سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس....خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس........یارب این دنیای پر احساس را جانی بده....سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده........در نگاه دوستان پر میشود منزل ز نور....مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور

مشخصات

سارا

سایبان عشق، پناهی برای نوشته‌های گاه گاه من، از هر چیز و هر کجا، هر زمان و هر مکان، گاه دل نوشته‌های ادبی و گاه درد دل‌های روزانه، دفتریست که از پنجم آذر ماه سال 82 باز شده و تا هستم و سدّی نیست گشوده خواهد بود.


 

پیوندهای مرتبط صفحه نخست عناوین مطالب گذشته
ایمیل مدیر وبلاگ گوگل پلاس
اینستاگرام
فیسبوک
توييتر

دسته بندی موضوعی عمومی
ادبی
شعر
عاشقانه
اجتماعی
سالگردها
خانوادگی
دانشگاه
کتاب
سفرنامه
شهر من شیراز
اساتید
فیلم
ورزشی
آموزش بافتنی
گل و گیاه

اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر

خوبم، تو باور کن!
پرنده ی قفس
یگانه آرزو
غم عشق
سال‌ها پیش از این...
پایان زمستان
آموزش بافت سوییشرت یا بلوز بچگانه با مدل خوشه گندم
وداعی تلخ...
مراقبت و نگهداری از گیاه هاورتسیا (Haworthia Succulent)
هراس زمستانی

بايگاني

آبان ٩٥ شهریور ٩٥ امرداد ٩٥ خرداد ٩٥ اسفند ٩٤ مهر ٩٤ امرداد ٩٤ خرداد ٩٤ اسفند ٩۳ بهمن ٩۳ آبان ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ تیر ٩٢ اردیبهشت ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ دی ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢

آمار وبلاگ



  rss 2.0  

طراح قالب سارا (سايبان عشق)

پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٢

سرسبز ترین بهار تقدیم تو باد....

پیشواز بهار

دوستای خوبم سلام.

ایشالا که همه سلامت و شاد آماده ی استقبال از فصل تازگی، آغاز زندگی طبیعت، بهار هستید!

 

ز شاخ و شاخه برآمد شکوفه های معطر

پرنده از دل لانه، کشید گرد زمین پر

نگاه تازه ی بلبل به رقص قطره ی باران

ستاره سرخوش از احساس، با شکوفه برابر

نوید عشق به دلها، رسید با طرب گل

ترانه از ره باران، بهار از ره دیگر

نسیم مهر و طراوت به لحظه های تماشا

بیا به جرگه ی خوبان، به مهر و عاطفه بنگر

چه دلربا و فریباست ساز و نغمه ی بلبل

به گوش می رسد اینک ز آسمان و هم از در


 

 

 

فقط چند روز دیگه تا وداع همیشگی سال 82 باقی مونده!

این فرصت، زمان مناسبی هست که تمام کارایی رو که توی این سال انجام دادیم دوباره مرور کنیم . کم کاری ها، نقاط ضعف و اشتباهاتمونو به یاد بیاریم و کاری کنیم که در سال آینده به امید خدا دیگه تکرار نشن!

کارای مفید و مثبتمونو به خاطر بیاریم. نقاط قوتمونو تقویت کنیم و برای سال 83 با اطمینان یه قدم به جلو برداریم!

سال جدید رو با دست پر شروع کنیم تا وقتی اونم خواست کوله بارشو جمع کنه و وداع آخر رو بگه حسرت نخوریم!

آرزو می کنم سال نو، از آغاز بهار تا بهاران دیگر، برای همه ی شما دوستان شادمانی و طراوت رو به همراه داشته باشه.

در نگاه مهربان آسمان، خودشید عشق بر پهنای پر وسعت دلهاتون نور بپاشه و مهتاب محبت، روشنا بخش شبهای عاشقانه ی شما دوستان باشه!

بیاید از آغاز، کینه ها رو از دلهامون پاک کنیم. گرد ازآینه ی نگاهمون بگیریم و با روی گشاده و آغوش باز این عید خجسته رو به همه تبریک بگیم.

دوباره به هم دست دوستی و یاری بدیم و عهد ببندیم که تا بی نهایت عشق در کنار هم و غمخوار هم باشیم!

بیاید یا علی بگیم و دوباره آغاز کنیم!

تلاش کنیم تا میهنمونو از نو بسازیم.

شادمانی رو به هم عیدی بدیم.

