سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس....خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس........یارب این دنیای پر احساس را جانی بده....سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده........در نگاه دوستان پر میشود منزل ز نور....مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور

مشخصات

سارا

سایبان عشق، پناهی برای نوشته‌های گاه گاه من، از هر چیز و هر کجا، هر زمان و هر مکان، گاه دل نوشته‌های ادبی و گاه درد دل‌های روزانه، دفتریست که از پنجم آذر ماه سال 82 باز شده و تا هستم و سدّی نیست گشوده خواهد بود.


 

پیوندهای مرتبط صفحه نخست عناوین مطالب گذشته
ایمیل مدیر وبلاگ گوگل پلاس
اینستاگرام
فیسبوک
توييتر

دسته بندی موضوعی عمومی
ادبی
شعر
عاشقانه
اجتماعی
سالگردها
خانوادگی
دانشگاه
کتاب
سفرنامه
شهر من شیراز
اساتید
فیلم
ورزشی
آموزش بافتنی
گل و گیاه

اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر

خوبم، تو باور کن!
پرنده ی قفس
یگانه آرزو
غم عشق
سال‌ها پیش از این...
پایان زمستان
آموزش بافت سوییشرت یا بلوز بچگانه با مدل خوشه گندم
وداعی تلخ...
مراقبت و نگهداری از گیاه هاورتسیا (Haworthia Succulent)
هراس زمستانی

بايگاني

آبان ٩٥ شهریور ٩٥ امرداد ٩٥ خرداد ٩٥ اسفند ٩٤ مهر ٩٤ امرداد ٩٤ خرداد ٩٤ اسفند ٩۳ بهمن ٩۳ آبان ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ تیر ٩٢ اردیبهشت ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ دی ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢

آمار وبلاگ



  rss 2.0  

طراح قالب سارا (سايبان عشق)

دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

یک باور + 3 نکته!

از روزهایی که قلمم خشک می شود خوشم نمی آید!

روزهایی که یا آنقدر اندوهگینم که قلم در دستانم می لرزد، یا لحظه هایی که آنقدر احساساتی می شوم که واژه کم می آورم!

با خودم که فکر می کنم می بینم این دنیای دو روزه ارزش اندوه ندارد. اندوهی که خودمان صدایش می کنیم! می خواهیم که باشد!

هرچند اگر همین اندوه نبود شادی رنگ می باخت! اصلا این دنیای دو روز با همه ی غصه ها و شادی هایش معنا می گیرد! اما بی دلیل به اندوه نشستن هم خطاست!

پس به اندوه بیهوده پشت می کنم و لبخند می زنم!

کمی بیشتر به خودم می اندیشم.

من!

خودم!

احساسم!

ما آموخته ایم که پیش از اندیشیدن به خویشتن، به این و آن و این حرف و آن سخن فکر کنیم. همین است که زندگی را سخت می بینیم!

می گویند این نحوه ی اندیشه قسمتی از فرهنگ ماست. اما از فرهنگ تنگ نظر هم خوشم نمی آید! چرا باید پیرو چیزی باشیم که دنیا را برایمان تنگ و تلخ می کند؟

اصلا یادم هست آن روزها که درس فرهنگ می خواندم، آن را اینگونه وصف نمی کردند!

کدام استاد فرهنگ را با نگاه های تند و تیز این و آن یکی می داند؟ با هراس از اینکه مبادا لبخندی به لب جاری کنی که فلان بیگانه انگشت نمایت کند!

فرهنگ خوب و بد، تهاجم فرهنگ و این گونه کلمات در نظر من بی معناست! ما خوب و بد را خودمان می سازیم! پس چرا به جای تلاش در پی ریزی نکویی ها به تیرگی ها دامن می زنیم و بعد هم اسمش را می گذاریم فرهنگ!!!

کدام انسان از ورق زدن جزئیات درون این و آن و فراموش کردن تلخی ها و تیرگی های درون خود بهشتی می شود؟

بهشتی که منزلگاه ترش رویان و تیره دلان باشد، ارزانی صاحبش! جهنمش را دوست تر دارم اگر منزلگه بی ریا احساس پیشگان بی کینه و صاف دل باشد!

اصلا ما را چه به حرف و حدیث های دیگران!

ما را چه به احساس درونی این و آن؟

بیایید خودمان باشیم!

