سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس....خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس........یارب این دنیای پر احساس را جانی بده....سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده........در نگاه دوستان پر میشود منزل ز نور....مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور

مشخصات

سارا

سایبان عشق، پناهی برای نوشته‌های گاه گاه من، از هر چیز و هر کجا، هر زمان و هر مکان، گاه دل نوشته‌های ادبی و گاه درد دل‌های روزانه، دفتریست که از پنجم آذر ماه سال 82 باز شده و تا هستم و سدّی نیست گشوده خواهد بود.


 

پیوندهای مرتبط صفحه نخست عناوین مطالب گذشته
ایمیل مدیر وبلاگ گوگل پلاس
اینستاگرام
فیسبوک
توييتر

دسته بندی موضوعی عمومی
ادبی
شعر
عاشقانه
اجتماعی
سالگردها
خانوادگی
دانشگاه
کتاب
سفرنامه
شهر من شیراز
اساتید
فیلم
ورزشی
آموزش بافتنی
گل و گیاه

اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر

خوبم، تو باور کن!
پرنده ی قفس
یگانه آرزو
غم عشق
سال‌ها پیش از این...
پایان زمستان
آموزش بافت سوییشرت یا بلوز بچگانه با مدل خوشه گندم
وداعی تلخ...
مراقبت و نگهداری از گیاه هاورتسیا (Haworthia Succulent)
هراس زمستانی

بايگاني

آبان ٩٥ شهریور ٩٥ امرداد ٩٥ خرداد ٩٥ اسفند ٩٤ مهر ٩٤ امرداد ٩٤ خرداد ٩٤ اسفند ٩۳ بهمن ٩۳ آبان ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ تیر ٩٢ اردیبهشت ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ دی ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢

آمار وبلاگ



  rss 2.0  

طراح قالب سارا (سايبان عشق)

جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸

سفرنامه (2) -- کرمان

سلام.

نوشته ی پست قبلم یه سفرنامه بود که خیلی طولانی شد. منم صرفا نوشتمش به عنوان خاطره و اصلا انتظار نداشتم همه بشینن بخوننش! این پست هم یه سفرنامه هست البته نه به بلندی سفرنامه ی قبلی! این بار یه سفر دو سه روزه داشتم به کرمان که چون توی کرمان ایرانسل برا من به کل قطع بود حتی نتونستم خاطره هاشو توییت کنم!

از اونجایی که مجید (همسرم) دانشجوی دانشگاه کرمان بود، هفته ی گذشته برای تکمیل کارای پایان تحصیل و تحویل مدرکش رفتیم کرمان. توی این سفر که مادر و سحر هم همراهمون بودن همراه خانواده ی آقای سرچشمه پور (دوست و همکلاسی مجید) از بعضی جاهای کرمان و ماهان دیدن کردیم.

به نظر من زیباترین و حیرت برانگیزترین مکان باغ شازده بود. توی ماهان! باغی که فقط بعد از ورود میشد دیدش یعنی از پشت در بسته اصلا مشخص نبود. توی ارتفاع قرار داشت و پر از درختای بسیار زیبا بود. جویبار طبیعی درش جاری بود که آب گل آلودی داشت اما چیزی از زیباییش کاسته نشده بود.

برام تعجب آور بود که زیارت شاه نعمت الله ولی آزاد و بدون ورودی بود! آخه می تونستن با همین مقدار کم پول بلیط یه کم بهش رسیدگی و بازسازیش کنن! اما خوب مثل یه مکان مذهبی تمام و کمال مردم درش مشغول عبادت بودن. جالب بود که یه نفر دلار انداخته بود توی حرم! اینم یه نوعشه دیگه! البته امیدوارم این نذورات رو خرج بازسازی این مکان مذهبی تاریخی کنن چون حیفه که تخریب بشه!

اما توی خود کرمان، موزه ی صنعتی اولین جایی بود که رفتیم. دیدن داشت اما به خاطر نور کم و آژیر مداوم هشدار دهنده ها داشتم عصبی میشدم!! این موزه پر بود از مجسمه و عکس و تابلوهای گرافیکی.

بعد از موزه ی صنعتیی یه سر رفتیم بازار کرمان و اونجا حمام گنجعلی خان رو هم دیدیم. حمام جالبی بود. خصوصا سنگ زمان! دو تا سنگ، فکر کنم از جنس مرمر، که با تغییر رنگ هنگام طلوع و غروب خورشید رو نشون میدادن! البته در صورتی که بین خورشید و حمام حائلی نباشه!!

هر قسمت حمام مخصوص یه قشر خاص بود. مثلا یه قسمت مخصوص خوانین، یه قسمت برای پیشه وران و غیره! یه سری مجسمه مردم شناسی هم اونجا بود که می گفتن از قدیمی ترین شمایل مردم شناسی ایران هست.

ظاهرا در همون نزدیکی یه حمام مشابه وجود داره که هنوز با همون شکل فعالیت می کنه. یعنی به قول خودشونیا، هنوز دلاک و لنگ بیار و خزینه و این چیزا داره که هر کس دوست داشته باشه می تونه امتحانش کنه. ما می خواستیم ببینیمش اما اون وقت روز تعطیل بود!

