سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس....خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس........یارب این دنیای پر احساس را جانی بده....سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده........در نگاه دوستان پر میشود منزل ز نور....مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور

مشخصات

سارا

سایبان عشق، پناهی برای نوشته‌های گاه گاه من، از هر چیز و هر کجا، هر زمان و هر مکان، گاه دل نوشته‌های ادبی و گاه درد دل‌های روزانه، دفتریست که از پنجم آذر ماه سال 82 باز شده و تا هستم و سدّی نیست گشوده خواهد بود.


 

پیوندهای مرتبط صفحه نخست عناوین مطالب گذشته
ایمیل مدیر وبلاگ گوگل پلاس
اینستاگرام
فیسبوک
توييتر

دسته بندی موضوعی عمومی
ادبی
شعر
عاشقانه
اجتماعی
سالگردها
خانوادگی
دانشگاه
کتاب
سفرنامه
شهر من شیراز
اساتید
فیلم
ورزشی
آموزش بافتنی
گل و گیاه

اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر

خوبم، تو باور کن!
پرنده ی قفس
یگانه آرزو
غم عشق
سال‌ها پیش از این...
پایان زمستان
آموزش بافت سوییشرت یا بلوز بچگانه با مدل خوشه گندم
وداعی تلخ...
مراقبت و نگهداری از گیاه هاورتسیا (Haworthia Succulent)
هراس زمستانی

بايگاني

آبان ٩٥ شهریور ٩٥ امرداد ٩٥ خرداد ٩٥ اسفند ٩٤ مهر ٩٤ امرداد ٩٤ خرداد ٩٤ اسفند ٩۳ بهمن ٩۳ آبان ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ تیر ٩٢ اردیبهشت ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ دی ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢

آمار وبلاگ



  rss 2.0  

طراح قالب سارا (سايبان عشق)

پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۳

يه نمه قاطی کردم!!

بی تو هر ثانیه روح غزلم می پوسد

باز گویی که وضوح غزلم می پوسد

بی تو بر خاک فتادست پس از عمر دراز

کشتی چوبی نوح غزلم می پوسد

سلام.

اول یه احوال پرسی مشتی!! چطورید شما؟ همه خوب هستید؟ ایشالا که همینطور باشه!

بعدش یه سوال: جریان گرفتن بچه بلاگرا رو کی می دونه؟ من تازه امشب شنیدم! خیلی کنجکاو شدم بدونم چه خبر بوده!! هر کی می دونه لطفا برام توضیح بده که اصلا جریان سر چی بوده؟ کدوم بلاگرا رو گرفتن؟ به چه جرمی؟ و خلاصه برام توضیح کامل بدید لطفا!!!

اما حالا...

از دیروز یعنی روز چهارشنبه امتحانای ما شروع شد! خدا به خیر کنه!!!!

اولی رو که بد ندادم. ایشالا امروز دومی رو هم خوب بدم و باقی رو هم به همین صورت!! شما هم دعا کنید فقط این ترم ضایع نشم!!!!!! یعنی دعا کنید همه ی نمره هام خوب بشه وگرنه حسابی ضایع میشم دیگه!

این روزا و خصوصا همین الان که دارم می نویسم، بدجوری دلم گرفته! گاهی وقتا (مثلا همین یکی دو ساعت پیش) کلی می خندم! اما بازم یه جورایی دلم گرفته!

دلیلم داره! بی دلیل نیست. اما خوب ماشالا یه دلیل دو دلیل نیست که بگم!!!

یه چیزی هست که بدجوری نگرانم کرده! خیلی بد! سر همون مساله، پدیروز یکی از بدترین روزایی شد که توی این ماه داشتم! نمیدونم چرا دلم نمی خواد واسه کسی توضیح بدم هر چند مساله ی خاصیم نیست! البته  وضعیت اون روز من یه دلیل دیگه هم داشت که فقط واسه یه نفر گفتم! اونم چقدر ناراحتی پشتش بود! (ناراحتی احساسی البته!!) پشیمون شدم که اصلا مطرحش کردم. چون باعث شد کسی که هیچ وقت دوست ندارم ناراحتیشو ببینم ناراحت بشه! (نه از دست من بلکه به خاطر من!!) یه لحظه از خودم بدم اومد...