بیاید تا نگاه عاشقانمونو از هم دریغ نکنیم!

امسال شادم که در کنار دوستای خوبی مثل شما سال نو رو جشن می گیرم. دوستای خوبی که تا زنده هستم فراموششون نخواهم کرد!

یادتون نره، پای سفره ی هفت سین این خواهرتونو هم دعا کنید. وقتی با خلوص نیت دست دعا بلند کردید و یا مقلب القلوب خوندید از خدا بخواید تا روشنایی وجودشو به تمام خونه ها بتابونه و قلبای عاشق رو به هم پیوند بده!

سلامتی رو به دردمندان برگردونه و دست نیازمندا رو بگیره!

دلم می خواد هر کدوم از دوستان که این موقعیت رو دارن، یه شاخه گل سرخ از طرف من " به نیابت از من!! " پای سفره ی هفت سین بذارن .

امیدوارم سفره هاتون همیشه پر برکت و لحظه هاتون همیشه سرشار از شادمانی باشه.

                        بهاری و عاشق باشید.

                                          به امید دیدار و در پناه حق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٢

چه شادمانه به استقبال بهار می رویم!!

دوستای خوبم سلام.

من برا تبریک عید حتما میام!

اما الان جا داره یشایش رسیدن بهار و سال نو رو به همه تبریک بگم.

طبیعت داره نو میشه

ما هم باید نو بشیم! تازه بشیم!

!

بهار طبیعت باید بهار وجود ما باشه

!

یعنی........

تولدی دوباره

راستی دوستای خوبم

آقا معین که از بچه های شهرستان بم هست آدرس یه سایت رو به من داد خواست به همه معرفی کنم.

این سایت در باره ی بم هست.

بد نیست شما هم یه نگاه بندازید!

قبلش بگم

 این سایت با سایتای قبلی فرق داره! یعنی همش توش از غم و غصه ننوشته!

...

  بم فردا  شما خودتون می تونید ببینید!

ایشالا تو پست بعدی وبلاگ یه شعر بهاری می نویسم.

به همین زودیا!

همیشه شاد باشید و پر طراوت

                                                              دوستتون دارم

                                                                                      در پناه حق

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٢

اینا همش حرف دله!!!

سلام

امروز بعد از مدتها دفترچه ی یادداشت روزانم رو برداشتم و دوباره توش نوشتم. چقدر دلم تنگ شده بود براش!! برا ورق زدنش... برا سیاه کردنش ..از بس دستش نزده بودم، خودکار مشکی ای که باهاش می نوشتم روونیشو از دست داده بود!

خلاصه گفتم حیفه که این آخر سالی دفترمو سفید بذارم!

قبلا هر شب توش می نوشتم. یعنی سه سال هست که دفتر یادداشت روزانه دارم و تا حالا هم اغلب صفحه هاش پر بوده اما این اواخر کارم به جایی رسید که حتی در باره ی دانشگاه هم ننوشتم!!! حتی با خودم گفتم... اگه قرار باشه اینجور باشی و ننویسی امسال سررسید نگیری بهتره!!

گفتم دانشگاه....

اگه بدونید!! مظلوم واقع شدم توی کلاس! حالا میگم چرا.....

هم کلاسیام تو دانشکده همه شهرستانین و فقط من اهل شیرازم و یه نفر دیگه! اون یه نفر هم که شاغل هست و کم پیدا!! بچه ها بیشتر از کهکیلویه و بویراحمد هستن و چند تایی از بوشهر. یکی دوتا هم کرمانی و اصفهانی داریم. این بچه ها گویش خاص دارن ( اغلب لر هستن و لری حرف میزنن). هم پسراش هم دختراش! اونوقت این وسط از حرفاشون یه کلمه هم نمی فهمم! وقتی با منم حرف میزنن لری حرف میزنن! باید مترجم استخدام کنم!!!

حالا....

امشب دلم می خواد یه چیزی بنویسم که قبلا آمادش نکرده باشم... یعنی فی البداهه باشه! ممکنه پر از ایراد بشه اما خوب هوس کردم دیگه.....

اسمش رو چی بذارم؟؟؟ آها...

دلبسته

 به آسمان نگاه می کردم!

درخشش ستاره ها چشمان تو را به یاد من می آورد!

چقدر به هم شبیه بود...

وقتی ستاره ای می درخشید و به من لبخند میزد، درخشش قطرات اشک را در چشمانت به یاد می آوردم و آن لبخند سرد که بر لبانت نقش می بست و از من انتظار داشت تا حرارتش بخشم!!

