سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس....خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس........یارب این دنیای پر احساس را جانی بده....سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده........در نگاه دوستان پر میشود منزل ز نور....مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور

مشخصات

سارا

سایبان عشق، پناهی برای نوشته‌های گاه گاه من، از هر چیز و هر کجا، هر زمان و هر مکان، گاه دل نوشته‌های ادبی و گاه درد دل‌های روزانه، دفتریست که از پنجم آذر ماه سال 82 باز شده و تا هستم و سدّی نیست گشوده خواهد بود.


 

پیوندهای مرتبط صفحه نخست عناوین مطالب گذشته
ایمیل مدیر وبلاگ گوگل پلاس
اینستاگرام
فیسبوک
توييتر

دسته بندی موضوعی عمومی
ادبی
شعر
عاشقانه
اجتماعی
سالگردها
خانوادگی
دانشگاه
کتاب
سفرنامه
شهر من شیراز
اساتید
فیلم
ورزشی
آموزش بافتنی
گل و گیاه

اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر

خوبم، تو باور کن!
پرنده ی قفس
یگانه آرزو
غم عشق
سال‌ها پیش از این...
پایان زمستان
آموزش بافت سوییشرت یا بلوز بچگانه با مدل خوشه گندم
وداعی تلخ...
مراقبت و نگهداری از گیاه هاورتسیا (Haworthia Succulent)
هراس زمستانی

بايگاني

آبان ٩٥ شهریور ٩٥ امرداد ٩٥ خرداد ٩٥ اسفند ٩٤ مهر ٩٤ امرداد ٩٤ خرداد ٩٤ اسفند ٩۳ بهمن ٩۳ آبان ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ تیر ٩٢ اردیبهشت ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ دی ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢

آمار وبلاگ



  rss 2.0  

طراح قالب سارا (سايبان عشق)

یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٢

اسیر

سلام.
قبلا قول داده بودم که شعرای خودمو اینجا بنویسم و البته نوشتم. ( بجز نوشته های مربوط به معرفی شیراز، هر چی بود ….!) اما این شعر که الان اینجا می نویسم اونی هست که از همه ی نوشته هام، بیشتر دوستش دارم. شاید به خاطر این که احساس واقعی منه!!
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد!!
من انتقاد رو دوست دارم ( از نوع سازنده )! پس اگه لطف کنید و شعرا یا نوشته هامو نقد کنید و اشکالامو بهم بگین خیلی خوشحال میشم.
نظر دادن یادتون نره!!!

اسیر

نمی رسد به پای تو، ترانه های کوچکم
برای چشمهای تو، هنوز خرد و کودکم
تو باغ پر گلی و من، فتاده شاخه ای به گل
ببین چگونه بسته ام، به مهربانی تو دل!
به چشمهای پاک تو، چه خیره میشوم! ببین!
بجز تو من ندیده ام ستاره ای در این زمین
چو شاپرک نشسته ام کنون به انتظار تو
چه میشود اگر شوم شکوفه در بهار تو؟
تو در نهایت دلم، دلیل این ترانه ای
بهانه ای برای دل! تو بهترین نشانه ای
بیا که قلب کوچکم ز دوری تو نشکند
بدان که بی حضور تو، دگر دلم نمی زند
به دور خویش بی تو من حصار و پیله می تنم
بیا که در نگاه تو، حصار غصه بر کنم
شکوفه داده شاخه ام به حرمت نگاه تو
چه ساده آرمیده ام، چو غنچه در پناه تو
ز دام شب رها شدم، فتاده ام به دام شب!
به چشم خویش بنگر و بدان ندارد این عجب!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٢

یه کتاب نه چندان جذاب!

سلام.
امشب قصد داشتم یه جای دیگه از شیراز رو معرفی کنم. اما می دونید...... این کتابی که به عنوان منبع دست منه یه کتاب کاملا ناقص و حوصله سر بره!
وقتی نوشته هاشو می خوندم نه تنها منو جذب و ارضا نمی کرد، بلکه یه جورایی از خوندن بقیه ی مطالبش زده می شدم!! اگفتم بهتره چیزی که خوشم نمیاد اینجا ننویسم!
حالا سر فرصت میرم دنبال یه کتاب خوب که هم کامل باشه و هم جذاب ، بعد دوباره می نویسم ، خیلی بهتر از قبل!! اینو قول میدم ! پس منتظر باشید!!!
یه پیشنهادم می کنم به دوستای خوبم.
این که اگر یه زمان خواستید کتاب بگیرید، خصوصا اگه کتاب حجیم و گرون قیمتی باشه، قبل از خریدن به یه طریقی بررسیش کنید! مثلا از کتابخونه یا یه آشنا امانت بگیرید و حداقل یه ورقیش بزنید تا مطمئن بشید که اون کتاب کامله و همونی هست که دنبالشید! وگرنه ممکنه پشیمون بشید که دیگه سودی نداره! یه هزینه به خاطرش پرداختید که قابل برگشت نیست!! تازه از هزینش که بگذریم... خود آدم چه حالی میشه از اینکه همچین کتابی رو گرفته و به خودش کلی .... میگه!!
حالا خوبه این کتاب که دست منه امانته وگرنه از خریدش 100% پشیمون می شدم!!
راستی تا یادم نرفته................
دوست خوبم آقا محسن از وبلاگ دردهای تنهایی از همه ی عزیزان علاقه مند برای همکاری در وبلاگ عمومی هیاهوی پرشین دعوت کرده تا در این وبلاگ عضو بشن و مطالبشون رو بفرستن.
شما دوست خوب، در صورتی که همکاری با بقیه ی دوستان رو می پسندی، حتما عضو این گروه (
گروه هیاهوی پرشین) شو تا با کمک هم یه وبلاگ عالی بسازیم!
متن اصلی اطلاعیه و توضیحات کامل تر رو می تونید
اینجا ببینید.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ٢۸ آذر ۱۳۸٢

شهر من شیراز

سلام
امشب در ادامه ی بحث در باره ی آثار باستانی و دیدنی استان فارس، گهواره ی دید واقع در شهرستان شیراز رو معرفی می کنم.

گهواره ی دید:
بر فراز کوه شرقی تنگ الله اکبر و در مکانی که بر تمام تنگه و زمین های پیرامون آن دید دارد، درست در برابر آرامگاه خواجوی کرمانی، بنایی گنبد مانند به صورت چهار تاق قرار دارد که به " گهواره ی دید " مشهور است.
برای رسیدن به آنجا باید از بوستان کوهپایه در دامنه ی کوه چهل مقام گذشت و سپس در سینه کش کوه از طریق پلکان سیمانی به آن دست یافت.
این مسیر طولانی و شیبدار است. به همین دلیل بامداد بسیاری از مردم به عنوان ورزش صبحگاهی آن مسیر را طی می کنند.
این چهار تاق 4×4 متر درازا و پهنا دارد و دارای گنبد نوک تیز و مصالح آن از سنگ و ساروج است.
سازنده ی اصلی آن عضدالدوله دیلمی است. او هنگام ساختن دروازه قرآن ، این چهار تاق را نیز بر فراز کوه مشرف به تنگه ساخت تا جایگاه دیدبانان و سربازان باشد که بر رفت و آمد کاروان ها و شاهراه ورودی شمال شهر دید داشته باشند. از آنجا سراسر جلگه ی شیراز و جاده ی شمال تا اکبر آباد، به چشم می آید.
در زمان هخامنشیان و ساسانیان و حتی پس از اسلام، نمونه های این برج های دیده بانی بر فراز کوه های مشرف به شاهراه ها ساخته شده است و سریع ترین وسیله برای انتقال خبرهای مهم بوده است!
برای فرستادن پیام های فوری و مهم از تابش نور آینه، ایجاد دود، به کار بردن بوق و شیپور و در شب با روشن کردن آتش، برج های بعدی را خبر داده بدین طریق خبر های دور دست از برج به برج به پایتخت می رسیده است.
چنان که نوشته اند، شکست ناوهای جنگی ایران در زمان خشایار شاه در آبهای یونان نیز با همین شیوه و با وسائلی ساده حدود 10 ساعت بعد به " سارد " در آسیای صغیر (ترکیه) اطلاع داده شد!!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٢

***************دوست داشتن از عشق برتر است!***************

آسمون رو نه به خاطر ستاره هاش، نه به خاطر زیباییاش بلکه به خاطر خودش دوست دارم.
زندگی رو نه به خاطر لذاتش بلکه به امید عاقبت شیرین می پسندم!
هر چیزی رو به خاطر ذات و حقیقتش دوست دارم . اما............
اما دوست داشتن رو دوست دارم به خاطر خودم! به خاطر تو! به خاطر تمام امید ها و آرزو هامون!
کاش تو هم دوست داشتن رو مثل من دوست داشته باشی!!


*************

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٢

نذارید انسانیت کم رنگ بشه!

سلام.
بی مقدمه شروع می کنم.
تا حالا شده از کاری که آدمای دیگه میکنن طوری خجالت زده باشی که اشکت در بیاد؟؟؟
از هرچی آدمه زده بشی؟؟
بگی آخه این رسم انسانیته؟؟؟؟
من این حالو داشتم.
می پرسید چرا و کی؟؟ میگم!
عصر توی خونه با بابا تنها بودم. داشتیم با هم صحبت می کردیم. راجع به قدیم. زمان جوونیای بابا. اون موقع ها که من یا خواهرام هنوز نبودیم و قرارم نبود به اون زودیا به دنیا بیایم!
بابا تعریف می کرد:
وقتی مادرم فوت کرد ما هنوز کوچک بودیم. ولی زن عمو برامون مادری کرد!
وقتی تنها و غریب اومدیم، زن عمو زیر بالمونو گرفت.
زن عمو بود که اگه دیر می کردیم برامون نگران می شد. میومد دنبالمون می گفت بچه ها کجایید؟؟
خلاصه خونه ی عمو همیشه پر بود از مهمون . سفره ی گسترده، دلا پر از شادی و جمع خالی از شر و غرور بی خود!!
تا این که هر کدوم از پسرا بزرگ شدن و سر و سامون گرفتن.
بعدشم ما اومدیم. اما وقتی که دیگه عمو و زن عمو هر دوشون پیر شده بودن!!
عمو چند سال پیش درست روز تحویل سال عمرشو داد به شما! خدا رحمتش کنه. خیلی مهربون بود. چقدرم که دستاش برکت داشت!
وقتی مرد من یادمه، با رفتنش کمر زن عمو خم شد! بعدم گفت: چراغ خونم رفت، شما هم دیگه سراغم نمیاید!!!!
بچه هاش هیچ کدوم ایران نیستن! تنهای تنها! مریض و در مانده!
تلفونو بر داشتم زنگ زدم بهش. منو نشناخت!! معرفی که کردم یه دنیا خوشحال شد! بعدم گفت: قدیما رفت و آمد زیاد بود. همیشه دورم پر بود از مهمون!! اما حالا چون من نمی تونم راه برم و برم جایی، کسی سراغم نمیاد!
اشکم در اومد. به بابا گفتم بابا جای مادرتونه! چرا کم بهش سر میزنید؟؟
بابا خودشم گریش گرفت!
بعد من یه کم فکر کردم! دیدم خداییش آدما خیلی نا شکرن!
بچه ای که مادر و پدر خودشو میذاره خانه ی سالمندان....... انسانه؟؟؟
به خدا که نیست! حالا حد اقل زن عمو زیر سقف خونه ی خودش شبو روز میکنه!
ولی اونایی که با مادر و پدراتون بد می کنید، خودتونم پدر و مادر میشید!
یادتون نره، هر کی رسم انسانیت رو در مورد پدر و مادرش به جا آورد، بچه هاش کمتر بهش بد می کنن.
هر کی بد کرد به خدا بد می بینه!
بترسید از خشم خدا!
شرم کنید از روی مادر و پدری که با تمام بدیاتون بازم دعاتون می کنن و وقتی می پرسی آخه اینا چه خوبی به تو کردن، میگن آخرش بچه هامونن، جگر گوشه هامونن! راحتی اونا راحتی ماست!!
به خدا که شرم آوره. اگه یه نفر با دیدن این وضعیت، از شرم سرشو زمین بذاره و بلند نشه، تعجب آور نیست!
یادتون باشه که زمانه ثابت نمی مونه. شما هم همیشه جوون نمی مونید.
هر چه کشتی برداشت می کنی. بکوش و نیکی کن تا وقت نیاز کمکت کنن . بدی نکن تا زمونه در حقت جفا نکنه!
آه مادر و پدر آتشه . کاری نکن که زندگیت در خطر باشه!
دعای والدین برکته! کاش همیشه زندگیمون پر برکت باشه!

