سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس....خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس........یارب این دنیای پر احساس را جانی بده....سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده........در نگاه دوستان پر میشود منزل ز نور....مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور

مشخصات

سارا

سایبان عشق، پناهی برای نوشته‌های گاه گاه من، از هر چیز و هر کجا، هر زمان و هر مکان، گاه دل نوشته‌های ادبی و گاه درد دل‌های روزانه، دفتریست که از پنجم آذر ماه سال 82 باز شده و تا هستم و سدّی نیست گشوده خواهد بود.


 

پیوندهای مرتبط صفحه نخست عناوین مطالب گذشته
ایمیل مدیر وبلاگ گوگل پلاس
اینستاگرام
فیسبوک
توييتر

دسته بندی موضوعی عمومی
ادبی
شعر
عاشقانه
اجتماعی
سالگردها
خانوادگی
دانشگاه
کتاب
سفرنامه
شهر من شیراز
اساتید
فیلم
ورزشی
آموزش بافتنی
گل و گیاه

اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر

خوبم، تو باور کن!
پرنده ی قفس
یگانه آرزو
غم عشق
سال‌ها پیش از این...
پایان زمستان
آموزش بافت سوییشرت یا بلوز بچگانه با مدل خوشه گندم
وداعی تلخ...
مراقبت و نگهداری از گیاه هاورتسیا (Haworthia Succulent)
هراس زمستانی

بايگاني

آبان ٩٥ شهریور ٩٥ امرداد ٩٥ خرداد ٩٥ اسفند ٩٤ مهر ٩٤ امرداد ٩٤ خرداد ٩٤ اسفند ٩۳ بهمن ٩۳ آبان ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ تیر ٩٢ اردیبهشت ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ دی ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢

آمار وبلاگ



  rss 2.0  

طراح قالب سارا (سايبان عشق)

یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۳

طعم گس عشق

غزلهای حافظ، هم نوید حضور تواند و هم پیام آور جدایی.

مانده ام چگونه دریابم آینده ی مبهم را!

آینده ای که شاید در کنارم باشی و شاید دور از من!

پر از غروبم...

پر از آواره های فروریخته بر ایوان زندگی!

بی تو...

دلتنگ دلتنگ!!

آن روزها غریبه بودیم و غریب!

آن روزها حتی خاطره هم نبودیم!

یا نگاه...

یا امید...

یا منتظر!

آن روزها حرفی از نگاه نبود.

حرفی از دل...

حرفی از علاقه...

اما گذشت!

گاه می گویم:

کاش می شد به گذشته باز گشت تا بر آشنایی خط بطلان کشید!

اما چه زود پشیمان می شوم!

و باز هم دلم برای تو تنگ می شود!

امروز در خاطرم، در یادم و در یک رویای سبز، دوباره نگاهم را با نگاه مهربان تو پیوند زدم و به خاطر آوردم، لحظه ای را که در کنار من چشمان آسمانی ات را بر هم می نهادی!

لبخندهایت در خاطرم زنده است و شوخی های کودکانه ات!

هرگز فراموش نخواهم کرد که لبخند شاپرک ها را به من تبریک گفتی!

سلام زنبورکان، پرگرفتن کبوترها و هرچه بود و نبود...

همه را به من تبریک گفتی!!

و من لبخند زدم.

اینک زمان آن رسیده که من چیزی را به تو تبریک بگویم!

آری...

پیروزی ات را در به اسارت گرفتن قلب کوچکم، در به بند کشیدن ذهنم و در پیوند افکارم با خاطره ات، مبارک!

مبارک...

کلمه ای که همیشه بر زبان تو جاریست و اکنون در قلب من!

حال که زندانبان این زندانی کوچکی، کاش خود نیز طعم زندانی شدن را ذره ذره مزمزه کنی.

بی شک طعم گس عشق بر وجود عاشق خوشگوار و شیرین خواهد نمود...

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۳

نامه

رخت سفر بسته ای ستاره ی من!

لختی صبر کن تا ابرها بروند.

