فیسبوک
توييتر
دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام
قصه
خداحافظ
سفرنامه تایلند (بانکوک؛ پاتایا؛ کرابی-لانتا)
اتصالی!!!!
وقتی ذهن یه شاعر منهدم باشه اینجوری شعر می نویسه:
دانلود فایل آموزشی نحوه ارائهی مقاله به ژورنالهای بینالمللی با رتبه ISI
دانشنامه نشریههای بین المللی با رتبه ISI + معرفی کتاب و کتابخانه مجازی
سفر بخیر
شهریور پر خاطره
اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢
دل با نگاه چشم تو تسخیر می شود
جان در کمند موی تو زنجیر می شود
رویای بی نهایت افسانه های عشق
با عاشقانه های تو تعبیر می شود
افسون شب که بر تن دنیا نشسته است
در منظر طلوع تو تدبیر می شود
گاهی به نیش عقرب و گاهی به نوش عشق
گاهی دلت به سان دلم شیر می شود
گر می روی جوانی قلبم برای تو
دل در غم نبود شما پیر می شود
تنهاییم ترانه ی یک فصل زندگیست
این تن ز فصل زندگیش سیر می شود
با من بمان که این مَثَل از حق نوشته اند
"گاهی چه زود ثانیه ها دیر می شود"
دائم مرور می کنم تو را، در اندیشه هایی که که سرکوب می شوند مدام!
دائم صدا می کنم تو را، با صدایی که خاموش می ماند تا ابد...
چشمان خیسم را می بندم بر خوابهای ابریشمین!
خاطراتم را می خوابانم...
به تصویر حقیقی چشمانت خیره میشدم تا حقیقت را در دلم نامیرا کنم اما حقیقت با بسته شدن چشمانت به ابدیت پیوست!
هنوز هم دستخط تو روبروی چشمانم خودنمایی می کند...
من اما دیگر من نیستم!
چون تو نیز دیگری شدی!
باور نداشتم اینگونه آتشفشان به فوران بنشیند و بسوزاند و بمیراند...
باور نداشتم خورشید اینگونه بی فروغ شود...
باور نداشتم اقیانوس نمکزاری شود بی حاصل!
چقدر ساده انگار بودم!
در خاطراتم هنوز هم صدای خنده هایت را می شنوم!
چشمانم را که میبندم می بینم تو را در تمام زوایای خیال...
اما...
حقیقت این نیست!
پس دور باش
ساکت بمان
دیگر ترانه نشو
دارم به سکوت عادت می کنم کم کم...