فکر کنید!! ببینید حق با منه یا نه؟؟؟

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٢

زندگی

زندگی در نگاه گرم نسیم
همچو غوغای شاد چلچله هاست
های و هوی پرنده های سپید
ساز درمان زخم فاصله هاست
می توان در نگاه شاد زمین
زندگی کرد و شادمانه نشست
از صدای سرود چلچله ها
زندگی را بساز هر چه که هست

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٢

شهر من شیراز

سلام.
قابل توجه دوستای عزیزی که مطالب مربوط به شهر شیراز رو دنبال میکنن:
از امشب به امید خدا معرفی اماکن تاریخی، سیاحتی و زیارتی شیراز رو شروع می کنم و سعی می کنم تا جایی که بتونم شما عزیزان رو راضی نگه دارم. البته با این امید که شما منو تنها نمیذارید و با نظرا، پیشنهادا و انتقادای سازنده ی خودتون ، هم منو کمک و راهنمایی می کنید و هم دلگرم.
همراهی شما عزیزان، امید ادامه و دلیل شادمانی من هست. پس منو تنها نذارید .
منتظر نوشته های همه ی شما هستم.
اول از همه برای شروع چند بنای تاریخی رو با ذکر نام معرفی می کنم و بعد از به دست آوردن اطلاعات جامع در بارشون شرح کوتاهی رو هم خواهم نوشت.


******************************************
1- دیوان خانه قوام الملکی ، واقع در خیابان لطفعلی خان زند، متعلق به دوران قاجاریه
2- دروازه قرآن، واقع در تنگ الله اکبر، متعلق به دوره ی دیلمیان
3- حسینیه قوام، واقع در خیابان لطفعلی خان زند، متعلق به دوران قاجاریه
4- مسجد نصیرالملک، واقع در محله ی گود عربان، متعلق به سال 1305 هجری
5- حسینیه مشیر، واقع در خیابان قاآنی، بازمانده از دوران قاجار
6- مسجد مشیر، واقع در خیابان قاآنی، متعلق به سال 1266-1275
7- باغ جهان نما، در نزدیکی دروازه قرآن، بازمانده از دوران زندیه
8- باغ تخت، واقع در پایین بابا کوهی، 480 هجری و دوران قاجار
9- باغ دلگشا، در شمال شرقی آرامگاه سعدی، سال 1205 هجری
10- باغ ارم واقع در خیابان ارم، شمال غربی شیراز، وابسته به دانشکده ی گیاه شناسی استان فارس، بازمانده از دوران قاجار
11- باغ خلیلی، واقع در خیابان قصردشت ، معاصر
12- باغ عفیف آباد، واقع در غرب شیراز، خیابان عفیف آباد، 1284 هجری
13- موزه ی عفیف آباد واقع در باغ عفیف آباد ( سلاح ها و تجهیزات جنگی دوران قدیم)
14- قصر ابونصر در 6 کیلومتری شرق شیراز بازمانده از دوران هخامنشیان
15- برم دلک در 6 کیلومتری قصر ابونصر ، بازمانده از دوران ساسانی
16- نقش بهرام، واقع در منطقه ی گویم، بازمانده از دوران ساسانی
17- مسجد بردی واقع در خیابان قصردشت، متعلق به سده ی نهم هجری
18- مقبره ی شیخ اقطع (پیر بناب) واقع در کوهسار جنوبی شیراز، 1266 هجری
19- گهواره ی دید، بر فراز کوه شرقی تنگ الله اکبر
20- آرامگاه حافظ (حافظیه) واقع در خیابان حافظ
21- آرامگاه سعدی (سعدیه) در محله ای به نام شهرک سعدی
22- آرامگاه شاه شجاع مظفری واقع در جانب شمالی بولوار هفت تنان
23- آرامگاه سید میر محمدبن موسی الکاظم (شاه چراغ) علیه اسلام واقع در مرکز شیراز در کنار میدان احمدی
24- آرامگاه خواجوی کرمانی ، بر جانب غربی دروازه قرآن
25- آرامگاه بابا کوهی در نزدیکی قبر خواجو
26- چهل تن و هفت تن واقع در شمال حافظیه
27- چاه مرتاض علی، روبروی آرامگاه خواجو
28- بقعه ی شاه میر علی بن حمزه در پایین خیابان دروازه قرآن
29- ارگ کریم خانی واقع در میدان شهرداری شیراز بازمانده از دوران زندیه
30- موزه پارس در نزدیکی ارگ کریمخانی
31- مجموعه ی وکیل در نزدیکی باغ و بنای موزه ی پارس
32- مدرسه ی خان
33- مسجد نو در میدان احمدی و روبروی حرم مطهر شاه چراغ (ع)
34- مسجد جامع عتیق در انتهای بازار قدیمی شیراز
35- آستانه ی سید علائدین حسین (ع) برادر شاه چراغ (ع) واقع در بلوار سیبویه
36- آبش خاتون یا خاتون قیامت در کنار شهر شیراز مجاور دروازه قصابخانه
37- آرامگاه عارفان در کوچه ی سنگ سیاه (در نزدیکی خیابان دروازه کازرون)
38- کلیسای ارامنه در نزدیکی خیابان قاآنی بازمانده از دوران صفوی
********************************************
در شبهای آینده شرح مختصری بر بعضی از اماکن ذکر شده رو خواهم نوشت.
ضمنا دوستانی که علاقه مند به مشاهده ی نقشه ی کامل فارسی به همراه تصاویری از مکان های دیدنی شهر هستن می تونن به آدرسshiraz mapمراجعه کنن.
لازم به ذکر هست که این نقشه یه نقشه ی کامل با راهنما ،از کل شهر شیراز هست و به فارسی، که شیراز رو کامل و قشنگ (البته تقریبا) در خودش نشون داده.

در پناه حق!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٢

انکار عشق......؟؟!!

سلام.
قبل از هر چیز، اول از دوستایی که امشب منتظر اطلاعاتی از شیراز بودن معذرت خواهی میکنم و بهشون این مژده رو میدم که از شبای آینده میتونن مطلب مورد علاقشون رو همینجا بخونن.
امشب از شیراز نمینویسم چون دلم واسه عاشقانه نوشتن تنگ شده!!!
وقتی وبلاگ بعضی از دوستامو می خوندم واقعا دلم گرفت!
گفتم دخترواسه چی خودتو محدود کنی؟؟؟؟
***** هر چه میخواهد دل تنگت، بگو! *****
من روز اول وبلاگ نویسی رو شروع کردم با این هدف که بنویسم! از همه چیز و همه جور!!
چیزایی که برا همه مفید باشه یا حداقل یه عده ازش بهره بگیرن!
معرتی شهر و استانم به کسانی که اینجا رو نمی شناسن یا ازش اطلاع دقیقی ندارن. واسه اینکه اگه یه زمانی موقعیت سفر براشون جور شد و اومدن شیراز، بدونن که جاهای دیدنیش کجاست و برای انتخاب و تماشای مکان های مورد علاقشون با مشکلات کمتری روبرو باشن.
یا یه دلیلم به دست آوردن شه شهرت و محبوبیت هرچند کم بود. چون من از وقتی بچه بودم، شهرتی رو که با محبوبیت همراه باشه دوست داشتم. خیلی زیاد!!!
دلم می خواست هم مشهور باشم هم محبوب!
واسه همین دوست داشتم گوینده رادیو باشم. یا خبرنگار یا یه گزارشگر!
ولی بهترین راه رو همیشه نوشتن می دونستم. میگفتم شاید یه روز شعرایی که می نویسی یا نوشته هات، حداقل واسه یه مدت کوتاه هم که شده، تو رو به خواستت برسونن!
ولی هدف اصلی من از وبلاگ نویسی، عاشقانه نوشتن بود!!!
دلم می خواست تمام حرف دلم رو برای عزیزترین عزیزم اینجا بنویسم.
دلم می خواست این صفحه برام یه نامه رسون باشه که نهایت عشق و علاقه ی منو بهش برسونه.
دلم می خواست با نوشتن و نوشتن، از دلتنگی هام کم کنم. دلتنگی هایی که هر روز بیشتر و بیشتر میشه!
کسی درک نمی کنه تا زمانی که خودش تجربه کنه!
خیلی سخته درک درد این پرنده های زخمی

تا خودت نباشی عاشق، درد عشقو نمی فهمی!
شاید بعضیا بگن بچه! تو رو چه به این حرفا؟؟؟ به تو نیومده!!
ولی من اهمیت نمیدم.
دلم می خواد هر چی دوست دارم بنویسم و از کسی یا چیزی نترسم.
هرچند که آدرس این وبلاگ رو خیلی از دوستان و اقوام دارن ، یعنی نوشته هامو ممکنه کسایی بخونن که...................!!!
ولی از نظر من:
عشق رو هرگز نمیشه مخفی و یا انکار کرد!