اگر در حضور ابرهای تیره عزم سفر کنی، آسمانم تا همیشه ابری خواهد ماند.

در آسمان من همتای تو نیست که اشک چشم ابرهای تیره را بخشکاند!

لحظه ای بیشتر بمان!!

نگذار حرفهایم در دلم بماند. حرفهایی که دوست دارم همسفرت باشد:

یادت باشد در گذر از لحظه ها، چشم هایت را بگشایی تا مباد شقایقی را لگد کنی!

در مسیر راهت شکوفه های خاطره فراوان است. مباد کاری کنی که شکوفه ای بپژمرد!

ستاره ی زیبای من...

فراموش نکن دل اقاقی ها بی نهایت نازک است و نگاه نسترن ها شکننده!

چشم های روشن نرگسی ها چراغ راه تواند. از شاخه نچینی شان!!

این مهم را به خاطر بسپار:

از لبخند تو گلهای ناز جان می گیرند و از اندوهت خارها!

شادمانی ات شقایق ها را به رقص وا می دارد و افسردگی ات خنجر ها!

و رقص خنجر ها، شکوفه ها را ریشه کن خواهد کرد!!!

پس نگذار کودک لبخند بر لبهایت، به خواب فرو رود.

به چلچله ها دل نبند، زود ترکت می کنند. و با پرستو ها همسفر نشو که تا سرما تنشان را بلرزاند فراموشت خواهند کرد!

ستاره ی مهربانم...

بدان که همکیشانت هرچند زیبا و درخشان می نمایند، اما با شادمانی هایت همراهند و با ستاره ی دلتنگ غریبه اند!!

هرگاه دلتنگ و غریب شدی به خاطر بیاور...

یک نفر اینجاست که تا همیشه شریک اندوه تو نیز هست و هر زمان به آسمانش برگردی، از شادمانی پر خواهد گرفت...

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۳

Viveo

اینم اختتام بازیای جام ملت های اروپا

سلام

خیلی عالی بود! واقعا عالی. انتظارشو داشتم!!

اول از همه به بچه های یونان، بعدش به خودم که یکی از پر و پا قرص ترین طرفداراشون بودم و بعدم به همه ی اونایی که منتظر قهرمانی یونانیا بودن تبریک میگم!

بعدم به بچه های پرتغال، خواهرم که از اول تشویقشون می کرد و بقیه ی دوستدارای پرتغال که تعدادشونم کم نبود میگم : ایشالا دفعه ی بعد!

واقعا خیلی خوشحال شدم. وقتی لبخند و شادی اتوری هاگل و بچه های تیمش (خصوصا نیکوپلیدیس) رو دیدم کلی لذت بردم. ولی خداییش دلم برا اسکولاری سوخت! اون بنده خدا هم خیلی زحمت کشیده بود. اما قسمتش نبود این جام!!

دقت کردید آقای فردوسی پور چی گفت؟ در باره ی لقبی که به یونانیا دادن؟؟

گفت هاگل شده خدای اول المپ و بقیه ی بازیکنای تیم یونانم یازده خدای دیگه ی المپ!!

این دیگه بالاترین لقب بود!!

خلاصه که حسابی کیف کردم از دیدن پیروزی تیمی که هیچ کس انتظار یه مرحله بالا اومدنش رو هم نداشت.

یعنی میشه یه روزم ایران قهرمان شه؟؟

چرا نشه؟ حتما میشه!

ولی بچه ها این آبجی خانم ما عجب ضدحالی خورد! می خواست بزنه منو. حرف می زدم میگفت تو دیگه حرف نزن!!! حسابشو بکنید چقد حالش گرفته بود!

هیچ وقت خاطره ی این جام، بازیای یونان و اون ده تومنیا (کلی جریانات داره که بماند!) از یادم نمیره. بی صبرانه منتظر المپیک امسال یونان هستم و البته بعدشم جام ملت های آسیا که اگه اشتباه نکنم از 27 همین ماه شروع میشه. (هرچند جام آسیا مثل اروپا نمیشه!!)

