سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس....خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس........یارب این دنیای پر احساس را جانی بده....سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده........در نگاه دوستان پر میشود منزل ز نور....مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور

مشخصات

سارا

سایبان عشق، پناهی برای نوشته های گاه گاه من، از هر چیز و هر کجا، هر زمان و هر مکان، گاه دل نوشته های ادبی و گاه درد دل های روزانه، دفتریست که از پنجم آذر ماه سال 82 باز شده و تا هستم و سدّی نیست گشوده خواهد بود.


 

نويسندگان وبلاگ

سارا

جستجو



در اين وبلاگ
در كل اينترنت

لینک دوستان

President Evil
یادداشت های یک دانشجوی گرافیک
سرای امید
سرای امید
مهرآیین
بگو زنده باد زندگی
جمعه شبا بيقرارم
شعرواره
فوتوکینا
پرواز تا بي کران
نشانی ها
گردشگري - دامنه نوردي - كوهنوردي
هورشید یعنی خدای آفتاب
مجله تخصصي ترجمه ترانه هاي عربي
سیری در اشعار و ادب فارسی
خاطرات خون‌آشام
نشان لیاقت عشق
روبوسی
اکارينا
مرگ و مستی
ويدا و نسترن
آبي آرام بلند
آرياپارس
خدایی که شکست خورد
ضمير احساس
همنفس وبلاگ
دريچه
رهايي
بانوي آسمان
معين و مصطفي
عشق الكي
ميريام فارس
pollaris
ياس
حیاط خلوت
عشق نفرتی
یکی یکدونه دختر
پاییز عریان
محسن
نابترين ياد
فروغ
شهر شيراز
ترجمه ترانه هاي عربي
درهای بسته
سلاله
به نام دل (etee)
زندگي زيباست
كلبه كلنگي
لحظه ساز
زندگي كوانتومي
غزليات سعدي
درد دل
حرف دل
مرواريدپاك
رسانه بهار
درد مشترک
ساحل خاکستری
نوشته های یک دانشجوی مدیریت
ناجی
من و گذشته من
جکستان من و آبجیم
كاكتوس
شهر راز
متن هاي دو زبانه
گلخانه ی کوچک من
دوباره می سازمت میهن
سوگماد
دروغگو
زندگی پیام نوری
ويلن
آموزش مسائل جنسی
راستین
آرمان پاتر
کتاب فانتزی
آزاد
NBA
معبد من
اطلسی های تر
رقصنده در تاریکی
don't lose me
اندیشه مثبت
مهندس صنایع جوان

پیوندهای مرتبط صفحه نخست عناوین مطالب گذشته
ایمیل مدیر وبلاگ گوگل پلاس
فیسبوک
توييتر

دسته بندی موضوعی آزاد
ادبی
شعر
عاشقانه
اجتماعی
سالگردها
دانشگاه
خانوادگی
شهر من شیراز
کتاب
اساتید
سفرنامه
فیلم
ورزشی

اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام
قصه
خداحافظ
سفرنامه تایلند (بانکوک؛ پاتایا؛ کرابی-لانتا)
اتصالی!!!!
وقتی ذهن یه شاعر منهدم باشه اینجوری شعر می نویسه:
دانلود فایل آموزشی نحوه ارائه‌ی مقاله به ژورنال‌های بین‌المللی با رتبه ISI
دانش‌نامه نشریه‌های بین المللی با رتبه ISI + معرفی کتاب و کتابخانه مجازی
سفر بخیر

بايگاني

خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ اردیبهشت ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢

آمار وبلاگ



  rss 2.0  

Google Page Rank

طراح قالب سارا (سايبان عشق)

دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

به خاک پا گذاشتم خدا دقیقه قبل این

چه بی اراده، بی خبر از آسمان و از زمین

صعود می کند دلم به قله های زندگی

به هر صعود یک فرود از اولین و آخرین

من از تبار آتشم که از افق به پا شود

نشانه ای بهار را ز شعله های آتشین

به عشق زنده می شود دل دقیقه های من

به رقص می کشاندم دوباره عطر یاسمین

چو خاطرات زندگی چه شادمان چه غمزده

منم که ثبت می شوم در آستانه ی یقین

من آمدم که عشق را به خاک سینه حک کنم

مباد حاجتی مرا ز زندگی بجز همین

 

سلام.

یه سال دیگه گذشت و یه چوبخط  دیگه روی دیوار خاطره های زندگیم حک شد.

مثل همه ی سالهای گذشته نسبت به این سالگرد حس خاصی ندارم. یا شاید بهتره بگم حس شعف و شوق چندانی ندارم. امروزم یه روز عادیه مثل همه ی روزای دیگه با تمام دغدغه هاش!