پس هیچ هراسی به دلم راه نمیدم و دوباره مثل اوائل می نویسم!
عاشقانه ترین واژه ها رو!
عاشقانه ترین حرفها رو!
عاشقانه ترین عاشقانه های دلم رو اینجا می نویسم!
با اینکه می دونم با نوشتن دیگه از دلتنگیام کم نمیشه!
می دونم که بین ما، نوشتن چیز زیادی نیست!
نوشتن شاید جزئی هرین و حقیرترین باشه در مقابل احساس! در مقابل عشق!!
حتی اگر عاشقانه ترین کلمه ها باشه!
می دونم که احساس ما، برا هر دومون کاملا واضح و روشنه و نیازی به بیان کردن نداره!
ولی باز می نویسم!!
می نویسم که بخونه و بدونه که از همه ی دنیا برام باارزش تره!
می نویسم که بهش بگم، خوب میدونم دنیا در مقابل سرزمین دلش چقدر کوچک و حقیره!
می دونم که تمام ترانه های طبیعت در مقابل زمزمه ی عاشقانه ی قلبش به سکوت بدل میشن تا فقط بشنون !
وقتی تمام عالم از زمزمه ی عاشقانه ی قلب دریایی و چشمای آسمونیش سرمست میشن، اونوقت من.........!!؟؟
می دونم که اونم میشنوه صدای قلبی رو که توی سینه ی من فقط به امید بودنش می تپه!
می دونه که چه حسی دارم و به چی فکر میکنم!
فهمیدنش ساده ست واسه عاشقایی که همه ی خواسته هاشون یکیه!
فقط یه هدف دارن اونم یه وصال شاده که براشون قفل قفس رو میشکنه و تمام درای بسته رو باز می کنه تا بتونن مثل دوتا کبوتر رها توی آسمون پاک، کنار هم و با هم پرواز کنن!
یه وصال شیرین که زخم بالشون رو می بنده و مرهمی میشه به درد انتظار!!
امشب صادقانه مینویسم:
 زنده ام به امید حضور صمیمی و گرمش!
 نفس میکشم تا زمانی که نسیم، عطر سلامش رو برام هدیه میاره!
 روشنم تا چراغ نگاه عاشقانه و پر محبتش به زندگی و وجودم نور میده!
 هستم تا زمانی که هست!
تا زمانی که پروردگار آسمون و زمین، ما رو با رشته ای از عشق به هم پیوند میده و مسافت بینمون رو به فاصله ی بین پرتو هایی از نور بدل می کنه که رنگین کمانی زیبا رو رقم میزنن!
 عشقی از جنس نور!
 عشقی از جنس احساس ! عشقی از ذات بی کران الهی...!
 هستم! عاشق و عاشق تر از همیشه!
می نویسم که زندگی، بی وجود پاکش برام هیچ معنا و مفهومی نداره!

I can’t live, if living is without you

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٢

مرودشت و اطراف (بناهای تاریخی ایران باستان)

سلام.
وقتی به ساعت نگاه می کنم می بینم مثل باد داره میگذره!
هنوز چیزی از نوشته شدن مطالب دیروز نگذشته که من باید دوباره بنویسم!
گاهی می ترسم که مبادا کم بیارم و چیزی واسه گفتن پیدا نکنم!! ولی بعدش دلم گرم میشه به این که دختر به این پر حرفی، همیشه حرف واسه گفتن داره و کم نمیاره!!! خلاصه یه چیزی واسه نوشتن پیدا می کنی!!
خوبه من نوشتنو دوست دارم .........
راستی... قصد داشتم تا یه مدت ، هر شب وبلاگمو به روز کنم. تا اگه یه وقت بنا به دلائلی نتونستم بیام، نا امید نشید و وبلاگ منو ترک کنید!
اما انگاری یه بحثایی هست سر تعمیر خونه، که هر وقت شروع بشه ممکنه محدودیت ایجاد کنه. البته من سعی می کنم به هر قیمتی که باشه ، بنویسم و دوستامو تنها نذارم.
در هر حال، اگه یه روز دیدید نوشته ها قدیمی موندن و به روز نشدن، مطمئن باشید موقتی هست. حداقل حالا حالا ها که قصد رفتن ندارم!
خیلی خوب....
می خواستم از امشب در باره ی جاهای دیدنی شیراز بگم. ولی به خاطر تقاضای دوست خوبم(بچه مصبت) و اینکه مطمئنم همه دوست دارن زود تر در باره ی تخت جمشید بنویسم، امشب رو اختصاص میدم به شهرستان مرودشت و آثار و بناهای تاریخیش و از شبای آینده در باره ی شیراز می نویسم.
شهرستان مرودشت:
شهرستان مرودشت، با ارتفاع16200 متر از سطح دریا و 4649 کیلومتر مربع مساحت، در 45 کیلومتری شمال غربی شیراز واقع شده.
تخت جمشید، پاسارگاد، نقش رستم و نقش رجب از مراکز تاریخی و سیاحتی مرودشت اند.
1- تخت جمشید:
تخت جمشید که آغاز بنای آن به زمان داریوش اول، در سال 518 پیش از میلاد باز می گردد، در مدت 120 سال ساخته شده و در حمله ی اسکندر مقدونی به ایران، به آتش کشیده شده به ویرانه ای بدل شد.
تخت جمشید که در دامنه ی کوه رحمت بنا شده،کاخ های عظیم سلطنتی را در کنار شهر پارسه که یونانیان آن را پرسه پولیس خوانده اند، در خود جای داده است.
تالار آپادانا، تالار آیینه و کاخ هدیش(خشایار شاه) مهمترین آنها هستند.
2- پاسارگاد:
پاسارگاد یا پازارگاد (پارس کده)، نام قدیمی شهر مرغاب می باشد که به گفته ی یکی از مورخان، نام یکی از قبایل معروف پارس بوده و هخامنشیان ، از آنان بودند.
بنای این شهر را منسوب به کورش دانسته اند که در محل پیروزی خود بر سپاهیان شاه ماد بنا کرد.
مقبره ی کورش، کاخهای اختصاصی، محل بار عام و آتشکده، مجموعه ی پاسارگاد را تشکیل میدهد.
3- نقش رستم:
نقش رستم، در 5 کیلومتری تخت جمشید واقع شده که از ظریف ترین آثار حجاری در قبور مربوط به پادشاهان هخامنشیست.
ساختمان سنگی مکعب شکلی به نام کعبه ی زرتشت، از مهمترین آثار بازمانده از آن دوران است.
4- نقش رجب:
نقش رجب، در 3 کیلومتری شمال تخت جمشید و در سمت راست جاده ی شیراز به اصفهان قرار گرفته که نقوشی از اردشیر بابکان و شاپور اول و کتیبه ی کرتیر در آن حجاری شده است.
دیگر آثار باستانی شهرستان مرودشت:
1-تخت طاووس(شهر استخر)
2-بند امیر
3-کاروانسرای قوام آباد

نقاط دیدنی و جازبه های طبیعی شهرستان مرودشت:

1- سد درودزن
2- بهشت گمشده
3- چشمه ی ابوالمهدی
4- چشمه ی بناب
5- چشمه ی تیره باغ


















+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ٢۱ آذر ۱۳۸٢

شهر من شیراز (۲)

سلام.
امشب قصد دارم از شیراز بنویسم . البته به صورت جغرافیایی ولی ساده.
مطالب زیاد بود. توی اون کتابایی که ازشون استفاده می کنم، تمام جزئیات نوشته شده و خیلی هم جالب و مفید هست . اما نوشتن جزئیات در این مختصر جایز نیست و فقط باعث خسته شدن دوستان میشه.
بنابراین من امشب رو به نوشتن جزئی از مطالبی که توجه منو جلب کرد اختصاص میدم و به امید خدا از شبهای آینده در باره ی آثار تاریخی و باستانی، مکان های تفریحی و گردشگری خواهم نوشت.
دلم میخواست کل استان فارس رو معرفی کنم . اما حالا به زادگاه خودم (شیراز) اکتفا می کنم و اگر اشتیاق دوستان و همراهان رو دیدم، مکان های تاریخی و دیدنی کل استان رو هم به صورت جزئی معرفی می کنم.
لازمه همینجا بگم که بعضی از آثار باستانی معروف مثل پاسارگاد و تخت جمشید، در شیراز نیستند و نشونه ی اونا رو در شهرستان های استان میشه پیدا کرد. که امیدوارم فرصتش پیش بیاد تا به شما معرفیشون کنم.
فراموش نکنید که همراهی شما و نظراتون دلگرمی و امید به ادامه و تلاش برای من هست. پس صمیمانه از شما تقاضای همراهی دارم. امیدوارم محبتتونو دریغ نکنید!

استان فارس:
استان فارس هفتمین استان بزرگ کشور، واقع در جنوب ایران، نزدیک به 1/8 % مساحت ایران رو به خودش اختصاص داده. استانی خشک و کم باران واقع در منطقه ی کوهستانی ، دارای آب و هوای متنوع و امکانات و منابع گوناگون هست!

مرکز استان فارس ، شهرستان شیراز:
شیراز که 6/8 % از کل مساحت استان رو در بر گرفته و ارتفاعی معادل 1540 متر از سطح دریا داره، در حصاری از کوهستان ها واقع شده.
بلند ترین ارتفاع شمالی، کوه بمو نام داره. کوه سبز پوشان هم در جنوب و جنوب غربی شیراز و از جمله کوههای مرتفع هست. کوه مهارلو در شرق و کوه تنگ سرخ و دراگ هم در غرب قرار دارن.
کوههای دیگری هم در استان و نیز در شیراز قرار دارند .

معنی لغوی شیراز از چند دیدگاه:
1- نام دومین پادشاه سلسله ی پیشدادی ، از فرزندان تهمورث ، که بر لوحی گلی با خط میخی در تخت جمشید نوشته شده.
2- گرفته شده از واژه ی شیر، به علت نزدیکی به دشت ارژن و داشتن بیشه ی شیر! (شیر درنده، سلطان جنگل رو می گه ها، نه شیر آب !!! )
3- نامی فارسی و محل استقرار کارگران تخت جمشید
4- واژه ای مرکب از شیر( به معنای شهر) و راز ( به معنای اسرار و انزوا) که در جمع به معنی شهر راز و محل اسناد سلطنتی و کتابخانه بوده است. ( ترکیب دو کلمه ی پارسی پهلوی شهر و راز باعث حذف حرف (ر) و تشکیل کلمه ی مرکب (شیراز) شده است.)
5- به علت کثرت حیوانات شیرده و دامی در منطقه، شیراز به این نام ملغب شد.

منتظر اطلاعات بیشتر در باره ی شیراز باشید.
یا حق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٢

۳ نکته!

سلام
(۱)
آسیا، اروپا، آمریکا، استرالیا، آفریقا یا هر جایی از این دنیای پهناور که هستید من براتون آرزوی شادی میکنم.
مهم این نیست که ایران زندگی می کنید یا آلمان یا هر جای دیگه!
مهم اینه که دلتون برای وطن و هموطناتون بتپه!
مهم اینه که تا همیشه یه ایرانی باشید و به ایرانی بودنتون افتخار کنید!
( البته اشتباه نشه! منظور من از ایران و ایرانی ،وطن و هموطن، حکومت و دولت ایران نیست. چون خودم خوب میدونم که این حکومت و این دولت هیچ اهمیتی به وطن نمیده و سرنوشت مردمش هم براش مهم نیست. پس ارزش عشق ورزیدن رو نداره!!!)
(۲)
اما راجع به اون ترانه............
اگه به معنیش دقت کرده باشید علت اشک درش واضح هست!
'Cause I know there is no other love like a mother's
Love for her child

..............

مادر!
مادر!
مادر!
من در مقابل این همه زحمت مادر همیشه شرمسارم. در حالی که هرگز از عهده ی جبرانش بر نمیام!
من از روی مادر خجلم. چون پاسخ نافرمانی هامو با محبت داده!
من در مقابل مادر کمترینم. حال اینکه مادر همیشه با من چون شاهزاده ها رفتار کرده!
Mamma you gave life to me.
Turned a baby into a lady.
Mamma you gave love to me.
Turned a young one into a woman.