خوب دیگه ساعت کم کم۳ شب هست و من فردا صبح ساعت 7 باید از خونه زده باشم بیرون! دیگه بیشتر از این نمیتونم بمونم. می ترسم صبح از خواب بیدار نشم اونوقت جلوی دوستم(حدیث خانم) ضایع بشم.

فقط...

خیلی دلم می خواست بودی فردا تو هم با ما میومدی! هم در باره ی فوتبال حرف می زدیم هم خیلی چیزای دیگه.

امروز مادر سراغتو ازم می گرفت! گفتم شاید شیراز نباشه که ازش خبری نیست. خلاصه که اینجا همه به یادت هستن. تو هم به یاد ما هستی؟؟؟

ایشالا هرجا هستی سلامت باشی.

خدا به همرات

شاد و خوش باشید

یا حق

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۳

آزمونی به ياد تو!!

دوباره روزها گذشت و نیامدی!!

اما مثل همیشه در آغاز سپیده دم، روز را با نام خدا و با یاد تو آغاز کرده ام!

دیشب دریاچه ی کوچک قلبم سرشار بود از تلالو خاطره های رنگی. آسمان که نم نم اشک می ریخت، خاطره هایم زنده میشد! خاطرات آن روزهای بارانی!

لحظه های شیرینی بود اما چه ساده و به سرعت سپری شد!!!

دیشب با آتش نگاهم اسمت را بر تن برفی ماه حک کردم. تا بامداد بهاری اش مست مست بود و می رقصید!

اگر بتوانی بنگری، سایه ی سلامم را بر تن خورشید، که نشانی ازانتظار من است، خواهی دید!

نمی دانی....

دیروز از آغاز آزمون روبرویم نشسته بودی. اول با یک لبخند آرامم کردی و سپس با یک نگاه سرمست!

خانه های کوچک پاسخنامه را با قلمی آکنده به علاقه ای بی پایان، تک به تک سیاه می کردم!

سیاه...

به رنگ چشمانت! همچهره ی گیسوانت!

چه رنگی چونان رنگ چشمها و گیسوان تو عشق را در قلب من به اوج می رساند؟؟

تمام سوال ها را با یاد تو پاسخ دادم!

شاید عجیب باشد اما حقیقتیست خالی از شک و تردید!

هر سوال آرام در میان لب های بسته ام زمزمه میشد، چشمان تو را در یادم زنده می کرد. وقتی قلم را به قصد پاسخ در دست می فشردم نامت به قلبم لرزه می افکند و سپس به نشانه ی انتظار، قلب خانه ها تیره میشد!

کنکوی که جوانان را به تکاپو وا می دارد برای من پیش نیاز کنکوری بزرگتر شده!

کنکور زندگی....

کنکور انتظار....

شاید آزمونی برای تو که سوالاتش تنها پرسشیست ساده...

چرا نبودی؟

یا شاید ...

چرا نیستی!!؟؟

و کی می آیی؟

این را نوشتم تا بدانی در یکایک لحظات زندگی، چه ساده و چه سخت، چه آرام و چه پر اضطراب، چه خواب و چه بیدار، در یاد تو و به انتظار آمدنت هستم!

بیا و خاطره های فراموش نشدنی تازه ای را در دفتر افکارم بنویس. تا وقتی می گشایمش عطر نفست مرا سرمست کند.

بیا که بی صبرانه منتظرم!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۳

رسوا

 

خون است دل از دوری محبوب خدایا

مجنون شدم و سرد و دل آشوب خدایا

جام شکرین غزل از قافیه خالیست

خالیست زبان از غزلی خوب خدایا

انگار هوای دل بیمار گرفته

نای نفس قاصدک و سار گرفته

آن آبی پر وسعت چشمان من ابریست

خورشید مرا ابر دل آزار گرفته

دلبسته ام و در هوس عشق تو مستم

زخمی ولی از خار و خس عشق تو مستم

در بند جدایی اگر این گونه اسیرم

اما تو بدان در قفس عشق تو مستم

عمریست ز داغ نگهت دل شده بیمار

در دام سلامت شده این سینه گرفتار

دیگر دل غمدیده ی عاشق شده رسوا

حرفیست از او هر طرف کوچه و بازار

سلام

هنوزم دلتنگم!