خود بازار هم بسیار دیدنی بود. با شمایل تاریخی و سنتی، پر از صنایع دستی، مثل پته، آثار مسی و غیره، ادویه جات و خشکبار مثل انواع آجیل و پسته و خود سوغات کرمان که قاووت (بخونید Ghavoot) بود. قاووت خودش چند نوع مختلف داشت! نوع خشخاشی، چهل گیاه (اگر اشتباه نکنم)، دارچینی، کاکائویی و غیره. یه پودر مقوی و انرژی زا که فکر کنم بسیار گرم هست و برای ورزشکارها خصوصا پیشنهاد میشه!

اما پته یه نوع گلدوزی خاص روی یه نوع پارچه ی خاص بود. یه نمایشگاه زده بودن که پته رو به شکل گل و بلبل یا به قول خودشون مثل معرق دوخته بودن. یه چیزی مثل مینیاتور. اما اصل پته که توی بازار زیاد بود شکل بته جقه و آثار هندسی داشت. ظاهرا این هنر دستی قیمت بالایی داره و خانواده های ثروتمند کرمان حتما یکی دوتاشو برای جهیزیه دختراشون تهیه می کنن. (یه چیز کاملا سنتی!)

راستشو بخواید من زیاد از پته خوشم نیومد اما به عنوان یه اثر هنری و یه صنعت دستی ایرانی بسیار براش ارزش قائلم و امیدوارم نذارن خاطره بشه!!

کرمان جاهای قشنگ دیگه ای هم داشت. همه به سبک کویر! جاهایی مثل ساختمون پارک نجوم، کتابخونه ملی کرمان و غیره که ما چون فرصت زیادی نداشتیم نتونستیم زیاد و دقیق ببینیمشون. یه سفر طولانی مدت و سرفرصت لازمه که خصوصا کلوتای شهداد و باقی جاهای استان قشنگ کرمان رو هم ببینیم.

توی این سفر حسابی به خانواده ی پرمحبت سرچشمه پور زحمت دادیم که امیدوارم توی شهر قشنگمون شیراز بتونیم جبران کنیم.

اما در جمع، کرمان از نظر رسیدگی عمومی به شهر چندان قابل تعریف نبود. یعنی شاید یه چیزی مشابه شیراز ما! زیاد بهش نرسیده بودن. خیابونا و جاده و کوچه ها و حتی خونه ها تقریبا قدیمی بودن و نیاز به رسیدگی بیشتر داشتن. البته این وضعیت کرمان یه کم باعث شده بود توش به اندازه ی یه شهر مثل مشهد احساس غریبی نکنم! چون مشابه شهر خودم شیراز بود!!

راستی از رانندگی کرمانیا بگم که به نظرم خوب بود. حتی می تونم بگم تنها شهری بود که تا حالا توی شهرای عادی ایران دیده بودم که راننده ها قانون عدم رفتن در مسیر دور زدن و مسیر انجرافی و در واقع سد مسیر رو به کل رعایت می کردن. سرعت ها اغلب مجاز بود و صدای بوق بیخودی هم به ندرت شنیده میشد! هنوز کیش نرفتم اما فکر کنم اونجا هم رعایت میشه. اما این نوع رفتار رانندگی رو فقط توی دبی دیده بودم! حتی توی تهران هم رعایت نمیشه!!

خاطرات زیادی از این سفر برام مونده که نوشتنشون فقط باعث طولانی شدن مطلب میشه. امیدوارم سفرهای بعدی برامون فرصت مناسبی باشه برای بررسی و دیدن زیبایی های شهرهای قشنگ ایران!

تا آغاز امتحانات ترم تابستون چیزی نمونده! منم سفارش خط ای دی اس ال دادم!! شاید بعد از امتحانات فرصت کنم نبودن هامو جبران کنم.

تا اون موقع به امید دیدار

---

پ.ن. رمضونم داره میاد! دعا یادتون نره!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸

سفرنامه

سلام.

توی این ایام که من خیلی کمتر فرصت نوشتن توی وبلاگ و خوندن وبلاگ دوستان رو داشتم، عده ی زیادی نوشته هامو خوندن و نظراتشون رو ابراز کردن. خیلیا از اینکه سیاسی نوشتم گله داشتن. عده ای با من هم نظر بودن و بعضی ها هم نظراتشون رو از جبهه ی مخالف ابراز می کردن. گروهی هم که طبق معمول فقط برام دعوت نامه برای بازدید از وبلاگشون فرستادن که من از همه سپاسگزارم. اما قبل از پرداختن به موضوع اصلی که قصد دارم توی این پست بنویسم بد نیست چند جمله ی کوتاه رو بگم!

من هم مثل صدها جوان دیگه که توی ایران زندگی می کنن و خواهان عدل و برابری و صداقت و آزادی هستن به این موارد ایمان دارم و حداقل با نوشتن احساسم توی یه پست ساده ی وبلاگی این دیدگاه رو نشون دادم. به قول بعضی ها، سیاسی نوشتن من تنها یک دلیل داشت و اونم این بود که من هم احساس دارم و نمی تونم در مقابل چیزایی که می بینم تمام و کمال سکوت کنم! این نوشته کوتاه و ناچیز می تونست تا حدی آرومم کنه. هرچند نه به اندازه ی کافی!!!