من زندگی رو و عشق رو از مادر دارم.
من هر چه دارم از مادر دارم .
مادر که از جان خویش برام مایه گذاشت.
مادر که راحتی و آسایش خودش رو به پای راحتی و آسایش من ریخت.
مادر که برای به ثمر رسیدن این نو نهال (فرزندش) تلاشی کرد که کهنسالی زودرس را برایش به همراه آورد!
تنها به خاطر من!
چون شمعی سوخت تا نور راه من باشد!
و هرگز گلایه نکرد!!!!!
مادر تنها بشریست که هرگز بر سر فرزند خویش منتی نمیگذارد در حالی که تلاش او را هرگز نمی توان نفی کرد!
و من برای مادر چه کردم؟؟

من در مقابل مادر حقیرترینم.
درشتی کردم و خم به ابرو نیاورد!
نافرمانی کردم وگلایه نکرد!
عجول بودم و صبور بود!
زشتی هایم را پوشاند تا زیبا بمانم!
حقا که بهشت نیز برای او پاداشی ناچیز است!
مادر ........
مادر.........
مادر.........
هر وقت یادم میاد که من کیم و مادر کیست ......
من چه کردم و او چه میکند..........
و..........
از شدت شرم بی اختیار اشک از چشمانم جاری میشود.
اون ترانه برا من یادآور همه ی شایستگی های مادر و ناشایستگی هام در مقابل او بوده و هست!
تاجب نکنید از این که گفتم اشک از چشام جاری شد!!



(۳)
یه مژده بدم به اونایی که دوست داشتن از شیراز بیشتر بدونن.
من منبع خوبی پیدا کردم که البته حجمش خیلی زیاده و در باره ی استان فارس هست.
با استفاده از همین منبع، به زودی براتون از همه چیز و همه جای استان پهناور فارس می نویسم.
مطمئنم که بدتون نمیاد!!
پس منتظر باشید.
یادتون نره که نظرها، پیشنهادها، انتقادها و راهنمایی های شما باعث دلگرمی و قوت قلب منه و
امیدی هست برای ادامه!
پس دریغ نکنید.

یا علی مدد!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٢

Goodbye’s The Saddest Word

سلام
داشتم به این فکر می کردم که چقدر باور اینکه یکی از بین ما رفته، سخته!!
آخه سه شنبه، درست قبل از اینکه خونه رو به قصد زبانکده ترک کنم، تلفن زنگ زد و به من که تو خونه تنها بودم، خبر فوت یه آشنا رو داد!
من همیشه برام باورش سخت بوده. نمونش فوت بی بی که عید چند سال پیش اتفاق افتاد. درست فردای روزی که رفتیم دیدنش!!!
من هنوز نتونستم باور کنم که بی بی نیست!!
در هر حال، آدما به این سادگی درست همون زمانی که کسی انتظارش رو نداره، واسه همیشه میرن!
ما هم انسانیم و هر لحظه ممکنه که......!!!
پس فراموش نکنیم که خوبی هرقدر هم کم و بدی هرچقدر که ناچیز باشه، از دید خدا مخفی نمی مونه و روزی به خود ما بر می گرده!!
بیاید درستکار باشیم تا وقت رفتن، پشت سرمون بگن:
############### خدا رحمتش کنه! آدم خوبی بود!
بگذریم.
قبل از هر حرفی من جواب سوال آقا فرید رو که در باره ی واکسن پرسیده بودن ، بدم:
از تاریخ 15 آبان به مدت 3 هفته در پایگاه های بهداشتی و درمانگاه های سراسر کشور، واکسن علیه بیماری سرخک و سرخچه به تمام افراد 5 تا 25 سال (یعنی در محدوده ی سنی 6 سال و 26 سال) به صورت رایگان تزریق میشه.
با این همه تبلیغات من تاجب کردم از بی خبر بودن شما!!
اما حالا اگر شما دوست عزیز که این نوشته رو می خونی، در محدوده ی سنی ذکر شده قرار داری، فقط به خاطر حفظ سلامتی خودت ، جهت تزریق واکسن اقدام کن!
با این که زیاد شد نوشته هام، دلم نمیاد از ترانه ای که بارها و بار ها گوش کردم و گاه همزمان با گوش کردن بهش اشکم سرازیر شد، نگم!
ترانه ای که توسط celine dion خونده شده . اگه بلد بودم حتما میذاشتم تا اونایی که می خوان دانلود کنن. پس اگه دوست دارید، یادم بدید!!!
متن ترانه واقعا قشنگه. البته از نظر من!
اگه دوست داشته باشید می تونید بخونیدش:

(Goodbye’s (The Saddest Word

Mamma you gave life to me.
Turned a baby into a lady.
And mamma all you had to offer,
Was a promise of a lifetime of love
Now I know there is no other love like a mother's
Love for her child
I know that love so complete someday must leave.
Must say goodbye
Goodbye’s the saddest word I'll ever hear
Goodbye’s the last time I will hold you near
Someday you'll say that word and I will cry
It'll break my heart to hear you say goodbye
Mamma you gave love to me.
Turned a young one into a woman.
And mamma all I ever needed,
Was a guarantee of you loving me
'Cause I know there is no other love like a mother's
Love for her child
And it hurts so that something so strong someday'll be gone
Must say goodbye
Goodbye’s the saddest word I'll ever hear
Goodbye’s the last time I will hold you near
Someday you'll say that word and I will cry
It'll break my heart to hear you say goodbye
But the love you give will always live.
You'll always be there every time I fall
You take my weakness and you make me strong
And I will always love you till forever comes
And when you need me
I'll be there for you always
I'll be there your whole life through
I'll be there through the lonely days
I'll be there this I promise you mamma
I'll be your beacon through the darkest night
I'll be the wings that guide your broken flight
I'll be your shelter through the raging storm
And I will love you till forever comes
Goodbye's the saddest word I'll ever hear
Goodbye's the last time I will hold you near
Someday you'll say that word and I will cry
It'll break my heart to hear you say goodbye
Till we meet again until then goodbye.


+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٢

عجب روزی !!!!

سلام
نمی دونید چقدر دلم می خواست امشب صفحه رو پر کنم از نوشته های قشنگ و جالب. ولی اینقدر خسته ام که همینو هم به زور دارم می نویسم!!
صبح ، یعنی همین دوشنبه، با اینکه شب قبلش تا حدود ساعت 5 بیدار بودم، خیلی زود پاشدم و رفتم اداره پست.
دفترچه ی آزمون سراسری دانشگاه رو گرفتم. هنوز شلوغ نبود ولی باز با عین حال یه نیم ساعتی معطل شدم. (بیچاره اونایی که دیرتر اومدن و به شلوغی جمعییت هم برخوردن!!)
حدیث هم همرام بود. دوستمه!
پیشنهاد داد حالا که از خونه زدیم بیرون و با همیم، یه سر بریم مرکز بهداشت که ازمون دور نیست و واکسن بزنیم.
منم که دیدم ممکنه بعدا موقعییت جور نشه که برم، قبول کردم و رفتیم.
توی بهداری وقتی می خواستم واکسن بزنم، یه دختر کوچولو با مامانش اومدن تو اتاق!
دختره به من نگاه کرد و با لحن با نمکی که داشت پرسید: درد میگیره؟؟
گفتم : نه عزیزم! (واقعا درد نداشت! یعنی خیلی زود تمام شد که نفهمیدم چطور گذشت!!)
دختره گفت: راست بگو!!!
خندیدم و نگاهش کردم. پشتش همین سوال ها رو از حدیث هم پرسید!!
خیلی با نمک بود !!!
تازه بعد از ما، بازم صبر کرد تا واکسن زدن چند نفر دیگه رو هم ببینه و سوالاش رو تکرار کنه!!
درمانگاه هم شلوغ نبود.(این بار جای تاسف داره! آخه مگه یه واکسن زدن چقدر درد داره که می ترسید برید؟؟؟ واسه خودتون خوبه به خدا!!)

برگشتم خونه. خسته بودم. هرچند هوای سرد بیرون باعث شده بود خواب از سرم بپره!!
ظهر هم باید می رفتم کلاس ! (آخه من با بعضی مباحث دیفرانسیل یه کم مشکل داشتم از پارسال. خواستم حل شه که سر کنکور نشه مایه ی اعصاب خوردی و باز پشت کنکوری نمونم اگه خدا بخواد!!)
تا خونه ی معلمه رو پیدا کردم، دخلم اومد!! نه تاکسی اون ورا گیر میاد نه اتوبوس! فقط سه ربع ساعت پیاده دنبال خونه ی معلمه گشتم!
برگشتنه هم که دیگه نگووووووووووووو!
همه اینا یه طرف، سردرد شدیدی هم که اومده بود سراغم یه طرف! تازه باید امانتی دوستم رو هم براش می بردم در خونشون! عجله هم داشت .( کتاب درسی رو باید زود داد به صاحبش تا هم اون به کارش برسه هم تو از شرش خلاص شی!!!)
هیچ چی دیگه! ساعت 6 رسیدم خونه، از خستگی خوابم برد. تا ساعت 9 که نشستم پای فیلم کاراگاه و رکس که جدیدا دوباره پخش می شه!
حالا خیر سرم پشت کنکوریم و باید درس بخونم!!! می شینم تماشای T.V !!
با اجازتون فردا هم فاینال زبان دارم و درس هم نخوندم که اگه قبول نشم دق میکنم!!
از خدا تومان شهریه ای که باید بدم بگذریم، حوصله ی تکرار این همه درس رو ندارم!!
واقعا هم سخته. ولی دعا کنید پاس شم . نمی دونم اینا این سوالای سختو از کجا میارن ؟؟
میگن تافل تدریس می کنیم، ولی با اون ترمای SEC وr&r و ..... که خوندیم، فقط امتحانش فرق داره!!! درس دادنا که عوض نمیشه! همینه که بعد این همه زبان خوندن، (5،6 سال) ، از اطلاعاتم ناراضیم. البته ناگفته نمونه که خودمم یه کم کم کاری کردم این ترم آخری!!
این روزا همش امتحان و امتحان و امتحان!! حالا خوبه فارغ ااتحصیل شدم از مدرسه وگرنه الان بیچاره بودم!
کاش کنکورم زود تموم شه(البته نه با ناکامی!!) که خیالم دیگه از هر جهت راحت بشه!
حالا شما رو به خدا برام دعا کنید تا هم فردا (سه شنبه) امتحانو خوب بدم هم سر کنکور!!
راستی....
داشتم نوشته های آقا فرهاد رو می خوندم . دیدم دنیا چقدر عجیبه! با همه ی بزرگیش، خیلی کوچیکه! اینقدر که دیگه این ور دنیا با اون ورش یه جاست!! اینقدر که اتفاقاش هم همه شبیه همن!!
امیدوارم همه ی جوونا ، خصوصا آقا فرهاد و خانم؟؟ همیشه خوشبخت باشن!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٢

باور دل!

