سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس....خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس........یارب این دنیای پر احساس را جانی بده....سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده........در نگاه دوستان پر میشود منزل ز نور....مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور

مشخصات

سارا

سایبان عشق، پناهی برای نوشته‌های گاه گاه من، از هر چیز و هر کجا، هر زمان و هر مکان، گاه دل نوشته‌های ادبی و گاه درد دل‌های روزانه، دفتریست که از پنجم آذر ماه سال 82 باز شده و تا هستم و سدّی نیست گشوده خواهد بود.


 

پیوندهای مرتبط صفحه نخست عناوین مطالب گذشته
ایمیل مدیر وبلاگ گوگل پلاس
فیسبوک
توييتر

دسته بندی موضوعی آزاد
ادبی
شعر
عاشقانه
اجتماعی
سالگردها
دانشگاه
خانوادگی
کتاب
شهر من شیراز
سفرنامه
اساتید
فیلم
ورزشی

اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر

نیایش
سفرنامه جزیره قشم
سفرنامه – نرگس‌زارهای استان فارس و روستای تاریخی سرمشهد
دهمین سالگرد...
زمستان
A Final Dream
وداع با مادربزرگ
Because you loved me
درمان زخم و سوختگی
زیبایی

بايگاني

اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ تیر ٩٢ اردیبهشت ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ دی ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢

آمار وبلاگ



  rss 2.0  

Google Page Rank

طراح قالب سارا (سايبان عشق)

شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢

نیایش

نم‌نم باران را نظاره می‌کنم، آن‌دم که بهاری می‌بارد و عاشقانه غبار می‌روبد از خانه‌ی زندگی؛

به خاطر می‌آورم لحظه‌های اشک و لبخند را، شادمانی و اندوه را، سپاس و ناسپاسی را نیز هم...

دقایقی که درپی هم می روند و ثانیه‌هایی که در پس هم می‌آیند گذران زندگی من و تو هستند و خاطرات نانوشته‌ی تاریخ! چه عبرت بگیریم و چه نه! چه به سوی تعالی رویم و چه افول!

باز هم بهاری دیگر می‌آید...

به خاطر می‌آورم که در اوج زمستان اندوه، پروردگارم چگونه شکوفه‌های لبخند را بر لبانمان رویانید...

به خاطر می‌آورم که دست در دستانش از چه مسیرها عبور کردیم و از چه فرو فتادن‌ها که رهیدیم...

به خاطر می‌آورم که چه سختی‌ها را به یاریش به سادگی پشت سر گذاشتیم و از بند چه دردها آزاد شدیم...

چه خطاهامان که در دل بزرگش مدفون و پوشیده شد، چه پاداش‌ها که از نیکی‌های کوچکمان از ما دریغ نکرد..

به خاطر می‌آورم بندگی‌ها که نکردم و بخشندگی‌ها که بر من فرو باراند!

به راستی که بزرگ است و بزرگوار!

ناسپاسی بس است ما را نازنین...

بیا به لحظه‌های پیش رو لبخند بزنیم...

دست‌ها را به نشانه‌ی سپاس و ستایش بر آسمان برده و عشق را بی امان زمزمه کنیم...

قلم‌هایمان را بر ورق نکشانیم جز با نام مبارکش،

بر زیبایی‌ها دیده مدوزیم جز با یاد زیبایی‌اش...

عطر بهار را نبوییم جز در هوای وجودش...

در بستر شادمانی آرام نگیریم مگر هم‌آغوشش...

ناسپاسی بس است ما را نازنین...

بیا تا این بار از لغزش‌هامان توبه کنیم، به آینده امیدوار باشیم و راه محبت بپوییم...

بیا باور کنیم بهار آغاز دوباره عشق ورزیدن است و بهانه‌ی بندگی کردن...

بیا عاشقانه زندگی کنیم، در بهار محبتش شکوفه شویم، عطر خدا بگیریم و خدای‌گونه به خلایق مهر بورزیم...

باور کنی یا نه، این ثانیه‌ها که می‌رود فرصت کوتاه ماست برای عاشقانه زیستن! برای بندگی، برای شادمانی...

باور کنی یا نه، گاهی پیش از تصورت دیر می‌شود!

بیا این بار زمان را از دست ندهیم...

پیش از حلول بهار دستان هم را بگیریم و زیر لب زمزمه کنیم:

پروردگارا، تو را سپاس می‌گوییم که ما را فرصتی دوباره دادی برای نو شدن؛

سپاس تو را به واسطه‌ی عیب پوشی و رهنمونی‌ات

برای مهربانی و لبخندت

برای دست‌گیری و یاری رسانیت

الها،

مباد بر ما اخم کنی، مباد مهر از ما برداری، مباد تنفر و درد را به دلهامان راه دهی...

کمک کن تا همیشه عاشقانه بمانیم و سبز و خرم و بهاری

کمک کن تا بر آنان که دل‌هامان را آزردند چون تو بخشش‌گر باشیم

کمک کن تا در برابر فرودستانمان فروتن بمانیم

بازهم خطاهایمان را با دستهای بزرگت بپوشان و مگذار از راه بندگی‌ات گمراه شویم...

بر ما ببخشای گناهان و خطاهامان را

عاشقانه‌ی زندگی‌مان باش و بر سقف آسمان قلبمان نور بباران

خداوندا...