در این زمینه کافیه بگم امید به خدا! اونم خدای عدل و انصاف! خدای یگانه ای که نه به حرف و کلمه هست و نه به خطبه و موعضه! خدایی که هست چون هست!!!

باری...

دو هفته ی گذشته برام یک دو هفته ی خاطره انگیز بود. یه سفر جذاب و دیدنی که شیرین شروع شد و شیرین به پایان رسید. قصد دارم خاطره ی این سفر رو بنویسم  هرچند طولانی خواهد بود.

چند ماه پیش، اداره ی آموزش و پرورش بخشنامه ای داد که طبق اون معلمین، کارمندها و بازنشسته های آموزش و پرورش می تونستن برای یه سفر سه چهار روزه به مشهد اسم نویسی کنن. جزئیات سفر هم این بود که هر خانواده ای که اسم نوشت و توی قرعه کشی برنده شد با هزینه ی خودش به مشهد میره و اونجا توی یه مدرسه با کلاسای تجهیز شده و صبحانه و نهار اسکان می گیره. من بخشنامه رو روی سایت دیدم و فورا بابا رو ثبت نام کردم. خوشبختانه اعلام نتایج به کام بود و با هر دردسری که شده خانواده رو راضی کردیم این سفر رو بپذیرن. مجید (همسرم) برای بابا و مادر بلیط هواپیما گرفت و قرار شد من و مجید و سحر و صبا (خواهرام) با ماشین خودمون یک روز زودتر شیراز رو ترک کنیم تا توی فرودگاه مشهد به بابا و مادر ملحق شیم.

مجید مسیر یابی از روی نقشه رو خیلی خوب بلده و اگر یه نقشه دستش باشه خیلی بعیده که اشتباه کنه. البته غیر ممکن نیست! پس نقشه ی کامل ایران و مسیرهاش رو به اضافه ی نقشه ی کامل مشهد و تهران برداشت و مقدمات سفر رو آماده کرد. در حالی که سه تا عروسی در پیش داشتیم سفرمون رو از راه کویر آغاز کردیم و با این آغاز اولین مراسم که عروسی دختر پسر خاله ی من (شیده) بود رو از دست دادیم.

چون مجید دقیقا ظهر روز قبل از سفرمون از سر کار به شیراز برگشته بود و طبیعتا خسته بود قسمتی از مسیر رو من رانندگی کردم. جاده ی کویر، خشک و گرم اما در حد خودش دیدنی بود. البته از اونجایی که من طبیعت سرسبز رو بیشتر می پسندم چندان علاقه ای به کویر داغ اونم در روز ندارم هرچند هنوز شب کویر رو ندیدم و فکر می کنم زیبا باشه.

از یه قسمت مسیر چند ساعتی رو تا آخر جاده ی فارس رانندگی کردم و بعد از اون از اول جاده ی یزد مجید پشت رل بود. نهار رو توی یه پارک توی شهر یزد خوردیم. یادمه برای پیدا کردن یه سوپری که ماست داشته باشه کلی خیابونای یزد رو گشتیم! تا دلتون بخواد مغازه بود اما سوپری بسیار کم بود!

بعد از نهار از یزد بدون توقف به سمت خراسان حرکت کردیم و شب رسیدیم به طبس. اولین مساله ای که منو یه مقدار عصانی کرد این بود که توی پمپ بنزین  قبل از طبس دستگاه کارت خوان مشکل داشت و کارگر پمپ بنزین کارت بنزینمونو دو بار کشید و بار سوم نتونستیم بنزین بزنیم و برای ادامه ی مسیر در حالی که یه کارت سوخت با بنزین کافی داشتیم مجبور شدیم بنزین آزاد بزنیم! دلم می خواست بگیرم اون کارگر رو له کنم!!!

بعد برای شام توی طبس رفتیم یه فست فود و سفارش همبر و هات داگ دادیم. جالب ترین قسمت اون شام این بود که همبر رو لای نون ساندویچی گذاشته بودن و بعد ساندویچشون رو گذاشته بودن لای یه نون ساندویچی دیگه! بدون مخلفات!! اولین بار بود که ساندویچ این مدلی می دیدم. درواقع مسخره ترین و مزحک ترین نوعش بود! ساندویچ با نون اضافه اونم با اون ریخت و قیافه!

نونای اضافی رو کنار سینی گذاشتیم و باقی رو به زور خوردیم. البته من فقط یه تکه از همبر رو خالی خوردم و دوتا نون رو کنار سینی گذاشتم! (حیف اون همه اسراف!) واسه اینکه از اون شام افتضاح خاطره ی خوشی برامون بمونه کلی بهش خندیدیم و دوباره توی تاریکی شب راه افتادیم تا به یه امام زاده رسیدیم که مردم در اطرافش چادر زده بودن. شب همونجا چادر زدیم و تا صبح موندیم. البته بد نیست بگم که از زمان چادر زدن ما تا زمان حرکت دوباره حدود سه یا چهار ساعت گذشت. چون نیمه شب رسیدیم و اول وقت صبح قبل از طلوع حرکت کردیم.