تو همان معنی عشقی که دلم می خواهد.....
ز برش بال بگیرم به فراسوی بهار!
بروم تا نفس آینه ها
بروم تا گل عشق!
بروم تا شبی از جنس بلور!!
تا نسیمی که ز فردای زمین می آید.........!!!
تو همان رایحه ی یاسی و شب بوی سپید...
تو همان زمزمه از عشق که صبح..
در گلستان پیچید!
تو همان سادگی بارش ابر
که به گلها دل بست.....
ژاله ای شد
آرام،
به دل غنچه نشست!
تو چو فواره ای از نور به پهنای شبی
که من از پنجره با شور به آن می نگرم.
آری آن روشنی مهر و محبت که مرا،
به سفر می برد از جاده ی سرسبز خیال...
که بگیرم ز سرانگشت شقایقها نور،
که بنوشم قدحی از می پروانه ی مست،
و ببوسم لب یک غنچه ی گل را که ز لبخند شکوفا بشود......
سینه ی عاشق توست!
تو تکاپوی دلی!
تو فراموشی خاک!
آسمانی،
پر نور،
چون اقاقی ها پاک!
تو رهایی در باد!
بی نهایت،
آزاد!
و اسیرم،
در بند!
ناتوان، اما شاد!
من همان مرغ به دام نگهت افتاده!
من همان شاپرک دل به شقایق داده!
و همان اختر کوچک که در این آبی پاک......
بارها رو به تو چشمک زده ام،
به تمنای سلامی ساده!!
تو برای دل من.....
مژده ی فصل طلوعی تازه!
سرخوشی!
شادی بی اندازه!
که دواییست بر این...
ناله های شب سرد!
دوری و این همه درد!
پس امیدم به صدای نفست.....
که نسیم......
می رساند به برم وقت گذر!
به سلامت که طلوع......
می رساند به دلم صبح سحر!
و به نور.......
که به هنگام شکوفایی عشق.....
شد دلم را باور!!!



It was like a dream!
Meeting you………………..
The time that I fell in love!
The time that I found my life boring without you!
Life could become hard when you’re far!
I found my emotions in your soul……………….
And now, it’s hard for me to live without love!
So all the songs that I sang and all the words that I whisper in the wind’s ears, are just for you!
If you look at me, you’ll see my eyes, waiting to see you!
They want to see you near, when they are open!
And me………….
I like to take your hands and be strong!
I want to feel you deep inside my heart!
And I’m sure that no one will inter my heart after you! Because I find my heart just beat for you!
Love to live together all the time.
It is the strong love, look in your eyes to be with you forever!
There is no reason to live without this love. Without loving you!
Smile! This is the sunshine!
I’ll be yours and you’ll be mine!
Stay with me…
Hold me tight and let me see the world with your eyes!
Let me live and breath in my own home…………
In your heart!!!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٢

عاشقانه

سلام
آسمون تو این دو روز اینقدر گریه کرد که بالاخره زمین تشنه لبخند زد!
وقتی به ابرها نگاه می کردم، زمانی که کم کم می رفتن تا ستاره ها دوباره تو قلب آسمون پیدا بشن، یه حس خاص داشتم!
این یکی از عاشقانه هاست!!
وقتی بغض ترک خورده ی آسمون، لبخند رو به زمین هدیه می کنه و بعد، آسمون از دیدن شادمانی و سرور زمین، تمام غم هاش رو فراموش می کنه و همراه با همه ی زمینیان لبخند می زنه...
واقعا زیباست.......
وقتی اولین ستاره از پشت ابرا بیرون اومد، یادم به قراری افتاد که زمانی با آشنا ترین غریبه ، شاهزاده ی آسمان قلبم ، داشتم!
"هر شب، هنگام سلام ستاره های روز نو، ساعت صفر، در آسمان، در چهره ی روشن ترین ستاره، یکدیگر را بجوییم و در تبسم مهتاب، صمیمانه ترین سلام را نثار قلبهای عاشق و دیدگان مشتاق هم کنیم......."
و این نیز از عاشقانه هاست....
و چه زیبا!!
امشب به شوق روشنایی چشمهای خورشید آسمانم، و با دلی پر شور، برای او می نویسم!
او که معنای عشق را خوب می داند!!
آره....
من عاشقانه ها رو واقعا دوست دارم!
همه عاشقانه ها رو دوست دارن . خصوصا اونایی که عشق رو فهمیده باشن و حداقل یه عاشقانه رو شخصا تجربه کرده باشن ، می دونن که چه طعم شیرینی داره!
امشب می نویسم به یاد و نام عشق!
با یاد او که عاشقانه ترین عاشقانه است!!


هوالمحبوب

مهتاب هنوز می تابد. درخشان و زیبا!
خورشید هنوز سلطان آسمان ماست و آسمان در نگاه بی گلایه ی ما، رویایی از بهشت!
کبوتران سپید، پری رویان باغ آرزوهای کوچکمان و سرسبزی خاک، نشان از طراوت و شادابی جوانی!
آن هنگام که شاپرکی بر شاخه گلی می نشیند، در نگاه مهربان گلستان و بر دل دریایی بوستان، ستاره ای می درخشد و نوری نمایان می شود!!
نور امید و چراغ زندگانی!!
و ما را در دنیای ملکوتی احساس، هرگز شبی بی فروغ نخواهد بود، اگر با توکل و امید به ذات اقدس پروردگار مقدس و آن حقیقت بی پایان و نور مطلق، دیده بر هم نهاده، پلک بگشاییم!
پس چه نیکوست زیستن در زیر آبی بیکران آسمان و بر وسعت سبز زمین، تنها با امید و ایمان!!
سرشار از علاقه ای پاک!
همچنان گرم شور و شوق!
نظاره گر قداست و طهارت احساس!
احساسی بی مکر و فریب.....
در پناه حق تعالی!!
و مهتاب خواهد تابید. درخشان تر و زیباتر!
و خورشید، سلطان آسمان ما باقی خواهد ماند....................!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٢

در گردش گیتی ، رسد روزی ، به پایان هر غمی


سلام
امشب اینجا هوا بارونی هست! بالاخره یه بارون حسابی تو شیراز بارید!! خدا رو شکر!
داشتم به این فکر می کردم که امشب چی بنویسم!
آخه نه دلم می خواد طوری بنویسم که نه خدا رو خوش بیاد و نه بنده ی خدا رو!!! و نه دلم می خواد به این زودی تو کارم سستی کنم!
آخه نمی خوام فردا بگن دیدی بازم نخودچی هاش زود تموم شد!!
البته قصد ندارم حالا حالا ها اینجا رو بذارم به امون خدا و برم. تازه اول راهم و کلی امید دارم به پیشرفت!!!
خیلی فکر کردم. اینقدر که حوصلم سر رفت!!
نشستم یکی دو تا از وبلاگای جدیدو خوندم و البته خوشم اومد. اغلب از عشق بود و فرهنگ و خلاصه در باره ی مسائل رایج در ایران و افکار مردم و برخوردای تعصبی یا بدون تعصب افراد نصبت به اونا!
تا ساعت از 12 گذشت!!
گفتم بهتره شروع کنم . بسم الله رو که گفتی مسیر رو پیدا می کنی و خلاصه یه حرفی واسه گفتن میاد تو ذهنت!
می دونید.......
این روزا برام روزای پر از دلهره و نگرانی هستن!
شاید من بیخود نگرانم ولی همین نگرانی که البته پشت یه چهره ی مصمم مخفیش می کنم باعث شده هر کی منو می بینه میگه: سارا چرا این همه لاغر شدی؟؟؟؟؟
منم می خندم و می گم : به صرفم . بده آدم اندامش رو فرم باشه؟؟؟؟
یعنی بازم مخفیش می کنم. اما چیزی که هست اینه که پدر و مادر ، بچه هاشونو خوب می شناسن.
هیچ وقت چیزی از دیدشون مخفی نمی مونه !
بابا که از نگرانیای من به تنگ اومده ، با قیافه ی آروم و پر از محبتش مثل همیشه بهم امید میده و با حرفاش آرومم می کنه!
در واقع استرس و نگرانی من سر درس هست و کنکور و از این مسائل که خیلیا مثل من درگیرشن .
من چون دوست دارم اطرافم تا یه حدی شلوغ باشه..( یعنی به در و دیوار اتاق کلی تابلو و پوستر و از این چیزا نصب کردم که البته هیچ کدوم عکس شخص نیست، خصوصا عکس بازیگرا که واقعا بدم میاد.....) توی اتاقم همه جور نوشته ای پیدا میشه. از دعا و سوره هایی از قرآن گرفته تا شعر و نصیحت و جملات نغز وعکس مناظر و تک و توکی از تقدیر نامه هایی که از مسابقه های شعر و... برام به یادگار مونده و گلدونای گل و خلاصه همه چیز.....
بابا اشاره کرد به یکی از نوشته هایی که زدم به در کمد.. با این که خیلی ریز و تو هم تو هم نوشتمش بازم خوب توجه بابا رو جلب کرد....
بعد گفت همینو در نظر بگیر، توکل کن به خدا و البته تلاش کن تا موفق بشی و یادت نره که ..
از تو حرکت ، از خدا برکت.
بابا راست میگه. من تا یا علی نگم و تلاش نکنم نه با غصه خوردن به جایی میرسم نه با شور زدن!
باید امیدوار باشم و اراده کنم. از مشکلات نترسم و زندگی رو سخت نگیرم.
سخت ترین مسائل با اراده و تلاش حل میشن!
قبول دارید؟؟؟؟
شما هم یادتون باشه که همه چیز بسته به خودتونه. نباید بترسید!! با پشتکار میشه حتی یه دنیا رو عوض کرد!!
من که از اون نوشته ی روی کمد دلگرمی می گیرم . مطمئنم اگه باورش کنید هرگز امیدتون رو از دست نمیدید...........
پس باور کنید که................
در گردش گیتی ، رسد روزی ، به پایان هر غمی.......................


+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱٤ آذر ۱۳۸٢

زمانی برای ما....

روزی خواهد آمد ،
زمانی برای ما....
هنگامی که زنجیرهای اسارت با شجاعت عشقی زاده شده از نور از هم می گسلند...
و این رواست .
رویاهایی را که دیر زمانیست به ضربه ی انکار خاموش می کنند ، با روشنایی خورشیدی که پرده از عشق پنهانی ما خواهد کشید ، رخصت شکفتن خواهند یافت .
آنگاه بهای زندگی ما را ، جهانی توان رقم نهی نخواهد بود.
سرانجامی برای دیدن و زیباترین لحظات برای من و تو ، که با عشق از غربت اندوه ، نمناکی اشک و از میان طوفانها با بردباری خواهیم گذشت و به ساحل سعادت خواهیم رسید .
زمانی خواهد آمد ، که طلوع دوباره ی خورشید ، دنیایی تازه را به ما هدیه کند...
دنیایی پر از آرزوهای درخشان برای من و تو....... .

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱٤ آذر ۱۳۸٢

درخواست راهنمایی!