لحظه‌هامان را با حضورت و در کنار عزیزانمان رونق ده، خانواده و خویشانمان را سلامت و سعادت بخش و بر رفتگانمان رحمت فرست.

ما را رسم بندگی آموز و نگاه و لبخندت را از ما دریغ مدار...

سایه گستر آسمان وجودمان باش و به رحمت و بزرگیت سایه‌ی عزیزانمان را بر زندگیمان مستدام بدار.

به رضای تو راضی و دست در دستان تو سعادتمند و شادانیم، باشد که هم‌قدم با تو شادمانه‌هایمان ابدی باشد...

آمین

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢

سفرنامه جزیره قشم

سلام

کم کم زمستان داره به آخر می‌رسه و بهار با زیبایی‌هاش دنیا رو از خواب سپید بیدار می‌کنه. فصل گرما میاد تا سفر به جنوب ایران به واسطه‌ی گرمی هوا سخت بشه.

ما طی سال‌های گذشته بهترین فصل سال برای سفر به جنوب کشور، یعنی زمستان رو غنیمت شمردیم و از زیبایی‌های جنوب لذت ببریم. خصوصا که شیراز با بخشی از مناطق جنوبی و دریای دوست داشتنی عمان و خلیج همیشگی فارس فاصله‌ی زیادی نداره.

جزیره‌ی قشم قسمتی از جنوب ایران هست که در لیست سفرهای چند سال اخیر ما حتی بیشتر از سالی یک بار بوده و هر بار هم تجربه‌های جدیدی رو برامون تصویر کرده. اگرچه پاییز و زمستان امسال بجز سفر به جزیره، سعادت سفر به شهرهای شوش، شوشتر، اهواز، بندرعباس و... رو هم داشتیم اما از اونجایی که می‌دونم جزیره‌ی قشم با جاذبه‌های گردش‌گری و همچنین تجاری که داره همیشه شاهد حضور مسافران زیادی از نقاط مختلف کشور پهناورمون بوده و انتخاب عده‌ی زیادی از هم‌میهنانم در ایام نوروز هست در این پست از این منطقه می‌نویسم.

هم‌شهری‌های گرامی و هم‌میهنانم که قصد سفر به قشم از راه شیراز رو دارن باید از مسیر جاده‌ی فرودگاه (بلوار مدرس) از شیراز خارج شده و به سمت جهرم، لار و بعد از اون به سمت بندر پُهل (پل) رانندگی کنن. درصورت رانندگی با سرعت مجاز و بدون مواجه شدن با ترافیک، حدود 6 ساعت در این مسیر و بعد از اون بسته به لندی‌کرافتی که شما و اتوموبیلتون رو از بندر پهل به بندر لافت منتقل می‌کنه بین ده تا بیست دقیقه روی آب خواهید بود. لندی‌کرافت یه جور کشتی باری نه چندان بزرگ هست که تعداد محدودی اتوموبیل، اتوبوس، کامیون، مسافر و... رو از خشکی به جزیره و برعکس منتقل می‌کنه. در مسیر پهل ـ لافت و برعکس من دو مدل لندی‌کرافت دیدم. یک نوعش موتور دار هست و نوع دیگرش هم با یدک‌کش کار می‌کنه که نوع دوم سرعت کمتری داره و از زمان حرکت بسته به آب و هوا حدودا بیست دقیقه یا کمی بیشتر (دوبرابر زمان مدل موتور دار) مسیر رو طی می‌کنه.

تا قبل از اسفند ماه 1392 هزینه حمل اتوموبیل و مسافرانش از پهل به لافت و برعکس معادل 37 هزار تومان بود که 2 هزار تومان عوارض ورود، 26 هزار تومان عوارض گمرک و بیمه و کرایه‌ی لندی کرافت (در زمان ورود به جزیره) و 9 هزار تومان هم کرایه‌ی برگشت از بندر لافت به بندر پهل (در زمان خروج) از مسافرین دریافت می‌شد. (تجربه بهم ثابت کرده که تورم شامل حال این هزینه‌ها هم می‌شه پس اگر ازتون هزینه‌ی بیشتری درخواست کردن تعجب نکنید)

نکته: درحال حاضر برای سفر به قشم با وسیله‌ی نقلیه‌ی شخصی (برعکس کیش) نیازی نیست اتوموبیل خاصی داشته باشید. من مسافرانی رو دیدم که با پیکان یا حتی اتوموبیل‌های خیلی قدیمی به قشم اومده بودن.

زمانی که به بندر لافت رسیدید باز باید مسیر لافت تا درگهان یا قشم و شاید هم شهرها یا روستاهای دیگر جزیره (به انتخاب خودتون) رو رانندگی کنید. (لافت با درگهان 30 و با قشم 45 کیلومتر فاصله داره)

اگر هدفتون از سفر به جزیره خرید کردن هست، قیمت اجناس توی درگهان تا حدودی از قشم ارزون‌تر هست اما به همون نسبت برای اقامت، درگهان در برابر قشم شهریت و امکانات کمتری داره.

