سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس....خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس........یارب این دنیای پر احساس را جانی بده....سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده........در نگاه دوستان پر میشود منزل ز نور....مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور

مشخصات

سارا

سایبان عشق، پناهی برای نوشته‌های گاه گاه من، از هر چیز و هر کجا، هر زمان و هر مکان، گاه دل نوشته‌های ادبی و گاه درد دل‌های روزانه، دفتریست که از پنجم آذر ماه سال 82 باز شده و تا هستم و سدّی نیست گشوده خواهد بود.


 

پیوندهای مرتبط صفحه نخست عناوین مطالب گذشته
ایمیل مدیر وبلاگ گوگل پلاس
اینستاگرام
فیسبوک
توييتر

دسته بندی موضوعی عمومی
ادبی
شعر
عاشقانه
اجتماعی
سالگردها
خانوادگی
دانشگاه
کتاب
سفرنامه
شهر من شیراز
اساتید
فیلم
ورزشی
آموزش بافتنی
گل و گیاه

اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر

خوبم، تو باور کن!
پرنده ی قفس
یگانه آرزو
غم عشق
سال‌ها پیش از این...
پایان زمستان
آموزش بافت سوییشرت یا بلوز بچگانه با مدل خوشه گندم
وداعی تلخ...
مراقبت و نگهداری از گیاه هاورتسیا (Haworthia Succulent)
هراس زمستانی

بايگاني

آبان ٩٥ شهریور ٩٥ امرداد ٩٥ خرداد ٩٥ اسفند ٩٤ مهر ٩٤ امرداد ٩٤ خرداد ٩٤ اسفند ٩۳ بهمن ٩۳ آبان ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ تیر ٩٢ اردیبهشت ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ دی ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢

آمار وبلاگ



  rss 2.0  

طراح قالب سارا (سايبان عشق)

چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧

بهترین پدر دنیا، بهترین مرد دنیا!

هوای قلب من بوی تو دارد

مه نو حسرت روی تو دارد

خم گیسوی مهرانگیز دلدار

نشان از خط ابروی تو دارد

نماز عشق را محراب نوری

وجودم قبله را سوی تو دارد

اگر گاهی دلم از غم بگیرد

امید قلب دلجوی تو دارد

دلم عاشق تر از اینهاست بابا

که دائم عادت کوی تو دارد

 

***********

سلام.

امروز به اسم بهترین آدم دنیا مزین بود. به اسم پدر! مردی که لایق بهترین های دنیاست! مردی که همه ی گفتنی های خوب دنیا رو هم اگر بگم دربارش کم گفتم.

بابا می دونه که توی این دنیا از هر چیز و هر فرد دیگه ای برای من مقدس تر و عزیز تره و من حتی تجربه ی عشق رو هم مدیون وجود پاک و مقدس پدرم!

جز شعری که توان نوشتنش رو هم مدیون پدرم، زبانم برای نوشتن یا گفتن هر سخنی قاصر هست. پس بهتره این بار هم سکوت کنم. چون مثل همیشه، نمی تونم هیچ جمله ای رو لایق بزرگواری های والدین پیدا کنم.

فقط همین اندازه که توی این روز قشنگ که به اسم همه ی مردهای خوب دنیا رنگ و بوی عشق گرفته، به پدرم، همسرم، برادرم و همه ی عزیزانم عاشقانه عید رو تبریک میگم.

همتون رو بیشتر از تمام وجودم دوست دارم.

امید اینکه تا هستم سایه ی لطف و محبتتون بر سرم مستدام و گسترده باشه.

بابای خوبم، مادر مهربانم، همسر عزیزم، خانواده ی بی نظیرم، دوستتون دارم!

تا همیشه...

بی نهایت...

عاشقانه...

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧

تولدت مبارک!

 چقدر شادمانم...

شادمان از اینکه تو هستی و در سالروز میلادت، با عشق به من می نگری!

شادمان از اینکه با تو پری دارم برای پرواز!

رهای رها!

آزاد آزاد!

طعم شیرین عشق را در کنار تو چشیده ام! تو که حقیقتی غیر قابل انکار در دفتر قلب منی!

امروز همان روزیست که خداوند فرشته ای را آفرید در کالبد انسانی، همان روزی که پروردگار بهترین هدیه ی دنیا را برای من به دنیا فرستاد! پیش از آنکه باشم!

آن فرشته هیچ فرشته ای جز تو نبود و آن هدیه هیچ چیز جز وجود پاک و مهربانت، تا همسری باشی والاتر از تمام بودن ها!