سلام
قصد داشتم امشب هم براتون از شیراز بگم ،ولی نمی خواستم اطلاعات ناقص و یا غلط در اختیارتون بذارم . بنابراین از بابا که اطلاعات بیشتری در این زمینه داشت کمک خواستم.
بابا گفت بهتره در باره ی مطلبی که می نویسی تحقیق کنی.
منم تصمیم گرفتم که با یه سری پرس و جو و بررسی چند تا کتاب خوب و جامع، شیراز رو کامل و با جزئیات، به علاقه مندان معرفی کنم.
پس منتظر باشید که به زودی در باره ی شیراز به طور کامل و مفصل مطالبی رو خواهم نوشت. (البته یه کم زمان می بره ولی روی قولم هستم!)
راستی..........
جا داره از همه ی دوستانی که به من دلگرمی میدن و همراهیم میکنن و نظراتشون رو از من دریغ نکرده و منو صمیمانه راهنمایی می کنن تشکر کنم .
امیدوارم بتونم به گونه ای بنویسم که به درد بخوره و به کار بیاد.( یعنی جوری که مفید واقع بشه)
شما هم برام دعا کنید .
راهنمایی و کمک شما مایه ی دلگرمی و امیدواری من هست. پس دریغ نکنید!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٢

شهر من شیراز

مدت هاست فرصت نکردم برای بازدید از جاهای دیدنی شهرم ، خونه رو ترک کنم.
شاید وقتشو هم داشتم اما نشده!
دلم تنگ شده بود!!
گفتم امشب یه کم از شیراز بنویسم. اینجوری هم از دلتنگی هام کم می شه و هم شهرم رو معرفی کردم.
البته می دونم کمتر کسی هست که شیراز رو نشناسه . اونایی که هنوز شیراز رو ندیدن، حتما وصفش رو شنیدن!!!
شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم.................عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است
حتما این شعر حافظ رو خوندید!!؟
همیشه مردم با حافظ و شعراش حرف می زدن. در واقع فال می گرفتن. پس یه دیوان حافظ توی خونه ی اکثر مردم ایران پیدا می شه!
یا این بیت که بازم از حافظ هست:
خوشا شیراز و وضع بی مثالش .............................. خداوندا نگه دار از زوالش
اگر به شیراز اومدین یادتون نره حتما یه سر به آرامگاه حافظ بزنین . جای خیلی قشنگیه!!

سعدی رو هم اغلب مردم می شناسن. حداقل در بارش توی کتابا خوندن.
البته کسی که نصایح سعدی ، این شاعر بزرگ رو نخونده ، خودش رو از زیبایی های زیادی محروم کرده!
گلستان و بوستان سعدی پر از زیبایی هاست که تا بهش قدم نگذاری درکش نخواهی کرد!!
جدیدا آرامگاه سعدی رو وسیع تر کردن. یعنی به حیاط محوطه اضافه شده.
توی چای خانه ی سنتی در آرامگاه سعدی، یه حوض ماهی هست. بعضی ها توی این حوض پول می ریزن.
اعتقاد دارن حاجت میده!!
آب این حوض از یه چشمه هست. اگه توی محوطه ی بیرون آرامگاه، یعنی توی حیاط رو بگردید، یه جایی رو می بینید که آب چشمه درش جمع شده و به حوض ماهی راه داره.
مدتی پیش که رفته بودم اونجا، می دیدم که بعضی از خانما و آقایون با بچه هاشون میومدن و اون آب رو به صورتشون و دستاشون میزدن . حتی یادمه یه خانم با ظرف آب می ریخت رو سرش. می گفت من مریض بودم، همین آب باعث خوب شدنم شد!!!
در واقع مردم شیراز و خصوصا قدیمی های شهر، این آب رو مقدس می دونن!
راستی......
همون خانم می گفت این آب نباید از محوطه خارج بشه!! باید همین جا ازش استفاده کنید.
می گفت شگون نداره !! یه چیزی هم گفت..... گفت این آب سیاهه(در صورتی که از محوطه بیرون برده بشه) !! منظورش این بود که بد شانسی و بد بیاری میاره!! درست برعکس زمانی که در محوطه هست!!!
نمی دونم به این چیزا اعتقاد دارید یا نه!؟؟

یه چیزو باید اول می گفتم.....
اون قدیما وقتی کسی قصد سفر می کرد، یا یه مسافر می اومد، از زیر قرآن رد می شد.
کاروان ها و قافله ها.........
همه اول از زیر قرآن رد می شدن!!
قرآنی که در بالای یه دروازه قرار داشت!
الان اون محیط یه مکان تفریحی هست. دروازه قرآن !!!

دقیقا کنارش مقبره ی خواجوی کرمانی هست. (خواجو هم یه شاعر بزرگه و شعرای قشنگی داره)
بعضی از شعرای حافظ، با الهام از شعرای خواجو نوشته شده.
اگر برید برای دیدن دروازه قرآن، حتما متوجه میدان طاووس و گهواره ی دید که بالای کوه قرار داره و عده ی زیادی برا دیدنش از کوه بالا میرن،( البته از راه پله های پارک کوپا ) خواهید شد!
شیراز جاهای دیدنی زیاد داره! خیلی زیاد و خیلی قشنگ.
اگه دوست داشته باشید من سعی می کنم بیشتر این مکان ها رو به شما معرفی کنم.
البته از نظر تاریخی آنچنان اطلاعات وسیعی ندارم ولی می تونم از دیگران کمک بگیرم!
راستی تا یادم نرفته بگم .........
فراموش نکنید شهر شیراز هم یه شهر مذهبی و مقدس هست که شاه چراغ (برادر امام رضا (ع) ) بهش زینت داده.
حرم مطهر شاه چراغ و سید میر محمد، جلوه ی ویژه ای به شهر داده و حرمت وقداست زیادی رو برای شیراز به ارمغان آورده.
امکان نداره یه آدم مومن و معتقد به شیراز بیاد و برای عرض سلام به این بارگاه مقدس مشرف نشه!
اگه حاجتی دارید، در صورتی که با خلوص نیت پا به حرم بذارید، دست خالی بر نمی گردید!!
وقت دعا ، ما رو هم فراموش نکنید!

من شبای آینده از جاهای تاریخی و دیدنی شهرم باز براتون می نویسم.
جاهای تاریخی مثل تخت جمشید و پاسارگاد .......
مثل جاهای باز مانده از زمان زندییه و دیگر پادشاهان...
و خیلی جاهای دیگه.
شما هم نظراتونو دریغ نکنید.
خوشحال می شم اگر بدونم افرادی هستند که علاقه مند به شنیدن این مطالبند.
اونایی که اطلاعات بیشتر و جامعی در این باره دارن ، اگه لطف کنن و مطالبشونو برام E-Mail کنن، ازشون متشکر می شم و از نوشته هاشون ( با ذکر نام نویسنده) استفاده خواهم کرد.
منتظر نظرای شما عزیزان و دوستان هستم............

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٢

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٢

مسافر...

حتما قبول دارید که آدما با خاطره ها زندگی می کنن.
این روزا ذهن من پر شده از خاطره های تلخ و شیرین.
مدتی هست که خیلی از چیزای مورد علاقه ی من ، دارن به خاطره بدل می شن و این برام یه کم سخته.
نمی خوام نوشته های خودمو رد کنم. چون واقعا باور دارم با توکل به خدا همه چیز درست می شه .
اما نمی دونم چرا من باید توی یه مدت کوتاه با چند وداع روبرو باشم؟؟؟؟
البته خدا رو شکر می کنم که این وداع ابدی نیست و البته امیدوارم هرگز این جور نباشه!!
من فقط می تونم برای همه ی اونایی که می رن و قصد سفر می کنن ، آرزوی سفری بی خطر و موفقیت در هدف و کارشون رو داشته باشم.
همچنین امیدوارم زندگی ای سرشار از شادی و زیبایی داشته باشن. و از خدا می خوام همراه و پناهی گرم براشون باشه تا در سایه ی محبت پروردگار، همواره خوشبخت و سعادتمند زندگی کنن.
آرزو می کنم که در بازگشت، دست پر، سربلند و خالی از هر گونه پشیمانی ، تداعی گر سلامی دوباره باشن.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٢

آغاز و پایان!!!

آغاز و سلام شهدیست شیرین !
با هر سلام ، سرودی آغاز می شود و سروری بر پا!
و در پایان ...........
...............!!؟
نه!
نمی شه قضاوت کرد!!
خواستم بگم پایان هر چیزی دردناک هست ! اما دیدم نیست!
شاید وداع سخت باشه!
شاید ..............
ولی این یادم می مونه که پایان هر چیز تداعی گر آغاز دیگریست!!!
گاهی وقتا از این که چیزی به انتها رسیده احساس شعف می کنیم و زیر لب زمزمه می کنیم....
شکر که تموم شد!!
و گاهی هم برعکس.......
وقت پایان یک ماجرا ، یا یک برنامه ، گاهی یک مراسم یا شاید زمان وداع.....
آدما پر می شن از غم!!
دلشون می گیره و پشت سر هم تکرار می کنن :
هنوز زود بود.... کاش تمام نشده بود!
تازه داشتم بهش عادت می کردم!!
افسوس.....................
آره !
همه ی اینا باعث می شه قضاوت در باره ی آغاز و پایان ساده نباشه!!!
چون هر دو گاهی شیرین هستند و گاهی تلخ!!
اما این ماییم که شیرین ترین لحظه ها رو برا خودمون رقم می زنیم!!
و یا لحظه ای رو تلخ و دردناک جلوه می دیم!!
اگه آدما خدا رو با تمام وجود باور می کردن ، تلخ ترین و دردناک ترین دقایق هم با نور ایمان ، براشون به شیرین ترین بدل می شد.
چون اگه دقیق ببینی متوجه می شی که آغاز و پایان هر چه هست و نیست اوست.
در واقع بهتره بگم ......
سرآغاز و سرانجام همه چیز خداست و لذت ایمان و اعتقاد به این ذات مقدس، لذتیست بی نهایت!
و وصف نا پذیر!!!
با این اعتقاد در زندگی، تمام آغازها و پایان ها برامون شیرین خواهند شد.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٢

زندگی

زندگی زیباست و انسان طالب زیبایی ها!
پس در تکاپوست تا زیبایی را به دست آورد. می جنگد! می کوشد و تلاش می کند!
و آن انسان پیروز است که:
زیبا بیاندیشد
زیبا ببیند
و زیبا زندگی کند!!
پس او که چشمهایش را بر پاکی ها و راستی ها بست.......
و او که با افکار پوچ و پلید هم خانه شد و زیبایی ها را از خویش راند .....
هرگز زندگی نخواهد کرد!!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٢

تشکر و معرفی

سلام
امشب یکی از دوستای خوب، به من چیزایی یاد داد که خیلی به دردم خورد!
من بی نهایت ازش ممنونم.
امیدوارم بتونم با کمک این دوستای خوب وبلاگ رو دلچسب و قشنگ کنم.
شما هم حتما از وبلاگ این دوست خوب دیدن کنید.
جای با صفایی هست. خصوصا که صاحب خونه هم خونگرمه هم مهمون نواز!
یادتون نره.....!!
http://man-farhad.persianblog.ir/