مادر و بابا ساعت یازده صبح رسیده بودن فرودگاه مشهد و ما با حدود ده دقیقه تاخیر بهشون رسیدیم. که علت اون ده دقیقه هم ترافیک مشهد بود.

بد نیست اینو بگم که رانندگی مردم مشهد از مردم فارس که شهره ی عام و خاص شدن به شدت بدتر هست! تنها دلیل تصادفای بیشتر توی استان فارس کمتر بودن خیابون و جاده های مناسبه وگرنه اگر مشهدی ها می خواستن توی شیراز یا شهرای دیگه ی فارس رانندگی کنن احتمالا نسلشون منقرض میشد!!!!!!

بارها و بارها دیدیم که طرف به چپ نگاه می کنه و با سرعت خدا کیلومتر می پیچه به راست! ماشیناشونو به زور کنترل می کردن و واقعا باعث هراس ما شده بودن! بدون راهنما لاین عوض می کردن و بدون توجه به چراغ راهنما رد میشدن و چندین مورد باعث ترافیک شدید و قفل شدن ماشینا توی هم شده بودن! پس اگر قصد سفر به مشهد داشتید اونم با ماشین خودتون لطفا خودتونو واسه دیدن صحنه های خفن و آکروباتیک راننده های مشهد آماده کنید!!!

روز اول توی مشهد یه سوییت اجاره کردیم. بعد از استراحت برای زیارت رفتیم حرم و اطرافش رو گشتیم. البته من برای رفتن توی خود حرم اصلا کنجکاو نبودم و علاقه ای هم به له شدن زیر پای زوار افراطی که تا به حرم میرسن چادرشونو دور کمرشون گره می زنن و میشه به تانکی تشبیهشون کرد که هرچی سر راهشه منهدم و له می کنه و می خواد به زور درب و داغون کردن دیگران خودشو بچسبونه به حرم نداشتم. البته زیاد علاقه ای به موندن توی محیط حرم هم نداشتم چون حوصله ی چک و چونه زدن با مثلا مومنای متظاهر که یه کارت چسبوندن بر یقه ی خودشون تا خودشونو نایب این امام و اون پیغمبر جا بزنن نداشتم!!

فقط گوشه گوشه می خوان تفتیشت کنن که نکنه بمب به خودت بسته باشی! ذره ذره چکت می کنن که نکنه ابروهات پیدا باشه بهت گیر بدن!! خانم اینجا نشین! اونجا نرو! هییییس! الان میان می گیرن یه بلایی سرت میارنا!!!

حالم از این چیزا به هم می خوره و دلیل دین گریزی و تقدس زدایی امروز ایران رو همین افراط گری های مسخره می دونم! واسه همین در عین سادگی، دیدگاه تا حدودی مذهبی و حجاب مناسبی که دارم از محیط های مذهبی زیاد خوشم نمیاد و فقط دوست دارم یک بار برای دیدن برم و زود برگردم!!

گاهی وقتا مادر از دستم شاکی میشه که چرا این نظر رو دارم اما من دوست دارم با خدا بی واسطه حرف بزنم و هر چیزی که باعث بشه احساس کنم خدا رو ازم دور می کنه و نقش واسطه رو بازی می کنه دوست ندارم. شاید بعضیا بگن فلانی داری کفر میگی، اما من برای مقدسات در حد خودشون احترام قائلم و امام رضا هم به عنوان یه مرد بزرگ مذهبی و تاریخی که البته یکی از اجداد خودمم هست برام محترمه اما ذهن من بت پرستی رو به جای خدا پرستی بر نمی تابه و شیوه ی عده ای از مردم رو نمی پسندم و خودمو به در و دیوار نمی چسبونم و واسه خواسته هام به بنده ی خدا التماس نمی کنم حتی اگر این بنده ی خدا فرستاده ی خود خدا باشه! از خدا می خوام و اگر صلاح دونست اجابت می کنه. اگرم نه خوب حتما به صلاحم نبوده و دیگه نیازی به التماس به اینو اون برای واسطه شدن نیست!! راه خودمو میرم و در عین حال برای همه ی نظرات احترام قائلم. اما امیدوارم نسل بنیان گزارای افراطی گری و احداث گیر بازارای بیخودی منقرض بشه اونم به بدترین شکل ممکن! (آمین)

باری...

صبح روز بعد سوییت رو تحویل داریم و رفتیم به مدرسه ای که بهمون آدرسش رو داده بودن و اونجا مستقر شدیم. و سیاحت ما تازه شروع شد! نود درصد جذابیت سفر به خراسان برای من سیاحتش بود!

بازدید از نادری (که به خاطر عظمت نادر در حفظ ایران به عنوان یه شاه بزرگ واقعا نادر رو تحسین می کنم هرچند اشتباهاتی مثل کور کردن پسرش براش گرون تموم شد اما الان ایران یکی مثل نادر رو کم داره!) ، زیارت بزرگ مرد پارسی زبان، فردوسی! (که به نظر من در جای خودش ناجی زبان پارسی هست. روحش شاد!)