از آن روز 27 سال میگذرد! از همان روزی که آمدی! آمدی تا با من باشی و در کنار من. آمدی تا در روز قشنگی از روزهای خدا دستانم را به دستان پرمهر و گرمت پیوند زنم و قسم یاد کنم که با عشق تو این پیوند هرگز نخواهد گسست!

شادمانم...

شادمان از شادمانیت،

کاش آنچنان که تو هستی، من هم همسری باشم درخور! آنکه تا همیشه دوستش بداری، آنچنان که اکنون دوست داریش!

عشق زیباترین چهره ی دنیاست و دوست داشتن، لذت بخش ترین احساس قابل درک...

مهر ورزی شیرین کننده ی طعم زندگانی است و یکی شدن، یگانه مسیر  پایگاه نیک بختی!

نکو بختم چون با تو یکی شدم!

زندگانیم شیرین است چون به تو مهر می ورزم و محبت تو را با تمام وجود حس می کنم!

زیبا ترین چهره ی دنیا همیشه با من همراه است، چون تو همراه منی!

و این همان احساس لذت بخشیست که خداوند به من هدیه کرد!

دوست داشتن...

تو را...

تو را دوست داشتن!!

عاشقانه!

**********

سلام.

امروز تولد مجید عزیز من هست.

ببینید چه کوچولوی با نمکی بوده! خوشکل و ناز! با چشمای درشت . گیرا! مثل همین الانش!

ماشاالله!! 

 

مجید

 

--

همسر خوبم، تولدت مبارک!

قلب از خدا می خوام که 120 سال زنده باشی و تا هستم به سرم سروری کنی!  قلب

 

 

 

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧

امید برای ادامه

سلام.

بعد از تمام مشکلاتی که پیش اومد، حالا دلم می خواد چشم هام رو ببندم و یه نفس عمیق بکشم و تازه بشم.

دیروز با علی آقا پسر خاله ی مجید تلفنی صحبت می کردم، حرفای جالبی می زد که با اینکه بارها و بارها تکرار شده بودن اما باز یه خورده بهم آرامش می داد.

درست می گفت، خودمم بارها تجربه کردم که بعد از هر سختی بالاخره یه آرامش هست که با امید به یاری خدا میشه بهش دست پیدا کرد.

پس به امید همون آرامش و به امید همه ی لحظه های قشنگ، الان اصلا دوست ندارم چیز غم انگیزی بنویسم.

توی همین ایام که اون اتفاقای غم انگیز افتاد، اتفاقای خوبی هم رخ داد. مثلا دو تا از همکلاسی هام توی دانشگاه با هم ازدواج کردن که منو واقعا خوشحال کرد، یکی دیگه از هم کلاسی هام مامان شد! همین چند روز آینده هم عروسی یکی از اقوام هست.

و اتفاقای قشنگ این مدلی...

پس هیچ وقت نباید ناامید بود! بابا همیشه بهم میگه با دید مثبت به همه چیز نگاه کنم. منم دقیقا همینو یاد گرفتم. دید مثبت داشتن و امیدوار بودن به آدم آرامش میده و البته باعث میشه بتونی باگذشت باشی. من از این جور خصوصیات خیلی خوشم میاد. پس می خوام که مثبت اندیش باشم، مهر بورزم، دوست داشته باشم و عاشق باشم، همه ی قشنگی های دنیا رو در یک نگاه ببینم و لذت چشیدن طعم شادی رو کنار همه ی افرادی که دوستشون دارم حس کنم.

دلم می خواد تنفر و قهر برام همیشه بی معنی باقی بمونه. همه ی کم لطفی ها و حتی بدی ها رو ببخشم. به روی آینده لبخند بزنم و با آغوش باز به استقبالش برم تا عطر خوش زندگی سرشار از عشق رو همه جا حس کنم. تا زمانی که زندگی جریان داره...

می خوام مثبت اندیش و امیدوار باشم...

 

تیر ماه هم نصف شد. توی این مدت که از تابستان گذشت اونجور که دلم می خواست نتونستم از فرصت هام لذت ببرم. اما از این به بعدش خصوصا که فردا مجید بر می گرده خونه و دو هفته کنارم می مونه، اگر خدا یاری کنه، هم می تونم یه برنامه ریزی خوب واسه تفریح داشته باشم و هم یه خورده بیشتر روی چیزای جدید کار کنم.

مثلا یکی از مهم ترین چیزایی که باید فرصتی رو بهش اختصاص بدم زبان انگلیسی هست. باید کاستی هامو جبران کنم تا بتونم معلم خوبی باشم. البته این کار رو مستمر از قبل دارم پیگیری می کنم.

