سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس....خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس........یارب این دنیای پر احساس را جانی بده....سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده........در نگاه دوستان پر میشود منزل ز نور....مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور

مشخصات

سارا

سایبان عشق، پناهی برای نوشته های گاه گاه من، از هر چیز و هر کجا، هر زمان و هر مکان، گاه دل نوشته های ادبی و گاه درد دل های روزانه، دفتریست که از پنجم آذر ماه سال 82 باز شده و تا هستم و سدّی نیست گشوده خواهد بود.


 

نويسندگان وبلاگ

سارا

جستجو



در اين وبلاگ
در كل اينترنت

لینک دوستان

President Evil
یادداشت های یک دانشجوی گرافیک
سرای امید
سرای امید
مهرآیین
بگو زنده باد زندگی
جمعه شبا بيقرارم
شعرواره
فوتوکینا
پرواز تا بي کران
نشانی ها
گردشگري - دامنه نوردي - كوهنوردي
هورشید یعنی خدای آفتاب
مجله تخصصي ترجمه ترانه هاي عربي
سیری در اشعار و ادب فارسی
پسمانده عقده های زندگی
نشان لیاقت عشق
روبوسی
اکارينا
مرگ و مستی
ويدا و نسترن
آبي آرام بلند
آرياپارس
خدایی که شکست خورد
ضمير احساس
همنفس وبلاگ
دريچه
رهايي
بانوي آسمان
معين و مصطفي
عشق الكي
ميريام فارس
pollaris
ياس
حیاط خلوت
عشق نفرتی
یکی یکدونه دختر
پاییز عریان
محسن
نابترين ياد
فروغ
شهر شيراز
ترجمه ترانه هاي عربي
درهای بسته
سلاله
به نام دل (etee)
زندگي زيباست
كلبه كلنگي
لحظه ساز
زندگي كوانتومي
غزليات سعدي
درد دل
حرف دل
مرواريدپاك
رسانه بهار
درد مشترک
ساحل خاکستری
نوشته های یک دانشجوی مدیریت
ناجی
من و گذشته من
جکستان من و آبجیم
كاكتوس
شهر راز
متن هاي دو زبانه
گلخانه ی کوچک من
دوباره می سازمت میهن
سوگماد
دروغگو
زندگی پیام نوری
ويلن
آموزش مسائل جنسی
راستین
آرمان پاتر
کتاب فانتزی
آزاد
NBA
معبد من
اطلسی های تر
رقصنده در تاریکی
don't lose me
اندیشه مثبت
مهندس صنایع جوان

پیوندهای مرتبط صفحه نخست عناوین مطالب گذشته
ایمیل مدیر وبلاگ گوگل پلاس
فیسبوک
توييتر

دسته بندی موضوعی آزاد
ادبی
شعر
عاشقانه
اجتماعی
سالگردها
دانشگاه
خانوادگی
شهر من شیراز
کتاب
اساتید
سفرنامه
فیلم
ورزشی

اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر

دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام
قصه
خداحافظ
سفرنامه تایلند (بانکوک؛ پاتایا؛ کرابی-لانتا)
اتصالی!!!!
وقتی ذهن یه شاعر منهدم باشه اینجوری شعر می نویسه:
دانلود فایل آموزشی نحوه ارائه‌ی مقاله به ژورنال‌های بین‌المللی با رتبه ISI
دانش‌نامه نشریه‌های بین المللی با رتبه ISI + معرفی کتاب و کتابخانه مجازی
سفر بخیر
شهریور پر خاطره

بايگاني

اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢

آمار وبلاگ



  rss 2.0  

Google Page Rank

طراح قالب سارا (سايبان عشق)

شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦

آخرین روزهای سال 86

سلام.
داریم قدم به قدم به سال نو نزدیک میشیم. اینجاست که سرعت گذر زمان قشنگ به چشم میاد. این سرعت گاهی آدمو غمگین می کنه و گاهی شاد. هم معایب داره و هم مزایا. از دست دادن فرصتها و یا ایجاد دلتنگی ها می تونن از معایبش باشن هرچند که همینها هم مزایایی دارن. مثلا تلاش برای به دست آوردن فرصت های بهتر و یا جبران فرصتهای از دست رفته. اما چیزی که گذر سریع زمان رو برای من جذاب می کنه اینه که خیلی از جریانها و افراد رو برام خاطره می کنه. این خیلی خوبه.
بعضی وقتها که از یه اتفاق ناراحت میشم یا دلم می گیره، یا از بعضی برخوردها و رفتارها حس بدی بهم دست میده و شاید احساس می کنم که تحقیر شدم یا بهم توهین شده، همین گذر زمان به من آرامش میده و اون اتفاق رو جلوی چشمام ناچیز می کنه. چون میگم اینم مثل خیلی از اتفاقهای گذشته که شاید خودمم از یاد برده باشمشون فراموش میشن و یا حداکثر به یه خاطره تبدیل میشن که با به یاد آوردنشون اگر خیلی تلخ بوده باشن سریع فکرم رو ازشون منحرف می کنم اگر هم چندان مهم نبوده باشن، به گذشته و اینکه چقدر شکننده بودم می خندم!
چرخه ی زندگی با هر شرایطی به چرخش ادامه میده. اونایی که قدرتمندن یه روز ضعیف میشن و اونایی که قدرتی ندارن شاید یکی از قدرتمندان آینده باشن. مهم اینه که ما در عین ضعف یا قدرت، انسانیت رو فراموش نکنیم. صاف و صادق باشیم هرچند این سادگی خیلی از منافع ما رو ازمون بگیره. اما مطمئن هستم که منافع بزرگتری داره.
بگذریم...
دیروز یکی از قشنگترین روزهایی بود که توی دانشگاه داشتم. چون ساعاتی رو اختصاص دادم به احساساتم و ذهنم. تنش ها رو پس زدم و به مشکلات موجود فکر نکردم. فقط سعی کردم از لحظه ها لذت ببرم و موفق شدم!
هرچند از دانشگاهی که درش درس می خونم و مسئولهاش عمیقا بدم میاد، اما همونجا هم می تونم لحظه های خوبی داشته باشم و فقط به این فکر کنم که تمام این ایام سپری میشن و فقط خاطره هاشون می مونه پس چه خوبه که خاطره های خوب هم وجود داشته باشن.
من کلاسهای عملی رو خیلی دوست دارم. کلاسهایی که هراس قشنگی رو برای تجربه ی کارهای نو به ما القا می کنه. یکی از این کلاسها کارگاه عمومی هست که اغلب بچه ها میگن به درد ما دخترا نمی خوره! می گن کی قراره ما بریم جوش کاری کنیم یا پای دستگاه تراش بایستیم، ارّه و سوهان دست بگیریم و با ابزار کار کنیم؟ اما من دوست دارم همه ی این کارها رو تجربه کنم. از کودکی همین حس رو داشتم تا جایی که خانواده به عنوان هدیه ی تولد به من آچار و ابزار کادو می دادن. یکی از قشنگ ترین کادو هایی که گرفتم یه اهم متر بود!
توی کشوی میزم توی اتاق به جای وسائل عادی که هر دختری داره، هویه، سیم چین، انبردست، دم باریک، میخ و چکش و انواع پیچ و پیچ گوشتی و فازمتر دارم و همیشه هم ازشون استفاده می کنم.
با همین وسائل و چندتا چیز دیگه بارها و بارها چیزایی رو که دوست داشتم تعمیر کردم. نمونش چندتا از اجزای کامپیوترم که با یه کم لهیم کاری و یه خورده چسب برق شد مثل روز اولش!
من هرگز نمی گم یادگرفتن این کارا برام مهم نیست، برعکس از کارگاه و کارهایی که توش انجام میدیم لذت می برم. خصوصا که یه استاد خوب داشته باشه تا جذابیت کار رو بالاتر ببره. (که البته داره!)
جالبه بدونید این استاد ما که اصلا بهش نمیاد از ما کوچکتر باشه (چه از نظر چهره و چه از نظر فکر و اندیشه) با داشتن سن کم اونقدر تجربه و جذبه داره (البته تحصیلاتش هم بالاست) که راحت میشه بهش اعتماد کرد. به من که یه حس اطمینان خاطر میداد و ترسم برای کار کردن با دستگاههایی که تا اون موقع باهاشون کار نکرده بودم میریخت.
شاید اولین استادی بود که توی دانشگاه پیام نور به نظر من واقعا استاد بود و به ما این قدرت رو داد تا به عنوان یک استاد دوستش داشته باشیم!
البته عده ای با دید منفی میگن: جوجه رو آخر پاییز میشمارن! اما من با یه دیدگاه مثبت اعتقادم اینه که : سالی که نکوست از بهارش پیداست!
یه نکته جالب که تقریبا برای من و همه ی هم کلاسی هام یکسان بود این احساس بود که باید بجنبیم! ما هنوز توی خم اول کوچه موندیم و بعضیا صدها خم رو رد کردن.
اینجاست که ما به خودمون می گیم: یاد بگیر! نصف توئه!
اینجا می تونید وبلاگ قدیمی استاد ما رو ببینید. استادی که با داشتن کارشناسی ارشد مکانیک، یه امدادگر هم هست! (آدم اکتیو یعنی این!) (عکسشون اونجا هست. ببینید بهشون میاد 21-22 ساله باشن!؟)
خلاصه که با اون کلاس و اون استاد و اون مدل فعالیت به من خیلی خوش گذشت. واسه ی تجربه ی کارای جدیدتر توی کارگاه باید حدود یک ماه صبر کنم! با همه ی سختیش دلتنگ شدم! به همین زودی!
راستی از دلتنگی گفتم...
دلم واسه بچه های کلاس خودم تنگ شده! اولین تجربه ی مستقل تدریس توی یه موسسه! برام واقعا لذت بخش بود. شاگردای بی نظیری داشتم. همشونو هم دوست داشتم. اونقدر که دلم واسه تک تکشون تنگ بشه! به همین زودی!!!!

