گرونتره و اجناسشونم همچین خاص نیست. اگر کسی بتونه از مرز رد شه شاید بتونه چیز خوبی بخره اما اگر قصد رد شدن از مرز رو ندارید واسه خرید به آستارا سفر نکنید بهتره. من که چیزی که دیدم با شنیده هام یه دنیا فرق داشت! تازه مردم آستارا اغلب ترک بودن و من اصلا زبونشونو نمی فهمیدم. اول فکر می کردم آستارا جزء استان اردبیل هست اما بعد فهمیدم گیلانیه! به هر حال ملتش ترک زبان و اغلب مخالف ا.ن بودن!!!

دریای آستارا زیاد جالب نبود. البته دریای شمال هیچ وقت به زیبایی و جذابی دریای جنوب نیست. اما اینکه توی شمال گوشه گوشه ی زمین خدا و دریا رو هم تجاری و پولی کردن و واسه قدم زدنم باید پول بدی خیلی ظلمه! تازه دریغ از پاکیزگی! امنیت! زیبایی!! من دریا رو زیاد دوست ندارم. صبا هم مثل من! زیاد اونجا عکس گرفتیم اما عکسای طبیعت سبز و یادآوری سبزی جنگل و کوهستان همیشه برام شیرین تر و زیباتره! اونایی که دریا رو دوست دارن حتما یه سفر به جنوب برن تا زیبایی رو ببینن! تیرگی دریای شمال در مقایسه با آبی درخشان دریای جنوب! گوش ماهی و صدفهای زیبا و زنده ی دریای جنوب رو اصلا نمیشه توی ساحل دریای شمال دید! شن های تمیز و گرم و جذاب دریای جنوب رو هرگز دریای شمال نداره! درست مثل خونگرمی مردم جنوب که هرگز در مردم شمال نیست!

فقط یادتون باشه سفر به جنوب توی پاییز خوبه وگرنه توی تابستان از گرما سفر به کامتون تلخ میشه!

از آستارا رفتیم به سمت ماسوله! شهر یا بهتره بگم روستای تاریخی که تک تک خونه هاشو روی سقف خونه های پاینی ساختن! شهر قشنگی بود که ما فرصت نداشتیم کامل بگردیمش. قرار شد توی سفرای بعدی یه برنامه بذاریم برای گشتن گیلان که دیدنی زیاد داره. راستی جاده ی ماسوله هم بسیار سبز و زیبا بود. حتما یه سفر میریم دوباره و خوب می گردیمش.

حدود ساعت چهار عصر بود که توی جاده ی تهران بودیم. روز جمعه، با مسائلی که توی نماز جمعه پیش اومده بود! ترافیک بیداد می کرد! سه تا تصادف رو به چشم دیدیم و بالاخره ساعت نه شب رسیدیم خونه ی عمو! ولنجک! جایی که من آب و هواشو و سراشیبی ها و سربالایی هاشو خیلی دوست دارم! قصد داشتیم سریع یه سر به اون یکی عموم بزنیم که خونشون سمت کوی دانشگاه هست تا فردا صبح حرکت کنیم به سمت شیراز. اما نبودن عمو اینا و فاصله ی ولنجک تا کوی دانشگاه مانع شد و این شد که دو روز توی تهران موندیم.

صبح با بچه ها رفتیم سمت هفت تیر و تجریش! یه کم گشتیم اما از شدت گرما سریع برگشتیم خونه! سریع که میگم یعنی ساعت 2 ظهر!! فقط سمت خیابون ولیعصر به خاطر سایه ی درختا یه کم هوا قابل تحمل بود. به خاطر طرح ترافیک با اتوبوس رفتیم و توی اتوبوس با چند نفر هم صحبت شدیم. بعضیا کتک خورده بودن! بعضیا به خاطر گاز اشک آور صدمه دیده بودن و موارد اینچنینی!

عصر همون روز بعد از ساعت 7 که طرح ترافیک تموم شد یه سر رفتیم دیدن عمو و ساعت 12 شب حرکت کردیم به سمت شیراز.

دلم می خواست خیلیا رو ببینم! از دایی که فاکتور بگیرم، عمو علی، خانم قره چه، امید و خیلیای دیگه! بیشتر از نصف فامیلمون که به خاطر فاصله ی نهصد کیلومتری شیراز تا تهران حتی عید تا عیدم همو نمی بینیم! اما دیدار عمو سعید و عمو اکبرم و خانواده هاشون که بی نهایت برام عزیزن بعد از حدود دو سال در حد خودش شیرین بود! (فکر کنم از سفر قبلیم به تهران حدود دو سال گذشته بود! شایدم یه سال و نیم! درست حسابش دستم نیست!!)

شب تا نزدیک صبح مجید تا قبل از اصفهان رو یه پشت رانندگی کرد. دیگه کم کم داشت خوابش می برد که من نشستم پشت رل و تا آباده اومدم. بعدش چشمتون روز بد نبینه، حالم بد شد شدید! توی آباده مجید سریع رفت توی بیمارستان و برام مسکن گرفت! کلیه هام به شدت درد داشت جوری که از شدت درد گریه می کردم! حالم به هم می خورد و شده بودم عین آدمای مسمونم شده! باز مجید خودش نشست پشت رل و من با خوردن مسکن حدود دو ساعت مثل مرده ها بودم! نمی دونم خواب بودم یا بیهوش اما وقتی بیدار شدم حالم بهتر بود.

ساعت سه ظهر رسیدیم شیراز و اومدیم خونه. سریع بعد از نهار دوش گرفتیم و آماده شدیم واسه عروسی پسر خالم. توی عروسی علی من با مانتو و شلوار و روسری با چهره ی رنگ پریده و خواب که از پشت آرایش کمی که داشتم داد میزد به زور خودمو تا آخر مراسم نگه داشتم. بیشتر از 24 ساعت بیداری (البته منهای دو ساعت مردن توی جاده!!) اما رفتنمون به مراسم باعث خوشحالی خاله و خانواده شد.

ساعت 2 شب رسیدیم خونه و تا خوابیدیم خوابمون برد. صبح که پا شدیم ساعت یازده بود!!! سریع وسائلمونو مرتب کردیم رفتیم خونه ی بابام اینا تا با کمک خواهرام برای عروسی دختر خاله ی مجید آماده شم!! هنوز تنم خسته و کوفته بود اما این بار از سحر خواستم موهامو مرتب کنه و بپیچه، درست آرایش کردم و لباس مجلسی پوشیدم و رفتیم برای عروسی دوم!! باز تا ساعت 2 شب مجلس بودیم و این بار هم عروس و داماد رو همراهی نکردیم و برگشتیم خونه. بدون اینکه موهامو باز کنم خوابیدم!!!! صبح از شانس خوشکلم آب قطع بود! موهای چسبیده به هم و آب قطع!! مجید وسائلشو جمع کرد و رفت فرودگاه تا بره سر کار و منم اومدم خونه ی بابا اینا و طبق معمول واسه دو هفته ای که مجید نیست اینجا موندگار شدم.

واسه دانشگاه شش واحد تابستونه درس تخصصی و پایه برداشتم و با کلی دردسر انتخاب واحد کردم. حالا هم باید هم درس بخونم، هم پیگیر کارای ماشین باشم که تا مجید برگرده درست شده باشه، هم خودمو واسه یه امتحان خاص آماده کنم! روی نرم افزارای آفیس باید کار کنم، خصوصا msp ! خلاصه کلی کار دارم! چندتا کتاب توی برنامم هست که بخونم و شاید به خاطر کار دانشگاهی مجید یه سفر هم بریم کرمان! البته این مساله خیلی احتمالش ضعیفه!

اینترنتم که دسترسیم بهش بسیار محدود شده! این بار طولانی نوشتم تا اگر بازم طول کشید تا آپدیت بعدی ایرادی نداشته باشه.

واسه اونایی که مسافرن یا قصد سفر دارن آرزوی سلامتی و شادی دارم. بهتون خوش بگذره!

واسه اونایی که جلوی پیشرفت شیراز رو گرفتن در حالی که یزد، اصفهان، مشهد، تهران و خیلی جاهای دیگه ماشالا خوب پیشرفت کردن و گسترش پیدا کردن و جاده ها و پل های خوب دارن هم آرزو می کنم که یا اصلاح شن یا نابود!

احتمالا در اولین فرصت یه سری عکس رو با جزئیات از سفرمون توی فیس بوک میذارم. اگر عکس مناسبی هم بود فتو بلاگ رو هم آپدیت خواهم کرد.

شاد و خوش و خرم باشید

 

 

پ.ن.1 ممنون از اهورای عزیز به خاطر معرفیش. البته سابقه ی من توی وبلاگ نویسی اونقدرا که نوشتی تاریخی نیست هم دانشگاهی!! فکر کنم تو توی تعداد وبلاگایی که ساختی تاریخی باشی!!!!! راستی از نظرت درباره ی شعرام هم یه دنیا ممنون!

پ.ن.2 دلم واسه تهران تنگ شد! نمی دونم این سفر رفت تا کی اما مطمئنم اگر به هیچ جای ایران سفر نکنم بازم تهران خواهم رفت!

پ.ن.3 از اینکه طولانی نوشتم معذرت. امیدوارم فرصت کنم تا نوشته هاتونو بخونم و محبتتونو جبران کنم.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸

فریادی از جنس سکوت

کاش این داد به جایی برسد

دل غمگین به نوایی برسد

در سکوت این همه فریاد زدیم

کاش ای کاش صدایی برسد

بارها نام خدا را خواندیم

شاید این بار خدایی برسد

منتظر بوده زمین تا روزی

رهبر و راهنمایی برسد

یا که از پشت سیاهی شاید

سید سبز قبایی برسد

راه ها بسته شد وخونها ریخت

کاشکی راه گشایی برسد

خنده پوسیده به لبهامان لیک

شاید از غیب ندایی برسد

گرچه بیمار و اسیریم همه

شاید این بار دوایی برسد

یا که بر زخم دل ما امروز

مرحم نیک و شفایی برسد

خسته ام خسته از این تاریکی

ای خدا کاش رهایی برسد

 

سلام.

نپرسید چرا توی این یک ماه چیزی توی وبلاگ ننوشتم! درست زمانی که نوشتن یک باید بود!

هرچند فیس بوک و توییتر هر دو توی این ایام برام فقط حکم یه پایگاه اطلاع رسانی دو طرفه داشتن و دیگه از اون شیطنت های آمیخته با شوق خبری نبود!

ایام تلخی رو پشت سر گذاشتیم و اینو همه ی دنیا فهمید اما دولتمون اصلا معنای فهمیدن رو نمی دونه و چشماشو روی همه ی خون ها و اشک ها و فریاد ها بسته!

حیف که نمیشه حرف دل رو نوشت!

چه شب ها که خواب به چشمامون نیومد! چه اشکها که با دیدن صحنه های دلخراش و درگیری ها از چشمهامون جاری نشد! چه فریادها که از عمق دلهامون بر نخواست!!

دلم خیلی گرفته! خیلی زیاد!

و تلخ تر زمانیه که اونی که باید صدای ملت رو بشنوه ناشنواست!!

این قائله به هر جا که ختم بشه، شروع یک جنبش دوباره هست. یک آتش! حالا یا عیان یا زیر خاکستر! در هر دو حالت فروزان هست و فروزان باقی می مونه!

تذکر میدم به اونایی که خودشون رو بالاتر از این ملت و جمع برافروخته ی جوانان و سالخوردکان این مرز و بوم رو خس و خاشاک می دونن! فراموش نکنید که...

و تعز من تشاء و تذل من تشاء

هر فرازی رو نشیبی هست و هر اوجی رو فرودی! اگر امروز نه، فردا این سراشیبی رو تجربه خواهند کرد که حق همیشه هست حتی اگر نادیده گرفته بشه! حقیقت که از پس پرده هویدا بشه و حق به حقدار برسه، خودشون با لکنت زبان و رعشه به تن، اقرار می کنن که:

جاء الحق و ذهق الباطل، ان الباطل کان ذهوقا

به روان همه ی شهدای این ایام درود می فرستم و به تمام سیاه پوشان و سبز پوشان مملکت تسلیت و خدا قوت میگم.

خیلیا مثل من امتحاناشونو در حالی پشت سر میذارن که ذهنشون پر از دغدغه ها و افکار مختلف هست! خیلیا مثل من شاکین از این همه دروغ و دو رنگی رسانه ها و دولت مردانمون! خیلیا مثل من دلشون گرفته و چشماشون نمه، اما بچه ها...

هیچ وقت ناامید نشید! خدایی هست! خدایی که بانگ الله اکبر ما رو بشنوه و دست های ما رو بی نیاز از دستان هر قدرت خارجی و اجنبی بگیره و توی دستاش بفشاره!

ما قدرت بی زوال الهی رو در برابر قدرت نابود شدنی روسیه و شرکای سر تا پا دروغش داریم!

پس باز میگم...

بچه ها! خدا قوت! هیچ وقت ناامید نشید! طلوع خورشید روشنایی دور نیست!

یا حق

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸

سالی نو برای من

بهار که می رسد، سال نو می شود. اما آغاز سالهای زندگی هر فردی همان روزیست که برای نخستین بار چشمهایش را گشود و از دیدن دنیای اطرافش حیرت زده شد! شاید از شوق و شاید هم از پشیمانی آمدن به این خاک بی امان گریست! سپس چشمهایش را بست تا با خود فکر کند و دریابد که آیا آنچه دیده حقیقت دارد یا نه!

سال برای من هم دو بار نو می شود! هر دو بار در بهار! فروردینش که برای همه پیام آور آغازی دوباره است و خرداد برای من! و برای تمام فرزندان خرداد!

امروز، نخستین روز از خرداد ماه، نخستین سلام آخرین ماه بهاری، سالگرد نخستین روز نفس کشیدن و دیدن و شنیدن من، آغاز تمام خواستن ها و نخواستن هایم، اشک ها و لبخندهایم، تعجیل و صبوری هایم، بودنم، با عشق، اشتیاق، حیرت و هر آنچه با آمدن من آمدنی شد، امروز سالگرد تولد دختریست از جنس احساس!

خرداد را همیشه دوست داشتم. نه چون ماه آمدن من است! بلکه چون دارای خصلت زیبای پرواز در اوج آسمان های خیال انگیز و رویای شیرین دوچهره ایست که هر دو صورتش زیبای زیباست!

---

 سلام.

درست فهمیدید! امروز روز تولدمه.

وظیفه ی خودم می دونم که از مادرم به خاطر تحمل همه ی سختی هایی که تولد من براش بوجود آورده تشکر و عذرخواهی کنم.

از پدرم برای تمام زحمتایی که برای در رفاه بودن و شاد بودن من به جون خریده سپاسگزارم.

از همه ی اعضای خانواده که تا حالا 24 سال همه ی خوبی ها و بدی های منو تحمل کردن و در هر شرایطی پشتیبانم بودن ممنونم.

خوشحالم که یک سال دیگه رو به خیر پشت سر گذاشتم. آرزو می کنم که سالهای آینده هم به خوبی و خوشی سپری بشن.

راستی، خرداد با همه ی قشنگی هاش یه ایراد داره! اونم اینه که فصل امتحان هست و دردسراش!

امیدوارم اونایی که با امتحانات درگیرن موفق باشن.

شاد و سربلند باشید.

---

پ.ن.1. داداشم سنگ کلیه گرفته و توی چند روز اخیر خیلی ناراحتی کشیده! برای سلامتیش دعا کنید.

پ.ن.2. از همه ی دوستانی که به هر شیوه ای تولدم رو تبریک گفتن سپاسگزارم.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

جدال

آهسته قدمهای زمان را نادیده می گیرم وقتی در حسرت لبخند و پرواز بر من می گذرند!

با خودم فکر می کنم، کی به پایان تمام نخواستنی ها خواهیم رسید؟؟ اما درمیابم که تا خود را نخواهم همیشه نخواستنی ها بسیارند!

 قلمم را در دستم می فشارم و بی هدف بر کاغذ می کشم! بی هیچ نشانه ی روشنی کاغذ سیاه می شود. خط خطی های درهم و بر هم، درست مثل خط خطی های ذهن من!

خسته شده ام!

در اندیشه ی تمام لحظه هایی که دلتنگی ها در دستهای گرم دوستی گم می شوند، خودم را آرام می کنم!

یک آرامش مقطعی!

به خودم وعده می دهم! برای ثانه ای دیگر! دقیقه ای شاید! فردایی...

اما خودم خوب می دانم که وعده ها همیشه هم عملی نمی شوند!

دوباره ذهنم با من به مجادله بر می خیزد! توانی برای جنگیدن نیست! تلاش می کنم اما...

می دانم که برد از آن حقیقت است! و من در اندیشه های پاره پاره ام سکوت می کنم! به امید فردایی شاید آنگونه که باید...

چشمهایم نمناک می شود، اما دوباره لبخند می زنم!

و این است رسم ساده ی دلتنگی!

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

بغض

وقتی من و آسمان مثل هم می شویم، بغض می کنیم و نمی باریم، ابر بر دیده هامان می نشیند و با لکه های نور پنهانش می کنیم، وقتی مثل هم سکوت می کنیم و حتی نسیم هم سکوت دلمان را نمی شکند، احساس می کنم ناتوانم! ناتوان تر از حد تصور!

به رعد و برق آسمان حسودی می کنم وقتی بی طاقت می شود! به اینکه بی هراس می بارد و من تنها به بغض شکسته ی او می نگرم تا بغض خویش فرو کشم!

نه! حتی مثل آسمان هم نیستم! مثل هیچ کس! مثل هیچ چیز!

من تنهای تنها منم! با نگاهی نمناک و لبخند بر لب! گاهی هم با دلی سرشار از شوق و شور!

هستم!

مثل خودم!

با اشک ها و لبخند ها!

با ترانه ها و سکوت!

هستم! چه شاد و چه غمگین!

هستم و همین بودن کافیست تا بهانه ای باشد برای آنچه که هست! برای آنچه که چون نبودم نمی بود!!!

----

سلام.

بعضی وقتا به نوشتن احتیاج دارم! بیشتر از حدی که به نفس کشیدن نیازمندم! درست مثل همین حالا!

همه ی روزا حادثه هایی دارن که خاطره میشه و سعی می کنه زنده بمونه! هرچند خیلی ساده! هرچند خیلی کوچک! درست مثل امروز!

حادثه های ساده با یه جرقه توی ذهن هممون روشن و خاموش میشه، ذهن منم داره با خاطره های عادی و شاید جذاب و شایدم یه کم تلخ ایامی که از نوروز تا حالا گذشته دست و پنجه نرم می کنه!

مثل خنده بازاری که سر یه سری بحث و اتفاق با بچه ها راه انداخته بودیم! بازم جریان خرافات و دعا نویسی و تفکرات مردم! بحث کف بینی و آینده رو پیش بینی کردن! (به شیوه ی مهران مدیری توی فیلم مرد دوهزار چهره: مادر جان!!!!)

مثل داستانهایی که توی ذهنم می نویسم و پاره می کنم! فقط به خاطر اینکه توی لحظه برام تلخ و شیرین میشن!

مثل غمی که توی چهره ی لیلا می دیدم، درست وقتی که دلتنگ هاشم بود که داشت می رفت تهران، درحالی که لیلا نمی تونست توی این سفر همسرش رو همراهی کنه!

درست مثل بغضی که خودم وقتی مجید میره سر کار دارم! مثل همین حالا!

مثل دغدغه های مردم اطرافم که گاهی وقتا با دغدغه های من زمین تا آسمون فرق داره!

دوست دارم بنویسم! اما نمیشه! شاید الان نمی خوام!

شاید بهتره دفتر امروز و دیروز رو همینجا ببندم و منتظر فردا بشم!

یه سکوت، در انتظار یه لبخند...

سعی می کنم مداوم تر بنویسم!

با شوق بیشتر!

پس به امید دیدار

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸

سال نو مبارک!

بعد مدتها سلام!

سال نو مبارک! سال گاو! سال برکت! سال تولد من!

امسال یکی از معدود سال تحویلهایی رو پشت سر گذاشتم که دلم نگرفته بود! یعنی برعکس شیطنتم گل کرده بود و حسابی سرحال بودم! به این فکر نمی کردم که یه سال دیگه گذشت! به جاش توی فکر سالی بودم که پیش رو دارم!

امیدوارم شما هم سال نو رو با شادی و شور شروع کرده باشید و با همین احساس پشت سر بگذاریدش. سالی که برای همه ی ما سال برکت و پیروزی و شانس باشه!

(شانس رو خیلی با تاکید گفتم چون باقی رو هم در بر می گیره! البته واسه اونایی که اعتقاد دارن!)

این روزا همه از الگوی مصرف حرف می زنن! به بهینه کردن الگو ی مصرف فکر می کنن و به جک ساختن براش!

یکی برام دلایل باطل نشدن وضو (به جهت بهینه سازی مصرف آب!) رو sms می کنه! اون یکی خلاقیت های (خنده دار) درباره ی مصرف آب و برق و گاز و ... رو روی کاغذ میاره! دیگری شیوه های استفاده از الگوی مصرف در راه انتخابات رو طراحی می کنه!