خود خودمان!

با عشق زندگی کنیم. نه با تنفر و تکبر!

ساده باشیم نه صد رنگ!

بی نقاب...

آنقدر صادقانه که به صادقانه ها نخندیم!

آنقدر بی ریا و عاشق که از ابراز محبت دلزده نشویم!

خدا دنیا را جهنم نیافریده!

بیایید جهنمش نکنیم!

 

***

سلام.

زیاد نمی نویسم! فقط 3 تا نکته کوچک ...

1-  توی دانشگاه گلستان جای آقای دانش پرور خیلی خالیه! از زن جماعت چقدر به ما خیر رسیده بود که کارشناسمونو هم فرستادن مجتمع احسان و جاش یه زن گذاشتن!! (با تمام اینکه یه زنم، دارم به مصرع "زن و اژدها هر دو نابود به!" ایمان میارم! چقدر که این خانما مغرور و متکبرن! یکی نیست بگه بابا این میز مسخره همیشگی نیست!! الانم کاره ای نیستید که این همه کلاس بیخود میذارید!!)

2-  این روزا با اینکه مسائل خوشحال و ناراحت کننده هر دو در کنار هم در اطرافم زیاد شده اما در کل حس خوبی دارم. فوت زن دایی اگر به فوتی های سال 87 اضافه نمیشد شاید می تونستم خیلی بهتر از این هم باشم. شکر خدا از اساتید و دوستانم راضیم. ببینم می تونم رضایت خودم رو از عملکرد خودم به دست بیارم یا نه!

3-  از بین عکسای جنوب به سختی چندتا عکس انتخاب کردم برای فتوبلاگ اما تایید نشد! پس آپدیت فتوبلاگ می مونه واسه بعد!

 

شادمان و سلامت باشید

به امید دیدار

 

  

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧

اینجا خانواده نشسته!!!! (اولین سفر جنوبی)

سلام.

قبل از هر چیز، یه تبریک حسابی به خواهر عزیزم، صبا خانم و همچنین به راضیه خانم گل که هر دوشون کوله بار دانشجویی رو بستن تا بشینن حسابی درس بخونن و آیندشون رو زیبا بسازن. قبولیتون مبارک!

و اما بعد...

اولین تجربه ی مسافرت به جنوب به من نشون داد که تفاوت بین مردم شمال و جنوب از آسمون هست تا زمین. پیش از این چند سفر به شمال داشتم و هر بار بیشتر از سردی مردم اون منطقه شاکی بودم اما این سفر یک شبه به جنوب (بوشهر- بندر گناوه) صفا و صمیمیت جنوبی ها رو برام به تصویر کشید. هرچند سفرمون خیلی کوتاه بود اما جذابیت های خاص خودش رو داشت.

از جمله ی این جذابیت ها:

1-  دریا: دریای جنوب خیلی جذاب بود. ساحل گناوه تمیز بود و آب زلال. پر از گوش ماهی های زنده ی شیطون که مثل خرچنگ یه وری راه می رفتن و می دویدن تا به آب که داشت عقب می رفت برسن! چقدر که با نمک بود! عمق آب توی فاصله های کوتاه کم و زیاد می شد و این تفاوت عمق دریا رو دو رنگ نشون می داد. یه تکه قهوه ای یه تکه آبی!

2-  ماهی: به اضافه ی گوش ماهی های قد و نیم قد که در حال شیطنت بودن، نزدیک ساحل پر بود از ماهی های کوچک. ماهی هایی که شیطنت هاشون کار دستشون می داد! چه کاری؟ شماره 3 رو بخونید:

3-  زنان جنوبی: صبح کنار ساحل شده بود محل کار زنان جنوبی. چه شیوه ی جالبی هم که داشت کارشون!! چقدر هم که با مهربونی و خوش برخوردی درباره ی کارشون برامون توضیح دادن. این خانم ها صبح برای شکار ماهی کوچولوهایی که گفتم به کنار ساحل میان و قبل از شکار ماهی، چند تا خرچنگ درشت شکار می کنن. بعد خرچنگ ها رو به صورت طعمه ی گوشتی درست می کنن و میگذارن توی ظروفی که جنسشون از روی هست. (همین تخم مرغ پزی های قدیمی خودمون.) با یه تکه سنگ و یه تکه تور و اون ظرف و طعمه، تله می سازن. ماهی های شیطون برای خوردن طعمه به سمت ظرف میان و توی تله گیر میوفتن. بانوان جنوبی بعد از شکار، ماهی هایی رو که توی سطل گذاشتن با خودشون به منزل می برن و تمیز می کنن و اونجور که از حرفاشون معلوم بود بسته بندی و فریزشون هم می کنن تا به شیوه ی جنوبی به عنوان خوراک ازشون استفاده کنن. من که تا حالا ماهی های ریز رو نخوردم. نمی دونم چه طعمی دارن. شاید یه روز امتحان کنم!!!!