در کنارش اخیرا علاقه مند شدم یه مقدار (نه خیلی زیاد!) عربی یاد بگیرم. البته از نظر واژگان. چون قواعد عربی که توی دبیرستان می خوندیم باعث شده بود من بی نهایت از عربی بیزار باشم. اما الان یه خورده علاقه پیدا کردم. شاید به خاطر اینکه در حد ابتدایی و ساده به درک محاوره ی عربی احساس نیاز کردم.

به هر حال، یاد گرفتن زبانهای مختلف دنیا واقعا جذاب هست. فقط یه خورده پشت کار می خواد که البته من پشت کارم بر عکس اشتیاقم، یه خورده کمه!!!

مثلا اوایل ازدواج با مجید دو نفری فرانسه می خوندیم. خوبم یاد گرفته بودیم. اما الان من که منهای چندتا کلمه ی ساده، باقی رو فراموش کردم. البته روی همونم باز وقت میذارم تا یادآوری بشه. چون فرانسه هم از جذاب ترین زبانهای دنیاست. هرچند قواعدش از عربی هم سخت تره!

اما بیشتر از هر چیز فعلا دارم به تفریح فکر می کنم. چیزی که واقعا بهش نیاز دارم. حتی اگر مسافرت نباشه! در حد گردش توی شهر قشنگک خودمون شیراز هم که باشه عالیه. واقعا برای عوض کردن روحیه و رفرش شدن و یه حس خوب و تازه گرفتن، هیچ چیز به اندازه ی طبیعت موثر نیست. جایی که بشه آزادانه مثل بچه ها دوید، نفس کشید، قدم زد و آواز خوند و گاهی هم عکاسی کرد! کارهایی که من عاشقشونم! خصوصا ترانه و دکلمه خوندن که من همیشه بی نهایت ازشون لذت می برم! (همیشه دوست داشتم علاوه بر شاعر، خواننده می شدم! واسه همین از یادآوری خاطرات دوران مدرسه توی گروه های سرود لذت می برم. چقدر برام جذاب بود!)

دلم واسه خیلیا تنگ شده که الان بهترین فرصت هست برای دیدار و پاک کردن غبار دلتنگی. خصوصا با مرضیه، قدیمی ترین دوستم که از سال اول راهنمایی با هم دوست بودیم. خیلی وقته ندیدمش.

خیلی هم دلم می خواد مثل چند سال پیش همراه هما با هم بریم خیابون و اونقدر پیاده راه بریم و پرسون پرسون جاهای تازه رو یاد بگیریم که آخر کار مثل همیشه با خستگی بگه سارا دیگه کافی نیست؟؟؟ دیگه نمی تونم یه قدم دیگه هم راه بیام!

شایدم دوربینی که امیر توی مسابقه ی سینما و گلخانه برنده شد رو برداریم و بزنیم به کوه و کمر، از هرجا بتونیم عکس بگیریم. اگر همچین کاری کردیم (که حتما توی برنامه هامون هست) یه سری عکس جدید میذارم روی فتوبلاگ.

می خوام یه تابستان به یاد موندنی رو  کنار عزیزانم پشت سر بذارم.

برام دعا کنید

شاد، مثبت اندیش و امیدوار باشید و از لحظاتتون لذت ببرید.قلب 

  

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧

this pain is just too real

سلام.

کم کم داره از سال 87 به شدت بدم میاد! با همه ی قشنگی هایی که داشته، اما کفه ترازوی تلخی هاش انگار داره می چربه!

دیروز الهام، دختر خالم، بی خبر از همه جا از کرمان با هزار شوق از تمام شدن امتحاناش برگشت شیراز.

واقعا حس وحشتناکی هست، با کلی اشتیاق برگشتن به خونه و مواجه شدن با صحنه های تلخ مداوم!

از دست دادن پدر درد کمی نیست!

از اون تلخ تر درست زمانی هست که وقتی توی راه برگشتن به خونه بوده، مادربزرگش هم فوت می کنه و با رسیدنش به خونه قبل از اینکه خستگی راه از تنش در بره، غم از دست دادن پدر و مادربزرگ با هم تمام وجودش رو خشک می کنه!

امروز صبح توی دارالرحمه مراسم تشیع مادربزرگ الهام درحالی برگزار شد که الهام نه رنگ به رخسار داشت و نه حتی می تونست یه کلمه حرف بزنه!

خشک خشک بود! رنگ پریده و سفید، مثل گچ!

حساب کنید آدم چه حسی می تونه داشته باشه که حتی نتونه گریه کنه!؟

اتفاقایی که هرگز فراموش نمیشن! هرچند خیلیا میگن یادشون میره. اما من می دونم که بعضی دردها واقعا حقیقی هستن و فراموش نشدنی!