یکی از دوستام که همونجا معلم یه کلاس دیگه بود، از شاگرداش شاکی بود. می گفت پسر و دختر دوتا دوتا با هم رفیق بودن و کلاس رو با منزل اشتباه می گرفتن!!!

خداییش شاگردای من (یا بهتره بگم دوستها و هم کلاسی هام! چون هم با همدیگه دوست بودیم و هم ازشون خیلی چیزا یاد گرفتم!) شان کلاس رو خوب نگه داشتن. هم پسر و هم دختر! از همشون ممنونم و براشون سال خوبی رو آرزو دارم.
برای عید داریم برنامه ی یه سفر رو می ریزیم. اگر مشکلی پیش نیاد، واسه نوروز دوست دارم یه آب و هوایی عوض کنم تا حرارت مسائلی که توی این مدت آزارم داده با نسیم ملایم بهاری و فراغت از درگیری های روزمره، کم بشه.
هنوز مسافرت به شیراز رو به شما پیشنهاد نمی کنم. چون زمین کنده شده و خاک و آلودگی زیاد داره. تازه پروژه ی قطار شهری هم چند روزی هست راکد مونده. ترافیک، جمعیت زیاد، آلودگی و ... رو هم اضافه کنید! تصمیم با شما. چون با همه ی این تفاسیر شیراز همیشه زیبا و خوش آب و هواست. 
شاید تا قبل از تحویل سال دیگه فرصت آپدیت کردن پیدا نکنم. پس همین جا سال نو رو پیشاپیش به همه تبریک میگم و ایام خوشی رو براتون آرزو دارم.
همواره شاد و سرفراز باشید.
به امید دیدار
----------------------
پاورقی:
دفتر نوشته ها ی سال 86 رو با دو تا بیت فی البداهه می بندم: 
میان سینه دلم تنگ می شود گاهی
برای لحظه ی شیرین با شما بودن
مسافرم که گذر می کنم ز خاطره ها
به راه آمده ام من، برای پیمودن!  

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦

سرحد انفجار

سلام.

 

تا حالا شده تا سرحد انفجار عصبانی و ناراحت باشید؟ اگر شده، چه عکس العملی از خودتون نشون دادید؟

 

از اون آدمایی هستید که زود از کوره در میرن و تمام عصبانیتشون رو سر اطرافیاشون خالی می کنن یا از اون دسته آدمهایی هستین که تمام قدرتشون رو به کار می برن تا عصبانیتشون رو بروز ندن؟ شایدم جزء دسته ی سوم باشید که نه عصبانیتشونو قایم می کنن و نه اونو سر دیگران خالی می کنن! اگر جزء این دسته هستید، واکنشتون توی اون حال چی هست؟

 

من در کل آدم آرومی هستم. کمتر دعوا می کنم. اما هر سه مدل واکش رو تا حالا داشتم! البته توی سنین و زمانهای مختلف متفاوت بودم. مثلا الان سالهاست وقتی عصبانی یا ناراحتم توی جمع نمیرم. کمی صبر می کنم تا عصبانیتم برطرف بشه. گاهی چند دقیقه دراز می کشم. گاهی دوش آب سرد می گیرم و گاهی هم خودم رو مشغول کارا و افکار دیگه می کنم تا حرارت اون مشکل کم بشه. کم پیش میاد از کوره دربرم یا داد و فریاد راه بندازم یا مثل این فیلمای مسخره کاسه کوزه بشکنم!