این مناطق رو توی سفر قبلم که حدود نه یا ده سال پیش بود دیده بودم اما ارزشش رو داشت باز برم. اما نیشابور مکانی بود که دلم می خواست حتما برم و سفر قبلی به خاطر هدف زیارتی و نه سیاحتی مادرم امکانش نبود! (این بار زور ما چربید و سفرمون قبل از زیارتی بودن سیاحتی شد!!)

توی نیشابور، به کمال الملک سلام کردیم  به دیدن عطار رفتیم و واسه دست بوسی خیام و عرض ادب به این بزرگ مرد قدم برداشتیم. جالبه که بعد از مرگ خیام به پیش بینی خودش به دور از گورستان مسلمونا جایی دفن میشه که قبرش زیر شکوفه باران درختان پنهان میشه! مرد خدا یعنی این!!

اونجا کنار حضرت خیام اشعارش رو با هم می خوندیم و دربارش با هم حرف می زدیم. رباعی هایی که الان می نویسم از جمله رباعی هاییش بود که اونجا بارها و بارها خوندیم و به روان این شاعر بزرگ درود فرستادیم:

 

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

نتوان به امید شک همه عمر نشست

هان تا ننهیم جام می از کف دست

در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

***

در لوح نشان بودنی ها بودست

پیوسته قلم ز نیک و بد فرسودست

در روز ازل هرآنچه بایست نوشت

غم خوردن و کوشیدن ما بیهودست

***

جامی است که عقل آفرین میزندش

صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین میزندش

***

این کوزه چو من عاشق زاری بودست

در بند سر زلف نگاری بودست

این دست که بر گردن آن می بینی

دستیست که بر گردن یاری بودست

***

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بارتن نتوانم 

من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

***

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جلال و جاهش نفزود 

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

 ***

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری دل بستی
گفتا شیخ تو آنچه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی؟
***
ای صاحب فتوا زتو پرکارتریم
با این همه مستی زتو هوشیارتریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم؟

 

 

یک روزمون به کل صرف گشت و گذار در نیشابور و دیدار از بزرگان این شهر شد. قصد داشتم از اونجا فیروزه بگیرم اما پشیمون شدم. هرچند بهترین فیروزه فیروزه ی نیشابور هست! چقدرم که زیباست!

یک روز دیگه هم برای گشت و گذار به سمت شاندیز و طرقبه و یه مکان مذهبی به اسم قدمگاه و چند جای دیگه رفتیم که البته زیاد طولانی نبود. قصد داشتیم باغ وحشم بریم که بابا و مادر مخالفت کردن. تا به هارونیه هم رسیدیم تعطیل شده بود! اما از بیرون دیدیمش!

توی این سفر شتر سواری هم کردیم. اما من کالسکه ها و درشکه هاشونو دوست نداشتم. فقط تماشا کردم.

شب آخر مادر و بابا رو رسوندیم فرودگاه. ساعت دو و نیم شب به سمت شیراز پرواز کردن و ما از مسیر کوه سنگی که باعث شد کلی دور خودمون بچرخیم ساعت چهار صبح رسیدیم به مدرسه و ساعت شش صبح به سمت شمال و به هدف رسیدن به شهر آستارا حرکت کردیم. دم صبح توی مدرسه ماشین با تیرک والیبال برخورد کرد و صدمه دید اما نذاشتیم این مساله شیرینی سفرمون رو کم کنه و در حال حاضر من پیگیر تعمیر و کارای بیمه ماشین هستم!

چند نکته ی جالب که بد نیست بگم:

1-  مردم مشهد در عین اینکه رانندگی بسیار بدی داشتن اما خوش برخورد بودن. ازشون به این دلیل خاطره ی خوشی دارم. هرچند با آدمای بیخودی هم برخورد کردیم اما همه جا هم خوب داره هم بد! خوباش بیشتر یادم می مونه.

2-  صاحب سوییتی که توی مشهد اجاره کردیم فکر می کرد اهل تهرانیم. چون ماشینمون پلاک 22 یعنی پلاک تهران هست! باورش نمیشد که شیرازی هستیم! آخر سر بهش گفتم بابا! پلاک ماشین ملاکه یا ما؟ ما اهل شیرازیم و از شیراز اومدیم! فکر کنم صاحب سوییت توی آستارا هم به راست بودن حرفمون شک داشت البته آخر سر باورش شد! (سر پلاک ماشین یه بار یکی از همسایه ها هم به بابا گفته بود ببخشید مگه شما تهرانی هستین؟؟ بابا هم با خنده گفته بود نه!) خودمونیم، با اینکه تهران بعد از شیراز تنها شهر ایرانه که توش احساس غربت نمی کنم و دوستش دارم و کلی خاطره ازش دارم اما به اینکه شیرازیم افتخار می کنم ولی پلاک 22 بودن ماشینمونو هم دوست دارم! :دی

3-  موزه ی امام رضا بسیار دیدنی بود. اگر رفتید مشهد حتما اونجا هم برید. دلم سوخت که نرسیدیم موزه هدایای رهبری رو ببینیم! شنیده بودم جالبه. به هر حال قسمت نشد. اما موزه ی اسکناس و تمبر، موزه ی تجهیزات ستاره شناسی، کاسه و کوزه و سلاح و از این چیزاشونو دیدیم. البته واسه اونایی که به کاسه کوزه و زره و اسلحه علاقه مندن موزه ی عفیف آباد شیراز ، موزه ی تخت جمشید و سایر موزه های شهر خودمو پیشنهاد می کنم. خیلی پر بار ترن! اما اسکناس و تمبر و ستاره شناسی امام رضا واقعا دیدن داشت!