وه که چه زمانه ای بود!

من و تو دلبسته و عاشق!

من و تو دست در دست آسمان.

همسایه ی مهتاب و هم خانه ی خورشید!

اما خورشید غروب کرد و ابر مهتاب را پوشاند!

آسمان نیز مانند چشمان تو بارانی شد و دل زمین چون دل من گرفت!

آنگاه کبوتری شدم و با اولین نسیم آرام با تو وداع کردم و پر کشیدم!

در اولین ترانه محو شدم....

و تو تنها ماندی...

هنوز صدای تو را میشنوم که بی وقفه فریاد می زنی...

می خواهم دلبسته بمانی!

با من و برای من....

اما ممکن نیست!

چون آندم که پر کشیدم وتو بر زمین ایستادی و همراه من بال و پر نگشودی از تو و از خاک دل کندم.

اینک دلبسته ی آسمانم و ملکوت!

دلبسته ی بهار که آهسته آهسته به سویم میشتابد.

دلبسته ی ماه و مهتاب.

دلبسته ی شاپرک ها و اقاقی ها..

آسمان به من می نگرد و در چشمانم درخشش ستارگان خویش را نظاره می کند!

و تو را در یاد خویش آورده می گوید....

چه ساده و آرام گذشت...

دوباره خورشید طلوع کرد و مهتاب پرده درید!

شب هنگام بی اختیار در ذهن کوچکم رخ می نمایی...

ساعت صفر!

و قرار ما با آسمان و ستاره ها!

هنوز هم زیباست!

هر شب در آسمان پر ستاره ی روز نو به تو سلام می کنم!

من در بی نهایت آسمان منزل گزیدم.

تو کجای این بی کرانه خانه داری؟؟

**************************************

اینم از یه نوشته ی بدون مقدمه! اگر چه پر از ایراده، به بزرگی خودتون ببخشید!

در حاشیه....................

دوتا از دوستای خوب و مهربون که خیلی از شما میشناسیدشون یه خورده کسالت دارن...

هومن عزیز.. همه برات دعا می کنیم تا سلامتیت رو به طور کامل به دست بیاری!

یگانه جون.. برا تو هم دعا می کنیم که ایشالا رفع کسالت بشه و هم این که به مراد دلت برسی!

از همه ی دوستای گلم ممنونم.

تا یه فرصت دیگه..............

                                                         در پناه حق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱٥ اسفند ۱۳۸٢

انتظار

در عبور از گذر لحظه ها، در تپش مدام زمین و نگاه زهرآلود زمان، دستهای ما تو را می طلبد یا مولا!

مهر در سراشیب جاده ی عمل زیر چرخهای سنگین ستم له میشود در نبودت!

تو ما را رها نخواهی کرد و ما هر روز و هر ساعت و حتی هر ثانیه در آرزوی زیارت رخ چون خورشیدت، دست بر آسمان داریم و در محمل نیاز، از پروردگار بلند مرتبه، ظهور پرشکوه تو را تمنّا می کنیم!

آقای ما!

بیا که احساس نیازمند توست!

پرنده ها در سلام صبحگاه خود تو را می خوانند و گلها به امید نوازشت رخ می نمایانند!

بیا که دستهای نا توان ما در آرزوی یاوری تو مولا، شب و روز از گونه هامان قطرات شبنم را بر می چیند و لطافت باران را به جاده های عشق می پاشد، بلکه گلستانی بسازد از گلهای ناز و اطلسی که فرش راهت باشد و خاک قدمت!

بیا که زمین تشنه ی محبت و سلام توست و زمان در نقطه ی

 

 

انتظار

ایستاده است..........

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٢

غروب خونین

قول داده بودم که این سری یه شعر بذارم اینجا. حالا هم سر قولم هستم.

فردا و پس فردا دو تا روز عزیزن. من بیشتر از همیشه التماس دعا دارم.

امیدوارم که امام حسین توی این روز بزرگ، نظری هم به ما بکنه و به حرمت نگاهش خداوند از سر تقصیرات ما بگذره!

برای همه ی بیمارا و اونایی که مشکل یا حاجتی دارن هم دعا کنید! 