عده‌ی زیادی از مسافران (مثل ما) برای اقامت در طول سفر از چادر استفاده می‌کنن، برای این افراد اقامت در قشم راحت‌تر از درگهان هست اما اخیرا در درگهان هم سرویس‌های بهداشتی و امکانات رفاهی ساخته شده. ما که در هر دو شهر تونستیم بدون مشکل شب رو به صبح برسونیم، منتها دقت کنید که نوروز بسیار شلوغ و به نظر من بدترین موقع برای سفر به قشم از نظر بار ترافیک جمعیتی مسافر به جنوب هست. ما هرگز تعطیلات رسمی و عمومی رو برای سفر به قشم مناسب نمی‌دونیم. یه مثال ساده: امسال ما از 17 تا 22 بهمن قشم بودیم. جمعیت متعادل بود و تقریبا ترافیکی در کار نبود اما از 22 بهمن که شهر رو ترک کردیم چنان ترافیکی بود که اگر ماشین‌هایی که ساعت 2 ظهر توی صف سوار شدن به لندی کرافت بودن ساعت 10 شب تونسته باشن به لافت برسن شاهکار کردن! حالا کجا چادر بزنن یا کدوم هتل و یا مسافرخونه یا سوئیت جای خالی داشته بوده باشه برای اجاره، الله اعلم!!! (وقتی فاصله تعطیلات چهارشنبه 22 بهمن تا جمعه 25ام وحشتناک شلوغ می‌شه وای به حال نوروز!!)

درباره‌ی مسائل تجاری و خرید فقط چند نکته:

1- توی قشم و درگهان پوشاک و خصوصا لباس بچه‌گانه به نسبت شیراز خوش قیمته. خصوصا توی بازار قدیم و برای اونایی که قصد خرید عمده دارن.

2-  افرادی که قصد خرید ندارن هم بد نیست یه سری به بعضی از پاساژها بزنن. ساختمان و معماری این مراکز خرید خودش دیدنی هست (مثل مرکز خرید نخل)

3- جهت اطلاع اون دسته از افرادی که مثل همسر گرامی من عاشق عکاسی هستن و هدفشون خرید تجهیزات عکاسی با قیمت مناسب هست، حتما حتما قبل از هرجای دیگه یه سر به پاساژ سیتی سنتر قشم بزنید!

 و اما مکان‌های دیدنی جزیره که نباید از دستشون بدید:

 1- جزیره هنگام (سفر با قایق اجاره‌ای که اخیرا بلیطی شده بود و کرایه‌ی هر نفر هم 8 هزار تومان بود، روی آب برای تماشای کشتی‌های به گل نشسته، دلفین‌ها، ماهی‌های آکواریومی، ساحل نقره‌ای، مردم و بازارچه‌ی محلی هنگام، در صورت تمایل نقش حنای سنتی برای بانوان و تست دستپخت مردم این منطقه و... ) نکته: صبح ها دلفین‌ها به ساحل نزدیک تر هستن و تعدادشون هم بیشتره. اگر دریا مواج نباشه راحت تر روی آب میان و اگر قرار باشه دریا مواج و طوفانی بشه دلفین‌ها بیتاب و پرشتاب خواهند بود. برای تماشای ماهی‌های آکواریومی بد نیست یه کم خورده نان همراهتون داشته باشید تا ماهی‌ها رو به روی آب بکشونید و از تماشای اونها لذت ببرید. هنگام در جنوب جزیره‌ی قشم واقع شده و از قشم اگر اشتباه نکنم سه کیلومتر فاصله داره.

دلفین‌ها

2- شهر سوزا، پارک پرورش کروکدیل (تمساح) و ساحل زیبا و تمیز این شهر. فاصله سوزا تا قشم حدودا 39-40 کیلومتر هست. بلیط ورود به پارک پرورش تمساح 4500 تومان بود و در این پارک بجز تمساح تعدادی پرنده و موجودات زنده دیگه هم نگهداری میشه. این پارک فعلا تنها پارک پرورش کروکودیل (تمساح) ایران هست.

ساحل سوزا

3- جزایر ناز، با فاصله حدودا 22 کیلومتر از قشم تنها مکانی هست که هنگام جزر آب، وقتی که پس روی آب دریا کامل می‌شه، با ایجاد باریکه‌ای از خشکی به ساحل قشم متصل می‌شه و بازدیدکننده ها می‌تونن پیاده تا این جزایر برن و از زیبایی‌هاش لذت ببرن. (جالبه بدونید از همین مسیر اجناس خریداری شده از عمارات و کشورهای اطراف رو به صورت قاچاق به ایران وارد می‌کنن و موقع جذر آب تعدادی راننده با ماشین خصوصا هایلوکس اجناس رو از قایق‌هایی که از عمارات و... اومدن تحویل می‌گیرن و با سرعت زیادی اجناس تحویل گرفته رو با خودشون می‌برن.) خلاصه که واقعا دیدن داره. راستی تا یادم نرفته توی یکی از سفرهامون (اسفند 90) توی همین منطقه یه لاکپشت بزرگ رو دیدیم که به تور ماهیگیر افتاده بود و ماهیگیر با کمک ما آزادش کرد. لاک‌پشت خیلی سنگین و بزرگ و زیبا بود. خوشحالم که آزاد شد.

لاک‌پشت


جزایر ناز

4- غارهای تاریخی خربس (خوربس)، با حدود 10 کیلومتر فاصله از قشم به سمت جنوب غرب، باقی مانده‌ای از شهری تاریخی هست که یکی از محلی ها می‌گفت بعد از یه زلزله‌ی خیلی شدید با خاک یکسان شده و حالا ازش بخش‌های کمی از جمله گورستان باقی مونده! قلعه‌ی پرتغالی‌ها هم از جمله آثار تاریخی این منطقه هست که در دل کوه و به صورت غارهایی به شکل راهرو و اتاق حدود 500 سال پیش محل اقامت پرتغالی‌ها بوده. روبروی این منطقه هم یک گورستان هست که شکل سنگ‌هاش واقعا جالبه.