4-  آب و هوا: جالب بود! انتظار داشتم هوای خیلی گرمی رو تجربه کنم. اما شکر خدا هوا خوب بود. باد خنکی می وزید و سایه ها رو دلچسب می کرد. هرچند تحمل هوای شرجی برای ما یه خورده سخت بود اما همین هوای گرم و شرجی هم برامون خاطره ساز شد. خصوصا شب! توی چادر! خدایی سفر توی چادر هم خیلی خوبه. البته به شرطی که هوا خوب باشه!! اما توی بازارچه، داخل مغازه ها از سرمای کولر گازی سردمون می شد و بیرونشون از حرارتی که همون کولرها ایجاد می کردن به زور نفس می کشیدیم.

5-  بازار: بازار جنوب هم بازار جالبی بود. هرچند ما به قصد خرید سفر نکردیم و تقریبا هم چیزی نخریدیم اما گشتن توی بازار برامون جذاب بود. مغازه دارا و دست فروشای جنوبی بسیار صبور و مودب بودن. از رفتارشون خوشم اومد! مثلا سحر واسه خریدن دو تا اسپری به اندازه ی یه اسپری از اسپری های موجود تست کرد. اما فروشنده اصلا ابراز ناراحتی که نکرد هیچ، خیلی هم خوشرو برخورد کرد. به همین دلیل جای یه دونه اسپری ازش 4 تا اسپری گرفتیم! 2تا سحر، 2تا هم مجید! مجید یه دارت هم خرید. مدتها بود که دنبالش بود. وقتی دید تفاوت قیمت دارت توی گناوه با شیراز زیاد هست اصلا درنگ نکرد. امیر هم یه موش عروسکی گرفت تا باهاش مادرش رو بترسونه! (شیطنت رو ببینید!!)

اونقدر فرصت نداشتیم تا درست بازار رو بگردیم. اما یه حساب سرانگشتی نشون میداد که فقط بعضی از اجناس اونجا از نظر قیمت ارزون تر هستن. اگر فرصتی پیش اومد تا با بودجه و به قصد خرید سفر مجددی به بندر گناوه داشته باشم احتمالا لوازم آشپزخانه، لوازم آرایش و بعضی از انواع پوشاک رو مد نظر دارم چون ظاهرا لوازم برقی چندان تفاوتی با شیراز نداشتن!

نزدیک دریا، انگشترم رو دادم به مجید تا برام چند دقیقه ای نگه داره. اما از قضا انگشتر گم شد! خیلی دلم سوخت، چون هم زیبا بود و هم هدیه! خیلی هم بهش عادت کرده بودم. اما دیگه گم شده بود و کاری نمی شد کرد. نمی دونم نمونه ی مشابهش گیرم میاد یا نه!

اما جریانی که باعث شد موضوع این نوشته رو "اینجا خانواده نشسته!" بنویسم:

کنار ساحل بندر گناوه یه سری سایه بان تعبیه شده که مسافرها ازشون استفاده کنن. ما هم زیر یکی از همون سایه بان ها زیراندازمون رو پهن کردیم و کنارش چادر زدیم. یکی دو ساعت بعد حسابی شلوغ شد. با فاصله ی کمی از ما یه خانواده نشستن که نمی دونم اهل کجا بودن اما لهجه ی خاصی داشتن. از ساعت 12 شب شیطنت هاشون اوج گرفت و داد و فریادشون به آسمون رسید. پدر خانواده بچه هاش رو (که همه ماشاالله بزرگ بودن!!) به سکوت و آرامش دعوت می کرد و می گفت: اینجا خانواده نشسته!!! اما همون آقا، صبح موقع نماز اونقدر بلند نمازش رو خوند که مسجد گناوه رو از مکبر بی نیاز کرد!!! (اینم یه راهه واسه بیدار کردن مردم واسه نماز!) اما در کل یه خانواده ی صمیمی بودن. امیدوارم سفرشون بی خطر بوده باشه.