*********************************

غروب خونین

 

اشک ملائک خاک را می شوید امشب   

غم جای مه در آسمان می روید امشب

پروانه می میرد در اندوه شقایق

از ظلم شب با شمع خود می گوید امشب

زینب میان شعله های سرخ آتش

جای برادر پیرهن می بوید امشب

بر خاک پر خون ستم فرزند خورشید

با هر قدم جای پدر می جوید امشب

وقت غروب پر غم خورشید خونین

سجّاد هم راه پدر می پوید امشب

فریاد نفرین بر ظُلَم می خیزد از نور

از نور او چشمان ظلمت می شود کور

از اشک سرخ قدسیان بر خاک صحرا

چون چشمه می جوشید خون، می ساخت دریا

در آسمان گویی قیامت کرده بودند

مردان عاشق فارغ از اندوه دنیا

عاشق میان آسمان ها می کند سیر

پروانه از آتش ندارد هیچ پروا

اینک اگر خون می چکد از چشم خورشید

می داند او با جان شیرین ساخت فردا

وقت قیام قدسیان آمد، به پا خیز

هنگام فریاد آمده، کافیست نجوا

ای پیروان راه حق، هنگام کوچ است

آرام ماندن در ظُلَم تدبیر پوچ است

دنیا برای عاشقان امشب چه تنگ است

در آسمان ماندن برای ماه ننگ است

خم می شود سرو سهی از غصه امشب

گر نشکند در سینه دل، دل نیست سنگ است

هل ناصر امشب می رسد بر گوش، برخیز

اینک سکوت آسمان ها نیز زنگ است

پیغام می داد آسمان شمشیر بر دست

هنگام خفتن نیست، بل هنگام جنگ است

آتشفشان از داغ دل می جوشد از نو

داغ دل آتشفشان هم سرخ رنگ است

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۸ اسفند ۱۳۸٢

تولدت مبارک!

سلام.

اول از هر حرفی لازم میدونم از همه به خاطر لطفشون تشکر کنم. ضمنا تمام سعیمو می کنم تا بتونم حقایق رو بنویسم. اونجوری که باید و شاید!

بعد از اون به دوست عزیزم آقا مصطفی تولدش رو تبریک میگم. برای president evil آرزوی سلامت و شادکامی دارم و امیدوارم که همیشه شاد و امیدوار زندگی کنه و صد و بیستمین سالگرد تولدش رو در کنار خانوادش جشن بگیره!

***************************************************************

ماه محرم رسیده و دوباره شاهد زیبایی هایی هستیم که همه ساله شیعیان به یاد معلم بزرگ شهادت برپا می کنن!

خیلی از دوستای خوبم عضو دسته ها و هیئت ها هستن. اگه منم پسر بودم.........!!!

از همه ی اونایی که اهل نیایشن، اهل دلن، می خوام زمانی که دعا می کنن، اون وقتایی که دلشون میشکنه، ما رو هم از دعای خیرشون فراموش نکنن!

منم به امید خدا توی پست بعدی وبلاگ، به همین زودیا یه شعر در ارتباط با این ماه عزیز برای دوستان می نویسم .

شاد باشید و سربلند.

                                      آقا امام حسین پشتیبان همه ی شما خوبان!

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٢

خوشحال باشم یا ناراحت؟؟؟

سلام.

بالاخره نتیجه ی آزمون دانشکده ی علمی کاربردی اومد. منم قبول شدم. تو شهر خودم شیراز!

البته دلم می خواست تهران قبول میشدم. اما اولویت اولم شیراز بود و از دعای مادر همون شد!

خیلیا زنگ زدن تبریک گفتن. بعضیا کلی ذوق کردن! اما خودم توقعم خیلی بالاتر ازاینه! بابا هم گفت: من زمانی خوشحال میشم که برا مهندسی دانشگاه سراسری قبول شده باشی!

نه اینکه خوشحال نشد! اما خوب بابا از من انتظار داره! یعنی می تونم براوردش کنم؟؟؟!

حالا نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه!  فقط شکر خدا! چون اگه به صلاحم نبود قبول شم مطمئنا قبول نمی شدم!

حالا.............!!!

تا حالا دلتنگ شدید؟

من این مدت یه جورایی حس دلتنگی رو دلم فشار میاره!  دلتنگ چی یا کی والا خودمم نمی دونم . فقط گاهی حس می کنم دلم واسه یه سری اتفاقایی که قبلا افتاده تنگ شده! حس عجیبی نیست . بعضی وقتا با همین حس کلی خوش میگذرونم! اما گاهی دلم می گیره! حتما تجربه کردید!