 

These wounds won't seem to heal
this pain is just too real
there's just too much that time cannot erase

توی اینجور لحظه ها، از زندگی بیزار میشم!

از همه التماس دعا دارم تا از دعای خیر دوستان، خدا به تمام افرادی که عزیزانشون رو از دست دادن صبر بده.

فراموش نکنیم که:

بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت

بیاید که ما خاک باشیم و خشت

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧

محبوب و ماندگار!

سلام.

اونقدر خوابم میاد که اگر الان بخوابم به اندازه ی کل دیشب که به دلایل مختلف نخوابیدم خواب می مونم، اما به خاطر حس خوبی که دارم ترجیح میدم بنویسم و خاطره هامو زنده کنم!

امروز آخرین امتحان این ترم رو هم پشت سر گذاشتم. با اینکه بازم نتونستم انتظاری که از خودم داشتم مرتفع کنم و حسابی از دست خودم عصبانی شدم، اما خوشحالم.

از فردا دوباره باید برای تدریس برم آموزشگاه. هنوزم عقیده دارم تدریس قشنگترین و لذت بخش ترین کار دنیاست. خصوصا که بتونی قبل از معلم، یه دوست خوب برای همه ی شاگردات باشی. خیلی حس قشنگی به من دست میده وقتی بچه هایی که دو ترم پیش رو باهاشون گذروندم به عنوان دوستای خیلی خوبم باهام تماس میگیرن و همون اندازه که من دلتنگشون میشم، دلتنگم میشن.

شاید به خاطر همین حس خوبی که بهم دست میده، خودم در مقام یه شاگرد اغلب از بین اساتید بهترین ها رو به نحوی انتخاب می کنم که جزو صمیمی ترین ها و دوست داشتنی ترین ها قرار بگیرن (هرچند استثناهایی هم وجود داره) و بعد از این اتتخاب هرگز از ذهنم پاک نمیشن.

دلم برای خانم قره چه، دبیر فیزیک دبیرستانم تنگ شده که مدت هاست ساکن تهران هست و ظاهرا توی دانشگاه کار می کنه. با اینکه سالها گذشته اما هنوز همونقدر با هم دوستیم و همونقدر دلتنگ هم میشیم!

یادم نمیره به خاطر اینکه مبادا کسی فکر کنه صمیمیت بین ما باعث میشه توی نمره دادن به من پارتی بازی کنه، همیشه 25 صدم از نمره ی من کم می کرد و می گفت این نمره کسر دوستیمونه! و من باز با تمام سخت گیری هاش دوستش داشتم!

خیلی دلم می خواد دوباره آقای حمیدی، استاد کتابداری دوره ی کاردانیمو ببینم. اولین استادی که تونستم در حد یه برادر بدونمش! می دونم چیزایی که به من یاد داد تا زمانی که کامپیوتر و اینترنت وجود داره به من کمک می کنه!

چقدر یادآوریش جذابه برام، سر جلسه ی امتحانش، جواب تک تک سوالاتش رو بیشتر از چیزی که توی جزوه بود و کامل تر نوشتم و بالاترین نمره رو هم ازش گرفتم! فقط به خاطر اینکه برام یه استاد محبوب بود! حتی باعث شد به ادامه تحصیل در رشته ی کتابداری هم فکر کنم. هرچند فقط در حد یه فکر ساده باقی موند.

آقای نادری استاد حقوقمون توی همون دوران قشنگ، که از جانبازای شیمیایی جنگ بود و جذبه ی خیلی خاصی هم داشت یکی دیگه از اساتیدی بود که من واقعا دوستش داشتم. یادمه هم کلاسیهام هیچ کدوم دوستش نداشتن و حتی از درسش هم بدشون میومد. اما من هر زمانی که افتخار دیدار دوباره رو با ایشون داشته باشم، سر تعظیم جلوشون خم می کنم. چون تا همیشه و همیشه در خاطر من به عنوان یکی از بهترین ها ماندگارن. تشویق های آقای نادری به خاطر سرعت دریافت و علاقه ای که به درس حقوق داشتم منو به حدی مشتاق این رشته کرد که هنوزم حسرت رشته ی حقوق توی دلمه و حاضرم مهندسی صنایع رو به سادگی و با اشتیاق با حقوق عوض کنم! (امیدوارم آقای نادری سلامت و شاد باشن.)