هنوزم دلم گرفته!

چرا خبری ازت نیست؟؟!!

ببین گل سرخت داره پژمرده میشه!

ببین!!

چرا نمیای تا دوباره جون بگیره؟

بیا تابستونش رو پاییزی نکن!

منتظرته ها!!!

دوستای گلم سلام

فردا اولین آزمون کنکور سراسری رو شاهدیم! من واسه همه ی کنکوریا آرزوی شادی دارم.امیدوارم ملاک رو تلاش خودشون قرار بدن نه قبولی! چون مسلما اونی که تلاش بیشتر کرده باشه موفق تره و اگرم قبول نشه حداقل از این خوشحال هست که وقتش رو بیهوده نگذرونده و تلاش خودشو کرده!

در هر صورت برای دوستای خوبم آرزوی موفقیت می کنم.

شاد و خوش باشید

در پناه حق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۳

ديگر خسته ام!!

گلهای بهاری همه خشکيد، اما تو نديدی!

گلبوته ی زيبای تو پوسيد، اما تو نديدی!

سلام.

 چقدر دل تنگم!  ديشب به رويا ديدم که در سفری زيارتی دعای آمدن زود هنگامت را می کردم! اما بازم نيامدی!

زيارتگاه هم انگار منتظر تو بود! منتظر غبار روبی! هنوز هم هست!

بيا که ديگر از اين انتظار خسته ام!

اما....

اما تا همان لحظه ی آمدنت باز هم منتظر خواهم بود.....

من باز دلم برای باران تنگ است

خورشيد نگاه ساده ام بی رنگ است

رفتی و پس از آن همه دنيا فهميد

با خنجر انتظار دل در جنگ است

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۳

امان از دلتنگی!

و باز هم دلتنگی و من!

باز هم من و دلتنگی!

نشان ماتمی خفته به بالين ديدگان من، در فراق مهربانی تو!

باز هم صبوری و خيال...

رويای پاکی از تو در مخيله ی کوچک من...

ديشب از دوری تو همچون ابر بهاری باريدم! آنقدر اشک ريختم تا به خواب رفتم! اما باز هم نيامدی!

هر بار از حافظ می پرسيدم...               می دانی کی می آيد؟

می گفت:      صبر کن!

و من باز لباس وجود خويش را به صبوری آراستم.

هنوز هم منتظرم. هرچند ميدانم اين انتظار، بس طولانيست!

دوست دارم بدانم اين دلتنگی کودکانه را ميشناسی؟ مانند من... يا شايد سلامت را دريغ می کنی تا نگاهت فراموشم شود؟

اگر در اين خيالی بگذر! چرا که لبخند مهربانت، نگاه پاکت و سلام نوازشگرت را تا ابد به خاطر خواهم داشت و تا آن زمان که دوباره به من بنگری و از سر محبت و علاقه سلامی گرم را به من هديه کنی، تا آن زمان که از نو برق نگاهمان در هم بپيچد و رشته ی قلبهامان به هم بپيوندد و تا مرز وصال در انتظارت خواهم بود و در فراقت اشک خواهم ريخت! حتی اگر مرز وصال بستر خوابی ابدی باشد!

پس به فراموشی نيانديش که امريست محال!

در دفتر ديدگان من و در جوهر قلم زندگی من عطر وجود مهربانت مستی بخش نگاه منتظر تمام بودنی هاست!

عشق را نميشود ساده تفسير کرد! تلاش کردم اما بيهوده بود و راه به جايی نبردم! اگر از احساس من می پرسی حاليست ساده و هوايی فرح بخش. اما تو خويش بايد درک کنی! به تنهايی!

وقتی معنی عشق پاکم را فهميدی، با نگاهی ملکوتی و سلامی بهشتی، احساس خويش را به من بنما، تا با هم چتری بسازيم و در کنار هم، دست در دست هم تا هميشه زير يک سايبان، شاد و خوش زندگی کنيم.

جاودانه!