امروز دفتر شعرمو باز کردم و برا  خواهرم خوندم. البته یه چندتا از نوشته هامو! برگشته میگه... همچین عاشقانه می نویسی که هرکی ندونه میگه صد رحمت به لیلی!!

همون لحظه عمو از تهران زنگ زده میگه... عاشق میشی.. پشیمون میشی... گل سرخ میدی.. پس می گیری... !!!!

خندم گرفته بود!  آخه اینا نوشته هستن! وبلاگ هر چی عاشقانه تر باشه قشنگتره! نیست؟؟؟

تازه بعد بابا اومده بهم میگه.... آخه عزیزم میگم اینجوری ننویس! درست نیست!

منم خندیدم و گفتم... حالا!

اما خوب. دوست دارم شما بگید!  چطور بنویسم بهتره؟؟؟؟ عاشقانه؟؟ یا .....!!! حتما بگید! من نظر شما رو به هر حرفی مقدم می دونم!

راستی... بد شانسی که شاخ و دم نداره! بعد ۶ سال باز یه اردوی کشوری برام جور شد با بچه های شاعر سراسر گشور این دفعه برا اهواز.( ۶ سال پیش جاتون سبز رفتیم خمین که چقدر خوش گذشت و چه خاطره ها که برام باقی گذاشت!)

حالا من از خدام بود برم اما صبح حرکت بود از شیراز به اهواز. منم همین صبح امتحان داشتم و نتونستم برم!

چقدر حیف شد! این سفر رو ساده از دست دادم!

فردا هم امتحان سیستم عامل داریم. کاش حداقل اینو هم عالی بدم تمام شه بعد دلم نسوزه ....!

**************************************************************

این نوشته هم تقدیم به یگانه ی عزیزم که چند مدتی هست ازش خبری نیست . هم دلم براش شده یه ذره هم به دلشوره افتادم!  یگانه جونم کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر دل تنگم! دلتنگ سلام تو مهربان! دلتنگ نگاه تو بی غرور!

ترانه ی تبسم من بی تو صدای سکوت است!

زیبای مهربان! کجای این وسعت بی انتها، می شود لبخند صمیمانه ات را جستجو کرد؟؟؟

بازا! بازا که در نهایت قلبهامان جای داری. 

ای بی ریا! بی حضور مهربان و گرمت، خورشید هم بی فروغ میگردد!

کاش لبخند بر لبانت شکوفا باشد. هر کجای این بی کران باشی.............

یا مولا

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

جمعه ۱ اسفند ۱۳۸٢

این آخرین نوشته ی من خطاب به توست!

 

سلام.

این بار سلامم به تو پایان فصلی غریب است! سلامی که وداعش والسلامی بیش نیست! بی غصه! بی بهانه و بی تردید!

ما را از آغاز، راه یکسان نبود! تو آن سوی تصور و من این سوی خیال! هر دو اسیر واهمه ای سرد!

چه مهربان بود پروردگار ما که پایان دردناکی را که در انتظارمان نشسته و خویش در خفای آینده پنهان کرده بود، از راهمان زدود!

ما هرگز در کنار هم خوشبختی را تجربه نمی کردیم!

اینک پرده ها از چهره ی تار آسمان برداشته شده و من چون پروانه ای ، دوباره با طلوع حقیقت متولد شدم!

برایم هیچ ابهامی نیست!

من و تو اسیر کودکانه های خویش بودیم و کودکانه، شایسته ی نام مقدس عشق نیست!

کودکانه ی من سادگی من بود! دل بستنم از سر عادت!

کودکانه ی تو دامی بود که ندانسته گستردی و خویش در آن اسیر شدی!

خواستم از نفرت بگویم! چه واژه ی سنگینی! در داستان ما نفرت نیز چون عشق جایگاهی نداشت!

نفرت زاییده ی عشق است!

ما را با عشق آشنایی نبود پس با نفرت نیز غریبه خواهیم ماند!

من عاشق نبودم چون عشق به سادگی از صفحه ی دل پاک نخواهد شد. اگر دل دادم و دور از کودکانه ها عشق ورزیدم دیگر دل نخواهم برید و جدایی با پایان زندگی من برابر خواهد شد! اما.......

اما امشب خاطرات تو را به همراه باد به دست آسمان سپردم و ساده از تو و خاطراتت دل بریدم!

تو نیز عاشق نبودی!

نیک بنگر و بی تامل تکذیب نکن! ..... لحظه ای درنگ.... و سپس خود اقرار خواهی کرد به کودکانه ای که هرگز عشق نبود!

