سلام.
بی مقدمه میرم سر اصل مطلب.
دیروز و امروز دوتا روز نه چندان خوب بودن که با تمام بیخود بودنشون گذشتن. علت اینکه میگم روزای خوبی نبودن هم این بود:
جمعه که با هزار تا ذوق از دانشگاه برگشتم (ذوقشو بذارید به حساب کلاس کارگاه) با بچه ها واسه نیم ساعت رفتیم پارک. سردرد بدی داشتم و خودم فکر می کردم شاید دلیلش جرقه ای باشه که موقع کار پرید توی چشمم یا شایدم نور شدید جوشکاری. اما هیچ کدوم از این دلایل نبود.
آخرای شب سرماخوردگی اونم از نوع شدیدش اومد سراغم. تب شدید و حس کوفتگی، تا فردا شبش حتی نتونستم از جام پاشم. بالاخره به زور مسکن تونستم برم دکتر، درمانگاه توی نوبت شبانه شلوغ بود. جالب اونجاست که اغلب مراجعین زخمی بودن. یکیشونو که خودم از نزدیک دیدم معلوم بود زخم کارد خورده. خلاصه اوضاعی بود...
دیشب موقتا دوتا آمپول زدم و برگشتم خونه تا یکی دو ساعت پیش که واسه دوتای دیگه رفتم درمانگاه، اما بدِ ماجرا از اینجا شروع شد:
دیشب به محضی که رسیدم خونه، پدر شوهرم تماس گرفت و خبر فوت مادر همعروسم رو داد. سرجام خوشکم زد.
مهرانگیز خانم بدون شک یکی از شادترین، خوش برخوردترین و مهربون ترین افراد خانواده ی شوهرم بود که من واقعا دوستش داشتم. سنی هم نداشت هنوز! حساب کنید چه زنی بود که سعید (برادر شوهرم) به خاطر فوت شدنش گفت: "من نابود شدم!" توی لطف و محبت برای هیچ کس کم نمیذاشت و از همه لحاظ کمک به حال مرضیه (همعروسم) و سعید بود. خیلی متاثر شدم.
اما این خبر وقتی بغرنج تر شد که پشت سرش خبر انفجار بمب توی حسینیه ی رهپویان وصال شیراز هم بهمون رسید. سحر تا ساعت 12 شب با دوستاش تماس می گرفت که ببینه سالمن یا نه. ( شرکت کننده های مجالس اغلب جوان و نوجوان بودن و بعضیهاشونم هم دانشگاهی های آبجی سحر من)
دلم به حال خانواده هایی سوخت که به این سادگی عزیزاشونو از دست دادن. نه اینکه با عقایدشون موافق یا مخالف باشم اما از نظر من این شهادت نیست بلکه مرگ مفاجات هست و بانی هاشم مسئولای بی برنامه! خصوصا که عذر بدتر از گناه آوردن که مواد آتشزای جنگ تحمیلی توی اتاق بغل منفجر شده! اگر واقعا این بوده باشه که حقشون اعدامه!!!!
شایعه ها زیاد بود. چندتا از دوستای سحر که اونجا بودن، آمار کشته ها رو تا 200 نفر گفتن که مدعی بودن با چشم خودشون دیدن. اما اخبار 10 نفر تا 30 نفر کشته رو اعلام کرد. حتما در جریان هستید. شایعه ها می گفتن که خود آقای انجوی و زن و بچه هاش هم فوت شدن. اما بعد این شایعه رد شد. من خودم باور نکرده بودم این شایعه رو. چون از جوونای مردم کم نمیاد که وعاظ بلایی سرشون بیاد!!! مثل زمان جنگ که شهادت و بهشت و اینا مال جوونای مظلوم بود و دستور دادن مال گردن کلفتا، و جالبتر اینکه به بچه هاشونم جبهه حرام بود! بهانه می آوردن که ما سعادت نداریم! سرشون بلایی نمیومد مگر اینکه گردن کلفت تر ها ازشون سیر شده بودن و خودشون می خواستن به قولی سرشونو زیر آب کنن.
اینجور موارد توی تاریخ زیاد بوده و هست. اینجا هم قانون جنگل حاکمه.
