فیسبوک
توييتر
دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام
قصه
خداحافظ
سفرنامه تایلند (بانکوک؛ پاتایا؛ کرابی-لانتا)
اتصالی!!!!
وقتی ذهن یه شاعر منهدم باشه اینجوری شعر می نویسه:
دانلود فایل آموزشی نحوه ارائهی مقاله به ژورنالهای بینالمللی با رتبه ISI
دانشنامه نشریههای بین المللی با رتبه ISI + معرفی کتاب و کتابخانه مجازی
سفر بخیر
شهریور پر خاطره
اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢
برایم ترانه بخوان...
دیگر جز تو هیچ کس را نمی شنوم!
تو همان سلام نسیم نوازشگر بامدادی...
همان نوای آرامش بخش رقص موج بر ساحل...
کدامین صدا از این خوشتر؟؟؟
صدایم کن که جز تو هر که بخواندم پاسخی نخواید یافت...
کدامین آوا دلچسب تر از ساز بلبل مدهوش و عاشق؟؟؟
کدامین آهنگ شیرین تر از آهنگی که از لبان تو برخاسته، نام مرا در فضا طنین انداز می کند؟؟
برایم لالایی بگو...
چشمانم را که می بندم تصویر لبخندت، روشنی چشمانت، گرمی نگاهت، محبت دستانت، پاکی وجودت، همه و همه به یکباره دیدگانم را می نوازد...
نوای لالاییت را هم که با حضورت همزمان کنی، رویا رویا در اشتیاق غرقه خواهم شد!
و چه آرامشیست مرا در آغوش عاشق تو...
چه با نشاطم وقتی حرارت نگاه و گرمی دستانت را با هم بر دیده و دستانم حس می کنم و چه شاعرانه با تو اوج می گیرم...
آری اینجا ملکوت من و توست و ما دو مرغ عاشقیم که با بالهایی قدرتمند تا خدا اوج می گیرند!
دستم را در دستت بفشر و با قدمهایم هم قدم بمان...
اینجا همان بهشتیست که پروردگار به ما وعده داده بود!
بیا در بهشت خویش عاشقانه گردش کنیم...
دست در دست هم...
بیا در میان سبزه ها با هم قدم بزنیم، بدویم، پرواز کنیم...
بهار میرسد، نگاه کن!
بیا ما هم شکوفه دهیم...
نگاه های تمام قدسیان به ماست!
نیک بنگر که خالق عشق چگونه خلقت خویش را به نظاره نشسته و بر ما لبخند می زند!!
از جویبار محبت آبی برگیر و بر چهره ام بپاش! بگذار روشنای محبت چهره ام را نوازش کند، و از میان دستانم جرعه جرعه محبت برگرفته از جویبار عشق الهی را بنوش و جان را صیقلی بخش!
پاهایت را بر زمین مگذار...
فرشته ی من...
مسیر قدمهایت را با شکوفه های معطر یاس و گلبرگ های مقدس محمدی فرش کرده ام!
شب بو ها نیز چون ماه برآید مشامت را نوازش خواهند کرد...
به ماه سپرده ام تا جامه ی خاک را برایت نقره فام و درخشان کند، چونان آسمان پرستاره!!!
دستانم را رها مکن...
بهار نزدیک است!
آمده ام تا پیش از نوروز به تو احساسم را عیدانه دهم!
عشقم را...
وجودم را...
لبخندم را...
از آسمان چشمانت ستاره می چینم و تو نیز از لبانم بوسه برچین!
میخواهم حرارت زندگی را با تو تا همیشه شریک شوم!
رویای من...
بهار نزدیک است!
بیا دوباره در هم متولد شویم...
باهم...
عاشق...
مست...
شیدا...
بیا نفس نفس سلام زندگی را با هم شریک باشیم!
لحظه لحظه...
بیا زندگی کنیم!
با اشتیاق...
محبوب من...
لبخند را تا ابد بر لبانت ماندنی کن!
شوق را در چشمانت جاودان!
ایمان را در قلبت بی نهایت!
امید را در وجودت زنده!
شیرین من...
شیرینی زندگانیم بمان!
بوسه بارانم کن در شکوفه باران بهار...