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٢

سایبان عشق


هنگام حضور احساس ، آن زمان که رویاهای اطراف تو ، قطرات اشک را برای چشمانت به ارمغان می- آورد و آنچه تو را در حصار خویش فرا گرفته ، رازهای دور از حقیقت است ، من توان تو خواهم بود و آرزو را به تو هدیه خواهم داد تا پیمانم را با تو طراوت بخشم ، آن زمان که چون شکوفه ای می پژمرد.....
کسی که باید فرایش بخوانی ، در انتظار تو با تمام وجود و در تمامیت احساس ایستاده !
چون به حریم چشمانم قدم نهی ، دستانم ، دستان تو را به گرمی خواهد فشرد و چون کبوترانی سپید بال به سوی آسمان خواهیم شتافت ! آنجا که منزلگاه ماست و دیار عشاق !
از سرآغاز تا سرانجام زندگی ام این حقیقت با من بوده و خواهد بود که شیرین ترین لحظات ، لحظه ی وصال است با مهتاب ، در آسمانی پر ستاره و بر تختی از ابرهای سپید !
آنجا که بر بال فرشتگان قدم می زنیم ، آهسته و پر غرور....................
آنجا که جز عشق نیست مگر محبت و احساس و آنجا که لحظات حضور را با نگاهی گرم از مهر با دلها مان پیوند می دهیم .
قلبم را به تو خواهم بخشید و با تو خواهم ماند . این پیمانیست از سوی من با تو !
هرگز رخصت نظاره ی غم را به چشمهایت نخواهم داد .
هم دوش هم ، با سلاح عشق بر اندوه می تازیم و در این پیکار پیروزیم چون شرط پیروزی ما عهد ماست! عهدی ابدی ! عهدی جاودان !
بیا تا لحظات رفته و دقایق پر شور و عاشقانه را از پشت پنجره ی پلکها مان مرور کنیم و بدانیم این احساس هرگز فرو نخواهد نشست چون حقیقتیست زنده ، دلیل بودن ما ، پر پرواز ما و نور دیدگانمان !
توان ماست تا قدم بر داریم ، بنگریم ، بشنویم و بخوانیم .
بیا باور کنیم که آغاز و پایان همان عشق است و وصال .....
چون قلبها مان زندگی را زیر یک سایبان دوست دارد !
سایبانی از عشق !

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٢

یه کم سیاست!

عجب آدمایی پیدا میشن!
یکی نیست بگه آخه شما ایرانی نیستید؟ اصلا معنی وطن رو می دونید یعنی چی؟؟؟
اوه!
سلام یادم رفت!!
سلام.
می دونید امروز چی شنیدم؟؟
شنیدم که قراره شهرای عراق با خرج دولت ایران بازسازی بشه و شهردار هر شهر ایران، بازسازی شهری از عراق رو به عهده بگیره!!!
شهرداری شیراز قرار شده شهر کربلا رو بازسازی کنه!!
در حالی که وضعیت شیراز به خودی خود نا به سامان هست!
شما نگاه کنید.....
پاسارگاد باستان (مقبره ی کورش پادشاه هخامنش) و تخت جمشید ، که از آثار باستانی ایران و زبانزد مردم تمام دنیا هستند از بی توجهی و کم اعتنایی این به ظاهر مسئولان، در حال نابودی و تخریب هستند!!
یا وضعیت خود شهر به گونه ای هست که همه شاکی و عارضند.
تازه اگر از وضع اقتصادی واقعا ناهنجار مردم ایران بگذریم. که البته این وضع غیر قابل گذشته! به وضوه جنایتی که در حق این مردم روا شده رو میشه دید!!
نمی خوام یه جور حرف بزنم که فردا بهم گیر بدن که فلانی بحث سیاسی کرده و ضد انقلابه و از این حرفا. چون نیستم!! فقط می خوام بدونم که آخه مگه همین عراقیا نبودن که جوونامونو و عزیزامونو به سادگی ازمون گرفتن و این همه ایرانی رو کشتن!!؟
به خدا که همین الانم دستشون برسه بازم می کشن و دست بر نمی دارن!!
حالا شما بگید......
حقشه این سرمایه که ملت ایران، شهرای ایران و اقتصاد ایران بهش این همه نیاز مند هست ، ( وطن به این سرمایه احتیاج داره!) رو به همین سادگی صرف نوسازی عراق کرد؟؟
آخه چرا کسی چیزی نمیگه؟؟؟
کم خرج کشورای عربی کردین! چی نصیبتون شد؟؟ پشتشونو بهتون نکردن خداییش؟؟؟؟؟؟
تازه حالا میگید ثواب داره کمک کنیم به ملت عراق! قبول! ولی آخه آدمای حسابی!!!!؟
این کشور که فعلا دست آمریکاست!
شما بسازید بدید آمریکاییا عشقشو کنن؟؟؟
والا دهنم وا مونده از دیدن این همه عدالت اجتماعی!
دیگه میشه حرفی زد؟؟؟
حالا حرفی نزدما ولی اگه اعدامم کردن حلالم کنید!!!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٢

همسایه ی دیوار به دیوار

3 شنبه سر کلاس زبان، داشتم کتاب دوستمو نگاه می کردم دیدم یه چیز جالب توش نوشته !
خوشم اومد . یادداشتش کردم تا اینجا بنویسمش!

زندگی یک گل سرخ است....
پر از خار..!
پر از عطر..!
پر از برگ لطیف..!!
یادمان باشد اگر گل چیدیم.....
عطر و خار و گل و برگ.......
همه همسایه ی دیوار به دیوار همند!!


هر کی می دونه این نوشته مال کیه لطفا به منم بگه!!
ممنون.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ٩ آذر ۱۳۸٢

زیباترین احساس

عاشقانه ها را نمی توان توصیف کرد.
نمی توان درک کرد!
نمی توان دید!
من عاشقانه ترین عاشقانه ها را در قلب خویش احساس می کنم!
و چه احساس نکوییست!
می خواهم همیشه عاشق بمانم.
می خواهم در عاشقانه ها زندگی کنم!
همچو مرغی رها که در عشق پرواز چشم می گشاید.
هر لحظه عاشق تر از لحظه ی پیشین!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ٩ آذر ۱۳۸٢

رمز شاد زیستن

بیا همچون شاپرکها گرد بوستان محبت پرواز کنیم. بیا تا به سان کبوتران سپید بال، گرد حرم مقدس دل بگردیم و عاشقانه ترانه ی شادی سر دهیم.
بر گنبد احساس خانه کرده ، از اشک شوق ابرها سیراب شویم.
بیا تا از دستان پر مهر طبیعت دانه برگیریم و بر دامن خاک یاس و نسترن بپاشیم.
بیا تا زندگی کنیم و زندگی ببخشیم، شاد باشیم و شادمانی را به شکوفه ها هدیه کنیم، از چشمه ی مهر بنوشیم و با پروانه ها مهربان باشیم!
بیا عشق را از ستاره ها بیاموزیم تا ما نیز بتوانیم بر پیکر سرد زمین نور بپاشیم.
بیا ساده بمانیم .
آری!
سادگی ، صفا ، صداقت و صمیمیت ،رمز شاد زیستن است !

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ٩ آذر ۱۳۸٢

التماس دعا

سلام
نمیدونم چرا ما آدما اینقدر خود خواهیم!
همه چیزو برا خودمون می خوایم. اگه خوب نگاه کنید می بینید در بدترین شرایط هم تنها به خودمون فکر می کنیم.
عشق رو واسه خودمون می خوایم. محبت و صفا رو همینطور......
وقتی یکی یه عزیز رو از دست میده، اگه حرفاشو بشنوی منظورمو کامل می فهمی.
مثلا یه پسر در غم از دست دادن مادرش اشک میریزه و میگه:
کی جای اونو برام پر می کنه؟
کی برای من مادری می کنه؟
کی همراز من میشه؟
کی وقت مریضی میاد بالای سرم؟؟
و و و!
اگه دقت کنی می بینی که اشکاش برا خودشه نه مادرش!!
اما من الان یه حس دیگه دارم!
می دونید..!
چند روز هست که خاله ی مادرم (که البته خاله ی ما هم هست) مریضه و توی بیمارستان بستری شده!
اول سکته ی قلبی کرد و توی قلبش باتری گذاشتن. حالا هم اصلا حالش خوب نیست. یعنی برای سلامتیش درصد کمی امید هست!
گاهی وقتا آدم خودش آرزو می کنه که ای کاش زنده نمونم و رو جا و مزاحم دیگران نباشم!
خاله این جوری می گفت. خیلی ها هم همین دعا رو می کنن.
ولی من دلم به حال شوهرش می سوزه!
یه پیر مرد تنها ......!
اونم درست زمانی که به یه همدم و کمک حال نیاز داره، اگه همسرش رو هم از دست بده........!؟
گریه ی یه مرد...!
وقتی یه مرد گریه می کنه یه کوه از غم روی دوشش سنگینی می کنه!
یه شبه یه عمر پیر می شه!
اشک یه مرد.....
واقعا تمام تنمو می لرزونه!!
من سلامتی خاله رو تنها به خاطر خودم نمی خوام!
ادعا نمی کنم که خواسته ی من به خاطر خود خاله هست!
ولی از خدا می خوام سلامتی خاله رو بهش برگردونه فقط به خاطر اشک های اون پیرمرد تنها!
پیرمردی که جز این پیرزن همدم و همراهی نداره!!
از شما التماس دعا دارم.
برای سلامتی خاله دعا کنید!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ۸ آذر ۱۳۸٢

تپش پنجره ها

من با یه دوست خداحافظی کردم ولی ازش خواستم گاهی نوشته هامو بخونه . منم نوشته هاشو توی وبلاگش می خونم.
نمی دونم چرا اون زندگی رو پوچ می دونه!
دلم می خواد این شعرم رو بخونه حتی اگه نظرش راجع به زندگی هرگز تغییر نکنه!