4-  مشهدیا نون نازک ندارن انگار! هرچی بود نون ضخیم بود. راستش توی شیراز به اونجور نونا میگن نون افغانی خور!! (جسارت نشه یه وقت! فقط بحث ذائقه هست و بس!) یه نونش شش نفر ما رو سیر می کرد از بس کلفت بود! من که اینجور نونا رو دوست ندارم! نمیشه خوردشون!! تازه اونجا هم ساندویچشون از همون کذاییای با نون اضافه بود!! البته ما دیگه اصلا طرف فست فوداشون نرفتیم! ذائقه ها خیلی فرق دارن از این سمت تا اون سمت کشور! جالبه که هر چی به سمت شمال و آذربایجان پیش می رفتیم نونا نازک تر میشد تا جایی که شد نون یک دهم میلیمتری!! دیگه نمیشد دیدش!!! مجید گفت خارج از مرز اصلا نون به این معنا نیست و فقط نون فانتزی و نون باگت دارن!! من عاشق نون بازاری شیرازم که نه کلفته نه نازک! دست پز هست و خوش خوراک! فقط توی تنور ماشینی پخته میشه اما با دست خمیرشو آماده می کنن و توی تنور می ذارن. یه کمی به بعضی از نونای تهران شبیهه! اگر اومدید شیراز امتحانش کنید.

گفتنی از مشهد زیاده اما باید خلاصه تر بگم...

صبح از مشهد حرکت کردیم به سمت آستارا. خراسان که تموم شد، گلستان، مازندران و گیلان! توی گلستان زیاد نموندیم و فقط ازش رد شدیم. فقط نهار رو توی یه زائر سرا توی گلستان بودیم که اتفاقا آتش سوزی هم شد! چون داشتن زمین گندم برداشت شده رو می سوزوندن! چندتا درختم سوخت!! شب رو توی محمود آباد بیرون از کمپ شرکت نفت چادر زدیم (قابل توجه رئیس روئسای شرکت نفت و باعث خجالتشون که خودشون هر سال هر سال توی کمپ محمود آباد و باقی مراکز رفاهی شرکت خوش میگذرونن و حلال و حروم سرشون نمیشه و حق خوری می کنن و عین خیالشونم نیست اونوقت همکارشون واسه 4 ساعت از دو نصف شب تا شش صبح که دوباره می خواد بزنه به دل جاده توی کمپ راه نمیدن و با وقاحت تمام خودخواهانه رفتار می کنن! خلاصه یه روز این خوشیای ناحق که همش از صدقه سری مجید و باقی همکاراشه که توی شرایط سخت گرمسیری شب و روز کار می کنن تا شما از منافعش استفاده کنید و به اسم همه ی کارمندای شرکت تمومش کنید از دلتون در میاد! شک نکنید!!)

صبح زود از محمود آباد راه افتادیم. توی راه یه سر رفتیم جواهر ده که چند سال پیش توی دوران عقدمون با مجید و خانواده ی خودمو عمو و پسر عموم رفته بودیم و اتفاقا اولین سفر متاهلی من بود و به خاطر مه شدید جواهر ده همه ی عکسامون سوخت! دیگه خبری از مه نبود. بیشتر سرسبزی ها خشک شده بودن. اما دوتا دونه کدوی تزئینی که از سفر قبل به دلم مونده بود از اونجا خریدم! چندتا عکس گرفتیم اما زیبایی های قدیم نبود و خانواده هم همراهمون نبودن. این شد که خاطره ی از بین رفتن تمام عکسای سفر اولمون با مجید از ذهنمون پاک نشد!

سریع مازندران رو پشت سر گذاشتیم و به گیلان رسیدیم. اولین باری بود که به گیلان میرفتم. با صراحت اینو میگم که مردم گیلان واقعا از مازندرانی ها بهترن. هرچی توی چندین سفرم به مازندران از مازندرانی ها خوبی ندیدم مردم گیلان مودب و خوب بودن. البته نمیشه منکر این شد که مردم شمال به طور کلی غریب گز هستن و خونگرمی جنوبی ها رو ندارن اما هرچی باشه مردم گیلان از مردم مازندران خیلی خیلی بهترن! شهرهاشونم بهتر و زیباتره! چهره هاشونم بهتره! مازنی ها صورتهای کشیده دارن در حالی که گیلانی ها بیشتر چهره هاشون گرد هست. گیلانی ها مهمان نوازترن و خوش برخورد تر! توی گیلان اگر جلوی یه رستوران ترمز می کردیم فورا صاحبش میومد جلوی در و احترام می کرد! در حالی که توی مازندران کارگرای رستوراناشونم طلب آقا جدشونو از آدم دارن!! مغازه داراشونم خیلی با انصاف تر بودن! تازه صاحب خونه ها هم خیلی با انصاف تر و مرد تر بودن! هنوز یادم نرفته توی یه سفرمون به خاطر نیم ساعت تاخیر توی مازندران صاحب خونه بی اجازه رفته بود توی خونه و کل وسائل ما رو ریخته بود بیرون!! اما توی گیلان صاحب خونه اونقدر احترام گذار بود که اصلا نمیشه مقایسه کرد! به نظر میاد اصالت گیله مردها و به کل مردم خطه ی سبز گیلان مثال زدنی باشه!