اما یه دلیل دیگش که اصلا فکر کردن بهش برام مثل کابوس می مونه، دلم نمی خواد به کسی بگم. خودمم موندم !! اصلا بی خیال... ( بگو حرف کم آوردی آخه اینجور می گی؟؟)

یه مساله ای هم هست که فقط چند روزه دارم دعا می کنم بشه! شما هم دعا کنید. اگه درست شد همینجا یه مهمونی حسابی میدم!! اصلا جشن می گیرم! شما دعا کنید....

(حالا نگید این سارا چقد مرموز شده! بعدا براتون توضیح میدم! )

هزار تا حرف تو دلمه. اما اصلا حوصله ندارم! یکی بگه من چم شده آخه؟؟؟

انگاری دارم کم میارم! اگه به نوشته هام نگاه کنید می فهمید! اونقدر بی حوصله شدم که روی کیفیت نوشته هام هم تاثیر منفی گذاشته!! حالا این وسط هزار تا کار و هزار هزار تا فکر و خلاصه همه چیم ریخته رو سرم! نمی دونم به چی فکر کنم یا به کدوم کارم برسم اونم بدون دغدغه!!

قاطی کردم!

ببخشید...

شما دعا کنید همه چیز زودتر ردیف شه منم دوباره میشم مثل قبل. یه ذره فکرم آزاد شه همه چیز ردیفه!

با این جوری نوشتن جز از آزار خواننده هیچ کاری نکردم! حالا شما به بزرگواری خودتون ببخشید. ایشالا بعدا جبران می کنم...

بهتره دیگه حرفی نزنم..

فقط :

1- لطفا توضیح سوال بالا یادتون نره! ( اونایی که می دونید!!!)

2- واسم خیلی خیلی دعا کنید!

و:

دلم واست خیلیتا تنگ شده! کاش زودتر بیای وگرنه کم کم دق می کنم دیگه!!!!!

نمی دونم به زمان بگم زودتر بگذره یا دیرتر! همه جوره باهاش کار دارم...

ای خدااااااااااااااااااااااااااااا

بعدا می بینمتون! ایشالا در یه وضعیت بهتر؛

تا هفته ی آینده؛ شاد باشید و حق نگهدارتون

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۳

رويای نيمه روز

مهربان من

عزیز من...

عاشقانه ی جاوید بر تمام صفحات دفتر زندگیم

با تو تا بی کران ترین آسمان ها پر خواهم کشید..

به اوج خواهم رسید...

به ملکوت خواهم رفت!!

چرا که بی تو، بی بال و پر، زندگی برایم بی مفهوم خواهد بود...

دیروز در رویای نیمه روز دیدم ، در بهشتی سراسر زیبایی...

بر تپه ای بر فراز دره ای پر از گلهای سرخ و وحشی، در کنار رودی در جریان، در مقابلت ایستاده بودم و نسیم گیسوانم را به این سو و آن سو پریشان می کرد.

نزدیک غروب بود و نگاه مهربان تو در چشمان من طلوع عشق و احساس را تداعی می کرد!

شیرین ترین رویا...

مثل یک افسانه! یک خواب آسمانی...

کاش همیشه در کنارم بودی. آنگاه اینگونه در فراق نگاه مهربانت چون شمعی نیمه جان نمی سوختم و از دلتنگی کم فروغ نمی شدم...

کاش...

اما بی شک هر کجای این بیکرانه باشی، پیش از آن، منزلگاه تو قلب من است. تو تا همیشه با من و در قلبم خواهی بود. تا زمانی که قلب کوچکم در میان سینه جان دارد و می تپد!

و پس از آن نیز باز با تو خواهم بود. در دنیایی دیگر! بر ابر ها و در ستاره ای درخشان که خانه ای جاودانه برای ماست ..

زیبا ترین عاشقانه ی من...

عاشقانه! دوستت دارم!

--------------------------------------------------------------------------------

دوستای گلم سلام.

اول از همه معذرت که یه خورده کم پیدا شدم!

ببخشید دیگه!