خاطره های زیادی دارم که اگر بنویسم بیشتر از حد نوشته هامو طولانی می کنه. فقط خلاصه تیتروار: نخلستان های زیبا، فوتبال ساحلی بچه های جنوب، فشفشه های نم کشیده ی سحر، نانوایی های بسته ی شهر و 4 دور دور شهر گشتن ما به دنبال نان، ظرف شستن با نمک من و امیر ، پارک کازرون و انار و امیرحسین کوچولویی که یه بند مادرش صداش می کرد! (قبل از رفتمون از پارک، امیر یه انار بهش داد و بوسیدش! امیر بچه ها رو خیلی دوست داره. خاصه اون پسر بچه ی شیطون که باهاش هم نام بود!) و خیلی چیزای دیگه که اگر مجیدم از سر خستگی اخم نمی کرد می تونستم ادعا کنم باعث شدن اون سفر یکی از بهترین سفرهای عمرم باشه!

هرچند مجید حق داشت، 6ساعت مداوم رانندگی توی جاده ی تاریک واقعا خسته کننده بود. اما من طاقت دیدن اخم عزیزم رو ندارم!

توی این سفر، من و مجید، سحر و صبا (دوتا خواهرم) و امیر با هم همسفر بودیم. جای خیلی ها از جمله لیلا و راضیه خالی بود! هما هم که مجلس خواستگاریش رو پشت سر گذاشت. شکر خدا به خیر و مبارکی! امیدوارم خوشبخت باشه.

آرزو می کنم سفرهای بعدی از این شیرین تر باشن. همه کنار هم، شاد و خوش و خوش سفر!

****

پ.ن. 1

یه سری عکس گرفتم که هنوز خودم ندیدمشون. اگر چیز جالبی بینشون بود، به زودی فتوبلاگ رو به روز خواهم کرد.

پ.ن.2

توی جاده با موارد مشابه نوشته ی پست قبلم زیاد مواجه شدیم. با این تفاوت که جاده بیشتر سگ ها رو هدف گرفته بود.

کاش با احتیاط و دلسوزی بیشتر رانندگی کنیم!  

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

حادثه

دارم می شمارم...

یکی یکی روزهای عمر را که می روند آرام...

و می نگرم نگاهی را که در آرزوهای دست نیافتنی اش همچنان خسته تر و فرسوده تر می شود!

دارم می شمارم...

یکی یکی نفس هایی را که تنها به عشق حضور گرم و مهربان تو فرو رفته، بر می آید...

و لبخند می زنم به تلخی هراس از دلتنگی، تنها به امید مهربانیت، صبور صبور!

شادمانم از زیستن با تو که حرارت نگاه عاشقانه ات خزان دلم را بهاری می کند و درخت خشکیده ی وجودم را شکوفا!

و چه نیکوست، ضربان مداوم زندگی در قلبم که تویی، و در رگ هایت که احساس من جریان دارد!

 

***

سلام.

من که با این درس خوندن شهره ی عام و خاص شدم، گفتم حداقل این تاخیر در نوشتن رو بیشتر از این به درازا نکشونم!

سایبان عشق من جایی نیست که بتونم ازش ساده دل بکنم! چقدر که خونه واسه آدما عزیزه! اینجام یه خونه ی مجازی هست دیگه!

طبق معمول تب گردش رفتن همه ی وجودمو پر کرده. خصوصا که در حضور مجید محدودیت هام به حداقل می رسن!

احتمالا همین امروز هم قصد یه مسافرت کوچک یه شبه رو داریم که اگر مشکلی پیش نیاد تا چند ساعت دیگه عملی میشه.

دیشب با بچه ها رفتیم بلوار شاهد (طرف قصردشت شیراز) تا طبق رسم شیرازی ها شام رو در فضای آزاد صرف کنیم و کمی دور هم باشیم. همه چیز عالی بود!

یه گربه ی ناز با چشمای خیلی قشنگ و صورت با نمک به سمتمون اومد و بی بهره هم نموند. هممون ازش خوشمون اومده بود. اما این پیشی شیطون بلا سر شیطنت هاش سلامتی خودشو به باد داد.