آقای حسن لی، استاد زبان انگلیسیمون هم از جمله صمیمی ترین اساتیدی بود که داشتم. علاوه بر تدریس در دانشگاه، در مدرسه ی نابینایان هم تدریس می کرد. خارج از ساعت کلاسی خاطره های دوران جوانیشون رو برامون تعریف می کردن و ما درسها می گرفتیم. یه استاد قابل افتخار! حتما برای دیدنشون یه سر به مدرسه ی نابینایان خواهم زد.

اما توی این دانشگاه پیام نور که اصلا هم دوست داشتنی نیست، منهای یه استاد که قبلا ازش نوشتم، هیچ استاد دیگه ای نداشتم که بتونم بگم دوستش داشتم، توی ذهنم ماندگاره و یا دلتنگش میشم. واقعا دلم نمی خواد همین تک نفر رو که اتفاقا از بهترین ها هم هست، از دست بدم! هرچند نتونسته باشم عملکرد قابل قبولی رو در مقابلش داشته باشم. چون عدم اشتیاق ها باعث دلسردی بیشتر میشه و منو بیشتر به تغییر رشته و تلاش برای رسیدن به اشتیاقم که شاید همون رشته ی حقوق "حتی بدون استاد محبوب!!" باشه ترغیب می کنه. حتی اگر سالها از عمرم بیهوده رفته باشه!

هرچند خودم رو در سطح یه استاد یا حتی یه معلم نسبتا خوب از نظر وسعت بار علمی نمی دونم، اما دوست دارم یه مدرس صمیمی و محبوب و حتی قبل از اون، یه دوست خوب باشم. حتی برای مدت زمان کوتاهی که با بچه ها هستم، و نه برای همیشه! به خاطر اشتیاقی که علاقه داشتن به مدرس در دانش آموزان ایجاد می کنه و این اشتیاق به خودی خود باعث یادگیری بیشتر میشه. درست مثل تجربه ای که خودم در برابر اساتیدی که واقعا دوستشون داشتم به دست آوردم!

برای رسیدن به این هدف، از همه التماس دعا دارم.

نمی دونم چرا یه لحظه این سوال توی ذهنم مطرح شد که آیا منم به عنوان یه شاگرد توی ذهن اساتید خوبم به اندازه ی یه اپسیلون یا یه نقطه ی مبهم هم که شده ماندگار خواهم بود یا نه؟!

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧

وقتی دلتنگ می شوم...

دلتنگ که می شوم، در خیالم بارها و بارها ظهور می کنی.

سکوت که می کنم، در ذهنم زمزمه ی عشق می شوی.

به خواب که می روم، رویای شبانگاهم تویی.

و در بیداری، تمام وجود من...

تو را که اندیشه می کنم، دلم آرام می گیرد.

گاهی حس می کنم گریز می زنی از کودکانه های سرشارم. اما...

خود نیز پر می شوی از کودکانه هایی که آینه ی کودکانه های من است.

تمام روز ترانه می خوانم.

ترانه هایی با نوای عشق...

سروده های آتشین...

نغمه های دلنشین...

به نسیم اگر گوش بسپری، خواهی شنیدشان.

باز هم دلم هوس باران کرده. همان بارانی که گیسوانت را نم دار می کند و بر گونه هایت می غلتد!

همان بارانی که دوست داریم تا آسمان به سویش دوان دوان پیش برویم و با اشتیاق ابر عشق بازی کنیم!

هرچند برای شوق نم باران دلم تنگ شده، اما آفتاب عالم تاب برایم تکراری نمی شود.

چون یادم می آورد درخشش چشمانت را، آندم که با عشق به چشمان مشتاقم می نگری!

چون حرارتش گرمم می کند، درست مثل آتشین ترین بوسه های عاشقانه!

می خندی، می خندم!

می شکفی، می شکفم!

آغوش که بگشایی، پر می گیرم!

شبها با صدای لالایی جیرجیرک ها و بامدادان با نوای به پا خیز مرغ سحر، برایت سرود محبت می خوانم، با تمام دل!

با تو که باشم، آرامش خیالم می شوی و اطمینان قلبم!

آنگاه، دست در دستان تو تا اوج احساس بی پروا خواهم دوید!

لحظه های بی تو، دلم به دقایقی خوش است که صدای پر مهرت موجی از مهر و طنینی از سرور می شود و از پشت خط های پیوند، آرامم می کند. هرچند این عتش را می فروزد و برای دیداری دوباره تشنه ترم می کند!

بودنت را با تمام اشک ها و لبخند ها، مهربانی ها و خشم ها، اخم ها و عاشقانه ها، با تمام ستاره های تاریک و روشن، با تمام نغمه های تلخ و شیرین، بودنت را با تمام خوبی ها و باز هم خوبی هایی که داری، نیازمندم!