ولی من به امتحان سختی که روز شنبه پیش رو دارم فکر می کنم!!! و به این مهندسی کذایی که تا حالا فقط اسمش رومه!!! خانم مهندس!!!!! نیشخندزبان

و البته به لیلا (دوست عزیز و خوبم!) که بالاخره بعد از نزدیک چهار پنج سال نامزدی، عقد کرد و قرار عروسی رو هم گذاشت برای تیر ماه! خیلی خوشحالم از این بابت! مبارک باشی لیلی جونم!!قلب

به خانم قره چه (معلم فیزیک دوران دبیرستانم) که خیلی دوستش داشتم و امسال که از تهران اومده بود شیراز اومد خونمون عید دیدنی و منو بی نهایت خوشحال کرد! وقتی داشت می رفت جفتمون بغض کرده بودیم!! دلم براش تنگ میشه!

به بابا و عموهام که اصلا سلامتیشونو جدی نمی گیرن! بابا انگشتش در رفت ولی نرفت دکتر! شنیدم عمو اکبرم که تهران هست یه سکته ی خیلی خفیف کرده که اونم نرفته دکتر! باقی عموهام هم که ماشالا! همه مثل هم! همه از دست این برادران دکتر گریز شاکین!!! خدایا سلامتی رو هرگز ازشون نگیر!

آها! به چندتا چیز دیگه هم فکر می کنم! یکیش به کار هست!

نرسیدم زودتر بنویسم که واسه ترم جاری از کار استعفا دادم! یعنی این ترم توی آموزشگاه کلاس نگرفتم و از مدیر مدرسه هم عذرخواهی کردم و کلاسای مهد رو تحویل دادم!

دلیل زیاد داشت اما ساده ترین دلیلش این بود که حس کردم بهتره این ترم بیشتر درس بخونم و فکر دانشگاه باشم. البته در کنارش اگر یه کار سبک و جذاب گیرم بیاد رد نمی کنم اما جوری که زیاد وقت گیر و دردسر ساز نباشه!

برای معلم بودن آدم باید اول خودش حسابی تلاش کنه! واسه هر جلسه ای که کلاس می رفتم حداقل دو روز خودم مطالعه می کردم و نکته یابی! یه کم خسته شده بودم! شاید ترم آینده دوباره کلاس بردارم! البته مطمئن نیستم!

واسه بچه هام دلم تنگ میشه! هم بچه های آموزشگاه (که ماشالا همه هم سن و سال و حتی بزرگتر از خودم بودن!) و هم بچه های مهد! خصوصا رضا که دلم واسه شیطنتاش پر می زنه! چه پسر کوچولوی خوشکل و با نمکی بود! به داداشش که تازه به دنیا اومده بود و اسمش امیر بود می گفت "جینگیل بینگیلی!!" بی نهایت دوست دارم وقتی بزرگ شد ببینمش! ببینم چه شکلی شده! چه کاره شده! اصلا یادش میاد یه زمان یه سارا بود که کلی از بقیه ی بچه های مهد بیشتر دوستش داشت یا نه! فکر نمی کنم حتی همین الان یادش مونده باشه! ولی من یادم می مونه!

یادمه اول سال یکی از بچه ها که اسمش سعید بود بهم گفت: "خاله سارا؟ من خانم معلم زبان پارسالمونو بیشتر دوست داشتم! واسه همین سر کلاس شما شیطونی می کنم!"

اون موقع من بهش لبخند زدم و گفتم باشه سعید جان! ولی من شما رو خیلی دوست دارم!

روز آخر سعید اومد و بهم گفت: " خاله سارا؟ تو خیلی خوبی! دوستت دارم!"

این حرفو خیلی از بچه های دیگه بهم زدن! بغضم گرفته بود! فکر نمی کردم بعد عید دیگه نرم مهد! نبینمشون! الان بیشتر بغضم گرفته! کاش همشون خوشبخت باشن! پسرا و دخترای موفق و خوب آینده! براشون دعا می کنم...

سه چهارتا درخواست تدریس خصوصی داشتم که اونا رو هم رد کردم! فعلا معلمی تعطیل! وقت شاگردیه!!

راستی یه نکته...

مدتیه از دست کامپیوتر بدون اینترنت کلافه شدم! کارتهای ساعتی هم که مسخره تر از خودشون خودشونن! اخیرا اغلبشون واسه یه سرچ ساده هم درست جواب نمیدن!! خواستم ADSL بگیرم که اونم چندتا مشکل داشت! یکی هزینه ی بالا خصوصا واسه اول کار! دوم عدم ساپورت مخابرات به طور موقت برای نزدیک به یک ماه و نیم دیگه! (اینو چهارتا شرکت مختلف تایید کردن!) و سوم محدودیت ها و مسائل جنبی و چهارم هم نکاتی که آقای عباسی گفتن و به نظرم خیلی قابل توجه بود! یه جورایی به این نتیجه رسیدم که فعلا ADSL نگیرم بهتره!

اما با اجازه ی خود آقای عباسی، امشب با استفاده از اکانت اینترنتشون که خوشبختانه سرعت خوبی هم داشت، اومدم توی اینترنت و بعد مدتها وبلاگ رو آپدیت کردم تا در اولین فرصت خودم یه اکانت مشابه بگیرم و کارای عقب مونده رو جبران کنم!

سه چهار تا موضوع توی ذهنمه که باید دربارشون جستجو کنم. خصوصا یه مورد پزشکی و چندتا مساله ی نرم افزاری!

به دوستانم که مدتهاست نتونستم نوشته هاشونو بخونم باید سر بزنم! یه فکری به حال فتوبلاگ بکنم که خیلی وقته منتظر عکسای جدیدیه که من گرفتم!!! و کلی کار دیگه!  

ظاهرا المپیاد دوره ی جدید هم آغاز شده و باید برای ثبت نام خواهرم اقدام کنیم! امسال دیگه آبجی صبا باید تمام هنر خودش رو به عنوان یه گرافیست به کار بگیره تا بتونه موفق بشه. البته هنوز تا حرفه ای شدن زیاد راه داره اما فکر می کنم توانایی رقابت رو داشته باشه! خدا رو شکر توی دانشگاه هم زیاد فعالیت می کنه! می تونم به موفقیتش امیدوار باشم. شما هم دعاش کنید!

چقدر خوب بود اگر می تونستم سیستم رو یه کم ارتقاء بدم! چون صبا شاکی بود از اینکه گرافیک و رم سیستم، نرم افزارهایی رو که می خواد نصب کنه نمی کشه! سرعت رشد نرم افزاری به حدی بالا بوده که سیستم جدید من که تازه یک ساله شده این همه ضعیف به نظر می رسه! باید فکر بودجه باشم!!! خوبه اون سیستم قدیمی نیست وگرنه فتوشاپ صد سال پیش رو هم درست ساپورت نمی کرد!! زمانی که گرفتمش شاه بود اما الان...

راستی...

شاید نتونم تا یه مدت، زیاد به وبلاگ سر بزنم، اما توی توییتر می نویسم! مدام و مستمر تا وقتی که GPRS موبایلم مثل اینترنت سیستمم قطع نشده!

برام دعا کنید که امتحان روز شنبه رو عالی پشت سر بگذارم و بتونم برای اینترنت سیستم هم یه فکر اساسی بکنم و عقب موندگی ها رو جبران کنم!

ایام به کام همه شیرین و خوش

به امید دیدار

----

پ.ن: اینو هم به عنوان حسن خطام نوشته هام به پاس بارونی که بعد مدتها بارید و رنگ برکت رو توی دلامون جلا داد نوشتم:

 

سایه ی ابر بهاری خاک را آرام کرد

قطره های عشق را از نو نثار بام کرد

خانه ی ما هم بهاری شد، زمستان پر کشید

شادی احساس، ما را نیک شیرین کام کرد

خدا جون شکرت!

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

آخرین روز کاری من در سال 87

 

به چشمهای آسمان خیره شده ام!

باد می آید!

خورشید خوابیده و مهتاب نم نمک چشم می گشاید اما ستاره ها تک تک خمیازه می کشند!

دنیا خوابش گرفته! حوصله ی نسیم هم سر رفته! عجله دارد که برود! باد می شود و هو هو می کند!

خسته ام!

دلتنگ می شوم باز اما اینبار نه مثل پیش از این!

دلم گرفته از تلخی و سردی زمستان آخرین روز کاری! زمستانم زمستان شد وقتی دیدم تمام بافته هایم به چشم به هم زدنی شکافت! شاید ناتوان بودم! بد بافته بودم شاید! باید دوباره از نو شروع کنم! با قدمی تازه و با گره های استوار!

---

سلام.

حالم خیلی گرفته!

امروز امتحان پایان ترم آموزشگاه در حالی تموم شد که از 14 نفر دو نفر نیومدن امتحان بدن و از 12 نفر باقی مونده فقط 5 نفر قبول شدن!

امتحان پایان ترمشون به حدی سخت بود که از کلاس همکارم فقط 2 نفر قبول شده بودن! اما من دلم نمی خواست این نتیجه رو ببینم! خیلی کار کرده بودم و خیلی هم بچه ها کار کرده بودن! به هر حال نتیجه ی تلخی بود که به بار اومد!

پایان سه ترم همراهی با بچه هایی که دوستشون داشتم، بهشون عشق ورزیدم و سعی کردم قبل از شاگرد برام دوست باشن برام پایان نچسبی بود!

این ترم برعکس ترم گذشته علاقه ای ندارم که باز کنارشون باشم. نه به خاطر اینکه دوستشون ندارم بلکه برعکس! فقط به خاطر اینکه دوستشون دارم و می خوام با یه مربی دیگه و یه کلاس دیگه چیزای تازه ای یاد بگیرن و تجربه های نو به دست بیارن!

براشون بهترین آرزوها رو دارم و امیدوارم هرگز دست از تلاش بر ندارن.

دوشنبه برای تحویل اوراق میانترم که پیشم موند باید برم آموزشگاه. اما امروز رو به عنوان پایان کار در سال 87 در خاطره هام ثبت می کنم.

باشد که با تمام تلخی و شیرینی اش جاودان شود!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧

یک پنجشنبه ی خوب!

می روی شاید فراموشم شود افسانه ات

آتش چشمان تو،  وقتی شدم پروانه ات

می روی آهسته و پاسخ نمی گویی چرا

بی تو در تنهایی خود سر کند دردانه ات

آسمان چشمهایم بی تو بارانیست، آه

بی گمان باران نمی بارد به بام خانه ات

گفته بودی بی تو یادت از دلم پر می کشد

کی ز یادم می رود آن چهره ی مردانه ات؟

یاد آن ایام شیرین خوش که خندیدی و من

با تمام هوشیاری ها شدم دیوانه ات

من که در بود و نبود چشمهایت سوختم

آشنا بودم ولی خواندی مرا بیگانه ات

در خیال و آرزوهایش دلم می دید و بود

یک وجود خسته اما تکیه گاهش شانه ات

 

***

سلام.

امروز به نسبت روزهای گذشته حس بهتری داشتم. سر کلاسی هم که به جبران تعطیلات مکرر یکشنبه و سه شنبه ی تقویم تشکیل داده بودم واقعا حس خوبی داشتم. هرچند عصر پنجشنبه بود و فکر کنم بچه های کلاسم همشون خسته بودن! تازه بیشتر بچه ها نیومده بودن کلاس!

به هر حال پنجشنبه ی خوبی رو پشت سر گذاشتم.

صبح طبق نوشته ی سایت دانشگاه، ساعت 10باید انتخاب واحد می کردم اما گذاشتمش واسه فردا تا امروزمو درگیر دانشگاه مسخره و به درد نخور پیام نور نکرده باشم! اما بازم نشد! انتخاب واحد خودمو بی خیال شدم، اما تماس و درخواست دوستان باعث شد این خراب شده دست از سرم بر نداره! هرچی که هست، ازش بدم میاد! شده مثل زندان آلکاتراس که راه خروج نداشت!

اگر وضعیت نمره ها و امتحانات این ترم رو دیده بودید حتما خودتون می فهمیدید چرا میگم خراب شده ی مزحک!! به هر حال اگر دلتون می خواد شما هم یکی از زندانیای دانشگاه پیام نور باشید، در بازه!! بفرمایید تو!!!!

توی زمان آزادی که داشتم، با اینکه به خاطر مشکل کوچکی که برای چشمام پیش اومد و عینک و خستگی هام نتونستم طبق برنامه پیش برم و کارای عقب موندمو جبران کنم اما بازم بد نبود. حداقل چند قسمت دیگه از سریال lost رو تماشا کردم. البته بعد مجید که بخواد نگاه کنه دوباره تکه تکه همراهیش می کنم. (البته بسته به وضعیت و شرایط اون زمان!!) تکراریش هم جذابه!! خصوصا که از لهجه ها و نحوه ی حرف زدن و واژه هایی که هر کدوم از شخصیت های فیلم به کار می برن خیلی خوشم میاد.

دیروز واسه لپتاپ یه هارد جدید گرفتیم. فکرشو هم نمی کردم به نسبت هارد PC این همه گرون تر باشه! 75 هزار تومان برای یه هارد 160! البته فکر کنم هارد sata یه مقدار ارزون تر بود اما به لپتاپ ما نمی خورد!!!

یکی دو روز اخیر رو با صدای همایون شجریان سپری کردم. خصوصا وقت رانندگی! یه آرامش خاص بهم میده! هنوز آرامش بخش تر از موسیقی سنتی ایرانی پیدا نکردم هرچند خیلی از ایام رو با صدای Celine Dion ، Evanescence  ، مریام فارس، و خیلی از خواننده های خارجی سپری کردم اما هنوز صداهای ماندگار ایرانی مثل صدای شهرام ناظری، شجریان، بهرام حصیری، افتخاری و نمونه های مشابه با سازهای ایرانی خصوصا ترکیب سه تار و سنتور و تار و دف و تنبک و فلوت و سازهای مشابه برام جذابیت زیادی دارن.

راستی دیروز بالاخره اینجا یه نم بارون زد! دلمون یه ذره خوش شد هرچند می دونیم خشکسالی امسال فارس برامون پیام آور یه تابستان نه چندان خوشایند هست! بازم کم آبی و بی برقی و گرمای طاقت فرسا! خدا رحم کنه!!!

واسه اینکه حسرت دیدن برف سفید و براقی که بشه باهاش آدم برفی ساخت به دلمون نمونه و خیال نکنیم این چیزا فقط مال زمان بچگیمون بوده، این سری که مجیدم برگرده از سر کار، احتمالا یه برنامه میذاریم بریم اردکان فارس (یا همون سپیدان!!). واقعا دلم می خواد سردی و لذت آب شدن یه گوله برف درشت رو توی دستام حس کنم و مثل بچگی هام لبخند بزنم!

راستی تا یادم نرفته...

دیروز یه تماس تلفنی از طرف یه همدانشگاهی قدیمی داشتم! آقا هادی گل که چقدر با تماسش خوشحالم کرد. الان کم کم 4 سال از عقد کنانشون با خانم گلش میگذره و هنوز یادشه که بهم قول داده واسه عروسیشون دعوتم کنه!! از همین حالا واسه تابستون ازم قول گرفت که یه سفر با خانواده بریم سی سخت! اگر قسمت شد و عمری بود!

تازه خبر بابا شدن آقا حمید گل (یکی دیگه از همدانشگاهی های قدیمیم!) هم خیلی خوشحالم کرد. آخرین خبری که ازش داشتم به ایام سربازیش بر می گشت اما حالا نه تنها دامادیشو پشت سر گذاشته بلکه بابا هم شده!

یاد اون ایام قشنگ به خیر که یه جمع واقعا دوستانه و یه دانشگاه خوب داشتیم! هر بار اون خاطره ها یادم میاد لبخند می زنم و به جاش یه لعنت به این دانشگاه پیام نور خراب شده می فرستم!!

آقا هادی گفت بعد از کیش، سی سخت به عنوان زیباترین منطقه ی توریستی و طبیعی معرفی شده. درست و غلطش رو نمی دونم ولی از عکسهایی که دیدم شک ندارم واقعا طبیعت زیبایی داره! از دستش ندید و اگر تونستید اونطرفا هم برید. البته الان هوا شدیدا سرد و برفیه اما بهار و تابستانش واقعا برای مسافرت وسوسه کننده هست.

برای همه ی اونایی که مسافرن یا قصد سفر دارن آرزوی ایام خوشی رو دارم و امیدوارم از لحظاتتون لذت ببرید.

واسه افرادی هم که قصد دارن بیشتر درباره ی شیراز و اطراف بدونن علاوه بر مطالب قبلی که توی بایگانی نوشته های خودم هست، لینک وبلاگ شهر راز رو هم به پیوندهای وبلاگم اضافه کردم. ممنون از اهورای عزیز!

همیشه شاد و خوش باشید و ما رو از دعا فراموش نکنید

به زودی دوباره خواهم نوشت...

به امید دیدار

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧

آغاز شیرین

غمدار چشم تو بودم، دیگر دلم را غمی نیست

بر دیدگان صبورم، بی خنده هایت نمی نیست

من در پی عشق بودم، بودی تو در فکر دیگر

افسوس آری صد افسوس، کردم تو را زود باور

دلداده بودم ولیکن، احساس پاکم خطا بود

عاشق نبودی تو هرگز، راهی که رفتی ریا بود

دیگر نخواهم پذیرفت من واژه ای از کلامت

از خاطراتم زدودم، روی تو، یاد تو، نامت

زین پس غریبی تو با من، مثل زمانی که بودی

مال خودت باشد اینک، شعری که از من سرودی

 

سلام.

شاید به خاطر آرامشی که نوشتن به من میده، اغلب زمانهایی رو که برای نوشتن انتخاب می کنم ایامی هستن که چندان سرحال نیستم.

امروز برام یه روز خیلی خوب بود. طبق معمول یکشنبه ها، صبح زود خونه رو به قصد مدرسه ترک کردم و تا ظهر با بچه ها بودم. بچه هایی که شیطنت هاشون تمامی نداره و حتی بسیار خسته کننده هست. اما گاهی همین شیطنت ها خیلی با نمک و شیرین هستن.

بی اختیار لبخند روی لبام میشینه وقتی حسین کوچولو که شیطون ترین شاگرد کلاسشون هست واسه جلب توجه من، "خانم معلم مهربون!" صدام می کنه! یا وقتی محمد رضا با نگاه معصومانه ای که کودکانه ها توش موج میزنه بهم میگه "عزیزم!"

نمی دونید چه ذوقی می کنم وقتی رضا آخر کلمه های انگلیسی که با هوش سرشارش سریع همشونو یاد می گیره کلمه ی "خانوادگی" رو اضافه می کنه! مثلا به جای Car میگه: "کار خانوادگی!!!" توی این لحظه ها اغلب معلمها بعد از دو سه بار تذکر یه مقدار ناراحت یا عصبانی میشن اما من نه تنها عصبانی نمیشم بلکه دلم می خواد رضا کوچولوی خوشکل رو محکم بغل کنم و ببوسم! آخه خیلی ناز و بانمکه و با اون اداهاش خیلی نازتر میشه! حس خوبی دارم که اونم منو حتی بیشتر از مربی ثابتشون دوست داره و بارها هم به شیوه های مختلف بهم ثابت کرده! مطمئنم بعد از اینکه کلاسامون تمام شدن بیشتر از همه دلم برای "محمدرضا شادروان" تنگ میشه!

دنیای بچه ها اونقدر قشنگه که با تمام خستگی هاش باعث میشه هر سری که قصد کردم کلاسا رو تحویل بدم و دیگه نرم مدرسه سریع تصمیمم عوض بشه!

صبح امروز با شیرینی ها و خستگی هاش گذشت. تمام اشتیاقم به این بود که برای کلاس بعد از ظهر که کلاس بزرگسالان هست و من عاشقانه دوستش دارم، موفق شده بودم کلاس خودم رو بردارم.

جلسه ی اول کلاس که روز سه شنبه ی گذشته بود با یه گروه جدید بودم که البته همه خیلی خوب و دوست داشتنی بودن. اما با تمام وجود دلم می خواست با بچه های ترم پیش خودم باشم. چیزی که خواسته ی اونا هم بود! می دونستم که بین بچه های تازه وارد هم می تونم افرادی رو پیدا کنم که بتونم تا همون حد صمیمانه باهاشون ارتباط برقرار کنم. خصوصا که همسر مدیر آموزشگاه هم یکی از اعضای کلاسم بود. اما اشتیاقی که برای تجربه ی تدریس ترم بالاتر و کسب اطلاعات بیشتر خصوصا در کنار بچه های ترم قبل خودم داشتم منو وادار کرد برای تعویض کلاس با همکار خوبم "خانم باقری" اقدام کنم و ایشون هم این لطف رو در حق من کردن و بعد از گذشت یک جلسه از کلاس امکان این تجربه رو برام فراهم کردن.

کلاسی که قرار بود قبل از خانم باقری، سارا "همکار و دوست خوبم" مدرسش باشه ولی به خاطر اینکه باردار شده و قصد داره مادر بشه درست یک روز قبل از شروع کلاس گفت نمی تونه بیاد و خانم باقری جای سارا رو پر کرد، الان دست منه و من باید سعی کنم به جای هر دو همکار خوبم تلاش کنم تا از اقدامی که کردم پشیمون نشم.

همینجا از خانم باقری به خاطر محبت و بزرگواریشون یک دنیا تشکر می کنم. وبلاگشون رو می تونید اینجا ببینید!