شاید باور نکنید اما من هنوز واسه امتحانا که آماده نیستم هیچ، هزار تا کارای تحقیق و امثالش هم انجام نداده مونده که حسابی حال منو گرفتن!

اصلا حوصله ی انجامشون رو ندارم!

چه میشه کرد...

یا نیستم خونه، یا هستم از اصلا دل به هیچ کاری نمی دم!

امان از دلتنگی!

به قول الهام، دوست خوب خودم که توی این موقع ها می گفت: بسوزه پدر عاشقی !!!

حالا...

دیروز یه جورایی خاطره انگیز بود برام!

راستی بچه ها...

دارم عمه میشم!

عجب حسی!!

شما هم واسه پدر و مادر آینده (که میشن آقا داداش گل و عروس خانم خوب خودمون) و البته تمام پدر و مادرای حالا و آینده، دعا کنید که ایشالا سلامت باشن و بچه های خوب و شایسته ای رو پرورش بدن.

اما یه چیز دیگه،

عزیزم ازم خواسته واسه یه چیز خاص(که فعلا نمی دونم چیه) دعا کنم که جور بشه!

من خودم از خدا خواستم هر چی صلاح و مصلحت خودش هست اتفاق بیوفته. شما هم دعا کنید!

حالا یه سوال...

اونایی که منو میشناسن، دوست دارم بگن که از نظرشون من چه جور آدمیم؟

یعنی لطف کنید توی چند جمله یا حالا هر جور دوست دارید، منو توصیف کنید!

خیلی خیلی ممنون.

شاد شاد باشید.

در پناه حق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۳

گواه

به آسمان نگاه کردم. آن روز آسمان مثل دریا آبی بود. مثل رویا زیبا! ابرها رفته بودند و رنگین کمان پلی زده بود از این سوی تصور تا آن سوی خیال...

آن روز، روز حادثه بود! روزی که نسیم با نوایی نو، مرا برانگیخت!

در رویای گرم خویش در آسمان پاک چشمانت و بر فراز بوستان پر گل سینه ات پرواز می کردم. انگار کن زیبا ترین دریاکنار را که زلال آب و آسمانش با رنگین کمانی از عاطفه به هم پیوند خورده و شکوفه های رنگینش مستانه می رقصند!

آری آن روز روز حادثه بود!!!

حادثه ای که وقتی می اندیشیدم تا رسیدن به آن، فاصله ای را می یافتم به قدر سالی چند! خوش بینانه تر، ماهی چند!

اما در دمی، تحولی حاصل شد از رویا رنگین تر! از احساس سرشار و از عاطفه لبریز!

خود در عجب حادثه ماندم! اما شادترین لحظه ها همان روز متولد شد و هنوز هم در ورای نگاه مهربان تو و بر پهنای دو قلب عاشق، لحظه هایی شیرین تر و شادتر سر از بالین بر آورده به ما سلام می کنند...

حادثه ها بی دلیل نیسنتد! و این رخداد نیز دلیلی بزرگ داشت! دلیلی که خود در پی یافتنش کوشیدم! با شتاب! و پشیمان نخواهم بود!

من پر بودم از احساس و در انتظار همین حادثه!

از هر آشنایی بپرسی این حقیقت را خواهد گفت!

حس می کردم در گذر زمان مثل سنگ سخت و مثل یخ سرد شده ام. اما سردی و سختی هرگز مطلق و دائمی نیست. یا من اینگونه نبودم یا دلیل حادثه قدرتی داشت که سنگ را بشکافد و نرم کند و یخ را به زلال آبی روان بدل کرده احساس را جان بخشد..

شاید...

کسی از دوستان در قیاس خود با من، عاشقانه های دنیای مرا فراتر از عاشقانه های خود توصیف کرد و گفت: در آغاز راه تن به احساسی سپرده ای که در گذر سالیان برای رسیدن به آن کوشش کرده بودم!

معنی حرفش را واضح دانستم...

او هرگز احساس مرا تکذیب نمی کرد! بلکه خود را انسان سرسختی می پنداشت که برای عاشق بودن از زمان کمک گرفته، و مرا دلباخته ی در دم!