 گورستان

قلعه پرتغالی‌ها

 5- دره ستارگان، در فاصله 17 کیلومتری قشم، که تا قبل از اسفند 92 بازدید ازش رایگان بود اما از اسفند ماه قرار بود ورودی هر نفر 2000 تومان دریافت بشه. دره ستاره‌ها در واقع یک ناحیه فرسایش یافته توسط آب‌های سطحی، رگبارهای فصلی و تندبادها است. زیباست و واقعا دیدن داره. جالبه بدونید محلی‌ها اعتقاد دارن این منطقه محل زندگی اجنه هست!!! والا ما که اونجا جن ندیدیم! شما اگر دیدید به ما هم بگید.

دره ستارگان

6- جنگل دریایی حرا، نزدیک بندر لافت، با قایق اجاره‌ای روی آب و در بین این گیاهان زیبای آب شور و طبیعت بکری که داره میشه معنی لذت بردن از دریا رو فهمید. ناگفته نمونه که مردم بندر لافت وقتی که ما به اون مکان سفر کردیم (سال 90) واقعا مهربون و خوش برخورد بودن. (بیشتر مردم لافت سنی مذهب هستن.) محبت و مهمون نوازیشونو فراموش نمی‌کنم.

جنگل حرا

 

لافت

جزیره زیبایی‌ها و جذابیت‌های طبیعی و تاریخی زیادی داره که خیلی‌هاشو هنوز من موفق نشدم ببینم (مثل غارهای نمکی در 90 کیلومتری جنوب غربی قشم ، ساحل تخم گذاری لاک پشتهای شیب دراز در 45 کیلومتری شهر قشم، تنگه چاهکوه در 85 کیلومتری قشم و...) و خیلی‌هاشو هم فراموش کردم و الان خاطرم نیست که بنویسم. با یه جستجوی دقیق توی اینترنت به اطلاعات خوبی درباره‌ی این جاذبه‌ها دست پیدا می کنید که به نظر من دونستنشون قبل از سفر لازمه. هرچند شاید به خاطر بازارگردی و تنوع اجناس توی قشم و درگهان فرصت دیدن این جاذبه‌ها از دست بره اما پیشنهاد می‌کنم بهشون اولویت بدید تا سفرتون دلچسب‌تر، شیرین‌تر و خاطره‌انگیزتر بشه.

اگر مسافر نوروزی این منطقه هستید از الان آمادگی ازدحام جمعیت، ترافیک، کمبود فضا برای اقامت و خیلی مشکلات و مسائل مادی و معنوی دیگه رو داشته باشید.

سفر بخیر

---

پ.ن: عکس‌هایی که توی این پست و پست قبل (دشت نرگس) می‌بینید عکس‌هایی هستن که خودمون گرفتیم و خاطرات سفرهامون طی سال‌های اخیر رو برامون زنده نگه می‌داره.

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢

سفرنامه – نرگس‌زارهای استان فارس و روستای تاریخی سرمشهد

سلام

مدت‌ها بود قصد داشتم نوشتن سفرنامه‌هام توی وبلاگ رو از سر بگیرم اما شرایط و شاید بهتر بگم حس و حالش نبود! توی این ایام از جاهای زیادی دیدن کردم که نشد اطلاعاتش رو با شما به اشتراک بگذارم. حتی قصد داشتم نحوه‌ی پر کردن فرم کاپوتاژ خودرو برای سفرهای زمینی بین‌المللی رو براتون بنویسم که فرصتش دست نداد اما این سفرنامه‌ شاید مقدمه‌ای باشه تا به زودی مطالب جا افتاده و نوشته نشده رو در اختیارتون بگذارم. میگم منتظرش باشید تا به نحوی قولی داده باشم که موظف به انجامش بشم.

و اما اصل مطلب:

زمستان همون اندازه که فصل سرما و سپیدی هست، فصل عطر خوشایند نرگس و زیبایی بی‌حسابش هم هست. تا حالا فردی رو ندیدم که این عطر و زیبایی رو نادیده بگیره و ازش لذت نبره.

گل نرگس توی ایران عموما با پسوند شیراز شهره هست. هرچند یه مدل نرگس هم وجود داره که به نرگس هلندی مشهوره و بسیار هم زیباست. گل‌های درشت‌تر اما عطر بسیار کمتر و به نظر من بیشتر جلوه‌گری تشریفاتی داره. اما نرگس شیراز رو که حتما همه دیدید، گل‌های تقریبا ریز، اغلب کرم (گاهی هم سفید و زرد) با میانه‌ی زرد رنگ داره. بعضی از گل‌ها کم پر و بعضی دیگه  پُر پر هستن که ما بهشون میگیم شش پر یا پرپری!!

جمعه 11 بهمن 92 نرگس زار روستای دادین

بعضی از انواعش رو هم به‌نام نرگس شهلا میشناسن. این گل با پیاز رشد میکنه و تکثیر میشه و خصوصیات دقیقش رو با یه جستجوی ساده میشه توی دنیای مجازی پیدا کرد. من فقط بخشی از مطالبی رو که توی سفر یک روزه‌ام به نرگس‌زارهای سمت کازرون یاد گرفتم براتون می‌نویسم.