امان از راننده های بی حواس! یکیشون همچین با سرعت از روی کمر گربه ی بیچاره رد شد که ستون فقرات گربه با زمین یکی شد! بیچاره همچین خودشو روی زمین ور می کشید و با یه نگاه خیلی خاص بهمون نگاه می کرد که بغض خواهرم شکست و گلوی خودمم گرفت! میو میو کردناش مثل گریه کردن می موند. خیلی دردناک بود!

توی هفته ی گذشته این چهارمین گربه ای بود که دیدم تصادف کرد. البته بیشتر از همه ی موارد قبلی دلم سوخت. چون خودم بهش غذا دادم و خیلی هم چهره ی با نمکش رو دوست داشتم. کاش واقعا همون جوری که شهره هست، گربه هه 7 تا جون داشته باشه و زنده مونده باشه!

مطلب برای نوشتن زیاد دارم اما زمانم کمه. تا فرصت بعدی که اگر زنده باشم دوباره بتونم بنویسم، از همه التماس دعا دارم.

فرخ روز باشید 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧

گل بود به سبزه نیز آراسته شد!

چرا دیگر سراغی از دل تنگم نمی گیری

سراغی از نگاه سرد  بی رنگم نمی گیری

مرا تنها رها کردی، مگر نامهربان بودم؟

چرا احوالی از قلب بد آهنگم نمی گیری؟

تپش های دلم بی تو به سازی مرده می ماند

در این اندوه بی پایان دگر شعری نمی خواند

صدایت می کنم اما سکوت تلخ و سنگینت

به جای جذبه ای شیرین، مرا از خویش می راند

تو بنشین در مقام خود، ببین آهسته می میرم

به خوابی تا ابد شیرین، بدان آرام می گیرم

از این دنیای بی سامان، از این افسانه ی رنگین

دگر چیزی نمی خواهم؛ دگر از زندگی سیرم

 

سلام.

چقدر بعضی ها بی انصاف و بی وجدان هستن! کاش یه ذره هم که شده به فردایی فکر می کردن که ممکنه بلایی که سر دیگران میارن سر خودشون یا عزیزاشون بیاد!

دلم هنوز آروم نشده بود و چشمام هنوز بی دلیل نم داشت، قرار گذاشتیم با لیلی که فردا بریم و خونه ای رو که تازه اجاره کرده بودن تمیز و مرتب کنیم تا آماده ی اسباب کشی بشه.

با خودم فکر می کردم فردا می تونم یه خورده هم که شده فکرم رو  آزاد کنم. شاید دلم آروم بگیره!

اما ای دل غافل!!!

شما جای من بودید چه حسی بهتون دست می داد وقتی دوست عزیزتون زنگ بزنه و با صدای گرفته و طوری که مشخصه چطور داره اشک می ریزه بهتون بگه نمی تونم فردا بیام! منتظرم نباش!!

وقتی که دلیلش رو جویا شدم، لیلا همونطور که سعی می کرد ناراحتیشو پنهان کنه گفت حالم خوب نیست! پرسیدم چرا و جواب چرای من این بود:

از کلاس که بر می گشتم، یه موتوری خواست که کیفمو بزنه و...

اینجور که لیلا گفت، حسابی درب و داغون شده! از جراحت های برخورد با زمین تا سوختگی از حرارت اگزوز!

موندم اون موتور سوار بی وجدان فردا جواب خدا رو چی داره بده؟ این وسط هیچ چیزی جز گناهی که بدون شک عقوبت تلخی رو براش به همراه داره هیچ چیزی گیرش نیومده! حتی کیف خالی لیلا!!!

احوالم خیلی خوش بود که اینم مزید به علت شد!

الان تقریبا دو سالی هست که من کیف دست نمی گیرم. اتفاقا همین امروز که برای تنظیم برنامه ی کلاسی ترم آینده رفته بودم آموزشگاه زبان، یکی از همکارام بهم گفت تو که باز کیف نیاوردی! راحتی اینجوری؟؟ سختت نیست؟

گفتم همین که احساس امنیت بیشتری می کنم خیلی بهتره! تازه، خرج خرید کیف هم از روی دستم برداشته شده!

ببینید چه وضعیت نا به سامانی داریم! آرزو به دل یه ذره امنیت!!!!