دیشب خیلی اتفاقی بحث سر پیشگویی هایی که از انتهای زندگی شده باز شد. نمی‌دونم چرا ولی حس می کنم شاهد یه اتفاق به این عظمت بودن هرچند ختم به نابودی باشه اما قطعا خیلی خاصه! راست و دروغش رو نمی دونم و حتی نمی‌تونم حدس بزنم چه حکمتی پشت این پیشگویی ها هست اما هرچی که هست دلم می‌خواد واقعی باشه!!!

راستی سفر زیارتیمون به مشهد خوش گذشت و برای همه ی دوستای گلم دعا کردم که سلامت و شاد باشن.

این روزها بیشتر خودمو با کتاب و فیلم سرگرم کردم. شاید بهتر باشه یه کم تعدیلش کنم آخه هردوشون با واقعیت های زندگی تفاوت دارن و امان از روزی که تخیلات بی حد یه خردادی قلقلک بشه...

از همه ی دوستای خوبم که به هر طریقی تولدمو تبریک گفتن ممنونم.

سربلند باشید

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام

نگاه می کنم به کوه و دشت و آب

به باغ

برگ

آفتاب

آسمان

زمین

و باز در تمام لحظه های گرم و سرد

تو در میان خاطرات من حقیقتی

بهار پر شکوفه ای و سبز

حرارت بهشت زندگی

و من به بودنت

به مهربانیت

به عاشقانه های پاک و چشم های مست

به لحظه های ناب زندگی

کنار مهربانی تو و خدا و عشق

همیشه، تا همیشه افتخار می کنم!

----

سلام.

از زمستان 90 تا الان که اردیبهشت 91 کم کم داره تموم میشه مکرر در سفر بودم. از قشم و بندر عباس و چابهار و اطرافش گرفته تا تفرج گاه های اطراف شهر خوب خودم شیراز. فردا هم اگر مشکلی پیش نیاد عازم سفریم به سمت مشهد. امیدوارم بتونم فرصتی پیدا کنم تا سفرنامه های اخیر رو برای علاقه مندانش بنویسم.

اما برای خالی نبودن عریضه، برای دوستانی که مدتهاست از طریق موتورهای جستجو برای دانلود قسمت ششم به بعد از مجموعه کتاب های خاطرات یک خون آشام به وبلاگم میان و متاسفانه تا الان دست خالی می رفتن، جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب رو هم به زبان انگلیسی در تکمیل پست قبلی دانلود کتاب خاطرات یک خون آشام (download the printable version of "The Vampire Diaries 1-5 + Short Stories" English E-books) برای دانلود میگذارم. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.

دانلود جلد ششم، هفتم، هشتم و نهم کتاب خاطرات یک خون آشام: 

You can download the printable version of "the Vampire Diaries 6-7-8-9 " English E-books written by " L.J. Smith " for free, below:

(I’ll upload “L.J. Smith - Stefan's Diaries” ASAP)

 

L.J. Smith - Vampire Diaries 06 - The Return Shadow Souls

L.J. Smith - Vampire Diaries 07 - The Return Midnight

L.J. Smith - Vampire Diaries 08 - The Hunters Phantom

L.J. Smith - Vampire Diaries 09 - The Hunters Moon song

 

در پست های آتی مجموعه روزنوشت های استیفن سالواتوره که در شش جلد نوشته شده رو هم به انگلیسی برای دانلود میگذارم. علاقه مندان می تونن برای دانلود کردن اون مجموعه هم منتظر و پیگیر باشن.

شادمان باشید و در پناه حق

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱

قصه

قصه با خنده ی زیبای زمین شد آغاز

بال پروانه ی رنگین تخیل شد باز

زندگی گونه ی گل را بوسید

بوته ی غم پوسید

رود جاری شد و همراه زمان

فارغ از جا و مکان

از نبودن تا اوج

از سکون تا شد موج

یک قدم تا خورشید

روشن و پاک و سپید

چه چه مرغ غزلخوان شیرین

لحظه هایش رنگین

ولی از تلخی دوران شرور

از بد دیده ی شور

ناگهان رفت بهار

باز شد فصل انار

طعم شیرین جهان شد میخوش

گاه هم تلخ و ترش

دل دنیای شقایق شد خون

باغبان شد مجنون

مطرب باغ بهاری شد بوف

نور را برد کسوف

موج ساکن شد و دریا خشکید

گل خوشبو خوابید

لحظه ای آمد و یکباره ز اوج

طائر افتاد به فوج

هر سرودی که زمستان می خواند

باغ یادش می ماند

فصل دلسردی و یخبندان شد

زندگی زندان شد

چینی نازک تنهایی سهراب شکست

شاعر از پای نشست

از نهانخانه ی چشمان غزل رفت امید

غزل از خویش برید

روزگاری که برآید خورشید

و بتابد امید

بگذرد فصل انار

برسد باز بهار

لحظه ای را که در آرام خیال

شاپرک گیرد بال

زندگی هست؛ جهان هست؛ زمان هست ولی

باغ را نیست دلی...