               هميشگی!

                                بی ريا!

                                         و در يک کلام...

                                                            عاشقانه!!!

***

دوستای خوبم سلام.

از محبت تمام شما ممنونم.

اين روزا به ياد قديما، يعنی اون اوايل تولد سايبان عشق، سريع آپديت می کنم. البته شايد اين کارم دائمی نباشه اما تا وقتی بتونم اين کار رو می کنم.

از سر تنبلی هنوز شروع نکردم به درس خوندن! کم کم بايد شروع کنم. پس اگه يه وقت ديديد کم پيدا شدم بدونيد يه ذره زرنگ شدم! هرچند فکر نکنم درس خوندن باعث نيومدنم بشه!!!

در هر صورت باز برا يه سلام و يه کلام پیدام ميشه! برام دعا کنيد.

راستی ديروز با مينا رفتيم کارت امتحان ورودی دانشگاه سراسری رو گرفتيم. من امسال باز شرکت می کنم اما اصلا روش حساب نمی کنم. به چند تا دليل...

اول اينکه رشته ای رو که الان دارم می خونم دوست دارم. چون زير مجموعه ی گروه انسانی هست و منم واسه کنکور سراسری رشته ی دبيرستانم يعنی رياضی رو انتخاب کردم نمی تونم توی دانشگاه سراسری ادامش بدم.

بعدم اين که قبولی دانشگاه سراسری نياز به آمادگی داره که من ندارم! اصلا درس نخوندم واسه کنکور! فقط همينجوری می خوام خودمو محک بزنم.

و البته چند تا دليل ديگه که بماند...

ديشب بدون دليل آرامش ذهنيمو از دست داده بودم! يعنی يه ذره عصبی بودم. نه اينکه ظاهر عصبانی داشته باشما! ظاهرم ساده مثل هميشه بود اما درونی يه کم ريخته بودم به هم.

دلم بدجور گرفته بود. تا حدی که بدون دليل و بی اختيار گريه کردم! شايد همين باعث شد يه کم آروم شدم. چون زود خوابم برد. اما خوب باز نصف شب بيدار شدم و تا حالا بيدارم!

هنوزم يه ذره دلم گرفته! بايد فکر کنم و دليلشو پيدا کنم و با حل کردنش خودمو راحت کنم!

التماس دعا

در پناه حق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۳

در انتظار تو ام! بی صبرانه!

سلام غزل بی ریای نگاه خسته ی من!

سلام.

امشب آمده ام تا با تو درد دل کنم.

آمده ام تا راز دل بگویم و خاطره ی خیال...

تو مرا خوب می شناسی و سالهاست که در پرده ی چشمانم اسیری. می دانی از چه می گویم! ساده... پاک... صادقانه!

آن روز که اسیر را برایت سرودم، آن لحظه که پهنه ی قلبم کلبه ی کوچک سلامی ساده شد، دریای نگاهم جوشش گرفت و خورشید قلبم تابید.

تا کنون به غروب نگریسته ای؟

راستش را بگو....

چند بار غروب طلایی خورشید چشمانت را خیس اشک کرده؟

من بارها با غروب در انتظار طلوع مهربانیت گریستم اما اینک کجایی تا غروب قلب خسته ام را نظاره کنی؟؟؟

امروز هنگام درخشش بی امان خورشید، در آن گرمای بی امان، بی اختیار به خواب رفتم و در خواب رویای تو از خیالم گذشت!

به بهانه ای در کنار من بودی. برای لحظه ای کوتاه...

دستهایم را گرفی و لبخند زدی!

صدایم کردی...

آن لحظه از هزار عاشقانه برایم زیباتر بود.

و وقتی آهسته وداع کردی با بغض سنگینی که گلویم را می فشرد صدایت کردم و تو تنها با لبخندی مرا نگریستی و رفتی.

با رفتنت، رویای زیبایم نیز رفت.

آهسته برخاستم. چشمانم نم بود و سرم درد داشت! انگار دلتنگی هایم چند برابر شده بود!

هر چه خواستم باز بخوابم تا شاید دوباره ببینمت، نشد!