مباد ثانیه ای ترکم کنی که وجودم از عشق است و عشق بی تو بی جان!

می میرم بی سلام عاشقانه ات!

وقتی که می روی، در انتظار سلام دوباره ات هر چه شمردنیست می شمرم تا بازگردی!  

باران می شوم، بر گیسوانت می بارم و بر گونه هایت می لغزم!

آرام دلت می شوم و خنکای وجودت، در حرارت آتشین آفتاب...

می بارم...

می بارم...

بارانی می شوم از عشق!

عاشقانه می زیم، با تو! ای همدم! ای هم راز...

نسیمی گر بوزد، مثل یک قاصدک به سویت خواهم شتافت تا پیغام دل را به قلبت هدیه کنم.

عاشقانه...

فراتر از عاشقانه دوستت دارم!

 

***

سلام.

خیلی احساس دلتنگی می کنم. خصوصا که مجید عزیزم هم صبح رفت به سمت محل کارش و نیمی از وجودمو با خودش برد!

فعلا فقط دلم خوشه به لبخندها و حرفای شیرین بابا. به صدای تلق تلق تاس ریختنش وقتی با خودش تخته بازی می کنه، به صدای ورق خوردن کتابی که توی دستش می گیره و می خونه، به صداهای مختلفی که از عوض کردن شبکه های تلویزیونی و رادیویی که بابا می گیره بلند میشه!

اگر بابا نبود، توی سکوت تنهایی خودم دق می کردم!

باباییم، وقتی همه هستن هم بیشترین حد آرامشم رو در حضور تو پیدا می کنم، ممنونم که حالا که همه رفتن سفر، موندی تا آرامشم موندگار باشه.

گاهی از شیطنت های علی کوچولو، پسر داداشم، حسابی کفری می شدم، اما عصری که نشسته بودم و عکسهاش رو نگاه می کردم، بدجوری دلم براش تنگ شد!

دیشب حدود ساعت 8 بود که همراه مجید رفتیم به سمت پارک خلدبرین. یکی از ایرادایی که به شهر دوست داشتنی ما یعنی شیراز وارد هست اینه که از حدود ساعت 8 و نیم 9 تقریبا تبدیل میشه به شهر خاموش! حتی تاکسی هم به زور گیر میاد. اما جالب اینجاست که دقیقا از همین ساعت هست که جمعیت مردم توی پارک ها و حتی توی میدان ها (که ما شیرازی ها بهشون میگیم فلکه!) جمع میشن و روی یه زیر انداز ساده کنار هم میشینن و ساعاتی رو در هوای آزاد سپری می کنن.

توی همین دقایق، جوانتر ها و گاهی هم افراد مسن، با همدیگه بازی می کنن. من خودم اینجور مواقع از هیچ چیز به اندازه ی بدمینمتون بازی هرچند غیر حرفه ای با بچه ها توی پارک لذت نمی برم.

چقدر جای سحر و صبا خالی بود! من و مجید، تنها، حتی راکت و توپ با خودمون نبردیم! چون هر دومون بدون حضور بچه ها حس بازی کردن رو از دست داده بودیم!

خوبه همش یه سفر 3-4 روزه رفتن!

ما اونقدر به دور هم بودن اعتقاد داریم که حتی ماه عسل رو هم تنهایی نرفتیم. مجید خیلی ناراحت بود که نتونستیم توی این سفر با بچه ها همراه باشیم. یک روز تمام اخم کرده بود! اما من خوشحالم که در عوضش از امتحاناتش راضی بود.

دلم واسه خیلیا تنگ شده که برای دیدنشون لحظه شماری می کنم. چوب خط می کشم تا زود زود به فرصتی نزدیک بشیم که بتونیم با هم یه گردش حسابی بریم و همه ی خستگی ها و دلتنگی ها رو دور بریزیم.

فعلا از فرصتی که دارم برای خوندن کتاب (در کنار دروس اجباری!) استفاده می کنم. خودمونیم، بعضی کتابا و بعضی نویسنده ها یا خنده ی آدمو در میارن یا حسابی آدمو کفری می کنن! درست مثل نویسنده ی دو تا کتابی که اخیرا خوندم! اسم نمی برم اما این بنده خدا نمی دونم چرا برای نوشتن هر جمله از کتابش دو خط پاچه خاری بعضیا رو کرده! بعضی حرفاشم که عجیب خنده داره!!! قرار هست سر فرصت با یه عزیز درباره ی مطالب مربوط به این کتاب ها یه بحث اساسی داشته باشیم. وگرنه در عین جذابیت موضوع، یه جوری نگارش شدن که اصلا از خوندنشون لذت نمی برم!!!