کلاس امروز بعدازظهر از هر لحاظ عالی بود. با استفاده از فرصتی که داشتم تونستم مطالب جلسه ی گذشته که خودم نگفته بودم مجدد به زبون خودم برای بچه ها مرور کنم. یه تعداد از بچه های کلاس ترم گذشته شاگردای سارا بودن، خیلی سریع تونستم اسامیشون رو به خاطر بسپارم و باهاشون ارتباط برقرار کنم.

علی و مهدی، شاگردای ترم گذشته ی خودم، رفته بودن پیش خانم بحرینی "مسئول برنامه ریزی آموزشگاه" و اصرار داشتن که کلاسشون رو با کلاس من عوض کنن. اما خانم بحرینی موافق نبود. چون جمعیت کلاس من داشت به مرز 20 نفر می رسید و کلاس ساعت قبل فقط 10 نفر بودن! در عین حال دوست داشتم علی و مهدی هم توی کلاس خودم باشن!

از نظر من، ساعاتی که توی آموزشگاه سپری شد خوب بود. اما 5 دقیقه ی آخر کلاس طوری سرگیجه گرفتم که نتونستم نوشته هامو پای تابلو تکمیل کنم! شاید علتش بی خوابی یکی دوشب اخیر و خستگی روزانه بود! آخه دیروز اولین و اتفاقا یکی از سخت ترین امتحانای پایان ترم خودم رو پشت سر گذاشتم که از نتیجه اش هم چندان مطمئن نیستم! البته اونقدرا هم بد نبود اما خیلی باعث ناراحتی و عصبیت من شد. چون با تلاشی که کرده بودم انتظار یه نتیجه ی عالی داشتم!

بعد از کلاس خیالم از این بابت راحت بود که مجید همراهمه. هرچند ماشین به خاطر مشکلی که براش پیش اومده هنوز توی تعمیرگاه هست اما مجید بدون وسیله هم منو تنها نذاشته! واقعا بی نظیر ترین همسر دنیاست!

مادرم برای چند روزی همراه خاله به جنوب سفر کردن. جاش توی خونه واقعا خالیه. امیدوارم سفرشون خوش و بی خطر باشه.

تا فرصت دارم باید برای بقیه ی امتحانام تلاش کنم.

شما هم منو از دعا فراموش نکنید.

شاد و پیروز باشید

----

پ.ن.1. به دعوت آقا امید گل، توی سایت توییتر عضو شدم. البته به خاطر کمبود وقت هنوز نرسیدم بررسیش کنم و امکاناتش رو بشناسم اما در همین حد هم سایت خیلی جالبیه!

پ.ن.2. هنوز برای سر زدن به دوستان و خوندن نوشته هاشون با کمبود زمان مواجهم. از همه مجددا عذر می خوام. بعد از امتحانات حتما جبران می کنم.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ٦ دی ۱۳۸٧

حاشیه های ایام امتحان!

رفتی تمام خاطره ها را گذاشتی

احساس شاعرانه و مهری که داشتی

رفتی در این کرانه ی بی انتها به جاست

گلبوته ی معطر عشقی که کاشتی

طرح طلوع روشن رویای عشق را

روزی تو در سراسر قلبم نگاشتی

اما چو لب گشودم و از عشق دم زدم

انکار را به سردر قلبت گماشتی

بر قلب پاره پاره ی من زخم می زنی

با حس عاشقانه تو قهری، من آشتی

 

سلام.

ایام امتحان نزدیکه و همه مشغول درس خوندن هستن اما من طبق معمول توی برنامه هام حاشیه زیاد پیدا میشه.

دیروز یکی از روزای پر حاشیه بود. مهم ترین مساله ای که از یکی دو روز پیشتر ذهن ما رو درگیر کرده بود بر می گشت به عروسی علی آقای گل، دوست و همکار خوب مجید.

علی بین دوستای مجید واسه هر دومون یه محبوبیت خاص داره که البته این محبوبیت از این به بعد شامل سارا خانم (همسر خوبش) هم میشه. به خاطر همون حس علاقه، مجید تا حدودی احساس مسئولیت می کرد و به همین دلیل چندتا کار خیلی مختصر مثل سفارش و تحویل کیک و تزئینات و گل و امثالهم رو برای عروسی به عهده گرفت و از روز قبل از عروسی پیگیر بود تا اینکه قرار شد چند ساعت قبل از مراسم کیک رو تحویل بگیره و با هماهنگی آقا شهاب (داداش علی آقا) ببرن سر مجلس. توی این فاصله منم با مرضیه هماهنگ کردم تا با هم بریم استخر و سونا که هم با هم دیداری تازه کرده باشیم و هم چند ساعتی رو خوش بگذرونیم.

مجید ما رو رسوند و خودش رفت دنبال کیک و قرار شد ساعت 6 عصر جلوی استخر باشه. اما همون ساعت با من تماس گرفت و گفت دربست بگیر بیا خونه که ماشین خراب شده!

ماشین رو بوکسل کرده بود و گذاشته بود توی نمایندگی تا ببینیم واسه شنبه چی پیش میاد. فقط خدا خدا می کنم جام نکرده باشه!

با یه مقدار نگرانی، سریع یه تاکسی دربست گرفتم و بعد از رسوندن مرضیه، برگشتم خونه. به خاطر نزدیک 3 ساعت توی محیط استخر بودن و به اضافه ی اون بی خوابی شب قبل، چشمام قرمز و قرمز بود و تقریبا داشت خوابم می برد اما باید آماده می شدم برای عروسی!

مجید حدود یک ساعت و نیم بعد خودش رو رسوند خونه و با اینکه برای عروسی لباس اسپورت بپوشم مخالفت کرد. منم رفتم تک تک لباسای مجلسیم رو برداشتم تا یکی رو از بینشون انتخاب کنم.

6- 7 دست لباس مجلسی از ماکسی تا کت دامن، همه هم نوی نو! اما به یه مشکل برخوردم و اون این بود که از بین این همه لباس، یکیشونم اندازم نبود! انگار نه انگار اینا رو واسه من دوخته بودن! همشون روی تنم زار می زد!

خلاصه یه کت دامن رو انتخاب کردم و با  زور سنجاق قفلی پوشیدمش. بعدم به خودم گفتم خسته نباشی که اصلا لباساتو چک نکرده بودی!!!! (امروز صبح با زینب تماس گرفتم که تمام لباسامو ببرم پیشش و  برام تنگشون کنه تا دفعه ی دیگه همچین مشکلی نداشته باشم!)

در عین خستگی، با یه تاکسی تلفنی خودمونو به مجلس رسوندیم. اول یه مقدار معذب بودم. چون هیچ کس بجز عروس و داماد و خانواده ی داماد برامون آشنا نبود که همه هم درگیر مجلس بودن. اما بعد همه چیز خوب شد. خصوصا وقتی آقای راستی با ساز ویلون و تنبک و ترانه های شیرازیش مجلس رو گرم کرد.

دوست داشتم برای یادگاری چندتا عکس بگیرم اما چون مجلس کاملا خانوادگی بود این اجازه رو به خودم ندادم. هرچند همه پوشیده بودن و مجلس در عین مختلط بودن کاملا اصولی و شاید سنتی بود اما ممکن بود عکس گرفتن من چندان صحیح به نظر نیاد. فقط آخر مجلس از مجید و علی کنار هم یه عکس گرفتم که اونم از شانس بد من با کیفیت وگا ثبت شد! این موضوع رو وقتی فهمیدم که عکس رو روی کامپیوتر چک کردیم!!

وقت شام که شد، برای عروس و داماد هم غذا برداشتیم و پای یه میز شام رو 4 نفری با هم خوردیم. ساعت 1 شب با یه تاکسی تلفنی دیگه برگشتیم خونه. قشنگ ترین خاطره ی اون شب همین جمع 4 نفره ی ما بود درست وقتی که همه ی مدعوین مشغول خوردن شام خودشون بودن!

به خونه که رسیدیم مجید گفت، هر وقت خواب نان، نان پختن، نان خوردن و یا موارد مشابه رو دیده یه اتفاق بد افتاده! شب قبل از عروسی هم همچین خوابی دیده بود و درست زمانی که به ماشین احتیاج داشتیم خاموش شد و دیگه روشن نشد!!

یوزارسیف رو که نداریم تا ازش تعبیر خواب بپرسیم اما من فکر می کنم این اتفاق مصلحتی داشته که ما ازش بی اطلاعیم. پس خدا رو شکر می کنم.

اما امروز صبح، مراسم ختم یکی از اقوام بود. بعد از مجلس با بابا سر این مطلب بحث می کردم که چقدر خوبه اگر تا زنده هستیم بیشتر با هم دیدار داشته باشیم تا اگر عزیزی از دست رفت حداقل از خودمون گله مند نشیم که چرا وقتی بود ازش بی خبر بودیم!

چون خدا بیامرز حسین آقا، با اینکه پسر عموی بابا و پسر دایی مادرم بود و اتفاقا یکی از دوستای صمیمی ایام جوانی بابا، من فقط یک بار دیده بودمشون و اون هم توی یه مهمونی نوروزی به طور کاملا اتفاقی!

توی جامعه ی امروز انگار ما آدما خیلی از هم فاصله گرفتیم...

زیاد نوشتم اما نمی دونم سری بعد کی می تونم وبلاگ رو آپدیت کنم. شاید بعد از امتحانا، شایدم زودتر! تماشای باقی سریال جذاب Lost رو که گذاشتم واسه بعد از امتحانام، آپدیت وبلاگ رو نمی دونم!!!

برای همه آرزوی موفقیت می کنم و از اینکه یه مدت فرصت برای سر زدن به دوستان و خوندن نوشته هاشون رو ندارم از همه عذر می خوام.

به امید دیدار

التماس دعا 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧

آنچه در این ایام گذشت...

ستاره که می دمد،

نسیم که می وزد،

سکوت که می شکند،

بلبل که می خواند،

نبض وجودم به یاد تو می زند!

رود زندگی در رگ هایم با عشق تو جریان می گیرد!

امان از نبودنت!!!

آن دم که نیستی، بی فروغ ترین ستاره ام!

راکد ترین مرداب!

بی عبور ترین مسیر!

زمستانیم بی تو!

خزان هم اگر باشد!!!

آغوش گرم تو را می طلبم!

خورشید چشمانت را!

مهربانی دستانت!

و عاشقانه ترین بوسه های عاشقانه را!

تو را می طلبم تا بهار شود این خزان زمستان صفت!

با من بمان...

***

سلام.

از 18 آبان که نامرئی شده بودم تا حالا حس نوشتن نبود! دلم می خواست، اما قلمم خشک شده بود انگار!!

اتفاقای زیادی افتاد که بعضی توی خاطرم موندگار شدن و بعضی هم فراموش!

مثلا اولین حقوقم رو بعد از کمتر از یک ماه (هفته ای دو روز و هر روز 4 ساعت!) کار توی مهد گرفتم. 28 تومن ناقابل!! خوب بود. هرچند چیز زیادی نیست اما من 99% این کار رو برای کسب تجربه قبول کردم وگرنه تدریس توی مهد و آموزشگاه درآمدی نداره که بشه به دید شغل بهش نگاه کرد. اما خداییش پولی که با زحمت خودم به دستم میاد واقعا دلچسب تره. حتی اگر یه پنج زاری چکش خورده باشه!

ماشالا شیطنت بچه های مهد اونقدر زیاده که گاهی خیلی زیاد احساس خستگی می کنم. از یه طرف نسبت به بچه ها حس قشنگتری پیدا کردم و از طرف دیگه دقیقا برعکس! ببینید چه تناقضی!!!

اما از اتفاقای بد سال 87 که تا حالا کشیده شده، هنوز چیزی از چهلمین روز فوت زن دایی کوچک مادرم نگذشته بود که زن اون یکی داییشونم فوت شد! امروز مراسم تشیع بود!

یه برنامه ی گردش رو می خواستم بعد مدتها ترتیب بدم که نمی دونم تا چه حد ممکن میشه! حداقل واسه فردا که جمعه هست!!

البته از بس سر کلاسای آقای هنرکاری که روزای جمعه هست غیبت داشتیم، جمعه ی پیش رو به من و لیلا گفتن: خانما شما خیلی غیبت دارید!!

البته غیبت توی دانشگاه پیام نور چیز مهمی نیست. اونم واسه یه درس تمام تستی. اما حضور توی کلاس می تونست در یادگیریمون موثر باشه!

اگر جمعه برنامه ی گردش جور بشه بازم کلاس بی کلاس! چون نیاز دارم قبل از امتحانا یه آب و هوایی عوض کنم و روحیه بگیرم. لیلا هم مثل من! خصوصا که شرایط روحی خیلی به هم ریخته ای داره!

راستی، نمایشگاه گردشگری هم برگزار شد. چندان دلچسب نبود. منهای یکی دوتا غرفه ی صنایع دستی، تقریبا اغلب غرفه ها رو آژانس های مسافرتی گرفته بودن که تور این ور و اون ور رو تبلیغ کنن! سالن ها اغلب تکراری بود و چیز تازه ای هم اونقدر که به چشم بیاد نداشت! فقط اسم آژانس مسافرتی ایکس شده بود ایگرگ! شاید هم دوتا تور کمتر یا اضافه تر داشت!

نمایشگاه کامپیوتر و نمایشگاه جواهر آلات باید توی همین ماه باشه، اگر اشتباه نکنم. امیدوارم اونا حرف واسه گفتن داشته باشن!

امتحانای پایان ترم نزدیکه و من از برنامه هام حسابی عقبم! کاش همه چیز خوب پیش بره تا بتونم کسری ها رو جبران کنم.

---

پ.ن.1. چون هوا سرد شده و سردتر از اینم میشه، دیروز رفتم پارچه گرفتم تا پالتو بدوزم. باید عجله کنم وگرنه خیاط واسه آخر زمستونم بهم تحویلش نمیده!!!

قصد دارم یه پالتوی بلند راسته بدوزم. یه چیز شیک که به قیمتش بیارزه! آخه ظاهر امر خیلی گرون در میاد! از پالتو های آماده که خیلی گرون تر! البته من از لباسای آماده زیاد خوشم نمیاد! همشون یه مشکلی دارن! نه اینکه سایز بندی هاشون همه یکنواخت هست، لباسی که به سایز خودم دوخته بشه شیک تره!

 

پ.ن.2. بعد از گذشت این مدت، از داشتن گوشی سونی اریکسون P1i راضیم. (جالب توجه اونایی که می خواستن بدونن این انتخاب رضایت بخش بوده یا نه! اگر از قیافه ی این گوشی خوشتون میاد، کاراییش به نظر من خوبه. می تونید با اعتماد بیشتری بخریدش!)

 

پ.ن.3. تولد داداش رضا (هفتم آذر) و آبجی سحر گلم (هیجدهم آذر) هم مبارک! داداشی و خواهر گلم ایشالا همیشه سلامت و شاد باشید.

 

پ.ن.4. از لحظه های پاییزیتون لذت ببرید! زمستون نزدیکه!

شاد باشید

التماس دعا 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧

باران! خرید! نمایشگاه! تولد!

آسمان تا کی صبوری می تواند داشتن؟

تا به کی اندوه دلتنگی به دل انباشتن؟

تا کجا دور از تو در تنهایی خود سوختن؟

دیدگان خسته ی خود را به فردا دوختن؟

باز ابری می شود پهنای چشم آسمان

بغض بارانی شدن را می شکافد بی امان

می زند باران و صدها رود جاری می شود

بی گمان او هم دچار بی قراری می شود

گرچه دارد عاشقی در آسمانها عالمی

آسمان هم طاقتی دارد، خدایا مرحمی!

 

سلام.

اخیرا به فی البداهه نویسی علاقه مند شدم. اگر ایرادی توی شعرهام هست (که بدون شک هست!) به بزرگواری خودتون ببخشید و منو از راهنمایی هاتون بی نصیب نگذارید!

این هفته هفته ی پر برکتی بود. چون بعد از مدتها آسمان رحمت الهی رو به خاک تشنه هدیه داد. باران اونقدر زیبا و شورانگیز در حال باریدن بوده و هست که احساس رو برانگیخته می کنه و آدم عاشق و عاشق تر میشه!

دلم می خواد به جبران خشکسالی گذشته امسال سال پربارانی باشه. البته امیدوارم خدا نگاهش رو از هیچ فردی (خصوصا افرادی که سقف سرشون سقف کبود آسمان هست!) بر نگردونه!

احتمال قریب به یقین از هفته ی آینده اگر مشکلی پیش نیاد علاوه بر تدریس توی آموزشگاه، توی یه مهدکودک هم تدریس می کنم. اما این بار برعکس آموزشگاه که رده ی سنی بچه ها تقریبا بزرگسال هست، بچه های مهد کودک بین 2 تا 5 ساله هستن و این مساله ذهن منو درگیر کرده که به بچه های مهد چطور باید تدریس کرد!

یکی دوتا از دوستام گفتن که کار مشکلی رو قبول کردی! خودمم قبول دارم که کار با بچه هایی که هنوز زبان مادریشونو هم به سختی حرف می زنن ساده نیست اما فکر می کنم می تونه جالب باشه! تجربه کردنش ضرری نداره! تدریس همه مدلیش زیبا و دوست داشتنی هست. من از پسش بر میام!

و اما بعد...

بالاخره بعد از مدتها تونستم تصمیم بگیرم و یه گوشی انتخاب کنم. دیروز همراه مجید و صبا رفتیم و یه P1i سونی اریکسون خریدیم. توی 24 ساعت اخیر که از عملکرد و سرعتش راضی بودم. امیدوارم بعد از اینم همینطور باشه.

حدود یک سال پیش با اسرار مجید و بچه ها یه سیم کارت ایرانسل گرفتم و با گوشی قدیمی مجید که سامسونگ X100 بود و اتفاقا مشکل هم داشت راهش انداختم. تلفن همراه برام اهمیتی نداشت که بخوام براش هزینه کنم! اوایل حتی یادم می رفت که از خونه برش دارم! مجید خودش یه سونی اریکسون K750i گرفت و هنوز ازش استفاده می کنه و راضی هم هست. اما من توی این فاصله به خاطر خراب بودن گوشی سامسونگ که اتفاقا دوستش داشتم، گوشی های ساده ی دیگه ای رو هم تجربه کردم. یه مدت گوشی سونی اریکسون j100 دستم بود، بعد از اون یکی دو روز رو با یه نوکیا 6100 سر کردم و آخر سر هم نوکیا 1100 که به نظر من یه گوشی مناسب بود. چون تا قبل از این برام مهمترین خصوصیت گوشی تلفن همراه، توانایی مناسب در برقراری تماس و ارسال و دریافت پیام بود و بقیه ی امکاناتش زیاد برام مهم نبود، ازشون راضی بودم. اما عقیده داشتم که اگر قرار باشه هزینه ای رو بپردازم و خودم یه گوشی بخرم باید در حد ممکن بهترین رو انتخاب کنم! به همین دلیل P1i به نظرم مناسب اومد و خریدمش!

علاوه بر اون، مجید هم بالاخره دوربین مورد علاقه خودش رو خرید. (Canon 450D) یه دوربین ایده آل و مناسب! حالا احتمالا فرصت های بیشتری برای به روز کردن فتوبلاگ خواهم داشت.

هرچند برای خریدن گوشی و دوربین نزدیک به یک میلیون و دویست هزار تومان هزینه کردیم که اتفاقا مقداریش هم وام بود، اما من کاملا راضی هستم. خصوصا که مجیدم مدتها بود به خرید دوربین فکر می کرد و خودم هم به یه گوشی خوب نیاز داشتم. فکر می کنم ارزشش رو داشته! امیدوارم بعد از این هم نظرم همین باشه که الان هست!

راستی تا یادم نرفته...

1- نمایشگاه کتاب شیراز هم دائر شده. طبق معمول چند ساله ی اخیر، مکانش شهرک گلستان، نمایشگاه بین المللی فارس هست.

2- خواهرم (صبا) با دوتا از دوستاش از 20 تا 26 آبان توی نگارخانه ی آبگینه که توی بلوار چمران هست یه نمایشگاه نقاشی خواهند داشت. هرچند هر سه تازه کار هستن اما دیدن نقاشی هاشون خالی از لطف نیست!

صبا سفارش کرده بگم که...

واسه دیدن نمایشگاه، همه دعوتید!

3- روز 12 آبان تولد مادر عزیزم هست. از همین حالا سالگرد تولدشون رو تبریک میگم و امیدوارم تا هستم سایه ی محبت و لطفشون بر سر همه ی ما برقرار باشه.

برای همه روزهای خوب و شیرینی رو آرزو می کنم و برای زمین تشنه هم باران کافی

شاد و پایدار باشیدقلب 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧

رقص دلدادگی

کاش بی اراده این همه دلتنگ نمی شدم!

این همه منتظر!

این همه تشنه!

کاش اینگونه به سلام و کلامت دل نمی بستم!

به خودت هم!

به لبخندهایت، شیطنت هایت، با من همراهی کردنت!

کاش می توانستم ذهنم را در مسیر پر تلاطم زندگی آرام پیش برم.

من که در آینه ی بی غبار خیال، دست در دستان نسیم قله های عاشقی را فتح می کنم، قدم به قدم، پرشور، تا شاید در هوای شورانگیز اندیشه ها با نبودن هایت کمی صبورانه بسازم!