+ نویسنده : سارا ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠

خداحافظ

سلام.

آخرین روزای سال نود دارن میگذرن و من به فکر یه تجربه ی خیلی خیلی بکر و جدیدم. گاهی وقتا راه دیگه ای جز به سمت دنیاهای تازه رفتن باقی نمی مونه...

دیشب یه کم وبلاگ رو مرتب کردم. خونه تکونی سال نو!

پرگویی نمی کنم. فقط خوشحالم که سال نود برام سال سفر بود. اونم همه مدلی...

 

تکرار دقیقه های دور از بر تو

دل مانده و یاد گفته ی آخر تو

من می روم از دیار اندوه به در

دیدار به آخرت، خدا یاور تو

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()

یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

سفرنامه تایلند (بانکوک؛ پاتایا؛ کرابی-لانتا)

دوستان گلم سلام.

از اونجایی که سال 1390 خارج از تمام خوبی‌ها و بدی‌هاش برای من سال سفر بود، قصد دارم مختصری از نکات مهم سفر اخیرم به تایلند رو به عنوان ثبت خاطره و با این هدف که شاید به درد مسافران آتی اون منطقه بخوره در چند بخش توی وبلاگ بنویسم. متنی طولانی که از همین آغاز بابت تفصیلش عذر می خوام.

با اتفاقات سیاسی اخیر که توی تایلند رخ داده نمی دونم بعد این ارتباط بین ایران و بانکوک چی می‌شه اما اگر مشکلی پیش نیومد و خواستید سفر برید و به اطلاعات مفصل نیاز داشتید برام پیام بذارید تا به همسرم بسپارم اطلاعات مناسب و نسبتا کاملی رو که قبل و در طول سفرمون جمع آوری کردیم در اختیارتون بگذاره.

من و همسرم مجید به فاصله ی یک شب از آخرین امتحانم، روز سه شنبه 27 دیماه 90 با پرواز نفت ایر، شیراز رو به قصد تهران ترک کردیم و حدود ساعت 5بعدازظهر همون روز با حدود 60-70 کیلو وسیله که برای خانواده‌ی برادرم که ساکن بانکوک هستن آماده کرده بودیم، به فرودگاه مهرآباد رسیدیم. با اینکه دوستان عزیزم لیلا و سهیلا هر دو ازمون دعوت کردن تا فاصله ی بین دو پرواز رو در کنارشون سپری کنیم اما مجید بهتر دید تا مستقیم از فردگاه مهرآباد به فرودگاه امام بریم. مسیر دو فرودگاه با تاکسی و در زمانی کمتر از یک ساعت  و هزینه ی 25هزار تومان (البته با چانه زنی) طی شد و حالا ما بودیم و سرمای تهران و نزدیک به 12 ساعت زمان باقیمانده تا پرواز که البته به یاری خدا به سرعت سپری شد.

 منهای صحنه های طبیعی که ممکنه در یک فرودگاه بین‌المللی قابل مشاهده باشه، مثل رفت و آمد مسافران و خانواده هاشون، دیدن چشمای منتظر و دستای پر گل، اشکای مادری که فرزندش رو که مسافر راه‌های دور هست بدرقه می کنه، تعجیل افراد برای تحویل بار و دریافت مدارک پرواز و اقدام برای گرفتن ارز و دلار مسافرتی توی شرایط وانفسای بازار ارز و...، شاهد یه صحنه ی دردناک بودم که از یادم نمیره:‌ نزدیکای صبح بود که یه پرواز از لندن رسید و مسافراش رو پیاده کرد. همراه مسافرا یه دختر خانم خوش چهره ی جوان بود که با اشتیاق به سمت خانوادش رفت ولی با دیدن جای خالی پدرش و فهمیدن اینکه این جای خالی دیگه پر نمیشه اونقدر اشک ریخت که کف زمین فرودگاه از حال رفت. مونده بودم چطور ممکنه هیچ تماسی نداشته بوده باشه تا از فوت پدرش مطلع بشه و از اون تعجب آورتر اینکه چرا خانوادش صبر نکردن این خبر داغون کننده رو توی خونه بهش بدن و خستگی راه رو درست لحظه ی رسیدن برای دخترشون صدچندان نکنن؟؟؟

 باری...

 تایلند کشوری آزاد و کم محدودیت (اما به نظرم دیکتاتوری!!!) با ادیان و عقاید مختلف و پوشش های مردمی متفاوت هست که دمایی یکسان تقریبا بین 32 تا 38 درجه، در همه ی فصول، داره اما به واسطه ی شرجی بودن هوا به شدت گرم می‌شه. بهترین زمان برای سفر به تایلند و عدم مواجهه با گرمای شدید و شرجی اوایل دی‌ ماه تا اوایل اسفند ماه هست. 