و من نیز در زیر لطافت و نرمی آفتاب بهاری،
در میان نرمی گلبرگ های معطر،
رها در دستان نسیم،
بر بال فرشته ها...
در روبروی نگاه های عاشق پروردگار خالق عشق...
بوسه بارانت خواهم کرد!
دنیای من...
ای که تمام زندگی منی...
ای که هوای نفس کشیدنی مرا و قدرتی برای قلبم تا استوار بتپد...
تو که پادشاه روح و قب منی...
تاجدار و با عظمت...
در اوج و بی تکلف...
ای که هم عاشقی و هم معشوق...
تو که انعکاس تصویر وجود خدایی در دیدگان من!
خدایی که خویشتن را در عشق تصویر می کند...
تو که لبریز از حضور پروردگار روشنایی هایی در روشنایی آسمان زندگیم...
تو که حرمت و قداست قدمهای عشقی بر خاک وجودم...
مه پاره ی من...
بهار نزدیک است...
آغوش بگشا!
میخواهم در آغوش گرمت دوباره زنده شوم!
می خواهم سر بر سینه ی عاشقت نهاده، عطر نفس هایت را ببویم و دوباره تازه شوم!
می خواهم دیده در دیدگانت بدوزم و لب بر لبانت بگذارم و دستانم را گرداگردت حلقه کنم و نو شوم!
میخواهم با تو بال بگشایم...
برخیزم...
پرواز کنم...
چه نیک بختیم ما که خانه ی مشترک خویش را محکمترین و استوارترین ساخته ایم!
خانه ای از جنس حقیقت...
از جنس عشق...
از جنس خدا!!!
کدامین توفان لرزه بر تن چنین بنایی خواهد انداخت؟؟؟
می دانم که توفانی چون توفان نوح نیز توان فروریختن عشقی الهی را نخواهد داشت...
من و تو با خدای خویش عاشقیم و اوست پناهگاه احساس بی نهایت ما...
اوست حامی و حافظ عاشقانه هامان تا همیشه ی جاودان!
اوست خالق عشق...
خدای عشق...
همساز من!
همراز من...
هم مسیر قدمهای عاشقانه ام...
در این پرواز روحانی،
در این سفر بی نهایت،
تا مقصد ملکوت،
تا بی نهایت عشق...
با من همسفر بمان و بدان که...
بی کرانه دوستت دارم!
بر روی قلب ساده ی من سد کشید و رفت
یک خط بی نهایت ممتد کشید و رفت
پرواز عاشقانه ی احساس را ندید
طرحی ز چند حادثه ی بد کشید و رفت
یک مرز بسته با غم هجران عشق که
شاید به خاطر همه باشد، کشید و رفت
آمد مرا رها کند از دست غصه ها
اما به روی غصه ی من مد کشید و رفت
مشقم هزار قسمت و دستم چه ناتوان
حاصل که در نتیجه ی آن رد کشید و رفت
دل را به جرم خواهش عاشق شدن نخواست
یک جاده ی موازی مقصد کشید و رفت
بر خاطرات حک شده در دفتر دلم
یادی که تا همیشه بماند کشید و رفت
یک سال در نهایت آرامش و سرور
عکسی که نقش خاطره میزد کشید و رفت
آزاد و رها باش تو ای مرغ مهاجر
پرواز کن از خشکی من تا لب دریا
بی غصه ی تنهایی چشمان سیاهم
شاداب و غزل خوان پر پرواز تو بگشا
بگشا پر پرواز و از این حادثه بگذر
مشنو تو دگر هرچه دلم کرد تمنا
منگر تو به خاکی که ترک می خورد از غم
منگر به نگاهی که ندارد شب رویا
ویرانه ی من قبل شما حکم فنا داشت
دیروز نشد، حادثه افتاد به فردا
تا یکسره ویران نشدم بگذر از این کوی
این سهم من است از شب طوفانی غم ها
یک برکه ی خشکیده چه دارد که بمانی؟
هنگامه ی کوچ است از این برکه ی تنها
آزاد و رها پر بزن از خاک به افلاک
شیرین تو و فرهاد منم تا ته دنیا
خسرو دل شیرین به نگاهی بستاند
کوهی غم فرهاد و مرا حسرت لیلا
لیلای تو جان داد در این حادثه مجنون!
مجنون که چو شیرین شد و بگذشت از اینجا