تپش پنجره ها:

زندگی یعنی عشق
زندگی یعنی شور
زندگی پنجره ی روشن زیبایی هاست
زندگی پهنه ی پر وسعت شیدایی هاست
فصل آغاز نگاه
وقت پرواز به اوج
نرمی دست نوازشگر باران بر خاک
زندگی پوچی نیست!
نعمتیست، ساده اما چون راز!
هدیه ایست، پاک از جانب حق
گاه گاهی چو امانت در دست
تا که پاکیزه نگه داری و بازش بدهی.
زندگی عاقبتش مردن و پوسیدن نیست
یادگاریست که بر خاک به جا می ماند.
سرنوشتیست رقم خورده به دستان نسیم!
وقت آغاز بر این وسعت سبز....
روز میلاد تو چون پنجره ها در تپش اند......
آسمان پر غوغاست!
چند صبحی که در این منظره سکنی داری
فرصتیست، ساده اما کوتاه
تا که عاشق باشی
آری عشق است که در صحنه به جا می ماند!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

شنبه ۸ آذر ۱۳۸٢

فراتر از ملائک

سلام
قول داده بودم که شعرهام رو هم اینجا بنویسم.
حسابی توش موندم که از بین اون همه نوشته (شعر) کدومو انتخاب کنم!
آخه می دونید...
یه شاعر همه ی شعراشو دوست داره. حتی اکه بی معنی، زشت یا بی سر و ته باشن!
منم یه شاعرم دیگه!!
البته دلم نمی خواست که باعث بشم هر کس اینجا میاد بهم بخنده و بگه عجب شاعری!!
خلاصه بعد کلی دردسر و هزار بار ورق زدن دفترام، تصمیم گرفتم که از یه شعر قدیمی شروع کنم. یکی که ازش خاطره های خوب دارم.
خواهش می کنم برا قضاوت عجله نکنید. بذارید چند تا شعر تازه تر هم بنویسم بعد .........
خیلی خوشحال می شم که راهنماییم کنید تا نوشته هامو صحیح کنم.
قبلش یه توضیح بدم ...
من از وقتی بچه بودم و مدرسه نمی رفتم ، شاعر بودم . البته شعرام خیلی بچه گانه بودن! هم سن خودم!!
بیشتر با ردیف و قافیه سر و کار داشتم ولی حالا بدون قافیه نوشتنو هم دوست دارم.
هنوزم توی نقطه ی صفرم ولی از زیر صفر تا اینجا ، هر چی که دارم و به هر جا که رسیدم ، اول مدیون عزیزترین و بهترین آدم دنیا یعنی پدرم هستم ، بعد مادر و خانواده ی خوبم و همینطور استاد قاسمیان که وقتی 11 سالم بود توی شب شعر پرشکستگان عشق بزرگترین قوت قلب رو به من داد و در واقع کاری کرد که به خودم امیدوار شدم.
من اولین تجربه ی خوندن شعرم رو در حضور عموم که همه از اساتید و برجستگان بودن در همون شب شعر هرگز فراموش نخواهم کرد!
وقتی که قد تریبون هم از من بلندتر بود.......!
استاد با دیدن اون شعر بچه گانه برا من که یه غریبه بودم کار بزرگی کرد.
همیشه مدیونشم!
خیلی خوب. کافیه!! شرمنده من پر حرفم یه خورده!
حالا اون شعر...................

فراتر از ملائک
من ماهم و مه زاده و مه روی
هم سیرت دریاست سرشتم
از صنع خداوند تبارک
همچون پریان اهل بهشتم
من پاکم و هم صورت امید
با لطف خدا عاشق و مستم
در میکده ی عشق الهی
از بند هزار غصه رستم
من نورم و یک آیت برتر
بر خاک خدا زاهد و شاهم
گر جاده ی احساس بپویم
جبریل خورد حسرت راهم
من صاحب روحم که الهیست
سرمست بهار و صنم و یاس
سیرابم از این رحمت و نیکی
دلشادم از این جرعه ی احساس
بال و پر خویش می گشایم
تا نور افق خرم و شادان
روزی که دلم همچو کبوتر
پر می کشد از ظلمت زندان

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ٧ آذر ۱۳۸٢

تلخ یا شیرین؟؟؟

گاهی وقتا وداع تلخه، گاهی شیرین گاهی هم بی معنا!
نمی دونم چطور میشه توصیفش کرد!
وقتی با یه رویا وداع کنی....
یا یه خاطره رو به دست باد بسپری......
ولی بعد هر سلامی وداعی هست!
آره !سخته اما انکار ناپذیره!
بیاید تا وابستگیها و تعلقاتمونو کم کنیم شاید برامون ساده تر بشه!

به آیینه ها دل نبندید! روزی خواهند شکست!
به ستاره ها دل نبندید! روزی خاموش خواهند شد!
به سکوت خو نگیرید! روزی خواهد شکست!
و به صدا دل خوش مدارید که زمانی به سکوتی سرد بدل خواهد شد!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٦ آذر ۱۳۸٢

اکسیر جادویی

روز خوبی رو شروع کردم. دیشب یه شب خاص بود. یه دوست خوب برام حرفایی زد که عقیده داشت این روزا کمتر کسی حاضر می شه حتی گوش بده!
حرفاش خیلی مهم بود. از نظر من نوعی درس زندگی!
حرفای ساده اما پر از معنا و عمق.
می خواست به من یاد بده که چه طور می تونم فردی باشم قابل افتخار !
می گفت با لبخند و مهربونی می تونی بدترین وضع رو به نفع خودت عوض کنی. راست می گفت. من باور دارم که محبت و مهربونی همون اکسیر جادویی هست و با استفاده ی به جا ازش می شه دل سنگ رو آب کرد.
من همون اندازه که محبت دیدن رو دوست دارم ، محبت کردن رو هم دوست دارم. خدا که مهربون ترینه تا حالا در حق من هر نوع محبتی کرده و هیچ نیکویی رو ازم دریغ نکرده.
من دوستای خوب دارم. آشناهای بی ریا. و یه خانواده ی پاک و بی آلایش که همیشه برام بهترین دوست و مشاور بودن.
اینا همش لطف خداست. من سپاسگزارشم.
اون دوست خوب بازم می گفت: اگه میخوای وقت نیاز دستاتو بگیرن و کمکت کنن ، تا می تونی دست نیازمندا رو بگیر و کمکشون کن.
شاید حرفاش تکراری باشه ولی واقعا مهم هست.
امیدوارم هر فردی که نوشته هام رو می خونه درک کنه و نه فقط به عنوان یه مسلمان ، بلکه به عنوان یک انسان، توی این دنیایی که محبت و صفا داره کمرنگ میشه و مردم فقط به فکر خودشون هستن و بس، به خودش بیاد و اراده کنه تا برای برگردوندن همه ی خوبی ها ، نفر اول باشه.
به شما ایمان می دم که همدردی با دردمندان نه تنها به دردتون اضافه نمی کنه بلکه ازش کم هم می کنه.
وقتی بدونی به خاطر کار تو دل یه نفر شاد شده یا محبت تو به صورت خیس از اشک یه ماتم زده لبخند رو هدیه کرده، احساس سبکبالی می کنی و خدا رو به خودت نزدیکتر می بینی.
امتحان کن!
نگو که چرا من آغازگر باشم! اگه هر کدوم ما به امید دیگری باشیم و اراده نکنیم، فرزندان و فرزند زاده هامون هرگز رنگ زیبای محبت، عشق و صفا رو به چشم نخواهند دید.
پس بیاید تا با کمک هم دنیایی رو بسازیم که آسمونش با سخاوت، زمینش با طراوت و شالودش از محبت باشه.
ما می تونیم ! تنها با ایمان، اراده و پشتکار!
می تونیم عاشق باشیم و عشق ورزیدن رو به آینده هامون هدیه کنیم.
به هم کمک کنیم تا وقت نیاز ، کمک ها از ما دریغ نشه!
خدا همیشه همراه ماست!
همیشه!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٦ آذر ۱۳۸٢

حرف اول

برای شروع دلم می خواد قبل از هر حرفی و البته بعد از یاد خدایی که پشتیبان من در تمام زندگی بوده، خودم رو معرفی کنم.
من سارا هستم و متولد 1364
ساکن شیراز و عاشق تمام عاشقانه ها
بعضی ها میگن که هنرمندم! ولی میدونم تا اونجا هنوز فرسنگها راه هست که باید پیمود!
گاهی شعر می نویسم . دلم می خواد شما در بارشون نظر بدین. پس حتما به زودی چند تاشو اینجا خواهید دید.
امیدوارم منو تنها نذارید تا دلگرم سلام شما باشم.
چون یه مبتدی هستم و چیز زیادی هم از وبلاگ نمیدونم، خوشحال میشم که برای بهتر شدن کارم منو کمک و راهنمایی کنید.
برای همگی شما آرزوی موفقیت دارم.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٦ آذر ۱۳۸٢

عید

سلام
عید فطر هم گذشت!
مثل همه ی روزای دیگه!
دوباره میاد. منتها سال آینده!
نه! یه سال اونقدرا هم زیاد نیست. تا چشم رو هم بذاری تموم شده!!
عید آدما اون روزی هست که بتونن یه کار خوب انجام بدن. مثلا دل یه نفر رو شاد کنن.
آرزو می کنم هر روزتون عید باشه.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٦ آذر ۱۳۸٢

عاشقانه

برای او که معنای عشق را خوب می داند:

عزیز!
ایستاده ام! در میان شکوفه های سرخ و بر پهنه ی سبز عشق!
سوگند به حرمت زندگی و قسم به هر تپش قلبم که تا دم آخر به این عشق بی ریا وفادار خواهم ماند و این احساس نیکو را با تمام زیبایی های دنیا معاوضه نخواهم کرد.
مهربانم!
استوارم تا تکیه گاهم تویی!
زنده ام تا در وجودم جریان داری!
پر نورم تا خورشید آسمان منی!
و بهاریم تا نسیم دلنواز نفست، نوازش گر شکوفه های شادمان نگاه من است.
محبوبترین!
می دانم که خوب میدانی!
می دانی که نور چشم من از ستاره ی چشمان توست و در کهکشان بی کران قلبهای ما، عشق است که چون خورشید بر تمام آسمانیان حکمرانی می کند.
چه زیباست زمانی که دستان تو را در دستان خویش بگیرم و بی هراس، هم پای تو، در جاده ی سرنوشت قدم بردارم!
آری!
شادمانی را آنگاه تجربه خواهم کرد که در کنار تو، با قدرت عشق و اراده ی احساس، سرزمین دل را پیموده، و با امید و ایمان، هم دوش تو، قله های خوشبختی را فتح کنم!
صادقانه می گویم!
ای زیبا!
دوستت دارم!
عاشقانه!
دوستت دارم!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٥ آذر ۱۳۸٢

آغاز

با یاد یکتای بی همتا
سلام
می خواهم آغاز کنم، در فصلی تازه! آغازی سبز و سرخ!
می خواهم از طلوع بگویم و از خورشید!
از مهتاب و از ستاره!
می خواهم با امید اولین قدم را بر دارم.
و اینک هنگام آن رسیده که در نگاه صمیمانه ی آسمان و در شور و شوق آب، بر خاک و بر ابرها و در پهنه ی سرزمین دل، استوار و بی ریا ز جای برخیزم و با بانگ یا علی، از مولا مدد بگیرم تا یاریم کند.
یاری کند تا نگویم جز نیک و ننویسم جز حقیقت!
یاری کند تا به حرمت اعتقاد و حقانیت کلام وفادار بمانم و ننگ خیانت را به جان نخرم!
آمده ام تا در رویش شکوفه های مهربانی از گل بوته ی عشق سهمی ببرم.
آمده ام تا پروانه وار گرد شمع پر فروغ احساس پرواز کنم.
آمده ام تا کامی شیرین کنم از شهد جوانی و چهره را در چشمه ی بی ریای صداقت از گرد اندوه بشویم.
آمده ام تا از عشق بگویم و از ایمان!
عشقی که جزء جزئش تداعی گر نوریست در تاریکی ها!
عشقی که با هر حرفش می توان حرفی تازه زد!
ع : علاقه ای بی کران
ش: شور و شوق آسمانی
ق : قداست احساس و نگاه!
که اگر هر سه به هم وفادار بمانند، عشق پایدارترین خواهد بود و سایبانی برای شادترین زندگی!
و در این فصل تازه، چون نو نهالی شکفته به بوستانی کهن، باری می طلبم از مهربانترین مهربانها تا دستهایم را بگیرد!
راهنمایی دوستان عزیز و پیشکسوتان این بوستان، توان ادامه ای شیرین خواهد بود. امید این که دریغ نکنید!
و من الله التوفیق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()