در غوغای تمام خواستنی ها!

من...

تو...

ما!

رها در آغوش باد...

آزاد در دستان نسیم...

عریان در محضر احساس!

آن زمان که باد چون مطربی مست دست در گیسوان آشفته ام، چنگ می نوازد و دنیا را به رقص وا می دارد،

آن دم که در رقص موزون احساس، در هر چرخش از دامنم به دامن طبیعت گل می بارد...

می خوانمت...

با رساترین آواز...

با دلرباترین نوا...

با تواناترین نفس!

بنگر!

به نظاره بنشین این رقص و آواز پر شور و عاشقانه را...

بشنو!

گوش دل بسپار به نوای موسیقی احساس...

آنجا که قلبم از همیشه عریان تر، بی حصار و بی انتها تو را تمنا می کند...

همان قلبی که با اندیشه ی لبخندهایت، بی حساب و پر شتاب می تپد!

گم کرده ای دارم انگار وقتی نیستی!

می جویمت...

می جویمت، که دلیل بی اراده دلتنگ شدنی...

دلیل انتظار...

جرعه ای تا عتش و تشنگیم را فرو بنشاند!

می جویمت تا در رقص شورانگیز عشق، دستانم در دستهای تو آسمان را نقاشی کند...

تا در محفل مهر و دلدادگی، با حرارت عاشقانه ترین بوسه های آتشین، زمستانم برای همیشه بهار شود!

آزاد آزاد...

رها...

در آغوش عشق...

در بر دلدار!

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

یک باور + 3 نکته!

از روزهایی که قلمم خشک می شود خوشم نمی آید!

روزهایی که یا آنقدر اندوهگینم که قلم در دستانم می لرزد، یا لحظه هایی که آنقدر احساساتی می شوم که واژه کم می آورم!

با خودم که فکر می کنم می بینم این دنیای دو روزه ارزش اندوه ندارد. اندوهی که خودمان صدایش می کنیم! می خواهیم که باشد!

هرچند اگر همین اندوه نبود شادی رنگ می باخت! اصلا این دنیای دو روز با همه ی غصه ها و شادی هایش معنا می گیرد! اما بی دلیل به اندوه نشستن هم خطاست!

پس به اندوه بیهوده پشت می کنم و لبخند می زنم!

کمی بیشتر به خودم می اندیشم.

من!

خودم!

احساسم!

ما آموخته ایم که پیش از اندیشیدن به خویشتن، به این و آن و این حرف و آن سخن فکر کنیم. همین است که زندگی را سخت می بینیم!

می گویند این نحوه ی اندیشه قسمتی از فرهنگ ماست. اما از فرهنگ تنگ نظر هم خوشم نمی آید! چرا باید پیرو چیزی باشیم که دنیا را برایمان تنگ و تلخ می کند؟

اصلا یادم هست آن روزها که درس فرهنگ می خواندم، آن را اینگونه وصف نمی کردند!

کدام استاد فرهنگ را با نگاه های تند و تیز این و آن یکی می داند؟ با هراس از اینکه مبادا لبخندی به لب جاری کنی که فلان بیگانه انگشت نمایت کند!

فرهنگ خوب و بد، تهاجم فرهنگ و این گونه کلمات در نظر من بی معناست! ما خوب و بد را خودمان می سازیم! پس چرا به جای تلاش در پی ریزی نکویی ها به تیرگی ها دامن می زنیم و بعد هم اسمش را می گذاریم فرهنگ!!!

کدام انسان از ورق زدن جزئیات درون این و آن و فراموش کردن تلخی ها و تیرگی های درون خود بهشتی می شود؟

بهشتی که منزلگاه ترش رویان و تیره دلان باشد، ارزانی صاحبش! جهنمش را دوست تر دارم اگر منزلگه بی ریا احساس پیشگان بی کینه و صاف دل باشد!

اصلا ما را چه به حرف و حدیث های دیگران!

ما را چه به احساس درونی این و آن؟

بیایید خودمان باشیم!

خود خودمان!

با عشق زندگی کنیم. نه با تنفر و تکبر!

ساده باشیم نه صد رنگ!

بی نقاب...

آنقدر صادقانه که به صادقانه ها نخندیم!

آنقدر بی ریا و عاشق که از ابراز محبت دلزده نشویم!

خدا دنیا را جهنم نیافریده!

بیایید جهنمش نکنیم!

 

***

سلام.

زیاد نمی نویسم! فقط 3 تا نکته کوچک ...

1-  توی دانشگاه گلستان جای آقای دانش پرور خیلی خالیه! از زن جماعت چقدر به ما خیر رسیده بود که کارشناسمونو هم فرستادن مجتمع احسان و جاش یه زن گذاشتن!! (با تمام اینکه یه زنم، دارم به مصرع "زن و اژدها هر دو نابود به!" ایمان میارم! چقدر که این خانما مغرور و متکبرن! یکی نیست بگه بابا این میز مسخره همیشگی نیست!! الانم کاره ای نیستید که این همه کلاس بیخود میذارید!!)

2-  این روزا با اینکه مسائل خوشحال و ناراحت کننده هر دو در کنار هم در اطرافم زیاد شده اما در کل حس خوبی دارم. فوت زن دایی اگر به فوتی های سال 87 اضافه نمیشد شاید می تونستم خیلی بهتر از این هم باشم. شکر خدا از اساتید و دوستانم راضیم. ببینم می تونم رضایت خودم رو از عملکرد خودم به دست بیارم یا نه!

3-  از بین عکسای جنوب به سختی چندتا عکس انتخاب کردم برای فتوبلاگ اما تایید نشد! پس آپدیت فتوبلاگ می مونه واسه بعد!

 

شادمان و سلامت باشید

به امید دیدار

 

  

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

گل بود به سبزه نیز آراسته شد!

چرا دیگر سراغی از دل تنگم نمی گیری

سراغی از نگاه سرد  بی رنگم نمی گیری

مرا تنها رها کردی، مگر نامهربان بودم؟

چرا احوالی از قلب بد آهنگم نمی گیری؟

تپش های دلم بی تو به سازی مرده می ماند

در این اندوه بی پایان دگر شعری نمی خواند

صدایت می کنم اما سکوت تلخ و سنگینت

به جای جذبه ای شیرین، مرا از خویش می راند

تو بنشین در مقام خود، ببین آهسته می میرم

به خوابی تا ابد شیرین، بدان آرام می گیرم

از این دنیای بی سامان، از این افسانه ی رنگین

دگر چیزی نمی خواهم؛ دگر از زندگی سیرم

 

سلام.

چقدر بعضی ها بی انصاف و بی وجدان هستن! کاش یه ذره هم که شده به فردایی فکر می کردن که ممکنه بلایی که سر دیگران میارن سر خودشون یا عزیزاشون بیاد!

دلم هنوز آروم نشده بود و چشمام هنوز بی دلیل نم داشت، قرار گذاشتیم با لیلی که فردا بریم و خونه ای رو که تازه اجاره کرده بودن تمیز و مرتب کنیم تا آماده ی اسباب کشی بشه.

با خودم فکر می کردم فردا می تونم یه خورده هم که شده فکرم رو  آزاد کنم. شاید دلم آروم بگیره!

اما ای دل غافل!!!

شما جای من بودید چه حسی بهتون دست می داد وقتی دوست عزیزتون زنگ بزنه و با صدای گرفته و طوری که مشخصه چطور داره اشک می ریزه بهتون بگه نمی تونم فردا بیام! منتظرم نباش!!

وقتی که دلیلش رو جویا شدم، لیلا همونطور که سعی می کرد ناراحتیشو پنهان کنه گفت حالم خوب نیست! پرسیدم چرا و جواب چرای من این بود:

از کلاس که بر می گشتم، یه موتوری خواست که کیفمو بزنه و...

اینجور که لیلا گفت، حسابی درب و داغون شده! از جراحت های برخورد با زمین تا سوختگی از حرارت اگزوز!

موندم اون موتور سوار بی وجدان فردا جواب خدا رو چی داره بده؟ این وسط هیچ چیزی جز گناهی که بدون شک عقوبت تلخی رو براش به همراه داره هیچ چیزی گیرش نیومده! حتی کیف خالی لیلا!!!

احوالم خیلی خوش بود که اینم مزید به علت شد!

الان تقریبا دو سالی هست که من کیف دست نمی گیرم. اتفاقا همین امروز که برای تنظیم برنامه ی کلاسی ترم آینده رفته بودم آموزشگاه زبان، یکی از همکارام بهم گفت تو که باز کیف نیاوردی! راحتی اینجوری؟؟ سختت نیست؟

گفتم همین که احساس امنیت بیشتری می کنم خیلی بهتره! تازه، خرج خرید کیف هم از روی دستم برداشته شده!

ببینید چه وضعیت نا به سامانی داریم! آرزو به دل یه ذره امنیت!!!!

متاسفم!

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧

من! مثبت؟ منفی؟

این روزها بی دلیل دلم می گیرد...

می کوشم تا تلخی درونم را با شیرینی در جمع دوستان بودن بکاهم اما باز هم...

بهانه می گیرد دلم! بهانه های دور و دراز!

پشت خوب و بد گیر کرده ام! آنچه باید باشم و اینکه هستم!

سرم گیج می رود!

از درون سکوت می کنم اما فراموشم نمی شود!

شاید به ظاهر خنده دار بیاید اما رنجم می دهد این سکوت شلوغ!

گاهی از خودم نا امید می شوم! از زندگی هم!

می خندم به رسم عادت! اما هرکس نداند، دلم که می داند گرفته است! خنده اش نمی آید! به چهره لبخند دارم و به دل...

بی دلیل! بی بهانه!

بی شک همان حصار خوب و بد است که گرفتارم کرده! همان قطب مثبت و منفی! همان اندیشه ی ایده آل ها و فرا تصورات!

هراس از تلخی حقایق به دلم لرزه می افکند! کاش مدینه ی فاضله دست یافتنی بود...

باشد! تلخ هم که باشد، بدانم بهتر از ندانستن است! باید بشنوم، به هر تلخی که باشد! شاید تلخی دانستنش با شیرینی تصحیح خودخواسته جبران شود!

شاید به اشتباه هراس دارم! اما آرام نمی گیرم حتی با این خیال!

خانه به خانه می جویم...

می پرسم!

از هرکه بشود پرسید...

آهای دل ناصبور!

خودت چه فکر می کنی؟؟؟

***

سلام.

امروز اولین جلسه ی کلاسی این ترم دانشگاه رو در حالی پشت سر گذاشتیم که از شلوغی ثبت نام ورودی های جدید صدای استاد به زور شنیده می شد. اما همین که کلاس از جلسه ی اول (هرچند با تاخیر!) تشکیل شد دلیل خوبیه. یعنی میشه این مساله رو به فال نیک گرفت و به ترم جاری امیدوار شد. خصوصا که استادمون یه مرد جوان و پذیرفتنی بود. فقط اگر کمی در تدریس سرعت عمل به خرج بده حتما به عنوان یک استاد موفق در بین دانشجوها معرفی میشه. این سرعت لازمه ی تدریس توی دانشگاه پیام نور هست که برای سرفصل دو برابر به نسبت دانشگاه های دیگه حدودا یک ششم زمان لازمه رو به کلاس اختصاص میده!

نسبت به این ترم دانشگاه در کل حس خوبی دارم. امروز مثل بچه های کلاس اولی شوق داشتم برای رفتن به دانشگاه! واسه همین صبح اول وقت بلند شدم و با اشتیاق از خونه رفتم بیرون. البته وقتی برگشتم خونه خیلی احساس خستگی می کردم. اما این خستگی شاید به خاطر تصورت و ذهنیاتم بود وگرنه مسیر دانشگاه یا حتی خود کلاس اونقدرها هم خسته کننده نبود!

ذهنم خیلی گره گره شده. دارم به خودم فکر می کنم. به خصوصیاتم، به بایدها و شایدها! به مثبت و منفی!

حس می کنم باید روی خیلی از خصوصیاتم تجدید نظر کنم. یه سری خصلت های نو در خودم به وجود بیارم و در کل یه سری تغییرات اساسی در خودم بدم.

از اونجایی که هر نوع تغییری یه مقدار سختی می طلبه، به هم ریخته شدم! شاید توی خودم گم شدم! نمی دونم تا چه حد موفق میشم!

یه خورده زیادی حساس هستم. اگر می تونستم از حساسیت های باطنیم کم کنم، سختی پذیرش و تغییر خیلی از حقایق برام کم می شد!

نمی خوام دربارش زیاد بحث کنم، فقط همین که به قول جوونای امروزی، هنگ کردم! به همین خاطر هست که یه خورده عصبیم!

برام دعا کنید...

 

---

پ.ن:

مهرناز خانم گل، برات دعا می کنم که به اونچه که صلاحت هست برسی و شاد و خوشبخت باشی. خوشبخت و عاشق! همیشه از حضورت و خوندن نوشته هات شاد میشم. تو هم واسه من دعا کن!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

دل دیوانه!

گاهی آنقدر غمگین و دلتنگ می شوم که چشمانم بارانی می شود!

اشک که از رو نمی رود! می بارد و می بارد! اما چه فایده که انگار آرامشی در کار نیست!

حس غریبانه و تلخی که بر قلبم سنگینی می کند، می آزارد تمام وجودم را، اما راه گریزی نیست!

ذهنم راست می گوید! دیوانه ام انگار! خیال پرداز واژه های سنگین! همین احساس، همین سادگی، همین دلبستگی هاست که گاهی دلم را می شکند!

بارها به قلبم نهیب زدم که آهای! این همه حساس نباش! گاهی سخت بودن هم بد نیست! اما مگر به خرجش می رود این دل دیوانه!!!

باز احساساتی می شود! باز به لرزه می افتد! باز سرعت می گیرد و با شتاب می تپد!

دل دیوانه! با توام!! نمی شنوی مگر!؟ کمی آرامتر! نفسم برید!!!! به گرد پایت نمی رسم و به خاک می افتم! چنین شتاب نکن!

دل دیوانه!! با توام! درنگ کن!! خودت را با دستان خودت می شکنی! دیوانه ای دیگر! از دیوانگان جز این انتظاری نمی رود!

و من قربانی دیوانگی های توام!

می شکنم!

می سوزم!

می خشکم!

فرو می ریزم!

آه!

گریه امانم نمی دهد!

نه! نمی شود اینگونه! نمی شود!

دستانم سرد سرد شده. چشمانم بی نور! لبخندم کجا گریخته که بر لبان خشکیده ام سرور یخ زده! لکنت گرفته ام! افسوس!

فایده ندارد اینگونه زیستن! چه سود اگر ماهیت زندگی این باشد! تو پر حرارت و تمام دنیا سرد! تو سرد و تمام دنیا آتشین!

دلم گرفته!

نگو چرا!

بی امان می تپد که کاش می ایستاد!

کاش...

کاش...

کاش...

بی شکیبم! نفسی نمانده! باز هم تکرار! نمی خواهد درس بگیرد این دیوانه ی زنجیری!

به چوب و فلک هم عادت کرده انگار!

آهای! قلب حساس و رنجور من!!

یا درس بگیر و عاقل شو، یا سکوت کن و بایست! کافی است دیگر اینگونه تپش!

به بند می کشمت! به سویت سنگ می پرانم اگر در دیوانگی هایت شریکم کنی!

دل دیوانه...

خسته ام!

از خودم!

از تو!

بس است!

تو را به خدا بس است...

 

******

سلام.

راستش الان خیلی خوب نیستم! یه سری مسائل پیش اومد که تا حدی ذهنمو به هم ریخت و شاید اشتباهی که نباید رخ می داد رخ داد و هرچی تلاش کردم خودمو آروم کنم و بهش فکر نکنم نشد! شاید ظاهرش اونقدرا هم مهم نبود اما کلا آدم حساسی هستم، خصوصا در رابطه با اطرافیانم و افرادی که دوستشون دارم! و از این بابت خیلی به هم ریختم. نه مقصر بودم و نه بی تقصیر، اما مسلما راضی به پیش اومدنش نبودم!

دوست ندارم دربارش بحث کنم چون بیشتر از اینی که هست درب و داغونم می کنه!

نمی دونم، شاید حس کردم با آپدیت کردن وبلاگ یه کم آروم تر میشم! با به یاد آوردن خاطره های خوب!

این دو هفته که مجیدم شیراز بود به یاد موندنی ترین لحظه ها رو پشت سر گذاشتیم. دو هفته ی خاطره انگیز! حسابی گردش و گشت و گذار! شیطنت ها کردیم! البته از اونجایی که یه کوچولو کسالت داشتم نتونستم اونقدر که دلم می خواست آتیش ببارونم!!!! الانم از درمانگاه برگشتم! کج نشستم راستش!!!! 4 تا آمپول جانانه زدم که به نظر من با همه ی دردش از قرص و دارو مصرف کردن خیلی بهتر هست! 

کاش مجیدم بود! در حضورش هر دردی برام قابل تحمل میشه و همه ی لحظه ها شیرین میگذرن!

علاوه بر ایام هفته که حسابی توی شهر گردش کردیم، جمعه ی پیش با بچه ها رفتیم خارج از شهر. هرچقدر بگم خوش گذشت کم گفتم! روی هم آب پاشیدیم، شب تا صبح با هم کل کل کردیم! دم صبح هوا سرد شده بود تازه لیلا و راضیه رفتن بخوابن! چه با نمک بود وقتی برپا گفتن مجید شروع شد و یه لیوان آب ریخت روی ملحفه ی راضیه و راضیه که بیدار بود با جیغ از جاش بلند شد و دور خوابیدن رو خط کشید! برپا یعنی پاشید بریم بگردیم! و تازه اون موقع بود که شیطنت ها اوج گرفت! پسر خاله هام با مجید دست به یکی کردن و دست و پای امیر رو گرفتن و انداختنش توی آب! یه لحظه من ترسیدم راستش!!

راضیه هم که کلاه امید رو پر از آب کرده بود و همه رو خیس می کرد!

سحر که نصف شب ترقه منفجر کردنش گرفته بود!!! ایمان هم همش می گفت هیییسسس! مردم خوابن!!!

اندیشه و الهام مثل همیشه پشت پرده کار می کردن! دستور عملیات انداختن امیر توی آب از همون پشت پرده صادر شده بود!!!!

امیر از همه مظلوم تر واقع شده بود توی این سفر! ولی حضورش برای ما واقعا خوشایند بوده و هست! توی تمام گشت و گذارا! البته اگر بازم قابل بدونه!!!!

صبا هم که همیشه حسابی پایه هست واسه همه چیز اما راستش یادم نمیاد شیطنت خاصی توی این سفر کرده باشه! شاید من یادم نباشه!!!

خداییش خیلی خوش گذشت. الان که دارم می نویسم دلم تنگ شده!! شب توی چادر خوابیدنم عالمی داره!! اولین تجربه ای بود که به دست آوردم!

هفته ی قبل ترش با هم رفتیم قلات. اون هفته لیلا و راضیه و ایمان نبودن و چقدر که جاشون سبز بود. از کوه بالا رفتیم، آتش درست کردیم! بعد از ظهر که علی و خانمش و خواهر و برادرشم اومدن. عصر دم دمای افطار هوا ابری شده بود و گرد و غبار بود. حتی یه نم نمک بارون هم بارید!

آبشار، رودخونه ای که خیلی کم آب شده بود و مردمی که سر مسیر آب و آبیاری باغهاشون با هم دعوا می کردن! و از همه مهم تر معضل دستشویی!!!!!

خاطره های قشنگی تو ذهنم مونده که دلم می خواد با گردش های بعدی که نمی دونم با همون جمع دوست داشتنی شکل می گیره یا نه تکرار پذیر بشن! یعنی با بچه ها باز مثل جمعه ی گذشته دور هم جمع می شیم؟ چقدر دلم برای همشون تنگ شده! بیشتر از حد تصور! بذار دو هفته ی دیگه مجیدم برگرده! خدا کریمه!!!

مجید که کنارم باشه، توی خونه هم که بمونم ایام برام شیرین سپری میشن. 24 ام شهریور که گذشت، سالگرد جشن عروسیمون بود. به همین سرعت 4 سال گذشت! البته ما روز عقدمون که بهمن سال قبلش بوده رو همیشه معیار قرار میدیم! با این احتساب کم کم داریم به سال پنجم نزدیک می شیم! چقدر عمرمون زود میگذره! همین دیروز بود که...

من و مجید هم ممکنه گاهی مثل همه ی زن و شوهرا با هم یه بحث کوچک داشته باشیم اما تا حالا نشده حتی یک بار این بحثای جزئی بالا بگیرن و چیزی به معنای دعوا شکل بگیره. از این بابت خوشحالم. از اینکه یه انتخاب صحیح داشتم. بهترین همسر دنیا!

امروز که مجید رفت تا دو هفته ی دیگه سر کار باشه بدجوری دلم گرفته بود! دلم براش یه دنیا تنگ شد! به همین زودی!

بین نوشته هایی که برام آفلاین گذاشته بودن، یه نفر نوشته بود:

عشق واقعی مثل روح می مونه! خیلیا ازش حرف می زنن اما فقط یه عده ی محدود تونستن حقیقتش رو ببینن و تجربه کنن!