شهرهای لاهیجان و فومن واقعا شهرای زیبا و تمیزی بودن. اما واسه بندر انزلی دلم سوخت! انگار هر شهری که زمان شاه مهم بوده توی حکومت فعلی مورد بی توجهی قرار گرفته! مثل انزلی! مثل شیراز ما! چقدر داغون بود بندر انزلی!! تاسف آور بود!

جاده ی آستارا زیبایی های خاص خودشو داشت. دو شب توی استارا موندیم. بازارش که اصلا به درد نمی خوره. قیمتا تقریبا مشابه تهران و شیرازه و بعضی چیزاشونم گرونتره و اجناسشونم همچین خاص نیست. اگر کسی بتونه از مرز رد شه شاید بتونه چیز خوبی بخره اما اگر قصد رد شدن از مرز رو ندارید واسه خرید به آستارا سفر نکنید بهتره. من که چیزی که دیدم با شنیده هام یه دنیا فرق داشت! تازه مردم آستارا اغلب ترک بودن و من اصلا زبونشونو نمی فهمیدم. اول فکر می کردم آستارا جزء استان اردبیل هست اما بعد فهمیدم گیلانیه! به هر حال ملتش ترک زبان و اغلب مخالف ا.ن بودن!!!

دریای آستارا زیاد جالب نبود. البته دریای شمال هیچ وقت به زیبایی و جذابی دریای جنوب نیست. اما اینکه توی شمال گوشه گوشه ی زمین خدا و دریا رو هم تجاری و پولی کردن و واسه قدم زدنم باید پول بدی خیلی ظلمه! تازه دریغ از پاکیزگی! امنیت! زیبایی!! من دریا رو زیاد دوست ندارم. صبا هم مثل من! زیاد اونجا عکس گرفتیم اما عکسای طبیعت سبز و یادآوری سبزی جنگل و کوهستان همیشه برام شیرین تر و زیباتره! اونایی که دریا رو دوست دارن حتما یه سفر به جنوب برن تا زیبایی رو ببینن! تیرگی دریای شمال در مقایسه با آبی درخشان دریای جنوب! گوش ماهی و صدفهای زیبا و زنده ی دریای جنوب رو اصلا نمیشه توی ساحل دریای شمال دید! شن های تمیز و گرم و جذاب دریای جنوب رو هرگز دریای شمال نداره! درست مثل خونگرمی مردم جنوب که هرگز در مردم شمال نیست!

فقط یادتون باشه سفر به جنوب توی پاییز خوبه وگرنه توی تابستان از گرما سفر به کامتون تلخ میشه!

از آستارا رفتیم به سمت ماسوله! شهر یا بهتره بگم روستای تاریخی که تک تک خونه هاشو روی سقف خونه های پاینی ساختن! شهر قشنگی بود که ما فرصت نداشتیم کامل بگردیمش. قرار شد توی سفرای بعدی یه برنامه بذاریم برای گشتن گیلان که دیدنی زیاد داره. راستی جاده ی ماسوله هم بسیار سبز و زیبا بود. حتما یه سفر میریم دوباره و خوب می گردیمش.

حدود ساعت چهار عصر بود که توی جاده ی تهران بودیم. روز جمعه، با مسائلی که توی نماز جمعه پیش اومده بود! ترافیک بیداد می کرد! سه تا تصادف رو به چشم دیدیم و بالاخره ساعت نه شب رسیدیم خونه ی عمو! ولنجک! جایی که من آب و هواشو و سراشیبی ها و سربالایی هاشو خیلی دوست دارم! قصد داشتیم سریع یه سر به اون یکی عموم بزنیم که خونشون سمت کوی دانشگاه هست تا فردا صبح حرکت کنیم به سمت شیراز. اما نبودن عمو اینا و فاصله ی ولنجک تا کوی دانشگاه مانع شد و این شد که دو روز توی تهران موندیم.

صبح با بچه ها رفتیم سمت هفت تیر و تجریش! یه کم گشتیم اما از شدت گرما سریع برگشتیم خونه! سریع که میگم یعنی ساعت 2 ظهر!! فقط سمت خیابون ولیعصر به خاطر سایه ی درختا یه کم هوا قابل تحمل بود. به خاطر طرح ترافیک با اتوبوس رفتیم و توی اتوبوس با چند نفر هم صحبت شدیم. بعضیا کتک خورده بودن! بعضیا به خاطر گاز اشک آور صدمه دیده بودن و موارد اینچنینی!

عصر همون روز بعد از ساعت 7 که طرح ترافیک تموم شد یه سر رفتیم دیدن عمو و ساعت 12 شب حرکت کردیم به سمت شیراز.