جمعه 11 بهمن 92 نرگس زار روستای دادین

پیازهای نرگس در اواخر تابستان و اوایل پاییز توی زمین کاشته میشن و به ازای هر سال هر پیاز به دو عدد تکثیر میشه. به گفته‌ی یکی از افرادی که شغلشون پرورش نرگس هست، پیازها رو تا زمانی که گل‌دهی می‌کنن (حدود 10 تا 20سال!!!) از خاک بیرون نمیارن مگر اینکه قصد جا‌به‌جا کردن اون‌ها و گسترش اراضی یا فروش پیازها رو داشته باشن ولی اگر به واسطه‌ی محدود شدن فضای رشد پیازها، گل‌دهی به شکل مطلوب نباشه پیازهای تکثیر شده رو اوایل تابستان از زمین خارج می کنن و حداکثر تا اواخر مهر در زمین دیگه‌ای می‌کارند. هر قدر که قدمت توی خاک بودن پیازها بیشتر باشه گل‌هاش ساقه‌های بلند‌تر، ضخیم‌تر و استوار‌تری خواهند داشت. یعنی اگر جایی دیدید که ساقه‌های نرگس باریک و کوتاه هستن یعنی عمر پیازشون کوتاه‌تره.

اگر پیازهای نرگس رو در زمان گل دهی و سبز شدنشون از خاک خارج کنن، له می کنه. پس الان اصلا وقت مناسب خارج کردن پیاز از خاک، خرید و کاشتش نیست. اگر کسی بهتون پیشنهاد فروش داده نپذیرید چون به واسطه‌ی پر آب بودن پیاز و بالا رفتن وزنش برای فروشنده منفعت مادی بیشتری داره اما چیزی جز یه تعداد پیاز له شده و پولی که بابت خریدشون از دست رفته برای خریدار باقی نمی‌مونه!

توی استان فارس تا جایی که من خبر دارم دوتا منطقه هست که گل نرگس در سطح وسیع (چندین و چند هکتار) و جهت ارائه به بازار پرورش داده میشه. این اراضی رو نرگس‌زار (دشت نرگس) میگن. یکی خفر هست و دیگری کازرون. البته بهتره بگم اراضی اطراف این دو منطقه! که امروز براتون از اراضی اطراف کازرون میگم:

اگر با وسیله‌ی نقلیه‌ی خودتون برای بازدید از این مناطق راهی بشید، حدودا دو سه ساعت از شیراز تا کازرون و بعد از اون 40-50 کیلومتر تا بالاده ، روستای جِره (یا به قول محلیا گِره!) و یا روستای دادین فاصله دارید. (ظاهرا در حال حاضر برخورد مردم روستای دادین در مقایسه با مردم روستای جره با گردش‌گران خیلی بهتره!)

دقت کنید که زمان گل‌دهی و برداشت گل نرگس توی این مناطق بسته به آب و هوا و میزان بارندگی از اواسط دی ماه تا اوایل اسفند ماه هست. قبل و بعد از این ایام گلی وجود نداره!

هر قدر میزان بارندگی و یا آب‌یاری بیشتر باشه گل‌دهی و رشد هم تسریع میشه اما از اونجایی که در این مناطق بیشتر به روش دیم متکی هستن، رشد گل‌ها به بارندگی بسیار وابسطه هست.

زمین‌های زیر کشت نرگس اغلب به افرادی اجاره داده شده و این افراد مخارج زندگیشون رو از راه پرورش و فروش گل‌ها تهیه می‌کنن. پس همین‌جا از همه خواهش می‌کنم اگر رفتید به این مناطق، به جای چیدن گل‌ها از شاخه، از زیباییشون لذت ببرید و اگر دوست داشتید گل همراه خودتون به خونه ببرید از همون اطراف با پرداخت هزینه که صدالبته خیلی کمتر از هزینه‌ی خرید گل توی شهر هست (امسال بین کیلویی 15 تا 25 هزار تومان می‌فروختن!) توی خونه هم از عطر و زیبایی نرگس استفاده کنید.

در حاشیه مطالبی که نوشتم بد نیست از روستای سرمشهد و بافت تاریخی اون هم بنویسم چون به نظرم خیلی حیفه کسی تا نزدیکی اونجا بره و از جذابیت‌های تاریخیش دیدن نکنه!

یه مقدار بعد از روستای دادین، روستای دیگه‌ای هست به اسم سرمشهد. (فکر کنم حدود 60 کیلومتر بعد از کازرون توی مسیر فراشبند). این روستا هم نرگس‌زار داره اما بیشتر شهرتش به خاطر بافت تاریخیش از زمان ساسانی هست. (آقای ایلانی که همونجا باهاشون آشنا شدیم برامون توضیح دادن که در زمان حمله‌ی اعراب به ایران، ایرانی‌های مقیم این منطقه برای پذیرفتن اسلام مقاومت کردن و به دین زرتشت به شدت معتقد بودن به همین علت، اعراب چنان کشتاری از این مردم می‌کنن که منطقه به اسم "سرمحشر" مشهور میشه. به مرور زمان توی زبان عامه سرمحشر به سرمشهد تبدیل شده.)