اما من خوب به منطق خود واقفم و می دانم که در دیار قلب من،عاشق بودن زود نبود! من هم از زمان کمک گرفته بودم و هم از منطق. آنچه اکنون در وجودم جان گرفته، ترکیبیست از منطق، زمان و احساس!

نه! هرگز پشیمان نخواهم بود!

شاید برای عاشق شدن فرصت بسیار بود، اما شک ندارم که احساس من از سر تعجیل نیست!

اما حادثه...

نگاه من به عشق و زندگی چندان مثبت نبود! دلیلش را واضح می دانی! خسته بودم و در خیال خود پریشان! عشق واقعی را رویایی می دیدم که باورش در خیال رنگ می گرفت! اما همیشه می دانستم که روزی تغییری باید...

دیروز که دفتر خاطراتم را ورق می زدم در دو خط از نوشته هایم توصیفی را از جمله ای دیدم و مختصری برایت خواندم.. یادت هست؟

جمله ی کوتاه این بود: ( زندگی برای عشق ورزی....live to love )

من معنی حقیقی این جمله را تازگی دریافتم! در پی همان حادثه...

حادثه ای که چیزی نیست مگر موسیقی قلب تو در نسیم تنفس عاشقانه ات!

آری!

صدای قلبت و آهنگ نفست، پیامبرانی بودند که خود معجزه شدند تا احساسی که مرده می پنداشتمش جان بگیرد!

اینک دیگر لحظه ها برایم بی تو بی معناست. بی رنگ و بی رمق!

کودکانه.....

زود دلم برایت تنگ می شود!

نمیدانم زندگی وقتی نیستی چه رنگ به خود خواهد پوشید. اما باور کن که رنگ زیبایی نیست!

دریافته ام که هنوز کودکم. کودکی که در کودکیهایش شادتر خواهد زیست. شیطنت های کودکانه ام برایم شیرین است و آن دم که لبخند تو بدان افزوده می شود، شیرین تر نیز خواهد بود!

چرایش بسیار ساده است.

اگر در واژه نامه ی احساس بنگری چند واژه را خواهی یافت که دلیلیست بر تمام رفتار، گفتار و کردار من!

عشق

علاقه

ایمان

احساسی که در دستان گره خورده در هممان جان می گیرد، در نگاه گرممان پرورده می شود و در بیان خالصمان پرواز می کند...

هرآنچه نوشتم گواه بر این که:

بیش از زندگی، نفس و عشق، دوستت دارم!

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۳

تجسم خوشبختي

You said:

in your lonely nights, remembering my eyes is a kind of light for you!

Now I wanna say:

the joy that I can reach when you smile, is unavailable while you're far!

so smile, be happy and make me happy!

don't be far!

don't forget, I love your lovely smile!!

let's talk about love!

darling...

it's time to be spring!!

«تجسم خوشبختی»

تو را می ستایم ای نیکوترین!

در فراسوی نگاه مهربانت می زیم.

ای پری چهره ی پری زاد!

از چشمه ی قلب من عشق می جوشد...

عشقی سرخ!

عشقی که با آمدنت و در حضورت جان گرفت...

در پهنای پر وسعت ذهن و خیال با تو پرواز می کنم.

غنچه ی لبخند را از لبانت می چینم و شکوفه ی شوق در چشمانم می شکفد.

بی تو چون گلی پژمرده ام!

در سینه ی من قلب پاک تو می تپد!

نور چشمان من از خورشید نگاه توست و تبسم تو تجسم خوشبختی!

کاش تا ابد مهربانی و صفای تو، سایبانی بر سر این کودک پر هیاهوی عاشق باشد!!

همیشگی دوستت دارم!

*****************************************

سلام.

اول از همه کریسمس مبارک!

دوستای خوبی که کریسمس رو جشن می گیرن ما رو فراموش نکنن یه وقت! اونایی که براشون مقدور هست، اگر بتونن یه شاخه گل (سرخ رنگ باشه خوشکل تره! گل نرگس اگر باشه که دیگه حرف نداره!!) از قول من کنار درخت کریسمس و کادوهای سال نو بذارن، خیلی خوشحالم می کنن!