اینک دلتنگ ترم!

مثل همیشه اسیر...

اسیر نگاهی که در انتظارش لحظه ها را ورق می زنم!

اسیر سلامی که هر روز سحر، در نسیم می جویمش!

و همواره با نسیم حین طلوع سلام عاشقانه ام را برایت می فرستم!

مدتیست از تو بی خبرم! و تو نیز از من...

تنها با من راز سلامت خویش باز گو!

دقیقه ای با من باش تا رویای کوتاهم را تعبیر کرده باشی!

رویایی که در پسش دنیای دلتنگی های من هر ثانیه وسعت می گیرد!

بنگر...

غروب قلب خسته ام را بنگر...

خورشید درخشان سینه ی من مدت هاست در پهنای وسعت سبز قلب پاکت گم شده...

مگذار در انتظار سلامی ساده از جانب تو، ناکام جان بسپارم!

بیا و انتظار مرا بخشکان!

مهربان من.....................

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ٦ تیر ۱۳۸۳

عجب دوره ای شد این سری مسابقات جام ملت های اروپا!!!

عجب دوره ای شد این سری مسابقات جام ملت های اروپا!!!

سلام.

اول یه نکته ی مهم......

بچه ها دقت کنید.. این نمایی که از مسنجر توی وبلاگ من هست و همیشه روشنه یه عکس هست. روشن بودنش دلیل حضور من نیست. این مساله بارها باعث ناراحت شدن یه عده شده که فکر کردن هستم و جواب نمیدم! خواهش می کنم اشتباه نکنید!! هر وقت با من کاری داشتید pm بذارید یا email بدید حتما جواب می دم. اگرم باشم حتما جواب میدم.

ممنون از توجهتون.

امشبم مثل دیشب خوشحالم. هرچند تیم فرانسه رو دوست داشتم اما از اول تا آخر مسابقه یونان رو تشویق می کردم.

بازی پرهیجانی نبود اما به نوبه ی خودش شگفتیایی داشت!

دارم به این فکر می کنم که چطور شد اینجور به تماشای فوتبال علاقه مند شدم!؟ آخه عصر وقتی با بی حوصلگی از اتاق اومدم بیرون و دیدم همه دارن فوتبال ایران- سوریه رو تماشا می کنن منم نشستم تماشا! بازیشون اونقدرا هم بد نبود ولی هنوز تا اروپاییا خیلی فاصله داشت.

اما از حق نگذریم اختتامیه واقعا قشنگ و زیبایی رو برگذار کردن. مطمئنم که این مراسم از یاد فوتبالیستای کشورمون نمیره.

خوب، مسابقه ی امشب فرانسه و یونان که تعجب آور تموم شد و فرانسه رو که ادعای قهرمانی داشت و منم یه جور قهرمان می دیدمش حذف کرد، هیچ وقت از یادم نمیره!

من میون بازیکنای فوتبال بیشتر دروازه بانا رو دوست دارم. مثلا دروازه بان تیم استرالیا که اگه اشتبا نکنم اسمش مارک بوسنیچ بود، یا دروازه بان تیم یونان که اصل طرفداری من از یونان به خاطر خودش بود. آره Antonios Nikopolidis رو میگم. از نظر من که دروازه بان خوبی بود. و البته یکی از بازیکنایی که هم اسمش هم چهرش یادم می مونه.

توی بازیای جام جهانی وقتی تیم ایرلند حذف شد یه مرتبه اشک تو چشام جمع شد! الان یادم میاد تعجب می کنم! همیشه طرفدار تیمایی بودم که کمتر کسی طرفدارشون میشه! نمیدونم چرا!! دقیقا مثل حالا که از صعود بچه های یونان خیلی خوشحال شدم. حالا دارم به این فکر می کنم که کی قهرمان میشه!! اگه یونان قهرمان شه.......

مگه چیه؟ همیشه که نباید کله گنده ها اول باشن. یه بارم یه تیم ضعیف تر اول شه. اتفاقا کلی ذوق داره!