بخش اول – پرواز به سمت بانکوک:

 پرواز ماهان به سمت بانکوک طبق سابقه‌ی قبلی که ازش توی اینترنت خونده بودیم کنسل شده بود و این باعث شد خوشحال بشیم که سراغ پروازای ایرانی نرفتیم. پرواز قطری بعد از تحویل بار و تشریفات لازم، ساعت 5 صبح بدون مشکل تهران رو به قصد دوحه ترک کرد. چند مورد از مواردی که برای ما توی پرواز رضایت بخش بود و بهتر میدونم ذکرشون کنم از این قرارند:

 -          از طریق چک این آنلاین خودمون از قبل صندلیمون رو انتخاب کرده بودیم و معطلی کمتری رو در صف دریافت کارت پرواز شاهد بودیم.

 -          پرواز قطری از بدو ورود از مسافرهاش بسیار گرمتر و با سلیقه تر از پروازای داخلی استفبال می کنه و این در حالی هست که امکانات سفر و از جمله خود هواپیما اصلا با پروازای داخلی قابل قیاس نیست.

 -          همین که ظاهر آراسته و کاملا همسان حتی در آرایش صورت و مو با لبخندهای مدام و وظیفه شناس مهماندارها رو می دیدیم در مقایسه با برخورد بعضا خودبزرگ بینانه و چهره ی عبوس و طلبکار عده‌ای از مهماندارای ایرانی که متاسفانه کم هم نیستن (البته برعکسش هم کم نیست اما توی اغلب سفرهام با موارد نچسبشون بیشتر برخورد داشتم) سفر برامون شیرین‌تر می‌شد. تازه دیدن چهره های به زوز قنداق پیچ نشده واقعا یه وقتایی به آدم حس خوب میده!

-          پذیرایی پرواز خارجی به انتخاب خودتون و ورای یه بسته‌ی تیتاپ و ساندیس و حداکثر یه شکلات که توی پروازای ایرانی هست بود.

 -          از تمام مواردی که گفتم جذاب‌تر اینکه توی پرواز قطری شما می تونید از امکانات سرگرم کننده ای که به واسطه‌ی مانیتور تعبیه شده جلوی صندلی در دسترستون هست مثل تماشای فیلم دلخواهتون از بین تعداد زیادی فیلم و کارتون جدید و قدیمی با سبک‌های مختلف، گوش کردن به موسیقی و ترانه مورد پسندتون، امکان برقراری تماس یا استفاده از اینترنت در زمان پرواز (البته این مورد به شرط داشتن کارت اعتباری برای پرداخت هزینه امکانپذیر هست)، بررسی مسیر پرواز با استفاده از نقشه های ماهواره‌ای، بازی‌های رایانه‌ای و چندین مورد دیگه، سفر خودتون رو دلچسب و جذاب کنید.

 در کل اگر دوتا پرواز ایرانی و قطری از ایران به مقصد دو کشور خارجی رو با هم قیاس کنم می‌تونم بگم پرواز آسمان (که از بقیه ی پروازای داخلی بهتره) به قصد امارات در مقایسه با پرواز قطری به قصد دوحه در بدترین و بهترین حالات با هم بسیار متفاوت هستن هرچند در بعضی موارد تفاوت هزینه‌ی پرواز درحد تفاوت کیفیتشون فاحش نیست!! پس عاقلانه تر اینه که در صورت امکان خصوصا برای سفرهای دور سراغ پروازای وطنی نریم... (با تمام وجودم از نوشتن و گفتن این حقایق متاسف و اندوهگینم.)

 یادآوری می کنم که برای گرفتن بلیط با قیمت مناسب‌تر باید زود اقدام کنید چون هرچی زمان بگذره قیمت هم بیشتر میشه. علتی که ما مجبور شدیم از تهران به سمت بانکوک بریم تفاوت حدودا 500 هزار تومانی پرواز قطری از شیراز به بانکوک با پرواز از تهران بود! پس زودتر تصمیم بگیرید تا ضرر نکنید. ضمنا افرادی که زیاد با خطوط هوایی قطری سفر می کنن حتما برن عضو کلوپش بشن تا بتونن از تخفیف و امکاناتی که پیشنهاد میده استفاده کنن.

بعد از نزدیک دو ساعت، هواپیما توی فرودگاه دوحه به زمین نشست و مسافرا به سمت مقصد بعدیشون رفتن. ما هم سریع طبق روال قبل البته بی نیاز از تحویل و ارائه مجدد بار سوار هواپیمای بعدی به سمت بانکوک شدیم و سفر حدودا هفت ساعته ی ما شروع شد.