 

حالا قصدم از این حرفا چی بود؟

 

اخیرا از دانشگاه و حاشیه هاش بی اندازه بیزار و متنفر شدم. آخه ذره ذره داره پیرم می کنه! شوخی نمی کنم!!! کم کم دارم کچل میشم از دست این حاشیه ها!! البته این مشکل من تنها نیست اما ساده می تونم بگم تا حالا هیچ مساله ای نتونسته بود اونقدر منو عصبانی و آشفته کنه که این حاشیه ها کردن! آخه هرقدر سعی میکنم بهشون فکر نکنم بیشتر خودشونو نشون میدن. ما رو در بطن خودشون اسیر کردن. پشت سر هم تکرار میشن و انگار تمومی ندارن. از شر یکی خلاص میشی یکی دیگه گریبانت رو می گیره! نه آب سرد و نه خواب و نه حتی افکار مختلف کارساز نیست. اونقدر ذهنت درگیر میشه که قدرت تمرکزت رو از دست میدی! وقتی مشکلاتت فقط به دست افرادی حل میشه که هیچ علاقه ای به حل کردن مشکلات دیگران ندارن و دلشون خوشه به وعده های الکی دادن، یا می خوان با سر دواندنت خودشونو رئیس و قدرتمند نشون بدن، دیگه اوضاع از اینیم که هست بدتر میشه. چون با جمله هایی مثل: به دانشجو جواب نمیدیم! بیرون! وگرنه با ... بیرونتون می کنیم!!!! این مسائل به ما مربوط نیست! باید به آقا یا خانم نیست اندر جهان مراجعه کنید!!! ما بجز جواب دادن به شما کارای دیگه هم داریم! و غیره جوابت رو میدن. اعتراض هم که انگار فقط شده تشریفات! اصلا براشون اهمیتی نداره! بعد از کلی داد و بیداد و اعتراض میان یه خانم عقده ای رو می فرستن توی مجتمع که سینه رو بده جلو و با قلدری بگه: من نماینده ای تام الاختیار آقای فلانی هستم! آخه که چی؟ این بشر خودش چی هست که نماینده ی تام الاختیارش چی باشه!!!! اونقدر شعور و نزاکت نداره که وقت ورود به کلاس در بزنه یا از استاد اجازه بگیره! با وقاهت تمام مثل ... سرش رو میندازه زیر میاد توی کلاس و وسط درس شروع میکنه به چرت و پرت گفتن! (...خودتونید! دانشجو جماعت شما رو خوب شناخته! گول چرندیات شما رو نمی خوره!)

 

کل حقوق دانشجو داره توی دانشگاه پیام نور زیر پا له میشه و کسی هم پاسخگو نیست! جوری حرف می زنن که انگار طلب آقا جده شونو از دانشجو دارن! میگن واسه شما دعوتنامه نفرستادیم! ناراحتید؟ خوش اومدین!!!

 

حقم دارن! اینجا ایرانه! همه چی هردمبیلی! از اون بالا بالاها گرفته تا کوچکترین نهاد خصوصا دولتی! اروپا یا آمریکا نیست که واسه مردم ارزش قائل باشن! اینجا این آدمای بی ارزش (حیف آدم که به اینا بگن!) اونقدر دیگران رو حقیر فرض می کنن که اگر دقت کنی راحت می فهمی ارزش گوسفندای توی دانشگاه گلستان و گربه های مجتمع براشون از دانشجوها بیشتره! خلاصه هر قشری ترجیح میده با همنوع خودش بیشتر نیکی کنه! (آخ آخ آخ! نگاه کن! گوسفنده اینو گفتم از غصه دق کرد! گربه هه رو ببین! نشسته داره گریه می کنه!)