شنبه، سال 2004 برای همیشه میره و جای خودش رو به 2005 میده. ...زمان چقدر زود میگذره!! ...

دلم می خواد همونطوری که لذت پای هفت سین نشستن رو بارها تجربه کردم، شیرینی یه کریسمس برفی با یه درخت خوشکل و یه پاپا نوئل رو هم یه بار تجربه کنم... خیلی قشنگ و رویایی هست! تصور بازیا و شیطنتای بچه هایی که با گوله برفی دنبال هم میذارن و بعد میشینن کنار هم از لنگه کفشا و لنگه جورابای آویزون شده کنار شومینه، در انتظار هدیه ی استثنایی پاپا نوئل حرف می زنن و یکی یکی آرزوهاشونو به خاطر میارن...

جای منو هم توی این موقعیتا خالی کنید (اینو به اونایی گفتم که تجربه می کنن این لحظه ها رو!!)

اما یه چیزی که گفتنش از نظر من ضروری هست...

من تا حالا از صفحه پیاما هیچ پیغامی رو پاک نکرده بودم. اما سری قبل بین کامنتایی که داشتم یه نفر حرفای به شدت رکیکی رو نوشته بود! من نمی دونم کی بوده اما اینو میدونم که نظر خودش رو نوشته. ولی اینو صریح بهش میگم که..

هر کسی یه عقیده ای داره! یه نفر خدا و امام و پیغمبر رو قبول داره و یکی هم مثل شما همش رو خرافات می دونه. دلایل زیادی هست که اکثریت رو به جمع افرادی میده که حداقل به یه نیروی ما فوق بشر (خدا) اعتقاد دارن. خیلی قشنگ هست اگر ما و شما و همه ی افراد احترام عقیده های دیگران رو نگه داریم و حداقل برای تکذیبشون از الفاظ رکیک و خجالت آوری که شما به کار بردی استفاده نکنیم.

بگذریم...

هوا این روزا اینجا حسابی سرد شده! نمیدونم چرا هوس کردم توی این سرما برم بیرون در یه بستنی فروشی، ( خصوصا بستنی فروشی فخرآباد که بستنیاش حرف نداره!!) یه بستنی بزرگ بخورم! شاید همین روزا یه همچین کاری کردم. ( بذار از سفر برگردی، با هم میریم 2 تا بستنی می خوریم ببینم کدوممون بیشتر طاقت میاریم!!)

بچه ها شیراز جای همتون خالیه. خصوصا شبا کنار آرامگاه حافظ، که همین چند روز پیش کنارش بودیم...

راستی الان اون جایی که شما هستید وضعیت آب و هوایی چطوره؟

ایشالا که به همه خوش بگذره!

شاد شاد شاد باشید..

در پناه حق

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۳

يه روز واقعا فرخنده...

سلام.

عید همه مبارک! فردا رو میگم!! یه روز واقعا فرخنده که به اسم و سالگرد تولد دوتا بزرگ مزین شده!

من تولد امام رضا (ع) و حضرت مسیح رو به همه تبریک میگم.

چند بیت کوتاه رو تقدیم میکنم به حضرت رضا (ع) که واقعا تا حالا هیچ سلام من رو بی جواب نذاشته و با این که تا حالا تنها یه بار سعادت پابوسی حضرت رو بیشتر نداشتم اما همیشه نزدیک احساسش کردم...

آمد به جهان، شاه زمان، ماه خراسان

از نور رخش چهره ی شب گشت درخشان

خورشید ز نور نگهش دیده فرو بست

خاموش شد آن آتش هر لحظه فروزان

خورشید زمین، ماه فلک، اختر هشتم

بر درد دوا، وقت دعا مژده ی باران

شاهنشه دین، مرد یقین، نور امامت

مهتاب رضا، آب رضا، چشمه ی جوشان

اما حضرت مسیح، که تمام دوستای سارا خوب می دونن سارا چقدر دوستش داره! چضرت مسیح، یکی از ملیح ترین و دوست داشتنی ترین چهره های مذهبی (غیر اسلام) توی ذهن من و شاید خیلیای دیگه هست. من که ایشون رو واقعا مرد بزرگ و شایسته ای می دونم و با تمام وجود براشون ارزش قائلم.