 بخش دوم – بانکوک:

فرودگاه بانکوک اونقدر بزرگ هست که از مسیر ورودی تا بخش بررسی پاسپورت و تحویل بار چندین ریل متحرک گذاشتن که هم قدمها سریع تر بشه هم فاصله کمتر به چشم بیاد. شاید غلو نباشه اگر بگم اصلا فکر نمی کردم با همچین عظمتی مواجه بشم!

بزرگترین مشکلی که از ثانیه ی اول ورودم به بانکوک باهاش مواجه شدم عدم وجود لوله آب توی دستشویی هاشون بود. این مساله برا من به حدی منزجر کننده بود که تا مدت‌ها نتونستم درک کنم چطور خود تایلندی‌ها باهاش کنار میان؟؟ اینجا بود که به اصل پاکیزگی بینشون شک کردم. بعد از اون هم هرجا میرفتم حتما با خودم یه بطری آب می بردم که اگر دستشویی لازم شدم از پس این معضل بر بیام. (هرچند همین مورد چندین جا برامون هزینه ساز شد) البته خوشبختانه یه جاهای خاص مثل ایستگاه قطار یا ترمینال اتوبوسرانی بین شهریشون دستشویی‌های تمیز هم داشت که البته برای استفاده ازشون باید 3 بات پول می پرداختیم.

درست جایی که بارهامونو از روی ریل برداشتیم داداش با کارت سفارت منتظرمون بود و به واسطه‌ی همون کارت بدون دردسر از فرودگاه خارج شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم. در بانکوک مهمون داداشم بودیم پس از وضعیت هتل‌هاش بی‌اطلاعم.

بانکوک یه کلان شهر هست با ترافیکی که روی تهران رو سفید می کنه!!! شلوغ و نه چندان پاک. اونجا هم مثل ایران گدا و جیب بر زیاد داره. مردمش عمدتا لبخند می‌زنن اما نمیشه ساده به لبخندشون اعتماد کرد. گوشه گوشه‌ی شهر پر از دست فروش‌های با نقش رستوران‌ سیار هست و غذاهایی مثل بال مرغ، کوفته مرغ و ماهی و خوک و امثالهم سرو می کنن که گاهی حتی نمیشه بوی نامتعارف بعضیاشو تحمل کرد. هرچند این بوها بعد یه مدت کوتاه براتون عادی میشه. من که بعید می دونم اگر از اون غذاها خورده بودم سالم می موندم!!!

 تفاوت فرهنگ در هر قدم شدیدا به چشم میومد و همین برای من یکی از جذابیت‌های بانکوک بود.

 بانکوک برای افرادی که دوست دارن بازارگردی و خرید کنن شهر بدی نیست هرچند به نظرم قیمت‌هاش به نسبت شیراز یا گرون‌تر بود یا سر به سر و بنابراین چیز زیادی نخریدم. البته احتمال داره بازارهای خوش قیمتی هم داشته باشن که ما نتونستیم ببینیم.

 در بیشتر خیابونای شهر هم مراکز ماساژ وجود دارن که به نظرم سر زدن بهشون میتونه جذاب باشه. هرچند برای خودمون فرصتش پیش نیومد.

محل سکونت ما خیابون سوخوم‌ویت بود و بیشتر با اتوبوسهای شهری اینور و اونور رفتیم که در مقایسه با تاکسی و توک‌توک خیلی مقرون به صرفه‌ست. بازار کامپیوتر، مرکز خرید بوبی، امپریوم، سیام، چتوچک و چندجای دیگه رو گشتیم.

اونایی که به تایلند سفر می کنن با کلمه ی سیام و مشتقاتش زیاد روبرو میشن که فکر کنم اسم قدیم کشور تایلند بوده. برای من سیام‌پاراگون که آکواریوم بزرگ تایلند هست از همه جاش جذاب‌تر بود. معبد وات‌پو هم اولین جایی بود که ازش دیدن کردیم و روز آخر هم گرندپلس رو دیدیم. اونقدر مجسمه های شبیه هم دیدم که جذابیتش برام به صفر رسید. نمیدونم بودا برای بودایی‌ها چه نقشی داره ولی نحوه‌ی عبادتشون برام جالب بود.

 پارک سیام هم بسیار زیبا و جذاب بود. خصوصا رولرکوسترهاش رو خیلی دوست داشتم. یه شهربازی که ارزش هزینه کردن داشت. هم از نظر طبیعت و هم از نظر وسائل بازی.

 معماری معابدشون زیبایی خاص خودش رو داشت و عمدتا خالی از رنگ سیاه بود، اما در مقایسه با معماری و کاشی کاری و آینه کاری ایرانی واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداشت. در کل تایلند یه کشور با قدمت نه چندان طولانی هست، با حکومت شاهنشاهی اداره میشه و عمده‌ی مردمش بودایی هستن. مسلمون زیاد داره اما مسلموناش بلدن به مردم ادیان دیگه با هر تیپ و قیافه ای احترام بگذارن و اینه که باعث میشه براشون احترام قائل باشم هرچند علتش رو عدم قدرت اول بودنشون می دونم.

