فیسبوک
توييتر
دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام
قصه
خداحافظ
سفرنامه تایلند (بانکوک؛ پاتایا؛ کرابی-لانتا)
اتصالی!!!!
وقتی ذهن یه شاعر منهدم باشه اینجوری شعر می نویسه:
دانلود فایل آموزشی نحوه ارائهی مقاله به ژورنالهای بینالمللی با رتبه ISI
دانشنامه نشریههای بین المللی با رتبه ISI + معرفی کتاب و کتابخانه مجازی
سفر بخیر
شهریور پر خاطره
اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢


یکی از دوستام که همونجا معلم یه کلاس دیگه بود، از شاگرداش شاکی بود. می گفت پسر و دختر دوتا دوتا با هم رفیق بودن و کلاس رو با منزل اشتباه می گرفتن!!!


سلام.
تا حالا شده تا سرحد انفجار عصبانی و ناراحت باشید؟ اگر شده، چه عکس العملی از خودتون نشون دادید؟
از اون آدمایی هستید که زود از کوره در میرن و تمام عصبانیتشون رو سر اطرافیاشون خالی می کنن یا از اون دسته آدمهایی هستین که تمام قدرتشون رو به کار می برن تا عصبانیتشون رو بروز ندن؟ شایدم جزء دسته ی سوم باشید که نه عصبانیتشونو قایم می کنن و نه اونو سر دیگران خالی می کنن! اگر جزء این دسته هستید، واکنشتون توی اون حال چی هست؟
من در کل آدم آرومی هستم. کمتر دعوا می کنم. اما هر سه مدل واکش رو تا حالا داشتم! البته توی سنین و زمانهای مختلف متفاوت بودم. مثلا الان سالهاست وقتی عصبانی یا ناراحتم توی جمع نمیرم. کمی صبر می کنم تا عصبانیتم برطرف بشه. گاهی چند دقیقه دراز می کشم. گاهی دوش آب سرد می گیرم و گاهی هم خودم رو مشغول کارا و افکار دیگه می کنم تا حرارت اون مشکل کم بشه. کم پیش میاد از کوره دربرم یا داد و فریاد راه بندازم یا مثل این فیلمای مسخره کاسه کوزه بشکنم!
حالا قصدم از این حرفا چی بود؟
اخیرا از دانشگاه و حاشیه هاش بی اندازه بیزار و متنفر شدم. آخه ذره ذره داره پیرم می کنه! شوخی نمی کنم!!! کم کم دارم کچل میشم از دست این حاشیه ها!! البته این مشکل من تنها نیست اما ساده می تونم بگم تا حالا هیچ مساله ای نتونسته بود اونقدر منو عصبانی و آشفته کنه که این حاشیه ها کردن! آخه هرقدر سعی میکنم بهشون فکر نکنم بیشتر خودشونو نشون میدن. ما رو در بطن خودشون اسیر کردن. پشت سر هم تکرار میشن و انگار تمومی ندارن. از شر یکی خلاص میشی یکی دیگه گریبانت رو می گیره! نه آب سرد و نه خواب و نه حتی افکار مختلف کارساز نیست. اونقدر ذهنت درگیر میشه که قدرت تمرکزت رو از دست میدی! وقتی مشکلاتت فقط به دست افرادی حل میشه که هیچ علاقه ای به حل کردن مشکلات دیگران ندارن و دلشون خوشه به وعده های الکی دادن، یا می خوان با سر دواندنت خودشونو رئیس و قدرتمند نشون بدن، دیگه اوضاع از اینیم که هست بدتر میشه. چون با جمله هایی مثل: به دانشجو جواب نمیدیم! بیرون! وگرنه با ... بیرونتون می کنیم!!!! این مسائل به ما مربوط نیست! باید به آقا یا خانم نیست اندر جهان مراجعه کنید!!! ما بجز جواب دادن به شما کارای دیگه هم داریم! و غیره جوابت رو میدن. اعتراض هم که انگار فقط شده تشریفات! اصلا براشون اهمیتی نداره! بعد از کلی داد و بیداد و اعتراض میان یه خانم عقده ای رو می فرستن توی مجتمع که سینه رو بده جلو و با قلدری بگه: من نماینده ای تام الاختیار آقای فلانی هستم! آخه که چی؟ این بشر خودش چی هست که نماینده ی تام الاختیارش چی باشه!!!! اونقدر شعور و نزاکت نداره که وقت ورود به کلاس در بزنه یا از استاد اجازه بگیره! با وقاهت تمام مثل ... سرش رو میندازه زیر میاد توی کلاس و وسط درس شروع میکنه به چرت و پرت گفتن! (...خودتونید! دانشجو جماعت شما رو خوب شناخته! گول چرندیات شما رو نمی خوره!)
کل حقوق دانشجو داره توی دانشگاه پیام نور زیر پا له میشه و کسی هم پاسخگو نیست! جوری حرف می زنن که انگار طلب آقا جده شونو از دانشجو دارن! میگن واسه شما دعوتنامه نفرستادیم! ناراحتید؟ خوش اومدین!!!
حقم دارن! اینجا ایرانه! همه چی هردمبیلی! از اون بالا بالاها گرفته تا کوچکترین نهاد خصوصا دولتی! اروپا یا آمریکا نیست که واسه مردم ارزش قائل باشن! اینجا این آدمای بی ارزش (حیف آدم که به اینا بگن!) اونقدر دیگران رو حقیر فرض می کنن که اگر دقت کنی راحت می فهمی ارزش گوسفندای توی دانشگاه گلستان و گربه های مجتمع براشون از دانشجوها بیشتره! خلاصه هر قشری ترجیح میده با همنوع خودش بیشتر نیکی کنه! (آخ آخ آخ! نگاه کن! گوسفنده اینو گفتم از غصه دق کرد! گربه هه رو ببین! نشسته داره گریه می کنه!)
کاش منت بیخود سرمون نمیذاشتن! من دو سال کاردانی خوندم، قشنگترین لحظه ها رو داشتم. بدون دردسر! بدون مشکل! بدون تحقیر! با افتخار! مشکلاتشم قشنگ بود. اما اینجا واقعا از دانشجو بودن پشیمون شدم! حیف که فعلا قدرت علمی یا مالی به اندازه ی کافی ندارم. هرچند دولت محترم برامون توی هیچ کشوری آبرو نذاشتن! هرجا بریم باید تعهد بدیم که تروریست نیستیم! حتی اگر عالم و دانشمند باشیم! (ظاهرا فقط توی آمریکا و کانادا مردم اونقدر متمدن هستن که ایرانی ها رو تروریست خطاب نمی کنن وگرنه زندگی توی اروپا برای ایرانی ها واقعا سخت شده!)
در این باره فقط می تونم بگم متاسفم!
حالا از این مطلب به کنار، تمام این مشکلات که باعث پریشان خاطری و عصبانیت من شده بود یک طرف، یه سری مسائل دیگه هم یه طرف دیگه. به سرحد انفجار رسیدم!واکنش من در این شرایط بحرانی واقعا بی سابقه بود! بی اختیار چنان مشتی به صندلی کوبیدم که ...
بگذریم...
اینجا هوا تابستونی شده! شما بوی بهار رو حس می کنید؟؟؟
--------
همیشه شاد و پاینده باشید.