راستی...

دلم هوس یه سری فیلم رمانتیک و چندتا فیلم ترسناک کرده. شما چی پیشنهاد می کنید؟؟؟ 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧

مادر...

به حرمت قداست وجودت، آسمان هم دقایقی سکوت می کند! جز از سکوت من چه توانم کرد که نشکند آن حرمت ظریف را؟

به پاس بزرگیت، یکایک فرشتگان بال بر زمین می نهند تا بر بال سپیدشان قدم گذاری و نه بر خاک! من چه دارم تا در مسیر قدمهایت بگسترانم؟

خداوند بهتشتش را به تو وعده می دهد و جمالی که تو را شایسته است! و من تنها می نگرم وسعت بی کرانه ی احساست را!

آه که دستانم خالی تر از خالیست و زبانم قاصر!

آه که ناتوانم برای سپاس از آنچه کرده ای و خواهی کرد!

بی نیاز از تو نخواهم بود. هرگز!

آغوش گرمت حرارت حقیقی عشق است و عشق تا ابد مدیون قلب پاکت!

بی آغوش پر مهرت چگونه زیستن توانم؟

بمان! برای من نه! برای ما بمان! ما که پیش از وجود و پس از گذر همواره نیازمند دستان مهرگستر تو بوده ایم و خواهیم بود. تو که تکه ای از وجود پروردگار عشقی!

عشق!

یگانه عشق...

بی کرانه!

تبلور محبت!

به حرمت پاکیت، مهرت، تلاشت، رنج کشیدنت، به حرمت تک تک نفسهایت، عالم سکوت می کند مادر!

من چه توانم کرد جز سکوت با این زبان و دستان ناتوان!!!

 

***

سلام.

فردا رو به بهانه ای روز زن و روز مادر اسم گذاشتن. بهانه ای برای یک لبخند ساده و یک سلام پر مهر به بانوانی که تمام وجودشون رو نثار ما کردن.

من تک تک روزهایی که به نحوی با نام پدر یا مادر پیوند خوردن رو روز حقیقی عشق نام میذارم. چون به حقیقت، عشق یعنی مادر! یعنی پدر!

مادر خوبم، پدر خوبم، روزتان مبارک. هرچند تمام روزهای دنیا همیشه متعلق به شما، تنها متعلق به شماست.

دوستتان دارم!

بی نهایت!

تا همیشه!

 

امروز ظهر، همه ی اعضای خانواده منهای من و بابا و مجید، به قصد شهر مشهد، شیراز رو ترک کردن. با اینکه ما هم دلمون می خواست توی این سفر همراهشون باشیم، اما قسمت نبود. مجید هنوز امتحان داره و بعد از امتحانش هم مستقیم باید بره سر کار.

بابا به خاطر من موند تا نکنه تنها بمونم و احساس دلتنگی کنم! چقدر بزرگوار و پر مهر! بیشتر از تمام دنیا، بیشتر از وجودم دوستش دارم!

هرچند این سفر زیاد هم طولانی نخوهد بود، اما بی نهایت دلم برای خواهرام، مادر، داداش و زن داداش و خصوصا علی کوچولوی نازنینم تنگ میشه.

از خدا می خوام لحظه های قشنگی رو در انتظارشون بگذاره و این سفر رو به یکی از زیباترین سفرهای زندگیشون تبدیل کنه. خصوصا که اولین روز حضورشون در شهر مشهد با روز مقدس مادر پیوند خورده!

دعا می کنم که به سلامت برن و برگردن و ما رو هم دعا کنن، از خدا بخوان تا سفرای بعدی همه با هم و در کنار هم باشیم.

 

روز مادر رو به همه ی مادران پر مهر ایران تبریک میگم و امیدوارم سایه ی بلند وجود والدین همواره بر سر فرزندانشون گسترده و مستدام باشه.

آمین...

 

یگانه معنی عشقید، مادرم! پدرم!

خدا کند که بماند وجودتان به سرم

مباد لحظه ی تلخی که بی محبتتان

گذشت ثانیه ای را بر این زمین سپرم

 

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧

کودکی های شیرین

لالا، بخواب راحت، ای نازنین زیبا

بر هم گذار آرام، چشمان کوچکت را

لالا، شکوفه ی من، خوابیده است بستان

در خواب خوش ببینی، گلهای باغ رویا

لالا، بخواب دیگر، ای نازنین کوچک

بنگر که وقت خواب است، لالا بخواب، لالا

 

----

سلام.