 بودایی‌ها هرجا روحانیشون رد میشد همه صاف و مودب به نشانه ی احترام مذهبی می‌ایستادن و درحالی که دستانشون به حالت دعا جلوی صورتشون بود چیزایی زمزمه می کردن. احترام گذاریشون به روحانیاشون منو یاد شنیده‌هام از برخورد مشابه مردم ایران در زمان‌های قدیم انداخت.

 چیز دیگه‌ای که توجه منو جلب کرد، تعداد زیاد مردان اروپایی و امریکایی تقریبا خوش قیافه‌ای بودن که زن تایلندی و چندتا بچه از اون زن داشتن. اولش گفتم اه به این سلیقشون!! بعد با خودم فکر کردم دیدم زن‌های تایلندی ممکنه کم خرج و بساز و پرکار باشن و توقع زیادی هم از شوهرشون نداشته باشن و توی کشوری که با اینکه توریستی هست اما انگلیسی دان‌هاش بسیار کم هستن اونم با لهجه های افتضاح، می تونن راهنمای خوبی باشن و شک ندارم که قانون‌های متاهلیشون هم درمقایسه با اروپا و امریکا کمتر سخت‌گیرانه هست برای مهاجران همسران خوبی میشن. البته با یه دید دیگه، مرد اروپایی یا امریکایی که شهر پیشرفته و لوکس خودش رو ول کرده اومده بانکوک ساکن شده اونقدرا هم مثال‌زدنی نیست!! احتمالا یه جای کار خودشم می‌لنگیده!!

 در کل من شهر بانکوک رو چندان جذاب و دوست داشتنی نمی دونم و به نظرم افرادی که به قصد گردشگری و لذت برن از جاذبه‌های طبیعی به تایلند سفر کردن بهتره زیاد وقتشون رو توی این کلانشهر نگذرونن.

 بخش سوم- پاتایا:

 ما فقط یه صبح تا عصر رو توی پاتایا گذروندیم. از بانکوک تا پاتایا فاصله ی زیادی نیست. درحد دو سه ساعت راه با اتوبوس بین شهری که از ترمینال اکامای حرکت می کنه. اتوبوس‌هاشون مناسب و راحتن.

پاتایا یه شهر شلوغ و تقریبا نچسب هست که برای افرادی جذابیت داره که اهل بار و کلوپ‌های شبانه و تاتو باشن. کنار ساحل هم تا چشم کار می کنه توریست هست. تعداد زنان تن فروش هم اونجا بسیار زیاده!! (جاهای مشخصی در بانکوک "اگه اشتباه نکنم نانا یکی از این جاهاست" هم مختص همین بانوان و مشتریانشون هست که براساس شنیده‌هام پلیس ازشون محافظت می کنه و حتی برای تن فروشی مالیات هم پرداخت می کنن. متاسفانه شنیدم که عده‌ی زیادیشون به اجبار همچین شغلی دارن و برای نگهداری از فرزندانشون بی‌حد تلاش می‌کنن.) به هرحال این مورد برای ما هیچ جذابیتی نداشت ولی بدون شک برا خیلیا داره!!!!

جذابیت شهر پاتایا برای ما خلاصه شد به مینی‌سیام که پارک وسیعی با نمادهایی از تایلند و کشورهای دیگست که با سایز خیلی کوچکتر از اصلی ساخته شده. نماد ایران پرسپولیس یا همون تخت جمشید، به نسبت باقی ماکت‌ها اونقدر کوچک ساخته شده بود که اصلا به چشم نیاد! (بازم متاسفم!!) بلیط پارک واقعا دیدنی مینی‌سیام برای خود تایلندی ها 120 بات و برای توریست ها 400 بات بود.

بخش چهارم – کرابی و کولانتا:

 از اونجایی که سفر به پوکت اونم با پرواز بسیار پرهزینه بود و پوکت در عین زیبایی‌هایی که وصفش رو شنیده بودم شهر شلوغی بود، ما تصمیم گرفتیم به کرابی سفر کنیم اون هم با اتوبوس VIP که هزینش از پرواز داخلی ایران مثل شیراز تهران هم گرون‌تر شد. اتوبوس به سمت کرابی از ترمینال اکامای که به ما نزدیک بود حرکت نمی‌کرد. به خاطر ترافیک حدودا سه ساعته‌ی سوخوم‌ویت تا ترمینال اصلی، اتوبوس رو از دست دادیم و مجبور شدیم با یه اتوبوس عادی دوطبقه به سمت کرابی حرکت کنیم. (جای شکرش باقی بود که با سرویس بعدی بدون مبلغ اضافه‌ای تونستیم به مقصد برسیم اما چون تاخیر و نرسیدن ما به اتوبوس ربطی به اونا نداشت و مشکل خودمون بود قانونا می تونستن هیچ لطفی نکنن و کل پرداختیمون از دست می‌رفت. در حالی که اینطور نشد. پس اگر جایی اتفاق مشابهی براتون رخ داد ناامید نشید و با بررسی شرایط و مشورت با مسئولینش سعی کنید مشکل رو برطرف کنید.) حدود 13 ساعت راه درحالی گذشت که یه اکیپ دختر و پسر فرانسوی صندلیای اطراف ما رو پر کرده بودن و شب هم کف اتوبوس خوابیدن تا حتی نشه از روی صندلی یه لحظه بلند شیم!!! هرچند من به خاطر صدمه دیدگی و ورم مچ پام اصلا توان بلند شدن نداشتم!!! (ضروری هست بگم که وقت راه رفتن بسیار دقت کنید. چون عمده‌ی سنگفرش‌های شهر بانکوک مشکل دارن و هرلحظه ممکنه زیر پاتون خالی شه!! بلایی که در عین دقت زیاد روبروی ترمینال اکامای سر من اومد و هنوزم اثراتش باقیه!)

توی ترمینال کرابی با کمک راهنمای توریستشون تونستیم یه هتل با اتاق خالی توی جزیره‌ی لانتا یا کولانتا (Ko Lanta) که در فاصله ی دوساعتی از کرابی بود با قیمت شبی 1300 بات، رزرو کنیم. هتل ریورا (یا ریوریا) که به نظر من هتل خوبی بود. یه کلبه اختصاصی با یه تخت دونفره و کمد و میز آرایش و دستشویی و حمام. البته تلویزیون و یخچال نداشت. اتاق با امکانات کاملشون رو بعدا روی اینترنت سرچ کردم دیدم شبی 2000 بات به بالا قیمت گذاشتن.

با 800 بات کرایه‌ی ون، تا هتل رفتیم. مسئولین هتل مسلمان بودن و با سلام ازمون استقبال کردن. نظافت اسلامی اونجا برام خوشایند بود. استخر و بار و رستوران هم از جمله امکانات هتلی بود که تا دریا فقط یک دقیقه راه داشت (ساحل اختصاصی) و از نظر فضای سبز هم بسیار دلچسب بود. من و مجید تنها ایرانیان حاضر در اون منطقه بودیم و باقی توریستا که کم هم نبودن همه غیرایرانی بودن اگر هم کسی بود "شکر خدا" ما ندیدیم.

 بخش مسلمون نشین تایلند واقعا هم زیباتر و خوش آب و هواتر بود و هم دلچسب‌تر. دو روزی رو که اونجا گذروندم قشنگترین روزای سفرمون بود. گشت چهار جزیره، تماشای زندگی دریایی و طبیعت جزایر اطراف، سپری کردن یک روز روی دریا واقعا برام دلچسب بود. پارو زدن دونفره روی آب برا تماشا و غذا دادن به میمون‌ها هم خیلی خوش گذشت (مستر دیس "آقا سلیمان که از بس توی هر جملش صدتا This به کار برد این لغب رو به دست آورد" و غذایی که توی رستورانشون خوردیم و خرچنگای بزرگی که توی دست خودم گرفتمشون اصلا یادم نمیرن.) بخش جذابش وقتی بود که دوتا میمون اومدن توی قایق ما و از دست خودم غذا گرفتن.

همون روز یه زوج امریکایی همسفرمون بودن. دقایقی که باهاشون هم کلام شدم فهمیدم آقا استاد دانشگاهی در چین و همسرشون هم خواننده‌ی جاز بود. از اونجایی که دوتا همکلاسی دوران تحصیلش ایرانی بودن زیبایی‌های ایران رو می‌شناخت و گفت که امیدواره بتونه یه روز ایران رو ببینه و به من هم گفت حتما می تونم کشورشون رو از نزدیک ببینم!! (به نظر خودمم نشد نداره حتی با سخت‌گیریایی که شاهدش هستیم.) وقتی به من گفت انگلیسی رو پرفکت!!! حرف میزنم خندم گرفت. فکر کنم علت اصلی این حرفش وحشتناک بودن انگلیسی تایلندیا و چینیا بود که به نظرم روی هندیا رو از سفیدم سفیدتر کردن!!!! اینو گفتم تا یادآوری کنم خودتون رو آماده کنید که با مردمی مواجه بشید که ارتباط کلامی برقرار کردن باهاشون تا حدود زیادی سخت هست. البته این معضل توی بانکوک بیشتر و آزاردهنده‌تره.

 گشت یک روزه چهار جزیره با قایق بزرگ برای هر نفر 900 بات (اگر اشتباه نکنم) و با قایق سریع 1200 بات هزینه داشت که ناهار و ترنسفر رو هم پوشش می‌داد و گشت نیم روزی کایکیگ بازدید و غذا دادن به میمون ها هم برای هر نفر 900 بات با ناهار و ترنسفر هزینه برد. هر دو ارزش داشتن. حیف که زمانمون کم بود وگرنه دیدنی‌هاش بسیارند.