با تمام وجود احساس می کنم که حقیقت عشق بزرگترین هدیه ای بود که خدا به من داد! ازش ممنونم و به داشتن این هدیه ی بزرگ افتخار می کنم!

راستی یادم رفت بگم! ماه رمضون هم یه ماه دوست داشتنی هست. خصوصا که روز اول ماه رمضون زمانی که فصل بهار بود و اون تاریخ با یکم خرداد ماه یکی شده بود، من به دنیا اومدم!!! نمی دونم چرا یادم رفت به خودم بگم تولدت مبارک و به سرعت نصف رمضون گذشت!!

اما تا یادم نرفته، امروز تولد عزیزی بود که بهش تبریک گفتم. اما دوست دارم حالا که دارم اینجا از همه چیز می نویسم اینو هم بنویسم!

امیر داداشیم، تولد مبارک! ایشالا 120 سال زندگی با سعادت و سلامت داشته باشی. کاش سرحال بودی تا دور هم یه جشن کوچولو می گرفتیم! حیف که...

تولد شبنم، زن داداش گلم هم هست. به شبنم خانم عزیزم هم تبریک میگم!

شهریوری زیاد داریم! تولد همشون مبارک!

این مدت نتونستم به اندازه ی کافی به دوستان سر بزنم، قصد دارم در حد متعارف جبران کنم. چون انتخاب واحد که گذشت و به زودی کلاس ها هم شروع میشه. باید واسه این ترم برنامه ریزی کنم.

برام توی لحظه های خوبتون دعا کنید.

برای همه آرزوی شادی، سلامت و سعادت دارم.

ایام به کام

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧

آنچه خوب بود...

سلام.

اول از همه یه تشکر به محمد آقا بدهکارم که راهنمایی کردن تا درباره ی اون شعری که دو پست پیش نوشتم کمی اطلاعات به دست بیارم.

ظاهرا شاعر اون شعر یه مرد بوده و نه یک زن! (برعکس چیزی که خدابیامرز تورج نگهبان حین دکلمه گفت!) یه مرد کرمانی که ظاهرا فوت شدن! اسمشون آقای توحیدی و تخلصشون ارفع کرمانی بوده. اشعار زیبای دیگه ای هم داشتن که چندتاشونو محمد آقا برام فرستادن.

روحشون شاد

دقیقا همون جوری که گفته بودم، چند مدت اخیر رو اختصاص دادم به گشت و گذار و اگر مشکلی پیش نیاد امشب هم قراره با بچه ها بریم بیرون از شهر.

امروز عصر آخرین جلسه ی کلاس این ترم هم هست. یعنی امروز امتحان فاینال رو از بچه ها می گیرم و یه ترم دیگه به خاطره ها می پیونده. خاطره هایی که برام همیشه به یاد ماندنی خواهند بود. با تجربه هایی که مطمئنم به درد می خورن.

ظاهرا از امروز انتخاب واحد بچه های پیام نوری شروع شده. با سیستمی که هر روز در حال تغییر هست! باید حواسمو جمع کنم که مشکلی پیش نیاد. چون مسئولیت انتخاب واحد چندتا از دوستام هم با منه.

همینجا یه بار دیگه به بچه های کنکوری پیشنهاد می کنم دور دانشگاه پیام نور رو خط بکشن که عتیقه ترین دانشگاه کل دنیاست! در غیر اینصورت خودشون به حرف من می رسن و البته تجربه کردنش از نظر من و دوستام ارزش نداره!!!

چشم روی هم گذاشتیم و تابستان تمام شد. ماه رمضون هم که حسابی جو رو عوض کرده. خیابونای خلوت و یه اپسیلون رنگ و بوی انصاف! (البته فراتر از همون یه اپسیلون نمیره!)

شادم از اینکه این ایام خوب و خوش سپری شدن. خدا رو از این بابت سپاسگزارم.

دوست داشتم یه شعر جدید بنویسم اما قلمم کم آورد! در عوض چندتا جمله از نوشته های قدیمیم که با حال الانم سازگاری داره می نویسم.

امیدوارم همه ی شما هم شاد و خوش باشید.

راستی...

دعا یادتون نره!

***

آسمان نیلگون و پاک،

چشم های خویش را گشود،

با نگاه گرم و روشنش،

غصه را ز قلب من ربود،

آب را به خاک هدیه کرد...

من پر از غزل شدم...

و باد...

یک ترانه از خدا سرود...

مهر زنده شد،

عشق جان گرفت...

من جوان شدم!

تو آمدی!

زندگی پر از سرور شد.

روان و پاک مثل رود،

جاودان و پر غرور، شاد!

دوست داشتن...

عاشقانه زیستن...

ستاره سان شدن!

آنچه خواستم...

آنچه خوب بود...

 

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

یک افتخار، یک پرواز!

سلام.

اول از همه به هادی ساعی به خاطر افتخار آفرینی مجددش تبریک میگم. امیدوارم مسئولین یه کم هم که شده ورزش های افتخار آفرین رو جدی بگیرن.

هادی ساعی به نظر من یکی از بزرگترین افتخارآفرینان ایران زمین هست که اونجور که شایسته بوده ازش قدردانی نشده.

یادمه المپیک قبل وقتی حسین رضازاده مدال طلا گرفت، رهبر هم براش پیام تبریک فرستاد. البته همش به خاطر رفتار خود رضازاده بود که یه بند سنگ سیاست رو به سینه میزد. آخرشم که با خودخواهی تمام دوپینگ کرد و حتی فرصت جایگزینی برای دیگران رو هم نداد! اونوقت لقب جهان پهلوان که فردی مثل تختی لایقش بوده رو بهش دادن! متاسفم!

رضازاده رو دوست نداشتم هرچند که همیشه از دیدن موفقیت هاش خوشحال می شدم. چون افتخار برای ایران بود. حالا که دیگه اصلا دوستش ندارم، اصلا هم ازش خوشم نمیاد!

اما بیشتر از همیشه برای هادی ساعی و بقیه ی ورزشکارای غیور ایرانی که در کمال افتخار آفرینی مورد بی مهری و کم لطفی هم قرار می گیرن، آرزوی پیروزی های مداوم دارم. مهم اینه که بین مردم ایران همیشه محبوب هستند و خواهند بود. چیزی که از تبریک و لطف سیاسیون بی نیازشون می کنه! سیاسیونی که ساعی توی المپیک پکن آبروشونو خرید!!

به همه ی مردم ایران هم این افتخار رو تبریک میگم. می دونم شما هم مثل من از این پیروزی شاد شدید.

---

اما یه مساله ی دیگه که برعکس مورد قبل، باعث ناراحتی من شد، خبر فوت "تورج نگهبان" ترانه سرا و شاعر قدیمی ایرانی بود. وقتی برنامه ای رو که با یاد تورج نگهبان پخش می شد دیدم، واقعا ناراحت شدم! روحش شاد!

تورج نگهبان قبل از انقلاب برای رادیو کار می کرد. بعد از انقلاب هم در اون سوی مرزها به کار خودش در صدا و سیما ادامه داد.

من برنامه هاش رو که تا همین چند وقت پیش از تلویزیون تصویر ایران پخش می شد دنبال می کردم. اتفاقا چند وقت پیش که شعری از اشعار یه دختر خانم رو که نام و نشونی ازش ندارم دکلمه می کرد، صداشو ظبط کردم. تا یادگاری بماند...

می خواستم اون فایل صوتی رو بذارم اینجا اما فرمتش amr هست. باید اول تبدیلش کنم بعد برای دانلود بذارمش. اما همین حالا هم تبدیل نشدش رو میذارم تا زمانی که تبدیل شدش رو هم آپلود کنم. اونایی که دوست دارن می تونن روی موبایلشون گوش کنن. شنیدنش خالی از لطف نیست.

شعر قشنگی رو که تورج نگهبان در برنامش توی تلویزیون تصویر ایران دکلمه کرد، با فرمت amr می تونید از اینجا دانلود کنید. (حجم فایل: 464 کیلوبایت)

متن شعر هم این هست:

(مجدد تکرار می کنم، شاعر این شعر دختر خانمی هست که نه اسمش رو می دونم و نه اصلا ازش خبری دارم! اما شعر پرمعنا و قشنگی هست! به همین خاطر و به یاد تورج نگهبان اینجا می نویسمش.)

 

شور از سینه ی عشاق فراری شده است

افق آینه ها سخت غباری شده است

ما ندیدیم در این قریه بجز بارش درد

این چه سیلیست که یکمرتبه جاری شده است

جغد دیروز که از سایه ی خود می ترسید

میر صد قافله ی باز شکاری شده است

آنکه می گفت به ما خیر امور اوسطها

چندباریست یمینی و یساری شده است

هرچه بود ارزش این قوم، دگرگون گشته

آنچه "نه" بود در این جامعه " آری" شده است

شمر در تعزیت عشق علم گردان است

این یهودا صفت امروز حواری شده است

حرمتی گر نهدت شیخ از آنجا بگریز

گربه سان عاشق آواز قناری شده است

دیر ما پر شده از پیر به سرمایه ی پشم

خر چو بسیار شود وقت سواری شده است

 

شادمان و سرفراز باشید.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧

من می توانم!!

شب گاهی چشمانم را آنچنان خسته و سنگین می کند که خواب هم نمی بینم! که صدای سکوت را هم نمی شنوم! مثل مثل مرگ! یک خواب سنگین و عمیق!

دلم می خواهد آنقدر چشمهایم بسته بماند تا خودش خسته شود و سلام صبحدم را پاسخ گوید! اما نمی شود انگار!

آنوقت است که مرده ای در عالم زنده ها می شوم! با پلکهای نیمه باز! همچنان خسته! در جمع بی سکوتشان همچنان ناشنوا! حتی برای شنیدن صدای سکوت!!

قلبم روی سینه ام سنگینی می کند! تپش برایش سخت شده گویی!

با هر ضربه که می کوبد انگار می خواهد سینه ام را بشکافد و بگریزد...

دیگر حس گفتن هم نیست...

حس ماندن...

دلم لالایی می خواهد!

لالایی...

لالایی!!

می خواهم باشم! شاید هم نمی خواهم...

دلتنگم برای باران! برای باد...

دلتنگ دلتنگ!

انگار عمریست آفتاب سوخته ی چشمان آتشین کویرم!

دلم ترنم صبح عشق را می طلبد!

سایه ای شاید...

مرحمی...

شوقی!

--------

سلام.

دیر وقته ولی با اینکه چشمام رو به زور چوب کبریت باز نگه داشتم اما دلم می خواد بنویسم.

امروز تقریبا روز پر کاری بود. فردا از امروز بدتر! شایدم بهتر! راستش خودمم نمی دونم!!! فقط می دونم که بعضی چیزا رو که اتفاقا دوست ندارم فردا وجود خواهند داشت!!

اما امروز به خاطر مشغولیت هایی که وجود داشت، بالاخره بدون هراس تجربه ی تنها رانندگی کردن توی خیابونای بزرگ و شلوغ شهر رو به دست آوردم. تا قبل از این، یا جاهای ساده شهر می رفتم و یا همراه داشتم. خوشحالم که دختر خونسردی هستم و می تونم در شرایط مختلف به خودم مسلط باشم. همین هراس و دستپاچگی که بعضی از خانم ها یا حتی آقایون دارن گاهی کار دستشون میده! با اعتماد داشتن به خودمون، می تونیم اعتماد دیگران رو هم جلب کنیم. هرچند در بعضی مواقع یه کم سخت! اما مهم برای من همینه که خودم خودمو باور دارم. باوری که می تونه به من خونسردی، اعتماد به نفس و قدرت بده و به دیگران هم دلیل پذیرش! حتی اگر نخوان!!!

تجربه ی خوبی بود! از این به بعد بهترم میشه! فرقی نداره که چه فردی چه چیزی میگه. مهم اینه که من می تونم!!! مثل خیلی از هم سن و سالام! مثل خیلی از مردم همین آب و خاک...

شبای گذشته خیلی بیشتر از این بیدار می موندم، اما فردا باید برای یه مراسم اجباری!! ساعت 5 صبح از خونه رفته باشم بیرون!

سعی می کنم سری بعد یه کم زودتر آپدیت کنم.

دیگه توان چوب کبریتا هم تموم شده!! 

فقط تا یادم نرفته...

فردا عروسی پسر دایی گلم هست. از این بابت خوشحالم!

حامد عزیز! شاه دوماد! هدی خانم گل، شازده عروس! مبارک باشه ایشالا! خوشبخت و شاد باشید!

ایام همه به کام

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧

بهترین پدر دنیا، بهترین مرد دنیا!

هوای قلب من بوی تو دارد

مه نو حسرت روی تو دارد

خم گیسوی مهرانگیز دلدار

نشان از خط ابروی تو دارد

نماز عشق را محراب نوری

وجودم قبله را سوی تو دارد

اگر گاهی دلم از غم بگیرد

امید قلب دلجوی تو دارد

دلم عاشق تر از اینهاست بابا

که دائم عادت کوی تو دارد

 

***********

سلام.

امروز به اسم بهترین آدم دنیا مزین بود. به اسم پدر! مردی که لایق بهترین های دنیاست! مردی که همه ی گفتنی های خوب دنیا رو هم اگر بگم دربارش کم گفتم.

بابا می دونه که توی این دنیا از هر چیز و هر فرد دیگه ای برای من مقدس تر و عزیز تره و من حتی تجربه ی عشق رو هم مدیون وجود پاک و مقدس پدرم!

جز شعری که توان نوشتنش رو هم مدیون پدرم، زبانم برای نوشتن یا گفتن هر سخنی قاصر هست. پس بهتره این بار هم سکوت کنم. چون مثل همیشه، نمی تونم هیچ جمله ای رو لایق بزرگواری های والدین پیدا کنم.

فقط همین اندازه که توی این روز قشنگ که به اسم همه ی مردهای خوب دنیا رنگ و بوی عشق گرفته، به پدرم، همسرم، برادرم و همه ی عزیزانم عاشقانه عید رو تبریک میگم.

همتون رو بیشتر از تمام وجودم دوست دارم.

امید اینکه تا هستم سایه ی لطف و محبتتون بر سرم مستدام و گسترده باشه.

بابای خوبم، مادر مهربانم، همسر عزیزم، خانواده ی بی نظیرم، دوستتون دارم!

تا همیشه...

بی نهایت...

عاشقانه...

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧

باید صبور بود...

باد می وزد، داغِ داغ!

بهار دارد می رود، مثل او که رفت...

مثل همه ی آنهایی که رفتند...

اما هنوز دنیا هست،

تابستان دارد می آید، در پس آن، فصل ها...

درست مثل همه ی آنهایی که می آیند و خواهند آمد...

کاش تا هستیم، بودنمان را و لحظه های با هم بودنمان را نیز هم، غنیمت بشمریم.

سفر کرده در بهار، سفر کردگان در بهار، روانتان شادمان و روحتان بلند باد!
---

سلام.

بالاخره امتحانات به یه سرانجامی رسید. حالا با خیال آسوده می تونم دوباره بنویسم. هرچند قلمم به خاطر اتفاقای اخیر زیاد روان نیست، اما همیشه دوست دارم بنویسم تا یادم بمونه.

در بهاری که کم کم داره تموم میشه دو تا عزیز رو از دست دادیم. مهرانگیز خانم که اوایل بهار رفت و شوهر خالم که چند روزی میشه رفته!

واقعا برامون سنگین بود. اما همه می دونیم که باید صبور بود. چون جز این راهی نداریم.  

روحشون شاد...

یه جورایی خدا رو نزدیک تر حس می کنم. شاید به همین دلیله که با تمام اندوهی که هرگز نمیشه انکارش کرد، نفس می کشم و حتی احساس سبکی می کنم.

خدایا همیشه شکرت!

---

شاید این شعر رو قبلا اینجا نوشته باشم اما دوست دارم الان باز بنویسمش:

 

دلم برای نگاه تو تنگ خواهد شد

برای نغمه ی شیرین دوستت دارم

برای زمزمه های پر از طراوت عشق

برای لحظه ی رنگین دوستت دارم

برای طعم هراس از سلام گرم طلوع

به رسم ساده و آیین دوستت دارم

دلست در تب زندانِ بی تو بس تنها

اسیر حسرت شرمین دوستت دارم

از این کویر ترک خورده می روی اما

منم ترانه ی غمگین دوستت دارم

تو آسمان منی، من غروب خواهم کرد

ز خواب نیمه و نوشین دوستت دارم

مرا و خاطره ام را به یاد خود بسپار

به پاس جمله ی سنگین دوستت دارم

 

---

دوست خوبم President Evil ،فتوکینا رو با یه سری عکس جالب از مالزی به روز کرده. دیدن عکسهاش خالی از لطف نیست.

 

شادمان باشید

به امید دیدار

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

فقط یه شعر...

من دگر از دست خودم خسته ام

زار و ترک خورده و پر بسته ام

خسته ام از خوب و بد روزگار

زرد و پریشان دلم و بی قرار

خسته ام از خشکی و بی حاصلی

این همه تکرار و ز نو غافلی

خسته ام از گوشه ی شب سوختن

چشم به تکرار زمان دوختن

بند اسارت شده پولاد و سنگ

خاطره ها هم همه بی آب و رنگ

دیده در این حادثه بیمار شد

دل به غم خویش گرفتار شد

درد بزرگیست ز خود باختن

سنگ پس پای خود انداختن

رحم به احوال خرابم کنید

یخ زده اندیشه ام، آبم کنید

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦

چگونه بی تو زندگی کنم؟

سلام.

از بس دردسرهای دانشگاه دنباله دار شد طاقت دانشجوها سر اومد و درد دلشونو در اعتراض به دانشگاه توی روزنامه ی تحلیل روز تاریخ دهم مهر چاپ کردند.

سعی کردم از متن چاپ شده عکس بگیرم اما نشد! به هر حال امیدوارم جواب بده.

ما خودمون به زودی یه سر میریم منطقه پنج با خود مسئولین صحبت کنیم . شاید یه کم با دانشجوها راه بیان. هر وقت رفتیم، نتیجه رو اینجا می نویسم!

دوست دارم واسه این پست از نوشته هام یکی از شعرهای جدیدم رو بذارم. (نظرات سازنده ی شما همیشه مورد استقبال خواهد بود و منو هم خوشحال خواهد کرد.) در کنارش هم متن یکی از ترانه های Evanescence که از خواننده های مورد علاقه ی منه و مدتهاست که به ترانه هاش گوش میدم رو می نویسم. امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

تو قدرت نفس کشیدنی، چگونه بی تو زندگی کنم؟

تو حس عاشقانه ی منی، چگونه بی تو زندگی کنم؟

تو آتشی و آب و اشتیاق، منم نشان سردی و عطش

طلوع صبح پاک و روشنی، چگونه بی تو زندگی کنم؟

غریبه ام غمین و بی قرار، قرار قلب و قدرت دلی

توانی و اراده ی تنی، چگونه بی تو زندگی کنم؟

ز تیغ بی غلاف روزگار، چه زخمها که بر دلم نشست

تو مرحمی به زخم این زنی، چگونه بی تو زندگی کنم؟

بهانه ها برای کوچ هست، برای رفتن و فنا شدن

دلیل ناب زنده ماندنی، چگونه بی تو زندگی کنم؟

میان تک تک زمینیان، یکی چونان تو را نیافتم

تو روشنای کوی و برزنی، چگونه بی تو زندگی کنم؟

***

Before The Dawn

Meet me after dark again and I'll hold you

 I am nothing more than to see you there

And maybe tonight, we'll fly so far away

We'll be lost before the dawn

If only night can hold you where I can see you, my love

Then let me never ever wake again

And maybe tonight, we'll fly so far away

We'll be lost before the dawn

Somehow I know that we can't wake again from this dream

It's not real, but it's ours

Maybe tonight, we'll fly so far away

We'll be lost before the dawn

 

همیشه شاد و پاینده باشید

به امید دیدارلبخند

--- 

پ.ن: شکر خدا کارای مجید کم کم داره رو به راه میشه. دست امید (برادر شوهر گلم) درد نکنه.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۳

زیباترین بهانه

سلام.

قبل از هر چیزی از همه ی شما به خاطر لطف و محبتتون تشکر می کنم. از این که دعوت منو قبول کردید! از این که تولدم رو تبریک گفتید....از اظهار لطفتون! ممنونم!

دوستای عزیزم...

امروز تولد آقا ابوالفضل گل هست. جا داره که منم مثل اون که برام جشن تولد گرفت براش جشن بگیرم! اما خیلی حرفا دارم که باعث میشه نتونم و حسابی شرمندش بشم! ... فقط این که براش آرزوی شادکامی می کنم. امیدوارم که سالهای سال شاد و سرخوش در کمال صحت و سلامت در کنار خانواده و دوستاش زندگی کنه. هر روز براش شیرین تر و بهتر از روز قبل باشه و تولدش رو هر ساله به زیباترین نحو جشن بگیره! مسلما خوشحال میشه اگر شما دوستای خوب من روز تولدش رو بهش تبریک بگید! ( اگه تونستید برید پیشش و توی وبلاگ خودش بهش تبریک بگید که دیگه خیلی عالی میشه! "وبلاگ من و گذشته ی من").