متاسفم!

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧

من! مثبت؟ منفی؟

این روزها بی دلیل دلم می گیرد...

می کوشم تا تلخی درونم را با شیرینی در جمع دوستان بودن بکاهم اما باز هم...

بهانه می گیرد دلم! بهانه های دور و دراز!

پشت خوب و بد گیر کرده ام! آنچه باید باشم و اینکه هستم!

سرم گیج می رود!

از درون سکوت می کنم اما فراموشم نمی شود!

شاید به ظاهر خنده دار بیاید اما رنجم می دهد این سکوت شلوغ!

گاهی از خودم نا امید می شوم! از زندگی هم!

می خندم به رسم عادت! اما هرکس نداند، دلم که می داند گرفته است! خنده اش نمی آید! به چهره لبخند دارم و به دل...

بی دلیل! بی بهانه!

بی شک همان حصار خوب و بد است که گرفتارم کرده! همان قطب مثبت و منفی! همان اندیشه ی ایده آل ها و فرا تصورات!

هراس از تلخی حقایق به دلم لرزه می افکند! کاش مدینه ی فاضله دست یافتنی بود...

باشد! تلخ هم که باشد، بدانم بهتر از ندانستن است! باید بشنوم، به هر تلخی که باشد! شاید تلخی دانستنش با شیرینی تصحیح خودخواسته جبران شود!

شاید به اشتباه هراس دارم! اما آرام نمی گیرم حتی با این خیال!

خانه به خانه می جویم...

می پرسم!

از هرکه بشود پرسید...

آهای دل ناصبور!

خودت چه فکر می کنی؟؟؟

***

سلام.

امروز اولین جلسه ی کلاسی این ترم دانشگاه رو در حالی پشت سر گذاشتیم که از شلوغی ثبت نام ورودی های جدید صدای استاد به زور شنیده می شد. اما همین که کلاس از جلسه ی اول (هرچند با تاخیر!) تشکیل شد دلیل خوبیه. یعنی میشه این مساله رو به فال نیک گرفت و به ترم جاری امیدوار شد. خصوصا که استادمون یه مرد جوان و پذیرفتنی بود. فقط اگر کمی در تدریس سرعت عمل به خرج بده حتما به عنوان یک استاد موفق در بین دانشجوها معرفی میشه. این سرعت لازمه ی تدریس توی دانشگاه پیام نور هست که برای سرفصل دو برابر به نسبت دانشگاه های دیگه حدودا یک ششم زمان لازمه رو به کلاس اختصاص میده!

نسبت به این ترم دانشگاه در کل حس خوبی دارم. امروز مثل بچه های کلاس اولی شوق داشتم برای رفتن به دانشگاه! واسه همین صبح اول وقت بلند شدم و با اشتیاق از خونه رفتم بیرون. البته وقتی برگشتم خونه خیلی احساس خستگی می کردم. اما این خستگی شاید به خاطر تصورت و ذهنیاتم بود وگرنه مسیر دانشگاه یا حتی خود کلاس اونقدرها هم خسته کننده نبود!

ذهنم خیلی گره گره شده. دارم به خودم فکر می کنم. به خصوصیاتم، به بایدها و شایدها! به مثبت و منفی!

حس می کنم باید روی خیلی از خصوصیاتم تجدید نظر کنم. یه سری خصلت های نو در خودم به وجود بیارم و در کل یه سری تغییرات اساسی در خودم بدم.

از اونجایی که هر نوع تغییری یه مقدار سختی می طلبه، به هم ریخته شدم! شاید توی خودم گم شدم! نمی دونم تا چه حد موفق میشم!

یه خورده زیادی حساس هستم. اگر می تونستم از حساسیت های باطنیم کم کنم، سختی پذیرش و تغییر خیلی از حقایق برام کم می شد!

نمی خوام دربارش زیاد بحث کنم، فقط همین که به قول جوونای امروزی، هنگ کردم! به همین خاطر هست که یه خورده عصبیم!

برام دعا کنید...

 

---

پ.ن:

مهرناز خانم گل، برات دعا می کنم که به اونچه که صلاحت هست برسی و شاد و خوشبخت باشی. خوشبخت و عاشق! همیشه از حضورت و خوندن نوشته هات شاد میشم. تو هم واسه من دعا کن!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()