من ساده و بی ریا بودم و تو ساده و بی ریا ! اما راهمان یکی نبود!

من شاخه گل سرخی را به تو هدیه کردم ! در قلبش گوشه ای از قلب من رخ می نمود!

شاخه گل سرخ به سرعت در دستان تو پژمرد و من از میان گلبرگهای مرده، قلب خویش زنده یافتم و باز ستاندم!

نگاه کن! شاخه گل زردی که در دستانت آهسته می پژمرد!! این را نیز من به تو هدیه کردم!

در قلب هر گلبرگ که می میرد و به خاک می افتد برای تو پیامی مکتوب است!

اولین گلبرگ فرو فتاد.......... بر قلب کوچش چه نوشته؟؟ می توانی بخوانی؟؟؟

نوشته : من نشانه ی تنفرم از ریا!

دومین گلبرگ........ : من نشانه ی نفرتم از آن همه فرو مایگی!

سومین گلبرگ.... : من نشانه ی نفرتم از دو رنگی!

..... گلبرگ ها یک به یک جان می سپارند! ........

نفرت از غرور! نفرت از دروغ! نفرت از دهان بینی! نفرت از ............

اما نفرت از تو هرگز! چون مثل تو به جوجه گنجشکی ماند که دانه از دهان دیگری می ستاند و بی قدرت جویدن، می بلعد! .... هنوز مانده تا این جوجه گنجشک به پرنده ی بالغی بدل شود و خویشتن دانه برچیند و دانه بر دهان دیگری بگذارد!

تا کنون دل سپرده نبودم و زین پس نیز نخواهم بود! تا زمانی که در آغوش زندگی، حقیقت عشق را لمس کنم!

تو هم پیله بشکاف و از حصاری که اسیرت کرده برون آ ! زیرا که اینچنین،‌ تا ابد طعم حقیقی عشق را نخواهی چشید!

تو را گناهی نا بخشودنی نبود. پس خطای کودکانه ات را بخشیدم و نا دیده گرفتم! اما از خطای چون اویی نخواهم گذشت! او که به تو رسم ریا آموخت، رسم دو رنگی!

نیک می دانی او کیست! او که با دیدگان لبریز از تنفر خویش، سادگی، صفا و یکرنگی ما را دلیل بر افکار پریشان و تباه خود دید!

تفکری که تو را تحت الشعاع خویش گرفت.

اگر تو را کودکی نمی پنداشتم و چون او می دیدمت، از تو نیز به نزد خدای خویش شکایت می بردم!

اگر تو را با آغوش باز پذیرا شدیم از سر صفا و محبت بود! وگرنه در این خیل چون تو کم نیست، بل به از تو بسیار !

تو را همنشینی با چون خویشتنی شایسته تر! ما را با چون مایی!!

آنگونه خوشبخت خواهیم بود!

کینه ای به دل ندارم و چون خدا بگذرد من نیز گذشته ام!

راهمان از هم جداست. نگاهمان از هم جداست. عقاید و سلایقمان با هم بیگانه است! کاش رشته ی افکارمان نیز از خیال هم بگسلد!

ساده و بی دروغ می گویم... بوته ی محبت در باغچه ی کوچک دل من مرد! شکوفه ی مهر پوسید !

دیگر دوستت دارم را از زبان من نخواهی شنید! اگر شنیدی باور نکن!

احترام و ارزشت به جاست. اما جایی برای دوست داشتن باقی نمانده و خود خوب میدانی! من خویش را بیش از این مضحکه ی این بازی نخواهم کرد!

بازی به پایان رسید و پیروز میدان منم!

ساده باختی!

من تجربه اندوختم و ذره ای خسارت ندیدم! چون تفکر دیگران برایم بی بها بود! و هست! پس به هر چه می خواهی بیاندیش و بگذار آنچنان که دوست دارند تصور کنند. من هرگز اهمیتی نخواهم داد! .... اما در این میان خدایی نیز هست!....

من شادمان تر از همیشه، مغرور و سربلند، به آینده ای روشن می اندیشم!

رو به خورشید ایستاده ام و فردایی پر از نکویی را در مقابل خود نظاره می کنم.

تنها آرزوی من برای تو، آینده ای بی پشیمانی ست. آرزوی خوشبختی برای تو !

برای تو و او که نیک می شناسمش!

شادمان و سربلند باشی...

بدرود

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()