ولی حالا با این روند فکر می کنید تیم قهرمان کدوم تیم هست؟

بگذریم...

فردا آخرین جلسه ی کلاسای ما تو دانشکده هست. البته همه ی بچه ها رفتن شهرستان. فکر نکنم عده ی حاضرای کلاس فردا از 5 نفر تجاوز کنه! به امید خدا بعد کلاس فردا می خوام شروع کنم حسابی درس بخونم واسه امتحانا. ---> البته اگه فوتبال بذاره!!

شما هم واسم دعا کنید.

راستی...( اینم واسه یه دوست)

هنوز منتظر یه سلامم! سلام من بهت نرسیده که جواب ندادی؟؟؟ اگه نرسیده برو سراغش رو از نسیم بگیر. اگر اونم بی خبر بود برو سراغ حافظ. حافظ حتما سلام منو به تو می رسونه.

شاد و خوش باشید.

یا حق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ٥ تیر ۱۳۸۳

عجب بازی محشری!!!

بازی یعنی این!

سلام.

کیا بازی امشب پرتغال و انگلیس رو تا آخر نگاه کردن؟

اونایی که دیدن حتما تایید می کنن که واقعا بازی محشری بود! من که کلی حال کردم! تازه این که خوشحال شدم از حذف انگلستان!

حالا بشنوید اینجا نصف شب چه خبر بود!!!!

بعد از گل انگلیس همه دعا دعا می کردیم که نتیجه برگرده. خواهرم گفت: خدا کنه اگه قراره پرتغال ببازه حداقل گل طلایی یا بعدش باشه! وقتی پرتغال گل مساوی رو زد همه دست زدیم! گل اول وقت اضافه همه رو از جا بلند کرد! اما بعدش من یکی که از اضطراب تا آخر پیروزی پرتغال سردم شده بود و می لرزیدم!

نمیدونم چرا اما فقط دلم می خواست انگلیس حذف شه! کاری به پرتغالیا نداشتم. حالا با این حساب خیالم راحت شد.

اما حالا با دست زدنا و هورا کشیدنامون همسایه ها رو بیدار نکرده باشیم خوبه! بنده های خدا !!! خواهر کوچیکم که تو خواب گوشاشو گرفت! ------> ولی خداییش اهل مردم آزاری نیستیما!!

خلاصه که خیلی عالی بود. اما خوب من طرفدار فرانسه هستم! با بازی محشر زیدان. ولی یونانیا رو هم دوست داشتم. دلم نمی خواست همین اول کار دو تا تیم مورد علاقه ی من با هم بیفتن که یکی حذف شه!

خوب. یه پنج شنبه ی دیگه هم رفت. امروز سالگرد فوت یکی از اقوام بود. رفتیم دارالرحمه. زن عمو رو که دیدم گریم گرفت! همه موهاش سفید شده. هنوزم بدجوری گریه می کرد! عزیزترین خواهرش رو از دست داده!! خدا صبرشون بده. فردا زن عمو و عمو بر می گردن تهران. چقد دلم می خواست واسه شادی میومدن شیراز نه واسه غم!!!

راستی تا یادم نرفته....

از دوستای خوبی که در نبودم به یادم بودن و نگران شده بودن هم ممنونم هم معذرت می خوام. خداییش اگه می تونستم میومدم خبر میدادم. مقدور نشد! دعا کنید دیگه به مشکل بر نخورم تا این اتفاقا پیش نیاد.

کم کم امتحانای پایان ترم هم شروع می شن. دعا کنید موفق باشم. تا 29 تیر امتحان داریم. خیلی دیر تموم میشه ! نه؟

آخی....

دلم واسه دوستام تنگ شده! هما و مینا که هر دوشون تلفناشون قطع شده. از هما کاملا بی خبرم! حتما داره واسه کنکور حسابی می خونه این دقایق آخر. دعا کنید موفق بشه.

بعضیا هم که یه ذره بی معرفت شدن! نه بی معرفت نگم بهتره! شاید نتونسته.... اما خوب دلم می خواد زودتر از سلامتیش خبردار شم! کاش هر جا هست شاد و سالم باشه.