 

کاش منت بیخود سرمون نمیذاشتن! من دو سال کاردانی خوندم، قشنگترین لحظه ها رو داشتم. بدون دردسر! بدون مشکل! بدون تحقیر! با افتخار! مشکلاتشم قشنگ بود. اما اینجا واقعا از دانشجو بودن پشیمون شدم! حیف که فعلا قدرت علمی یا مالی به اندازه ی کافی ندارم. هرچند دولت محترم برامون توی هیچ کشوری آبرو نذاشتن! هرجا بریم باید تعهد بدیم که تروریست نیستیم! حتی اگر عالم و دانشمند باشیم! (ظاهرا فقط توی آمریکا و کانادا مردم اونقدر متمدن هستن که ایرانی ها رو تروریست خطاب نمی کنن وگرنه زندگی توی اروپا برای ایرانی ها واقعا سخت شده!)

 

در این باره فقط می تونم بگم متاسفم!

 حالا از این مطلب به کنار، تمام این مشکلات که باعث پریشان خاطری و عصبانیت من شده بود یک طرف، یه سری مسائل دیگه هم یه طرف دیگه. به سرحد انفجار رسیدم!

واکنش من در این شرایط بحرانی واقعا بی سابقه بود! بی اختیار چنان مشتی به صندلی کوبیدم که ...

 

بگذریم...

 اینجا هوا تابستونی شده! شما بوی بهار رو حس می کنید؟؟؟

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

امروز و اخبار!