دلم می خواست خیلیا رو ببینم! از دایی که فاکتور بگیرم، عمو علی، خانم قره چه، امید و خیلیای دیگه! بیشتر از نصف فامیلمون که به خاطر فاصله ی نهصد کیلومتری شیراز تا تهران حتی عید تا عیدم همو نمی بینیم! اما دیدار عمو سعید و عمو اکبرم و خانواده هاشون که بی نهایت برام عزیزن بعد از حدود دو سال در حد خودش شیرین بود! (فکر کنم از سفر قبلیم به تهران حدود دو سال گذشته بود! شایدم یه سال و نیم! درست حسابش دستم نیست!!)

شب تا نزدیک صبح مجید تا قبل از اصفهان رو یه پشت رانندگی کرد. دیگه کم کم داشت خوابش می برد که من نشستم پشت رل و تا آباده اومدم. بعدش چشمتون روز بد نبینه، حالم بد شد شدید! توی آباده مجید سریع رفت توی بیمارستان و برام مسکن گرفت! کلیه هام به شدت درد داشت جوری که از شدت درد گریه می کردم! حالم به هم می خورد و شده بودم عین آدمای مسمونم شده! باز مجید خودش نشست پشت رل و من با خوردن مسکن حدود دو ساعت مثل مرده ها بودم! نمی دونم خواب بودم یا بیهوش اما وقتی بیدار شدم حالم بهتر بود.

ساعت سه ظهر رسیدیم شیراز و اومدیم خونه. سریع بعد از نهار دوش گرفتیم و آماده شدیم واسه عروسی پسر خالم. توی عروسی علی من با مانتو و شلوار و روسری با چهره ی رنگ پریده و خواب که از پشت آرایش کمی که داشتم داد میزد به زور خودمو تا آخر مراسم نگه داشتم. بیشتر از 24 ساعت بیداری (البته منهای دو ساعت مردن توی جاده!!) اما رفتنمون به مراسم باعث خوشحالی خاله و خانواده شد.

ساعت 2 شب رسیدیم خونه و تا خوابیدیم خوابمون برد. صبح که پا شدیم ساعت یازده بود!!! سریع وسائلمونو مرتب کردیم رفتیم خونه ی بابام اینا تا با کمک خواهرام برای عروسی دختر خاله ی مجید آماده شم!! هنوز تنم خسته و کوفته بود اما این بار از سحر خواستم موهامو مرتب کنه و بپیچه، درست آرایش کردم و لباس مجلسی پوشیدم و رفتیم برای عروسی دوم!! باز تا ساعت 2 شب مجلس بودیم و این بار هم عروس و داماد رو همراهی نکردیم و برگشتیم خونه. بدون اینکه موهامو باز کنم خوابیدم!!!! صبح از شانس خوشکلم آب قطع بود! موهای چسبیده به هم و آب قطع!! مجید وسائلشو جمع کرد و رفت فرودگاه تا بره سر کار و منم اومدم خونه ی بابا اینا و طبق معمول واسه دو هفته ای که مجید نیست اینجا موندگار شدم.

واسه دانشگاه شش واحد تابستونه درس تخصصی و پایه برداشتم و با کلی دردسر انتخاب واحد کردم. حالا هم باید هم درس بخونم، هم پیگیر کارای ماشین باشم که تا مجید برگرده درست شده باشه، هم خودمو واسه یه امتحان خاص آماده کنم! روی نرم افزارای آفیس باید کار کنم، خصوصا msp ! خلاصه کلی کار دارم! چندتا کتاب توی برنامم هست که بخونم و شاید به خاطر کار دانشگاهی مجید یه سفر هم بریم کرمان! البته این مساله خیلی احتمالش ضعیفه!

اینترنتم که دسترسیم بهش بسیار محدود شده! این بار طولانی نوشتم تا اگر بازم طول کشید تا آپدیت بعدی ایرادی نداشته باشه.

واسه اونایی که مسافرن یا قصد سفر دارن آرزوی سلامتی و شادی دارم. بهتون خوش بگذره!

واسه اونایی که جلوی پیشرفت شیراز رو گرفتن در حالی که یزد، اصفهان، مشهد، تهران و خیلی جاهای دیگه ماشالا خوب پیشرفت کردن و گسترش پیدا کردن و جاده ها و پل های خوب دارن هم آرزو می کنم که یا اصلاح شن یا نابود!

احتمالا در اولین فرصت یه سری عکس رو با جزئیات از سفرمون توی فیس بوک میذارم. اگر عکس مناسبی هم بود فتو بلاگ رو هم آپدیت خواهم کرد.

شاد و خوش و خرم باشید

 

 

پ.ن.1 ممنون از اهورای عزیز به خاطر معرفیش. البته سابقه ی من توی وبلاگ نویسی اونقدرا که نوشتی تاریخی نیست هم دانشگاهی!! فکر کنم تو توی تعداد وبلاگایی که ساختی تاریخی باشی!!!!! راستی از نظرت درباره ی شعرام هم یه دنیا ممنون!

پ.ن.2 دلم واسه تهران تنگ شد! نمی دونم این سفر رفت تا کی اما مطمئنم اگر به هیچ جای ایران سفر نکنم بازم تهران خواهم رفت!

پ.ن.3 از اینکه طولانی نوشتم معذرت. امیدوارم فرصت کنم تا نوشته هاتونو بخونم و محبتتونو جبران کنم.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()