در انتهای این روستا در دیواره کوه با ارتفاع تقریبا 20متر سنگ تراشیده‌ی مربوط به پنجمین پادشاه ساسانی یعنی بهرام دوم قرار گرفته که داستانی رو از مبارزه‌ی بهرام با دو شیر روایت می‌کنه.

جمعه 11 بهمن 92 روستای سرمشهد

ما اونجا خیلی اتفاقی یکی از اساتید گردش‌گری رو دیدیم که این روایت رو به نقل از نظامی گنجوی اینجور تعریف کرد:

بهرام دوم در زمان فوت پدرش (پادشاه وقت) در منطقه حضور نداشت. مردم فرد دیگری رو به تخت نشوندن. بهرام به منطقه میاد و به جای مبارزه و خون‌ریزی پیشنهاد می‌کنه که دو شیر رو در کنار یک تخت ببندند و تاج رو روی تخت بگذارند و فردی که جرات مبارزه با شیرهای گرسنه رو داشته باشه، شکستشون بده و بتونه تاج رو به دست بیاره شاه بشه. در این مبارزه بهرام پیروز میشه و به پادشاهی میرسه و فردی که مردم به جای شاه فقید به تخت نشونده بودن اولین نفری هست که برای تبریک و پذیرش پادشاهی بهرام روبروی اون زانو میزنه.

اما روایت دیگری هم هست که میگه بهرام در زمان پادشاهی برای حفاظت از همسر و فرزندانش با شیرها مبارزه می‌کرده و در بخشی از سنگ تراشیده، تصاویر این افراد هم وجود داشته که الان متاسفانه تقریبا تخریب شده و قابل مشاهده نیست. ظاهرا بالای این تصاویر کتیبه‌ای زرتشتی هم وجود داشته که من ندیدمش!! و قدری بالاتر هم حفره‌ای پنجره مانند و مستطیل شکل توی کوه هست که استخوان‌دان نامیده میشه و ظاهرا محل دفن اجساد (احتمالا اجساد پادشاهان ساسانی) بوده.

جمعه 11 بهمن 92 روستای سرمشهد

در این‌باره هم می‌گفتن که زرتشتیان اون زمان اعتقاد داشتند دفن مرده توی خاک باعث آلودگی خاک و بی‌حرمتی به مرده میشه و به همین واسطه اجساد رو در کوه دفن می‌کردند. البته من از صحت این مطالب به هیچ وجه مطمئن نیستم.

فردی که داستان مبارزه‌ی بهرام رو برامون بازگو کرد از محلی به اسم تَل خندق (مکانی از زمان ساسانیان، به شکل خاکریزی مدور به ارتفاع تقریبی 13 متر که با گِل ساخته شده و احتمالا کاربرد نظامی و بیشتر جنبه دفاعی داشته، در حال حاضر حدودا در سه کیلومتری نرسیده به سرمشهد در فاصله چند صد متری از جاده قرار داره) و قلعه‌ی دختر هم نام برد و درباره‌ی قلعه‌ی دختر این داستان رو هم روایت کرد که شنیدنش خالی از لطف نبود:

بهرام کنیز زیبارویی داشت و بسیار بهش علاقه‌مند بود، روزی برای متعجب کردن کنیز به او گفت که می‌تونه سم آهو رو به گوشش با تیری از کمانش بدوزه! با تیر اول گوش آهو رو زخمی می‌کنه و وقتی آهو برای خاراندن گوشش سمش رو بالا میاره، با تیر دوم سم و گوشش به هم دوخته میشن! بعد از اینکه در پاسخ تیراندازی بهرام با کمان به سمت آهو کنیز به بهرام می‌گه: "کار نیکو کردن از پر کردن است!"، بهرام عصبانی میشه و دستور اخراج کنیز از قصر و قتلش رو صادر میکنه اما وزیر کنیز رو نمی‌کشه و به قلعه‌ای بالای کوه می‌بره تا اونجا زندگی کنه و گوساله‌ی کوچکی رو بهش میده تا ازش نگهداری کنه. کنیز هر روز گوساله رو به دوش می گرفته و مسیر کوه رو پایین میومده تا گوساله بچره و دوباره اون رو به دوش می‌گرفته و به قلعه می‌برده. در گذر زمان گوساله فربه‌تر و سنگین‌تر و کنیز هم قوی‌تر میشه.

روزی بهرام دختری رو می‌بینه که گاو فربهی رو به دوش گرفته و به سادگی از کوه بالا میره! خنده‌ای می‌کنه و می‌گه "الحق که کار نیکو کردن از پر کردن است!" کنیز به بهرام لبخندی میزنه و میگه:‌چطور این جمله رو زمانی که من به زبان آوردم نپذیرفتید؟ بهرام که تازه متوجه میشه اون زن کنیز خودش هست او رو در آغوش می کشه و داستان به پایان خوش می رسه.

قلعه‌ای که کنیز پس از اخراجش از قصر بهرام درش ساکن میشه قلعه‌ی دختر نامیده شده و ظاهرا در نزدیکی روستای سرمشهد هست (یا شاید هم بوده و تخریب شده و اثری ازش نمونده!!)

نکته:

1- این قلعه رو با قلعه‌ی دختر سمت فیروزآباد اشتباه نگیرید! هم نام هستن اما یکی نیستن!!!