یادم میاد سه یا چهار ماه پیش، داشتم به تقویم نگاه می کردم، دقیقا روز چهارم دی ماه رو که مصادف با این دوتا عید با شکوه می شد ، با مداد رنگی کردم. همون موقع گفتم: چقدر دلم می خواد بتونم روز به این زیبایی و پرشکوهی رو جشن بگیرم!! بعد زیر لب دعا کردم و از خود حضرت رضا(ع) و حضرت مسیح خواستم که موقعیت برپایی یه جشن هرچند کوچک رو برام فراهم کنن.

حالا یه احساس خیلی قشنگ دارم. چون دعایی که کردم بی جواب نموند! من یه جشن ساده و کوچک رو خواسته بودم اما یه مراسم خاص اتفاق افتاد! من این اتفاق رو به فرخندگی این روز با شکوه به فال نیک گرفتم و با امید به خدا و رحمتش هیچ هراسی به دلم راه ندادم.

بچه ها من تجربه کردم... اگر دعایی از ته قلب باشه هرگز بی پاسخ نمی مونه! جوابش رو طوری می گیرید که خودتونم باور نکنید... من که امیدوارم از این به بعد هم، دست گرم بزرگمردای زمان و دعای خیرشون بدرقه ی راه همه باشه.

اما چند بیت مختصر رو هم تقدیم می کنم به حضرت مسیح...

عاشقم بر دم مسیحاییت

عاشقم بر نگاه رویاییت

مستم از گفته های شیرینت

مستم از قلب پاک و دریاییت

ای تو فرخنده، پاک، روح خدا

بس مقدس، مسیح! مولاییت

و اما یه مطلب دیگه که دوستای خوبم یادآوری کردن و بهتر هست مطرح کنم... روز شنبه پنجم دی ماه مصادف می شه با سالگرد زلزله ی بم. یه دفعه ی دیگه برای تمام هموطنامون توی بم طلب صبر، مغفرت و سعادت می کنم. کاش به نور روی همین دو بزرگ و بقیه ی بزرگان دل تمام آسیب دیده ها روشن و قلبشون صبور بشه!

... یه خورده شوخی!! ...

من یه دوست صمیمی دارم توی دانشکده که خیلی دختر خوب و مهربونیه. دلشم خیلی پاک هست. بعد این دوست جون ما از روی شوخی و حالا نمی دونم به قصد خاص یا نه!، از من خواست که یه نوشته رو از قولش خطاب به یکی دیگه از بچه های دانشگاه بنویسم و بذارم اینجا! ( به قولی، خانم گل ما قصد داشتن یه نوشته رو تقدیم کنن به یه نفر!!)

قرار بود خودش یه متن بیاره اما هنوز پیدا نکرده! خوب من بهش قول داده بودم که امروز توی نوشته هام یه اشاره ای بکنم، که کردم! حالا هر وقت آورد من می نویسم تا هم شما بخونید هم مخاطب اصلی اون نوشته که من آخر نفهمیدم موفق شد سایبان عشق رو ببینه یا نه!!!

...سفر به خیر...

حتما خیلیاتون وبلاگ جمعه شبا بی قرارم رو دیدید. نویسنده ی این وبلاگ یعنی آقا امید گل، راهی سفر هست! داره میره سربازی! من براش دعا می کنم که سفرش به خیر و سلامت باشه و با کوله باری از تجربه ها و آموخته ها به کانون خانوادش برگرده. در حالی که دلش شاد باشه و تنش سلامت. شما هم براش دعا کنید.

...حرف آخر...

بچه ها من خودمم این روزا خیلی خیلی به دعای خیر همتون نیاز دارم. یه سری چیزایی هست که اعصاب منو داغون کرده (که همشم تقصیر خودمه و کم کاریام!!) که خدا عاقبتش رو به خیر کنه! و یه سری دیگه مسائل هست که خوب ...

حالا شما حتما واسه این آبجی کوچیکتونم دعا کنید!!

شادی همه ی شما و سلامتیتون آرزوی قلبی من هست.

در پناه حق

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()