صبح روز سوم از لانتا با ون به شهر ترانگ رفتیم که 2 ساعت زمان و700 بات هزینه برد. از ترانگ هم با قطار به بانکوک برگشتیم. سفر با قطار برام تجربه‌ی خوبی بود. با اینکه مسیر 13 ساعته رو 16 ساعتی طول کشید تا رسید اما همین که تخت و امکانات داشت شب راحت صبح شد و خستگی زیادی بهمون تحمیل نکرد.

اگر روزی باز بتونیم به تایلند سفر کنیم حتما جوری برنامه میریزیم که بیشتر اوقاتمون رو در جزایر زیبای استوایی بگذرونیم و از تماشای درختای موز و نارگیل و سرسبزیای بی‌نهایتش لذت ببریم. مجدد پیشنهاد می کنم افرادی که برای لذت بردن از طبیعت به تایلند سفر می کنن زیاد وقتشون رو برای گشتن توی بانکوک هدر ندن. (این نکته رو به خانمهایی که مثل خودم از بازارگردی و خرید لذت نمیبرن با تاکید بیشتر میگم.) برای من علت و دلخوشی حضورم در بانکوک دیدار برادرم و خانوادش بود که دو هفته حسابی بهشون زحمت دادیم. امیدوارم دلشون شاد و لبشون همیشه خندون باشه.

 بخش پنجم – بازگشت:

 سفر دو هفته‌ای ما با پرواز روز دهم بهمن از بانکوک به دوحه به آخر نزدیک می‌شد. هفت ساعت پرواز که باز هم بنا به دلایلی که قبلا گفتم چندان خسته کننده نبود. 5 ساعت انتظار توی سالن ترانزیت فرودگاه دوحه هم با گشت و گذار و صرف ناهاری که مهمون پرواز قطری بودیم سپری شد و با یه هواپیما که مسافرای ایرانی توش ندیدیم دو ساعته به تهران برگشتیم. به خاطر تفاوت زمانی بین بانکوک، دوحه و تهران یه کمی ذهنم قاطی کرده بود که زیاد طول نکشید تا عادی بشه. ساعت 10 شب به فرودگاه امام رسیده بودیم. هوا شدیدا سرد بود و نم نمک برف هم می‌بارید. با اتوبوس و کرایه‌ی هر نفر 5هزار تومان از فرودگاه امام به فرودگاه مهرآباد رسیدیم. خیلی خیلی خسته بودم. یه کم حالم نامساعد شده بود. از ساعت 10 شب دوشنبه تا 10 صبح سه شنبه که بالاخره رسیدیم شیراز فقط لحظه شماری می کردم که زودتر تهران رو ترک کنم! شهری که برعکس قدیما دیگه اصلا دوستش ندارم!!!

خاطره‌ی این سفر تمامش برام شیرین بود. حتی سرما و انتظار توی فرودگاه! برای هفتمین سالگرد ازدواجمون هم در بانکوک از داداش و زن‌داداشم تبریک شنیدیم.

امیدوارم هر سفری به کام مسافرانش شیرین و دلچسب باشه.

یادآوری می کنم، زیبایی های معماری، طبیعی و ... کشور خودمون از هر کشور دیگه ای دیدنی تره. کاش روزی برسه که بتونم با تمام وجودم بگم دلیلی وجود نداره که دلم بخواد این بهشت رو به قصد هیچ کشوری ترک کنم! آرزویی که تا الان به دلم مونده و از خدا می خوام بدون مشکل و اندوه برآوردش کنه.

راستی...

بالاخره مهندس شدم!!! خیلی زود دوباره دلم برا دانشگاه تنگ شد. ذهنم پر از فکر هست برا آینده. ادامه تحصیل، کار، هنرآموزی و...

 امیدوارم بتونم یه تصمیم عالی بگیرم.

و مهم‌تر از همه، فردا اولین روز اسفند، سالروز تولد پدر عزیزم هست. همینجا و از صمیم قلب این روز رو به ایشون و به همه ی اعضای خانواده که سعادت داشتن یه مرد والا و پدری بی نظیر و نمونه رو داشتن تبریک میگم و از خدا برای تک تکشون آرزوی سلامت و شادی دارم.

پایدار و سربلند باشید

 ---

پ.ن: احتمالا امسال هم درست مثل سال گذشته برای چند روز یه سفر به قشم بریم. دلم برای همسفرای سال گذشته "زن داداش شبنم و علی کوچولوی عزیزم" تنگ میشه. سلام همه رو به دریای جنوب می‌رسونم.

 

 

 

+ نویسنده : سارا ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ - چاپ مطلب

پيام هاي ديگران()