2- من صرفا شنیده‌هام رو نوشتم و منهای نرگس‌زار و حکاکی و استخوان‌دان مربوط به بهرام که شخصا تونستم ازشون دیدن کنم درباره‌ی وجود و یا عدم وجود باقی مکان‌های ذکر شده و صحت روایات مربوط بهشون به‌هیچ‌وجه اطمینان کامل ندارم! افرادی که اطلاعات کامل و دقیق میخوان بهتره تحقیق بیشتری داشته باشن.

امیدوارم اگر به عنوان گردشگر به این مکان‌ها سفر می‌کنید به خاطر بسپارید که تجاوز به حریم شخصی مردم منطقه می‌تونه در آینده بازتاب بدی رو به شکل برخوردهای نامناسب و پرخاش جویانه‌ی مردم محلی با گردش‌گران به همراه داشته باشه. پس یاد بگیریم که به حریم مادی و معنوی افراد تجاوز نکنیم و به هم احترام بگذاریم تا دیگران هم بتونن در کمال صلح و صحت از زیبایی‌ها دیدن کنن.

و باز هم امیدوارم چه از سمت مردم و چه مسئولین برای حفظ آثار تاریخی و باستانی کشورمون اقدامات صحیح انجام بشه. (پیشنهاد می کنم به جای منتظر تلاش مسئولین موندن از خودمون شروع کنیم و حداقل باعث تخریب هویت ایرانی خودمون نشیم!)

زندگیتون سرشار از زیبایی و عطر خوش نرگس 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢

دهمین سالگرد...

انگار همین دیروز بود...

من بودم و کودکانه‌های بی پایانم، من بودم و رویاها و آرزوها و خیالات تمام نشدنی‌ام، من بودم و انتظار نیمه‌ی گمشده‌ام که تو آمدی...

یک روز زمستانی، درست از همان روزهایی که در دیارمان درختان بادام شکوفه می‌دهند و ابرها بهاری می‌بارند، یک بهمن ماه خاطره‌انگیز، گم‌شده‌هایمان پیدا شد! نهال وجودمان شکوفه کرد و لب‌هامان به غنچه‌ی لبخند آراسته شد. روزی مثل همین بود که سرنوشتمان بهم گره خورد! من، تو، آرزوها و رویاهایمان...

انگار همین دیروز بود...

چقدر زود میگذرد لحظه‌های تلخ و شیرین زندگی و ما در کنار هم رشد می کنیم، اوج می‌گیریم، زمین می خوریم، بر‌میخیزیم! گاهی به رسم انسان بودنمان خطا می‌کنیم و دگرگاه به رسم انسانیتمان بر یکدیگر بخشش! این همان راز شادمانه زیستن و سعادتمندی ماست!

انگار همین دیروز بود...

رو‌بروی آینه می‌ایستم، دیگر آن دختر بچه‌ی 19 ساله در آینه به من لبخند نمیزند! امروز، من با غرور و افتخار در آینه به چهره‌ای می‌نگرم که اگرچه گرد زمان انعکاس کودکی را در چهره‌اش کمرنگ کرده اما به او تجربه‌های تلخ و شیرینی داده که به تمام کودکانه‌ها می‌ارزد! تجربه‌هایی از اشک و لبخند! امید و ناامیدی! عشق و اندوه! سردرگمی و سربلندی! شکست و پیروزی!

آینه روبروی من تصویر خاطراتی را منعکس می‌کند که با دیدنشان گاه به خود می‌بالم و گاه شرمسار می‌شوم، گاه می‌خندم و گاه اشک می‌ریزم و می‌دانم تو نیز این‌چنینی. اما پس از مرور یک دهه خاطرات مشترکمان هر دو نیک می‌دانیم که زندگی با گذشت، محبت، عشق و امید همیشه شیرین خواهد بود.

آموخته‌ام که هیچ تکیه‌گاهی به استواری تو نیست!‌ هیچ احساسی به عمق عشق تو! هیچ محبتی به گرد محبتت نمی‌رسد. محبتی که در پشت سکوت لبهایت در چشم‌های مهربانت رخ می‌نماید!

آموخته‌ام که دل بستن به غیر تو برایم غیر از اندوه ارمغانی ندارد و می دانم که بی حضور مهربانت اندوه تمام ثانیه‌ها بر سرم فرو خواهد ریخت!

برای خواندن احساست که در نبض وجودت جریان دارد و از پس پرده‌ی روح و قلبت شعله می‌کشد از تمام گفتنی‌ها، شنیدنی‌ها، خواندنی‌ها و حتی از تمام هدیه‌های دنیا بی‌نیازم.

می‌دانم که دوستم داری...

می‌دانم که دوستت دارم...

می‌دانم که هرگز ارزش داشته‌هایم را به فراموشی نخواهم سپرد و شیرینی لبخندم را با غیر تو شریک نخواهم شد! تو که در شراکت بی نقصی و در اعتبار بی همتا...

به وجود تو مفتخرم...

به بودنت نیازمند!

به عشق و لبخندت محتاج!

تو که دیده بر تمام کاستی‌های وجودم بسته‌ای و بر من جرعه جرعه از جام گذشت و مهربانیت نوشانده‌ای...

آری به تو که شریک شادمانی و اندوه منی...

شریک دارایی و نداریم!

شریک خطا و درست اعمل و رفتارم!

شریک اشک و لبخندم...