بگذریم از این بحث چون تاریخ همه چیز رو مشخص می کنه. مثل جریان سینما رکس آبادان...
صبح ساعت 9 واسه مراسم تدفین رفتیم دارالرحمه (همون بهشت زهرای تهرانی ها!) اما از اونجایی که مهرانگیز خانم سالم و سلامت بودن و یه دفعه سکته ی قلبی و مغزی بدون هیچ سابقه ی قبلی با هم اومده بود سراغشون و البته به خاطر اینکه توی خونه تنها بودن فوت شده بودن وگرنه احتمال نجاتشون زیاد بوده، پزشکی قانونی تا حدود ساعت 11 اجازه ی دفن رو صادر نکرده بود.
از ساعت 9 تا 2 ظهر توی دارالرحمه فقط شاهد صحنه های دلخراش اشک و اندوه بودم که از همه هم دردناکتر گریه های معصومانه و آروم مرضیه بود!
حرارت تب تمام بدنمو می سوزوند. مادر شوهرم هم کاملا متوجه بود. اما اون موقع فقط حس می کردم مرضیه هست که با تمام وجود می سوزه.
شب، قبل از اینکه برم درمانگاه، با خانواده رفتیم خونه ی بابای مرضیه. مرضیه و سعید نبودن. ظاهرا مرضیه حالش بد شده بود و برده بودنش دکتر.
فقط می تونم واسه روح مهرانگیز خانم که واقعا زن پاک و بی نظیری بود طلب آرامش و برای همه ی بازمانده هاش خصوصا مرضیه ، پدر و برادرش و سعید آرزوی صبر کنم.
از خدا همیشه خواستم و باز هم می خوام، اونقدر به من فرصت نده تا فقدان عزیزی رو شاهد باشم. (آمین)
توی دو سه روز اخیر تقریبا از تمام کارام عقب موندم. با این همه داروهای مسخره ی خواب آوری که دکتر داده و مجبورم مصرف کنم و تبی که انگار دلش نمیاد دست از سرم برداره نمی دونم فردا (که تازه باید برای مراسم ختم بریم مسجد) می تونم چیزی از عقب موندگیهامو جبران کنم یا نه. (که البته بعید می دونم بتونم!)
اما یه نکته ی دانشگاهی...
پسرای دانشگاهمون که مثل دخترا هم از جدا کردن خانما و آقایون ناراحتن و هم از بی برنامگی و فقدان نظم و پاسخگویی مسئولین، تصمیم گرفتن برای 29 فروردین توی مجتمع (قسمت دخترونه ی دانشگاه) همراه خانم های معترض جمع شن و اعتراضشون رو به مسئولین ابلاغ کنن. البته مسئولین که گوش شنوا نداشتن و ندارن.
من اینو از وبلاگشون خوندم. امیدوارم به اندازه ی یه اپسیلون هم که شده نتیجه بده. و البته امیدوارم قلب قصی مسئولای دانشگاه واسه یه لحظه هم که شده نرم بشه و بی دلیل به بچه ها انگ سیاسی نزنن. چون ظاهرا هنوز بازداشتی داریم!!!! (خدا رحم کنه!)
اگر کسی دوست داشت در این باره بیشتر اطلاع کسب کنه می تونه این وبلاگ و وبلاگهای لینک شدش رو بخونه. شاد و پاینده و سلامت باشید
به امید دیدار
----------------------------------------------------
پاورقی: یه راز و نیاز کوچولو با خدا:
خداوندا قسم بر نام پاکت
به آب و بر گیاهان و به خاکت
که تا من زنده ام او زنده باشد
چنان خورشید او تابنده باشد
خداوندا توانایی و قادر
به این منزلسرا حیّ و حاضر
ز من بستان اگر عمریست باقی
فزون کن عمر این تکتاز ساقی
به پای این دعا جان می سپارم
که من جز او دگر چیزی ندارم
خداوندا ببین اشکی که جاریست
نگاهی کن که اکنون وقت یاریست
منم مجنون و او لیلاست بی شک
همه یک سو و او در جمع ما تک
خداوندا تو ده او را سلامت
نگه دارش تو تا روز قیامت
تو لیلای مرا بر من ببخشا
خداوندا خداوندا خدایا...