زیادی حرف زدم! این سومین شب متوالی هست که نخوابیدم و پای نت بودم اما هنوز جواب محبت خیلی از دوستامو ندادم! کاش منو ببخشن!

لحظات خوشی رو براتون آرزو می کنم.

شاد باشید و در پناه حق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۳

این مدت چه ها گذشت...!!!

سلام

دو هفته! دو هفته به سرعت گذشت. تو این مدت من نتونستم بیام و به دنیای مجازی و ساکناش سر بزنم. اما این نبودنم دلیل داره. شاید سوال شما هم باشه. سارا این چند وقت کجا بود؟؟؟؟

حالا میگم.

روز پنج شنبه بود. من طبق معمول هر هفته اومدم تا به یه عده از دوستایی که بهم سر زده بودن سلامی کنم و نوشته هاشونو بخونم. خواستم وبلاگ رو آپدیت کنم که به خودم گفتم نه! بذار واسه فردا مثل باقی هفته ها! اما همین نهیب باعث شد جمعه حسابی از کارم پشیمون بشم.

حادثه هیچ وقت خبر نمی کنه و اصل ماجرا همینجاست. ظهر همون روز، یعنی پنج شنبه، صفحه ی مانیتور تار شد و یه مرتبه سفید شد! هر کاری کردم فایده نداشت. یه مشکل به هم زده بود که منم دلیلشو نمی دونستم. از شانس خوبم داداش عصر اومد و تا وضعیت رو دید مانیتور رو برداشت برد تعمیرگاه. مهندس گفت که IC مانیتور سوخته و باید بره نمایندگی. قرار شد برام سریع ردیفش کنه. اما اون سرعت که من بهش دل خوش کرده بودم تا همین الان طول کشید. منم از فرصت استفاده کردم و گفتم یه سر بیام و از همه خبر بگیرم. نکنه فراموشم کرده باشن!! اما دلیل این مشکل رو تا حدی فهمیدم. شد برام یه تجربه که بد نیست شما هم بدونید. من بی خبر از ضرری که ممکن بود به دستگاه وارد بشه آمپلی فایر اسپیکر رو گذاشته بودم کنار مانیتور و خسارتش رو هم دیدم. حالا موندم کجا بذارمش!!! یه دلیل دیگه ی این خسارت زیاد روشن بودن سیستم بود. آخه سیستم اینجا 90% اوقات روشن بود. البته این مورد رو کاریش نمیشه کرد!

ولی خوب دوری من از اینترنت واسه یه مدت بد نبود. فهمیدم هنوز اونقدرا هم معتاد نشدم که ترکش برام سخت باشه. اما فعلا قصد رفتن ندارم!

ولی بدون کامپیوتر واقعا نمیشه سر کرد! من حاضرم بدون تلویزیون و رادیو سر کنم اما بدون کامپیوتر هرگز!

شاید باورتون نشه تو این چند روز بدون مانیتور چشم بسته با کامپیوتر کار می کردم. البته کار زیادی نمیشد کرد. فقط می تونستم موسیقی بذارم و سکوت رو بشکنم! البته کار شاقی نکردم!!

حالا 2 تا تحقیق دارم واسه تایپ که باید خیلی سریع ردیفشون کنم که می دونم وقت می برن اما چه میشه کرد؟؟؟

اتفاقای زیادی برام افتاد تو این دو هفته. حرفای زیادی دارم واسه گفتن اما نمی خوام زیاد پرحرفی کنم. پس باقی باشه برای یه فرصت دیگه. از این به بعد سعی می کنم هر وقت دلم خواست آپدیت کنم. آخه گاهی وقتا نظم کار دست آدم میده.

راستی... کیا اهل فوتبال هستن؟ من که خیلی از مسابقه های جام ملت های اروپا خوشم اومد. حتما تا آخرش رو تماشا می کنم. بازی یعنی این! موافقید؟؟

دلم واسه همتون تنگ شده بود. واقعا دوستتون دارم!

زود می بینمتون.

شاد و خوش باشید و خدا نگهدارتون باشه

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()