دیروز یعنی هفتم خرداد هم تولد خواهر عزیزم صبا بود! صبا خواهر کوچکترم که الان 13 ساله شده! توی تمام عمرم هیچ کسی رو به اندازه ی صبا دوست نداشتم. خودش اینو می دونه. اونقدر برام عزیز هست که حاضرم جونمو واسش بدم! چندتا از شما خواهراتونو عاشقانه دوست دارید؟؟

صبا جونم قدر تمام عالم دوست دارم. ایشالا که 120 سال زنده باشی.

یه وقت نیاد اون روزی که سارا رنجت رو ببینه! نیاد روزی که سارا باشه و تو کنارش نباشی!

قشنگ ترین هدیه برای روز تولدت عشقی هست که با تمام وجود و از ته قلبم بهت هدیه می کنم.

 

راستی بچه ها....

بعد مدتها دوباره اون دوست خوبم رو دیدم! انگار دنیا رو بهم دادن! خیلی خوشحال شدم. اونقدر که خودش هیچ وقت درک نمی کنه! اما امشب باز بر می گرده شهرستان! لحظه شماری می کنم تا باز ببینمش. آخه جریان دوستی من و اون مثل همون دوستی هست که تا نداشت! واسه من هنوزم تا نداره... واسه اون؟؟!!

دیروز خونه ی مرضیه (یکی از دوستای صمیمیم که 8 سالی هست با هم دوستیم) دعوت بودم. کامپیوترشون مشکل به هم زده بود! مجبور شدم fdisk کنم و دوباره ویندوز نصب کنم. می دونم خیلی دردناکه تمام دار و نداره روی کامپیوتر رو از دست دادن! خودم یه بار تجربه کردم!

مرضیه یه نقاش با ذوق یا بهتره بگم یه هنرمنده. تابلوهایی رو کشیده بود که چشمامو خیره می کرد! به من قول داده بود که واسم یه طرح رو دو بار عین هم بزنه. یکی واسه خودم و یکی واسه همون دوستم که گفتم. زیرطرحاش رو زده بود و کنار خودم تا حدودی از یکیش رو پیش رفت. قراره یکیشو روز دهم بهم بده و اون یکی که می مونه واسه خودم، هر وقت وقت کرد!

دستش درد نکنه. ایشالا که بتونه به بهترین درجه برسه توی هنر که این همه بهش علاقه داره. البته براش آرزو می کنم که توی تمام زندگیش شاد و موفق باشه.

نمیدونم چرا باز یه خورده دلم گرفته! یعنی می دونم چرا اما ....

امان از دست دل که امان آدمو می بره!!!

راستی دوستای خوبم... خاله جانم مریض شده!! شما هم برا سلامتیش دعا کنید!

زیاد حرف زدم اما دلم می خواد یه نوشته ی جدیدمو اینجا بذارم. می دونم با طولانی شدن متن نوشته هام خیلیا دیگه حوصله ی خوندنشو از دست می دن! اما خلاصه یه نفر پیدا میشه که بخونه و در بارش نظر بده! پس می نویسم.............

 

زیباترین بهانه

سلام به تو خورشید تابان که در طلوع دوستی ها بر آمدی و غروب نخواهی کرد.

سلام به تو مهربان که در سینه دلی به سپیدی سپیده ی سحر داری.

و سلام به تو پرنده ی خوش آواز که در نوایت نرگس به رقص در می آید.

هنگام مهتاب که چونان هر شب با ناهید و ماه سخن می گفتم، نگاه گرم ستاره ای درخشان دیدگان تو را در یادم زنده کرد.

چشم های بی ریای تو که در شکوفایی لبخند بر لبانت پر از نور می شود و آسمان دلم را ستاره باران می کند.

هر شب از حافظ سراغت را می گیرم. چه خوب با من سخن می گوید از تو! و چه زیبا برایم می نوازد نوای سرشار از مهر سینه ات را، آنگاه که در فراق سلامت دلتنگ می شوم!

هر صبح سلام خویش را همراه با سلام آفتاب طلایی برایت می فرستم و در انتظار طلوعی از مشرق لبهایت می مانم.

بارها از شیخ غزلسرا پرسیدم...

از محبوبم چه خبر داری؟؟ مرا در یاد دارد، این گونه که در قلب من جاودانه است؟؟

و هر بار به من لبخند زد!

می دانم که تو نیز مرا به خاطر داری. اما نه این گونه که من تو را!

و این معنای

 

 

عشق

پاک من است!

عشقی که بارها زیر لب تکرار کردم...

معنای آن را هرگز نخواهی فهمید!

و باز هم احساس نیکوییست.

چون انسان با عشق زاده می شود و با عشق می میرد.

دوست دارم با عشق زندگی کنم و تنها سلام تو برایم کافیست!

و این که در یادت بمانم، زیبا ترین بهانه!

می دانم که می آیی!

مهتاب حضورت را بارها به من وعده داده است!!

از توجهتون متشکرم.

شاد باشید و در پناه حق

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۳

خاطره ی دوستی

خاطره ی دوستی

 

سلام بوته ی رویایی خیال و امید!

سلام.

چه ساده خواندی و احساس را نشانه زدی!

چه پاک!

شنیدم و تب غم را به دست شب دادم.

هنوز یادم هست.........

نگاه لحظه ی آخر به دستهای نسیم.....

در آن تخیل دور.............

من و تو ساده و آرام، خالی از کینه...

سوار بر نفس گرم آفتاب غزل...

به شانه های بهار....

به پهنه ی تن رنگین کمان عاطفه ها

میان سینه ی لبریز از ترانه ی باد....

همان دم آتش آیینه ها فروکش کرد...

و حوض غرقه ی دریای دیدگان تو شد!

...

در آن نهایت نزدیک تا غروب عتش..

من و تو و پری وادی غزل، حافظ...

چه ساده از نفس سرخ نور می خواندیم!

تو نیز یادت هست؟؟؟؟!!

ترانه ی شب تردید و قصه ی تب باد..

نشان خستگی غصه در نهایت شور...

نوای مرغ سحر یا نشانه ی گل سرخ...

بر آن کبودی پهنای سبز رنگ چمن!

...

چه عاشقانه گذشت...!

خیال، لحظه ی آبی تر از زلالی آب.

نفس، به نرمی بال کبوتران سپید.

غزل، حرارت چشمان آسمانی ما !

...

کتاب کهنه ی آیینه را ورق زده ام...

دو بار حافظ گفت.....

" تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم"

...

و صبحدم خوابید...

چو شب رسید، نوای ترانه ها رویید

ز بوته ی گل یاس

ز ساز خواندن تو!

که سوز روشنی عشق را رقم میزد!

و اشک را به نشان نگاهی از سر شوق...

به چشم های دل آسمانیم می داد.

...

و خواندی از سهراب..

که مرد عاطفه ها بود و شاخه ی گل نور

و از صداقت و ایمان شاپرک می گفت.

و از ترانه ی لبهای مرد و زن می خواست...

که نرم ساده و آهسته سوی او برود..

که نشکند دل گلبوته های روشن عشق!!

ولی چنان تو رسیدی ز راه محکم و سخت..

که بی اراده ی باد...

بلور نازک تنهایی ترانه شکست..

و نور پیدا شد

و صبحدم برخاست.

پرنده از سر ایوان لحظه ها پر زد

و قلب غنچه شکفت..

و نیز چینی تنهایی من و تو شکست..

و دوستی گل داد.

...

سلام به همه ی دوستای خوب خودم.

معذرت... معذرت... معذرت! چرا؟ بابت این همه تاخیر! چقدر که شرمنده شدم. محبتای شما هم که بی حساب! واقعا ممنونم.

تسلیت منو به خاطر این روزای عزیز بپذیرید و از دعا فراموشم نکنید.

اون شعری که نوشتم، یه یادگاری برا  یه دوست که هیچ وقت از دوستی باهاش پشیمون نشدم!  یه دوست خوب ... بهتره بگم یک گنج! ---> مگه نه که یه دوست خوب ارزشش از هزارتا گنج بیشتره؟؟!!

هیچ چی نمی تونم بگم... فقط..............خیلی خیلی دوستون دارم! .. همین!

شاد باشید و در پناه حق

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۳

یه عالمه حرف.....

دوستای خوبم سلام.

نمی دونم چرا یه کم دلم گرفته! گاهی وقتا یه حس خاص میشینه روی ایوون دل آدما... می خوام بنویسم تا یه کم دلم آروم بگیره . می دونم تنهام نمیذارید!

راستی من لینک دوستایی که یادم بود رو گذاشتم. اگه کسی هست که به وبلاگ من لینک داده و اینجا اسمش از قلم افتاده حتما خبردارم کنه تا از خجالتش در بیام.

.........

همین امشب بود.. نشستم پای سفره که مادر تلویزیون رو روشن کرد. یه ویژه برنامه بود که مراسم تشیع پیکر شهدا رو نشون میداد!!

آره! بازم شهید.... حساب کنید چند سال از جنگ گذشته؟؟ هنوز هر سال شاهدیم که............

می بینم داغ دل مردم چه زود زود تازه میشه، دلم به درد میاد! درد مردم کمه که ......

خدایا..! از سر باعث و بانیای این همه جنایت نگذر!

یکشنبه هم که اربعین هست. بیاید کاری نکنیم که فردا جلوی این همه شهید رو سیاه باشیم!! دعا کنیم که خدای بزرگ به ما ایمان و عشق رو با هم عطا کنه.

                                                    "آمین"

دو تا شعر آماده کردم که تقدیم می کنم به روح بزرگ شهیدان عزیزی که بعد از این همه غربت، به وطن برگشتن.

معنای عشق

عشق یعنی چشمهای بی ریا

تکسوار وسعت بی انتها

عشق یعنی لاله های پاک باز

عشق یعنی عطر یاس و عطر ناز

عشق یعنی تا نهایت تا خدا

آسمانی، از زمین غم جدا

عشق یعنی کفتر گلگون کفن

رخت ایمان و شجاعت بر بدن

عشق یعنی خاک میدان نبرد

روزهای آتشین و شام سرد

عشق یعنی مرد و هم پیمان دین

همچو کوهی پر شهامت، با یقین

عشق یعنی پر کشیدن تا فلک

هم قدم با ماه رویان و ملک

عشق یعنی سینه و شمشیر و جان

عشق یعنی آسمان بی کران

عشق یعنی مادری دلسوخته

کودکان چشم بر در دوخته

عشق یعنی قلبهایی از بلور

همسری چون آسمانی ها صبور

عشق یعنی رفتنی چون سرو تاک

بازگشت استخوان و یک پلاک

***************************************************

خورشید

دیار نور، ای دنیای برتر

پر از گلبوته ای اما چه پرپر

پر پروانه هایت چون شکسته

به روی گونه ات شبنم نشسته؟

ندیدی کفتر من تا کجا رفت؟

کجا پر زد؟ چرا پیش خدا رفت؟

ببین! من مادرم! چشمم به در سوخت

ز بس خط نگاهش را به در دوخت!!

نمی آید دگر از شب صدایی

چه شیرین است ذوق آشنایی!

تو با گل همنشین گشتی و من تب

تو خورشیدی و من با رفتنت شب!

دیار نور پس فرزند من کو؟؟

جواب گریه ی این پیرزن کو؟؟

******************************************************

در حاشیه..........

یکی از دوستام یه فایل صوتی به من داد به نام" نشانی". یه موسیقی دلنواز و یه دکلمه ی واقعا زیبا!...کار خودش بود!....

به حدی خوشم اومد ازش، که تا حالا هزار بار گوش کردم و خسته نشدم!

پر از احساس بود! اونقدر که نتونستم جلوی اشکامو بگیرم!! ....خیلی دلنازکم . نه؟

دوست داشتم بذارم شما هم گوش کنید اما ترجیح دادم این یادگاری رو فقط برا خودم نگه دارم!! ........طبع خودخواهیم گل کرد!!...........

حالا فقط می خوام از اون دوست خوب قدر یه دنیا تشکر کنم. براش آرزو می کنم که همیشه شاد و موفق باشه و در پناه محبت و مهربونی خدا طعم شیرین پیروزی و خوشبختی رو بچشه و به همه ی آرزوهاش برسه!

از ماندانای عزیزم به خاطر اون فایل فلش فروغ فرخزاد تشکر می کنم و امیدوارم که ازم دلخور نباشه!!

راستی... سلامتی و برگشتن به خونه ی مامانش از بیمارستان رو هم بهش تبریک میگم. ماندانا جون از شنیدن این خبر یه دنیا خوشحال شدم! ایشالا مادرت همیشه سلامت و در کنار شما باشه.

از همه ی شما دوستای خوبم که منو همراهی می کنید بی نهایت ممنونم و براتون آرزوی شادکامی و سربلندی دارم.

التماس دعا

یا حق

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۳

و عشق در بهار معنا شد...

چشم بستیم و گشودیم. سالی نیامده رفت!!

بهاری سلام گفت و وداع کرد!

زمستان آمد و نماند!

و بهار دوباره با سلامی طراوت را به ارمغان آورد!

همچنین سالها در گذرند. بی توجه به من و تو!

به ما که ساده و بی ریا بر خاک زندگی کرده، نفس می کشیم!

و چه زیباست در بهاری شکوفا، ما نیز با لبخندی شکفته شویم و در سلامی بروییم و در زمستان ، حرارت اشتیاق در کلاممان، سرمای سپید را زایل کند!

آری!

زندگی در شکوفایی، روییدن و اشتیاق معنا می شود. معنایی که بر پهنای ملکوت به نشانه ی بودن، زیستن و شادمانی حک شده!

حلاوت و شیرینی بودن، تنها در یک نگاه است و یک نفس!

در احساسی به وسعت بی کران آبی!

در سلامی بر تن بی ریای سبزه زار!

طراوت زیستن در تولدی دوباره است.

تولدی از پس مرگ غرور... و زایش اشتیاق در قلب آدمی!!

و شادمانی نشانه ی پاکبازیست و خصلت پاکدلان!

آنان که محبت را در نوازش نسیم می جویند و احساس را در جریان رود!

...

و عشق......

شرط انسانی زیستن! انسانی نگریستن و خدایی شدن!!

تنها عاشقانه ها بر دفتر تاریخ خاک جاودانه خواهند ماند.

عاشقانه های ملکوتی...!

پس عشق و احساس را در طلوع دوباره ی خورشید بهار بجوی.

در سلامی نو!

در نگاهی تازه و بر سرای دل!

تا ملکوت را فرشی گسترده بینی در مسیر قدم هایت!

و مهر پروردگار را فانوسی بر فراز آسمان تیره ی شب!

و خویش خواهی دید که ترانه ی دلربای زندگی، با چه نوای مستی بخش و هستی بخش در دنیای عاشقان شنیده می شود.

...

چون ملکه ی احساس را به آغوش کشیدی و در را بر حقیقت عشق گشودی، اقرار خواهی کرد.....

وه که چه روشن است، تیره ترین شب های عاشقی!

 یا حق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۳

سال نو ...نوشته ی نو!!!

باز آهنگ دلم ساز غزل های تو شد

سرخوش از نغمه ی آواز غزلهای تو شد

همنفس با نفس گرم نگاهت ای عشق

همسفر با پر پرواز غزلهای تو شد

سلام به همه ی دوستای خوبم!

آرزو می کنم شاد و سلامت باشید و سال خوبی رو در پناه ایزد منان آغاز کرده باشید.

امروز با این نوشته قصد دارم چند کار بکنم!

۱- یه تشکر حسابی از آقا هومن گل که در عین کسالتی که داشت این همه زحمت کشید و این عیدی زیبا رو برای من طراحی کرد!

هدیه ی من به هومن عزیز!!

گر چه دستم خالیست....

و زبانم خاموش...

قلب من لبریز است......

فرصتی می خواهم..

شاید اندیشه به جایی ببرم!

شاید از نور بیاموزم و از باد و نسیم...

شاید از نسترن و لاله و شب بوی سپید...

شاید از اختر و یاس..

تو که خود نسترن و یاسی و هم پای بهار...

تو که خود اختری و لاله و شب بوی سپید...

تو که خود خورشیدی...

آسمان هدیه ی پاکیست برای دل پاک!

و چه زیباست اگر...

 آسمان را به تو خورشید زمین هدیه کنم!!

۲- یه عذر خواهی حسابی از دوستای خوبم به خاطر لینک هایی که از صفحه پاک شدن! من در اولین فرصت دوباره همشو تنظیم می کنم !

گر چه این بار نمودیم جفا، بخشش کن!

کارهامان همه از راه خطا، بخشش کن

امیدوارم که به بزرگی خودتون ببخشید!

از همه ی دوستایی که تو این مدت به من سر زدن، عید رو تبریک گفتن ، نظر دادن و خلاصه منو تنها نذاشتن یه دنیا ممنونم. امیدوارم شکوفه ی لبخند روی لبهاشون تا همیشه شکوفا باشه!

دوستای خوب از من عیدی می خواستن!

بذارید ببینم چه چیزی رو می تونم به عنوان عیدی به شما عزیزان هدیه کنم؟؟؟

فکر کنم این عکس بد نباشه! امیدوارم خوشتون بیاد!

شاد باشید و در پناه حق!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٢

سرسبز ترین بهار تقدیم تو باد....

پیشواز بهار

دوستای خوبم سلام.

ایشالا که همه سلامت و شاد آماده ی استقبال از فصل تازگی، آغاز زندگی طبیعت، بهار هستید!

 

ز شاخ و شاخه برآمد شکوفه های معطر

پرنده از دل لانه، کشید گرد زمین پر

نگاه تازه ی بلبل به رقص قطره ی باران

ستاره سرخوش از احساس، با شکوفه برابر

نوید عشق به دلها، رسید با طرب گل

ترانه از ره باران، بهار از ره دیگر

نسیم مهر و طراوت به لحظه های تماشا

بیا به جرگه ی خوبان، به مهر و عاطفه بنگر

چه دلربا و فریباست ساز و نغمه ی بلبل

به گوش می رسد اینک ز آسمان و هم از در


 

 

 

فقط چند روز دیگه تا وداع همیشگی سال 82 باقی مونده!

این فرصت، زمان مناسبی هست که تمام کارایی رو که توی این سال انجام دادیم دوباره مرور کنیم . کم کاری ها، نقاط ضعف و اشتباهاتمونو به یاد بیاریم و کاری کنیم که در سال آینده به امید خدا دیگه تکرار نشن!

کارای مفید و مثبتمونو به خاطر بیاریم. نقاط قوتمونو تقویت کنیم و برای سال 83 با اطمینان یه قدم به جلو برداریم!

سال جدید رو با دست پر شروع کنیم تا وقتی اونم خواست کوله بارشو جمع کنه و وداع آخر رو بگه حسرت نخوریم!

آرزو می کنم سال نو، از آغاز بهار تا بهاران دیگر، برای همه ی شما دوستان شادمانی و طراوت رو به همراه داشته باشه.

در نگاه مهربان آسمان، خودشید عشق بر پهنای پر وسعت دلهاتون نور بپاشه و مهتاب محبت، روشنا بخش شبهای عاشقانه ی شما دوستان باشه!

بیاید از آغاز، کینه ها رو از دلهامون پاک کنیم. گرد ازآینه ی نگاهمون بگیریم و با روی گشاده و آغوش باز این عید خجسته رو به همه تبریک بگیم.

دوباره به هم دست دوستی و یاری بدیم و عهد ببندیم که تا بی نهایت عشق در کنار هم و غمخوار هم باشیم!

بیاید یا علی بگیم و دوباره آغاز کنیم!

تلاش کنیم تا میهنمونو از نو بسازیم.

شادمانی رو به هم عیدی بدیم.

بیاید تا نگاه عاشقانمونو از هم دریغ نکنیم!

امسال شادم که در کنار دوستای خوبی مثل شما سال نو رو جشن می گیرم. دوستای خوبی که تا زنده هستم فراموششون نخواهم کرد!

یادتون نره، پای سفره ی هفت سین این خواهرتونو هم دعا کنید. وقتی با خلوص نیت دست دعا بلند کردید و یا مقلب القلوب خوندید از خدا بخواید تا روشنایی وجودشو به تمام خونه ها بتابونه و قلبای عاشق رو به هم پیوند بده!

سلامتی رو به دردمندان برگردونه و دست نیازمندا رو بگیره!

دلم می خواد هر کدوم از دوستان که این موقعیت رو دارن، یه شاخه گل سرخ از طرف من " به نیابت از من!! " پای سفره ی هفت سین بذارن .

امیدوارم سفره هاتون همیشه پر برکت و لحظه هاتون همیشه سرشار از شادمانی باشه.

                        بهاری و عاشق باشید.

                                          به امید دیدار و در پناه حق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٢

اینا همش حرف دله!!!

سلام

امروز بعد از مدتها دفترچه ی یادداشت روزانم رو برداشتم و دوباره توش نوشتم. چقدر دلم تنگ شده بود براش!! برا ورق زدنش... برا سیاه کردنش ..از بس دستش نزده بودم، خودکار مشکی ای که باهاش می نوشتم روونیشو از دست داده بود!

خلاصه گفتم حیفه که این آخر سالی دفترمو سفید بذارم!

قبلا هر شب توش می نوشتم. یعنی سه سال هست که دفتر یادداشت روزانه دارم و تا حالا هم اغلب صفحه هاش پر بوده اما این اواخر کارم به جایی رسید که حتی در باره ی دانشگاه هم ننوشتم!!! حتی با خودم گفتم... اگه قرار باشه اینجور باشی و ننویسی امسال سررسید نگیری بهتره!!