سلام.
بالاخره پدر شوهر گرامی از سفر برگشتن! اونم درست زمانی که مادر به خاطر ناراحتی تنفسی که تماما از عوارض دل نگرانی ها و شور زدنهای بیش از حد هست توی بیمارستان بستری شدن!
امروز از صبح مجید و برادراش توی بیمارستان بودن. مادر و پدر مجید آدمهای بسیار با لطف و محبتی هستن و من هرگز دوست ندارم ناراحتی اونها رو ببینم. امیدوارم مادر به سرعت سلامتیشون رو به دست بیارن. همینجا به بابا هم خوش آمد میگم که بعد از حدود یک ماه بالاخره برگشتن خونه!
صبح کتابمو برداشتم تا یه مقدار درس بخونم. درست همون موقع بود که بهم خبر دادن مادر بستری شدن. خواستم برم بیمارستان که گفتن خونه منتظر تماسشون بمونم. ذهنم که یارای درس خوندن نمی داد، گفتم چندتا تکه ظرف توی ظرف شویی رو بشورم. مایع ظرفشویی روی تمام ظرفها و دستام بود که آب قطع شد! دیگه از این بدتر نمی شد! ذخیره ی آب هم که بسیار کم بود. با دردسر دستامو تمیز کردم و ظرفها رو گذاشتم به امون خدا و اومدم پای تلفن تا شاید بتونم سراغ منابع کذایی دو تا از درسامونو که توی هیچ کتابفروشی توی شیراز موجود نبود، از کتاب فروشی های تهران بگیرم.
اول سعی کردم انتشارات رو پیدا کنم که 118 تهران گفت ثبت نشده. چند تا کتاب فروشی زنگ زدم که ناامیدم کردن، روی اینترنت تونستم آدرس و شماره تماس انتشارات رو پیدا کنم.
حالا جالب ترین جریان این بود که وقتی سراغ یکی از کتابها رو از انتشارات اون کتاب گرفتم گفت هنوز چاپ نشده!!!!! خنده دار بود! کتابی که هنوز چاپ نشده چطور به عنوان منبع انتخاب شده؟ خصوصا که از انتشارات دانشگاه نیست!!!
این به کنار، کتابی رو که موجود نیست چطور میشه امتحان داد؟کتاب دوم هم که جریان دیگه ای داشت. هرچی تماس گرفتم انتشارات جواب ندادن. تا اینکه لیلا با شماره ی کنترل شده از محل کارش تماس گرفت. ظاهرا بعد از کلی تلاش یه آقایی با عجله جواب داده بود و گفته بود پول به این حساب بریزید و زنگ بزنید تا براتون بفرستم. فوری هم قطع کرده بود. من به شک افتادم و این شک باعث زحمت پسر عموی گلم شد.
بعد از تماس من، پسر عمو رفته بود به آدرس انتشاراتی و دیده بود که درِ انتشارات هزار قفل و دربند داره. همسایه ها هم گفتن که مدتهاست تعطیل کرده رفته! نمی تونم بگم حتما اما احتمال کلاه برداری هم این وسط بود! دست وحید عزیز (پسر عموی گلم) درد نکنه که این لطف رو به ما کرد و پیگیر مساله شد.
دیگه هر کس بگه دانشجو ها واسه اعتراض حقی ندارن واقعا در اشتباهه. چون این مساله یکی از کوچکترین مشکلات دانشجوهاست و به قول بعضی از اساتید صرفا مشکل خود دانشجوها محسوب میشه!
شنیدم دوشنبه دانشجوها دوباره قرار اعتراض دارن اونم جلوی دانشکده ی پزشکی. یعنی این اعتراضای مداوم جواب میده؟ اونم دقیقا زمانی که تهدید برخورد قانونی با معترضین روی پرده های بزرگ به در و دیوار دانشگاه چسبونده شده!!!!؟؟؟
اما یه خبر جالب...اخبار بیست و سی امشب اعلام کرد که به زودی تعرفه های پیام کوتاه فارسی و انگلیسی متفاوت میشه. ببینید چه جالب با عنوان "فارسی را در پیامک ها هم پاس بداریم" سر ملت کلاه می ذارن!
ظاهرا قرار شده هر پیامک فارسی بشه حدود 9 تومن (هشت تومن و نه زار!) و پیامک های فارسی هم بشن معادل 222  ریال (که میشه 22 تومن و دو زار!).
با در نظر گرفتن این مساله که هر پیامک انگلسی حدود دو یا سه تا پیامک فارسی هست. حالا خودتون حساب کنید ببینید هر پیامک رو که به صورت فارسی  بفرستید معادل چند تومن در میاد؟
یکی نیست بگه اگر می خواید نرخ پیام کوتاه رو گرون کنید حداقل ملت رو احمق فرض نکنید! گذشته از اینکه همین الانشم گرون تریت تعرفه های پیام کوتاه رو خودتون دارید! (به این میگن دست از دل برداشتن!)
واما درباره ی داغ ترین اخبار امروز که ربط داشت به مساله ی هسته و بسته و از این حرفا...
دقت کردید اغلب افرادی که جشن هسته می گیرن و شعار ... میدن، یه عده بچه دبستانی و راهنمایی هستن که هنوز فرق هسته ی زرد آلو رو با هسته ی مذکور نمی دونن؟؟؟ اگر دقت نکردید حتما اخبار رو نگاه کنید! (تاکید می کنم!!! نگاه کنید!)
یه نکته ی دیگه هم بگم و برم...
مجید الان از بیمارستان برگشت. تعریف می کرد که یکی از دکترهای بیمارستان در به در دنبال یکی دیگه از دکترا می گشته (که ظاهرا دکتر کارکشته تری بوده) ولی خبری از ایشون نبوده که نبوده. یکی از پزشکای اونجا پرسیده بودن چرا دنبال فلانی می گردی؟؟ گفته بوده توی بیمارستان x آقای دکتر Y یه بیمار رو برای جراحی مغز بردن اتاق عمل، جمجمه ی بنده خدا رو باز کردن اما یه دفعه به این نتیجه رسیدن که از پس عمل بر نمیان. حالا دنبال دکتر فلانی می گردیم تا بیمار رو نجات بده!
پزشک مستمع هم گفته بودن آقای دکتر Y از جمله افرادی هستن که با سهمیه رفتن دانشگاه و پزشکی خوندن!!!
جالب ماجرا اینجاست که دکتر فلانی بعد از اینکه پیداش میشه میگه: دکتر Y خودش جمجمه رو باز کرده، خودشم ببنده!!! 
این یعنی اوضاع فعلی بیمارستان های ایران و ارزش و اعتبار بیمار. و البته این در حالی هست که در اروپا برای ماری که یه توپ گلف رو به جای تخم مرغ خورده تیم پزشکی تشکیل میدن که مبادا یه تار مو از سر جناب مار کم شه!
به مجید گفتم اگر یه روز مریض شدم ترجیح میدم توی خونه بمیرم نه توی بیمارستان! 
خدا سلامتی رو از هیچ بنده ای نگیره!  

--------

اینم از جریانات امروز که یه خورده هم طولانی شد.

همیشه شاد و پاینده باشید.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()