آری به تو، به شریک زندگی‌ام، به همسفرم، به همسرم می‌بالم و شادم که در پی طوفان‌های ویران‌گر زمانه، در گذر از خم کوچه‌های پیچ در پیچ و جاده‌های پر فراز و نشیب زندگی، استوار و شادمانه خاطره‌ی پیوندمان را دست در دستان تو و هم‌آغوش مهربانیت جشن می‌گیرم.

انگار همین دیروز بود...

ده سال گذشت،

من و تو، هنوز در ابتدای راهیم...

ابتدای راه خوشبختی و سعادتمندی!

و در کنار هم، هم‌نوا با هم، کلیدهای سپید و سیاه ساز زندگی را خواهیم نواخت. آنگونه که موسیقی زندگیمان تا همیشه دل‌نواز و خوش آهنگ باشد...

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢

زمستان

گاهی قلمم روی کاغذ نمی‌رقصد...

گاهی ترانه‌هایم لب به سکوت می‌بندند و ثانیه‌هایم در خاطرات مدفون می‌شوند.

پس از سال‌ها دوباره از چشمان ابرهای آسمان شهرم برف می‌بارد و زمین و بام را سپید پوش می‌کند اما در خیالم هم نقش آدم‌برفی‌های یخی فرو می‌ریزد!

آدم‌ها این روزها از زمستان و برف هم سردترند! عجب ندارد که ابر این همه سال برای باریدن تعلل می‌کرد!

برف و یخ شاید خنکای تابستان پیش‌رو شود، شاید بسترهای جاری نهفته در خاک را جان دوباره دهد، اما قلب‌های یخ زده و نگاه‌های برفی انسان‌های امروز برای هیچ فردایی نشانه‌ی زیبایی ندارند...

مدام دلم برای کودکی‌هایم تنگ می‌شود،

آن روزهایی که زمستانش برف‌های سنگین داشت، پاییز و بهارش همیشه بارانی بود، تابستانش پر بود از سایه سار درختان برافراشته، حیاط خانه‌ها فرش میشد از محبت و دل‌ها همه از عشق لبریز...

دلم برای لحظه‌های لبخند تنگ می‌شود! برای آن روزها که همسایه‌ها به هم نان تعارف می‌کردند و برای پرنده‌ها دانه می‌پاشیدند! روزهایی که دل آدم‌هایش این‌قدر ناآشنا و غریبه نبود...

وقتی خانه‌های پر مهر جای خود را به برج‌های برافراشته داده باشد؛ وقتی یک کوچه آن‌قدر آدم‌های کوکی دارد که حتی خودش هم ساکنانش را نمی‌شناسد، آدم کوکی‌هایی که لبخند در برنامه‌ی روزانه‌شان جایی ندارد، آدم‌هایی که خودشان هم از شناخت خود عاجزند؛ به انتظار محبت نشستن دل خرسند می‌خواهد و صبر عیوب!

یادم نمی‌رود، کودک که بودم نشاط در رگ‌هایم جریان داشت. از این سو به آن سو می‌دویدم و شادمانه ترانه می‌خواندم. بسیار می‌نوشتم و قلم با من نامهربانی نمی‌کرد! به مردم که لبخند می‌زدم با لبخند پاسخ می‌گرفتم. دوچرخه‌ام را بر‌می‌داشتم و کوچه‌ها را به اشتیاق سرسبزی درختانی که از حیاط خانه‌ها به کوچه خم شده بودند و به طبیعت تعظیم می‌کردند طی می کردم. آن روزها شاید ثبت تصاویر روی کاغذ به سادگی امروز نبود اما خاطرات آنقدر بی‌غبار و واضح ثبت می‌شدند که گذر زمان ذره‌ای از رنگشان را کم نکند!

آن روزها رفیق رفیق بود و رفاقت بهادار! آن روزها عشق بود، شوق بود، خون در شریان زندگی جریان داشت! وعده‌ها و عهدها ناگسستنی بودند و پیوندها نشکستنی...

اما امروز...

جای درخت‌ها رو بتن پر کرده، کودکان اگر بخواهند هم نمی‌توانند مثل آن روزها شادی کنند! ترس جای امنیت را گرفته و زندگی بوی زندگی نمی‌دهد...

امروز مردم اسیر هوس‌های سیری ناپذیر و غرق در اندیشه‌ی مادیاتند و یادشان نمی‌ماند به کودکانشان مهربانی بیاموزند! کودکانی که قبل از سلام و لبخند از آدم‌های اطرافشان دروغ، تلخی، فریب، خیانت، طمع و بی مهری را چه بی کاستی آموخته‌اند! نه بزرگتر می‌شناسند و نه کوچک‌تر! می‌ترسند اگر انسان باشند و آدمیت پیشه کنند اسیر نامردمان بی شمار این روزگار شوند!

دلم برای آدم بزرگ‌های امروز می‌سوزد! آدم‌هایی که محبت و عشق را از یاد برده‌اند و یاد دادنش را هم بلد نیستند! گویی نمی‌دانند روزی خواهد آمد که خود در حسرت ذره‌ای مهربانی چه غم‌انگیز خواهند سوخت!

روزی هزار بار دلم می‌شکند...

قلمم روی کاغذ نمی‌رقصد، انگار او هم مثل قلب زمانه یخ زده...

آه، چقدر فصل زمستان آدمیت طولانیست...

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()