گفتم دانشگاه....

اگه بدونید!! مظلوم واقع شدم توی کلاس! حالا میگم چرا.....

هم کلاسیام تو دانشکده همه شهرستانین و فقط من اهل شیرازم و یه نفر دیگه! اون یه نفر هم که شاغل هست و کم پیدا!! بچه ها بیشتر از کهکیلویه و بویراحمد هستن و چند تایی از بوشهر. یکی دوتا هم کرمانی و اصفهانی داریم. این بچه ها گویش خاص دارن ( اغلب لر هستن و لری حرف میزنن). هم پسراش هم دختراش! اونوقت این وسط از حرفاشون یه کلمه هم نمی فهمم! وقتی با منم حرف میزنن لری حرف میزنن! باید مترجم استخدام کنم!!!

حالا....

امشب دلم می خواد یه چیزی بنویسم که قبلا آمادش نکرده باشم... یعنی فی البداهه باشه! ممکنه پر از ایراد بشه اما خوب هوس کردم دیگه.....

اسمش رو چی بذارم؟؟؟ آها...

دلبسته

 به آسمان نگاه می کردم!

درخشش ستاره ها چشمان تو را به یاد من می آورد!

چقدر به هم شبیه بود...

وقتی ستاره ای می درخشید و به من لبخند میزد، درخشش قطرات اشک را در چشمانت به یاد می آوردم و آن لبخند سرد که بر لبانت نقش می بست و از من انتظار داشت تا حرارتش بخشم!!

وه که چه زمانه ای بود!

من و تو دلبسته و عاشق!

من و تو دست در دست آسمان.

همسایه ی مهتاب و هم خانه ی خورشید!

اما خورشید غروب کرد و ابر مهتاب را پوشاند!

آسمان نیز مانند چشمان تو بارانی شد و دل زمین چون دل من گرفت!

آنگاه کبوتری شدم و با اولین نسیم آرام با تو وداع کردم و پر کشیدم!

در اولین ترانه محو شدم....

و تو تنها ماندی...

هنوز صدای تو را میشنوم که بی وقفه فریاد می زنی...

می خواهم دلبسته بمانی!

با من و برای من....

اما ممکن نیست!

چون آندم که پر کشیدم وتو بر زمین ایستادی و همراه من بال و پر نگشودی از تو و از خاک دل کندم.

اینک دلبسته ی آسمانم و ملکوت!

دلبسته ی بهار که آهسته آهسته به سویم میشتابد.

دلبسته ی ماه و مهتاب.

دلبسته ی شاپرک ها و اقاقی ها..

آسمان به من می نگرد و در چشمانم درخشش ستارگان خویش را نظاره می کند!

و تو را در یاد خویش آورده می گوید....

چه ساده و آرام گذشت...

دوباره خورشید طلوع کرد و مهتاب پرده درید!

شب هنگام بی اختیار در ذهن کوچکم رخ می نمایی...

ساعت صفر!

و قرار ما با آسمان و ستاره ها!

هنوز هم زیباست!

هر شب در آسمان پر ستاره ی روز نو به تو سلام می کنم!

من در بی نهایت آسمان منزل گزیدم.

تو کجای این بی کرانه خانه داری؟؟

**************************************

اینم از یه نوشته ی بدون مقدمه! اگر چه پر از ایراده، به بزرگی خودتون ببخشید!

در حاشیه....................

دوتا از دوستای خوب و مهربون که خیلی از شما میشناسیدشون یه خورده کسالت دارن...

هومن عزیز.. همه برات دعا می کنیم تا سلامتیت رو به طور کامل به دست بیاری!

یگانه جون.. برا تو هم دعا می کنیم که ایشالا رفع کسالت بشه و هم این که به مراد دلت برسی!

از همه ی دوستای گلم ممنونم.

تا یه فرصت دیگه..............

                                                         در پناه حق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱٥ اسفند ۱۳۸٢

انتظار

در عبور از گذر لحظه ها، در تپش مدام زمین و نگاه زهرآلود زمان، دستهای ما تو را می طلبد یا مولا!

مهر در سراشیب جاده ی عمل زیر چرخهای سنگین ستم له میشود در نبودت!

تو ما را رها نخواهی کرد و ما هر روز و هر ساعت و حتی هر ثانیه در آرزوی زیارت رخ چون خورشیدت، دست بر آسمان داریم و در محمل نیاز، از پروردگار بلند مرتبه، ظهور پرشکوه تو را تمنّا می کنیم!

آقای ما!

بیا که احساس نیازمند توست!

پرنده ها در سلام صبحگاه خود تو را می خوانند و گلها به امید نوازشت رخ می نمایانند!

بیا که دستهای نا توان ما در آرزوی یاوری تو مولا، شب و روز از گونه هامان قطرات شبنم را بر می چیند و لطافت باران را به جاده های عشق می پاشد، بلکه گلستانی بسازد از گلهای ناز و اطلسی که فرش راهت باشد و خاک قدمت!

بیا که زمین تشنه ی محبت و سلام توست و زمان در نقطه ی

 

 

انتظار

ایستاده است..........

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٢

غروب خونین

قول داده بودم که این سری یه شعر بذارم اینجا. حالا هم سر قولم هستم.

فردا و پس فردا دو تا روز عزیزن. من بیشتر از همیشه التماس دعا دارم.

امیدوارم که امام حسین توی این روز بزرگ، نظری هم به ما بکنه و به حرمت نگاهش خداوند از سر تقصیرات ما بگذره!

برای همه ی بیمارا و اونایی که مشکل یا حاجتی دارن هم دعا کنید! 

*********************************

غروب خونین

 

اشک ملائک خاک را می شوید امشب   

غم جای مه در آسمان می روید امشب

پروانه می میرد در اندوه شقایق

از ظلم شب با شمع خود می گوید امشب

زینب میان شعله های سرخ آتش

جای برادر پیرهن می بوید امشب

بر خاک پر خون ستم فرزند خورشید

با هر قدم جای پدر می جوید امشب

وقت غروب پر غم خورشید خونین

سجّاد هم راه پدر می پوید امشب

فریاد نفرین بر ظُلَم می خیزد از نور

از نور او چشمان ظلمت می شود کور

از اشک سرخ قدسیان بر خاک صحرا

چون چشمه می جوشید خون، می ساخت دریا

در آسمان گویی قیامت کرده بودند

مردان عاشق فارغ از اندوه دنیا

عاشق میان آسمان ها می کند سیر

پروانه از آتش ندارد هیچ پروا

اینک اگر خون می چکد از چشم خورشید

می داند او با جان شیرین ساخت فردا

وقت قیام قدسیان آمد، به پا خیز

هنگام فریاد آمده، کافیست نجوا

ای پیروان راه حق، هنگام کوچ است

آرام ماندن در ظُلَم تدبیر پوچ است

دنیا برای عاشقان امشب چه تنگ است

در آسمان ماندن برای ماه ننگ است

خم می شود سرو سهی از غصه امشب

گر نشکند در سینه دل، دل نیست سنگ است

هل ناصر امشب می رسد بر گوش، برخیز

اینک سکوت آسمان ها نیز زنگ است

پیغام می داد آسمان شمشیر بر دست

هنگام خفتن نیست، بل هنگام جنگ است

آتشفشان از داغ دل می جوشد از نو

داغ دل آتشفشان هم سرخ رنگ است

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٢

خوشحال باشم یا ناراحت؟؟؟

سلام.

بالاخره نتیجه ی آزمون دانشکده ی علمی کاربردی اومد. منم قبول شدم. تو شهر خودم شیراز!

البته دلم می خواست تهران قبول میشدم. اما اولویت اولم شیراز بود و از دعای مادر همون شد!

خیلیا زنگ زدن تبریک گفتن. بعضیا کلی ذوق کردن! اما خودم توقعم خیلی بالاتر ازاینه! بابا هم گفت: من زمانی خوشحال میشم که برا مهندسی دانشگاه سراسری قبول شده باشی!

نه اینکه خوشحال نشد! اما خوب بابا از من انتظار داره! یعنی می تونم براوردش کنم؟؟؟!

حالا نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه!  فقط شکر خدا! چون اگه به صلاحم نبود قبول شم مطمئنا قبول نمی شدم!

حالا.............!!!

تا حالا دلتنگ شدید؟

من این مدت یه جورایی حس دلتنگی رو دلم فشار میاره!  دلتنگ چی یا کی والا خودمم نمی دونم . فقط گاهی حس می کنم دلم واسه یه سری اتفاقایی که قبلا افتاده تنگ شده! حس عجیبی نیست . بعضی وقتا با همین حس کلی خوش میگذرونم! اما گاهی دلم می گیره! حتما تجربه کردید!

امروز دفتر شعرمو باز کردم و برا  خواهرم خوندم. البته یه چندتا از نوشته هامو! برگشته میگه... همچین عاشقانه می نویسی که هرکی ندونه میگه صد رحمت به لیلی!!

همون لحظه عمو از تهران زنگ زده میگه... عاشق میشی.. پشیمون میشی... گل سرخ میدی.. پس می گیری... !!!!

خندم گرفته بود!  آخه اینا نوشته هستن! وبلاگ هر چی عاشقانه تر باشه قشنگتره! نیست؟؟؟

تازه بعد بابا اومده بهم میگه.... آخه عزیزم میگم اینجوری ننویس! درست نیست!

منم خندیدم و گفتم... حالا!

اما خوب. دوست دارم شما بگید!  چطور بنویسم بهتره؟؟؟؟ عاشقانه؟؟ یا .....!!! حتما بگید! من نظر شما رو به هر حرفی مقدم می دونم!

راستی... بد شانسی که شاخ و دم نداره! بعد ۶ سال باز یه اردوی کشوری برام جور شد با بچه های شاعر سراسر گشور این دفعه برا اهواز.( ۶ سال پیش جاتون سبز رفتیم خمین که چقدر خوش گذشت و چه خاطره ها که برام باقی گذاشت!)

حالا من از خدام بود برم اما صبح حرکت بود از شیراز به اهواز. منم همین صبح امتحان داشتم و نتونستم برم!

چقدر حیف شد! این سفر رو ساده از دست دادم!

فردا هم امتحان سیستم عامل داریم. کاش حداقل اینو هم عالی بدم تمام شه بعد دلم نسوزه ....!

**************************************************************

این نوشته هم تقدیم به یگانه ی عزیزم که چند مدتی هست ازش خبری نیست . هم دلم براش شده یه ذره هم به دلشوره افتادم!  یگانه جونم کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر دل تنگم! دلتنگ سلام تو مهربان! دلتنگ نگاه تو بی غرور!

ترانه ی تبسم من بی تو صدای سکوت است!

زیبای مهربان! کجای این وسعت بی انتها، می شود لبخند صمیمانه ات را جستجو کرد؟؟؟

بازا! بازا که در نهایت قلبهامان جای داری. 

ای بی ریا! بی حضور مهربان و گرمت، خورشید هم بی فروغ میگردد!

کاش لبخند بر لبانت شکوفا باشد. هر کجای این بی کران باشی.............

یا مولا

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱ اسفند ۱۳۸٢

این آخرین نوشته ی من خطاب به توست!

 

سلام.

این بار سلامم به تو پایان فصلی غریب است! سلامی که وداعش والسلامی بیش نیست! بی غصه! بی بهانه و بی تردید!

ما را از آغاز، راه یکسان نبود! تو آن سوی تصور و من این سوی خیال! هر دو اسیر واهمه ای سرد!

چه مهربان بود پروردگار ما که پایان دردناکی را که در انتظارمان نشسته و خویش در خفای آینده پنهان کرده بود، از راهمان زدود!

ما هرگز در کنار هم خوشبختی را تجربه نمی کردیم!

اینک پرده ها از چهره ی تار آسمان برداشته شده و من چون پروانه ای ، دوباره با طلوع حقیقت متولد شدم!

برایم هیچ ابهامی نیست!

من و تو اسیر کودکانه های خویش بودیم و کودکانه، شایسته ی نام مقدس عشق نیست!

کودکانه ی من سادگی من بود! دل بستنم از سر عادت!

کودکانه ی تو دامی بود که ندانسته گستردی و خویش در آن اسیر شدی!

خواستم از نفرت بگویم! چه واژه ی سنگینی! در داستان ما نفرت نیز چون عشق جایگاهی نداشت!

نفرت زاییده ی عشق است!

ما را با عشق آشنایی نبود پس با نفرت نیز غریبه خواهیم ماند!

من عاشق نبودم چون عشق به سادگی از صفحه ی دل پاک نخواهد شد. اگر دل دادم و دور از کودکانه ها عشق ورزیدم دیگر دل نخواهم برید و جدایی با پایان زندگی من برابر خواهد شد! اما.......

اما امشب خاطرات تو را به همراه باد به دست آسمان سپردم و ساده از تو و خاطراتت دل بریدم!

تو نیز عاشق نبودی!

نیک بنگر و بی تامل تکذیب نکن! ..... لحظه ای درنگ.... و سپس خود اقرار خواهی کرد به کودکانه ای که هرگز عشق نبود!

من ساده و بی ریا بودم و تو ساده و بی ریا ! اما راهمان یکی نبود!

من شاخه گل سرخی را به تو هدیه کردم ! در قلبش گوشه ای از قلب من رخ می نمود!

شاخه گل سرخ به سرعت در دستان تو پژمرد و من از میان گلبرگهای مرده، قلب خویش زنده یافتم و باز ستاندم!

نگاه کن! شاخه گل زردی که در دستانت آهسته می پژمرد!! این را نیز من به تو هدیه کردم!

در قلب هر گلبرگ که می میرد و به خاک می افتد برای تو پیامی مکتوب است!

اولین گلبرگ فرو فتاد.......... بر قلب کوچش چه نوشته؟؟ می توانی بخوانی؟؟؟

نوشته : من نشانه ی تنفرم از ریا!

دومین گلبرگ........ : من نشانه ی نفرتم از آن همه فرو مایگی!

سومین گلبرگ.... : من نشانه ی نفرتم از دو رنگی!

..... گلبرگ ها یک به یک جان می سپارند! ........

نفرت از غرور! نفرت از دروغ! نفرت از دهان بینی! نفرت از ............

اما نفرت از تو هرگز! چون مثل تو به جوجه گنجشکی ماند که دانه از دهان دیگری می ستاند و بی قدرت جویدن، می بلعد! .... هنوز مانده تا این جوجه گنجشک به پرنده ی بالغی بدل شود و خویشتن دانه برچیند و دانه بر دهان دیگری بگذارد!

تا کنون دل سپرده نبودم و زین پس نیز نخواهم بود! تا زمانی که در آغوش زندگی، حقیقت عشق را لمس کنم!

تو هم پیله بشکاف و از حصاری که اسیرت کرده برون آ ! زیرا که اینچنین،‌ تا ابد طعم حقیقی عشق را نخواهی چشید!

تو را گناهی نا بخشودنی نبود. پس خطای کودکانه ات را بخشیدم و نا دیده گرفتم! اما از خطای چون اویی نخواهم گذشت! او که به تو رسم ریا آموخت، رسم دو رنگی!

نیک می دانی او کیست! او که با دیدگان لبریز از تنفر خویش، سادگی، صفا و یکرنگی ما را دلیل بر افکار پریشان و تباه خود دید!

تفکری که تو را تحت الشعاع خویش گرفت.

اگر تو را کودکی نمی پنداشتم و چون او می دیدمت، از تو نیز به نزد خدای خویش شکایت می بردم!

اگر تو را با آغوش باز پذیرا شدیم از سر صفا و محبت بود! وگرنه در این خیل چون تو کم نیست، بل به از تو بسیار !

تو را همنشینی با چون خویشتنی شایسته تر! ما را با چون مایی!!

آنگونه خوشبخت خواهیم بود!

کینه ای به دل ندارم و چون خدا بگذرد من نیز گذشته ام!

راهمان از هم جداست. نگاهمان از هم جداست. عقاید و سلایقمان با هم بیگانه است! کاش رشته ی افکارمان نیز از خیال هم بگسلد!

ساده و بی دروغ می گویم... بوته ی محبت در باغچه ی کوچک دل من مرد! شکوفه ی مهر پوسید !

دیگر دوستت دارم را از زبان من نخواهی شنید! اگر شنیدی باور نکن!

احترام و ارزشت به جاست. اما جایی برای دوست داشتن باقی نمانده و خود خوب میدانی! من خویش را بیش از این مضحکه ی این بازی نخواهم کرد!

بازی به پایان رسید و پیروز میدان منم!

ساده باختی!

من تجربه اندوختم و ذره ای خسارت ندیدم! چون تفکر دیگران برایم بی بها بود! و هست! پس به هر چه می خواهی بیاندیش و بگذار آنچنان که دوست دارند تصور کنند. من هرگز اهمیتی نخواهم داد! .... اما در این میان خدایی نیز هست!....

من شادمان تر از همیشه، مغرور و سربلند، به آینده ای روشن می اندیشم!

رو به خورشید ایستاده ام و فردایی پر از نکویی را در مقابل خود نظاره می کنم.

تنها آرزوی من برای تو، آینده ای بی پشیمانی ست. آرزوی خوشبختی برای تو !

برای تو و او که نیک می شناسمش!

شادمان و سربلند باشی...

بدرود

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٢

من امیدوارم و صبور

در حسرت طلوع

                 مه مرد

                          گل شکست

                                           خورشید شد خموش

پروانه سوخت

                  من به دار آویختم وجود!!

ای بی سرور سرد

                      ای تیره تیره شب

ما را به جرم جرعه ی احساس حد بزن

ما باختیم دل

             مستانه پر زدیم

اما تو در نهایت نامهربانیت

                               خشمی شدی ز خون!

                                                               وان خشم پر ریا.........

در آسمان باز...

                      بال و پر پرنده ی احساس را شکست!

ما ایستاده ایم

حتی اگر در این میان بشکسته بال و پر......

حتی اگر طلوع...

                       تا آخرین ترانه هم بی جان و بی صداست!

ما ایستاده ایم

عشق است در نهایت دنیای قلب ما...!

ای بی اراده، کور!

آیا ندیده ای؟؟؟

این عشق بی ریا،

                       این عشق پاک و اقدس و بی کینه و فریب.......

عشقی که در نوای پری چهرگان نور

                                              در بی کران دور...

                                                                     زاییده شد از دامن پاک دل خدا!

آری، ندیده ای!

جبریل بر قداست این عشق سجده کرد!

اما تو بی غزل.....

                        بی عشق...

                                        سرد سرد..

                                                       باز آمدی که شیشه ی احساس بشکنی!

ما را به جرم عشق

                        احساس

                                   سادگی

جرم غزل شدن

                       یا بی ریا شدن

                                          پاکی،

                                                  صفا،

                                                        سرور....

زندان کنی در این سکوت سرد

                                       درد و رنج!

یادت به دست باد!

در گرد شب اسیر!

ای سنگ تیره دل...

                         در تیرگی بمیر!

ما ایستاده ایم

محکم،

        قوی،

               صبور!

دستان ما این بار هم پر می شود ز نور!

با عشق می رویم.

                       امروز گر نشد....

                                              فردا برای ماست!

ما دل به وسعت تن خورشید می دهیم!

آری وصال نور....

                      این سینه را سزاست!

روزی دوباره با غزل ها زنده میشویم.

                                               در چشم های ماه

                                                                       در دست های عشق

ما تا ابد در سینه هامان عشق جاری است!

پس با اراده ایم!

                     ننگ است از میانه ی میدان گریختن!

                                                                    این جنگ سرد را...

                                                                                            پیروز میشویم

                                چون عشق از خداست!

پس باز هم بزن!

ترسی به دل ندارد این عاشق دل صبور!

ما جرعه جرعه از شراب عشق مست مست...

آری هراس نیست...

                                                 ما را به جرم مستی از احساس حد بزن!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٢

عید همه مبارک!

سلام

عید غدیر اومد. با صفا و رحمت همیشگی!

یا مولا! پشت و پناه تمام جوونای عاشق ایرانی باش که بعد خدا هیچ تکیه گاهی امن تر از مهربان ترین و عادل ترین مرد تاریخ نیست! اون مرد هم کسی نیست جز تو بزرگوار!

ز قلب آسمان خورشید گم شد

طلوع نور هستی رو به خم شد

فروغ شمعی از افسانه ی دین

ورود عشق بر دلهای زرین

علی پروانه بر شمع اساطیر

بدی را با نگاهش کرد زنجیر

علی اقیانوسیست بی انتها. با امواج عدل و ایمان. همراه با نسیم دل نواز مهر و محبت و نوازش صمیمانه ی بخشش.

پس دست بر آسمان بریم و فریاد برآوریم............

                                                                 یا مولا مددی!

بابای یتیمان:

ای شمع فروزان امید ای گل زیبا

پروانه ی خوش روی تو ای سرور و آقا

مولایی و سرشار صداقت چه شکیبا !

پر مهری و با بچه یتیمان تو چو بابا !

هر بار تو را خوانده ام آرام گرفتم

رهبر تویی و مهد ولایت همه مولا

با خشم تو خاموش نماند دل گردون

می غرد و طوفان شود از خشم تو دریا

با نام تو خورشید زمان سر به در آرد

بی یاد تو هرگز نرسد شام به فردا

 

دوستای خوبم. من عید بزرگ غدیر رو به همه ی شما تبریک می گم و از همه ی شما مهربونا التماس دعا دارم. ما رو از دعای خیر خودتون فراموش نکنید.