بدجوری دلم هوس گهواره ی بچگی هامو کرده! شاید واسه همین لالایی نوشتم!

کوچک که بودم یه گهواره ی چوبی داشتم. همیشه از اینکه توی گهواره بخوابم و واسه خودم لالایی بخونم خوشم میومد! مدتهاست دلم می خواد دوباره کوچک بشم و توی همون گهواره که ازش فقط یه خاطره برام مونده دراز بکشم و اونقدر تاب بخورم که خوابم ببره!

حالا دیگه هیچ کدوم از گهواره ها به قشنگی و حتی راحتی گهواره های قدیمی نیست. اغلب فلزی شدن و قفل دار! تازه، خیلی از پدر و مادرا رو دیدم که برای بچه هاشون گهواره می گیرن اما قفلش می کنن تا تاب نخوره. همه هم بهانه میارن که بچه بد عادت میشه!!! ولی من هیچ وقت یادم نمیره چقدر از اینکه مادر یا بابا کنار گهواره ای که آروم آروم تاب می خورد برام کتاب داستان، شعر یا لالایی می خوندن تا خوابم ببره، لذت می بردم! بیخود نیست که دلم واسه بچگیام تنگ میشه!

یعنی بچه های امروزی، فردا به اندازه ی ما خاطره های قشنگ قشنگ از بچگیهاشون دارن؟

شاید جواب سوالم مثبت باشه، اما حس می کنم کودکی های ما با کودکی های بچه های امروزی یه خورده فرق داشته باشه. درست مثل تفاوتی که بین ما و پدر و مادرهامون بود.

بابا از قول مادر بزرگشون تعریف می کردن که قدیما با یه گردوی رنگ شده می تونستن سر چندتا بچه رو گرم کنن. اما امروز با هزار نوع وسیله ی پیشرفته هم نمیشه بیشتر از چند ساعت یه بچه رو سرگرم کرد.

همه چیز پیشرفته شده اما من حس می کنم دوران کودکی ما چیزیای قشنگ زیادتری داشت.

شیطنت های کودکانه توی حیاط خونه ی مادر بزرگ، توپ بازی و قایم موشک، هفت سنگ و گرگم به هوا! اون موقع ها آتاری و بازیای کامپیوتری به این حد وجود نداشت اما ما همیشه سرگرم بودیم. دور هم، هر هفته جمعه ها خونه ی مادربزرگ، بچه های دایی و خاله از پسر و دختر، هزار جور بازی وجود داشت، چقدر با هم بالا و پایین می پریدیم! اما الان نگاه که می کنم، روابط محدود شده، بچه ها اغلب اوقات بیکاریشون رو پای کامپیوتر و بازی های اغلب خشن اون میگذرونن و همیشه هم میگن حوصلمون سر رفته!!!!

تازه یه مقایسه ی ساده به من نشون داده که حتی از ارزش های ادبیات کودکان هم کاسته شده. مثلا کتابهای شعری که بابا برای من حدود 18 تا 20 سال پیش می خوند (که البته هنوز اغلبشونو دارم) همه پر از آرایه های قشنگ کودکانه، وزن شعری، ردیف و قافیه مناسب و صد البته معنای آموزشی عالی بودن. یکی از دلیل های اصلی که من وزن و آهنگ شعر، ردیف و قافیه و خیلی چیزا رو یاد گرفتم همون کتابا بود. اما الان کافیه یه سر به یه کتاب فروشی بزنید و به گرون ترین تا ارزون ترین کتابای کودکان یه نگاهی بندازید. خودتون می بینید چقدر اسفناک هست! فقط ظاهر در نظر گرفته شده و تا حدود بسیار کمی هم در بعضی از کتاب ها، محتوا! اما جلوه های ادبی به نسبت قدیم خیلی کمرنگ شدن!

با تمام این تفاسیر، این نظر شخص من هست و ممکنه خیلیا با این نظر مخالف باشن.

من عقیده دارم که بازی در فضای آزاد، با بچه های هم سن و سال، به دور از دغدقه های مادی و خشونت های روزانه، واقعا بهتر و با ارزش های مثبت بیشتری هست و اسباب بازی های ساده اما خلاقیت برانگیز و حتی گهواره های کم زرق و برق اما شیک و راحت قدیمی، خیلی خاطره انگیز تر از تمام سکوت ها، تنها بودن ها و بازی های انفرادی خشن ولی پر طرفدار کامپیوتری رایج هستن.

تابستون رسیده. واسه خواهر و برادرای کوچکمون، یا احیانا واسه بچه هامون، حتی واسه خودمون! فکری کردیم؟؟؟؟  

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()