شاد باشید و سربلند.

                                                    در پناه حق

یا علی

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٢

یه خبر خوش!!

مژده........مژده!

با با لنگ دراز برگشته!

همین حالا برید و بهش خوشامد بگید!!!

من همینجا برگشتنش رو تبریک میگم!

بابا خوش اومدی!

آمدی آری صفایی تازه دادی خانه را

بوی یاس و عطر گل پر کرده این کاشانه را

با شقایق ها بمان با شاپرک ها خو بگیر

باز با شادی بساز آن کلبه ی ویرانه را

شادمان، آزاد، خوش دل، سربلند

ساختی با یک سلامت لحظه ای مستانه را

همیشه پایدار باشید و پیروز

دوستتون دارم!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٢

سلام

دوستای خوبم... ممنونم از همه ی شما. به خاطر محبتای بی پایانتون.

حقیقت این روزا من سرم شلوغ شده!! کمتر وقت می کنم بنویسم!!

نوشته ای رو که الان می بینید، یکی از دوستای خوب برام خوند و خواست اگه شد تو وبلاگ بنویسمش.  خوب متن جالبی بود منم نوشتم تا دوستای دیگه هم بخونن.

امیدوارم خوشتون بیاد.

ضمنا..............

خدمت تمام دوستان عرض کنم که...

آقا احسان گل که وبلاگ حرفه ای ها رو اداره می کنه ، تا حالا واسه وبلاگ من خیلی زحمت کشیده. اول بی نهایت ازش تشکر می کنم. بعد براش آرزوی موفقیت می کنم.

مطمئن باشید که اگر هر کدوم از شما به کمک احتیاج داشته باشید ، احسان جواب رد نمیده و حتما کمکتون می کنه!

شک نکنید و از وبلاگ زیبا و با صفای حرفه ای ها دیدن کنید!

.........................................................

باید یاد گرفت چگونه زیست...

چگونه بود ....

باید کسی رو دوست داشت تا دل همیشه زنده بمونه...

کاش درد بیزاری نبود تا دلها آروم بشن....

کاش صبر ایوب رو داشتیم تا احساس تنهایی نکنیم....

کاش ............

غذای مغز یاد عشق است و غذای دل خود عشق!

برای اینکه قلب زنده بمونه باید کسی به یادش باشه!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۳ بهمن ۱۳۸٢

بی قراری

سلام.

می بینید چه دنیاییه؟؟

یه شب اینقدر خوشحالم که از خوشحالی خوابم نمی بره، یه شبم همچین دلم می گیره که گریه هم آرومم نمی کنه!

این طور موقع ها فقط یه حضور رو آرزو می کنم.

حضوری که باعث میشه تمام غصه هامو فراموش کنم و فقط به عشق و امید فکر کنم.

امشب بد جوری دلتنگم!

شاید شبای جمعه اینجور باشه!!

یادمه امید بالای وبلاگش نوشته بود....... جمعه شبا بیقرارم.

حالا شده حساب کار من. واقعا جمعه شبا بی قرار و بی تاب میشم.

ولی گاهی یه حال خاصی داره.

من این احساس رو پیوند می زنم به عشق.........

به عشقی که اول و آخر وجود هر انسانه!

عشقی که خدا ذات انسان رو ازش سرشت.

امشب با تمام وجودم به عزیزترینم میگم که بیشتر از تمام دنیا دوستش دارم و بی صبرانه منتظر حضور گرم و پر محبتشم.

از خدا می خوام همیشه پشت و پناهش باشه و سایه ی وجود پر شور و پر احساسش رو از دل عاشق بر نداره.

...If you look in to my eyes

.You will see the sun, shining in it

.You will see the birds singing in my heart

.You will see flowers showing themselves to all the word

!!And you will see me smile

All these are because of you

!Because of your deep look

!Because of your warm touch

.And then I will show you that this love is real

!You are my hearts king and Ill never let anybody inter my heart, but you

!You and me

!A king and a queen

!Together forever

وای.......

اگه بدونید!!

یه لحظه یه فاتحه واسه خودم خوندم!!

الان که داشتم می نوشتم یه مرتبه زمین شروع کرد به لرزیدن!

عجب زلزله یی بود!

داشتم با تمام وسائل و میز و کامپیوتر و ...... تاب می خوردم!!

وای خدایا!

نکنه یه وقت شیراز هم یه سرنوشت دردناک داشته باشه!!

نکنه یه وقت شهر قشنگ من تبدیل بشه به شهر تاریک اندوه!!

نکنه .............

خدایا!

ازت میخوام که منو به داغ هیچ عزیزی نشونی!

مبادا من باشم و شهرمو ، همشهریامو ، خویشان و اقوام رو داغدار ببینم!!

خدایا.......

التماس می کنم اگر زمانی اراده به تخریب شیراز کردی ......

اراده به دعوت کردن عزیزام به سمت خودت کردی.......

منو فراموش نکن!

نمی خوام اون روزو ببینم!

کاش اون روز منو هم دعوت کنی!

کاش هرگز چنین روزی نیاد!

کاش هرگز چنین رنجی دامن شیراز رو به اشک آلوده نکنه!

حالا که به خیر گذشت.......

خدایا.....

هزار مرتبه شکر!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٢

خیلی خوشحالم!

می دونستم که جدایی دیگه معنا نداره
کی می تونه باشه عاشق ولی طاقت بیاره
که عزیزش بگه وقت رفتنه! وقت سفر!
بره و هر دوتایی بشن غمین و دربه در
قصه ی عشق که آخرش جدایی نمیشه!
عاشقای واقعی با هم میمونن همیشه!
نمی میره تو دل عاشقشون شوق وصال
دو تا عاشق همیشه با هم می گیرن پر و بال!
من و تو مثل کبوترای عاشق می مونیم
همیشه سرود عشق و آره! باهم می خونیم
نمی تونیم که بمونیم دیگه یک لحظه جدا
من که طاقت نمیارم! نمیارم به خدا!
واسه من جدایی از تو دیگه مثل مردنه
صبح بی تو شبه یا طلوع غصه خوردنه
همه ی فکرا رو کردیم! ما میشیم بهار هم
تا همیشه! تا قیامت! می مونیم کنار هم
.......
There is a vision and a fire in me
I keep the memory of you and me, inside
And we don't say goodbye
Cos you are my only
..........
With all my love for you
And what else we may do
We don't say, goodbye

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٢

باران

 

باران می آمد!
چشمهای من همچون ابرها می بارید!
نگاهم به زمین خیس بود.
به برگی که قطرات آب، تن خشکیده اش را مرطوب می کرد.
آهسته پنجره را گشودم.
گوش کردم....
به نوای باد!
به ناله ی ابر!
به غرش آسمان!
ساده بود اما سرد!
شیرین بود اما تلخ!
خواستم بنویسم شاید آرام بگیرد قلب غمگین و دل گرفته ام.
قلم را برداشتم.
و تکه کاغذی که لحظه ای بعد با ضربه های سریع و خشونت بار قلم من سیاه شد!!
دلتنگ بودم و زار!
خط های سیاه کاغذ را پر کرده بود و اشک چشمانم تنش را خیس!
ذره ذره مقاومت خویش را از دست داد و در میان طوفان چشم ها و ضربه های دستانم جان باخت و تکه تکه های وجودش اطرافم را پر کرد!
پنجره را بستم و خسته به دیوار تکیه زدم.
موسیقی آرام، نوازشگر دل شکسته ی من شد!
آهسته زانو زدم.
ابرها هم آرام گرفته بودند.
آسمان دیگر نمی بارید، اما مانند من، گاه از اندوه نفسی می زد و آهی می کشید.
از پنجره ای که قطرات ریز آب چهره اش را مات کرده بود، ماه را که سلام گفت و ابرها را از خود رهاند، نگریستم.
گفتم:
ای زیبای آسمان!
امشب دلم گرفته!
دلتنگم!
سرد و افسرده!
خوشا به حال آسمان که اشکهایش دلت را نرم کرد!
دوباره آمدی و قلب غمگینش را شاد کردی!
آمدی تا دلتنگی هایش پایان پذیرد!
من هر چه گریستم، مهتاب مرا نفهمید و به سویم نیامد!!
کاش دلتنگم می شد!
کاش می فهمید که بی وجود پاکش، تیره و تارم!
معشوق آسمان!
ای که نور می پاشی به پهنای دل عاشق!
سلام مرا به محبوبم برسان.
بگو که دلتنگم و آسمان چشمانم بی حضور مهربانش همواره می بارد!
بگو در انتظار سلامش، سکوت سرد سینه ام و درد بی حد دوری را به دوش خواهم کشید!!
.........
دستانم را از چهره ی سرد پنجره برداشتم.
در نگاه طبیعت شاد، آرام گرفته بودم. اما شیشه ی پنجره می گریست!!!
آری!
تنها پنجره درد مرا می فهمید..................!

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٢

تجسم خوشبختی

سلام.
قابل توجه دوستایی که براشون این ابهام بوجود اومد که با ساخته شدن یه کلبه ی کوچک، تکلیف این سایبان چی میشه!
قبل از هر چیزی بگم که در عین اینکه سایبان عشق رو ترک نمی کنم، برای رونق گرفتن کلبه ی عاشقان تلاش می کنم.
من هستم. هم اینجا و هم اونجا!
دلم می خواد هر دو رو خونه ی خودتون بدونید و منو هم دوست و خواهر خودتون، و با این تصور تنهام نذارید!
سایبان عشق همیشه چشم انتظار قدم های گرم و کلبه ی عاشقان به امید مهر و محبت شماست و من دلگرم حضور صمیمانه و نظرای دوستانه ی شما عزیزان هستم.

تجسم خوشبختی:

تو را می ستایم ای نیکوترین
در فراسوی نگاه مهربانت می زیم.
ای پری چهره ی پری زاد!
از چشمه ی قلب من عشق می جوشد!
عشقی سرخ!
عشقی که با آمدنت و در حضورت جان گرفت.
در پهنای پر وسعت ذهن و خیال با تو پرواز می کنم.
غنچه ی لبخند را از لبانت می چینم،
و شکوفه ی شوق در چشمانم می شکفد.
بی تو چون گلی پژمرده ام!
در سینه ی من قلب پاک تو می تپد!
نور چشمان من از خورشید نگاه توست.
و تبسم تو تجسم خوشبختی!!!
کاش تا ابد، مهربانی و صفای تو، سایبانی بر سر این کودک پر هیاهوی عاشق باشد!!
همیشگی دوستت دارم

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱٢ دی ۱۳۸٢

یه سری نوشته از کتاب همسایه ی دل.

دوستی آن نخ طلایی ست که قلب همه ی مردم جهان را به هم پیوند می زند.
Friendship is the golden thread that ties the hearts of all the word.
(جان اولین)
دوستی آمیزه ی حرمت و عشق است که نازکی از آن می ستاند و جاودانگی از این!
frindship compunded of esteem and love, derives from one its tenderness and its permanencefrom the other.
(ساموئل جانسون)
دوستی واقعی تخمین احتیاج دیگران است نه اظهار نیاز خویشتن!
True friendship foresees the needs of others rather than proclaims its own!
(آندره موروا)
بعد از فعل عاشق شدن، یاری دادن زیباترین فعل جهان است.
After the verb to love, to help is the most beautiful verb in the world!
(کنتس برتا فون سوت نه)
مهربانی از سر عشق والا تر از قانون است و انفاق های زندگی فزون بر هر چه مراسم است به سنت!
loving kindness is greater than laws and the charities of life are more than all ceremonies.
(تلمود "شرحی بر تورات")

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٢

یک سلام گرم یعنی..................!!

سلام.
هنوز همه چیز ردیف نیست اما به لطف دوستای خوب داره کم کم رو به راه میشه.
من هر چی عکس و نوشته داشتم از هارد پاک شد. یعنی نا خواسته از دست دادم و حالا همه چیز از نو!! اما میدونم کم نمیارم. فقط به شرطی که تنهام نذارید.
اینم یه شعر دیگه .
امیدوارم خوشتون بیاد!

سرنوشت مبهم

 

آسمان آبی قلبم، بی تو بی خورشید می ماند
بر فراز بوستان دل، بی تو مرغی خوش نمی خواند
شاپرک می میرد از ماتم، در فراق چشمهای تو
بی حضورت کفتر قلبم، غنچه را از خویش میراند
گر چه این احساس در آغار، از دری دیگر بیان میشد
قلب هامان این حقیقت را، قصه ی تقدیر می داند
می تراود قطره های نور، از نگاه پر امید ما
سرنوشت این حکایت را، آه حافظ هم نمی داند!!




+ نویسنده : سارا ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ٥ دی ۱۳۸٢

حس دریایی

حس دریایی

مرغ قلبم با تو بودن را ، قدر دنیا دوست می دارد
چشمهایم از غم دوری، قطره های اشک می بارد
در نگاه مهربان تو، باز جانی تازه می گیرم
بی تو در تنهایی و غربت، در سکوت خویش می میرم
کاش دستانت برای من، قدرتی باشد که برخیزم
در پناهت آسمان باشم، از سیاهی ها بپرهیزم
قطره تا هم بستر دریاست، چشمگیر و پاک و رویاییست
قطره ای هستم، برای من، با تو بودن حس دریاییست
کودکی کردم اگر از عشق، بر نهاد خویش لرزیدم
عاشقی حسیست بس شیرین، طعم آن را تازه فهمیدم
عاشق یک غنچه گر باشی، در فراقش سرد و دلتنگی
با امید یک وصال شاد، با ره مسدود می جنگی
در کتاب مذهب عشاق، جنگ خود یک رسم و آیین است
در نبردی اینچنین آری! زخم خوردن نیز شیرین است
گرچه این احساس یعنی عشق، عشق هم یک دفتر معناست
سرزمین یک دل عاشق، انتهای بی نهایت هاست
گاه می ترسم مبادا غم، قلب ما را در کمین باشد
زنده ایم امروز ما با عشق، کاش فردا هم همین باشد



دوستای خوبم سلام.
یه مدته شعرامو می نویسم.... اگه خسته شدید بگید!!
من بیشتر دوست دارم اونجوری بنویسم که شما دوست دارید!!
یه هدیه!!.......
یه ترانه از شکیلا . البته جدید نیست اما مثل همه ی ترانه هاش خیلی قشنگه. من ازش کلی خاطره دارم. امیدوارم خوشتون بیاد.
واسه دانلود کردنش، روی لینک کلیک راست کنید و بعد Save target as…
صدای عشق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۳ دی ۱۳۸٢

غرور عشق

غرور عشق


دوش در خلوت دیدار توام شوری بود
گوشه ی چشم تو بر شام سیه نوری بود
تکیه بر آینه ی روی تو کردم زان پس
از سر عشق مرا سینه ی مغروری بود
گم شدم در خود و با عطر تو مدهوش شدم
آسمان را ز حضورت مه مسروری بود
با تو بر پهنه ی پر وسعت خورشید پگاه
مرغ شب چهره و دربند قفس، حوری بود
بر در محکمه از عشق چو سائل پرسید
با کلام تو مرا باطن مغفوری بود
بی تو از چشمم اگر شبنم خونین بارید
درد غم بود و ز ویرانه ی مهجوری بود

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۳ دی ۱۳۸٢

سرزمین دل

وقتی می گویم دوستت دارم، شاید تصور کنی تنها چند واژه ی ساده را در کنار هم گذاشته ام و جمله ای را بیان کرده ام. اما این تنها یک جمله نیست! یک دنیاست! دنیایی لبریز از رویاهای سبز و سرخ! همین جمله ی کوتاه! آری! همین چند واژه، خود کتابیست سرشار از معنا!
دوستت دارم یعنی با تو قدرت می گیرم، در چشمان تو هر بامداد زنده می شوم و هر شامگاه آرام!
دوستت دارم یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست. بی تو دنیای من به سردی می گراید و چشمانم بی فروغ می گردد!
دوستت دارم یعنی قلب من منزلگاه توست و وجودم سرزمینی که تخت پادشاهی را تنها لایق تو می داند.
دوستت دارم یعنی می خواهم در سایه سار نگاه پر مهرت لختی بیاسایم و در پهنه ی پر احساس کلامت نفسی تازه کنم. می خواهم در وسعت بی انتهای قلب تو سکنی گزینم و تا ابد تفرجگاهم آبی بی کران آسمان و سرخی شورانگیز خورشید قلب تو باشد.
می خواهم تنها با تو زندگی کنم و در کنار تو! تکیه گاهم تو باشی و توانم تو!
کفتر سپید وجود من بی حضور تو جان خواهد باخت! پس با من بمان تا زنده بمانم!
وقتی سخن از عشق به میان می آید، ضعیف ترین موجود نیز توانمند می شود و ما در پرتو این عشق قدرتمندیم. پس خواهیم جنگید، مقاومت خواهیم کرد و خود را نخواهیم باخت. حتی به قیمت زندگی!
در انتظار وصالی خوش! زیرا که زنده بودن بی حضور محبوب، تنها مرگیست در بستر تنهایی و فراق!
........................
همچو کوهی بودم استوار! قد برافراشته بودم به بهانه ی سرسختی! دم از قدرت می زدم در مقابل عاطفه! چون سنگ مقاوم و بی نفوذ!
هر آنچه پیش آمد، به تعنه ی انکار پس زدم. و تو آمدی! و چون قطرات نرم و زلال آب در من نفوذ کردی! و آن کوه استوار در مقابل تو به زانو در آمد! نرم شد و غوغای درونش در آرامش نگاه پر مهر تو آرام گرفت و دید که بی حضور تو بی بهاست و سلام تو توان اوست!
پس وقتی می گویم دوستت دارم، تنها یک جمله نگفته ام!
دنیایی را به تصویر کشیده ام!
سرزمینی را از عمق وجود خویش...!
سرزمین دل!
و این کلام قلبیست که با هر تپش خود می گوید:
"عاشقانه دوستت دارم"

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ٢ دی ۱۳۸٢

سر شاد

سلام.
این روزا یه جورایی دلم گرفته!
جوری که با گریه هم آروم نمیشم!!
نمی دونم چرا گاهی آدما اینطور میشن!!
ولی الان یه حالیم که اگر خدا نبود، هیچ وقت نمی تونستم باشم!!
شاید به خاطر این وضعیت در هم و برهم تعمیرات باشه ....
امیدوارم!! چون اگر علتش این باشه حتما موقتیه!!!
راستی.....
از همه ی دوستای خوبم به خاطر نظرای قشنگشون برای شعری که نوشتم ممنونم. ضمنا بگم که url وبلاگ دوست خوبی که برام با این اسم " beesad " پیغام گذاشته بودن کار نمی کرد. یعنی هر چی تلاش کردم نتونستم وبلاگشو ببینم. حتی e-mail هم زدم اما برگشت خورد!! گفتم بنویسم که یه وقت نگه چه بی معرفت!!
امشبم می خوام یه شعر کوتاه بنویسم. کاش از اینم خوشتون بیاد!

سر شاد

می شود زندگی کرد، با سرور جوانی
می شود نغمه سر داد، از سر شادمانی
می شود مثل دریا، پاک بود و پر از شور
گاه همرنگ طوفان، گاه هم آسمانی
گرمی و بینهایت، مثل خورشید و مهتاب
همصدای چکاوک، سمبل مهربانی
خنده ی گرم باران، لایق چشمهایت
کاش تا بی نهایت، شاد و سرخوش بمانی

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٢

اسیر

سلام.
قبلا قول داده بودم که شعرای خودمو اینجا بنویسم و البته نوشتم. ( بجز نوشته های مربوط به معرفی شیراز، هر چی بود ….!) اما این شعر که الان اینجا می نویسم اونی هست که از همه ی نوشته هام، بیشتر دوستش دارم. شاید به خاطر این که احساس واقعی منه!!
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد!!
من انتقاد رو دوست دارم ( از نوع سازنده )! پس اگه لطف کنید و شعرا یا نوشته هامو نقد کنید و اشکالامو بهم بگین خیلی خوشحال میشم.
نظر دادن یادتون نره!!!

اسیر

نمی رسد به پای تو، ترانه های کوچکم
برای چشمهای تو، هنوز خرد و کودکم
تو باغ پر گلی و من، فتاده شاخه ای به گل
ببین چگونه بسته ام، به مهربانی تو دل!
به چشمهای پاک تو، چه خیره میشوم! ببین!
بجز تو من ندیده ام ستاره ای در این زمین
چو شاپرک نشسته ام کنون به انتظار تو
چه میشود اگر شوم شکوفه در بهار تو؟
تو در نهایت دلم، دلیل این ترانه ای
بهانه ای برای دل! تو بهترین نشانه ای
بیا که قلب کوچکم ز دوری تو نشکند
بدان که بی حضور تو، دگر دلم نمی زند
به دور خویش بی تو من حصار و پیله می تنم
بیا که در نگاه تو، حصار غصه بر کنم
شکوفه داده شاخه ام به حرمت نگاه تو
چه ساده آرمیده ام، چو غنچه در پناه تو
ز دام شب رها شدم، فتاده ام به دام شب!
به چشم خویش بنگر و بدان ندارد این عجب!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()